تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل دوم)


صدای باز شدن در ماشين رو که می شنوم به زحمت و زير چشمی به پريناز نگاه می کنم. پلکهای سنگينم رو روی هم فشار می دم و با صدای عصبيم میگم: - کجا؟
منتظرم نميذاره و بلافاصله جواب می ده : - قبرستون.
از جوابش بی اونکه بخوام خندم می گيره. پريناز تنها کسيه که هيچ وقت از سر به سر گذاشتنش خسته نمی شم، لحن صدام رو کمی مهربونتر می کنم و همونجور که چشمام رو بسته نگه داشتم، می گم:
- بودی حالا، با هم می رفتيم...
صدای جيغش با ضربه ای که با کيف روی سرم فرود مياد همزمان می شه. چشمام رو که بسته بودم به زحمت باز می کنم و سعی می کنم با دستام خودم رو از ضربه های پی در پی که به سرم فرود مياد نجات بدم...
- چته تو؟ چرا رم کردی؟
انگار حرفم بيشتر عصبيش می کنه که با صدای زنگدارش روحم رو نوازش می ده‼!
- آدم نمی شی نه؟ احمق جون اگه من نبودم که الان داشتی تو سر خودت می زدی. بدبخت ماشين جلويت پرايد بود، می فهمی... پرايد. يعنی اگه فوتش کنی چپ می کنه. اونوقت تويه احمق با اين لگن داشتی می رفتی روش...
توهينی که به ماشين عزيزم می کنه باعث می شه آرامش ساختگيم به هم بريزه، منم صدام اوج می گيره و بی اختيار داد می زنم: - تو که انقدر جون دوستی غلط می کنی سوار ماشين من می شی...
سکوت پريناز باعث می شه بهش خيره بشم. با دهان باز به من خيره شده...تازه متوجه می شم چه گندی زدم، از حرفم خجالت می کشم. سرم رو به زير می اندازم و در حاليکه سعی می کنم شرمندگی رو روی لحنم نشون بدم می گم: - آخه قربونت برم، تو که دست فرمون منو ديدی... تا حالا چند بار تصادف کردم که تو هر وقت تو ماشين من می شينی انقدر وحشت می کنی...
زير چشمی نگاهش می کنم که با ابروهای گره خورده به بيرون نگاه می کنه، می دونم که اين حرفا تاثيری نداره اما قطعا امتحان کردنش هم خالی از فايده نيست. پس ادامه می دم: حالا هم که چيزی نشده، اصلا قول می دم از اين به بعد، وقتی تو تو ماشين کنارم نشستی از 100 تا بيشتر نرم، خوبه؟
همونطور که انتظار داشتم بلافاصله جوابم رو میده: تو تا حالا 100 بار بيشتر قول دادی. يادت رفته؟ آخريشم همين امروز صبح بود.
حرف پری به يادم مياره که امروز صرفا به خاطر راضی کردنش برای همراهيم قولی داده بودم که شخصا به اون اعتمادی نداشتم، که به قول خودش عين آدم رانندگی کنم، سرم رو به زير ميندازم و با ريشه های شال نامرتبم بازی می کنم و با صدای زمزمه واری می گم: خودت که ديدی، من سر قولم بودم...
و با يادآوری بنز مشکی مزاحم بلافاصله لحنم اوج می گيره : اما اگه اون عوضی سر به سر من نذاشته بود اين جوری نمی شد..
پريناز کلافه پوفی می کشه و می گه: امروز اون عوضی، ديروز اون يکی عوضی، فردا يه عوضيه ديگه... اينجوری نمی شه... خانه از پايبست ويران است...
به پريناز که نگاه عاقل اندر سفيهشو به من دوخته خيره می شم و با لحنی که کمتر از خودم سراغ دارم می گم: - چشم، قول می دم. ايندفعه ديگه فرق داره. اين دفعه اگه سرم بره زير قولم نمی زنم. باشه؟ ببخش ديگه...
نگاه خيره پريناز به خنده می شينه و در حالی که سعی می کنه جلوی شيطنت کلامشو بگيره می گه: بايد فکر کنم، تو ادامه بده...
با ابروهای بالا رفته نگاهش می کنم: چی رو؟
- التماسو ديگه..
خندم می گيره. از عوض شدن جو بينمون خوشحالم. در حاليکه دنده رو روی يک جا می زنم به يه گمشو بسنده می کنم و راه می افتم...
خروجی بزرگراه مدرس رو به قصد ورود به الهيه وارد می شم. تويه کوچه های باريک و پرشيب الهيه تمام سعيم رو می کنم تا با سرعت معقول رانندگی کنم. با اينکه سخته اما ترجيح می دم کمی از اطمينان از دست رفته پريناز رو جلب کنم. ديرم شده و می دونم با اين سرعت به موقع سر قرار با استادم نمی رسم،اما تقريبا مطمئن هستم که برای زير قول زدن هنوز خيلی زوده...
با احتياط از کنار کوچه ها عبور می کنم، تجربه ثابت کرده که خيابونهای طولانی، پرشيب و يکطرفه الهيه فرصتی برای اشتباه کردن پيش روت نميذاره... نگاهم به جلو و به خيابونه و همزمان به تابلوی اسم خيابونها توجه می کنم.
تويه يک لحظه چيزی رو کنار خيابون می بينم که ناخواسته روی ترمز می زنم. همون ماشين بنز سياه رنگ.. از ديدنش چشمام برق زد.. حس خفته انتقام توی وجودم شعله می کشه، برای يک لحظه به پريناز نگاه می کنم، هنوز متوجه ماشين نشده،سکوت همراه شده با توقفم باعث می شه نگاهش رو به من بندازه و با لحن پر ترديدی سوال کنه: چرا وايسادی؟
جوابش رو نمی دم. توی اين لحظه به تنها چيزی که فکر می کنم انتقامه...همين باعث می شه قبل از اينکه فرصتی بدم تا وجدان خوابيدم بيدار بشه و مغز غيرفعالم به فعاليت بيفته، با فشار پدال گاز و يک Take off پر سر وصدا به راه بيفتم و بدون هيچ فکری با ماشين دوست داشتنيم محمکم به پشت بنز بی نقص و زيبای روبروم بکوبم...
از شدت ضربه به جلو پرت می شم. اين دومين بار بود که در طول امروز و طی 1 ساعت اخير سرم محکم به فرمون ماشين برخورد می کنه اما اينبار حس شيرين تلافی درد سرم رو التيام می ده. لبخند پهنی روی لبام می شينه. غرق توی خوشيم. با اين تلافی انگار همه اتفاقات يک ساعت پيش رو فراموش می کنم... ترجيح می دم حس خوشايندی رو که درگيرشم با شنيدن جيغ و دادهای پريناز که گاهی يه پتک می شه و روی سرم فرود مياد خراب نکنم. حال خوبيه... حس خوش تلافی...
هنوز سرم از فرمون جدا نشده که ضربه های پی در پی و محمکی که به شيشه کناريم می خوره منو از خلسه خوشی که توش غرقم بيرون می کشه...
سرم رو از فرمون جدا می کنم و به چهره ی در حال انفجاری که کنار ماشين ايستاده خيره می شم. دهانش باز و بسته می شه اما گيجی حاصل از برخورد سرم با فرمون مانع از اين می شه که متوجه منظورش بشم. نگام روی صورت جذاب و مردونه اش می چرخه. انگار خيلی تابلو هستم که ابروهاش بالا می ره و دست به کمر می ايسته..
حالتش مثل آدم های طلبکاری می مونه که بدهکار بدبخت رو گير انداختن‼!
- خاک بر سرت تارا... اينو می خوای چی کارش کنی.
نگاه گيج و گنگم به سمت پريناز که با قيافه رنگ پريده اش به مرد خيره شده کشيده می شه. تازه به خودم ميام. از شيشه جلو به بنزی که فکر می کنم حداقل چند ميليونی خسارت ديده خيره می شم. کم کم لبخند پهنی که روی لبام نشسته جمع می شه. تويه يه لحظه از حماقتی که کردم پشيمون می شم.. تويه ذهنم می پيچه که جواب بابا رو چی بدم...
صدای عصبی مرد که دوباره به شيشه ضربه می زنه نميذاره بيشتر از اين فکر بازخواست کردن بابا باشم. سرم رو می چرخونم و با خونسردی ظاهری شيشه ماشين رو پايين می کشم.
- چه عجب‼ خانوم افتخار دادن... اين چه طرز رانندگيه... مگه کوری؟ ماشين به اين گندگی رو نمی بينی؟ حالا چرا نشستی... تشريف بيارين پايين دسته گلتون رو ببينيد.
سعی می کنم آرامش خودم رو حفظ کنم. به قول بابااز حربه فرار به جلو استفاده می کنم و می گم: - لطفا صداتونو واسه من بالا نبريد؟!اگه فکر می کنيد افتضاحتون رو می تونيد اينجوری لا پوشونی کنيد اشتباه کرديد... اين شما بوديد که ماشينتونو بد جا پارک کردین. اين وسط اگه کسی مقصرم باشه شماييد..
مکث می کنم و سعی می کنم در طول اين مکث کوتاه، نفسم رو تازه کنم. همچنان که خيره به چشمهای مرد نگاه می کنم متوجه می شم که چشماش از حد معمول گشادتر شده... قلبم به شدت ضربان می زنه و من سعی می کنم ترسی که توی چشمامه پنهان کنم.
کم کم چشماش رو تنگ تر می کنه. نگاهش روی صورتم می چرخه و بعد بلافاصله روی چشمهام زوم می کنه. رنگ نگاهش به شيطنت می شينه و هم چنان به چشمام خيره می مونه.
زير نگاه سنگينش معذب می شم. نگاهم رو از چشماش می گيرم و به پايين خيره می شم. سکوتی که ايجاد شده اذيتم می کنه.زنگ موبايلش به کمکم مياد و منو از شر او نگاه خيره نجات میده. گوشی رو از جيبش بيرون می کشه. نگاهش رو از من می گيره و در حاليکه دست ديگه اش رو توی جيبش فرو می بره می گه:
- بله..؟
- متاسفم اما من يه مشکلی واسم پيش اومده. بعيد می دونم بتونم به جلسه امروزم برسم.
- نه مشکل خاصی نيست...
- گفتم که چيز خاصی نيست.
- خودم با آقای دکتر هماهنگ می کنم... خواهش می کنم. خداحافظ.
بلافاصله بعد از تماس دوباره به سمت من می چرخه. دهانش رو برای حرف زدن باز می کنه که دوباره زنگ گوشيش مانعش می شه. گوشی رو جلوی صورتش می گيره. با ديدن شماره لبخند می زنه و جواب می ده:
- می بينم که خبرا زود می رسه...
- ...
- نترس، چيزی نيست...
- ...
- نه باور کن، فقط...
نگاهش رو به چشمهای من می دوزه و می گه: موش گرفتم. اونم چه موشی..‼!
از نگاهی که به من می کنه احساس می کنم داره در مورد من صحبت می کنه.حرصم می گيره. به چشمام رنگ خشم می پاشم و نفسم رو صدادار بيرون می دم.
نمی دونم که طرفش چی می گه که با صدای بلندی می خنده و با لحنی که سعی می کنه خنده شو کنترل کنه جواب میده : - نه بابا... مرگ موش لازم نيست. حيفه واسه مردن...
عصبانيتم بيشتر می شه. مردک گستاخ روبروم وايساده و اراجيف می بافه...
- فعلا که گيرم حالا بعدا می زنگمت...
- ...
- فعلا...
گوشی رو که قطع می کنه نگاهی به سر و ته خيابون خلوتی که پرنده توش پر نمی زنه می کنه و میگه: خوب خانوم حالا می خوای چی کار کنی؟
نگاهمو ازش می گيرمو به دست به سينه به روبرو خيره می شم و باز هم بدون اينکه فکر کنم دهنم رو باز می کنم: - معلومه منتظر می شيم پليس بياد...
اونقدر حرفم غير منتظره و عجيبه که پريناز با تمام سکوت چند دقيقه ايش که به شدت توی ذوق می زنه، هين بلند و کشداری می کشه و با دهن باز نگاه متعجبش رو بين من و مرد می چرخونه. تند نگاهش می کنم و با صدای اهسته ای می گم: مرض، چته...
خيلی جدی نگاهم رو ازش می گيرم و به صورت مرد که لبخند کجی رويه لباشه خيره می شم.
- باشه، حرفی نيست. حالا من بزنگم يا زحمتش بيفته گردن شما..
باز هم بی فکر جواب می دم: - خودم تماس می گيرم...
با چشم دنبال گوشی موبايلم می گردم. جايی بين فرمون و عقربه های سرعت سنج ماشين پيداش می کنم. می خوام شماره بگيرم که صدای مرد دوباره بلند می شه:- پس حتما بفرماييد که از پشت با سرعت حداقل 100 تا اونم تويه خيابون خلوت کوبوندين به ماشين پارک شده بنده...
گوشی رو پايين ميارم و به قيافه مرد خيره می شم. معلومه که پليس منو مسبب می دونه. فکر اين يکیشو نکرده بودم. اما اگه جا بزنم خيلی برام بد می شه... من اهل کوتاه اومدن نيستم. خونسرد به مرد که يه دستش رو روی سقف ماشين تکيه زده و با کمری خم به چشمام خيره شده نگاه می کنم. اما فکر کنم اونقدرها تو حفظ ظاهرم موفق نيستم که مرد بلند می خنده و می گه: - جای تو بودم اين کار رو نمی کردم. من پيشنهاد بهتری واست دارم. اگه قبول کنی از خسارتم می گذرم.
دوست ندارم به اين زودی پا پس بکشم اما صدايی توی سرم منو وادار به شنيدن پيشنهادش می کنه. می دونم اگه پای پليس وسط بياد ، نمی تونم به هيچ بهونه ای رانندگی با گواهينامه پانچ شده ام رو توجيه کنم. با اين وجود هنوز هم مطمئنم که برای تسليم شدن خيلی زوده...می دونم که اگه به همين راحتی ميدون رو خالی کنم بعدا به هيچ وجه نمی تونم جلوی غرور در معرض خطرم، کمر صاف کنم!!!!! سرم رو به پايين میندازم و به انگشت های قفل شده ام روی فرمون ماشين خيره می شم.. توی شک و دودلی دست و پا می زنم که پريناز تير خلاص رو به غرور دست نخورده ام وارد می کنه.
- چرا معطلی خره... مثل اينکه يادت رفته مدت بيمه ات هم تموم شده و هنوز تمديدش نکردی...
از حرف پريناز وا می رم... فکر اين يکی رو نکرده بودم. به ياد اصرارهای مامان برای رسيگی به وضعيت بيمه ( شخص ثالث) ماشين می افتم و زير لب به خودم که 2 هفته است موضوع به اين مهمی رو پشت گوش ميندازم، ناسزا می گم...

بالاجبار تصميم آخر رو می گيرم. فرمون توی دستام مشت می شه. نگاهم برای لحظه ای به سمت صورت خندونش کشيده می شه اما بلافاصله با بی خيالی نگاهمو ازش می گيرم و به جلو خيره می شم: - خوب می شنوم؟
سرش رو کج می کنه و نگاهش بين من و پريناز می چرخه و در آخر روی من متوقف می شه. صاف می ايسته و در حاليکه دستاش رو توی جيب شلوارش فرو می بره، نگاهش رو به ته کوچه می دوزه و با لحن بيش از حد خونسردی می گه: - با من دوست شو‼!
از شنيدن چيزی که به هيچ وجه انتظارشو ندارم به وضوح جا می خورم. نگاهم رو خيلی سريع به صورتش می دوزم. احساس کسی رو دارم که دستش انداختن. اما چهره جديش هيچ اثری از شوخی رو نشون نمی ده. هنوز متعجب نگاهش می کنم که سرش رو می چرخونه و نگاه متعجب منو غافلگير می کنه: - خوب جواب؟
به خودم ميام . تکونی می خورم و سعی می کنم لحنم رو خيلی جدی نشون بدم : - اصلا شوخيه خوبی نبود آقا.
دوباره خم می شه و سرش رو درست روبروی من توی قاب پنجره ثابت نگه می داره. صداش توی سرم می پيچه : - قيافه من شبيه آدمايه که می خوان شوخی کنن؟
دوباره به صورتش نگاه می کنم. دقيق. اينبار با وسواس بيشتر. چهره اش واقعا برازنده است. اما اين مسئله باعث نمی شه که بتونم به آدمی که درست چند دقيقه قبل خسارت چند ميليونی به ماشينش زدم اعتماد کنم. نگاهمو ازش می گيرم. به پريناز که با چشمای بيش از حد گشاد شده به من نگاه می کنه خيره میشم... قطعا توی اين وضعيت انتظار کمک از اون خواسته غير معقوليه. توی ذهن مشکوکم هم نمی تونم دليل مناسبی برای اطمينان کردن به مرد پيدا کنم.پس سريع به قالب هميشگيم برمیگردم و بهترين جواب ممکن در رو با صدای کاملا محکم و جدی اعلام می کنم : متاسفام آقا. ترجيح می دم خسارتتون رو نقدا پرداخت کنم.
بلافاصله جوابم رو می ده: - خوبه...
بی هيچ حرفی در ماشين رو باز می کنه و می گه: حداقل پياده شو يه نگاه به ماشين بنداز...ببين می تونی از پسش بربيای يا نه..
بی اراده دوباره به پری که به معنای واقعی کلمه خشکش زده نگاه می کنم. دوست دارم پری رو که با صدای بلند تموم شدن مدت بيمه ام رو ياد آوری کرده خفه کنم. احساس می کنم مرد حداکثر استفاده رو از برگ برنده ای که با حماقت پری نصيبش شده خواهد کرد...توی دلم به خودم نامطئنم دلداری می دم. توی اين موقعيت بهتره خودم رو نبازم. از روی صندلی بلند می شم و از کنارش که با فاصله کمی از من ايستاده می گذرم و درست روبروی کاپوت جلوی ماشين خودم و بدنه انتهايی ماشين مرد می ايستم...
از چيزی که می بينم وا می رم. اوضاع از چيزی که فکر می کردم، واقعا وخيم تره.. اين وسط تمام خسارتی که به ماشين خودم وارد شده رو فراموش کرده بودم. توی دلم به شدت به خودم بد و بيراه می گم. عجب غلطی کردم. انقدر غرق توی خودم هستم که با تکونی که می خورم از جا می پرم. نگاهی به دست مرد که به بازوم بند شده می اندازم و به صورتش خيره می شم، فکر می کنم بايد توی تصميمم تجديد نظر کنم اما غرورم اين اجازه رو به من نمی ده.
- خوب خانوم چه جوری می خوای خسارت منو پرداخت کنی؟
سکوت می کنم. سرم رو به زير ميندازم. دوباره به حرف مياد: خانوم من انقدر وقت ندارم که بخوام بيخود تلفش کنم. جواب منو بده.
صداش انقدر محکم و جديه که بی اختيار زبونم بند مياد.چيزی برای گفتن ندارم. چهره در هم و عصبانيش من رو بيشتر وادار به سکوت می کنه. فکر می کنم چاره ای به پذيرفتن شکست ندارم...اين بار بايد از غرورم بگذرم . با صدايی که به سختی شنيده می شه جواب میدم: - قبول می کنم.
مرد که هنوز اسمش رو هم نمی دونم ابروهاشو بالا میده و با تعجب می پرسه: - نشنيدم؟
مطمئن هستم که شنيده و مطمئن تر اينکه قصد آزارم رو داره. و از همه مهمتر خوب می دونم که اگه بيشتر از اين از غرورم بگذرم اصلا نمی تونم خودم رو ببخشم. دوباره نگاهی به ماشين ها ميندازم و با تاسف سرم رو تکون میدم. بالاجبار تکرار می کنم: - گفتم قبول می کنم.
- چی رو؟
با عصبانيت سرم رو بلند می کنم و به چهره خونسرد مرد خيره می شم. خيلی خونسرد ومغرور دست به سينه ايستاده و من رو نگاه می کنه. دوست دارم دهنم رو به پرخاش باز کنم که ابروهاشو بالا میندازه و میگه: - بهتره قبل از اينکه حرف بزنی به عاقبتش فکر کنی.
دهان باز شده ام رو می بندم و با اکراه جواب می دم: - پيشناد دوستيتون رو...
توی يک حرکت روی صورتم خم می شه. نگاهش روی تک تک اعضای صورتم سر می خوره. بعد درحاليکه صاف می ايسته جواب میده: - متاسفم. من پيشنهادم رو پس گرفتم...
خشکم می زنه. شايد هم وا رفتم؟‼!
آب دهنم رو به زحمت قورت می دم و به صورت کاملا جديش خيره میشم. همه اميدم برای پيدا کردن رگه های شوخيه کلام يا حتی نگاهش ناميد میشه... نميدونم توی اون لحظه چطور هنوز زنده موندم و روبروی آدمی ايستادم که همه غرور 24 ساله ام رو به بازی گرفته...
هنوز گيجم. صداش توی سرم تکرار می شه... پيشنهادی که پس گرفته شده... پيشنهاد.... متاسفم... خدای من‼!
دوباره نگاهش می کنم، دهان خشک شده ام رو باز می کنم تا کلام سراسر توهين و تحقيرش رو بی جواب نذارم، اما ... هيچ کلامی، هيچ حرفی... هرچی فکر می کنم جوابی برای اين همه غرور لگدمال شده پيدا نمی کنم. نگاهش به خنده می شينه و لبخند کجش که بی شباهت به پوزخند نيست احساسات سرکوب شدم رو بيشتر آزار میده... دوست دارم با دست های مشت شده ام توی صورتش بکوبم شايد غرور جريحه دار شدم کمی فقط کمی آروم بشه اما انگشتهای مشت شدم تمام زور و قدرتشون رو به کف دستم وارد می کنند و به يادم ميارن که هنوز برگ برنده دست طرف مقابله.
از عجزی که گريبان گيرم شده به شدت بيزارم. هيچ راه فراری برای اين موقعيت واقعا اسفناک به ذهنم نمی رسه. صدايی توی ذهنم خوابيده ام تکرار می شه: برو‼! توی يک حرکت ازش فاصله می گيرم و سوار ماشين می شم.
از شيشه جلوی ماشين بهش خيره می شم، هنوز دست به سينه ايستاده و با پوزخند کذايش به من نگاه می کنه. حال خودم رو نمی فهمم. در حاليکه نگاهم روی صورتش ثابت مونده،ماشين رو روشن می کنم. ابروهاش از حد معمول بالاتر میره. اما پوزخند دوست داشتنیش حتی برای يه لحظه کمرنگ تر نميشه. دنده رو جا می زنم و باز هم قبل از اينکه از تصميمم منصرف بشم از صحنه تصادف فرار يا شايد پرواز می کنم.
از توی آينه ماشين به پشت سر نگاه می کنم. هنوز ايستاده. بدون هيچ حرکتی. ديوونه....
- داری چه غلطی می کنی؟
صدای پريناز سکوت حرص آلودم رو می شکنه و مقدمه ای می شه برای شروع سرزنش هاش... جوابش رو نمی دم. حالا حتی از پريناز هم خجالت می کشم. احساس می کنم غرور دوست داشتنی ام جلوی نزديکترين دوستم از دست رفته...بدون هيچ حرفی با سرعت نور فقط پرواز می کنم.
پريناز که از آروم کردن من نااميد شده با دست راستش به دستگيره در چنگ می زنه و با دست ديگش کناره صندلی رو می چسبه...دلم به حال، حال نزارش می سوزه اما پس غرور بر باد رفته من چی می شه. بی هيچ حرفی پريناز رو جلوی در خونه می رسونم. جلوی در خونه اش که ترمز می زنم کمی به جلو پرت می شه... منتظرم که پياده بشه... اما هم چنان نشسته و به من نگاه می کنه. احساس می کنم برای گفتن حرفی ترديد داره.. حوصله شنيدن نصيحت و سرزنش رو ندارم با اينحال بر می گردم و به صورت کاملا رنگ پريده اش نگاه می کنم... آب دهنش رو قورت می ده و با لحن دلخوری که کمتر ازش شنيده بودم حرف می زنه: خيلی احمقی...
همين‼! بدون حرف اضافه تر از ماشين پياده می شه، توی دلم به فرار پری از ماشين می خندم و قبل از اينکه در رو کامل ببنده پام رو روی گاز فشار می دم و پرواز بعديم رو به مقصد خونه هدايت می کنم...
به خونه که می رسم، با ديدن چراغ های خاموش و پنجره های تاريک ،خداروشکر می کنم که مامان و بابا خونه نيستند و من از سوالهای بازخواست مابانه بابا تا اطلاع ثانوی در امانم. توی دلم لبخند می زنم اين يکی رو شانس آوردم...
ماشين رو توی پارکينگ خونه پارک می کنم. اما توان پياده شدن از ماشين رو ندارم. احساس می کنم که خواب ديدم. يعنی دوست دارم که خواب ديده باشم. همه صحنه های امروز مثل نوار ضبط شده از جلوی چشمام می گذره. سرم رو روی فرمون می گذارم ... دوست دارم به افکار درهمم نظم بدم... دلم به شور افتاده . اين اولين باريه که توی موقعيت اين چنينی قرار گرفتم. نمی دونم برای فرار از اين اوضاع بهم ريخته بايد چه کنم. همونطور که سرم رو روی دستهای قفل شدم به فرمون تکيه زدم ياد حرف آخر مرد می افتم. ذهنم بيش از پيش خسته می شه... غرورم رو به معنای واقعی کلمه از دست رفته می بينم... دوست دارم بغضی که به گلوم چنگ انداخته رو آروم کنم. اما می دونم که گريه توی ديکشنری زندگی من معنايی نداره... فکر می کنم... فکر می کنم... اونقدر فکر می کنم که کم کم پلک هام سنگين می شن و قبل از اونکه بخوام مانعشون بشم روی هم می افتن و من بعد از يک روز پر دردسر پشت فرمون ماشين خسارت ديده ام به خواب می رم.
***
با احساس لرزی که توی بدنم افتاده چشمام رو باز می کنم.سرم رو از فرمون جدا می کنم. با تعجب به ماشين و وضعيت به خواب رفته ام نگاه می کنم. کمی طول می کشه تا اتفاقات امروز رو به خاطر بيارم.. از به ياد آوردن اتفاقات امروز دوباره و برای بار هزارم در طول چند ساعت اخير آه از نهادم بلند می شه. سرم رو به طرفين تکون می دم و با صدای گرفته ام زمزمه می کنم: گند زدی تارا..
به سختی از ماشين پياده می شم. بدنم خشک شده و برای تکون دادن دستهای قفل شده روی فرمون ماشين درد بدی رو تحمل می کنم. در حاليکه بازو و شونه دست راست رو با دست چپم می مالم به سمت جلو ماشين میرم. توی تاريکی و سياهی پارکينگ چيز زيادی قابل درک نيست. دست راستم برای پيدا کردن چراغ روی ديوار می کشم... به محض روشن شدن چراغ، ماشين تصادف کرده ام به من دهن کجی می کنه. تازه می تونم عمق فاجعه رو در کنم. جلو می رم. دستی روی بدنه ماکسيمای دوست داشتنی ام می کشم...هديه عزيز بابا برای قبول شدن توی دانشگاه‼!
- منو ببخش پسر، خودم درستت می کنم. از روز اول بهتر، باشه؟
زير لب غر می زنم و به مرد بنزسوار که مسبب نزول هم چين بلايی بر سر ماشين عزيزم شد بد و بيراه می گم... صدای زنگ در خونه که بلند ميشه منو به خودم مياره.. دست از ناز و نوازش ماشين برمیدارم.
وارد خونه می شم. فاصله چندانی با در ورودی ندارم. از آيفون تصويری بيرون رو نگاه می کنم. کسی رو نمی بينم. ذهن خستم به سمت مزاحم کوچولوی همسايه می ره. از در و از آيفون فاصله می گيرم و در حاليکه دکمه های مانتو رو باز می کنم به سمت آشپزخونه می رم. با بی حوصلگی مانتو رو از تنم خارج می کنم و گردنم رو از شال پيچيده شده به دورش آزاد. در يخچال رو باز می کنم. بی معطلی بطری آب رو بر ميدارم و تشنگيم رو با خوردن آب برطرف می کنم. صدای دوباره زنگ در مانع از اين نميشه که دست از بطری آب بکشم. بعد از خوردن آب بطری رو بالای سرم می برم و با خالی کردن آب سرد روی سرم درست وسط آشپزخونه سعی در خنک کردن مغز داغ شده ام دارم. آب از سرو صورت وموهام روی لباس ها و کف سنگ شده آشپزخونه می چکه.صدای زنگ دوباره، سه
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 36. رمان خواب بازی , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 21. رمان تقلب ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50756

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا