تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل پنجم)


روی تختم می غلتم و به ساعت خيره می شم. با وجود تلاش نيم ساعته ام اما، چشمام علاقه ای به گرم شدن ندارن.. از خوابيدن نااميد می شم و حوله به دوش به سمت حمام می رم..
زير دوش حمام احساس می کنم، جون دوباره می گيرم. با وجودی که توی 9 روز گذشته، از حمام اتاق مامان و بيمارستان برای دوش گرفتن استفاده می کردم اما هيچ وقت نمی تونستم از احساس ناخوشايندی که به خاطر استحمام توی حمام غيرخصوصی بهم دست می ده، چشم پوشی کنم.. زير دوش می ايستم و با ريزش قطره های اب آرامشی که اين روزها از من فراريه رو طلب می کنم. چشمام طبق عادت هميشه زير اب بسته می شه و افکار پريشونی به ذهنم هجوم مياره...ذهن آشفته ام از صحنه تصادف و بيمارستان و حال خراب مامان به ادم عجيب و مرموزی که اين روزها ناخواسته درگيرش شدم کشيده می شه. کم کم صورت حامد توی ذهنم مجسم می شه. صدای گرم و قامت چهارشونه اش به يادم مياد. اونقدر توی حامد و رنگ به رنگ شدن های لحظه به لحظه اش غرق می شم که از زمان و مکان کنده می شم..تصوير حامد توی ذهنم، لحظه ای همون آدم مغرور توی شرکت می شه و لحظه بعد آدم مهربون و مسئولی که به خاطر من 2 ساعت تموم توی ماشين منتظر نشسته، گاهی ذهنم به سمت صحنه تصادف و پس گرفتن پيشنهادش کشيده می شه و گاهی ياد ماشين تعمير شده ام زنده می شه.. دست آخر احساس گرمای آغوش حامد، لبخند رو به روی لبام می شونه...به خودم ميام.. برای فراری دادن افکار مزاحم سرم رو به طرقين تکون می دم و با کف دستهام چندين بار به دو طرفم صورتم می زنم.. اما.. نمی تونم شيرينی دلچسب آغوشش رو که هنوز به وضوح حسش می کنم،فراموش کنم.از خودم و ذهن ناپخته ام که وسط اين همه گرفتاری، درگير حامد و عطش هوس سيرنشده اش شده، نااميد می شم..احساس می کنم، ميون اين همه آدم رنگ به رنگ و متفاوتی که اطرافم ديدم، هيچ کدوم ذهنم رو به اندازه حامد درگير نکرده..احساسم با پس زدنهاش، مهربونی و گرمای آغوشش حتی با تهديدهای تحقيرکنندش خو گرفته..حس می کنم نيروی عجيبی من رو به سمت اين آدم می کشونه..حس می کنم، احساسش در رابطه با من برام مهم می شه..حس می کنم قلبم با ديدنش ضربان می گيره ...از اين حس و حال عجيبی که به سراغم اومده، کم کم وحشت می کنم.. سرم رو اينبار با شدت بيشتری به طرفين تکون می دم و از خير زير دوش موندن می گذرم...حوله به تن مشغول خشک کردن موهام هستم، که صدای زنگ در بلند می شه ... با ديدن تصوير حامد توی قاب آيفون تصويری تعجب می کنم.. گوشی آيفون رو به گوشم نزديک می کنم..-بله؟با صدای مردونه اش که هيجان مطبوعی از توش حس می شه جواب می ده: - باز کن.. ‼برای باز کردن من من می کنم. خاطره روز تصادف و مواجهه بابا با حامد توی خونه، در ذهنم زنده می شه. هرچند که مطمئنم بابا درحال حاضر، مشغول مامان و سرگرم پرستاری از اونه، اما باز هم عقل حکم می کنه، تا جانب احتياط رو رعايت کنم: -ببخشيد آقای وفامهر می شه ... امرتونو... بفرماييد..مکثی می کنه و نفسش رو کشدار بيرون می ده. عصبانيتی که وجودش رو تسخير می کنه به خوبی حس می کنم..بالاخره جواب می ده: - يه نفرو پيدا کردم که حاضره کليه شو بفروشه...‼‼‼‼!جيغ می کشم....: - چییییییییییییییییییی؟‼!با خنده جواب می ده: - چيکار می کنی؟ کر شدم...گوشی رو پرت می کنم و با عجله سمت در می دوم.. بدون اينکه متوجه باشم به محض باز شدن در خودم دستهام رو به هم می کوبم و مثل دختر بچه های 5، 6 ساله از شدت ذوق بالا و پايين می پرم.. متوجه حال و اوضاعم نيستم و پشت سرهم سوال می پرسم : - راست می گی؟ مطمئنی o منفيه.. ؟ چقدر می خواد بگيره؟... اصلا چه جوری پيداش کردی...؟ حامد که همونطور با چشمهای گرد و قامت راست ايستاده، کم کم نگاهش از من و بچه گانه هام کنده می شه و سربه زير جواب می ده: - بهتره بریم داخل، اينجا جای مناسبی برای صحبت کردن نيست...بی صبر و با اوقات تلخ از حامد جدا میشم... بدون تعارف کردن از در فاصله می گيرم و به حامد که هنوز مردد جلوی در ايستاده، نگاه می کنم: - نميای؟نگاهش رو از زمين می گيره و به صورتم خيره می شه.. چند ثانيه به چشمام ثابت می مونه... احساس می کنم معذبه.. راحت نيست.. از صبر و ترديدی که برای داخل شدن و پايان دادن به انتظار من می بره ، حرص می خورم..: - چی شد پس؟نگاهش رو از من ميگيره و وارد می شه.. روی اولين مبل سالن نزديک به پيش ورودی می شينه و نگاهش رو به گلهای فرش گره می زنه..کلافه از وقفه ای که توی جواب سوالهام پيش اومده جلوش می شينم و بی ايراده باز زبون باز می کنم: - واسه حرف زدن زيرلفطی می خوای يا منتظر مژدگانی هستی..نگاه حرص آلودش رو از فرش می گيره و توی چشمام خيره می شه: - بهتر نيست بری يه چيزی بپوشی.. فکر می کنم اگه اينبار پدرت سرزده بياد خونه و تورو تو اين وضعيت ببينه، هيچ دروغ و کلکی نمی تونه قانع کننده باشه..بلافاصله به خودم ميام. مثل فنری که بعد از فشرده شدن زياد رها شده باشه از جام می پرم و در کسری از ثانيه، از پله ها بالا می رم..اونقدر خجالت زده ام که حتی برای مطمئن شدن از نيشخندی که روی لبهای حامد نشسته، سرم رو بلند نمی کنم..به اتاقم می رسم.. جلوی آينه می پرم.. از ديدن خودم توی وضعيتی که می بينم،جيغ خفه ای می کشم..روی تخت وا می رم.. ديگه طاقت روبرو شدن با حامد رو ندارم.. اگه فکر کرده باشه که عمدی توی نمايش ظاهر افتضاحم بوده باشه، چی.. بلافاصله افکار منفی رو کنار می زنم.. نه حامد هم چين فکری نمی کنه... اون منو خوب می شناسه... بلافاصله ذهنم به کار می افته... از کجا منو می شناسه؟ مگه چند وقته که باهام آشنا شده... تمام اين چند باری هم که باهاش برخورد داشتم مدام در حال کشمکش بوديم...بالاخره با حسرت و لحن پشيمونی زمزمه می کنم: آخ.. چه آبروريزی شد...صدای زنگ اس ام اس گوشی موبايلم بلند می شه.. بی حوصله به سمتش می رم.. : - بهتره زود بيای پايين، چون اگه صبرم تموم بشه ، اين منم که ميام بالا..از دستور و تهديدی که همراشه حرصی می شم.. دندون هام رو روی هم فشار می دم: - تو... آدم... نمی شی..دوباره تصوير خودم رو توی آينه می بينم.. تن پوش نه چندان بلند صورتی... با يقه ای که از فرط تقلاها و بالا و پايين پريدن من شل شده.. موهای خيس و پاهای برهنه... وای‼‼‼!از خودم نااميد می شم.نگاهم رو از آينه می کنم و برای پس زدن افکار مزاحم و اثبات بی گناهی، پوشيده ترين لباس ها رو می پوشم.. بليز آستين بلند قهوه ای و شلوار از بالا گشاد کرم‼! برای جذب بودن بليزم کاری از دستم ساخته نيست، همه بليزهای من چسب هستند..به هر حال، جذبی اون رو با گشادی شلوارم جبران می کنم...هر چند که عادت ندارم اما شال کرم و خنک تابستونی ام رو برای احتياط بيشتر روی موهای جمع شده خيسم می اندازم و با طمانينه و اضطرابی که توی دلم موج می زنه، از پله ها پايين می رم..سرش به کاغذهای روی کيفش پرته که با صدايی که از افتادن گلدون کريستال گوشه پله و شکستنش به خاطر گير کردن به شالم ايجاد شده ، نگاهش رو از کاغذ می گيره و به صورنم دقيق می شه: - هميشه عادت داری خسارت بزنی.. اگه تو خيابون باشی به ماشين مردم.. اگه تو خونه باشی به اسباب اساسيه خونه..برای جواب دادن توی صورتش براق می شم. اما با ديدن گاردی که برای مقابله به مثل گرفته از جواب دادن منصرف می شم. ترجيح می دم حال خوشش رو با ور رفتن به اعصاب نامتعادلش متشنج نکنم.. لبخندی می زنم و در کمال خونسردیه هرچند ظاهری روی مبل روبروش می شينم...-خوب آقای وفامهر می فرمودين..هرچند نگاهش رنگ تعجب می گيره، اما بلافاصله کمی به سمتم خم می شه و جواب می ده: - يکی از کارمندای شرکتم، کسی رو می شناسه که به دلايل مالی قصد فروختن کليه اش رو داره ، که اتفاقا گروه خونيش با مال مادر شما يکيه..البته خوب به خاطر نادر بودن اين گروه خونی، به طور طبيعی قيمتش هم بالاترميره... که من فکر می کنم، به خاطر وخامت حال مادرتون و سخت پيدا شدن کليه ، مخصوصا برای اين گروه خونی ارزش موافقت داره.. راستش من باهاش صحبت کردم، اما توافق های اصلی و صحبت های نهايی بايد از طرف خودتون باشه..با اشتياق حرفهای حامد رو دنبال می کنم و توی خيالم صورت دوست داشتنی اش رو غرق بوسه می کنم..نگاهش روی صورتم ثابت می شه: - خوب نظرتون چيه؟دستهام رو از فرط خوشحالی به هم می کوبم: - عاليه...‼!بهتر از اين نمی شه.. بايد به بابا زنگ بزنم...نبايد فرصت به اين خوبی رو از دست بديم...بلافاصله از روی مبل بلند می شم و بابای نگرانم رو توی خوشحاليه خودم شريک می کنم...سوالهای پشت سر هم بابا، از ناباوری و خوشحالی بی حد و حصرش خبر می ده.. مثل خودش اونقدر هيجانزده و شوکزده ام که حضور حامد رو به طور کل فراموش می کنم.. به خودم که ميام، جای خالی حامد رو کاغذ سفيد و A4 پرکرده. تلفن به دست به سمت کاغذ می رم: - شماره آقای وحيدی 0000000-0935بلافاصله لباس عوض می کنم و با سرعت نور خودم رو به بابا می رسونم تا خوشحاليه 3 نفره مون رو توی اتاق 103 بيمارستان آتيه به جشن بنشينيم..***کنار بابا، توی راهرو منتظر ايستادم و با گوش ها و چشمام تمام حرکات و صحبت های بابا رو می بلعم..تلفن بابا که به درازا می کشه، بی حوصله و بيقرار آستين کتش رو می کشم. زير چشمی نگاهم می کنه و لبخند آرومی روی صورتم می پاشه..از لبخندش آروم می شم اما بيش از اين طاقت انتظار رو در خودم نمی بينم.. از بابا فاصله می گيرم و به سمت پنجره قدی انتهای راهرو کشيده می شم... از قاب پنجره به ماشين های کوچک شده و خيابون پرازدحام فرحزادی خيره می مونم..دست گرم بابا، شونه ام رو لمس می کنه. به سمتش برمی گردم. لبخند از روی لبش جمع نمی شه: - قرار رو واسه فردا صبح گذاشتم.. با دکتر مامانتم صحبت کردم.. قراره اقای وحيدی فردا واسه انجام ازمايشت 7 صبح بيمارستان باشه..انقدر خوشحال و هيجانزدم که همه سوالها در مورد پول و مبلغ توافقی رو فراموش می کنم. خودم رو توی آغوش بابا جا می کنم و به سينه محکمش تکيه می زنم.. با وجود بابا و مادری که در حال بهبوده حس می کنم خوشبخت ترين موجود روی زمينم...*****2 روز انتظار برای نتيجه ازمايشها به اندازه تمام عمر 24 ساله ام، طولانی می شه..تمام اين دو روز از فرط اضطراب و نگرانی نتيجه آزمايش ها صبر و حوصله ام به شدت نزول پيدا کرده.. حوصله هم صحبتی حتی با بابا رو هم توی اين دو روز در خودم نمی بينم.. اين وسط سوال و جواب های گاه و بيگاه پرستارها به شدت اعصاب نامتعادل من رو متشنج می کنه..تمام سکوت خودخواسته ام در اين دو روز گاهی پشت پنجره اتاق 103و نگاه کردن به صورت رنگ پريده مامان، و گاهی ديگه با تکيه زدن به مبل تخت خواب شو اتاق و ضرب گرفتن پام روی زمين همراه میشه.در نهايت انتظار طولانی من با لبخند رضايت دکتر به پايان می رسه و مامان صبح دوشنبه برای عمل پيوند آماده می شه.***نگاهم رو توی اتاق خالی مامان می چرخونم و نگاه رضايتمندم رو به تخت خاليش خيره می کنم..از 10 دقيقه پيش که مامان به همراه بابا و پرستارها برای آماده شدن به بلوک جراحی رفته،احساس ناشناخته و آميخته ای از خوشحالی و نگرانی به قلبم هجوم آورده.. از هيجانی که بند بند وجودم رو احاطه کرده، از اضطرابی که نا خواسته به روحم چنگ می زنه، از شوقی که قلبم رو سرريز کرده، احساس سنگينی می کنم...قرآن توی دستم رو نگاه می کنم.. چنددقيقه پيش مامان رو از زير همين قرآن راهی کردم..لبخند ناخواسته ای روی لبهام پهن می شه.. نگاهم روی قرآن ثابت می مونه.. نيروی ناشناخته ای من رو به سمتش می کشونه... تسليم می شم..بنده می شم.. عبد می شم.. به قرآن پناه می برم..روی تخت مامان می شينم و قرآن رو باز می کنم. قلبم مملو از اطمينان و آرامش بی اندازه می شه..به سوره يس.. قلب قرآن نگاه می کنم . آيه ها توی نگاهم جون می گيره..و لبهام به خوندن آيات روح بخشش از هم باز می شه.. : - يس.. والقرآن الحکيم..وجودم رفته رفته آروم می شه.. رايحه خوشی از اطمينان به قلبم راه می گيره.. حس می کنم سبک شدم، آروم شدم، بنده مطمئن خدا شدم.. سوره يس که تموم می شه، قرآن رو می بندم و اون رو به صورتم نزديک می کنم. برای نشون دادن ارادت و احترام بی اندازه ام، قرآن رو بوسه می زنم و به نيت تبرک به چشمهام می کشم...زير لب خدا رو برای اجازه هم صحبتی اش شکر می کنم... روی ماهش رو می بوسم و برای صبری که همراهم کرده تشکر می کنم...حالا با اطمينان بيشتر.. با قلبی مالامال از رضايتمندی و با احساس اعتماد به خدای بی اندازه ام به سمت طبقه -2 راهی می شم.***توی طبقه 2- به بابا ، پشت در بلوک جراحی ملحق می شم.. نگاهم به صورت نگرانش دوخته می شه..نگاهش از رضايت و خوشحالی چند دقيقه پيش اثری نداره.. گوشی موبايل توی دستش جا به جا می شه.. به گوشش نزديک می شه و دوباره پايين کشيده می شه..اضطراب بابا ناخواسته به روح آروم شده ام چنگ می زنه.. با قدم های کند شده به بابا نزديک می شم.. برای حرکت دادن زبان قفل زده ام به نيروی امدادی احتياج می بينم...نگاه بابا روی صورتم قفل می شه..ابروهای درهمش، فشرده تر می شه.. صداش بی حوصله و بی جون توی گوشم زنگ می زنه: -وحيدی غيبش زده...وا می رم... نامطمئن به دهان بابا خيره می شم.. زبونم ناخواسته واکنش نشون می ده: - چ..چ..چییی‼بابا بی حوصله لحظه ای نگاهم می کنه.. نگاهش رو دوباره از من می گيره و به گوشی موبايلش مشغول می شه: - توی بيمارستان نيست.. يعنی هيچ جا نيست... غيبش رده..ناباور به بابا خيره میشم.. نگاه مات زده ام از بابا فاصله می گيره و به روبرو خيره می شه..ناخواسته از بابا فاصله می گيرم و روی نزديکترين صندلی به درهای بسته بلوک جراحی پخش می شم..کم کم آرامش از دلم رخت می بنده، دلم به شور می افته... نگاه بيقرارم به کفش های کتونی صورمعه ای رنگم ثابت می مونه..احساس می کنم، آرام و قرار از روح خسته ام رخت می بنده‼ .. فضای تنگ و تنک راهروی بيمارستان برام هر لحظه تنگ و تنگ تر می شه...استرسی که به جونم افتاده، اونقدر شدت می گيره، که تحمل لحظه ای آروم گرفتن از من سلب می شه... از روی صندلی بلند می شم و عرض راهروی نه چندان پهن جلوی بلوک جراحی رو با حرکت رفت و برگشتی و قدم های تند شده طی می کنم..دوباره روی صندلی می شينم.. اما ضربان شدت گرفته قلب شور گرفته ام، من رو از جا بلند می کنه...نشستن ها، بلند شدن ها، قدم زدن ها و دوباره نشستن ها، تغييری در بهبود حال خرابم ايجاد نمی کنه..نگاهم روی ساعت ثابت می مونه...با ديدن ساعت 10:30 قلبم از جا کنده می شه.نگاهم از ساعت دست می کشه و به صورت در هم و فشرده بابا خيره می شه.. بالاخره ترديد رو کنار می زنم و به سمتش می رم: - چی شد بابا؟ چرا پيداش نمی کنی؟ مگه ديروز بستری نشد؟ مگه باهم توافق نکردين..بابا بی صبر نگاهم می کنه: - چرا بابا جان.. اصلا ديروز نصف مبلغ قرارداد رو هم گرفت.. نمی دونم کجا غيبش زده که حتی گوشيش رو جواب نمی ده...با شک به بابا نگاه می کنم: - نکنه چيزی شده،... که باعث ناراحتیش شده..بابا بی حوصله نگاهم می کنه:- مثلا چی..من من می کنم: - شايد انتظار پول بيشتری داشته؟ شايد فکر کرده 30 ميليون ارزش از دست دادن يه کليه رو نداره..بابا پوفی می کشه و می گه: - نه دخترم.. موضوع اينا نيست.. قيمت کليه بيشتر از 15 میلیون نیست.. اگه حاضر شدم بهش 30 میلیون بدم به خاطر شرايط ويژه مامانت بود..نمی دونم چی شده که گذاشته رفته؟‼ غيبش زده..دوباره کلافه از بابا فاصله می گيرم، انگشتام مدام به هم گره می خورند و باز می شن... با تمام وجودم، استرس می کشم. نگاهم مدام به سمت عقربه ی کوچيک ساعت که از عدد 10 و زمان عمل پيوند مامان فاصله می گيره، کشيده می شه..کم کم حس می کنم که تمام توان و رمقم برای اين انتظار ناتمام صرف شده.. روی صندلی تلقی سفيد گوشه راهرو وا می رم. نگاهم اما مدام بين بابا و ساعت بالای در بلوک جراحی چرخ می زنه..انتظارم با خروج پزشک مامان از بلوک تموم می شه.. بابا به سمت پزشک سفيد پوش مامان قدم تند می کنه.. جلوی من به دکتر می رسه.. دکتر نگاه کلافه اش رو به صورت بابا می دوزه: - متاسفم آقا، بيشتر از اين نمی شه کادر اتاق عمل رو معطل کرد... به هر حال عمل های ديگه ای هم توی ليست امروز هست.. متاسفم..هنوز توی هضم صحبت های دکتر، مردد مانده ام که تخت مامان رنگ پريده و به خواب رفته ام از اتاق خارج می شه.. نگاهم روی صورت رنگ پريده مامان ثابت می مونه. قلبم از يادآوری ديشب و درخشش چشمای مامان، از يادآوری لبخندهای پراميد و خوشحاليه رهايی از قيد و بند دياليزيک روز درميون... مالامال از درد می شه...با قدم های لرزون و نامطمئن به مامان نزديک می شم.. دستم رو به لبه تخت بند می کنم. صورتم رو به صورت مامان نزديک می کنم.. قطره های نافرمان اشک بی وقفه از چشمها به سمت گونه ام راه می گيرند.. نگاهم روی چشمهای بسته مامان ثابت می مونه...تخت که به حرکت می افته، کم کم قدم های نامطمئن و کند شده ام توان همراهيش رو از دست می ده... می ايستم و در کمال ناباوری، برباد رفتن اميد نوپا و سرخوشی 2 روزه ام رو با بغض سنگين و بالغ شده ام، فرو می دم..زانوهام طاقت اين همه بی مهری رو نمی کنند و خم می شن.. روی زانوهام، روی کف سنگی سرد بيمارستان، می شينم و با دست، صورت اشک آلودم رو می پوشونم... اما برای هق هق بی امان گريه ام کاری از پيش نمی برم...تصوير مامان خوابيده و بابای قد خميده ام از جلوی چشمام محو می شه..صدای هق هق گريه ام سکوت سنگين راهروی بيمارستان رو می شکنه..دستهای محکم و مردونه ای من رو از زمين جدا می کنه... به سمت صاحب دستها برمی گردم.. با ديدن حامد تمام بغض و نفرتم جون تازه می گيره.. انگشت اتهامم حامد رو نشونه می گيره.. صدای فريادم بلند می شه و جملات بی رحمانه ام به سمت حامد هجوم می برند: - هيمنو می خواستی؟؟-می خواستی اينجوری انتقام بگيری... اون خسارت لعنتی ارزشش رو داشت.. حالا آروم شدی.. انتقامت رو گرفتی؟... می خواستی من رو له کنی.. می خواستی منو بشکنی.. خوبه خوشحال باش.. تبريک می گم...موفق شدی...من له شدم.. من خرد شدم..شيکستم... -انتقام، چه لذتی داره...؟ لذت خرد شدن و له شدن من چه حالی داره؟.. -حالا اومدی اينجا که چی؟ که به حال و روزم بخندی.. که تماشام کنی و لذت ببری... خوبه.. خوب جايی اومدی.. پس خوب چشمات رو باز کن..اينجا چيزای ديدنی زيادی هست.. حال بابام رو ديدی؟..مامان از دست رفته ام رو چی؟... از حال خراب بابا و مامان بی جونم هم نگذر؟.. خوشحاليت رو دو برابر می کنه... اگه از اينا هم سير نمی شی... دندون رو جيگر بذار و چند روز ديگه ام صبر کن... اين بار ديگه اينجا نيا.. يه راست بيا بهشت زهرا... اونجا خوشيت کامل می شه...-مامانم داره می ميره... مامان من... داره می ميره... داره جون می ده... خوشحال باش.. خوب زمينم زدی.. ديگه توان بلند شدن ندارم...-... خيلی نامردی... خيلی پستی... ازت متنفرم.. ازت متنفرم لعنتی.. با دستهام روی سينه محکمش ضرب گرفتم و با تمام وجود با مشت های بی امانم انتقام می گيرم..از دادو فرياد که دست می کشم، هق هق گريه های بی امونم بلند می شه..گرمای دستی که به دور مچم حلقه می شه، من رو به آغوش مردونش می کشونه.. دستهاش دور کمرم حلقه می شه... و به نوازش بدن خسته ام بالا و پايين می شه...برای جدا شدن تقلا نمی کنم.. التماس نمی کنم.. حتی تلاش نمی کنم..وجودم به تکيه گاه مطمئنی نياز داره.. بابای ناخوش احوالم زير اين همه درد و مصيبت برای تکيه زدن کافی نيست..يعنی کافی هست... بابا برای من هميشه کوه استقامت هست اما.. دلم برای تکيه کردن، برای خالی شدن از بار غم، برای سنگين تر کردن بار دل مشغوليهاش رضايت نمی ده...زير نوازش دستها و توی گرمای آغوشش هق هقم آروم می گيره... من رو از خودش جدا می کنه.. دستهاش صورتم رو قاب می گيره.. روی صورتم خم می شه: - همه چيز درست می شه.. بهت قول می دم...به نگاه مطمئنش آروم می شم.. دوست دارم آروم بشم.. دوست دارم اطمينان کنم... حتی اگه اشتباه باشه.. دوست دارم اين بار اشتباه کنم...****به صورت سفيد و لاغر مامان چشممی دوزم... دستام برای نوازش جنس لطيف مادر، به ترديد میمونه...نگاهم روی مامان و دستهای سوزن خورده و چشمای به گودی نشسته اش چرخ میخوره...حرفهای بابا دوباره توی ذهنم جون می گيره و روی پيوند ضروری و سريع کليهمتوقف می شه.کلافه سرم رو روی دستهام کنار دست مامان و روی تختميزارم..قطره های بی امان اشکم برای راه گرفتن اجازه نمی گيرند. نفس پرسوزم با آهسوخته و برخاسته از دلم، همراه می شه...دلم برای نوازش دستهای مهربونش، برایبيقراری نگاهش، برای نصيحت های وقت و بی وقتش برای پيگيری ساعت به ساعتش... تنگ میشه.از اميد نااميد شده و پيوند انجام نشده ام ، حس تلخی از پذيرفتن شکست، از تسليم شدن برای سرنوشت، از انتظار طولانی شده برای فراغ مامان.. توی وجودم شعله می کشه..- مزاحم نيستم.سکوت اتاق مامان به صدای مردونه یحامد شکسته می شه. نگاهم همونطور تکيه زده به تخت روی ساعت آويخته به ديوار و عقربه هاش کشيده می شه.. درست مثل 6 روز گذشته.. راس ساعت 3..به قامت چارشونه و پرابهتش نگاهی می کنم. از در فاصله می گيره و به من و تخت مامان نزديک می شه. نگاهش روی صورت زردمقفل می شه: - خوبی؟از سوال بی ربط و جواب مشخصش حرص زده می شم. روم رو ازشمی گيرم و به سمت مامان می چرخم.صدای گرمش از پشت سرم شنيده می شه: - بهتره..؟نگاهم روی سرم و کيسه خون و ماسک اکسيژن می چرخه...جوابش رو از سکوت بغضدارم می گيره.. - خودت خوبی؟از شنيدن تکرار مکررات دلزده می شم. صداش نرم و آروم می شه: - غذا خوردی؟سکوت می کنم.. با فشار دستی از تختکنده می شم.. توان مقاومت ندارم... يک هفته اقامت بی وقفه توی اتاق مامان، همه یقرار و توانم رو از من گرفته... - اومدمببرمت خونه..از اين همه اصرار و سرزدن های هرروزه و تماس های هر ساعته اش بی حوصله میشم...- شنيدی چی گفتم؟دستش رو کنار می زنم و دوباره سر به تخت مامان ميذارم ونگاهم رو به ريزش پی در پی قطره های سرم می دوزم.- بايد بریخونه... اينجوری از پا درميای..زير لب برای اجابت نگرانيش ، آمين میگم.- به فکر پدرت باش... اون هم به تو احتياجداره...به چشمهای بسته مامان خيره می شم: پس مامان چی؟‼- لجبازینکن، بريم خونه، يکم استراحت کن ، دوباره بيا... اصلا خودمميارمت.لبم به پوزخند باز می شه، باور کنم؟- کاری نکنبه زور ببرمت..پوزخند از روی لبام جمع می شه، زورت رو به رخم میکشی؟- د.. يه چيزی بگودختر..عصبانيت کلامش، برام رنگی نداره.. اما توان مقاومت در برابر دستهايی که بهرفتن محکومم می کنند رو ندارم. برای بار آخر به صورت مامان خيره می شم.. رنگپريده... لاغر... بی رمق...با اصرار دستهای حامد از اتاق خارج می شم... نگاهم ازقاب شيشه ای روی در، به مامان بيمارم دوخته می شه. فکر دوری از مامان قرار رو ازوجود بیقرارم می گيره..:- بذار بمونم...کلافه و ناراضی به صورتم خيره می شه. لحنش محکم و جدی و دستورانه است:- نميشه.. داری از نا می ری... رنگ به روت نمونده. يه هفته اس نه خواب درست حسابی داشتی نهخوراک معقول... فکر کردی با اين شکنجه هايی که به خودت می دی چی عوض می شه؟ حالمامانت بهتر می شه؟ يا ک
برچسب ها: رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50740

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا