تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان هواتو از دلم نگیر (فصل ششم)



-نوشین انقدر گفتن اینکه چته برات سخته؟
-خیلی سخته.... تکتا هیچی نپرس
-داری دیوونه میشی.... تو چته.... چرا هیچی بهم نمیگی.... دختر داری خودتو داغون میکنی
وقتی بهم میگفت دختر حس خوبی داشتم... مثل کسایی که یه حامی دارن ته دلم گرم می شد... به بودنش
-یادته چند بار اتفاقی نغمه و حسین همدیگه رو دیدن و حسین اون رو با من اشتباه گرفت
-آره... چطور؟
-دختره عقلش رو از دست داده ، میگه عاشق حسین شده... میگه بیا جاهامون عوض... بیا تو بشو نغمه و برو پاریس و من بشم نوشین و زن حسین بشم
چشمای تکتا از تعجب گرد شده بود....
-من نمیدونم چیکار کنم تکتا.... هر روز سر این موضوع بحث داریم... نمیدونم حسین چطوری اینو جادو کرده که از خود بی خود شده ، دارم روانی میشم از دستش...
تکتا گیج نگاهم میکرد و مشخص بود اصلا هیچی از حرفهام متوجه نشده....
-به نظرت چیکار کنم؟ پاشم یه ماه و نیم دیگه برم پاریس بگم هورا من نغمه ام، دانشجوی پزشکی؟ یا اگه نه بگو چطور حالیش کنم این راهش نیست
-یعنی چی؟ یعنی الان تو میخوای بشی نغمه و اون بشه نوشین؟ فکر کردین حسین خره.... نمی فهمه..
-تا الان که نفهمیده
-چقدر با هم حرف زدن یا برخورد داشتن؟
-کم... نغمه زیاد باهاش حرف نزده و همیشه حسین بوده که حرف میزده.... شاید بشه گفت 20 تا جمله از نغمه نشنیده و برای همین نفهمیده اون من نیستم
-تو نمیخوای به حسین دروغ بگین یا نمیخوای نغمه با حسین باشه
-من
ساکت شدم... خودمم نمیدونستم این جوش و خروشم برای چیه... حسادت یا دلسوزی؟
-تو قبل همه چی باید با خودت صادق باشی.... باید ببینی که چی میخوای.... حرف حسابت چیه.... تو دوستش داری ولی میگی نه.... من نمیدونم چی فکر میکنی با خودت یا خواسته اصلیت چیه.... ولی با خودت صادق باش.... اونی که میخوای اونه؟ اگه اونه نذار نغمه بازیش بده و اگر هم نیست بی خیال این ماجرا شو.... نوشین صبر منم حدی داره حس میکنم اونی که داری بازیش میدی منم وگرنه هر موقع عشقت بکشه حسین هست تو رویاهات، تخیلاتت ولی من هیچ جایی ندارم و مثل یه برده باهام رفتار میکنی.... کاری کردی که از خودم بدم بیاد و حس کنم چقدر حقیرم که اینطوری خردم میکنی.... تو چی میخوای؟ حسین رو؟ پس برو بهش بگو دوستش داری.... من رو میخوای؟
نیشخندی زد و گفت: چقدر خرم من.... من رو بخوای؟ جز محالاته
-تکتا داری اشتباه میکنی
-آره اشتباه میکنم چون وقتم و حسم رو برای کسی گذاشتم که اگه یه عمرم نباشم پیشش عین خیالش نیست
-تکتا
-بسه نوشین.... من رفتم.... دیگه هم نمیخوام با هم کار کنیم... میخوام برم دنبال زندگیم و تو هم با رویای حسینت تنها میذارم.... بیچاره حسین، بیچاره نغمه و بدبخت تر از همه خودم که نمیدونم چرا هنوزم دوستت دارم
****
مات شدم... به رفتار ناگهانی تکتا.... یعنی چی؟ برای چی رفت؟ مگه گناه من چی بود ؟
بی اراده یه برگه برداشتم و شروع کردم به نوشتن دلم میخواست حرصم رو سر کاغذ خالی کنم ، میخواستم تن سرد و سفید کاغذ رو با طرح های مدادم خراش بدم و از کاغذ بی گناه انتقام این قضاوت های اشتباه رو بگیرم
"
اصلا بره به درک.... همه برن... حالم از همه به هم میخوره.... زندگی ام خسته کننده است و دیگه هیچ علاقه ای به ادامه دادنش ندارم.... روزهای زشت... چرا اومد؟ اومد تا همه خوشیم رو خراب کنه.... تکتا چرا رفت.... یعنی همه حرفهاش دروغ بود... من که گفتم از الان تا آخر دنیا فقط دوست... گفتم عشق همه چی رو خراب میکنه و فقط دوستی ارزش داره.... عشق.... ازش بدم میاد از عشق که همه خوشیمو میگیره... تکتا گفتم دل نبند بهم من دلی ندارم بهت بدم.... چرا؟ خدایا چرا من.... از همه چی بدم میاد.... دوست دارم برم و نباشم و هیچ وقت برنگردم.... یعنی همه دوست داشتن و حمایتت با اومدن حسین باید تموم می شد.... خسته شدم از همه از نغمه، از مریم از تکتا از حسین .... دلم میخواست برگردم به قبل به وقتی که هیچ کس نبود ..... لعنت بهت حسین چرا باهام اینجوری کردی....

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک

دلم میخواد شب بخوابم و دیگه بیدار نشم دیگه هیچ صبحی رو نبینم دیگه هیچی نباشه که آزارم بده... کسی رو نشناسم تا دل نبندم تا وابسته نشم تا تحقیر نشم وقتی حتی نزدیک هاتم تورو میشکنن

ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
***
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

چرا.... چرا همه زندگیم پشت این چراها گم می شن.... چرا کسی باورم ندارم.... یعنی این منم که دارم برای رفتن تکتا اشک میریزم... یعنی انقدر برام مهمه... پس چرا دارم گریه میکنم... مگه فقط یه دوست نبود....
درد تاریکیست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
***
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
برای چی اومدی تو زندگیم... تو که دیدی هیچی از من نمونده.... تو که دیدی دیگه روحی نمونده تا جسمم رو معنا بده.... اومدی به این غمگساریم بخندی؟

عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم
برای چی الان بهت فکر میکنم.... این کجای زندگی منه؟ برای چی دارم ازت گله میکنم... مگه نه اینکه گفتی داری میری... چرا نتونستم جلوتو بگیرم... چرا همیشه حماقت میکنم مثل وقتی که جلوی حسین رو نگرفتم و الانم بی هیچ حرفی فقط رفتنت رو نگاه کردم

ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شُسته از من لرزه های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
دلم میخواد تا 10 بشمرم و تو برگردی .... مثل همیشه بخندی.... پیشم باشی.... چرا عهدمون رو شکستی... گفتیم یه دوستی نه عشق!!.. عشق سخته تکتا من طاقتش رو ندارم.... دلم نمیخواد دوباره دیوونه شم و برای عشق دیوونه بازی کنم.... برگرد.... دوست من برگرد.... دوست مهربون من..... همه دنیای من...... تکتای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

سه روز گذشت... هیچ خبری از تکتا نبود... روزهایی که میرفتم دفتر و ادعا میکردم سرم به کارم گرمه... بچه های دفتر سراغش رو میگرفتن و من خیلی محکم گفتم اخراجش کردم.... اخراج!!
ساعت کاری پنجشنبه ها رو کمتر کرده بودم و قرار بود 4 تعطیل کنیم.... نیم ساعتی به 4 مونده بود... بلند شدم و از دفتر بیرون اومدم... سوار ماشین شدم و بدون اینکه بدونم کجا میخوام برم راه افتادم.... دلم گرفته بود... دوست داشتم گریه کنم... نمیخواستم باور کنم این حال خرابم برای فقط سه روز ، سه روز ندیدن تکتاست... یعنی بدون اینکه بخوام به همه زندگیم نفوذ کرده بود؟
تو دفتر بی اراده اسمش رو صدا میکردم... عادتم شده بود هر وقت گیر کردم به تکتا پناه ببرم.... کنار یه پارک نگه داشتم و پیاده شدم... سمت زمین بازی بچه ها رفتم... تکتا عاشق بچه ها بود و یکی دوباری که رفتیم پارک بهم میگفت بیا کنار زمین بازی بچه ها بشینیم.....
و من که خاطرات خوشی از بچگیم نداشتم سعی میکردم قبول نکنم ولی همیشه تکتا برنده می شد....
کنار زمین بازی روی یکی از نیمکت ها نشستم... همه چی مثل یه خاطره ، یه داستان توی ذهنم تکرار شد:
**
بعد از ازدواج مامان با همه مشکل داشتم و خصوصا با مامان.... برای همین به خونه عموم پناه بردم... تو اون خونه دیگه جای من نبود.... حسین درکم میکرد.... بدترین قسمت پافشاری فرشاد برای ازدواج بود.... از یک طرف بقیه میخواستن با شوهر دادن من خیال خودشون رو راحت کنن... اما من حسین رو میخواستم و اون هم آمادگی نداشت تا به خانواده معرفیش کنم و هیچ توجیحی برای رد کردن فرشاد نداشتم.... از همه نظر ایده آل بود... برای اینکه حرفش رو به کرسی بنشونه همه کار میکرد... جالب ترش این بود دختر عموم نگار هم فرشاد رو دوست داشت... یه وضعیتی شده بود... میومد توی آموزشگاه مزاحمم می شد و همه جا عنوان میکرد نامزد منه... شانس آوردم مدیر آموزشگاهی که توش درس میخوندم دوست صمیمی زن عموم بود وگرنه اخراج رو شاخش بود با کارهای فرشاد....
یه بار که دوباره اومده بود آموزشگاه و دعوامون شد.... دوباره با بچه ها رفتیم سرکلاس.... ماجرا رو برای همه تعریف کردم... هرکسی یه نظر میداد.... یاسی میگفت خب بهش بگو پای یکی دیگه وسطه.....
-نمیشه یاسی.... میدونم نمیشه اونوقت میره به همه میگه و خانواده گیر میدن اگه دوستت داره بگو بیاد جلو.... من از حسین در حال حاضر چه توقعی میتونم داشته باشم
پریسا روبروم نشست و گفت: میخوای یکی رو براش جور کن سرش گرم بشه
-اهل این کارا نیست
پریسا خندید و گفت: چه پاستوریزه هم هست
ماندانا گفت: خب نامزدش شو تا کارهای حسین تموم بشه بعد یه بهونه جور کن بهم بزن برو با حسین
-فکر کردی الان اوکی بدم میذارن نامزدیمون تا تموم شدن کارهای حسین پیش بره ، سه سوت عقدمون میکنن
الناز متفکرانه جلوی تخته ایستاد و گفت: بچه ها قبول دارین پسرا دست خورده یکی دیگه رو نمیخورن
همه گفتیم خب که چی؟
-خب یعنی اگه نوشین یه ذره دست خورده باشه فرشاد پسش میزنه
-میگی چیکار کنم؟
-چه میدونم برو بگو منو برده خونشون
-هاااااااااان؟
-تورو که نبرده.... بعدشم اگه این جواب نداد زنش بشو.... مجبوری
با شروع شدن کلاس بعدی همه فکرم درگیر پیشنهاد الناز بود.... شب رفتم خونه و تصمیمم رو گرفتم و به حسین هم گفتم میخوام چیکار کنم تا شرش کم بشه.... میترسیدم ولی خب میخواستم فرشاد ولم کنه بره

با شروع شدن کلاس بعدی همه فکرم درگیر پیشنهاد الناز بود.... شب رفتم خونه و تصمیمم رو گرفتم و به حسین هم گفتم میخوام چیکار کنم تا شرش کم بشه.... میترسیدم ولی خب میخواستم فرشاد ولم کنه بره
بهش زنگ زدم و برای صبح باهاش قرار گذاشتم.... از پشت تلفن صداش خیلی خوشحال شد... صبح خیلی آروم حاضر شدم به سر قرار رفتم...
بهترین لباسی که میتونست رو پوشیده بود خودش رو حاضر کرده بود برای شنیدن جواب مثبت.... مشخص بود.... ولی من حرف دیگه ای براش داشتم....
وقتی نزدیکش رسیدم نگاهش مهربون شد....
-سلام نوشینم
نوشینم! من که برای یکی دیگه هستم.... تو دلم به حالش دلسوزی میکردم چون خبر نداشت چه برنامه ای براش داشتم.....
-فرشاد من اومدم بهت بگم که
-چی شده... ببین قول میدم اصلا اذیتت نکنم.... هرکار تو بگی می کنیم
-میشه بذاری حرفم رو بزنم؟
ساکت شد.... سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-من با یکی دوست شدم .... خب یه بار من رو برد خونشون.... منم چون دوستش داشتم رفتم...
ساکت شدم.... نفس های تند فرشاد رو حس میکردم
-نوشین
صداش دورگه شده بود
-چیزی که نباید می شد، شد... فرشاد من ازش باردارم
-چیکار کردی؟ توی لعنتی چه غلطی کردی؟ انقدر هرز بودی و من خبر نداشتم.... لعنتی من دوستت دارم...
حرف میزد و مشت هاشو به درخت و نیمکت کنارمون میزد.... حرصش رو سر اونها خالی میکرد... ترسیده بودم... چشماش سرخ شده بود..... تو چشام خیره شد و بعد یه لگد محکم به نیمکت زد و رفت...
بعد اینکه سوار ماشینش شد و با سرعت از پارک دور شد زدم زیر خنده.... دیوانه وار به حال فرشاد می خندیدم....
بعدش به حسین زنگ زدم و ماجرا رو تعریف کردم.... آخر همه خنده هامون دلم برای فرشاد میسوخت... حسین میگفت یهو جو گیر نشه بگه با بچه هم قبولت دارم یا اگه بره به بقیه بگه چی
-خب وقتی مشکلی ندارم بره بگه... تازه میتونم ادعا کنم بهم داره تهمت میزنه

گذشت تا اینکه فرشاد و نگار ازدواج کردن... بعد اون روز دیگه فرشاد رو ندیدم و وقتی برگشت خونه گفت میخواد با نگار عقد کنه تا درس نگار تموم بشه.... منم خیالم راحت شد.... اما خبر دروغ من به گوش فرشاد رسید و اونم به همه گفت و کلا با همه دچار مشکل شدم.... حتی کار به جایی رسید که بردنم پیش متخصص زنان و اون دکتر هم خیال همه رو راحت کرد که من هیچ مشکلی ندارم... اما دید همه نسبت بهم عوض شده بود... خیلی دردسر با همه داشتم و بدتر از همه رفتن ناگهانی حسین.... نمیدونستم چیکار کنم و جو خونه عمو هم برام سنگین شده بود.... نغمه که از مشکلاتم خبر داشت ازم شماره حساب گرفت و به مریم داد... اون هم برام پول فرستاد تا بتونم روپای خودم وایسم.... من هم موفق شدم خونه بخرم و دفتر عموی مرحومم رو دوباره راه بندازم
اما بعد اون روزها دیگه رابطه ام با خانواده مثل قبل نشد و فقط شیما رو می دیدم.
**
پسرک بی خیالم نمی شد...
-خانم یه فال بخر... به خدا خوب در میاد
-دونه ای چنده؟
-300 تومن
از تو کیفم یه پونصد تومنی در آوردم و بهش دادم و یه فال ازش خریدم... بدون اینکه بازش کنم انداختمش ته کیفم و به سمت ماشین رفتم...
**
یک هفته شد... یک هفته بدون تکتا... نغمه و مریم با خانواده عمه ام رفته بودن شمال و تنها شده بودم.... دو روز بود دفتر نمی رفتم و تلفنی کارهامو هماهنگ میکردم.... توی خونه نشسته بودم و به اتفاقا فکر میکردم به اینکه باید برم و تکتا رو پیدا کنم
گوشیش هنوز خاموش بود.. آدرس خونه اش رو داشتم... بلند شدم و لباس پوشیدم.... باید پیداش میکردم
به آدرسی که ازش داشتم رفتم... به زحمت خونه اش رو پیدا کردم... زیاد با خونه خودم فاصله نداشت ولی کوچه پس کوچه زیاد داشت.... جلوی یه در سفید کوچیک ایستاده بودم و دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه!
دل رو به دریا زدم و زنگ زدم... با صدای بچه ای که می پرسید کیه گفتم:
-میشه بیای دم در
چند لحظه بعد یه دختر بچه که عروسکش رو بغل کرده بود و موهای فرفری اش رو دورش ریخته بود در رو باز کرد
-سلام
-سلام شما؟
-تکتا اینجا زندگی میکنه؟
صدای زنی پرسید:
-کیه پرستو؟
-با عمو کار دارن
عمو؟؟ تکتا تک فرزند بود... این برادر زاده اش بود؟
صدای پا اومد و بعد زنی که چادرش رو دورش پیچیده بود جلوم ظاهر شد

صدای پا اومد و بعد زنی که چادرش رو دورش پیچیده بود جلوم ظاهر شد
-بفرمایین!
-با تکتا کار داشتم
-از اینجا رفته؟
-رفته؟
-آره دو روز پیش اومد وسیله هاش رو برد و تسویه کرد رفت....
دخترش با نگرانی پرسید:
-یعنی عمو دیگه نمیاد
-نه پرستو نمیاد برو تو
با ترس پرسیدم:
-شما میدونید کجاست؟ باهاش نسبتی دارین؟
-نه... نگفت کجا میره فکر کنم رفت پیش فامیلش شهرستان.... نه فقط مستاجرمون بود... پرستو خیلی بهش وابسته بود و عمو صداش میکنه
-مرسی ببخشید مزاحم شدم
زن خداحافظی گفت و در رو بست
تکتا همه راه ها برام بسته بود. هیچ آدرسی از خونه خاله اش نداشتم.... سوار ماشین شدم .... معادله های زندگیم بدجور پیچیده شده بود و هیچ فرمولی نمی تونست کمکم کنه برای حل کردنش....
دوباره تنها شده بودم... این بار هم فکرش رو نمیکردم.....
دلم میخواست جایی برم که هیچ کس منو نشناسه
توی ماشین نشسته بودم و بدون اینکه بدونم میخوام چیکار کنم به خیابون خالی نگاه میکردم... تکتا هم خیلی آسون حذفم کرده بود... دلم گرفته بود... رفتم خونه... دوش گرفتم و روی زمین با حوله دراز کشیدم... به سقف خیره شده بودم و تو دنیای خودم بودم.... هیچ ردی از تکتا نمونده بود...
وقتی با حسین به هم زدم با خانواده خیلی مشکل پیدا کردم... خصوصا که فرشاد همه چی رو به همه گفته بود.... ارث پدریم هم دست عموم بود و هیچ پشتوانه مالی هم نداشتم... با پولی که مریم برام فرستاد سعی کردم مستقل باشم.... اولین کارم رونق دادن دفتر بود.... تکتا رو از قبل توی دفتر میشناختم.... به اولین نفری که زنگ زدم خودش بود... باهاش تو دفتر قرار گذاشتم و تصمیم داشتم از ایده هاش استفاده کنم...

باهاش تو دفتر قرار گذاشتم و تصمیم داشتم از ایده هاش استفاده کنم...
ساعت 4:30 توی دفتر دیدمش
نگاه سرسری به دفتر کرد و گفت: خب گفتین کارم دارین... امرتون؟!
-میخوام دوباره دفتر رو راه بندازم تا قبل از اینکه سر ارث و میراث عموم فروخته بشه...
با تعجب سر تا پام رو برانداز کرد و گفت: خودتون؟
-البته ولی خب روی کمک شما هم حساب کردم... شما قبلا اینجا کار کردین و آشنایی دارین مشاورا رو هم میشناسین.... دفتر دوباره شروع به کار میکنه و شما هم از بیکاری در میاین
-شما از کجا فکر میکنی من الان بیکارم؟
-چون دفتر تعطیل شده
-متاسفم.... من بلافاصله رفتم سرکار و الان شاغلم
آماده رفتن بود که گفتم: اگه شریک بشین چی؟
به طرفم برگشت و گفت: تجارت کسب اعتماد متقابله.... شما که زود شریک میکنی زود هم میندازی بیرون.... من نمیتونم با آدم بی تجربه ای مثل شما کار کنم.... من آدم شما نیستم که هر وقت خواستین بیام.... تا وقتی حاجی بود که نوکرشم بودم ولی کار کردن با یه دختربچه برام سخته
از حرفش عصبانی شده بودم... دختربچه!!
یادش رفته همسن منه...
-خب پس با چه شرایطی کار میکنید
-من از محیط رئیس و مرئوسی مخالفم.... جو بین دو نفر که میخوان اینجا رو اداره کنن باید دوستانه باشه..... من کمک میکنم ولی به شرطی که مثل زیردست باهام رفتار نشه...در ضمن میخوام تو سود سالیانه هم شریک بشم...
شرایطش رو پشت سر هم میگفت و من چاره ای جز قبول کردن نداشتم.... عمو بهش اعتماد داشت و من هم به حضورش برای راه اندازی دفتر نیاز داشتم....
وقتی سکوت من رو دید گفت:
-موافقین؟
-البته.... فقط باید یه قرار داد بین ما تنظیم بشه
-درسته... میدونم عمه شما وکیله و میتونید تو این مورد ازش کمک بگیرین و هر وقت حاضر شد بگین تا بیام و کار رو شروع کنیم.
بعد این حرفش خداحافظی کرد و رفت.

بعد این حرفش خداحافظی کرد و رفت.
با عمه ام تماس گرفتم و شرایط رو توضیح دادم تا قرار داد رو برام تنظیم کنه.... دو روز بعد توی دفتر وکالت عمه ام دیدمش....
-خب اینم امضای قرار داد.... کلید های دفتر ...
با حالت طلبکارانه ای دستش رو سمتم دراز کرده بود.
کلید ها رو بهش دادم. گرفت و گفت: هفته دیگه شنبه ساعت 8می بینمتون
و رفت. عمه قرار داد ها رو به منشی اش داد تا بایگانی بشه و گفت:
-با این روانی میخوای چیکار کنی.... هیچی نشده جو ریاست گرفته اینو
-نمیدونم چرا اینطوری میکنه.... پسر بدی نیست ولی رفتار الانش رو درک نمیکنم
-چایی یا قهوه؟
-هیچ کدوم یه چیز خنک... عطش دارم
عمه گوشی تلفن روی میزش رو برداشت و به منشی اش سفارش داد... بعد روی میزش خم شد و بهم خیره شد و گفت:
-نوشین.... نمیخوای برگردی خونه امیر.... بعد فوت محمود امیر هواتو داشته.... حالا چرا هی اره بده تیشه بگیر راه انداختین.... یه دختر تک و تنها چطوری میخوای از پس خودت بر بیای.... تو که همه زندگیتو پای یه دوستی فروختی
-عمه بس کنین...
-بس کنم چی بشه.... فرشاد حیثیتت رو به باد داده.... همه چی رو خراب کرده.... من میدونم تو سرت چی بوده ولی بقیه چی؟ دقت کردی جز من و شیما کسی باهات در ارتباط نیست....
خیز برداشتم و گفتم: مرسی عمه جون حرفهاتونو شنیدم حق تنظیم قرار داد چقدر بود بگین نقدا حساب کنم
-بشین تو ام..... من نگرانتم... میتونی رو پای خودت وایسی حرفی نیست ... ولی نوشین کار و تجارت بچه بازی نیست... الان که مسئولیت دفتر رو قبول کردی باید خرج چند خانواده و از همه مهم تر خرج خانواده محمود در بیاد.... پری همین طوری بهت اجازه نداده اونجا رو بچرخونی
-من میتونم و اینو به همه نشون میدم
-به چی تکیه کردی؟ این پسره؟ یا چند ماه کار خودت؟ فکر میکنی نمیفهمم داری از همه چی فرار میکنی.... چرا داری خودتو نابود میکنی میدونستی با فرشاد چقدر خوشبخت بودی؟
-بیخیال عمه .... این منشی شما هم کار بکن نیست من برم کلی کار دارم
-باشه ولی هرچی شد رو من حساب کن
-مرسی
از دفتر عمه بیرون زدم و رفتم سمت ماشینم.....

از دفتر عمه بیرون زدم و رفتم سمت ماشینم.....
هنوز سوار نشده بودم که گوشیم زنگ خورد... شماره اش رو نمی شناختم
-بله؟
-سلام.... فکر کنم الان دیگه پیش عمه اتون نیستین
-شما؟
-چه حافظه خوبی دارین ها.... تکتا فرجام هستم شریکتون
از لفظ شریک خوشم نیومد....
-بفرمایید
-باید برای دفتر خرید کنید... در ضمن باید باهاتون حرف بزنم پس بیاین دفتر
-وقت ندارم
-مشکل خودتونه.... نیومدین بعدا در مسائلی که من امروز ایجاد میکنم حق اعتراض ندارین
اه.... همین یکی رو کم داشتم...
-باشه الان میام
از اینکه بذارم طعم پیروزی رو بچشه خوشم نمیومد ، شاید اگه هنوز حسین بود هیچ وقت این کار رو نمیکردم ولی الان هیچ جونی برای مقابله نداشتم.
یک ساعت بعد توی دفتر بودیم.... روی یکی از صندلی ها لم داده بود و به محیط دفتر نگاه میکرد و هر ازگاهی هم چیزی توی دفترچه توی دستش می نوشت
-خب اومدم امرتون؟
سریع بلند شد و خودش رو جمع و جور کرد.
-داشتم لیست وسایلی که لازم داریم به همراه لیست کارهایی که باید انجام بشه رو می نوشتم
-میشه ببینم
دفترچه اش رو به دستم داد... خطش قشنگ بود.... به ترتیب اولویت بندی کرده بود.... یه سری وسایل ضروری هم نوشته بود
دفترش رو به دستش دادم و گفتم: به نظرتون میز و صندلی ها رو عوض کنیم؟
-نه.... خرج اضافه الان نیاز نیست... تمیز بشن مثل قبل میشن فقط باید یه روز وقت گذاشت و اینجا رو تمیز کرد....
-باشه هر چیزی خواستین با این بگیرین...
از توی کیفم کارت عابربانکم رو بهش دادم و اضافه کردم: رمزش هم 7215 هستش
کارت رو گرفت و گفت: هرچی گرفتم فاکتورش هم میارم.... راستی سیستم های دفتر رو باید ببرم خونه روشون کار کنم و شبکه رو هم تست کنم... هزینه اینترنت هم باید پرداخت بشه تا بتونیم با سایت املاک ایران ارتباطمون رو ادامه بدیم
-من از کامپیوتر چیز زیادی سر در نمیارم هرچی هست با خودتون
از اینکه جبهه گیریش کمتر شده بود رضایت بیشتری داشتم.
تا شنبه هفته بعد تکتا هر ازگاهی باهام تماس میگرفت و شرحی از کارهایی که کرده بود رو توضیح میداد... شنبه ساعت هشت صبح رفتم دفتر.... تابلو رو عوض کرده بود و مشخص بود حسابی به دفتر رسیده.... خودش تک و تنها توی دفتر بود.... تا ساعت 9 در مورد کارهای مونده و حساب و کتاب های قدیم حرف زدیم از ساعت 9 یکی یکی مشاورها وارد شدن.... بیشتر قدیمی ها بودن ولی یکی دو مورد جدید هم اضافه شده بود و یه دختر هم آورده بود تا کارهای قبلی من رو انجام بده.... با همه حرف زدم و کارشون شروع شد...
تا یک ماه اول اوضاع خوبی نداشتیم ولی بعدش همه چی مثل قبل شد.... اون مدتی که دفتر بسته بود خیلی چیزها رو به هم ریخته بود ولی دوباره به قبل و روزهای شلوغمون برگشتیم....

پشت میزم نشسته بودم و به عکس حسین که روی صفحه لب تاپم بود خیره شده بودم...
با صدای سرفه تکتا سرم رو بلند کردم
-بفرمایید
-میشه این رو امضا کنید... راستی عصر هم نشست داریم.... میخوان زمین ته خیابون هجدهم رو بسازن
-باشه هستم... خودت که از پسش بر میای
-بله ولی خب بهتره باشین
-آقای فرجام
-بله....
-میشه انقدر من رو با ضمیر جمع خطاب نکنید.... احساس خوبی ندارم
-خب من اینطوری راحتم
-اما من ناراحتم
-باشه ولی شما هم تکتا صدام کنید نه آقای فرجام
-باشه.... میتونی نوشی
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمانی ها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و هفتم , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50102

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا