تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان هواتو از دلم نگیر (فصل چهارم)



دانشگاه رفتن حسین ملکه عذاب من شده بود... ولی کم کم باهاش کنار اومدم.... برای سرگرمی رفتم آژانس مسکن عمو برای کار...... دوست داشتم سرم گرم بشه.... آدمی نبودم که تو محیط کارم بخوام با تلفن حرف بزنم... تنها جنس مونث مجموعه من بودم... علاوه بر تکتا خیلی های دیگه هم بودن... کسایی که با دیدن من خیلی فکر ها به سرشون زد.... حسین هم این وسط حساسیت نشون میداد... راستش من همه وجودم رو وقف کار کردم تا از ناراحتی هام دور بشم... از اینکه حسین با دخترهای دانشگاه پروژه داره و خودش همه کارهای رو به عهده میگیره.... شاید میخواست خلوص نیتش رو به من ثابت کنه که میخواد کمتر با اونها در ارتباط باشه ولی تو واژگان ذهن من این فقط یه چراغ سبز نشون دادن بود.... دیگه مثل اوایل نمیتونستیم با هم کنار بیایم... بیشتر وقتمون تو قهر بود.... دیگه باورم نمیشد بخاطر من دست رد به سینه همه بزنه.... ازم خواسته بود دیگه نرم سرکار... نمی شد یه شبه قید رفتن رو بزنم چون مسئول بیشتر کارهای دفتر بودم.... خصوصا با مریضی عمو عملا دفتر به دست من اداره می شد.... ازش خواستم تا شب عید بهم وقت بده....
ناراحت بود که چرا جلوی مشاورا باهاش تلفنی حرف نمیزنم خب نمیشد.... اگر حرف میزدم و مثل همیشه پر از محبت بود، مشاورا هزار جور فکر میکردن و اگر هم رسمی تر باهاش حرف میزدم خودش ناراحت میشد.... حسین درک نمیکرد من دیگه توان مشکلات رو ندارم... سرکار رفتن من مشکل مالی نبود بیشتر وقت پر کردن بود تا از فکر و خیال و طعنه های بقیه راحت باشم... چند وقتی بود پسر عموم دنبالم بود... سایه به سایه... حسین تدبیرش این بود که رفتار خیلی راحت و اشتباه من باعث شده فرشاد دچار اشتباه بشه... بر خلاف خانواده حسین ، خانواده من راحت تر بودن.... اختلاف نظر و سطح فکری داشت خودش رو نشون میداد... تو خانواده من دخترا و پسرها راحت با هم برخورد میکردن... و از شانس من پسرعموم انگار دچار تفکرات غلطی شده بود... یه مدتی گذشت
اون روز توی دفتر درگیر کارها بودم... عمو اصلا حالش خوب نبود.... وقتی رسوندمش کلینیک نزدیک دفتر پذیرشش نکردن... حسین هی زنگ میزد و اس ام اس میفرستاد... نمیتونستم بهش جواب بدم... به هرکدوم از اعضای خانواده زنگ میزدم امکان نداشت خودشون رو بهم برسونن... دیگه دیر شده بود
عمو رو از دست دادم... کسی که حمایتم میکرد...
انقدر حالم بد بود فقط به زور آرامبخش ها میخوابیدم... زن عموم و بقیه نگرانم بودن.... تو اون مدت مثل یه مرده بودم از همه چی بی خبر... حتی نذاشتن تو مراسم هاش شرکت کنم... فقط تونستم چندبار تلفنی با حسین حرف بزنم... بعد از فوت عمو دفتر بسته شد... چند روز بعد فوت عمو تولد حسین بود... به زحمت تونستم نوشین سابق بشم... چند روز بعد تولد حسین هم تولد من بود....
یه شب بعد از خداحافظی مثل هرشب رفتیم بخوابیم... نمیدونم چرا خوابم نمیبرد

تموم شدم تو ندیدی.... نمیدونم کجای دنیات بودم که انقدر ساده گذشتی.... همه چی تموم شد ولی اونی که نلغزیده منم.... چون با همه واسه تو جنگیدم و حالا....
به قول خودت
بی خیال
_____
این شعر تقدیم به همه نوشین ها، به همه تکتاها
از این زنــدگی ِ خالی

منو ببــر به اون سالی…

که تــو اسممو پرسیدی …

به روزی که منـــو دیدی !!

_

به پله های خاموشی

که با مــن رو به رو میشی

یه جور زل بزن انگاری

نمیشه چشم برداری !!!

_

منـو بـبر به دنیامو !

به اون دستا که میخـوام و…

به اون شبا که خندونم ..

که تقدیرو نمیــدونـم…

_

از این اشکی که می لرزه

منو ببر به اون لحظه…..

به اون ترانه ی شــادی !

که تو یاد ِ من افتادی !

_

به احساسی که درگیره

به حرفی که نفســگـیـره !!!!

از این دنیا که بی ذوقه

منو ببر به اون موقع !

به اون موقع….

_

منو ببر به دنیامو !

به اون دستا که میخوام و…

به اون شبا که خندونم ..

که تقدیرو نمیدونــــم…

_

از این دوری ِ طولانی

منو ببر به دورانی

که هر لحظه تــو اونجایی

زیر ِ بارون ِ تنهایی !

منو ببر به اون حالت ..

همون حرفا….

همون ساعت

به کاغذ توی مشتی که…..

به چشمای درشتی که ….

تو چشمام خیره می مونن

به من چیزی بفهمونن!

_

منو ببر به دنیامو

به اون دستـا که میخوام و…

به اون شبها که خندونم

که تقدیرو نـمیدونــــم…

به اون شبا که خندونم

که تقدیرو نمیـدونــــم…

نمیدونـم

نمی دونم ….

***

یه شب بعد از خداحافظی مثل هرشب رفتیم بخوابیم... نمیدونم چرا خوابم نمیبرد
گوشیم رو برداشتم وبه حسین اس ام اس زدم
-سلام بیداری
-آره
-چرا؟ خوابت نمیومد؟
-نه
-داری چیکار میکنی؟
-فکر میکنم
-به چی؟
-به همه چی... خودمون رابطمون
-خب؟
-نوشین به نظرت ما کی میتونیم ازدواج کنیم؟
-به من باشه فردا ولی در مورد تو... چند سالی طول میکشه
-من نمیخوام تو به پای من بسوزی
-یعنی چی؟
-فرشاد چند سالشه؟
-از من سه سال بزرگتره
-درسش تموم شده؟
-آره... لیسانس مکانیک داره... خدمتشم چند وقت دیگه تموم میشه
-شاغله؟
-آره تو همون اداره عموم اینا کار میکنه
-خب اگه می بینی دوستت داره و بهترین شرایط رو داره چرا خودتو درگیر من میکنی
آتیش گرفتم... نصفه شبی نشسته بود و من رو بذل و بخشش میکرد... یعنی چی خودتو درگیر من میکنی؟
-جا زدی؟
-این جا زدن نیست همه حرفهام از روی دوست داشتنه
-این دوست داشتنِ که بگی برو با یکی دیگه؟
-نوشین من چون دوستت دارم و میدونم تحت فشاری دارم این حرفها رو میزنم
تحت فشار بودم چون بعد از ازدواج مجدد مامانم همه سعی داشتن به نحوی من رو بفرستن خونه بخت تا خیالشون راحت بشه خصوصا با اتفاقی که چند ماه قبلش افتاده بود
-ببین حسین همه خوابن.... تیغ و سرنگ هوا و قرص هست... میخوای با کدوم تورو به آرزوت برسونم
-نوشین بچه نشو
جوابش رو ندادم... نشستم و با خودم خلوت کردم.... چند ماه قبلش با حسین دعوام شد... درست همون وقت هایی که عاطفه میگفت دست از سر حسین بردارم.... انقدر اعصابم خرد بود که به عاطفه زنگ زدم و گفتم : حسین مال تو.... به درد من نمیخوره
حسین هم حسابی عصبانی شده بود... واسم نوشت:
-همتون مثل همین....
دیگه جوابم رو نداده بود.... سوئیچ ماشین زن عموم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.... گوشیم هی زنگ میخورد ولی توجهی نمیکردم....
اشک میریختم و رانندگی میکردم که
نفهمیدم از کجا اومد ولی از برخورد چیزی با ماشین به خودم اومدم
بدون اینکه بخوام با یه پسر بچه هفت هشت ساله تصادف کرده بودم... هوا تاریک بود و منم به خاطر اشک نتونستم جلوی چشمم رو ببینم و سرعتم هم زیاد بود
بردمش بیمارستان.... همسایه هایی که دیده بودن مشخصات من و آدرس بیمارستان رو به خانواده پسر بچه دادن... هیچ حرفی نداشتم... پلیس بیمارستان بعد از کلی سوال جواب بردتم به بازداشتگاه
و اولین شبم رو توی بازداشتگاه گذروندم... نزدیک های سحر به عموم زنگ زدم و بعدش با وثیقه آزاد شدم
و حالا حسین همه این ها رو بهونه کرده بود تا به این رابطه خاتمه بده

همه حرفهای حسین چند ساعت بعدش به فراموشی سپرده شد... نمیدونستم چرا میخواستم اولین نفری باشم که از دنیای مجازی به دنیای واقعی میرسه... فکر میکردم حسین اون شاهزاده خیالی منه و این منم که باید براش تلاش کنم.... تصوراتی که همه از دم اشتباه بود.... بچه نبودم ولی بچگونه فکر میکردم... تکیه به یه عروسک کرده بودم و داشتم واسه عروسک زشت پشت ویترین مغازه گریه میکردم... نمیدونم چرا دیدم به محیط اطرافم محدود شده بود و تنها کسی که تو محدوده ام بود ، فقط حسین بود...
یه رابطه ساده برام مثل یه تعهد عمیق شده بود.... باورم شده بود آخر این رابطه یه زندگی خیلی خوب منتظرمه!!
تولدم رسید.... حسین پیشم نبود و فقط تونست تلفنی بهم تبریک بگه.... گوشیم آنتن نمیداد و رفته بودم رو پشت بوم تا حرف بزنم باهاش.... بارون ریزی میومد.... حس میکردم دنیا و همه قشنگی هاش برای من شده... فقط به صدا و حرفهای حسین توجه میکردم.... انقدر از تبریک حسین سرمست بودم که کارهای بقیه برام رنگی نداشت....
**
-نوشین.... خوابی؟ چرا اینجا خوابیدی دختر
-نوشین.... پاشو دیگه
به زحمت چشمم رو باز کردم.... تنم درد میکرد.... چند دقیقه ای طول کشید تا هشیار بشم
تکتا با خنده نگاهم میکرد
-تو خونه نداری گرفتی اینجا خوابیدی؟
-نه.... دارم ولی خسته بودم
-بچه ها گفتن چی شده.... حالت الان خوبه
-اگه نگرانی چرا میخندی بهم؟... خوبم
-جای ساعتت مونده رو صورتت با مزه شدی
-خیلی بد شده؟
-نه .... با مزه است زشت نشدی که
نگاهی به ساعت کردم..... هشت شب بود....
-نمیخوای بری خونه؟
-چرا.... ولی بریم یه چیزی بخوریم
-باز غذا نخوردی تو
-میدونی عصبانی باشم هیچی نمیخورم
-و همیشه هم عصبانی هستی
-تکتا گیر نده
-باشه بریم
سرم گیج میرفت ولی خوشم نمیومد مثل دختر های لوس دستم رو به دیوار بگیرم و راه برم.... به آرامی پشت سر تکتا راه افتادم.... با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم

سرم گیج میرفت ولی خوشم نمیومد مثل دختر های لوس دستم رو به دیوار بگیرم و راه برم.... به آرامی پشت سر تکتا راه افتادم.... با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم
-کدوم رستوران؟
-هرجا جز اون تازه تاسیسه
-باشه.... حالا میلت به چی میکشه؟ پیتزا ؟ ساندویچ ؟ جوجه؟
-بریم یه جای خلوت.... مهم نیست چی فقط یه چیزی بخوریم
چشامو بستم و تو تکون های ماشین گم شدم... خوبی تکتا این بود برخلاف من آروم رانندگی میکرد... صدای گوشیم خلسه ام رو به هم زد
-وای نغمه است
-جواب بده خب
-بله؟
-الو نوشین
-جانم
-نوشین صدات بد میاد
به تکتا اشاره کردم نگه داره.....
-نغمه یه ذره وایسا اگه صدامو میشنوی بیرونم
به محض نگه داشتن تکتا از ماشین پیاده شدم
-الو صدا میاد نغمه
-آره خوبه تکون نخور.... خوبی تو؟
-مرسی.... خوبم چطور؟ چیزی شده؟
-نه زنگ زدم بگم پروازم افتاده جلو.... امروز دوشنبه است .... اممم برای شنبه دیگه ایرانم
وای نه.... تنها چیزی که نمیتونستم تحمل کنم نغمه بود....
-باشه..... چه خوب
انقدر حرفم سرد بود که خودمم یخ زدم
-تنها نیستم ها....
-با کی داری میای
-مامان!!
آمادگی این یکی رو اصلا نداشتم.... تو این مدت نغمه رو دیده بودم ولی حتی از حرف زدن با مامان تفره میرفتم... نمیتونستم قبولش کنم یا اینکه .....
نغمه که سکوت من رو دید گفت:
-نوشین نمیتونی منکر بودنش بشی.... باید قبول کنی هست... اون هم دوستت داره و نگرانته... میدونم حق با توئه ولی تموم کن این موش و گربه بازی کردنت رو
بی اراده قطع کردم.... اعصابم از دست همه خرد بود... اشتهام کور شد و دوباره عصبی شده بودم
خودمو توی ماشین انداختم
تکتا سکوت کرده بود... من رو بهتر از خودم میشناخت.... میدونست وقتی عصبانی میشم باهام حرف نزنه زودتر آروم میشم... میدونست دلم میخواد چیزی که عصبانیم کرده رو توی خودم حلش کنم.... هیچ تصویری از مامان نداشتم... مامان!!
نه مامان نغمه اون مامان من نبود.... بابا هم فقط واسه من بود و بابای نغمه نبود
چه خانواده خوبی!!
چه روزگار خوبی!!
بغض توی گلوم خفه ام کرده بود دلم میخواست جیغ بکشم... دلم میخواست میتونستم خوشبخت باشم ، میتونستم تکتا رو دوست داشته باشم و تا همیشه با اون باشم دلم میخواست بتونم به مامان نغمه بگم مامان و بغلش کنم.... ولی نمی شد چیزهایی این وسط بود که آرزوهام رو نیومده می کشت
-بریم رستوران؟
-منو ببر خونه
صدام گرفته بود ، طوری که خودمم ترسیدم
دیگه تحملم تموم شده بود
تکتا حرفی نزد و من رو رسوند خونه
به محض رسیدن دوتا آرامبخش خوردم و خودم رو روی تخت انداختم... دلم میخواست تا ابد میخوابیدم
انقدر فکر و خیال کردم که نفهیدم ساعت چند خوابم برد....
با سر درد از خواب بیدار شدم... نزدیک ظهر بود.... احساس ضعف میکردم خصوصا با بوی غذایی که کل ساختمان رو پر کرده بود

با سر درد از خواب بیدار شدم... نزدیک ظهر بود.... احساس ضعف میکردم خصوصا با بوی غذایی که کل ساختمان رو پر کرده بود.... گوشی تلفن رو برداشتم و به نزدیک ترین رستوران سفارش غذایی رو دادم که بوش کل ساختمان رو برداشته بود.... حالا که حسین هر فکری که دلش میخواست میکرد چرا باید حرص میخوردم... از این مطمئن بودم که دیگه کاری با حسین ندارم ولی نمیدونستم چرا هنوز دنبال دلیل رفتنش بودم. بدتر از همه دیدن مریم بود!
نمیتونستم باهاش روبرو بشم... سخت و تلخ!
گوشی تلفن رو برداشتم و به تکتا زنگ زدم... بعد از چند تا بوق صدای آرومش تو گوشم پیچید
-جانم
-سلام
-سلام به روی ماهت... خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
-ممنون.... افتخار دادین خانوم خانوما.... راستی جدی میدونستی صورتت شبیه ماهه؟
-صورتم؟ نه کسی بهم نگفته بود
-مثل ماه میمونی
-تعریف نکن لوس میشما
-لوس بودنت هم خریداریم
-تکتا حالت خوبه؟ قاطی کردیا
-شاید.... خب نمیگی چی شده افتخار دادی؟
-میخواستم عصر بریم بیرون خرید.... نغمه داره میاد
-نوشین.... نغمه تنها نمیادا میدونستی
-آره ولی الان فقط میخوام خرید
-باشه.... ساعت 4 خوبه بیام؟
-عالیه... می بینمت..
صدای زنگ در که اومد گفتم: تکتا نهارم رو آوردن فعلا کاری نداری؟
-نه نوش جونت فعلا
غذام رو از پیک گرفتم و مشغول خوردن شدم. به لطف بوی غذای همسایه اشتهام باز شده بود. دلم میخواست برای اومدن نغمه مهمونی بگیرم... نغمه قبلا هم اومده بود... شاید این مهمونی واسه مریم بود و من داشتم خودمو گول میزدم.... در حین خوردن نهار به چیزهایی که لازم داشتم فکر میکردم. دوست داشتم سنگ تموم بذارم... فرصت زیادی هم نداشتم و بدتر از همه نغمه من رو تو کار انجام شده گذاشته بود. یه لیست از چیزهایی که فکر میکردم نیاز باشه نوشتم.... تکتا راس ساعت اومد... سوئیچ رو ازم گرفت و راه افتادیم
-حالا چیا میخوای بخری؟
-یه چیزهایی نوشتم ولی خب میخوام همه چی بخرم....
به یه فروشگاه زنجیره ای رفتیم و چرخ خرید رو برداشتیم و شروع کردیم.

به یه فروشگاه زنجیره ای رفتیم و چرخ خرید رو برداشتیم و شروع کردیم... دوست داشتم اول از همه برای مهمونی خرید کنم که تکتا گفت:
-بهتر نیست غذا از بیرون بگیری؟ اینجوری راحت تر نیستی؟
-جای خوب میشناسی؟
-آره... اصلا غذا با من.... سالاد و دسر هم میدم درست کنن تو به فکر بقیه چیزها باش
با حرف تکتا کلی از بارم کم شد.... انواع و اقسام ترشی ها و شیرینی جات رو خریدم.... میدونستم مریم خیلی وقته ایران نبوده و نغمه هم اصلا ایران و ایرانی بودن رو تجربه نکرده...با پیشنهاد تکتا چند دست لباس به اضافه یه مانتو هم خریدم.... با اینکه آمادگی نداشتم ولی بی اراده میخواستم عالی به نظر برسم....
بعد از خرید با تکتا شام به یک رستوران رفتیم
-میدونستی رنگ سورمه ای خیلی بهت میاد؟
-فکر نمیکنی خیلی داری تعریف میکنی ازم؟
بعد از اینکه غذامون رو آورده تکتا به آرامی مشغول شد.... بعد از شام گفت:
-موافقی یه دور بزنیم؟
-باشه.... ولی من رو زود برسون خونه... ماشین هم ببر لازمش ندارم.... فردا هم بیا با هم بریم دفتر
-چشم چشم چشم
-انقدر نگو چشم پررو میشما
-پر روئیتم دوست دارم
-تکتا تو حالت خوبه؟
-نوشین نپرس
-مطمئنی چیزی نزدی؟
-آره... نذار این خوشحالیم از بین بره؟
-چرا واسه چی خوشحالی؟
-خوشحالم چون حسین رو پس زدی
-پس زدم؟ نمیدونم
-گفتم این خوشحالی رو ازم نگیر
-باشه
نزدیک ساعت 11 رسیدیم خونه.... تکتا کمکم کرد تا وسایلم رو ببرم بالا.... بعد هم رفت....
باید یه فکری هم به حال خونه میکردم.... خیلی کار داشت و خیلی وقت بود بهش نرسیده بودم... دلم نمیخواست پیش نغمه و مریم شلخته به نظر برسم...
خوراکی ها رو توی یخچال مرتب کردم و بقیه چیزها رو گوشه هال گذاشتم... به قدر کافی خسته شده بودم. ..

آنالیا هم اکنون آنلاین است.

با زنگ مامان حسابی به هم ریخته بودم... مامان فقط چند تا اسم بهم داده بود... گیج شده بودم فکر میکردم بازم پول میخواد که اون حرفها رو تحویلم داده .... همه رو به حسین گفتم و براش توضیح دادم چیزی رو جدی نگرفتم ولی نمیتونستم از فکر حرفهای مامان بیرون بیام.... فکرم درگیر شده بود.... با عمه بزرگم تماس گرفتم و باهاش قرار گذاشتم... به حسین هم گفتم میرم تا بدونم مامانم بلوف زده یا نه...
باید میرفتم تا بفهمم.... دلم نمیخواست تصویری که از بابام داشتم رو تو دلم بشکنم.... حرفهای مامان به نظر یه قصه تلخ بود یه سریال آبکی که خوراک شبکه های ماهواره بود.... دیدن کسی که جلوم بود سخت تر از باور کردن حرفهای مامان بود... شیده!
نمیدونستم بهش بگم خواهر ، هرچند ناتنی بود و بدتر از همه واقعیت هایی بود که فهمیدم... تازه داشتم دلیل بی تفاوتی های مامان رو درک میکردم.... دلیل بی اهمیت بودنم رو براش
توضیحاتی بهم دادن که همه تصوراتم رو به هم ریخت... عکسی توی دستم بود که وقتی بهش نگاه میکردم فکر میکردم یه شوخیه ، یه بازی ولی این بازی واقعیت داشت.... همه چی رو به حسین گفتم
آمادگی دیدن هیچ کس رو نداشتم و دلم هم نمیخواست خودم رو درگیر کسایی کنم که هیچ تناسبی باهاشون نداشتم.... فقط میخواستم نغمه رو ببینم اونم از سر دینی که سر ارث پدری نسبت بهش حس میکردم... بار اول که صداشو شنیدم یه حسی خاصی شدم مثل کسی که تو حباب اسیر میشه و دلش نمیخواد بیاد بیرون
نغمه نیمه من بود ولی با کلی تفاوت.... نیمه ای که اصلا هیچ تصوری ازش نداشتم... نمیتونستم باورش کنم ولی اون وجود داشت.... کم کم نغمه همه کسی شد که برام ارزش داشت...
صداش رو دوست داشتم وقتی باهاش حرف میزدم... حسین هم همیشه شنونده احساسات من به خواهرم بود.... آمادگی نداشتم تا با مریم( مادر واقعیم) رو برو بشم یا حرف بزنم... از حسین برای نغمه گفته بودم و اون هم حسین رو میشناخت... داشتم حسین رو وارد همه جزئیات زندگیم میکردم
جارو برقی رو خاموش کردم و به طرف گوشیم رفتم.
-بله؟
-سلام خانوم... خوبی؟
-سلام تکتا مرسی
-چرا نفس نفس میزنی
-داشتم جارو میکشیدم
-من که گفتم فردا خدمتکار میاد کارهات رو میکنه
-نمیشد دیگه.... میخواستم یه ذره سرم گرم بشه
-میای شام بریم بیرون
-وای نه.... پس فردا نغمه میاد من هیچ کار نکردم
-نوشین کارات تموم شده وسواس به خرج نده
-باشه غر نزن.... کی میای؟
-چقدر طول میکشه حاضر بشی؟
-یه دوش بگیرم و حاضر شم.... امممم حدودا 15 دقیقه
-خب خوبه.... من تا اون موقع رسیدم
گوشی رو قطع کردم و جارو رو سر جاش گذاشتم و پریدم توی حموم.... حوصله خشک کردن موهام رو نداشتم ولی چون هوا رو به سردی میرفت دلم نمیخواست موقع اومدن نغمه مریض بشم... سشوار رو روشن کردم و سریع موهامو خشک کردم.... دقیقا 15 دقیقه شده بود. صدای زنگ گوشیم بلند شد
-حاضری؟
-بذار لباس بپوشم... چقدر تو عجله داری
-باشه... جلو درم زودی بیا
از روی میز سوئیچ رو برداشتم و به طرف پنجره رفتم
تکتا جلوی در ایستاده بود و با پاش روی زمین میکشید
-تکتا
سرش رو بلند کرد
سوئیچ رو انداختم و گفتم :
-از تو پارکینگ درش بیار تا من بیام
بدون اینکه چیزی رو با هم ست کنم مانتو و شلواری تنم کردم و آخرش هم یه شال بلند و راهی پله ها شدم.
تی شرت طوسی و شلوار جین سورمه ای رو تنش خودش رو نشون میداد... اصلا توجه نکرده بود تکتا با اینکه ظاهر ساده ای داشت ولی بی نهایت جذاب بود... خوشگل نبود ، بیشتر جذابیتش به خاطر رفتار و منشی بود که داشت... بر خلاف هم سن و سالاش اصلا فشن و جلف نبود... ماشین رو از پارکینگ بیرون آورد و جلو پام ترمز کرد
-بفرمایید بانو
با خنده کوتاهی سوار شدم و گفتم:
-خیلی داری لوسم میکنی ها
-باز گفتی... لوستم خریداریم... خب کجا بریم؟
-تو گفتی شام بریم بیرون... هرجا تو بگی
-امشب تولد یکی از دوستامه... میای با هم بریم؟
-چرا زودتر نگفتی؟ با این سر و وضع بیام
-چشه؟ خیلی هم خوبی....
-پس دور بزن بریم درست لباس بپوشم
-اذیت نکن همین جوری خوبی
-تکتا شبیه کولی ها شدم
-بهت میاد
-چی؟ کولی بودن؟
-نه... لباسات
-من نمیام
-میای... یعنی می برمت...
مثلا قهر کردم و صورتم رو به طرف شیشه ماشین چرخوندم تا مثلا اعتراضی بکنم...
-قهر نکن... اونها زیاد پولدار نیستن واسه همین میخوام همین طوری ببرمت


مثلا قهر کردم و صورتم رو به طرف شیشه ماشین چرخوندم تا مثلا اعتراضی بکنم...
-قهر نکن... اونها زیاد پولدار نیستن واسه همین میخوام همین طوری ببرمت
حرفی نزدم و گذاشتم تا به خواسته اش برسه... در مقابل همه خوبی هاش یه مهمونی ساده چیزی نبود که بخوام از اینم محرومش کنم.... ولی خب زشت بود دست خالی پاشیم بریم...
-چیزی نخریم ببریم؟
-چی مثلا؟
-چی مثلا؟ خب کادو دیگه
-نمیخواد....
-زشته دست خالی بریم
-گل خوبه بگیریم؟
-فقط گل؟ تکتا حالت خوبه؟
-نوشین عروسی که نمی ریم... قراره فقط دور هم جمع بشیم
چیزی نگفتم... خودش بهتر دوستاش رو میشناخت... جلوی یک گلفروشی نگه داشت .و چند دقیقه بعد با یه دسته گل رز که با مریم ادغام شده بود برگشت....
گل رو روی صندلی عقب گذاشت و دوباره حرکت کرد... هر دوساکت بودیم و به خیابون خیره شده بودیم... چند دقیقه بعد تکتا جلوی یه کافی شاپ نگه داشت...
-پیاده شو رسیدیم
پیاده شدم و دسته گل رو توی دستم گرفتم. همیشه عاشق دسته گلی بودم که رز و مریم با هم باشن... کاش این دسته گل رو یه روزی یکی به من میداد... توی دسته گل یکی از رز هایی که هنوز کامل باز نشده بود و نسبت به بقیه خوشگل تر بود چشمم رو گرفت...
تکتا ریموت ماشین رو زد و پشت سرش راه افتادم... با باز کردن در کافی شاپ صدای آویز پشت در بلند شد.... بلور های شکستنی آبی رنگی که صدای بامزه ای داشتن... کافی شاپ دوطبقه قشنگی بود... یک موزیک لایت پخش می شد که آدم رو مست میکرد.... بوی یاس توی هوا بود ، انگار پاتو توی بهشتی از یاس گذاشته باشی.... تکتا صندلی های پایین رو دور زد و به طرف پله ها رفت... منم در حین اینکه کل کافی شاپ رو رصد میکردم دنبالش رفتم... نمیدونستم این چطور تولدیه که هیچ کس تو کافی شاپ نیست یا کسی به استقبالمون نیومد
... نمیدونستم این چطور تولدیه که هیچ کس تو کافی شاپ نیست یا کسی به استقبالمون نیومد
طبقه بالا بدتر از پایین ساکت و خالی تر بود.... آخر سالن بالا نزدیک پنجره ای که اشراف کامل به خیابون پشتی داشت یه میز رو به بهترین شکل درست کرده بودن....
-مثل اینکه زودتر رسیدیم... بقیه کوشن؟
-بقیه ای در کار نیست
-یعنی چی؟مگه تولد نبود
-آره هست ولی تولد یه آشنایی
-یعنی چی؟
-تو دو سال پیش تو همچین روزی پاتو گذاشتی تو
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خانه - رمان پشت يك ديوار سنگى(aram-anid) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و هفتم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50104

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا