تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل هفتم)


به خودم که ميام، نه صدای موزيک رو می شنوم نه اثری از ماشين می بينم... صورتم از خنکای هوای بهاری و اشکهای بی پايانم سرد شده ... دست می برم و موهای پخش شده توی صورتم رو به پشت گوشم می زنم... برای بار آخر نفس عميقی می کشم و از پنجره فاصله می گيرم..
نگاهم به گوشی موبايل توی دستم کشيده می شه.. گوشی رو جلوی صورتم می گيرم.. اس ام اس های باز نشده گوشی توجهم رو جلب می کنه...
اولی حسامه...
-حالت که سرجاش اومد يه زنگ به من بزن... يادت نره... کارت دارم...
دومی از همون شماره ناشناس... اس ام اس خالی...
گوشی رو روی تخت پرت می کنم و با همون قدم های کوتاه و خسته به سمت در اتاق می رم... فضای تاريک اتاق رو ترک می کنم و از پله ها پايين می رم..
از شدت ضعف و گرسنگی سرم گيج می ره.. حس می کنم همه ی رديف پله هايی که جلوی ديدم رو گرفته به هم پيچيده می شن.. دستم رو به نرده راه پله می گيرم.. روی پله چهارم می شينم...
مامان که از آشپزخونه بيرون مياد متوجه من نمی شه... با صدای ضعيفی که به سختی شنيده می شه صداش می زنم: - مامان..
مامان می ايسته. با ترديد به سمت پله ها نگاه می کنه. از ديدن من روی پله ها لبخند روی لبهاش پهن می شه: - بيدار شدی مامان؟.. چرا اونجا نشستی؟
سرم رو به نرده ها تکيه می دم..مامان متوجه حال نزارم می شه.. از پله ها بالا مياد و کنارم روی پله چهارم می شينه.. : - ضعف داری مامان..؟ از پريشب به جز چند تا قاشق سوپ که تو دهنت ريختم هيچی نخوردی... بيا بريم پايين واست غذا بکشم...
دست مامان رو که دور کمرم حلقه می شه تکيه گاه بدنم می کنم و با پاهای ضعف گرفته ام پله ها رو به سمت آشپزخونه پايين می رم..
خودم رو روی اولين صندلی آشپزخونه پخش می کنم.. مامان به سرعت به سمت قابلمه روی گاز می ره و بشقاب غذای توی دستش رو از غذا پر می کنه..
چشمام به شدت سياهی می ره... اما بوی خوب قرمه سبزی رو به خوبی حس می کنم. نگاهم روی سينی غذا و بخاری که از بشقاب خورشت بلند می شه ثابت می مونه...
هميشه قرمه سبزی های مامان رو از بين غذاهاش ترجيح می دادم.. قاشق رو از غذا پر می کنم.. عطر غذا رو با همه اشتهای از دست رفته ام می بلعم... قاشق رو به دهن می برم.. هنوز غذا از گلو پايين نرفته سوزش معده رو حس می کنم.. دستم به سمت معده ام کشيده می شه.. با ناراحتی سينی غذارو پس می زنم..
مامان که روبروم نشسته و با نگرانی حرکات من رو کنترل می کنه، نگرانتر از قبل به سمتم بلند می شه: - چی شد مامان ؟ دوست نداشتی؟ سوپ گرم کنم واست..
از درد و سوزش معده ام صورتم جمع می شه.. با صدای ريز و خفه ای جواب می دم: - معدم درد می کنه... نمی تونم بخورم..
مامان به سمتم مياد.. دستش رو روی کمرم ميذاره و با حرکات نرمش ماساژ می ده: - واسه اينه که 2 روزه غذا نخوردی.. اين چند وقتم که کلا اشتهات از بين رفته.. هيچی نمی خوری... بذار واست شير گرم کنم..
سرم رو روی دستم روی ميز ميذارم.. چشمام از شدت درد فشرده می شه.. بوی غذا تو مشامم می پيچه.. حالا حتی از بوی غذای مطبوعم هم حالم دگرگون می شه.. با دست سينی غذا رو به عقب هل می دم... مامان متوجه می شه و سينی رو از جلوم برميداره..
دوباره سرم رو روی ميز ميذارم و چشمهام رو می بندم..
زياد نمی گذره که مامان ليوان شير و عسلی که درست کرده جلوم ميذاره و صدام می زنه: - تارا جان پاشو اينو بخور... واست خوبه.. معدت رو تقويت می کنه...
چشمهام رو باز می کنم... ليوان شير جلوی چشمم روی ميز ديده می شه.. از ديدن شير اشتهام تحريک نمی شه... دوباره چشمهام رو می بندم و بی رغبت جواب می دم: - نمی خورم... ميل ندارم...
مامان که پشت سرم ايستاده، من رو از ميز جدا می کنه: - نمی شه که هيچی نخوری... اينجوری بدتر می شی... رنگ به روت نمونده... غذا نخوری مجبوری بری زير سرم..
می دونم حريف مامان و اصرارهاش نمی شم.. بی رغبت ليوان شير عسل گرم رو به لبهام می رسونم..زير نگاه های کنترل کننده مامان به سختی نصف ليوان رو سر می کشم. احساس می کنم هر لحظه معده ام و محتويات داخلش به هم پيچيده می شه... ليوان رو روی ميز ميذارم و به سختی از جام بلند می شم.. مامان جلوم می ايسته: - کجا هنوز که شيرت تموم نشده...
دستم رو به صندلی تکيه می دم: - الان بسه.. بقيه شو بعدا می خورم..
مامان با بی ميلی حرفم رو قبول می کنه... به سمت هال می رم و روی مبل خاطره انگيز نزديک به آشپزخونه ولو می شم...
هنوز چند دقيقه ای نگذشته که صدای زنگ خونه با باز شدن در همراه ميشه... اين نوع باز کردن در مخصوص باباست..
روی مبل صاف می شينم و به در خيره می شم... بابا در حاليکه مشغول صحبت کردنه وارد می شه.. نگاهش رو که روی من افتاده رو بلافاصله از من می گيره .و به مامان نگاه می دوزه.. می دونم بعد از بحثی که به خاطر تصميمم برای رفتن گرفتم هنوز با من سرو سنگينه...هرچند که اصلا با من صحبت نمی کنه اما دوست ندارم لفط تلخ قهر کردن رو به رابطه سرد بين خودم و بابا نسبت بدم... صدای بابا توی خونه می پيچه و من رو از افکاری که توش غرقم خارج می کنه: - مريم جان مهمون داريم...
خودم رو روی مبل جابه جا می کنم..
مامان وسط هال و در بين راه نزديک شدن به بابا ، می ايسته : - کيه؟
با چشمام به دهان بابا زل می زنم و منتظر جوابم.. می دونم که بعد از جريان فوت آقاجون، روابط ما به لطف دايی حميد با خانواده مادری به کل قطع شده و از خانواده پدری کسی رو ايران نداريم... نگاه کنجکاوم هنوز روی صورت باباست که نيم نگاهی به من ميندازه و همونطور که زير چشم واکنش من رو تحت نظر می گيره، جواب می ده: - از همکارای دخترته...
از حرف بابا تعجب می کنم.. روابطم با همکارام طوری نيست که انتظار ديدنشون رو توی خونه داشته باشم... می خوام سوال بيشتری کنم که با ابروهای گره خورده بابا دهانم بسته می شه...با اشاره مامان بی حوصله برای آماده شدن به اتاقم می رم..
بليز و شلوار خوابم رو با بليز و شلوار جين و اسپرتی عوض می کنم و سلانه سلانه از پله ها پايين می رم...تمام مدت ذهنم به مهمون ناخونده ای که بی دعوت به خونمون اومده مشغوله..
صدای مامان و بابا که در حال تعارف کردن هستند توی فضای خونه می پيچه... از روی پله ها نگاهم روی قامت چهارشونه مردی که با موهای حالت دار مشکی ، کت شلوار اسپرت و تيره ای به تن کرده، ثابت می مونه.. کم کم ذهنم به فعاليت می افته... ناخواسته افکاری که به ذهنم هجوم مياره پس می زنم... نگاه مامان متوجه من می شه...: - تارا مامان جان چرا اونجا وايسادی.. با حرف مامان همه به سمتم برمی گردن... نگاهم روی مهمون ناخونده ثابت می مونه... نه... امکان نداره...‼!

----------------چندبار پلک می زنم.. دوباره به صورتش خيره می شم.. نه اشتباه نمی کنم... نگاهم روی مرد پورشه سوار خيابون جردن که چند روز پيش توی ترافيک ساختگی گمش کردم ثابت می مونه ..تمام راه های محتمل برای هرگونه آشنايی بين خودم و مردی که روبرومه رو در عرض چند ثانيه توی ذهنم مرور می کنم.. اما به هيچ می رسم....با چشمای گشاد شده فاصله بينمون رو پر می کنم و با دهانی که از شدت تعجب باز مونده، به صورتش خيره می شم.. صدای سلامش توی سرم می پيچه، اما انقدر متعجبم که جواب سلامش رو فراموش می کنم.. وقتی تعجب و سکوتم رو می بينه،دستی رو که به سمتم دراز کرده، عقب می کشه و برای شکستن سکوت نه چندان مطلوب اتاق به حرف مياد: - خيلی سعی کردم زودتر از اينها به ديدنتون بيام،.. اما انگار هر دفعه يه چيزی می شد که... تا الان نتونستم.. يعنی جور نشد..
با صدای بابا نگاه همه به سمتش می چرخه: - بفرماييد بشينيد آقای مهندس..
مرد نگاهی به سمت من می کنه و روی مبل دو نفره پشت سرش می شينه.. سنگينی نگاه بابا رو روی خودم حس می کنم.. از اشاره ای که با چشمهاش به مبل می کنه، منظورش رو متوجه می شم و روی نزديکترين مبل می شينم..
نگاهم هنوز روی مرد ثابت مونده که مامان با يه بااجازه به بابا اشاره می کنه و به سمت آشپزخونه می ره.. با چشمام مامان و بابا رو دنبال می کنم که سکوت پيش اومده رو می شکونه: - راستش من... چه جور بگم... مجبور شدم به پدرتون بگم که از همکاراتون هستم..
نگاه مشکوکم رو به مرد می دوزم و منتظر توضيحات اضافی تر می مونم..
- اميدوارم از چيزی که می خوام بگم...
با ترديد به صورت من نگاه می کنه و ادامه می ده: - من اينجا نيومدم که آرامش زندگی شمارو بهم بريزم.. فقط يه احساس دِين ... چه جوری بگم... من .. من..
کلافه به مبل تکيه می ده و انگشتهاش رو توی هم قفل می کنه و همزمان به صورت من دقيق می شه..: - من وفامهر هستم.... رهام وفامهر... برادر حامد...
شنيدن همين چند کلمه کافيه تا روح از بدن ضعيف من خارج بشه...با چشمهای از حدقه بيرون زده به دهان مرد خيره می شم... باقی حرفهاش رو نمی شنوم... حس می کنم از گمشده ای که تمام هستی من رو با خودش برده، خبرهای خوشی می گيرم... اما با تلنگر ذهنم مرگ حامد رو به يادم ميارم و با احساس تلخ و حسرت کشيده ای يک بار ديگه جمله مرد رو توی ذهنم تکرار میکنم: - برادر حامد... برادر... رهام...‼!
ناخواسته به صورتش دقيق می شم.. توی صورتش به دنبال نشونه ای می گردم ... حداقل شباهتی که بتونه حرفش رو تائيد کنه.. نگاهم روی صورتش چرخ می خوره و دست آخر روی چشماش ثابت می مونه... حالت چشمهايی که شباهت عجيبی به چشمهای کشيده و مشکی حامد دارند...
حال خودم رو نمی فهمم.. روی مبل جابجا می شم و خودم رو به سمتش خم می کنم: - من نمی دونستم که حامد...
حرفم رو قطع می کنه: - که برادر داره..
با سر حرفش رو تائيد می کنم.. من رو بيشتر از اين منتظر نميذاره..: - حق دارين.. همه ما يعنی منظورم کل خانوادمون خارج از ايران زندگی می کنيم.. اين وسط 2 سال پيش حامد تصميم گرفت برگرده ايران...
نگاهم روی چشمهاش ثابت می مونه.. توی چشماش که دقيق می شم، حس می کنم حامد روبروم نشسته و نگاهم می کنه... حس دوگانه ای از شادی و از غم به سراغم مياد... احساس عجيبی از نزديکی با برادر حامد توی وجودم می پيچه... انقدر هيجانزدم که فراموش می کنم علت اومدن رهام رو به خونه بپرسم..
- ممکنه فکر کنيد من از کجا شما رو می شناسم يا اينکه اصلا چه جوری اومدم اينجا....يا اصلا واسه چی اومدم... اجازه بدين همه چی رو واستون تعريف کنم...
چند دقيقه مکث می کنه و سرش رو به زير ميندازه... نگاه کنجکاو و پر از ترديدم رو به قامت چهارشونه اش می دوزم.. متوجه سنگينی نگاهم می شه که سرش رو بالا مياره و توی سياهی چشمام خيره می شه: - من از طرف حامد اومدم...
---------------
چند دقيقه مکث می کنه و سرش رو به زير ميندازه... نگاه کنجکاو و پر از ترديدم رو به قامت چهارشونه اش می دوزم.. متوجه سنگينی نگاهم می شه که سرش رو بالا مياره و توی سياهی چشمام خيره می شه: - من از طرف حامد اومدم...

آب دهانم رو به سختی قورت می دم.. احساس می کنم دستی به گلوم چنگ می زنه .. حس می کنم صدايی مدام توی ذهنم فرياد می کشه.. حامد مرده... حامد مرده... دستهام رو ، روی گوشام میگيرم و زير لب می نالم : - حامد مرده...
رهام متوجه دگرگونی حالم می شه.. خودش رو روی مبل جلو می کشه و دستهام رو از روی گوشهام جدا می کنه: - آروم باش.. آروم باش...
مستاصل به صورتش خيره می شم: - حامد مرده ، مگه نه؟‼
حلقه دستهاش به دور مچ دستم شل می شه.. قلبم فرو می ريزه... نقطه روشنی از اميد توی سينه ام سوسو می کنه...نفسم توی سينه حبس می شه...يعنی زنده است‼؟
نگاهش رو به صورتم می دوزه ، آهی می کشه و با صدای خيلی آرومی می گه : - خيلی وقته که مرده... درست 6 ماهه...
نفس حبس شده توی سينه ام رو بیصدا آزاد می کنم.. نگاهم از صورتش سر می خوره و روی تی شرت جذب سياهرنگ زير کتش ثابت می مونه.. دوباره حقيقت تلخ مرگ حامد به سياهی لحظه هام چنگ می زنه...
صداش من رو که توی ترديد و باور مرگ حامد دست و پا می زنم، متوجه اش می کنه... نگاهش می کنم، به روبرو خيره شده و حرف می زنه... حس می کنم حضور من رو فراموش کرده و توی خاطراتش غرق شده : - يک سال و نيم پيش، شرکت بابا توی ايتاليا در حال ورشکستگی بود.. وضع بابا خيلی به هم ريخته و داغون شده بود.. مامان از حامد خواست برگرده و اگه می تونه يه سرو سامونی به اوضاع بده.. حامد خيلی اين پا و اون پا کرد.. اما وقتی فهميد بابا از زور بدهکاريهاش به بانک و طلبکارهاش، سکته قلبی کرده و بيمارستان بستری شده ، خیلی زود خودشو رسوند.. در عرض 1 ماه با سرمايه ای که با خودش آورده بود يه مقدار به کارا سرو سامون داد... کارا که راست وريس شد، حامد باقی کارا رو به وکيلش سپرد و تصميم گرفت زودتر برگرده.. من و حامد زياد با هم صميمی بوديم.. اما از وقتی که برگشته بود حس می کردم خيلی عوض شده... با وجود اون همه بدبختی که يه جا رو سر مون نازل شده بود اما از ته دل شاد بود... مدام می خنديد و شوخی می کرد.. برای ما که به شخصيت جدی حامد عادت کرده بوديم خيلی غيرعادی بود...
اواسط ماه اکتبر بود که حس ميکردم بيقرار شده... چندباری دليلش رو پرسيم اما خوب.. اون تو دار تر از اين حرفا بود.. يه روز که داشت با لپ تاپش کار می کرد، خيلی اتفاقی عکس تورو بک گروند کامپيوترش ديدم...
اون روز انقدر اصرار کردم که آخر گفت که تو توی زندگيش پيدا شدی...
سخت می شد از زير زبون حامد حرف بيرون کشيد. همين که تونستم بفهمم که حامد هم واسه خودش کسی رو پيدا کرده، يه جورايی مطمئن شدم که قضيه بايد خيلی جدی باشه...
بعد از اينکه حامد برگشت تقريبا جريان تورو فراموش کرده بودم... تا اينکه 6 ماه پيش از مامان و بابا خواست که بيان ايران... خيلی خوشحال بود.. می گفت بالاخره تونسته کسی رو پيدا کنه که تمام عمرش دنبالش بوده... اما...
درست 2 هفته مونده به پرواز مامان و بابا، خبر دار شديم که حامد... تصادف کرده... انقدر شوکه شده بوديم که حتی درست يادم نمياد چطور خودمون رو رسونديم ايران، فقط يادمه که به خاطر پربودن پرواز ها با هر پروازی که به ايران می شد، يکیمون راهی می شد... اين وسط بعد از بابا و مامان من نفر سوم بودم.. که 3 روز بعد از تصادف حامد رسيدم. تا قبل از رسيدنم کسی در مورد مرگ حامد حرفی نزده بود.... وقتی که اومدم همه چی اونقدر تلخ و سريع اتفاق افتاد که به کل تورو فراموش کرده بوديم...
بعد از مراسم برگشتيم..نمی تونستيم خونه حامد رو بدون حامد تحمل کنيم..
همون اوايل که برگشته بوديم، وکيل حامد ازمون خواست برگرديم تا تکليف اموال حامد رو مشخص کنيم... اما هيچکس دل و جرائت اين کار رو نداشت...تا اينکه 1 ماه پيش من با وکالتی که از کل خانواده گرفتم برگشتم ايران..
اين 1 ماه رو توی خونه حامد سر کردم.. سخت بود.. خيلی سخت .. مدام حضورش رو حس می کردم.. واقعا نمی تونستتم باور کنم برادری که 27 سال تموم واقعا برام برادری کرد، ديگه وجود نداشته باشه... واسه همين طول کشيد تا تونستم خودم رو جمع و جور کنم...
يه کم که گذشت و تونستم به خودم مسلط بشم، رفتم سراغ وکيلش..
چيزی که باعث شد الان اينجا باشم و بخوام شما رو ببينم به همين موضوع مربوط می شه..
حامد 1 هفته قبل از مرگش، نصف سهام شرکت معمار نو رو به نام شما کرده...
با چشمهای متعجب به صورت رهام خيره می شم.. با دست خط اشک گونه سمت راستم رو پاک می کنم : - چی دارين می گين...؟
نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهای من خيره می شه: - من هم اولش تعجب کردم... راستش اين مدت به کل شمارو فراموش کرده بودم.. تصميم داشتم کل سهام شرکت رو بفروشم و برگردم ايتاليا... اما وقتی وکيلش گفت که نصف سهام مربوط به شماست... کم کم به ياد شما افتادم..
درواقع، خيلی دلم می خواست کسی رو که حامد رو درگير خودش کرده، ببينم... نمی دونم، شايد حرفم احمقانه باشه اما... احساس می کردم شايد با ديدن شما يکم حال روحيم بهتر بشه...
صداش آروم و غمکين می شه: - شما نزديکترين کسی بوديد که حامد ماه های آخر ...
سعی می کنم، جلوی بغض و هق هقی که به سراغم اومده رو بگيرم... به صورتش خيره می شم.. توی نگاه مغمومش حامد رو می بينم.. قلبم می لرزه..
نگاهش رو از من می گيره و به زمين خيره می شه: - متاسفم... نمی خواستم ناراحتتون کنم..
به سختی صدام رو از لرزش دور می کنم: - ممنون که اومدين... نمی دونم چی بگم... انتظار ديدن شمرو نداشتم اما... با ديدن شما...
صدام می لرزه: - حس می کنم... حامد ...
ادامه نمی دم... می دونم که نمی تونم بغض خودم رو کنترل کنم... نگاهم رو توی هال و سالن خونه می چرخونم... نفسم رو با آه پرصدايی بيرون می دم... سعی می کنم بحث رو به جای ديگه ای بکشونم...
- راستش... نمی تونم سهامی رو که به نامم شده قبول کنم..
متعجب نگاهش رو از زمين می گيره و به صورتم خيره می شه: - اما اين خواست حامده...
حرفش رو بی حوصله قطع می کنم: - می دونم... می دونم که خواست حامده.. اما شرايط من طوری نيست که بتونم همچين مسئوليتی رو قبول کنم... با اين حال و وضع خرابی هم که دارم، نمی تونم به کارهای شرکت رسيدگی کنم.. من همه کارهام رو کردم که از ايران برم...
اگه حامد سهام رو به نام من کرده، برای اين بوده که فکر می کرده، من بتونم به رشد شرکت کمک کنم... می خواسته من هم توی پيشرفت شرکت سهمی داشته باشم.. اگه قرار بشه که سهام شرکت رو بفروشم و بی خيال خواسته حامد بشم، خيانت بزرگی بهش کردم...
اگه حامد زنده بود.. اگه شرايط طور ديگه ای بود... با کمال ميل قبول می کردم.. مثل تمام 1 سالی که در کنار حامد توی شرکت کار می کردم...
اما الان شرايط فرق می کنه.. من درست 2 هفته ديگه پرواز دارم... دارم از ايران واسه هميشه می رم... دوست ندارم کوچکترين وابستگی از گذشته توی ذهنم بمونه... اگه قرار باشه که اين وابستگی ها ، هرچقدم کوچيک من رو به حامد وصل کنه، تمام تلاش من برای فراموش کردن اين بخش از زندگيم هدر می ره...
نگاه دلخورش رو از صورتم می گيره و به مبل تکيه می ده: - پس می خواين حامد رو فراموش کنيد..
نگاهم از فرش کنده می شه و به چشمهای شبيه حامدش دوخته می شه: - چاره ای ندارم ..
نگاهش روی چشمهام دقيق می شه... حرکت لبهاش رو متوجه می شم اما صدايی به گوشم نمی رسه... از جاش بلند می شه و پالتوی مشکی رنگش رو از روی مبل کناری برميداره: - فکر می کنم بهتره من برم..
به پاش بلند می شم: - از من ناراحت شدين..
نگاهم نمی کنه.. دستش رو داخل جيب پالتوش می بره. بسته ای رو بيرون می کشه و به سمتم می گيره: - فکر می کنم اين مال شماست... تو اتاق حامد پيداش کردم...
نگاه نگرانم از چشمهاش به دستش کشيده می شه.. برای گرفتن بسته ترديد می کنم.. دلم از حامد و احساس از دست دادنش پرو خالی می شه... با چشمهام به چشمهای ناراضيش التماس می کنم.. دستش رو بی حوصله تکون می ده: - نمی خواين اين رو هم بگيرين... شايد هم اشتباه کردم و نبايد اين رو براتون می اوردم..
دستش رو عقب می کشه و نگاهش رو از من می گيره: - ببخشيد فراموش کردم که در حال فراموش کردن حامدين..
از بی رحمی حرفای تند و تيزش قلبم به درد می شينه... دستم رو جلو می برم... به دست کشيده شده به سمتش خيره می شه...
- مطمئنی که پشيمون نمی شی..
از لحن غيرمنصفانه اش دلگير می شم.. نگاهم رو از دستم می گيرم و به چشماش خيره می شم... تصوير صورتش جلوی چشمام می لرزه.. توی نگاهم دقيق می شه... دستش رو جلو می کشه و بسته نه چندان بزرگ رو توی دستم ميذاره...
با ترديدی که به يکباره همه وجودم رو می گيره دستم رو عقب می کشم.. به بسته توی دستم خيره می شم.. برای باز کردن بسته که توی کاغذ سفيد و بی نقشی پيچيده شده ترديد می کنم..صدای رهام منو از هر ترديدی دور می کنه..
- اگه پشيمون شدی و نمی خوايش... از من رودروايسی نکن...
لجباز می شم.. با دستهای لرزونم کاغذ سفيد رو پاره می کنم.. نگاهم روی جعبه مخملی قرمز رنگ ثابت می مونه.. از حدس چيزی که به ذهنم می رسه، قلبم پر از درد می شه.. با تمام وجود توی دلم به حامد التماس می کنم: - با من اين کار رو نکن حامد...
با دستهای لرزونم کاغذ سفيد رو پاره می کنم.. نگاهم روی جعبه مخملی قرمز رنگ ثابت می مونه.. از حدس چيزی که به ذهنم می رسه، قلبم پر از درد می شه.. با تمام وجود توی دلم به حامد التماس می کنم: - با من اين کار رو نکن حامد...

- بازش نمی کنی؟
نگاهم از بسته به سمت رهام کشيده می شه.. روبروم ايستاده و دستهاش رو توی جيب پالتوش فرو برده..
لرزش دستم رو نمی تونم پنهان کنم... از مواجهه با چيزی که از ديدنش فراری هستم،قلبم ضربان می گيره...
زير نگاه خيره رهام راه فراری ندارم... جعبه رو باز می کنم و از ديدن حلقه طلايی رنگ و نگين بزرگ برليان روی اون وا می رم..
احساس می کنم، پاهام تحمل وزنم رو نداره... به سختی دستم رو به مبل می گيرم و تعادلم رو حفظ می کنم... تصوير حلقه توی چشمام می لرزه...محو می شه...
صدای رهام توی سرم می پيچه: - خانوم شريفی...حالتون خوبه ..
صداش توی سرم تکرار می شه.. شدت می گيره... سرم نبض می زنه...
حلقه و جعبه از دستهام فراری می شن و روی زمين سر می خورند... صدای برخورد حلقه با کف سنگی زمين توی سرم منعکس می شه... نگاهم حرکت شتاب گرفته حلقه رو دنبال می کنه ... فاصله حلقه از من بيشتر و بيشتر می شه... نزديک ديوار، به پايه مبل، برخورد می کنه... روی زمين ضرب می گيره... نگاهم روی چرخش درجای حلقه تابت می مونه... آروم آروم بی حرکت می شه... از سکون و سکوت حلقه ، قلبم به درد می شينه...

صدای مامان رو نزديکم می شنوم: - تارا.. مامان... تارا جان...
صدای بابا هم که اين مدت از من دريغ شده، سکوت 1 ماه اش رو می شکنه : - تارا... چی شد بابا؟
نگاهم توی اتاق می چرخه.. به چشمهای حامد خيره می شه... دلم به هوای حامد پر می کشه...
رهام تصوير حامد دوست داشتنیم رو به هم ميزنه و جلوم روی زمين زانو می زنه: - خانوم شريفی... متاسفم، نبايد اينجا میومدم..
مامان نگرانم به رهام تند می شه: - معلوم هست اينجا چه خبره... چی بهش گفتيد که به اين روز افتاد...
صدای بابا، مامان رو ملامت می کنه: - مريم...
درد توی معده ام می پيچه... نبض تند شده ی درد توی سرم... بغضی که گلوم رو فشار می ده...بيقرار می شم...نگاهم روی زمين پی حلقه می گرده... زير ميز، کنار ديوار ... ثابت می مونه..
دست مامان رو پس می زنم.. از رهام فاصله می گيرم..
قدم هام آروم و لرزون به سمت حلقه کشيده می شه... کنارش روی زمين زانو می زنم.. حس می کنم کنار حامد روی زمين زانو زدم...
دستم رو به سمت حلقه جلو می برم... حلقه نگين دار طلايی رو به دست چپم نزديک می کنم.. حامد توی نگاهم پررنگ می شه..با چشمهای خندونش به من لبخند می زنه.. محو لبخند نگاهش می شم... حلقه رو از دستم می گيره.. دست چپم رو به دست می گيره... توی چشمام خيره می شه.. توی نگاهش غرق می شم.. به خودم که ميام... حلقه طلايی رنگ حامد توی انگشت دست چپم نفش گرفته... از رابطه حلقه ی توی دست چپم و آرامش سرريز شده به قلبم... لبخند نامحسوسی روی لبم می شينه...
صدای مامان من رو از احساس شيرين در کنار حامد بودن بيرون می کشه: - تارا... حالت خوبه...
از سوال بيهوده مامان متعجب می شم... کنار حامد باشم و خوب نباشم...
دوباره دستم رو جلوی چشمم می گيرم.. برليان برجسته و درشت انگشتر توی نگاهم می درخشه...
- خانو
برچسب ها: رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50729

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا