تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل چهارم)



اونقدر خسته ام که اگه ترس روبرو شدن با بابا نبود، همونجا روی مبل های پايين ولو می شدم. اما توی اين وضعيت ترجيح می دم کمتر جلوی چشم بابا ظاهر بشم. دستم رو به نرده پلکان میگيرم و سلانه، سلانه بالا می رم.. به محض اينکه به در اتاقم نزديک می شم صدای باز شدن در اتاق بابا رو می شنوم...
بلافاصله خودم رو توی اتاق پرت می کنم و از همون فاصله جلوی در، روی تخت شيرجه می زنم... حتی فرصت باز کردن دکمه های مانتو رو پيدا نمی کنم...صدای پای بابا که به اتاقم نزديک می شه، ضربان قلب من هم سر به فلک می کشه... چشمام رو روی هم فشار میدم و دعا می کنم بابا هوس بيدار و بازخواست کردن من به سرش نزنه...چراغ اتاقم که روشن می شه پلک زدنهای ناخواسته منم شروع می شه... خوشبختانه بابا از بيدار کردن من پشيمون می شه و در اتاق رو می بنده و میره... چند دقيقه بعد صدای بسته شدن در اتاقش به گوشم می رسه. بلافاصله روی تخت می شينم و نفس حبس شدم رو به آسودگی بيرون می دم... امشب از بازخواست شبانه بابا، جون به در بردم، تا فردا خدا بزرگه...دکمه های مانتوم رو به سرعت باز و سرم رو از شر شال مزاحمم رها می کنم. بليز و شلوارک خوابم رو که از صبح روی تخت باقی مونده به تن می کنم و با وجود تمام عذاب وجدانی که برای مسواک نزدن دارم، زير پتو می خزم... اونقدر از همه اتفاقات جورواجور امروز خسته ام که بدون زحمتی برای فکر کردن به فردا و قرارداد کذايی، به خواب عميق و شبانه ام فرو می رم. ***صدای زنگ موبايلم که خيال قطع شدن هم نداره، سوهان روحم می شه. زير لب به آدم بیکاری که صبح به اين زودی مزاحم خواب و آسايشم می شه بد و بيراه می گم... اونقدر گيج خوابم که بدون اينکه متوجه باشم، گوشی موبايل رو با چشمای بسته از پاتختی بر ميدارم و به طرف ديگه اتاق پرتاب می کنم. صدای شکسته شدن گلدون گوشه اتاق هم منو مجبور به باز کردن چشمام نمی کنه... دوباره به خواب می رم و تمام اتفاقات پيش اومده رو فراموش می کنم...***با احساس گشنگی از خواب بيدار می شم. هرچند که هنوز به شدت خواب آلود هستم اما حس گشنگی بر حس خواب آلودگيم غلبه می کنه و به ناچار منو به سمت آشپزخونه می کشونه...از روی تخت بلند می شم و بدون اينکه نگاهی به سروضع نامرتبم توی آينه بندازم راه آشپزخونه رو در پيش می گيرم.وسط پله ها کم کم مغز خوابيدم بيدار می شه و شروع به اناليز اتفاقات شب گذشته می کنه... کم کم قراری که با حامد داشتم به يادم می افته و بعد از اون حس ترس مواجهه با بابا من رو به اتاقم فراری می ده...داخل اتاق به دنبال گوشي موبايل گمشده ام می گردم.. گلدون شکسته گوشه اتاق ، تصوير دور و نامفهومی از زنگ خوردن گوشی و اتفاقات بعدش رو به ذهنم می کشونه.به سمت گلدون شکسته شده می رم و موبايل از هم پاشيده شدم رو بين خرده شکسته های گلدون پيدا می کنم. باطری موبايل رو جا می زنم و به سرعت روشنش می کنم.اولين چيزی که روی صفحه گوشی نقش می بنده، ميس کالهای پی در پی حامده... اس ام اس تهديد آميز حامد رو که می خونم، مو به تنم سيخ می شه. فوری به سمت پنجره می رم و از گوشه پرده کنارزده، کوچه رو با چشم جستجو می کنم. خبری از حامد و ماشين مدل جديدش نيست.بلافاصله خودم رو برای قرار با حامد آماده می کنم. مسواک، شستن دست وصورت و پوشيدن لباس همه کاريه که برای قرار ملاقات با حامد انجام می دم. نه آرايشی، نه وسواس خاصی برای انتخاب لباس...زنگ موبايلم که بلند می شه، اسم حامد روی صفحه نقش می بنده. گوشی رو برمی دارم. مجال صحبت رو به حامد نمی دم و به محض گفتن جمله تلگرافی : دارم ميام، قطع می کنم.در اتاق رو آهسته باز می کنم و برای شنيدن سرو صداهای طبقه پايين گوشهام رو تيز می کنم. خوشبختانه خبری نيست... با خوشحالی به سمت پارکينگ سرازير می شم. با ديدن ماشينم دوباره آه از نهادم بلند می شه، به ماشين بابا که با فاصله از ماشينم پارک شده نگاه حسرت باری ميندازم. يادآوری ديشب و سکوت بابا در رابطه باماشين تصادف کرده ام، منو از بی اطلاعی بابا از وضعيت ماشينم و شدت تصادفم مطمئن می کنه. از اينکه هنوز متوجه آسيب ديدن ماشينم نشده، از صميم قلب خوشحال می شم.... بدون هيچ معطلی ماشين داغون شده ام رو از پارکينگ خارج می کنم.هوای ابرگرفته و نسبتا خنک شده شهريور ماه از شيشه پايين کشيده شده ماشينم، صورتم رو نوازش میده...با سرعت نه چندان بالايی از خونه دور می شم و به محض پارک کردن ماشين، برای گرفتن آدرس با حامد تماس می گيرم.با تکرار سومين بوق، صداش تو گوشی می پيچه: - بله- تارا هستم...- می شنوم...از لحن خشک و نااشناش حرصی میشم و مثل خودش جواب می دم: - کجا بايد بيام؟مکثی می کنه و توی سکوتش صدای نفس صدادارش رو می شنوم. بعد از چند ثانيه جواب می ده: - به شماره ای که اس ام اس می کنم زنگ بزن، آدرس بگير..بدون هيچ حرف اضافی قطع می کنه و اعصاب آروم من رو صفايی میده...برای گرفتن آدرس با حامد تماس می گيرم.با تکرار سومين بوق، صداش تو گوشی می پيچه: - بله- تارا هستم...- می شنوم...از لحن خشک و نااشناش حرصی میشم و مثل خودش جواب می دم: - کجا بايد بيام؟مکثی می کنه و توی سکوتش ، نفس صدادارش رو می شنوم. بعد از چند ثانيه جواب می ده: - به شماره ای که اس ام اس می کنم زنگ بزن، آدرس بگير..بدون هيچ حرف اضافی قطع می کنه و اعصاب آروم من رو صفايی میده...نفسم رو با حرص بيرون میدم، منتظر اس ام اسش می مونم. انتظارم طولانی می شه. کم کم توی ذهنم جون می گيره تا بيشتر از اين خودم رو بازيچه اين موجود ازخودراضی نکنم، که صدای اس ام اس موبايلم بلند می شه.شماره ای که فرستاده رو می گيرم و منتظر جواب می شم. صدای پرناز دختری که بی شباهت به صدای اوشين سالهای دور از خانه نيست،توی گوشی می پيچه. گوشی رو ازگوشم جدا می کنم و شماره گرفته شده رو چک می کنم... درسته...!!!دوباره گوشی رو به گوشم نزديک می کنم. با شک و احتياط شروع به صحبت می کنم: - ببخشيد اونجا کجاست...يعنی من ... می شه با اقای وفامهر صحبت کنم؟نازی که دختر توی صحبت کردن به کار می گيره من رو برای ديدنش مشتاق می کنه...: - آقای دکتر جلسه دارن. شما خانوم شريفی هستيد؟-بله- اقای دکتر فرمودن ادرس رو خدمتتون تقديم کنم، راس ساعت 11 تشريف بياريد اينجا...گوشی رو بين سر و گردنم بند می کنم و مشغول پيدا کردن خودکار از توی کيفم می شم..آدرسی رو که يادداشت کرده ام، با چشم مرور می کنم و توی ذهنم به دنبال نزديکترين مسير می گردم....ماشين رو بدون توجه به علامت پارک ممنوع ، جلوی در پارکينگ ساختمون زيبا و نما سنگ 10 طبقه ايه خيابون بهرامی پارک می کنم. به سختی از شر ترافيک جردن رها شدم و با تا خير 30 دقيقه ای به شرکت رسيدم.وارد ساختمون که می شم از غفلت نگهبان ساختمون استفاده می کنم و خودم رو توی آسانسور ميندازم... آهنگی که توی اسانسور پخش می شه، گوشهام رو نوازش می ده.. خيلی زود به طبقه دهم می رسم و همونطور که از آسانسور خارج می شم زيرلب سرعت بالای اسانسور رو تحسين می کنم.جلوی در ورودی سرو وضعم رو در تابلوی آينه ای شرکت ورانداز می کنم..نگاهم روی تابلوی شرکت ثابت می مونه: - شرکت مهندسين مشاور معمار نواز تصادفی که به خاطر هم رشته ای بودن شگفت زده ام می کنه، بی منظور خوشحال می شم. زنگ در رو می زنم و منتظر باز شدنش می شم.در با فاصله زمانی کمی باز می شه و قامت بلند و باريک زن جوونی جلوی چشمم نقش می بنده..لبخند پررنگی روی لبم پهن می کنم: - سلام من شريفی هستم.زن بدون هيچ تمايلی برای لبخند زدن از سر راهم کنار می ره و همونطور که فاصله در تا ميز عريض و طويل منشی رو با کفش پاشنه 10 سانتیش طی می کنه، با صدايی که به شدت برام آشنا می زنه جواب می ده: - فکر می کنم گوشزد کردم که آقای مهندس ساعت 11 منتظرتون هستن..همونطور که محو پاشنه های 10 سانتی کفش زن و مهم تر از اون اعتماد به نفسی که برای پوشيدن اونها به خرج داده، هستم، توی ذهنم قد 165 سانتی خودم رو با اون که حداقل 20 سانتی از من بلندتره، مقايسه می کنم و اصرار مامان برای پوشيدن کفش پاشنه بلند توی ذهنم جون می گيره...با يادآوری صدای پرناز زن پشت خط ، ابروهام از شدت تعجب بالا می ره. ناخودآگاه تمام تلاشم برای تطبيق زنی که روبروم ايستاده با صدای ظريف ونازک پشت خط صرف می شه، هر چند که هيبت بلند قامت زن مانع از به نتيجه رسيدنم می شه اما در نهايت تمام محاسبات من در رابطه با تجسم افراد از روی صداهاشون کاملا به هم می ريزه... زن که متوجه نگاه خيره من به خودش می شه تک سرفه ای می کنه و به مبل های کنار ديوار اشاره می زنه: - منتظر بمونيد، آقای دکتر توی جلسه هستند...خودم رو روی مبل رها می کنم و با چشم های کنجکاوم به ديد زدن فضای داخلی شرکت مشغول می شم،... از ديدن شرکت که فارغ می شم، سرم رو به خوردن بيسکويت های توی بشقاب روی ميز گرم می کنم و از شرمندگی شکم گرسنه ام در ميام.بيسکويت های توی بشقاب که تموم می شه صبر من هم کم کم سرريز می شه و طاقتم از انتظاری که تمومی نداره به سر مياد.رو به منشی که خودش رو به شدت با تلفن روی ميز سرگرم کرده، می کنم و با بی حوصلکی می پرسم: - جلسه آقای وفامهر کی تموم می شه..؟دستش رو روی دهنه گوشی ميذاره و می گه: - اطلاعی ندارم.- من خسته شدم ميشه يه تماس بگيريد که اگه جلسه طول می کشه بعدا بيام..کار قبلش رو تکرار می کنه و بی حوصله تر جواب می ده: - نه خانومم.. منتظر بمونيد.تصميم می گيرم وظيفه اطلاع رسانی رو خودم به عهده بگيرم پس با حرص گوشی رو از توی کيفم بيرون می کشم و شماره حامد رو می گيرم... خاموشی گوشی حامد تير خلاصی به صبر سرريز شدم ميزنه و من رو برای ورود به اتاق جناب آقای مديرعامل تشويق می کنه.با حرص گوشی رو از توی کيف بيرون می کشم و شماره حامد رو می گيرم... خاموشی گوشی حامد تير خلاصی به صبر سرريز شدم ميزنه و من رو برای ورود به اتاق جناب آقای مديرعامل تشويق می کنه.از غفلت منشی که هنوز مشغول گوشی تلفن و صحبت از جزئيات لحظه به لحظه مراسم خواستگاري شب گذشتشه، استفاده می کنم و خودم رو به در اتاق مدير عامل دوست داشتني ام! می رسونم. بدون هيچ تعللی دستگيره در رو به پايين می کشم و در مقابل چشم های وحشت زده منشی وارد اتاق می شم. با ورودم همه نگاه ها به سمتم برمی گرده.. تلاشی برای حفظ ظاهر نمی کنم.. با همون عصبانيت نشئت گرفته از انتظار 1 ساعته به حامد که پشت ميز پر ابهت رياست نشسته خيره می شم و با نگاهم از دور خط و نشون تهديد آميزی براش می کشم.نگاه ها از من گرفته می شه و به سمت حامد می چرخه. برخلاف جلز و ولزهای من، حامد در کمال آرامش گوشی تلفن رو برميداره و در برابر چشمهای بهت زده من با صدايی که به هيچ وجه سعی در نشنيده شدنش نداره، منشی وظيفه شناسش رو توبيخ می کنه: - خانوم مگه من نگفتم که کسی مزاحم جلسه من نشه...صدای نازک و ملتمس منشی رو از پشت سر می شنوم که با تمام تلاش ناکامش برای خونسردی اظهار تاسف می کنه..هم زمان يکی از مردهايی که روی مبل نزديک به ميز حامد نشسته از جاش بلند می شه و با اشاره سر به بقيه حاضرين، صحبت حامد رو قطع می کنه: - حامد جان ما ديگه بايد بريم... زياد وقتتم گرفتيم.. شرمنده داداش.حامد بی وقفه تماسش رو قطع می کنه و از روی صندليش بلند می شه: - اين چه حرفيه مرد حسابی. می دونی چند وقت بود نديده بودمتون...به هيچ عنوان نميذارم به همين زودی بريد... نگاه مرد بين من و حامد می چرخه و دست آخر روی من ثابت می مونه: - ولی فک کنم خانوم کار مهمی با شما دارن....جواب حامد عصبانيتم رو به بی نهايت می رسونه: - تو چیکار به اين کارا داری ، ايشون می تونن منتظر بمونن... با حرص فاصله بين خودم و حامد رو کم می کنم و روبروش قرار می گيرم. از اينکه تا اين حد بازيچه دست يک انسان از خود راضی قرار بگيرم توی دلم احساس انزجار می کنم.. مطئمنم که در حال حاضر هيچ يک از اعمالم از مغزم فرمان نمی گيره ...به شدت تحت تاثير غرور آسيب ديده ام هستم...و در نهايت در کسری از ثانيه... به سرم مياد اتفاقی که نبايد می افتاد... گرمای صورت حامد رو که توی دستم حس می کنم، نگاهم به سمتش کشيده می شه و کم کم به عمق فاجعه ای که در حال وقوعه، پی می برم. توی اون لحظه حتی توان جدا کردن دست بند شده به صورتش رو ندارم. حتی تلاشم برای نگاه کردن به صورتش بی ثمر می مونه و دست آخر اين نتيجه می رسم که توی اين وضعيت اسفبار، جرائت نفس کشيدن رو هم در خودم سراغ ندارم..دستش، دور مچ دستم قفل می شه، حس می کنم تمام اعتماد به نفس باقی موندم به باد می ره...دستم با حرکت دست حامد از روی صورتش کنار می ره و در کمال حيرت جای 4 انگشت ظريف دخترونه روی صورتش خودنمايی می کنه..به معنای واقعيه کلمه از ديدن شاهکار هنريم روی صورت حامد وا می رم...اونقدر تحت تاثير ضرب شصت دستم هستم که تقريبا دست قفل شده حامد به دور دستم رو فراموش می کنم...اما حامد محض يادآوری و فقط محض يادآوری، دستم رو چنان فشار ميده که احتياج مبرم به شکسته بند رو همون لحظه حس می کنم... صدای عصبيش اتاق به سکوت نشسته رو می لرزونه:- تو دقيقا چه غلطی کردی...خفه می شم. نه فقط قدرت تکلم، بلکه تمام حس های پنجگانه ام رو از دست می دم .با چشمهای گشاد شده به حامد خيره می شم که صدای غرش مجددش بلند می شه: گفتم چه غلطی کردی...؟ذهن از کار افتادم به کار می افته، می دونم که خفه شدن تو شرايطی که توش گير افتادم بهترين راه فراره... از جواب من که نااميد می شه، جلوی چشم حيرتزده دوستانش منو به ديوار می کوبه و با من که به زور به شونه هاش می رسم دست به يقه می شه.حس می کنم اونقدر عصبانيه که توانايی نقص عوض کردن من، يکی از قابليتهای بالقوشه اما با فريادی که بر سر يار قال چند دقيقه پيشش که برای وساطت پيش قدم شده می زنه به عمق فاجعه پی می ببرم و زندگی خودم رو تموم شده فرض می کنم....حس می کنم اونقدر عصبانيه که توانايی نقص عوض کردن من، يکی از قابليتهای بالقوشه اما با فريادی که بر سر يار قال چند دقيقه پيشش که برای وساطت پيش قدم شده می زنه به عمق فاجعه پی می ببرم و زندگی خودم رو تموم شده فرض می کنم....تمام تلاش حاضرين برای آروم کردن حامد بی نتيجه می مونه. دست آخر، با داد و فريادی که به راه ميندازه ، اتاق خالی از هر دوست و يار و رفيق شفيق چندين و چند ساله می شه و اميد من برای رها شدن از دست اين جانی بالقوه به پوچ می رسه...در اين بين تنها من می مونم که با دستهای پر قدرت حامد کنار قاب عکس های آويخته شده به ديوار، ميخ شدم.در برابر چشم های وحشت زده من ، صورتش هر لحظه سرخ تر و سرختر می شه، لحظه آخر که دست بلند شده حامد رو می بينم بی اختيار با صدای مهارنشده ای داد می زنم: کمکککککککککککک...هنوز از گفتن واژه دل نشين کمک فارغ نشدم ، که در به شدت باز می شه و در برابر چشمهای حيرتزده حامد جمعيت حدودا 7- 8 نفره ای به داخل می ريزه.نگاه ها به سمت من و دست بلند شده حامد می چرخه... کم کم زمزمه ها بلند می شه و در نهايت صدای فرياد حامد فيلم ورود افراد رو به عقب برمی گردونه...دوباره من می مونم و حامد که رگ های برجسته گردنش طناب دار دور گردنم می شه ... بدون هيچ حرف و توضيحی من رو رها می کنه. روی ديوار سر می خورم...به نفس نفس می افتم... همونطور که دستم رو به گلو و گردنم می کشم با نگاهم تعقيبش می کنم. به سمت ميزش ميره. کيفش رو به دست می گيره و قبل از خروج از اتاق به سمتم برميگرده و من رو که روی زمين ولو شدم، با خودش همراه می کنه.با باز شدن در جمعيتی که چند دقيقه پيش توی اتاق جمع شده بودند با ترس از در فاصله می گيرند..:- اين چه وضعشه...پشت در اتاق من جلسه راه انداختيد، برگرديد سرکارتون.. زود..فرياد حامد کافيه تا کمتر از کسری از ثانيه، فضای شلوغ پشت در به خلوت ترين لابی انتظار تبديل بشه.. با دهان باز به نفوذ کلام حامد فکر می کنم که صدای نفس های عميقش توجهم رو جلب می کنه و نشون از عمق فاجعه ای ميده که در حال رخ دادنه..بدون هيچ حرف اضافه ای از شرکت بيرون می زنه. اين وسط من استراتژی سکوت رو به همه راه های پيش روم، ترجيح می دم.جلوی در آسانسور با بيقراری منتظر می مونه. سعی می کنم بازوم رو از حلقه دستش آزاد کنم. متوجه تلاشم می شه و به دستش تکونی می ده و من رو از اجرای نقشه در نطفه خفه شده ناکام ميذاره. با حرص و دندون های کليد شده می گه: - به نفعته که بيشتر از اين عصبانيم نکنی... وگرنه حسابی بد می بينی.ترجيح می دم زحمت کار اضافه رو به حامد ندم و خودم به صورت خودجوش تمام فعاليت های اضافی رو تا اطلاع ثانوی تعطيل کنم.با باز شدن در آسانسور، هوای خفه داخلش به سمتم هجوم مياره...ديگه از آهنگ آرامش بخشش لذت نمی برم... سرعت زياد آسانسور هم فقط سوهان روحم می شه و زير لب به سازنده نالايقش ناسزا می گم..آسانسور که می ايسته تمام اميدهای به بار ننشسته من هم رنگ می بازه...فضای تاريک پارکينگ کم کم منو به وحشت ميندازه...جلوی مورنوی سفيد رنگ حامد می ايستيم ، حس می کنم که قلب من هم از حرکت می ايسته.در جلوی ماشين رو باز می کنه و من رو مثل توپ بسکتبال به داخل ماشين شوت می کنه.توی يک تصميم آنی دهنم رو باز می کنم و با صدايی که اصلا نمی شناسم التماس می کنم: آقا توروخدا... بذار برم...با شدت به سمتم بر ميگرده و دستش رو جلوی بينيش می گيره: - هييسسسسسسسسسساونقدر خشن و تند منو دعوت به سکوت می کنه که از التماس بيشتر پشيمون می شم...بدون هيچ کلام اضافی ماشين رو به راه ميندازه و منو تو وحشت بی حد و حصری که درگيرشم رها می کنه...جلوی در پارکينگ نگاهم روی ماشين خوشرنگم که راه رو سد کرده قفل می شه.. چشمام از شدت خوشحالی برق می زنه.. نگاه اميدوار و برنده ام از ماشين به سمت حامد کشيده می شه.. رگ گردنش برجسته تر شده، فرمون توی دستاش فشرده می شه.. صورتش از شدت عصبانيت سرخ می شه...حس می کنم، با وضعيتی که پيش اومده، به زودی فوران می کنه....ناخواسته لبم به پوزخند باز می شه.. با حرص برمی گرده، چشماش رو ريز می کنه و توی صورتم دقيق می شه.. از ترس، بلافاصله پوزخندم رو قورت می دم و به روبرو خيره می شم... نگاهش روی صورتم ثابت می مونه و همزمان با دست، بوق ماشين رو لمس می کنه .صدای نابهنجارو ممتد بوق بلند می شه.. حس می کنم شنوايیم اسيب می بينه.. با دست گوشهام رو مهار می کنم و تنفرنگاهم رو به چشمهای ريز شدش می پاشم.بالاخره، نگهبان مسن جلوی در، سلانه سلانه از ساختمون خارج می شه و جلوی در پارکينگ، کنار حامد می ايسته. با وجود نگهبان، حامد از ادامه لمس بوق منصرف می شه..با قطع شدن صدای نابهنجار بوق، صدای حامد خشک و خشن بلند می شه: - سوييچواکنشی نشون نمی دم جز اينکه گيج نگاهش می کنم. داد می زنه: گفتم سوئيچ ماشينت..شونه هامو با حرص بالا میندازم: - سوييچو می خوای...نميذاره حرفم تموم بشه، دستش رو جلوم می گيره و محکمتر داد می زنه: - گفتم سوييچ..دستم بلافاصله خودکار سوئيچ رو از جيب مانتوم بيرون می کشه و به سمت حامد می بره..سوييچ رو از دستم قاپ می زنه و به سمت نگهبان می گيره: - اين لگنو از جلوی در بکش کنار.. ببر بذار جای پارک من..صورتم سفت می شه: حق نداری...دستش رو جلوی صورتم، تکون می ده و با همون خشونت حرفم رو قطع می کنه: - ساکت می شی يا نه؟از اين همه کوتاه اومدن جلوش حرصم می گيره. ناخواسته توی صورتش براق می شم: - نه!!!!!!!!از لحنم خشونت نگاهش اوج می گيره. فاصله صورتش با صورتم کم ميشه.. حرارت خشم از چشماش رو حس می کنم اما نگاهم رو از نگاهش نمی گيرم، برای وا دادن تا همين جا کافيه..!دقايقی بعد در کمال ناباوری، پوزخندی روی لبش می شينه و صورتش رو از من دور می کنه و خونسرد جواب ميده: - خيله خوب، پس خودت خواستی..متعجب نگاهش می کنم : چی چی رو خودم خواسته ام.. چرا دست از سرم برنميداری... چی از جونم می خوای.. يه تصادف ساده کردم.. آدم که نکشتم.. قتل که نکردمبدون کلمه ای اضافی تر به روبرو خيره می شه و منتظر جابجايی ماشينم می مونه.. با حرص دست به دستگيره در می برم و با فشار دست اون رو به عقب می کشم.. بی فايده است.. لعنتی قفل کرده..کم کم از خونسردی ساختگی و درهای قفل شده ماشين ، وحشت می کنم.. نگاه مرددم به سمتش کشيده می شه.. هنوز زير چشمای وحشت زدم، مشغول رصدکردن هستم، که با حرکت پرشتاب ماشين ، جيغ لاستيکها بلند می شه.از سرعت ماشين به عقب پرت می شم.. خيابونها و بزرگراه ها به سرعت از جلوی چشمم رد می شن، قلبم به ضربان بی نظمش شدت می بخشه.. ته مونده شجاعتم رو جمع می کنم و با صدايی که از ته چاه شنيده می شه می پرسم: - منو کجا می بری؟نگاه خشنش تمام شجاعتم رو جارو می زنه و دلم رو از هر واکنش و مقاومت احتمالی خالی می کنه...اونقدر از فضای سنگين ماشين و موجودی که کنار دستم رانندگی می کنه، وحشت دارم که حتی جرئت گريه کردن هم از من گرفته می شه...ترس غالب شده ام به حدی می رسه، که خيابونها و کوچه ها رو گم می کنم . اونقدر که حتی، وقتی جلوی در پارکينگ خونه ای می ايسته با گنگی به اطراف خيره می شم... در با ريموت توی دست حامد باز می شه... و ماشين با take off پر سروصدايی از جاش کنده می شه.توقف ناگهانی ماشين با پرت شدنم به جلو همراهه.. هنوز تو گيجی و ترس دست و پا می زنم که در سمتم باز می شه و با شدت به پايين پرت می شم..بدون اينکه فرصت نگاه انداختن توی حياط بزرگ و سرسبز خونه رو داشته باشم به سمت ساختمون سفيد و نوساز دو طبقه روبروم کشيده می شم...انقدر با سرعت حرکت می کنه که از تمام چيزهايی که اطرافم به چشم می خوره تنها استخر پرآب گوشه حياط نظرم رو جلب می کنه و ترسی که از شنا کردن توی تنم می افته..با ورودم به داخل خونه، يک جفت چشم مشکی رو می بينم که به سمتم نزديکتر می شه. بی منظور و روی حساب ترس وافرم از حيوانات خودم رو پشت حامد جمع می کنم و التماس می کنم: - توروخدا نذار نزديک شه.بی تفاوت به التماس من روی زمين زانو می زنه و به نوازش سگ سياه و بدقواره ای که بی هيچ مهاری توی خونه می چرخه مشغول می شه...حواس پرت شده حامد جرقه ای به ذهن از کار افتاده من می زنه. سعی می کنم از غفلتش استفاده کنم و آخرين برگه شانسم رو امتحان کنم.با قدم هايی آروم و آهسته ، بدون رو گرفتن از حامد به سمت در ميرم که صداش در جا خشکم می کنه و آخرين فرصت من رو به باد می ده:- فکر فرار کردن رو از سرت بيرون کن... شنلی مهارت فوق العاده ای تو گرفتن موشهای بازيگوش و فراری داره...دست از نوازش سگ ترسناکش می کشه. از روی زمين بلند می شه و به طرف من می چرخه... خودش رو با يک قدم بلند به من می رسونه و به بازوم چنگ می زنه...زير سنگينی نگاهش جرئت نگاه کردن به صورتش رو از دست می دم...دستم رو می کشه و از پله ها بالا می ره...طبقه دوم، انتهای راهرو می ايسته...در آخرين اتاق طبقه دوم که باز می شه، وحشت و ترس از آينده پيش روم به سراغم مياد.. خودم رو تموم شده فرض میکنم...توی اتاق پرتم می کنه و بعد از ورودش در رو قفل می کنه. نگاه مات مونده من رو به قفل می بينه، کليد رو از جاش بيرون می کشه و توی ج
برچسب ها: رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 36. رمان خواب بازی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50744

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا