تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل ششم)



جلوی تلويزيون روی مبل دراز کشيده ام و بی حوصله با کنترل توی دستم کانالها رو عوض می کنم...
مامان با قدم های کوتاه و دست به پهلو از آشپزخونه خارج می شه... بشقاب ميوه ی توی دستش رو جلوم ميذاره :- نبينم کشتی های دخترم غرق بشه..
به احترام مامان می شينم.. نگاهش می کنم و لبخند نامحسوسی می زنم..: - چيزی نيست.. حوصله ام سر رفته..
سيب پوست کنده رو با چاقوی توی دستش به سمتم می گيره: - نمی خوای بری دنبال کارای پايان نامت؟
سيب رو به همراه کارد از دست مامان می گيرم و بی ميل گاز می زنم: - نمی دونم چرا اصلا حوصله ام نمی گيره برم کرکسيون... هربار که می رم اين استاده انقدر حرف می زنه و قصه تعريف می کنه که به غلت کردن می افتم...
مامان اخم کم رنگی می کنه و می گه: - اين چه طرز حرف زدنه تارا... خوب يه دفعه بهش بگو استاد کارم عقبه..
بی خيال شونه هامو بالا ميندازم: - سخت نگير مامان... اون استادی که من ديدم گوشش به اين حرفا بدهکار نيست...کی بشه من دفاع کنم برم از شر اين پيرمرد خرفت و داستان های صد من يه غازش راحت بشم..
اخم مامان پررنگ تر می شه: - بی ادب نباش..
خم می شم و گونه مامان رو می بوسم: - سخت نگير مريم جوووووووون...
صدای زنگ گوشيم بلند می شه. از مامان جدا می شم و برای برداشتن گوشی پا تند می کنم.
گوشی رو از روی اپن آشپزخونه برميدارم.. شماره پريناز روی صفحه نقش بسته..
- بنال..
- اگه من بنالم تو گوش می دی...
نگاهم به صورت مامان کشيده می شه.. اخم کرده و به من نگاه می کنه...
- امتحانش که ضرری نداره...
- دارم می ميرم تارا جون از بيکاری..به معنای واقعی کلمه کف کردم‼! نمی دونم چرا واسه تموم شدن درسمون انقدر عجله کرديم.. باز می رفتيم دانشگاه يه سوژه واسه وقت تلف کردن اين همه وقت اضافی داشتيم.. الان چی...صبح تا شب علافی.. از بس خوردم و خوابيدم شدم عينهو بشکه...تو هم که يه چند وقته مشکوک می زنی خبری ازت نيست.. هيکل گندتو جمع کن پاشو بيا بريم بيرون يه دوری بزنيم... از بيکاری کف کردم..
لبخند پهنم رو از روی لبم جمع می کنم و جوابش رو توی دو کلمه خلاصه می کنم : حاضر شو.. اومدم..
نگاهم رو دوباره به مامان می دوزم.. بشکنی توی هوا می زنم و به سمت پله ها می رم: - مريم جون ما ديگه رفتنی شديم...
مامان تکه ی ديگه سيب رو به طرفم می گيره: - کجا به سلامتی؟
راه رفته رو بر میگردم . سيب رو از سر کارد می کشم و می گم: - د ..در
پله ها رو دو تا يکی بالا می رم که صدای مامان رو از پايين می شنوم: - نری دوباره حواست پرت شه دير بيای خونه...
سرم رو از بالای پله ها پايين می گيرم : - چشششششششششم مريم جون...
به سمت اتاقم می رم... در حاليکه صدای مامان رو می شنوم: - چشمت بی بلا مادر...
جلوی کمدم دست به سينه می ايستم.. برای بزم امشب ترجيح می دم تلافی 2 ماه خونه نشينی رو در بيارم و حسابی از خجالت سر و وضع ساده شدم دربيام...
اما از اونجاييکه هميشه از وسواس به خرج دادن برای انتخاب لباس فراری بودم و انتخابم توی دم دست ترين ها خلاصه می شد... اين بار هم تسليم همين انتخاب ساده و در دسترس می شم..
قيد خوش تيپی رو می زنم و به پالتوی بلند مشکی و شال و بوت همرهنگش بسنده می کنم..
سوييچ رو توی دستم بالا و پايين می کنم و از پله ها پايين می رم.. مامان رو توی هال نمی بينم. با صدای بلند از مامان خداحافظی می کنم: - مامان جان من دارم می رم.. چيزی از بيرون نمی خوای برگشتنی بگيرم..
صدای مامان از توی آشپزخونه بلند می شه: - نه مادر، برو به سلامت... با پریناز هستی ديگه...
بله کشداری می گم و در راهرو رو پشت سرم می بندم و از پله های پارکينگ سرازير می شم...
داخل ماشين، روی صندلی راننده می شينم و کيفم رو روی صندلی کنارم پرت می کنم.. نگاهی به پاشنه های 10 سانتی بوت ساق بلندم ميندازم و برای راحتی بيشتر توی رانندگی اونها رو از پام درميارم....
هنوز ماشين رو روشن نکرده ام که صدای زنگ موبايلم بلند می شه.. گوشی رو از توی کيفم به زحمت بيرون می کشم و بدون نگاه کردن به شماره جواب می دم: - بنال پري...
- هميشه انقدر با ادب با دوستات حرف می زنی..؟
صاف سر جام می شينم.. گوشی رو از گوشم جدا می کنم و به شماره خيره می شم...
- وای‼!حامده...

دوباره گوشی رو به گوشم نزديک می کنم..: - سلام‼ .. ياد من کردی؟
جدی و بی روح جواب می ده: - مشغول ترين آدم ها ام به اوقات فراغت احتياج دارند عزيزم...
از جوابش حرصی می شم.. غرور توی صداش رو به راحتی تشخيص می دم : - پس واسه پرکردن اوقات فراغتت زنگ زدی...
خونسرد جواب می ده: - فکر می کنی دليل ديگه ای می تونه داشته باشه..
با لحنی که حرص و دلخوری ازش موج می زنه جواب می دم: - هردليلی ديگه ای هم که داشته باشه فعلا مهم نيست...متاسفانه بايد دنبال سرگرمی ديگه ای باشی... بنده وقتم پره... نمی تونم واسه پرکردن اوقات فراغتت کاری کنم..عزيزم!
عزيزم رو با غيض و محکم می گم...
منتظر تموم شدن حرفم می شه و باخونسردی که فقط مخصوص به خودشه جواب می ده:
- چيکار داری که برنامه ات پره..يعنی فرصت يه شام دونفره رو هم نداری؟
لبخند بدجنسی گوشه لبم می شينه: - متاسفام .. با مامان و بابا جايی دعوتيم..
نفسش رو پر صدا بيرون می ده: - باشه پس... يه وقت ديگه... خداحافظ
بدون اينکه منتظر جوابم بمونه ، گوشی رو قطع می کنه..با تعجب گوشی رو جلوی صورتم می گيرم.. از قطع شدن تماس که مطمئن می شم... با حرص گوشی رو روی صندلی بغل پرت می کنم. صدای بلند اعتراضم فضای ساکت ماشين رو پر می کنه : - ديوونه است بابا... يه روز راه می افته دنبالم عاشقتم ديوونتم راه میندازه... يه روز ديگه ...اصلا معلوم نيست تو اين يه هفته کدوم گوری بوده که هيچ خبری ازش نبوده.. حالا ياد من افتاده...
باقی حرصم رو در سکوت سر پدال گاز خالی می کنم. ماشين با سرعت از جا کنده می شه ..
جلوی در خونه پريناز می ايستم و شمارش رو می گيرم.. با دومين بوق جواب می ده: - جونم عشقم...
- بپر پايين اومدم..
جيغ کوتاهی می کشه : - وااااااا... چقدر زود بابا.. من هنوز آرايش نکردم... تازه شلوارمو پوشيدم.. موهامم که ديگه ..
عصبی حرفش رو قطع می کنم: - پس تا الان چه غلطی می کردی..
بلافاصله جواب می ده: - لاک می زدم..
از جواب کوتاه و يهوي اش خندم می گيره.. به زور جلوی خنده ام رو می گيرم.. می دونم که از اخلاق خوشم سواستفاده می کنه: - آخه تو ماشين تو اين تاريکی، کی ناخونای تو رو می بينه...پريناز..
- قربون اون اخلاق گندت برم .. دو دقيقه صبر کن ميام پايين ديگه... باشه؟
- مگه چاره ی ديگه ای دارم؟..
- باشه .. پس من برم اماده شم.. تو کاری نداری...
- فقط زود پری.. دير کنی ميرما...
جوابم رو نمی ده و قطع می کنه.. با تعجب به گوشی و صفحه اش نگاه می کنم.. امروز روز منه... هرکی از راه می رسه اردات خاصشو به اعصاب من نشون می ده..
طبق معمول همه قرارهام با پريناز، به پشتی صندلی تکيه می دم و به آهنگی که از ضبط پخش می شه گوش می دم...
سرم رو به سمت شيشه برمی گردونم و به آسمون تاريک پاييزی خيره می شم...
ستاره های تک و توک و ماه هلال پشت ابر نشسته آسمون منو تو خودش غرق می کنه.. هميشه از تماشای آسمون شب گرفته غم عجيبی توی دلم می شينه.. ناخواسته دلم می گيره .. با اين وجود، اين حال و هوا و اين تماشای آسمون شبزده رو با تمام وجود دوست دارم.. حتی غمی که از تماشای اون به دلم می شينه...‼!
نمی دونم چقدر توی آسمون و ماه و ستاره هاش غرقم که صدای ضربه هايی که به شيشه می خوره منو از حال و هوام دور می کنه.. به سمت صدا برمی گردم.. پريناز کنار ماشين خم شده و سرش رو به قاب پنجره نزديک کرده..
قفل در رو می زنم.. بلافاصله با آرامش خاص خودش روی صندلی می شينه..عطر مخصوصش فضای ماشين رو پر کنه... هنوز روی صندلی آروم نگرفته، صورتش رو توی آينه آفتابگير ماشين ورانداز می کنه: - چطوری خوشگل..
به تکون دادن سر اکتفا می کنم... به در تکيه می دم و دستهام رو روی سينه ام قفل می زنم...
رژ روی لبش رو دستکاری می کنه و دست آخر کلافه پاکش می کنه... کيف لوازم آرايشش رو از کيف بزرگ و ورنی اش بيرون می کشه و مشغول رژ زدن می شه..
تمام کارهاشو از بحرم.. بعد از رژ، نوبت ور رفتن به موهای لخت شده روی صورتشه... دست آخر روش رو به من می کنه و می گه: - اين چه ريخت و قيافه ايه... لااقل يه رژ به لبات می زدی... رنگت مثل آب دهن مرده می مونه..
از مثال بلاتشبيه اش صورتم جمع می شه: - اااااااه... لااقل يه بلا نسبت بگو...
لبخند موزيانه ای می زنه و می گه: - به رنگ وروی ماست تو يا به آب دهن مرده..
به سمتش هجوم می برم و دستم رو به سمتش بالا می برم...
خودش رو روی صندلی عقب می کشه. و دستش رو جلوی صورت و سرش حائل می کنه: - نه توروخدا.. دو ساعت داشتم جلوی آينه ور می رفتم...
دستم رو عقب می کشم: - حوصله علاف شدن ندارم.. وگرنه بهت رحم نمی کردم...
لبخند مليحی می زنه.. سوييچ رو می چرخونم و ماشين رو روشن می کنم: -حالا کجا بريم؟
در حال بستن کمربند صندلی، سرش رو به سمتم بالا می گيره و می گه:
- ايران زمين؟
- نه، حوصله شو ندارم... خز شده!
- فرشته؟
- نه بابا... اونجا کوچه هاش تنگه... الکی شلوغه..
- کيفش به شلوغ بودنشه خره‼!
زير چشمی نگاهش می کنم. يک دستش رو جلوی صورتش گرفته و محو ديدن ناخن های لاک زده اش شده...
- بريم جردن؟... هم نزديکه... هم ...هم..
- هم چی ؟‼
- جردن ديگه.. باشه..
دست از نگاه کردن ناخن هاش می کشه و به عوض کردن آهنگ ضبط مشغول می شه: - فرقی نمی کنه... برو يه جا چهارتا آدم درست حسابی ببينيم روحمون تازه شه...
چشم بلند و کشداری می گم و پام رو روی پدال گاز فشار می دم: - پيش به سوی جردن‼!

به سرعت باد خيابون سئول رو به بزرگراه چمران وصل می کنم... پل پارک وی در عرض 3 دقيقه به خيابون جردن وصل می شه...
نگاهم به سمت پريناز کشيده می شه... خودش رو توی صندلی جمع کرده . دست راستش رو به داشبورد فشار می ده و با چشمهای گشاد شده، دوبرابر اندازه معموليش به روبرو خيره شده... با وجود همه اهميتی که به حفظ آرايشش تا آخر وقت می ده، لبش رو گاز گرفته و رژ پررنگ صورتی جيغش رو کمرنگ می کنه....
تک سرفه ای می کنم که از جا می پره : - مرض، چته، ترسيدم...
از ترسی که توی چشماشه خندم می گيره.. با لحنی که سعی در پنهان کردن خندش ندارم جواب می دم: - عزيزم تو خيابون دنبال چيزی می گردی؟ می خوای کمکت کنم...
سرش رو به طرفم می چرخونه و همونطور که سعی می کنه تا موهاش رو از جلوی چشماش کنار بزنه می گه: - کمک تو اينه که مثل آدم رانندگی کنی،
بقيه حرفش رو زيرلب می گه که می شنوم: اون وقت می شه دو تا آدم درست حسابيم ديد..
به خيابون نگاه می کنم و می گم: - اين همه آدم.. ربطی به رانندگی من نداره.. چشاتو وا کن... قشنگ يکيو انتخاب کن...
نگاهم به ترافيک روبه رو کشيده میشه .. سرعتم رو کم می کنم و به پريناز که با چشماش دنبال شکار چرب و حسابی می گرده زير چشمی نگاه می ندازم ..کمی جلوتر توی ترافيک قفل شده جردن گير می کنيم.. دستم رو روی فرمون می کوبم و آه بلند و بالايی می کشم.
سکوت پريناز منو متوجه خودش می کنه، حدس می زنم نصيحتم رو به گوش جان پذيرفته...متوجه تغيير حالت و برق توی چشماش می شم.. رد نگاهش رو می گيرم که به لکسوز تيره ای که با فاصله 1 ماشين از ما جلوتر توقف کرده، می رسم..
به خاطر بخت بلند و بالای پريناز ، برای لحظه ای راه باز می شه و به طور اتفاقی کنار لکسوز قرار می گيريم..
پريناز انقدر روی نگاه کردن به راننده وقت صرف می کنه که دست آخر نگاه پسر جوون به سمت ما کشيده می شه.. با ديدن پريناز که آب از لب و لوچه اش می چکه لبخند کجی می زنه . شيشه ماشين رو پايين می کشه و می گه : - درخدمت باشيم...
به چشمهای آبی و ابروهای اصلاح شده اش نگاه می کنم... هميشه از مردهای چشم رنگی بيزار بودم، خصوصا اينکه با وجود ابروها و صورت اصلاح شده اش، قيافش بی شاهت به زنها هم نبود... چينی به بينيم می دم و .. شيشه رو بلافاصله بالا میکشم و به روبرو خيره می شم..
ترافيک روبروم باز می شه و توی يک حرکت شتابزده، از لکسوز جلو می زنيم.. جيغ پريناز اعصابم رو به هم می ريزه.. به سمتش براق می شم: - چته.. کر شدم‼
- چه مرگت شد يهو عين اسب گازشو گرفتی دبرو که رفتيم...
- چيه به ريش قبای جنابعالی برخورد..
- تو اصلا آدم نيستی.. اندازه مادربزرگ من سن داری نمی دونی هنوز با يه آدم متشخص چه جوری برخورد کنی
کلافه نگاهمو به روبرو ميندازم و می گم: - نترس تازه اولشه...
هنوز حرفم تموم نشده که ضربه ای که به سمت شيشه سمت پريناز می خوره نگاهمون رو به سمت مزدا تری سفيد رنگ می کشونه.. راننده جوونی که موهای نه چندان کوتاهش رو به طرز عجيبی درست کرده لبخند مکش مگ مايی نثار ما می کنه ..
قبل از اينکه فرصت تصميم داشته باشم، پريناز شيشه ماشين رو پايين می کشه...
نگاه راننده از صورت پريناز به صورت من و از صورت من به صورت پريناز کشيده می شه.. از اينکه مجبوره توی انتخاب به اين سختی قرار بگيره، دلم به حالش می سوزه‼!.. دست آخر لبخند ژکوندش رو به صورت من می پاشه: - سلام عرض شد خانوم..
لبخند کجی می زنم و از اينکه توی اين انتخاب مهم پيروز شدم حس نامطلوبی بهم دست می ده.. اخم کمرنگی می کنم و به تکون دادن سرم اکتفا می کنم.
پسرجوون که متوجه بدخلقی من شده روش رو از ما می گيره و به طرف داخل ماشينش خم میشه.. پريناز از فرصت استفاده می کنه و از بازوم نيشگونی می گيره و تهديد می کنه: - ببين تارا بخوای وحشی بازی در بياری من می دونم و تو...
جای نيشگون رو روی دستم می مالم و به پری که بلافاصله آروم سرجاش می شينه و لبخند مليحی روی لبهاش می کاره، زيرلب ناسزا می گم... راننده جوون به سمتم برمیگرده و با دودلی به ما خيره می شه... سنگينی نگاهش رو حس می کنم...
سرم رو بلند می کنم و به چشماش خيره می شم . از نگاه های خيره و حريصش اذيت می شم..
با عصبانيت لب باز می کنم: - کاری داری‼!
لبهاش به خنده باز می شه: - چه طور؟
اخمهام پررنگ تر می شه: - اگه نداری راتو بکش برو... اينجا پخش زنده نداريم که زل زدی...
گوشی پريناز از دستش کف ماشين می افته، برای برداشتنش خم می شه.. با نگاهم دنبالش می کنم ، ساق پام رو از زير نيشگون می گيره. صدای جيغم بلند می شه... خم می شم، ساق پام رو می مالم و نگاه تهديدآميزی به پريناز می کنم..
روی صندلی صاف می شينه و لبخند مليحش رو دوباره روی لبش پخش می کنه : - چيزی شده عزيزم...
حرف پريناز رو صدای مشتاق راننده مزدا تری قطع می کنه :- به کمک احتياج دارين..؟
قبل از اينکه دهانم برای جواب باز بشه، پريناز با صدای به شدت نازک شدش خفه ام می کنه:
- تا چه جور کمکی باشه؟‼
بلافاصله منظور پريناز رو می گيره ..رضايت از صداش موج می زنه: - تا شما چه جورشو پسند کنی...

حرف پريناز رو صدای مشتاق راننده مزدا تری قطع می کنه :- به کمک احتياج دارين..؟
قبل از اينکه دهانم برای جواب باز بشه، پريناز با صدای به شدت نازک شدش خفه ام می کنه:
- تا چه جور کمکی باشه؟‼
بلافاصله منظور پريناز رو می گيره ..رضايت از صداش موج می زنه: - تا شما چه جورشو پسند کنی...
با چشمهای گرد شده به پريناز و چشمهای مخمورش خيره می شم.. نگاهم از پريناز به سمت پسر که توی چشمای پريناز در حال دست و پا زدنه کشيده می شه.. حس می کنم هرلحظه کار به جاهای باريکتر کشيده می شه..
سکوت ايجاد شده را با سرفه های مصلحتی و ناگهانی ام برهم می زنم.. پسر به سختی از نگاه پری دل می کنه و نيم نگاهی ناراضی به صورت من ميندازه..
نگاه عصبی و ناارومم رو به صورت پريناز می دوزم : - ببخشيد مزاحم نظربازيتون شدم، ولی فکر کنم اينجا جای مناسبی واسه توقف نباشه...
حرفم با صدای پسر نيمه تموم می مونه: - سخت نگير خانووم... همه اينا که اينجان مثل من و شمان.. درک می کنن..
فرمون رو محکم توی دستم فشار می دم و زيرلب به پری که با چشمای تنگ شدش به صورت پسر لبخند می زنه، ناسزا می گم..
نگاهم رو از پری به ترافيکی که قصد باز شدن نداره می دوزم.. با حرص روی فرمون ماشين ضربه می زنم..
صدای آروم و آهسته پری زيرگوشم می پيچه:
- چته تو.. مثل اين معتادا که بهشون مواد نرسيده شيلنگ تخته ميندازی..
با چشمهای درشت شده به پريناز خيره می شم.. با لب گاز گرفته و ابروی بالا انداخته نگاهم می کنه... منظورش رو می گيرم..از خير جواب دادن می گذرم و برای اينکه بيشتر از اين اعصاب متشنجم آسيب نبينه، صدای ضبط رو بلند می کنم.. بی خيال پری و نظر بازی و عاشقانه های خيابونيش..
توی ترافيک روبرو غرق شدم که صدای ضبط کم ميشه. نگاه تندم رو به سمت پری می چرخونم که با حرکت سر و چشمهاش به پسر اشاره می کنه...
خشک و جدی به پسر خيره می شم.. ، توی صورتم دقيق می شه:
- فکر کنم شما دارين اينجوری اذيت می شين..
توی دلم درک و شعور بالای پسر رو تحسين می کنم :- راستش من يه پيشنهاد بهتر داشتم...
حدس می زنم از خير نظربازی و امشب و متشنج کردن اعصاب من، گذشته و به رد و بدل کردن شماره ها قانع شده:
- نظرتون چيه که بغل دستيامونو بهم قرض بديم‼!...
- چیییییییییی؟؟؟؟‼!
باتعجب و دهان باز به پسر و پيشنهاد گستاخانه اش مات می مونم.. دهانم برای جواب باز می شه که پريناز پيشدستی می کنه : - آخی چه بامزه...
بی اختيار جمله پريناز رو تکرار می کنم: - اخی چه بامزه‼‼‼‼‼‼‼‼!
عکس العمل ناگهانی پريناز و هوش و دلی که در برابر پسر از دست داده تعجب من رو تبديل به عصبانيت می کنه..هنوز توی حلاجی و درک شنيده هام دست و پا می زنم که در برابر بهت و ناباوری من ،پرينازازماشين پياده میشه وبه دقيقه نکشيده جاش رو جوون بغل دستی راننده می گيره..
با چشمهای گشادشده به پسرکه در کمال آرامش روی صندلی می شينه و در رو با ملايمت می بنده، نگاه میکنم.. ازبستن در که فارغ می شه، دستش روبه سمتم دراز میکنه و میگه : - اميرم. توچی؟
اخم غليظی می کنم و با چشمام به پشت سرش و پريناز که توی ماشين بغلی غرق بگو و بخند شده خيره می مونم...
صدای بوق های ممتد پشت سرم با صدای امير‼ همزمان می شه: - راه باز شد... راه نمی افتی؟
نگاهم رو از پريناز می گيرم و با حرص پام رو روی پدال گاز فشار می دم...
- هميشه انقدر کم حرفی...
با تندی نگاهش می کنم و در جوابش به اخم غليظی بسنده می کنم...
متوجه ناراحتی ام می شه .. دستش رو جلو می بره و مشغول عوض کردن آهنگ ضبط می شه.. نگام رو به صورتش می دوزم. صدام محکم و جدی می شه: - ميشه آهنگو عوض نکنی...
لبخندی می زنه و می گه: - می شه انقدر بداخلاق نباشی..
با بی حوصلگی نگاهم رو به روبرو می دوزم و می گم: - می شه دست از اين مسخره بازيا بردارين و بگين کجا می خواين پياده بشيد؟
هنوز دهانش باز نشده صدای زنگ موبايلم بلند می شه.. راهنما می زنم و سر خيابون اسفنديار می ايستم... پيش دستی می کنه. گوشی رو از روی داشبورد برميداره و همزمان با چشمکی که تحويلم می ده به سمتم می گيره، گوشی رو از دستش می قاپم و چشم غره پررنگی تحويلش می دم.. همانطور که با اخم های درهمم نگاهش می کنم جواب می دم: - بله؟
صدای مردونه و بم حامد توی گوشی می پيچه: - سلام...
در حاليکه سعی می کنم ذوق زدگيم رو از تماس مجددش پنهان کنم جواب می دم: - سلام..
- خوش ميگذره؟
نگاه ناراضيم رو توی خيابون جردن و ترافيک سنگينش می چرخونم و با آرامش ساختگی جواب می دم:
- جای شما خالی..
سکوت می کنه.. صدای نفس آرومش توی گوشی می پيچه...: - گفتم شايد مهمونيت زودتر تموم شه بتونيم امشب همو ببينيم.
توی ذهنم پيشنهادش رو حلاجی می کنم. به تماس قبلی و اوقات فراغت و اسباب سرگرمی که می رسم علی رغم ميل باطنی ام ،از خير شام دونفره و ديدار تازه می گذرم ..:
- عزيزم دوستش داشتم که بيام ببينمت اما می دونی که نمی تونم...
صداش بلافاصله توی گوشی می پيچه: - چرا؟
ناخواسته روی مهمونی خيالی امشب پافشاری می کنم : - گفتم که وقتم پره... همين قضيه مهمونی و همراهی مامان و بابا‼!
صدای محکم و مردونه اش حرفم رو قطع می کنه:
- مطمئنی؟
نگاهم رو به پسر که يکی از ابروهاش رو بالا داده و با لبخند کجش نگاهم می کنه کشيده می شه.. اخم غليظی می کنم و دستم رو به نشونه سکوت جلوی بينيم می گيرم..
سرش رو چندبار به طرفين تکون می ده و نگاهش به پياده رو و دافی های خيره کننده اش، مشغول می شه.. پوزخندی روی لبم می شينه.. با اين حال با خيال راحت و با اطمينان بيشتر جواب می دم: - نباشم؟
چند لحظه مکث می کنه ... لبخند روی لبم عميق تر می شه.. از اينکه تونستم غرور حامد رو به زمين بزنم ته دلم غنج می ره...
هنوز توی خوشيم غرقم که ضربه هايی به پنجره می خوره و من رو از عالم هپروت بيرون می کشه..
نگاهم به صورت پسر که با تعجب به شيشه کنارم خيره مونده،کشيده می شه..
رد نگاهش رو به سمت شيشه راننده دنبال می کنم... و.. در کمال ناباوری به صورتی که کنار پنجره توی چشمهام، خيره مونده، مات می شم..!!!
-------------------

چيزی رو که روبروم، جلوی چشمم.. می بينم باور نمی کنم...دوست ندارم که باور کنم.. چندين بار پلک می زنم.. چشمهام رو باز و بسته می کنم. دوباره به صورتی که با اخمهای درهم و گوشی به دست به صورتم خيره شده نگاه ميندازم.
از روی عجز يا از سر ناچاری لبخند پررنگی روی لبم نقش می بنده.
اخم هاش پررنگ تر می شه. سرش رو خم می کنه و به پشت سرم خيره می مونه.. کم کم دودهای بالا سرش رو احساس می کنم. جرائت برگشتن و ديدن عکس العمل های امير رو ندارم..
توی صورتش خيره، منتظر می مونم.. گوشی از گوشش جدا نمی شه : - پياده شو..
صداش خشک و جدی توی گوشی می پيچه.. ته دلم خالی می شه.. نگاهم بدون ينکه از صورتش جدا بشه، مظلوم می شه...
سکوتم رو حتی سوال امير نمی شکنه: - اين ديگه کيه؟
منتظر به صورتم حيره می مونه.. سکوت می کنه.. سکوت می کنم‼
نفسم توی سينه ام حبس می شه..
صبر حامد از سکوت بی اندازم تموم می شه.. ضربه محکمی که با کف دست به شيشه می زنه ، منو از جا می پرونه...: - بازش کن...
گوشی از دستم سر می خوره و روی پاهام می افته.. ناخواسته و مثل روبات دستم به سمت قفل در کشيده می شه .. به محض باز شدن قفل در منتظر نمی مونه. به در چنگ می زنه و در رو باز می کنه..
ضربان قلبم شدت می گيره.. چشمام از شدت ترس سياهی می ره.. زبونم قفل می شه.. نگاهم توی حامد خلاصه می شه.. از جردن و ترافيک سنگينش .. از ماشين و همراه نااشنام.. جدا می شم...
انقدر غرق می شم که به درستی متوجه نمی شم که چه جوری از ماشينم کنده می شم و روی صندلی جلوی ماشين حامد پرت می شم... حتی بی خيال گوشیم که با شدت روی آسفالت خيابون افتاده و شکسته ، می شم..
به صورتم خيره می مونه.. با چشمام التماس می کنم..نگاه سرخش رو از من می گيره و در رو روم می کوبه، سرجام تکونی می خورم. ..دزدگير ماشينش رو می زنه و به سمت ماشينم می ره.. روی صندلی خشک می شم.. با وحشت به ماشينم که جلوی ماشين حامد پارک شده خيره می مونم.. در کمال تعجب و چشمهای گشا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50736

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا