تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل سوم)



به خودم ميام. مغزم به کار می افته...جرائت برگشتن و نگاه کردن ندارم... خشک شدم.. حتی توان انداختن دستم به پايين رو در خودم نمی بينم....ناخودآگاه همه غلياناتم خاموش می شه... خونی که احساس می کردم به خاطر عصبانيت بيش از حد توی رگهام به نقطه تبخير رسيده، به سرعت به نقطه انجمادش نزديک می شه و من به معنای واقعی کلمه احساس می کنم که چقدر بدبختم.....‼!

کم کم احساس می کنم که تمام بدنم سرد می شه، با چشمای وحشت زدم به مرد که حالا به من نگاه می کنه چشم دوختم... همونطور که سعی می کنم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو دوباره به دست بيارم، زير لب زمزمه می کنم: - خدايا يعنی بدبخت تر از منم پيدا می شه؟!
هنوز نجوای زير لبی من تموم نشده که صدای عصبانی و بلند بابا، آرامش دوست داشتنيه قبل از طوفان رو به هم می ريزه و پتکی می شه برای شکستن تمام اعتماد به نفسم.
- اينجا چه خبره؟‼
با صدای بلند بابا حس می کنم که تمام بدنم دچار زلزله 8 ريشتری می شه... قلبم از حرکت می ايسته و در اولين عکس العمل دستم که هنوز به سمت در نشانه رفته بود ، سر می خوره و بی حرکت کنار بدنم قرار می گيره..
هم چنان که وحشت زده به مرد خيره می شم، سعی می کنم، فقط سعی می کنم لبخندی که بی شباهت به گريه نيست رو به زور روی صورتم پخش کنم. برای آخرين بار به مرد که تمام حواسش به پشت سر منه خيره می شم و به آرومی بر می گردم...
مامان با دهان باز و رنگ و رويی که از حال نذارش خبر می ده بی حرکت ايستاده و بابا با دستهای مشت شده و صورتی تقريبا سرخ رنگ و البته فشرده شده برای يک توبيخ حسابی گارد گرفته...
با ديدن بابا توی اين وضعيت همه تلاشم برای حفظ خونسردی از بين می ره، در حال وا رفتن هستم که بابا از بين دندونهای کليد شدش، همانطور که به مرد خيره شده، می غره: گفتم اينحا چه خبره؟؟ اين مرتيکه اينجا چی کار می کنه...
توی دلم به مرد که مسبب همه اين بدبختی هاست ناسزا می گم.. بی اختيار دهانم رو باز می کنم..: - اين ... ايشون.. ايشون...
بی مقدمه و بدون هيچ فکری، اولين چيزی که به ذهنم می رسه و رو باجيغ بلندی فرياد می زنم: استادمه‼‼
با اين حرفم نگاه حيرتزده بابا به سمتم کشيده می شه.. مطمئنم اگه هوس پرسيدن سوال اضافی تری به سرش بزنه، حتما خودم رو لو می دم.
بابا با همون نگاه مشکوکی که نشون دهنده عدم اعتماد به جواب بی ربط منه، با لحنی که سعی در کنترلش داره می پرسه: استاد؟‼ خوبه... پس استاد‼! حالا می شه بهم بگی...استاد شما... اين وقت شب... تو خونه من .... چی کار می کنه...؟؟؟‼!
متوجه تلاش بيهوده بابا برای حفظ خونسردی و آرامشش می شم.. می دونم اونقدر عصبانيه که اگه نتونم آرومش کنم حتما بلايی سر من و اين مرد بنز سوار مياره...
آب دهنم رو به سختی قورت می دم و سعی می کنم توی ذهنم دنبال جوابی برای سوال سرنوشت ساز بابا باشم... اما با ديدن چهره بی رنگ و روی مامان که لب پايينش رو به دندون گرفته و هر لحظه بر شدت رنگ پريدگيش اضافه می شه، همه چيز از ذهنم پر می کشه...
در حال حلاجی سوال بابا هستم که صدای آشنای مرد بلند می شه و من رو از اين منجلابی که توش دست و پا می زنم نجات می ده : - ببخشيد آقا. احساس می کنم سو تفاهمی پيش اومده... فکر می کنم بايد خودم رو زودتر معرفی می کردم . من حامد وفامهر هستم. استاد دخترتون... ايشون امروز به ديدن من اومده بودن. متاسفانه توی راه تصادف کوچيکی می کنن که البته من به محض اينکه در جريان قرار گرفتم خودم رو به ايشون رسوندم. و وظيفه خودم دونستم تا ايشون رو تا خونه همراهی کنم...

در حال حلاجی سوال بابا هستم که صدای آشنای مرد بلند می شه و من رو از اين منجلابی که توش دست و پا می زنم نجات می ده : - ببخشيد آقا. احساس می کنم سو تفاهمی پيش اومده... فکر می کنم بايد خودم رو زودتر معرفی می کردم . من حامد وفامهر هستم. استاد دخترتون... ايشون امروز به ديدن من اومده بودن. متاسفانه توی راه تصادف کوچيکی می کنن که البته من به محض اينکه در جريان قرار گرفتم خودم رو به ايشون رسوندم. و وظيفه خودم دونستم تا ايشون رو تا خونه همراهی کنم...

با اين حرف مرد که تازه فهميدم اسمش حامده، نگاه متعجبم روی صورت خونسردش ثابت می مونه. با اينکه نصف بيشتر حرفاش دروغ و ساخته ذهن خلاقش بود اما اونقدر مطمئن حرف زده بود که تفريبا خودم هم در صحت حرفش حتی يه لحظه هم شک نکردم...
هنوز گيج حرف حامد هستم که سفير جيغ مامان، من رو به خودم مياره... به سمتش که برمیگردم اونرو درست يک قدميه خودم می بينم که با دستهای باز شده خواهان بغل کردن منه. با اينکه هنوز مبهوت حرف حامد و خونسردی کنترل شده اش هستم برای حفظ ظاهر خودم رو توی آغوش مامان ميندازم و اجازه ميدم تا برای راحت شدن خيالش خوب واررسيم کنه...
صدای مضطرب مامان، که مدام به سرو صورتم دست می کشه و با اين کارش کم کم منو کلافه می کنه، پشت سرهم و بی وقفه تکرار می شه: - تارار مادر چيزيت نشده... سالمی؟ مطمئنی حالت خوبه؟ دکتر رفتی؟ بريم دکتر...
به صورت بی رنگ و روی مامان و لبهايی که از شدت اضطراب به سفيدی می زنه خيره می شم... سعی می کنم کلافگيم رو پشت خنده ساختگی پنهان کنم. دستهام رو به بازوش بند می کنم و می گم: مامان به خدا چيزيم نيست... استاد بيخود شلوغش کردند... و گرنه اتفاق خاصی نيفتاده...
مامان که از حال و روزم مطمئن می شه، خودش رو روی مبل ميندازه و با صدای بلند شروع به گريه می کنه...در حاليکه مخاطبش رو بابا قرار می ده، با دستاش صورتش رو می پوشونه و درد دلش باز می شه و باز هم همون قصه هميشگی که کلمه به کلمشو از بحرم، تکرار می شه : - خدا چقدر بهمون رحم کرد... اگه بلايی سر اين بچه ميومد من چی کار می کردم... مسعود همش تقصيره توئه... چقدر گفتم واسه اين دختر ماشين نخر... گوش نکردی که... گفتی بی خودی نگرانی... حالا خوب شد؟ خيالت راحت شد؟ حتما بايد بلايی سرش ميومد تا به حرف من برسی...
می دونم که اگه مامان به اين مراسم اشک و آهش ادامه بده قطعا از فردا مجبورم که خيابونهای تهران رو پياده گز کنم. پوفی می کشم و در حاليکه توی دلم به حامد که حرف تصادف رو پيش کشيد ناسزا می گم کنار مامان روی مبل می شينم و سعی در آروم کردنش دارم: - مامان گلم چيزی نشده که... ببين من سالمم. چرا الکی خودت رو ناراحت می کنی؟ بعدم کی گفته که من با ماشين تصادف کردم... من داشتم از خيابون رد می شدم که يه موتوری زد پام... آقای مهندس بيخود شلوغش کردند... اينجوری نکن ديگه مامان...
همزمان برای تاثير بيشتر دستهای مامان رو می گيرم و اونها رو به سمت پايين می کشم... مامان که فقط يک ذره از نگرانی بيش از حدش کم شده، نامطمئن به من نگاه می کنه. دستهام رو که همراه دستاش روی پام گذاشتم محکم ميگيره و به سمت خودش می کشه و آروم و با همون لحن نامطمئن می پرسه: - مطمئنی همين بوده... اگه اينطوره چرا انقدر رنگ و روت پريده... زير چشمات چرا انقدر گود شده..
لبخند پررنگی روی لبم می پاشم و گونه اش رو به سرعت می بوسم: آره مامان به جون تارا فقط همين بوده. بعدم رنگ و روی شما که از من بدتره...
اخم ظريفی می کنه و با بی حالی تمام می گه: - چقدر بگم جون خودتو قسم نخور...
چشم زير لبی می گم و بلافاصله نگاه پر از ترسم رو به بابا که هنوز جرئت نگاه کردن مستقيم به چشمهاش رو ندارم می دوزم و به مامان و بعد به استاد قلابی و يک روزم اشاره می کنم.
بابا با همون نگاه شکاکش جلو مياد. دست مامان رو می گيره و اون رو از روی مبل بلند می کنه و در حاليکه سعی می کنه توی راه رفتن به مامان که رمقی براش نمونده کمک کنه، حامد رو خطاب قرار می ده و با همون لحن پر از ترديد و البته محکمش می گه: آقای وفامهر خانومم توی راه دچار ماشين زدگی شدن و حال مناسبی ندارن. من خانومم رو می برم تا استراحت کنه. برمی گردم خدمتتون.
حامد تکونی به خودش ميده و با همون جذبه کلامش جواب ميده: - خواهش می کنم. شما راحت باشيد... راستش من داشتم رفع زحمت می کردم. ايشالا توی فرصت مناسب تر مزاحمتون می شم.
مامان بی حالتر از قبل و هم زمان با گرفتن دستش به نرده پله، بی رمق رو به حامد می گه: توروخدا ببخشيد آقا... شماروهم توی دردسر انداختيم... ايشالا بتونيم جبران کنيم محبتتون رو...
با پوزخند و چشمهای ريز شده به حامد که انقدر مودب و لفظ قلم صحبت می کنه و با شنيدن تشکرهای مامان لبخند بسيار پهنی روی لباش می شينه خيره می شم و به چند شخصيتی ذاتيش فکر می کنم که با اشاره چشم و ابروش به بابا متوجه نگاه شک دار بابا می شم. سرم رو به زير ميندازم و برای فرار از موقعيتی که توش گير افتادم به سمت آشپزخونه ميرم..
سرم رو به پر کردن کتری چايساز گرم می کنم که صداش دوباره بلند می شه: - خانوم تارا...
سرم رو به سمت صداش بر می گردونم که اون رو کنار اپن آشپزخونه می بينم. همونطور که دستاش رو روی سنگ اپن آشپزخون در هم قفل کرده با سر به بيرون اشاره می کنه و با صدايی که سعی درآروم نگه داشتنش داره می گه: بيا بيرون کارت دارم...
نگاهم بلافاصله به راه پله کشيده می شه. انگشتم رو جلوی بينيم می گيرم و هيس بلند و کشداری می کشم...
بی تفاوت به واکنش من با همون صدای نه چندان اروم و با جديت بيشتر و دستورمابانه تکرار می کنه: بيا بيرون... کارت دارم... زود!
سرم رو به پر کردن کتری چايساز گرم می کنم که صداش دوباره بلند می شه: - خانوم تارا...
سرم رو به سمت صداش بر می گردونم که اون رو کنار اپن آشپزخونه می بينم. همونطور که دستاش رو روی سنگ اپن آشپزخون در هم قفل کرده با سر به بيرون اشاره می کنه و با صدايی که سعی درآروم نگه داشتنش داره می گه: بيا بيرون کارت دارم...
نگاهم بلافاصله به راه پله کشيده می شه. انگشتم رو جلوی بينيم می گيرم و هيس بلند و کشداری می کشم...
بی تفاوت به واکنش من با همون صدای نه چندان اروم و با جديت بيشتر و دستورمابانه تکرار می کنه: بيا بيرون... کارت دارم... زود!
با حرص کتری رو روی سينک ظرفشويی می کوبم و با قدم هايی که روی زمين کشيده می شه به دنبالش راه می افتم.
به در ورودی که می رسه اون رو باز می کنه و قبل از اينکه خارج بشه، به سمتم بر می گرده و با همون لحن دستوری که احساس می کنم به شدت بهش آلرژی پيدا کردم ، می گه: - سر وضعتو درست کن بعد بيا بيرون...
با حرص توی صورتش براق می شم: - مگه سر وضع من چشه...
پوزخندی می زنه و می گه: - بگو چش نيست... و بی حوصله ادامه می ده: انقدر با من جر و بحث نکن. همين که گفتم... با اين ريخت و قيافه دنبال من راه نميوفتی...
صدای زير لبش رو هم می شنوم که می گه: حوصله يه دردسر تازه رو ندارم...
احساس می کنم خشمی که قبل از اومدن مامان و بابا تو وجودم شعله می کشيد دوباره داره دامنم رو می گيره...چند ثانيه می ايستم و با همون خشم کذايی به خروجش از خونه نگاه می کنم، به فکرم می رسه تا در رو ببندم و از شر مزاحمت چند ساعتش خلاص بشم ، از اين فکر لبخند مليحی روی صورتم می شينه ... که بلافاصله سرش رو از بين در نيمه باز داخل می کنه و می گه: فکرای بی خود نکن و زود بيا بيرون... البته اگه دلت نمی خواد خانوادت از جريان امروز باخبر بشن...
لبخند مليحم با لبخند پهنی که روی لبهاش نشسته جمع می شه. روم رو با دلخوری ازش می گيرم و به سمت آينه کنار رختکن ورودی نگاه می کنم. همون لحظه صدام می کنه: - تارا...
لحن صداش آرومه. برای اولين باره که در طول امروز، من رو اينجوری صدا می کنه. اينبار بر خلاف تمام دفعات قبل ناخواسته دلم می خواد که جوابش رو بدم، سرم رو به سمتش می چرخونم... نگاهم توی نگاهش قفل می شه. چند دقيقه بی هيچ حرفی نگاهم می کنه و در آخر بدون هيچ کلامی نگاهش رو از من ميگيره و نيم تنه اش رو از در خارج می کنه... چند ثانيه بی هيچ حرف، خيره به در، درست جاييکه چند لحظه قبل ايستاده بود، می مونم.. بالاخره به خودم ميام و شونه هام رو با بی خيالی بالا ميندازم و سعی می کنم افکار مزاحم رو از سرم بيرون کنم. دوباره به سمت آينه می چرخم و از ديدن خودم توی اون وضعيت اسفناک ناخواسته، جيغ خفه ای می کشم...برای اينکه صدام بالا نره، بلافاصله دستم رو جلوی دهنم می گيرم و با اضطراب به بالای پله ها خيره می شم.
صورت سفيدم ، به خاطر ضعف و شوک های پی در پی امروز به شدت سفيد تر و رنگ پريده تر شده... زير چشمهای کشيده ام، خط کم رنگی از کبودی ديده می شه، با گودی زير چشمهام احساس می کنم چشمهام بيش از حد درشت شده ... و از اون بدتر موهامه که به صورت نامرتب از گلسرم بيرون ريخته...
وقتی از ديدن چهره نامرتبم توی آينه نااميد می شم لباسمه که بلافاصله توی ذوق می زنه...
از همه فجيع تر نقش برجسته خرسه روی تاپمه که زبون درازشو رو از لای دکمه های باز شده مانتو سفيدم به نمايش گذاشته ... سرم رو به نشونه تاسف تکون می دم .دستم رو روی پيشونيم می کوبم و زير لب جمله در خور امروز رو باز هم تکرار می کنم: واقعا از اين بدترم می شه...‼!
توی ذهنم تمام وقعايع چند ساعت پيش رو مرور می کنم و به اين نتيجه می رسم که ظاهر دلچسبم روی برخورد حامد با من قطعا بی تاثير نبوده... دوباره با کف دستم پيشونی عزيزم رو نوازش می کنم و به ناچار دکمه های مانتوم رو می بندم و دم دست ترين شالی رو که به جا لباسی رختکن آويزون بود به سرم ميندازم و از خونه خارج می شم.
به محض خروجم حامد رو می بينم که روی پله های ورودی توی کوچه ايستاده و همونجور که دستهاش توی جيب شلوارشه با نوک کفشش با سنگ کوچيکی بازی می کنه.
متوجه حضورم که می شه دست از سنگ بينوا می کشه و با اشاره چشم به آيفون تصويری و لحن به شدت محترمانه ای می گه: - خوب خانوم تارا من ديگه رفع زحمت می کنم. اميدوارم ديگه به هيچ وجه همچين مشکلی برات پيش نياد.. خانواده خيلی نگران بودند.. درست نبود بيشتر از اين مزاحم اوقات محترمشون بشم...لطفا از طرف من ازشون خداحافظی کن...
با دهان باز به حامد که بعد از گفتن اين سخنرانی به شدت قوی روش رو از من می گيره و عزم رفتن می کنه خيره می شم..احساس می کنم با تمام استعداد ذاتیم برای نقش بازی کردن پيش اين بشر کم ميارم..ذهنم درگيره اين خداحافظی ساده می شه و اينکه به همين راحتی از خير خسارت ميليونیش گذشته ... که فکر می کنم علامت تعجب بزرگی که روی سرم نقش بسته رو می بينه و بلافاصله راه رفته رو برميگرده. همزمان با بالا اومدن از پله ها با دستش ضربه ارومی به پيشونيش می زنه و با همون لحن استاد منشانه ادامه می ده : داشت يادم می رفت...راستش برات يه چندتا جزوه آورده بودم که انقدر همه چيز يک دفعه ای بهم ريخت، فرصت نشد بهت بدم.. همين جا توی ماشينه اگه تا ماشين بيای می تونم همين امشب در اختيارت بذازم.
با اضطراب به سمت گوشه سمت راست کوچه تاريک و جايي رو که با دست نشون می ده نگاه می کنم... دعا می کنم که بابا ماشين تصادف کرده اش رو نديده باشه که با ديدن مورنوی سفيد رنگش نفس حبس شدم رو با آسودگی بيرون می دم...
----------------
با اضطراب به سمت گوشه سمت راست کوچه تاريک و جايي رو که با دست نشون می ده نگاه می کنم... دعا می کنم که بابا ماشين تصادف کرده اش رو نديده باشه که با ديدن مورنوی سفيد رنگش نفس حبس شدم رو با آسودگی بيرون می دم...

سرم رو به نشونه موافقت تکون می دم و همراهش همقدم می شم... همين طور که به سمت ماشين قدم می زنم، توی ذهنم به دنبال جواب سوالی هستم که بعد از ديدن ماشين فکرم رو مشغول کرده: - اگه واقعا انقدر پولداره که ماشين های به اين گرونی سوار می شه، چرا برای گرفتن خسارتی که نهايت 5 ميليون تومن می شه، انقدر خودشو به در و ديوار می زنه...
جوابی که توی ذهنم نقش می بنده با پوزخند روی لبم هماهنگ می شه: هرچی پولدارتر، خسيس تر...
- چطه؟ چرا می خندی؟ چيه از ديدن ماشين ذوق مرگ شدی؟ نکنه می خوای اينم بفرستی بغل اون يکی؟ يا داری فکر می کنی تورتو خوب جايی پهن کردی....
وااااااااااااااااااای ‼! تحمل اين يکی رو ديگه ندارم... مطمئنم اگه يه لحظه بيشتر پيشش بمونم و به اراجيفی که به عناوين مختلف بارم می کنه گوش بدم حکم قتلش رو قطعا صادر می کنم، از ذهنم می گذره که ای کاش امروز به جای ماشينش خودش رو زير می کردم... اما بلافاصله به خودم ميام.. افکار پليد و منفی که توی ذهنم شکل گرفته رو کنار می زنم و سعی می کنم بهشون فرصت قوت گرفتن ندم..
با به ياد آوردن اتفاقات چند ساعت گذشته، تقريبا مطمئن می شم که با قصد و نيت قبلی ، با حرفهاش آزارم می ده..کم کم بی اين نتيجه می رسم که از تاثير اهانت هاش روی من و واکنش قابل پيش بينيم لذت می بره... ترجيح می دم بيشتر از اين به اين همراهی احمقانه ادامه ندم و بيشتر از اين خوشحالش نکنم.
برای همين صدام رو تا حد ممکن آروم و خونسرد می کنم و با بی خيالی که به شدت به چشم مياد دستهای قفل شدم را به سمت بالا می کشم و جواب می دم: اينم فکريه... اگه بخوای بيشتر از اين پاپيچم بشی روی پيشنهادت فکر می کنم...منظورم فرستادن اين کنار اون يکيه... می دونی که من اونقدر کله خر و احمقم که اصلا به نتيجه کارام فکر نمی کنم...
لحظه ای می ايسته و از من عقب می مونه. صبر نمی کنم و سعی می کنم راه باقی مونده تا ماشين رو به تنهايی طی کنم. می دونم از واکنش من و به هم خوردن محاسباتش شوکه شده.
- اووووووووم. فکر خوبيه... منم که گفتم،آدم هاي احمقی مثل تو جون ميدن واسه سواری گرفتن... می دونی تجربه نشون داده من سوارکار خوبی هستم...
دست از کشيدن دستهام به بالا برميدارم و به سمتش بر می گردم. خودش رو به من رسونده و قدم هاش رو با من يکی کرده.
از جوابش تنها انگشتهام مشت می شه. خيلی روی خودم کار می کنم تا خشم بیش از حدم رو همونطور مخفی نگه دارم... با صدايی که به همون خونسردی و بی خيالیه قبله، جواب می دم: - تجربه من هم نشون می ده، سوارکارای خوب هم بالاخره اشتباه می کنن و به زمين ميوفتن...
توی صورتش نگاه می کنم. چشمکی براش می فرستم و ادامه می دم: يه احساسی به من می گه،من اونکسی هستم که تورو به اشتباه ميندازه و به زمين می زنه.
بلافاصله با لبخند کجی جواب میده: - عقل کامل من هم ميگه که روی احساسات خانوما حساب باز نکنم...
اينبار اونه که برام چشمک می زنه.
قبل از اينکه جوابش رو بدم دستش رو توی جيبش فرو می بره. و وقتی که اونرو بيرون مياره دزد گير ماشين رو می زنه و می گه: - می دونم عزيزم که خيلی دلت می خواد کنارم راه بيای و باهام هم کلام شی، اما اينجا جای مناسبی نيست.. بهتره موکولش کنيم به يه وقت ديگه...
نفسم رو با حرص بيرون می دم و سعی می کنم نقاب بی تفاوتی رو هم چنان روی صورتم نگه دارم: - می دونی عشق من، می ترسم از اين فرصتا ديگه پيش نياد و تو به همين راحتی از توفيقی که نصيبت شده، محروم بشی...
نفسش رو پر صدا پوف می کنه و در حاليکه سوار ماشين می شه می گه: بشين بچه... انقدر با من يکی بدو نکن... جای تو بودم انقدر با دم شير بازی نمی کردم.
در جلو رو که برام باز کرده می بندم و روی صندلی عقب جا می گيرم و بی خيال جواب می دم: هر شيری که شير بيشه نمی شه، بعضياشون شير خوراکی از آب در ميان..
- مطمئن باش که من فرع و اصل ندارم... خود شير بيشه ام. پس بهتره انقدر سر به سر من نذاری و بذاری حرفای نگفته رو تمومش کنيم...
از توی آينه نگاهش می کنم و جواب می دم: مگه حرفيم باقی مونده آقای استاد؟؟؟
بی تفاوت به لحن کنايه آميز من جواب می ده: اگه تو زبون به دهن بگيری می تونی بفهمی چه حرفای نگفته ای باقی مونده...
سکوت می کنم و اجازه می دم تا حرفهای نگفته اش رو به زبون بياره: کارتو از فردا شروع می شه. يادت نره... فقط 1 ماه فرصت داری. برای شروع کار ، فردا به تعميرگاه می ريم تا خسارتی که به ماشينم وارد شده رو برآورد کنيم. بعدش شما زحمت می کشی و چک معادلش رو برای من می کشی...چک پيش من می مونه تا 1 ماه آينده. اگه شرط رو بردی که چک رو بهت بر می گردونم اگه که نه بلافاصله برای نقد کردن چکم اقدام می کنم... و يه چيز ديگه، من اونقدرها آدم با محبتی نيستم واسه همين برای کسی خيرخواهانه کار نمی کنم و البته از اينکه بی هيچ منظوری راه بيفتم و به اين و اون دروغ مصلحتی بگم متنفرم... فکر نمی کنم دوست داشته باشی خانوادت از اتفاقی که بين ما افتاده باخبر بشن... منظورم تصادف امروزه... هوم؟
بی صدا از آينه جلوی ماشين به صورتش خيره می شم... با اينکه هنوز به درستی متوجه شرطی که بين ما گذاشته شده ، نيستم اما شوکی که از تهديدش به من که امروز تا آخرين حد ظرفيت شوک زده ام وارد می شه، باعث می شه، سرم رو به نشونه موافقت تکون بدم...
از توی آينه نگاهش رو می گيره و از همون صندلی جلو به سمت عقب متمايل می شه: - پس دختر خوبی باش و سعی کن از فرصتی که در اختيارت گذاشتم خوب استفاده کنی...
برقی که توی چشماشه، چشمام رو می زنه‼!
نگام رو ازش می گيرم و به بيرون خيره می شم.. صداش دوباره توی سرم می پيچه و سکوت چند ثانيه ای ماشين رو به هم می زنه...
- بيا اين موبايل من... شمارتو سيو کن... به اسم و فاميل
روی فاميل تاکيد می کنه و گوشی رو به سمت من می گيره. با اکراه گوشی رو از دستش می گيرم. شمارم رو سيو می کنم و همزمان با اينکه گوشی رو برمی گردونم در رو باز می کنم تا هرچه زودتر از هوای خفه کننده ماشين فرار کنم.هنوز پام رو از ماشين بيرون نذاشتم که صدای محکم وخالی از شوخيش بلند می شه: - هنوز بهت اجازه پياده شدن ندادم..

هنوز پام رو از ماشين بيرون نذاشتم که صدای محکم وخالی از شوخيش بلند می شه: - هنوز بهت اجازه پياده شدن ندادم..


بدون اينکه از تصميمم منصرف بشم، با حرص برمیگردم و نگاهش می کنم. به صندليش تکيه زده... نگاهم به سمت آينه کشيده می شه... به روبروش خيره شده...
- بايد حرفم رو دو باره تکرار کنم؟
قصد تسليم شدن ندارم. اما ذهنم دوباره يادآور می شه که برگ برنده دست اونه...
بالاجبار به داخل ماشين بر می گردم.
- در رو هم ببند.
خشک و خشن.
در رو که می بندم با همون لحن ادامه می ده: فکر می کنم لازمه يه چيزايی رو بهت گوشزد کنم. چون وقت نيست فقط همين يکی رو می گم: بهتره بهت يادآوری کنم که از اين به بعد هيچ رفتار و حرف توهين آميزت رو بی جواب نميذارم. پس بهتره برای کارا و حرفات بيشتر وقت صرف کنی، يه کوچولو فکر کردن هيچ کسی رو نمی کشه... اينم بدون فرصتی رو که به تو دادم خيليها آرزوش رو دارن، پس از فرصتت خوب استفاده کن. فهميدی؟..
سکوت می کنم. توی دلم به اين همه اعتماد به نفس دهن کجی می کنم. صدای بلندش من رو که در عوالم ديگری غير از ماشين و راننده بداخلاقش، سير می کنم از جا می پرونه: - نشنيدم؟
زير لب بله آرومی می گم.
خيالش که از بابت جواب نصفه و نيمه من راحت می شه، با صدای آرومتری ادامه ميده: حالا می تونی بری...
بی هيچ حرفی از ماشين مدل بالاش پياده می شم. اين فرصت عزيز رو که نصيبم شده به هيچ وجه ا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 36. رمان خواب بازی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمان بازی آخر بانو در نهایت یک رمان خواندنی است - انتشارات ققنوس , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50748

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا