تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان هواتو از دلم نگیر (فصل سوم)


نوشین میخوای چیکار کنی
-نمیدونم... به خدا نمیدونم
-تو حتی فرصت دفاع بهش نمیدی... نمیذاری یه کلمه باهات حرف بزنه....
-حرفی نمونده
-اگه نمونده بود نمیومد....
-اومده فقط منو دیوونه کنه.... ندیدی امروز چه حالی شدم دیدمش
-این تقصیر اون نیست...
-چی شد امروز اونو فرستادی رستوران
-دیشب که گفتی شماره اونو میخوای صبح زود زنگ زدم به دوستم قبل اینکه تو زنگ بزنی.... وقتی تو زنگ زدی داشتم میرفتم پیش اون
-ببین چقدر سخته که حتی اسمشو بیاری
-بعد ماجرا رو براش گفتم و بهش گفتم کی بیاد رستوران
-رستوران رو واسه من و اون رزرو کرده بودی
-نه... اگه اون بر نمیگشت
-چی قرار بود بشه
-هیچی یه نهار میخوردیم
میدونستم داره دروغ میگه ولی ترجیح دادم حرفی نزنم
-نغمه بهم زنگ زد... سپیده هم همین طور
-ببخشید من جواب بقیه رو نمیدم زورشون به تو میرسه
-به نظرم بد نیست با سپیده بری خرید ها... روحیه ات عوض میشه
-میترسم برم بدتر اونو از نامزدی منصرف کنم
خندید و حرفی نزد
-راستی خانومی میدونستی یه ماه دیگه خواهرت میاد
-آره... ملکه عذاب
-بعدشم عروسی پسر عموته... همونی که از دستت خیلی شکاره
-اون یکی رو اصلا یادم ننداز... روم نمیشه تو صورتش نگاه کنم....
-وای وقتی فهمیدم چیکارکردی فقط خندیدم.... بهت حق میدم منم یه خواستگار سمج داشتم اینکار رو میکردم
-جدا؟
-حالا نه به این صراحت ولی خب در کل کارت با مزه بود
-من رو میرسونی خونه.... حق باتوئه با سپیده برم خرید کمتر حرص میخورم
-آفرین... منم میرم دفتر ترتیب اون یارو رو بدم
وقتی رسیدم خونه ماشین رو دادم دست تکتا.... حوصله رانندگی نداشتم و سپیده هم خودش ماشین داشت و نیاز نبود ماشین ببرم
-سلام به سرخ و سیاه خودم
-سلام و زهر مار.... یه دقیقه اون تکتا رو ول نکنی ها....
-کی بریم خرید؟
-خرید؟ ای بابا من شکم چهارم رو حامله ام کدوم خرید
-باشه پس نمیام
-غلط کردم... غلط کردم واسه همین وقت هاست دیگه... برو مثل آدم خودتو بساز یه ساعت دیگه پیشتم
-ماشین بیار ماشین ندارم
-ای شوهر ذلیل بازم دست تکتا
-درست حرف بزن سپیده
-چیه لابد همکارته.... بابا خدا نصیب خواهر ترشیده من بکنه از این همکارا
-سپیده یه ساعتت بشه یه دقیقه بیشتر نمیام ها
-بمیر.... جلو درم باز کن
-جلو در؟
-آره تکتا گفت راضیت میکنه بیای... دوساعته وایسادم تورو برسونه
از دست کارهای تکتا حسابی سورپرایز میشدم.
سرم رو از پنجره بیرون بردم که گفت: مثل غاز گردن درازی نکن.... بیا بریم خرید.....
مانتوم رو عوض کردم و رفتم پایین
وقتی توی ماشین نشستم گفت: حالا خوبه گفتم خودتو بساز.... شاید یه خری دید تورو خواست بختت رو باز کنه اینجوری که تو اومدی پدربزرگ خدابیامرز منم نگات نمیکنه
-باید چیکار میکردم؟
-یه روژی.... خط چشمی، سایه ای، ریملی.... چیه مثل دختر مدرسه ای ها شدی
-حس آرایش نداشتم
-باشه پس خودتو بسپر دست سرخ و سفیدت
سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم.... وقتی ماشین رو یه گوشه نگه داشت گفت: چشاتو وا کن بریم ددر دودور
با دیدن تابلوی آرایشگاه فهمیدم چه خوابی برام دیده.... نمیگم مثل دختر بچه ها بودم ولی چون سر و کارم با مردها بود زیاد توی صورتم دست نمیبردم
حوصله بحث باهاش رو نداشتم و پشت سرش وارد آرایشگاه شدم
سپیده مثل فرفره می چرخید و از بین عکسایی که رو در و دیوار بود و ژورنالی که دست آرایشگر بود مدل های مختلفی رو انتخاب میکرد... مانتوم رو در آوردم و روی یکی از صندلی ها نشستم
اول از همه با موهام شروع شد.... وقتی روی صندلی جلوی آیینه نشستم فقط به آرایشگر گفتم: کوتاه نشه...
سپیده انقدر حواسم رو پرت میکرد که اصلا نمیفهمیدم چه کارهایی روی موهام و صورتم انجام میدن.... انقدر هم خسته بودم که فقط خوابم میبرد
-ببین چه فرشته ای ساختم.... حیف تو که قدر شناس نیستی.... دلم واسه تکتا میسوزه.... بده آدم هلو ببینه نتونه گاز بزنه
با آرایش صورتم فرق کرده بود.... دختر خوشگلی نبودم.... یه قیافه ساده.... پوست گندمی با چشم های میشی.... موهام مشکی بود و تا پشت کتفم میرسید.... بینی کوچیک و لب های معمولی.... حالا این صورت معمولی با آرایش تغییر کرده بود و سپیده هم پیازداغ ماجرا رو بیشتر کرده بود...
ابروهام رو نازک تر کرده بود و موهام هم مرتب کرده بود....
با سپیده آرایشگاه رو ترک کردیم
-نوشین به جان خودم حیف تو نیست زن تکتا بشی بیا خودم بگیرمت
-خفه شو
-من نامزدیمو به هم میزنیم میریم آمریکا...
مسخره بازی هاش تمومی نداشت.... با همین کارهاش یه بار بین من و حسین رو به هم زده بود
تو ماشین نشستیم که گفتم: سپیده من دوروزه هیچی نخوردم بریم یه جا یه چیزی بخوریم
-فکر نمیکردم انقدر اومدن اون پسره برات مهم باشه
-تو از کجا خبر داری
-ای بابا.... یادت نره من بزرگت کردم بعدشم تکتا بهم گفت.... ماجرای امروز رستوران هم میدونم
-چرا تکتا واسه همه زندگی من برنامه داره؟ چرا هرچی میشه تو بوق میکنه به بقیه میگه
-ببین اون بمیره راز های تورو فاش نمیکنه من ماهر بودم از زیر زبونش حرف بکشم
-درهر صورت کارش درست نبوده
-چرا این پسره رو انقدر جدی میگیری... یه رابطه ای بوده تموم شده
-تو چرا؟ تو که میدونی چقدر......
-بسه نوشین خودتو مسخره کی کردی؟ ببین کسی که اولی بیاد ، دومی رو ول کنه بره ، سومی بیاد دومی رو ول میکنه، چهارمی بیاد سومی رو.... بعد دوباره میره پیش دومی ، بعد میره پیش ششمی
خندیدم و گفتم: پنجمی کو؟
-اون راه نداده بهش خره
-تو عقل نداری
-آره و واسه همین خوشحالم.... بهتره قید حسین رو بزنی... حسین فرت
-تو احیانا یه گفتمان با خواهر من نداشتی
-من که هنوز تو خماری اون خواهرتم... نه بابا.... من وسعم نمیرسه زنگ بزنم خارجه بخوام جیغ جیغ اونو گوش بدم
-اون خیلی مهربونه
-آره ولی دوست داره بهت دستور بده شده قبلا تو... یادته چقدر ماها رو رهبری میکردی... یادته یاسی با مجید به هم زده بود چقدر بهش میگفتی چیکار کنه... یادته با مانی و پریسا سر پسرا بحث میکردی.... من همون نوشین رو میخوام نه این دختره که بهش بگم درخت میزنه زیر گریه که یاد حسین افتادم
-منو برسون خونه مثل بقیه فقط بلدی حرف بزنی
-میخوای چیکار کنم؟ واست برقصم؟
-زندگی منه شماها چرا میگین چیکار کنم؟
-عقل داشتی دلم نمیسوخت .. اصلا یه کار کن... یکی دوروز برو یه جای دور.... قشنگ تصمیم بگیر.... بیشتر نری ها نامزدی من هست تازه عروسی اون پسره بدبخت که دیوونش کردی
-حقشه
-اون روز الناز یه چیز پروند تو از کجا به اون نظریه رسیدی بری اون حرفها رو تحویل اون بدبخت بدی
-نه که شماها ذوق نکردین
-خنده دار بود ولی بعدش که عاقل تر شدم دیدم چقدر شعور داشته نکشته تورو
یکی دوساعتی رو با سپیده گذروندم و بعدش برگشتم خونه.... کلید خونه آقاجون رو از توی وسایلم پیدا کردم... ایده سپیده ایده خوبی بود... یه مدت تنهایی چیزی بود که بهش نیاز داشتم
برای همین اول از همه به شیما دختر عموم زنگ زدم ، باید میگفتم میرم خونه آقاجون تا کسی خلوتم رو به هم نزنه...... وقتی بهش گفتم بهم قول داد نذاره کسی اونوری آفتابی بشه....
بعد با تکتا در مورد دفتر حرف زدم و گفتم چند روز دفتر نمیرم
کوله پشتی ام رو برداشتم و برای این چند روزه چند دست لباس و وسیله شخصی برداشتم.... قرار بود ساعت 9 تکتا ماشینم رو برام بیاره
گاز و برق واحدم رو قطع کردم و به خانم کرمانی هم در مورد اینکه یه مدت نیستم و حواسش به خونه باشه سفارش کردم... تکتا راس ساعت ماشین رو آورد... موقع رفتن بی اراده سی دی حسین هم برداشتم
-چقدر عوض شدی
سرم رو پایین انداختم
-بهت میاد
-مرسی
-بفرما سرویس هم کردمش... راستی هر وقت چیزی خواستی بهم بگو.... مشکل لپ تاپت هم حل کردم گذاشتم تو ماشین.... یه مودم وایمکس هم هست..... به کارتت هم پول ریختم....
-همه اش تو این یه ساعت؟
-لپ تاپت چند روزی میشه درست شده... بقیه اش آره
-مرسی
-مواظب خودت باش
-بشین برسونمت
-میخوام با خط یازده برم
-باشه... فعلا
سوار شدم و به طرف خونه آقاجون توی لواسون رفتم.... هرچی از تهران دورتر میشدم حس میکردم آرامشم داره بیشتر میشه..... یه آرامش که دلنشین بود... ضبط ماشین روشن بود و آهنگ آرومی که پخش میشد بهم حس خوبی میداد....
راهم زیاد دور نبود.... دیگه از باغ بزرگ اون خونه نمیترسیدم.... وقتی رسیدم و کارهای اولیه رو کردم به تکتا زنگ زدم تا بهش بگم رسیدم
-سلام
-رسیدی؟
-آره.... شاید گوشیمو خاموش کنم... اگه کارت خیلی واجب بود شماره اینجا رو میدم زنگ بزن
-باشه بگو بنویسم
بعد نوشتن شماره گفت: نوشین بازم میگم.... الان من فقط همکارتم همین...
-باشه.... خیالم از بابت دفتر راحت باشه دیگه
-همچین میگه راحت انگار قبلش چقدر کار میکردی؟ تو فقط اسمت رئیسه...
-خوبه پس.... فعلا
-فعلا
کتابی که با خودم آورده بودم رو باز کردم و نشستم یه گوشه تا بخونم... نمیدونم چرا با این شروع کردم ولی حرفهای توش آرومم میکرد.... حس میکردم با خود نویسنده به بحث نشستم.....
" اغلب مردم فکر می کنند زندگی میدان جنگ است.ولی این طور نیست،زندگی فقط یک بازی ساده است.
هرچند که بدون آگاهی از قوانین معنویت نمی توان در این بازی موفق شد.عهد قدیم وعهد جدید به طور شگفت انگیزی قوانین این بازی را شرح می دهد.زندگی بازی بزرگ «داد وستد »است.
در این جهان هرچه بکاری همان را درو خواهی کرد.یعنی هر عملی که فردی انجام می دهد وهر کلامی که بر زبان می آورد،به او باز می گردد.از هر دستی بدهی،به همان دست می گیری.
اگر نفرت بورزد،مورد تنفر قرار می گیرد.اگر عشق ورزد،دیگران به او عشق می ورزند،اگر به دیگران انتقاد کند از اوانتقاد خواهند کرد.اگردروغ بگوید ،به او دروغ می گویند واگر خیانت کند،به وی خیانت خواهند کرد.ونیز آموختیم که فقط تخیل افراد ،نقشی به سزا در زندگی آنان ایفا می کند.«قلب وذهنتان را با جدیت تمام حفظ کنید تا از مقوله ی زندگی جدانشوید.»منظور این است که هر آنچه فردی در ذهن خود تصور می کند،دیر یا زود در زندگی اش ظاهر می شود.
.......
تنهادشمن هر انسانی،ترس است.ترس از فقر،ترس از نافرجامی ،ترس از بیماری،ترس
‏ ازدست دادن واحساس عدم اعتماد به نفس و نگرانی.عیسی ‏مسیح گفت:«ای کم ایمانان چرا می ترسید؟»(انجیل متی:26:8)
بنابراین ،می بینیم که ایمان واعتقاد راجانشین ترس کنیم زیرا ترس ایمان وارونه است.ترس یعنی ایمان به شر ،به جای ایمان به خیر"
ورق زدم به فصل عشق رفتم
"هر انسانی با تشرف به آیین عشق براین سیاره پای می گذارد.
«به شما سفارش می کنم که به یکدیگر محبت کنید »اوس پنسکی در کتاب ارگانوم سوم می گوید :«عشق پدیده ای آسمانی است که دنیای چهاربعدی یا شگفتی هارا به روی انسان می گشاید.»
درعشق واقعی،انسان از خود فارغ است وهیچ ترسی در خود راه نمی دهد.بدون هیچ چشم داشت یا حتی توقعی محبت می کند.شادمانی او در بخشیدن است نه طلب محیت .عشق همان تجلی خداست ونیرومندترین قدرت جاذبه ی موجود دردنیا .عشق پاک ،فارغ از خویشتن وبه دور از هر گونه انتظار است ودر واقع همسنگ خودرا به سوی خود جذب می کند.با این وجود کمتر کسی عشق واقعی را درک می کند.انسانی که در مهر ومحبت خود،خودخواه ویا حسود است،آن چه را که دوست دارد ازدست می دهد.حسد بزرگ ترین دشمن عشق است،زیرا تخیل از دیدن جذب محبوب به دیگری سر به شورش بر می دارد ودر نتیجه به ترس می انجامد واگر این ترس ها خنثی نشوند،بی شک به عینی در می آیند."
یعنی حسادت من حسین رو ازم گرفت؟... نمیدونم.... الان من هم واسه حسین نبودم.... ولی تکتا بخشنده بود.... من رو واسه خودش نمیخواست، من رو واسه خودم میخواست...
دوراهی موندن و رفتن بدترین جاده زندگیه.... وقتی که نمیدونی باید بمونی و برگردی به گذشته یا اینکه قید همه چی رو بزنی و بری.... نمیدونی که بازم کنارت میمونه یا بازم میگه متاسفم!!
عشق اونی که هیچ وقت نگه متاسفم!!!
سخته.... باور چیزی که ممکنِ پیش بیاد.... برگشت به گذشته یه ترسی که آدم رو نابود میکنه.... کسی که یه بار بره بازم میره.... عشق تو موندگاریه.... عشق یه سفره نه یه مقصد.... رفیق نیمه راه به درد این سفر نمیخوره... ولی نمیشه منکر حسی شد که آتیشت میزنه... صدایی که هنوز هم بعضی شبها بهش گوش میدی تا با رویای اون بخوابی.... روزهایی که فقط با فکر اون میگذرن.... زندگی که وابسته به اونه.... اونی که میترسی بره.... ترسی که ته دلت لونه میکنه....
عشق همینه.... یه ترس بزرگ.... اگه ببخشی برنده ای؟ یعنی ارزش یه فرصت رو نداره؟
کتاب رو بی خیال شدم و نمیتونستم به حسین، تکتا، عاطفه و اتفاقات اخیر فکر نکنم....
**
دوباره دوره رفتن و قرارها شروع شده بود... البته با یه گروه نسبتا جدید.... دو دستگی که تو گروه قبلی بود باعث شده بود من و حسین دیگه باهاشون کاری نداشته باشیم... خیلی ها بعد به هم زدن من و سعید کلی نقشه کشیده بودن که با اومدن حسین نقشه بر آب شد...... حسین از ابراز علاقه به من ترسی نداشت....
با بچه ها رفته بودیم بیرون.... دیگه کافی شاپ قبلی نمیرفتیم....
تو دستشویی داشتم دستم رو می شستم که دیدم اس ام اس رسید.... دستم رو با دستمال خشک کردم و بازش کردم
آرزو بود... یکی از جدید ترین اعضای گروه
-بدو بیا ببین شوهرت چه چشم چرونی میکنه
-یه چیز بگو به حسین بخوره
جوابش رو فرستادم و به عمد دیر تر از دستشویی بیرون رفتم.... با نزدیک شدنم به میز بچه ها سورنا که هنوز هم دوستیشو با ما حفظ کرده بود گفت: کجایی ببینی حسین به 200 تا دختر شماره داده
-تو این فضا به این کوچیکی 50 تا دختر جا میشن که حسین بخواد به 200 تا شماره بده... بعدشم من بهش اطمینان دارم
سورنا به طرف آرزو بر گشت و گفت: بیا..... با چهار تا جمله تو دلش عزا شده ها ولی حرف از اطمینان میزنه....
حرفهایی هم که پشت سر من به شوخی تحویل حسین میدادند همین جواب رو می شنیدن.... یک ساعت بعدش حسین برای حساب کردن میزمون بلند شد...سورنا کنارم اومد و گفت:
-با حسین خوشحالی نه؟
-آره... راستش یه جورایی از خدا ممنونم که با سعید همه چی بهم خورد... آرامشی که با حسین دارم با اون نداشتم
-پسر خوبیه.... اذیتش نکن
-هواشو دارم
-نوشین
-هوم؟
سرم توی کیفم بود تا گوشیمو پیدا کنم... میخواستم بدونم اگه مامان باز خونه نیست ، برم خونه عموم
-حواست به حسین باشه.... میدونم که خودتم میدونی کم واسه بقیه عزیز نیست.... شوخی های امروز من و آرزو هم دلیل داشت.... باید به خیلی ها می فهموندیم که بی خیال به هم زدن شماها بشن
-سورنا حسین اصلا اینطوری که تو میگی نیست
-میدونم ولی خودت بهتر دخترا رو میشناسی
با اومدن حسین سورنا ساکت شد
-در گوش خانوم ما چی می گفتی؟
-داشتم به راه راست هدایتش میکردم زود اومدی نشد
حسین از وقتی رابطمون رو علنی کرده بودیم ، تو برخورد های من و بقیه حساسیت بیشتری نشون میداد
-نوشین جان بهتر نیست کمتر با مهدی گرم بگیری..... به جای جانم ، میتونی بگی بله
-ولی جانم تیکه کلام منه.... ولی چشم دقت میکنم
روی پوششم حساسیت نشون نمیداد یعنی با ظاهر ساده من مشکلی نداشت و اتفاقا راضی هم بود
حسین همه کارهای من رو زیر نظر داشت... یعنی نمی شد من کاری بکنم و حسین با خبر نشه.... حتی وقت هایی هم که با من نبود من رو کنترل میکرد.... نه اینکه بخواد بپرسه کجا میرم یا چیکار میکنم.... بدون حرف متوجه کارام میشد.... تابستون با همه خوشی هاش روی به اتمام بود.... حسین حرف از کنکورش میزد.... تا اینکه یه روز صبح زود بهم زنگ زد
با صدای گوشیم به زور چشمم رو باز کردم
-بله؟
-سلام عزیز دلم خوبی؟ صبحت بخیر
-سلام... سحر خیز شدی
-وای نوشین اگه بدونی چی شده؟
-چی شده؟
-دانشگاه قبول شدم اونم دولتی
با حرفش خوابم پرید
-هان؟ جدی میگی؟ مبارک باشه.... شیرینی من رو بده بیاد
-ولی مامانم اینا عین خیالشون نیست
-خب شق القمر که نکردی.... تو الان باید دانشجوی کارشناسی باشی نه اینکه تازه بری کاردانی
-پارسال یادم رفت ثبت نام کنم
-هنر کردی چرا؟
-سر همون جریانات دیگه
نمیدونم مراعات حالم رو میکرد یا اینکه خودش میلی به آوردن اسم اون دختر نداشت....
-خب امسال میری دانشجو میشی ، مهندس میشی
-تو خوشحال شدی؟
-حرفهایی میزنی ها.... نه ناراحتم میخوام چشاتم در بیارم.... نابغه بودی صداشو در نمیاوردی ها
-چطور؟
-خب... تو هیچی نخونده بودی رفتی کنکور دادی یادت نیست
-نوشین من برم ببینم مامانم اینا چی میگن فعلا کاری نداری
-نه ولی نگفتی کدوم دانشگاه قبول شدی
-شمال... باید برم اونجا... فعلا بابای
-بابای
شمال؟!!!
نه .... نباید میرفت ، اگه حسین میرفت من میمیردم.... نباید بذارم بره.....
نمیدونستم چطور بهش بگم نرو دانشگاه دولتی و برو دانشگاه آزاد ، اونم الان که خیلی خوشحال بود.... بهم ریخته بودم... زنگ بعدی حسین من رو کلا از ابراز نظرم منصرف کرد
-نمیدونی چقدر سورپراز شدم نوشین.... مامانم اینا بهم تبریک گفتن میگن برو ثبت نام کن
-خوبه
-فردا باید برم مدارکم رو از مدرسه قبلیم بگیرم بعدش برم شمال با بابام
-خوبه دیگه
-چته؟
-هیچی
-میخوای نرم
کاش میشد بهش بگم اصلا نمیتونم ازش دور بشم
-نه برو
روزهایی که درگیر کارهای ثبت نامش بود مثل دیوونه ها شدم... خودمم باورم نمیشد یه روزی برسه انقدر به یک نفر علاقه داشته باشم....
با تاریک شدن خونه وحشت کردم.... گوشیم رو برداشتم و فلاش دور بینش رو روشن کردم.... آروم به طرف در ورودی رفتم... خونه ساکت بود و تاریک..... بدتر از همه سایه وسیله هایی بود که روی دیوار می افتاد.... حس کردم کسی تو حیاط راه میره.... صدای خش خش برگ ها میومد....آروم آروم از ساختمون اومدم بیرون.... نگاهم به پشت شمشاد های گوشه حیاط بود..... سایه ای از جلوم رد شد....از ترس نفسم بند اومده بود.... توی سرم پر از فکرهای ترسناک شده بود... باتری گوشیم هم رو به اتمام بود.... با صدای شکسته شدن شیشه جیغ بلندی کشیدم..... مثل بید می لرزیدم... هول شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.... حتی میترسیدم پشت سرم رو نگاه کنم.... گوشیم هم اخطار تموم شدن باتری رو میداد....به زحمت شماره تکتا رو گرفتم
بوق میخورد ولی جواب نمیداد....
بالاخره صداشو شنیدم
-تکتا بیا من میترسم.... نمیدونم کی اینجاست.... تروخدا بیا
-چی شده
-یکی اینجاست من میترسم
لعنتی خاموش شد.... چشامو بستم و جلوی در ورودی ساختمون روی سنگ فرش ها نشستم.... صدای باد و خش خش برگ هایی که انگار زیر پا له می شدن.... سردم شده بود ولی جرئت نداشتم از جام تکون بخورم.... نفس نفس میزدم .... نمیتونستم هیجان رو تحمل کنم .... بیشتر از یک ساعت گذشت
حس کردم کسی کنارم ایستاده.... گرمای وجودش رو حس میکردم.... نفس هام تند تر شد....شئی سردی به آرومی روی گردنم کشیده شد.....
با صدای داد و فریاد تکتا مثل دیوونه ها فقط به در دویدم.... در رو باز کردم و با دیدن تکتا بغضم ترکید.
دستش رو گرفتم و به داخل کشوندمش... تکتا کنتور برق رو چک کرد و گفت: فیوز رو قطع کردن
-کی میتونسته بیاد اینکار رو بکنه
-نمیدونم... کی خبر داشت میای اینجا
-فقط تو و شیما
-فکر نمیکنم دختر حاجی اهل این شوخی ها باشه
-تکتا یه نفر اینجا بود.... حتی اومد پشت سرم... یه چیز آهنی سرد هم کشید رو گردنم به خدا راست میگم
-میدونم.... برو وسایلتو جمع کن
-چرا؟
-نمیدونم کی اومده اینجا.... نه نرو... بذار زنگ بزنم پلیس
تا گوشیش رو در آورد گفتم:
-نه بریم خونه.... شاید من اشتباه کرده باشم
-نوشین فیوز قطع بود نپریده بود که.... تو اشتباه نکردی یکی اینجا بوده....
-تکتا نه من میترسم
-باشه پس بریم خونه....
وقتی تردید من رو برای داخل رفتن دید دنبالم راه افتاد.... لوازمم رو جمع کردم و با تکتا راه افتادیم
توی ماشین ساکت نشسته بودم و به چند ساعت قبل فکر میکردم.... نمیدونستم دزد بود یا....
وقتی به حال خودم فکر میکردم بیشتر میترسیدم
توی راه با شیما تماس گرفتم
-سلام.... مستقر شدی
-دارم بر میگردم تهران
-به همین زودی حالت خوب شد؟
-شیما کی خبر داشت من میرم لواسون
-هیچ کس.... فقط به همه گفتم خانواده بابک میخوان برن هرکی خواست بره بهم بگه یهو همزمان نرن اونجا
-باشه....
-تنهایی؟
-نه تکتا داره منو میرسونه
-باشه رسیدی خبرم کن ولی چی شده این حرف رو میزنی
-هیچی.... همین طوری
-نگران شدم نمیخوای بگی
-نه.... چیزی نبود بگم
تکتا گوشی رو از دستم کشید و گفت:
-سلام شیما خانم
-........
-اتفاقا چیزی شده..... بهم زنگ زده بود که کسی اونجاست....
-.....
-نه اشتباه یا توهم نبوده.... وقتی رسیدم دیدم فیوز قطع شده..... خودشم میگه حس کرده کسی رو دیده.... خواستم زنگ بزنم پلیس نذاشت
-.....
-بی زحمت حاضر شید بیام دنبالتون شب برین پیشش.... میدونم لجبازه شب نمیاد پیش شما بمونه
گوشی رو که قطع کرد داد به دستم
-واسه چی برای من تصمیم میگیری
-نوشین الان نمی فهمی.... نگرانتم
-تکتا من ترسو نیستم برام بپا بذاری
-بپا چیه.... میدونی چرا زنگ زدم به دختر حاجی؟
-چرا؟ چون لولو میاد نوشین رو میخوره
-اصلا.... کسی که آمار باغ رفتن تورو داشته باشه.... بتونه بیاد اونجا خونه ات هم میاد.... دخترحاجی میتونه مواظبت باشه.... از پس خودت و خودش بر میاد.... منم شب جلو در میمونم و فردا هم میریم یه جای مطمئن
-کی گفته تو حق داری شب جلو در خونه من بمونی؟ توهمی من نیستم شماهایین فکر میکنید انقدر مهمم یکی بیاد سر وقتم
خب یکی که اومده بود ولی دست خودم نبودم دلم نمیخواست حتی اگه واسم خطرناک باشه ضعیف جلوه کنم.... با کسی دشمنی نداشتم که بخواد بیاد من رو بترسونه... خونه آقاجون سه چهار سالی میشه خالی مونده... اومدن دزد دور از ذهن نیست
خب یکی که اومده بود ولی دست خودم نبودم دلم نمیخواست حتی اگه واسم خطرناک باشه ضعیف جلوه کنم.... با کسی دشمنی نداشتم که بخواد بیاد من رو بترسونه... خونه آقاجون سه چهار سالی میشه خالی مونده... اومدن دزد دور از ذهن نیست
مرغ تکتا یه پا داشت... سر راه رفتیم دنبال شیما و با شیما به خونه من رفتیم.... شیما تکتا رو راضی کرد بی خیال کشیک دادن جلوی در بشه و بره..
-خب تعریف کن ببینم چی شده که بادیگارد برات آوردن
-شیما اگه بخوای مسخره کنی بذاری بری بهتره
-من که به میلم نیومدم.... دستور از مقاماته
-دختر حاجی میتونه مواظبت باشه.... انقدر بهش رو دادم واسم تعیین تکلیف میکنه
-بی خیال بگیر بخواب منم خسته ام.... صبح یه صبحانه باحال مهمونت میکنم
**
-ساعت سه نیمه شب است....شهر در امن و امان است.... داروغه بیدار است
شیما بود که مثل دیوونه ها با تلفن حرف میزد....
-با کی حرف میزنی؟
-حاکم بزرگ تکتا کمان
-زنگ زدی گزارش کار بدی؟
-میخواد ببینه سر پستم هستم یا نه.... تو دختر شاه پریونی بخواب
بعد به حرفش ادامه داد
-آره خبری نیست....
-.....
-موافقم .... منم میگم دزد ب
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خانه - رمان پشت يك ديوار سنگى(aram-anid) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و سوم - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50105

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا