تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان هواتو از دلم نگیر (فصل دوم)


مثل همیشه مامان نبود... با نامه روی یخچال فهمیدم با دوستاش رفته شمال.... بدی تک فرزند بودن همین بود هیچ کس نبود پیشم باشه .... حوصله آوار شدن خونه بقیه رو هم نداشتم.... انقدر هم توی کافی شاپ خورده بودم که جا واسه شام نداشتم.... جلوی تلویزیون نشستم و سرم رو با سریال های بی مزه اش گرم کردم... به لطف همسایه بسیجیمون دیشمون رو برده بودن.
با صدای زنگ تلفن خوشحال شدم فرجی شده و قرار نیست فقط با این سریال آبکی ها شبمو سر کنم....
-سلام نوشین مرسی تو خیلی خوبی
-چی شده افتخار دادی اسممو صدا کنی
-نمیدونی چقدر خوب بود امشب
-چقدر؟
-زیاد
-چیکارا کردین
-حرف زدیم دیگه
-همین؟ خاک بر سرت گفتم الان میگی نه ماه دیگه خاله میشی
-روانی ، عوضی..... تو آدم نمیشی.... من به درک به حسین میخوره این چیزا
-به اون نه ولی به تو میخوره
-دعا کن دستم بهت نرسه
-باشه... از امشب واسه این موضوع نماز شب میخونم
-سعید و سارا پیدا نشدن
-چرا پیدا شدن
-کجا بودن؟
-تو جیب من
-هان....
بعد انگار فهمید سر به سرش گذاشتم که گفت: بیشعور.... خبری نشد جدی؟
-نه ...
-واسه همین غمبرک زدی
-نه بابا... بهت گفتم که از همین خواهر برادری ها شروع میشه
-خیلی ها بهت میگن آبجی
-اونها هم مثل سعید... همشون مثل همن
-قاطی کردی ها
-آره
-تقصیر خودته... جلوی سعید رو نمیگیری
-چیکارش کنم... قهر میکنم ناز میکنم مقابله به مثل میکنم محبت میکنم ، جواب نمیده خب.... فعلا جز آبجی ساراش هیچی نمی بینه
-نوشین مامانم کارم داره کاری نداری
-نه برو شبت بخیر
-خدافظی
خیلی خوب بودم با یاد آوری شاهکار سعید و سارا بدترم شدم

خیلی خوب بودم با یاد آوری شاهکار سعید و سارا بدترم شدم
ساعت نزدیک 12 بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد...
-بله؟
-سلام نوشین جان
-سلام وحید... چیزی شده؟
-نه خواستم بگم سعید و سارا پیدا شدن
-چه اتفاق فرخنده ای.... کدوم گوری بودن
-تو کوچه پشتی پارک... سعید میگفت باتری گوشیش تموم شده
یهو یادم اومد وقتی تو کافی شاپ بودیم از گوشی سعید یه فایل برای خودم فرستادم و باتریش پر بود... نمیخواستم به وحید بگم ولی از اینکه همه گروه احمق فرض بشن بدم میومد
-وحید یه چیز میگم نشنیده بگیر میدونم الان فکر میکنی به خاطر حسادت میگم ولی واقعیت محضِ
-چی؟
-سعید بهت دروغ گفته باتریش تموم شده
-تو از کجا میدونی دروغه
-میدونم رفیق فابریکته ولی وقتی خواستم فیلم اون گربه رو واسه خودم بفرستم دیدم باتریش پره.... بعدشم سعید دست به گوشیش نزد باتری خالی کنه... گوشیش هم تازه خریده و نمیشه بگیم که خرابه زود باتری تموم میکنه
-مارپل شدی
-گفتم دوستشی حرف منو باور نمیکنی
-نوشین حساس نشو... به جای روانی کردن خودت و سعید بیشتر با اون باش... البته اگه دوستش داری اگرم نه.... بذار با سارا خوش باشه
-با خواهرش؟
وحید ساکت شد
-دیدی گفتم این خواهر برادری ها کار دست آدم میده....
-نوشین
-بسه وحید توجیه نکن.... سعید رو دوست داری میخوای منو ساکت کنی؟ بی خیال شبت خوش
منتظر حرف وحید نشدم و قطع کردم....
میخواستم بخوابم که یه اس ام اس از طرف سعید رسید
-خانومی خوابیده
تو دلم کلی فحش بهش دادم و گوشی رو خاموش کردم... خوشبختانه سعید شماره خونه رو نداشت و از شرش راحت بودم...
صدای پیغامگیر منو از گذشته جدا کرد
با شنیدن صدای تکتا به طرف تلفن حمله کردم
-الو... تکتا
-سلام نوشین جان خوبی؟
-سلام چرا گوشیت خاموشه
-حالم خوب نبود خاموشش کردم.... تو چیکارا کردی
-تکتا باید ببینمت
-من که الان تهران نیستم.... فردا بیام خوبه؟ یا میخوای شبونه راه بیفتم
-خوبه
-دیگه ازش خبری نشد؟
-نه.... نمیدونم چرا اینکار رو کرد....
-بهش زنگ زدی
-نه....
-شماره اش رو میدونم حفظی.... بهونه واسه خودت نیار... میخوای بپرس چرا برگشته
-نمیخوام میترسم
-از اینکه بگه یه فرصت دوباره و تو بهش بدی؟
-آره.... تکتا من گیج شدم
-نوشین الان من رو فقط یه همکار ببین.... نمیخوام سر دوراهی بذارمت بگم یا من یا اون.... میدونم حسی که به من داری در مقابل احساست به اون هیچی نیست... بعد یه مدت برگشته و تو دچار یه هیجان خاص شدی.... نوشین الان فقط به خودت فکر کن.... من نظری نمیدم در مورد اون.... نمیخوام فکر کنی با خراب کردن اون میخوام خودمو خوب نشون بدم یا با خوب نشون دادن اون میخوام بگم چقدر ضعیفم و نمیتونم تکیه گاهت باشم
-تکتا موضوع اصلا این نیست
-پس چیه... خجالت نکش بگو
-من اصلا نمیدونم اون چی میخواد.... واسه چی اومده که بخوام بهش فرصت بدم یا ندم
-ازش بپرس.... کار سختی نیست
-نمیتونم بهش بگم بیا بگو چرا اومدی.... میخوام بدونه اصلا برام مهم نیست
-این یه دروغه.... مهم نبود اینجوری به هم نمی ریختی.... این حال تو یعنی اون ، خاطراتش ، رفتنش، برگشتنش همه اش مهمه
-باید فکر کنم
-آفرین... کار درست همینه.... نوشین جان خواهش میکنم نری نبش قبر خاطرات بکنی.... فقط فکر کن... با خاطراتت خودتو دیوونه نکن
-باشه... فردا رسیدی تهران بهم زنگ بزن
-باشه.... نغمه بهت زنگ زد
-آره.... همه اش رو اعصابم راه میره
-بهش حق بده نگرانته.... به منم زنگ زد.... گفت بهش گفتی حسین برگشته
-میگه بی خیالش بشم....
-نمیگم به حرف اون گوش بده یا نده... من ، نغمه حق دخالت نداریم.... تو خودت تصمیم بگیر
-چشم
-کاری داشتی ، ناراحت بودی هر ساعتی بود بهم زنگ بزن... تو خودت نریزی ها
-باشه..
-شبت بخیر... خداحافظ
-خداحافظ
بعد از حسین بابای گفتن از دهنم افتاده بود.... انگار فقط مخصوص اون بود... اون خداحافظی هایی که کلی طول میکشید و فقط می خندیدیم
نمیدونستم چیکار کنم... به حرفهای نغمه گوش بدم و تکتا رو بپذیرم یا اینکه به حسین یه فرصت دوباره بدم.... هنوز خبر نداشتم معنی این بسته چی بوده دنبال دادن فرصت بودم.... وسوسه شدم و دوباره به طرف کامپیوترم رفتم روشنش کردم و دوباره اون آهنگ رو پخش کردم... اینبار خیلی آروم بودم خبری از گریه هام نبود.... دونه به دونه عکس ها رو نشستم نگاه کردم.... عکسای اوایل میتینگ ها.... عکسایی که وقتی با هم بودیم انداختیم.... عکسایی که با خانواده بودیم
عکس ها.... هرکدوم یه خاطره رو برام زنده میکرد.... روزهای خوبی که دیگه بر نمیگشت....


***
تا یکی دو روز جواب سعید رو نمیدادم.... بیشتر از اینکه حسادت کنم بهم بر خورده بود... خوشم نمیومد کسی از سر اجبار تحملم کنه... بالاخره صدای سعید در اومد.... اس ام اس هاش کم و زنگ هاش محو شد... میدونستم با این کارام دارم هولش میدم سمت سارا ولی برام مهم نبود... دلم نمیخواست احمق فرض بشم... سخت بود.... ولی به جای حرف زدن با سعید بدتر لج میکردم....با همه حرف میزدم جز اون.... بیشتر وقتم رو با عاطفه و حسین بودم... حسین انگار اون جور که باید عاطفه رو نپذیرفته بود... عاطفه هم شده بود مثل من.... بیشتر جاشو خالی میذاشت به خیال اینکه حسین برای پر کردنش به دنبال عاطفه بره اما قطعا هیچ کس نمیره همونطور که حسین نمیرفت و سعید نمیومد.... با کارهای عاطفه حسین روز به روز به من نزدیک میشد مخصوصا بعد چیزهایی که حسین می فهمید و عاطفه از چشم من می دید.... سعید و سارا دیگه شورشو در آورده بودن... سعید علنی با من به هم زد و به ظاهر هدفش فقط خوشبختی من بود... با به هم خوردن رابطه من و سعید گروه یه جورایی از هم پاشید... بچه ها دو دسته شدن.... پسرایی بودن که میخواستن به من نزدیک شن و دخترایی که من رو تحریک میکردن تا حال سارا رو بگیرم تا قید سعید رو بزنه و به سعید نزدیک شن
بی غل و غش ترینشون سورنا بود
دوستیشو با هردومون نگه داشت... البته بقیه هم بودن ولی به مرور تو گروه کمرنگ شدن... من و سعید مثل دوتا دشمن شدیم و به جون هم می افتادیم
تو این دردسر ها حسین همیشه هوای من رو داشت و این باعث میشد عاطفه از من متنفر بشه
رابطه خاص من و حسین فراتر از نت رفت.... حسین همه تنهایی هامو پر کرده بود.... هر دوتامون هر وقت مشکل داشتیم به هم می گفتیم.... هرکی میرسید بهم میگفت که بینتون خبریه؟ ولی من فقط یه دوستی ساده رو می دیدم.... همه چی از شب سال تحویل جون گرفت.... عاطفه دیگه از زندگی حسین حذف شده بود و منم از زندگی سعید.... دیگه از میتینگ ها خبری نبود... دورادور از بچه ها خبر داشتم... قول و قرار های اونها به روال قبل بود ولی من دیگه جایی نداشتم و همه اینها رو مدیون سارا و سعید بودم
شنیده بودم دیگه اعلام کردن عاشق هم هستن و من هم فقط در جواب میگفتم: دیدین گفتم همه چی از این خواهر برادری ها شروع میشه
روز به روز به حسین وابسته تر میشدم.... طوری که میترسیدم با کسی باشه و من رو ....
حتی جرئت نداشتم به زبون بیارم..... خود حسین هم میگفت که اومدنش به نت فقط واسه منِ..... عاطفه دوستیشو با من به هم زده بود....
برای من که با مامان سر ازدواج مجددش مشکل داشتم حضور حسین یه نعمت بود... حسین همه کس من شده بود.... در مورد مشکلاتم به خوبی راهنماییم میکرد... نزدیکی ما باعث شد بفهمم قبل از اینکه با عاطفه بخواد باشه با دختری بوده که رابطه اشون به هم خورده و حسین عاشق اون دختر بوده.... میگفت نامزد پسر خاله اش شده دختره و دلیل نداره حسین بهش فکر کنه.... گفت مادر دختره باعث شده رابطه اونها از بین بره تا دخترش نامزد پسر خواهرش بشه....
اون سال من تنها بودم.... سال تحویل رو توی نت با حسین گذروندم.... بهترین سال تحویل زندگیم بود.... حسین ثانیه به ثانیه باهام بود.... من هم بیشتر باهاش صمیمی شده بودم.... بعد از اون سال تحویل، اون نیمه شب حسین بخشی از وجودم شد
**
با تن کوفته از خواب بیدار شدم... دیشب همون جا جلوی کامپیوتر روی صندلی خوابم برده بود.... نگاهم که به ساعت افتاد از جام پریدم... ساعت ده شده بود و من هنوز خونه بودم... همیشه این ساعت تو دفتر مشغول کارام بودم.... به خاطر کولر تنم درد میکرد. به طرف حموم رفتم تا با یه دوش گرفتن حالم بهتر بشه.... نمیخواستم زیاد توی حموم بمونم تا بهانه ای برای از زیر کار فرار کردن مشاورا نباشه.... سریع دوش گرفتم و بعد از حاضر شدن راهی دفتر شدم.... نزدیک ظهر شده بود و دیگه از ترافیک صبح خبری نبود....
به محض رسیدنم به دفتر دیدم تکتا اومده... لبخندی از سر رضایت روی صورتم نشست
با دیدنم حرفشو با یکی از مشاورا نیمه رها کرد و به طرفم اومد
-سلام.... دیر اومدی
-سلام خواب موندم.... ببخشید خیلی وقته اومدی؟
نگاهی به ساعتش کرد و گفت: نه دوساعتی میشه رسیدم..... چه خبرا؟ دیشب تو گذشته بودی نه؟
-یه جورایی
-ازش خبری نشد؟ بهش زنگ نزدی؟
-نه.... هیچی.... انگار نه انگار که اومده... داشتم فکر میکردم نکنه اون نبوده باشه و این عکسا شوخی یکی دیگه باشه
-شوخی کی؟ کی میاد سر این موضوع شوخی کنه.... کار خودشه
-بعد این همه وقت؟
-من دیدم کسایی که بعد 20 سال برگشتن .... تو به یک سال و نیم و میگی این همه وقت
-به نظرت اینطور آدم ها میتونن قابل اعتماد باشن
-این چیزیه که تو باید کشفش کنی نه من
-تو بودی چیکار میکردی
-من یه دختر عاشق احساساتی نیستم
-یعنی من هستم؟
-شواهد امر اینو نشون میده
-خونه خاله ات رفتی فیلسوف شدیا
-آره.... خاله ام میخواد ببینتت
جمله اش انقدر ناگهانی بود که مات شدم
-واسه چی؟
-ببین نوشین میدونم وضعیت مناسبی نیست گفتم بدونی بعدا نگی چرا اینجوری شد... خودت میدونی که من، من فقط خاله ام رو دارم
-میدونم.... خب چرا میخواد من رو ببینه
-فکر میکنه.......
-چه فکری میکنه؟؟
-هیچی
-تکتا... بگو دیگه
-فکر میکنه تو قراره با من ازدواج کنی
-این فکر رو نغمه هم میکنه چیز جدیدی نیست
-ببخشید
-واسه چی؟ اینکه بقیه فکر میکنن قراره زن تو بشم
انقدر حرفم خنده دار بود که هر دو زدیم زیر خنده
-با اون میخوای چیکار کنی؟
-کی؟ رقیبت؟ حسین
-گفتم من رو به چشم همکار ببین
-ولی یه همکار اینجوری نگران همکارش نمیشه که بلند شه شبونه راه بیفته از شاهرود تا تهران
-نوشین کارهای من رو تفسیر نکن... کارهای یکی دیگه رو باید تفسیر کنی
-نمیخوام بهش فکر کنم
-باشه هر طور راحتی... من دارم میرم کاری نداری؟
-کجا؟
-میخوام تا وقتی تصمیم بگیری دور و برت نباشم.... میخوام خودت تصمیم بگیری
-تکتا
-به نغمه گفتم یکی دو روزی بهت زنگ نزنه.... چقدر این دختر قده.... مطمئنی این دختر خواهرته؟
-آره....اخلاقامون مثل هم نیست.... من و نغمه متضاد همیم... فرق نمیکنه واقعیت شخصیتمون چی باشه... در مقابل اون یکی واکنش نشون میدیم
تکتا با گفتن خداحافظ رفت.... با اینکه دلم نمیخواست ولی میخواستم خودمو متقاعد کنم که تصمیمش محترمه.... میدونستم حرف زدن درمورد حسین براش سخته.... سرمو به کارم گرم کردم تا کمتر فکر کنم.... نزدیک های عصر بود... داشتم به چک های برگشتی یکی از مستاجرهایی فکر میکردم که صاحب خانه اش خارج از کشور بود.... با وکالتی که ازش داشتم میتونستم حکم جلب و تخلیه بگیرم و اصلا اعصاب این کارها رو نداشتم.... که حس کردم کسی جلوم ایستاده
سرم رو بلند کردم و شوکه شدم
باور نمیکردم حسین جلو روم ایستاده باشه..... با یه شلوار جین و پیراهن نوک مدادی.... یه جور خاصی شده بود... میتونم بگم زبونم بند اومده بود.... انقدر که نمیتونستم باور کنم اینی که دارم می بینم حسین باشه.... چند دقیقه ای طول کشید تا خودم رو جمع کنم.... حسین از کار من خوشش نمیومد..... و حالا توی محل کار من وایساده بود و داشت به من نگاه میکرد
یعنی باورش شده بود انقدر محکم هستم که بتونم از پس اون همه مرد و پسر جوون بر بیام
با صدایی که دو رگه شده بود گفتم: برای چی اومدی
-باید با هم حرف بزنم
-حرفی نمونده....
با اومدن تکتا حالم خراب تر شد.... تکتا تو نگاه اول حسین رو شناخت.... چند ماهی عکس حسین ، تصویر زمینه گوشی و کامپیوترم بود
-ببخشید.... بعدا مزاحم میشم
-بمون تکتا این آقا داشتن میرفتن
هردوشون جا خوردن هم از ایکه انقدر صمیمی تکتا رو صدا کرده بودم و هم بی توجهیم به حسین... خودمم باور نمیکردم یه روزی با حسین این رفتار رو داشته باشم....
حسین که حسابی بهش برخورده بود رفت....
اومده بود ولی اینبار من رنجوندمش
این نهایت .....
بعد رفتن حسین زدم زیر گریه.... تکتا بین موندن و رفتن گیر کرده بود... میخواست من رو با خودم تنها بذاره ولی نمیشد انقدر به هم ریخته بودم که نیاز به یه مرحم ، یه نفر داشتم تا باهام باشه تا باهاش حرف بزنم
با تکتا از دفتر زدیم بیرون... سوئیچ رو ازم گرفت و خودش پشت فرمون نشست.... با اون چشم های خیس اصلا نمیتونستم رانندگی کنم و نمیخواستم اشتباه قبلم رو دوباره تکرار کنم
دستم رو دراز کردم و ضبط ماشین رو روشن کردم:
دل من دست بردار دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار
اون دیگه نمیاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو در به در نکن
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمیاد
باید بدونی که یه روزی دوباره رفت اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تورو نمیخواد
دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشق رو از سر نگیریم یه روزی من و تو هردو تنها می میریم

تکتا ضبط رو خاموش کرد و گفت:
-چرا خودتو دیوونه میکنی.... اون که برگشته.... اگر انقدر دوستش داری بهش یه فرصت بده.... نوشین هیچی نمی ارزه به این حال خراب تو.... من دوستت دارم منکرش نمیشم ولی نمیتونم تورو تو این حال ببینم.... این سردرگمی چیه؟ دوستش داری بهش وقت بده جبران کنه.... اونی که من امروز دیدم با خلوص نیت اومده بود.... وقتی انقدر دوستش داری رو گذشته خط بکش و از نو شروع کن
حرفهای تکتا بدتر هق هق ام رو بیشتر میکرد.... نمیدونستم باید چیکار کنم.... نمیتونستم میتونم دوباره با اون باشم یا باید فراموشش کنم... دوست نداشتم تو آینده حسرتشو بخورم ولی نمیتونستم روی گذشته خط بکشم و بگم هیچی نبوده
کاری که حسین کرد من رو به مرز جنون رسوند.... من همه پلهای پشت سرم رو برای اون خراب کرده بودم و حالا
فکرشم سخت بود که بخوام با حسین باشم ولی فکر اینکه برگشته بود و میشد دوباره شروع کرد هم بود
تکتا من رو رسوند خونه و گفت: اینم سوئیچ.... جان هرکی دوست داری با اعصاب خراب نشینی پشت فرمون... بگو میام دنبالت
سرم رو تکون دادم و به خونه ام رفتم
چراغ چشمک زن پیغامگیر تلفن نظرم رو جلب کرد
-قار قار.... نوشین وای چقدر خریدامون خوشگله.... وای شرمنده کردی این لباسی که گرفتیم با سلیقه تو چقدر نازه.... عوضی بی شعور کدوم گوری هستی... گفتم بریم خرید ها... نیای یه وقتی... اصلا بذار مردم بیا واسم کفن بخر لباس عروسی و نامزدی رو بی خیال
تنها چیزی که اصلا حوصله اش رو نداشتم خرید بود اونم با سپیده!!
یادش بخیر.... یه بار سپیده باعث شد من و حسین تا مرز به هم زدن پیش بریم
لعنتی... هرچی میشد پای اون میومد وسط.... ازت متنفرم حسین
-نوشین جان سلام.... زنگ زدم حالتو بپرسم انگار نیستی.... مزاحمت نمیشم....
مامانم بود یا بهتره بگم نا مادری....زنی که من رو بزرگ کرد در عین اینکه ازش متنفر بودم....
-میدونم الان با اون پسره ای.... یعنی انقدر دوستش داری که من رو به خاطرش انداختی بیرون؟ میدونم اومدنم بیهوده است..... و در حقت بدی کردم ولی اونقدرام که تو فکر میکنی پست فطرت نیستم... باید باهات حرف بزنم
با شنیدن صدای حسین بی خیال بقیه پیام ها شدم..... یعنی انقدر تکتا برام مهم بود بدون اینکه خودم بفهمم....
یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ
توی ته مونده ذهنش نقش پر رنگ یه باد
من اون درخت بودم که ته همه خاطراتم یه باد که الان داشت وجودم رو به بازی میگرفت حضور روشنی داشت
اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره......
باور حضور اون باد...... بادی که اومد و ویرونم کرد
شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید ، بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سفید
زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست دید دوتا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود جنگل و پرنده بود و گذرون زلال رود
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره.... اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره
یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ
نمیتونستم خودمو از فکرام، خاطره هام جدا کنم.... توی تاریکی نشسته بودم و زیر لب برای خودم ترانه میخوندم
ترانه هایی که یه زمان تنها همدمم بود..... زمانی که فکر میکردم آخر دنیا رسیده...... آخر دنیای من رفتن حسین بود و الان آخر دنیام اومدنش بود.... دنیام انقدر محدود بود که حسین رفت.... دیگه تو دنیایی که واسه خودم ساخته بودم جا نمیشد دلش یه دنیای بزرگتر میخواست....
**
بعد از اون همه جا این رابطه رو علنی کردیم.... درسته خیلی ها چشم دیدن من و خیلی ها چشم دیدن اون رو نداشتن ولی با هم خوشحال بودیم.... دیگه از عاطفه خبری نشد... انگار دور من و حسین رو خط کشیده بود....
-نوشین امروز که گفتم بهت میریم بهشت زهرا
-خب
-جات خالی برگشتنی تو ماشین داشتیم آهنگ مرتضی پاشایی رو گوش میدادیم.... نم نم بارون هم میومد نمیدونی چه باحال شده بود.... همه ساکت بودن، یه فضای خاصی بود
-تا حالا گوش نکردم قشنگه؟
-الان بهت میدم
چند دقیقه بعد لینک دانلودش رو فرستاد و گفت: گوش بده قشنگه
و این شد شروع آهنگ دادن هامون.... اولش هرچی خوشمون میومد به هم میدادیم ولی بعد آهنگ هایی که من میدادم یا شعر هایی که مینوشتم همه اش با دلیل و مناسبتی شد
گریه کن تو میتونی
پیش اون نمیمونی اون دیگه رفته بسه تمومش کن
گریه کن ته خطه... عشق تو دیگه رفته ، تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن
چشم به راه نشین اینجا میمونی دیگه تنها... گریه نکن دیگه اون نمیاد خونه
دست بکش دیگه از اون..... طفلکی دل داغون..... اون دیگه خوشه فکر نکن حالتو میدونه
تنها میمونی آخه اینو میدونی مثل اون پیدا نمیشه
اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه توی قلبته همیشه
یادش می افتی دلت آتیش میگیره
میگی کاش برگرده پیشت.... راهی نداری تو باید طاقت بیاری آخه میدونی نمیشه

بعد از گوش دادن آهنگ خیلی ازش خوشم اومد....
**
همه این آهنگ ها رو دادی تا وقتی نیستن جای خالیت رو به رخم بکشن؟
تلفن رو برداشتم و بی اختیار شماره اش رو گرفتم....
لعنتی.... هنوز هم یادم بود.... مثل دیوونه ها رفته بودم شبیه خطش رو خریدم.... چقدر من احمق بودم
چند تا بوق خورد و کسی جواب نداد.... یه لحظه فکر کردم نکنه خطش رو عوض کرده باشه... امکانش بود... آخرین حرفش همین بود
یعنی خطش رو عوض کرده بود؟
بی خیال زنگ زدن به حسین شدم و شماره تکتا رو گرفتم
-جانم
-سلام.... کجایی؟
-سلام خونه.... چیزی شده؟
-چطوری میتونم شماره یکی رو در بیارم؟
-شماره چی ؟ شماره کی؟
-یادته گفتی تو همراه اول آشنا داری؟
-ایرانسلم دارم....ولی فقط از زیر زبون همراه اولی میشه حرف کشید... ایرانسلی نم پس نمیده
-خوبه فکر نمیکنم ایرانسل داشته باشه
-کی رو میگی؟
-حسین
-مگه شماره اش رو نداری؟
-گرفتم ولی جواب نداد فکر کنم خطش رو عوض کرده.... روز آخری همین رو گفت
-نوشین مطمئنی؟ شاید اون موقع عصبانی بوده یه حرفی زده.... خودت گفتی فرداش زنگ زدی جواب داد
-آره ولی بعید نیست.... شماره خونشون عوض شده
-خب مشخصات کاملشو ؛ مثل اسم فامیل و اگه پسوند اینا داره برام اس ام اس کن ببینم چیکار میشه کرد.... دعا کن همراه اول داشته باشه
-اهل ایرانسل نبود.... فکر نمیکنم ایرانسل داشته باشه
-باشه پس اس ام اس کن تا فردا خبرش رو میدم
-تکتا
-جانم
-تو خیلی خوبی... هیچ کس نمیاد این کار رو واسه کسی بکنه که خودش دوستش داره
-پس باورت شد دوستت دارم.... میکنم چون باید بکنم چون اگه دوستت دارم باید بخوام خوشحال باشی.... یه خواهش میشه بکنم
-بگو
-اگه حسین رو انتخاب کردی زندگیتو جوری بساز هیچ بادی دلت رو نلرزونه
دیگه نمیتونستم ادامه بدم.... عشق تکتا خالص تر از این بود که بخوام دلش رو بشکنم....
به زور جلوی بغضم رو گرفتم و خداحافظی کردم
تکتا تقریبا همسن خودم بود.... بار اول توی آژانس دیدمش... اون وقت ها آژانس واسه عمو محمود بود.... منم از سر لجبازی رفته بودم سر کار.... حسین اصلا خوشش نمیومد.... تکتا دانشجو بود.... درست همون وقتی که حسین دانشگاه قبول شد.... هم رشته بودن... تکتا میومد آژانس تا یه شغل نیمه وقت داشته باشه....علاوه بر مشاور ،مسئول کامپیوتر های دفتر هم بود... اول که دیدمش فکر کردم بالای 27 سال داشته باشه... پیر نبود ولی صورتش اینجوری نشون میداد... سبزه بود با موهایی مشکی که چند تایی سفید داشت.... نمیدونستم به خاطر و سختی کشیدن انقدر داغون شده.... تا اینکه یه روز داشتم مدارک های مشاورا رو اسکن میکردم چون عمو میخواست که دیدم بیچاره از من فقط چند ماه بزرگتره.... از شانس من سیستم من هی خراب میشد و هر سری ناچار بود با تکتا سر این موضوع حرف بزنم.... زیاد ب
برچسب ها: رمان خانه - رمان پشت يك ديوار سنگى(aram-anid) , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان خوانها , اندروید | دانلود کتاب و رمان - صفحه 28 ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50106

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا