تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان هواتو از دلم نگیر (فصل هفتم)



شب زودتر از همیشه رفتم خونه.... تکتا راست میگفت عکس های حسین دور و برم پر بود... نمیتونستم ازش دل بکنم.... کسی که به عنوان یک دوست اومد و بعد همه زندگیم شد... رابطه ی ساده ای که هیچ وقت فکرشم نمیکردم عشق بشه.... عشق چیزی که هر رابطه ای رو خراب میکنه.....
خسته بودم... روزای اول کارهامون کمتر بود ولی چند وقتی بود خیلی کار میکردیم.... شب ها دیگه وقت نداشتم با نغمه چت کنم و رابطه ام با نغمه محدود به ایمیل هامون شده بود.
صبح بلند شدم و بعد یه صبحانه ساده از خونه زدم بیرون.... هنوز خوابم میومد.... وقتی رسیدم دفتر همه سر کارهاشون بودن
هنوز پشت میزم نرسیده بودم که صدای داد و فریاد تکتا و یکی از مشتری ها رو شنیدم. کیفم رو دست خانم محسنی دادم و به طرف دفتر بالا رفتم.
-آقا چکتون برگشت خورده.... منم با وکالت صاحب ملک میتونم حکم تخلیه بگیرم...
-هیچ غلطی نمیتونی بکنی
-درست حرف بزن.... چک اجاره سه ماهه شما برگشت خورده.... موقع عقد قرار داد هم ازتون 100 میلیون چک ضمانت گرفتم
-هیچ کاری نمیتونی بکنی.... واسه چندرغازم نمیتونی منو بندازی بیرون.... توی فسقل بچه میخوای من رو بیرون کنی
-اینجا چه خبره
صدام بلند تر از همیشه بود.... با صدای من همه ساکت شدن
-ببخشید شما؟
-من مدیر این آژانسم
مردک خندید و گفت: گل بود به سبزه نیز آراسته شد.... اون مرحوم مرد تا یه عده بیان خاله بازی کنن
-درست حرف بزن تا مجبور نشدم بندازمتون بیرون....
رو به تکتا گفتم: چی شده تکتا؟
-چک سه ماه اجارشون برگشت خورده.... مبلغ چک هم زیاده و این آقا حاضر به تخلیه ملک نیستن
-باشه مشکلی نیست
لبخند روی لب های مشتری پر رنگ تر شد
-شما تشریف ببرید به کاراتون برسید
با حرفم مشاور ها رفتن و من و تکتا و اون مردک احمق موندیم.... رو به مشتری کردم و گفتم: اگه ظرف سه روز آینده ملک تخلیه شد یا بدهی شما پرداخت شد که هیچی در غیر این صورت وکیلم باهاتون تماس میگیره
-شما هیچ غلطی نمیتونین بکنین...
-خواهیم دید... حالا هم بیرون من وقت اراجیف شما رو ندارم
بعد از رفتن اون مرد بی اراده شروع به لرزیدن کردم...
-نوشین خوبی؟
-آره
-داری میلرزی... چت شد یهو؟
لحنش نگران بود... خیلی نگران تر از یه همکار....

لحنش نگران بود... خیلی نگران تر از یه همکار....
-خوبم .... چیز مهمی نیست....
اما هنوز میلرزیدم.... دستم رو به یکی از صندلی ها گرفتم و نشستم. تکتا برام یه لیوان آب قند آورد و به دستم داد.
-بخور.... فکر کنم فشارت افتاده....
لیوان رو ازش گرفتم و گفتم: خوبم چیزی نیست...
خانم محسنی بالا سرم ایستاده بود و دستش روی شونه هام بود به تکتا گفت: پایین صداتون رو شنیدن ترسیدن
-چرا ترسیدی؟ خودتو چرا اینجوری کردی؟ نمیدونی نگرانت میشم
حرفش باعث شد جا بخورم... با اینکه حالم خوب نبود اما توی مغزم حرفش رژه میرفت... نگرانت میشم؟
انگار فهمید زیاده روی کرده بلند شد و من رو با خانم محسنی تنها گذاشت.
لیوان نصفه رو روی میز گذاشتم و بلند شدم.... هنوز ذهنم درگیر حرف تکتا بود... حرفش برام حکم زنگ خطر رو داشت.... من دیگه توانی برای شروع جدیدی نداشتم و باید بهش میگفتم بالای گوری داره گریه میکنه که توش هیچ مرده ای نیست.... خانم محسنی وقتی دید نسبتا بهتر شدم به سرکار برگشت. رفتم پشت میزم نشستم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و داشتم خودم رو توجیه میکردم که اشتباه میکنم...
تکتا رو تا ظهر ندیدم .... باعث شد کلا بی خیال حرف صبحش بشم و به کارام برسم.... طرف های ظهر اومد پیشم
-بهتری؟
-آره ممنون خوبم
-چرا خودتو عصبی میکنی؟ من که هستم.... فکر کردی نمیتونستم از پس اون یارو بربیام؟
-همچین فکری نکردم.... خب دست خودم نیست صدای بلند میشنوم و یکی سرم داد میزنه حالم بد میشه....
-بیشتر مراقب خودت باش....
-باشه ... ولی دلیلی نداره نگرانم باشی.....
بعد لحنم رو شوخ تر کردم و گفتم: من بمیرم تو میشی رئیس اینجا
-واست متاسفم که این طرز فکرته
و رفت. دیگه به حرف و رفتارش توجه نکردم. عصر هم زودتر از همیشه و بدون خداحافظی رفت. وقتی رسیدم خونه با کلی پیغام از طرف نغمه برخورد کردم....قرار بود برای هفته بعد بیاد ایران.... بار اولی بود که میخواستم نیمه زندگیم رو ببینم... کسی که از روی چندتا عکس و یه صدا میشناختمش.... عکسهاش رو که می دیدم انگار عکس های خودم بود. شباهت بسیار زیاد.... ولی دنیامون فرق داشت... بزرگ شده غرب با من!
دلم برای دیدنش پر می کشید. قرار بود یک ماه ایران بمونه. ازم قول گرفته بود کسی از اومدنش با خبر نشه

دلم برای دیدنش پر می کشید. قرار بود یک ماه ایران بمونه. ازم قول گرفته بود کسی از اومدنش با خبر نشه
استرسم برای اومدن نغمه روز به روز بیشتر می شد... باید خونه رو برای اومدنش آماده میکردم ولی از علایقش خبر نداشتم.... توی دفتر نشسته بودم و به پس فردا فکر میکردم که ساعت 5 صبح نغمه میرسید.... برگه ای جلو روم بود و مثلا داشتم لیستی که باید می خریدم رو می نوشتم ولی هر یه کلمه که می نوشتم فوری خط میخورد... نمیدونستم چقدر تو سلیقه با نغمه مشترک هستم... تکتا با فایل یکی از مشاورا سراغم اومد
-ببین اینا رو بگیریم واسه فایلینگ یا نه؟
-چی؟
-حواست کجاست؟
-دارم لیست خرید می نویسم...حواسم بهت نبود... چی گفتی؟
-مزاحم کارت نمیشم ببین این رو فایلینگ کنیم واسه دفتر
مشخصات ملک بدک نبود...
-به نظرت قیمت اجاره اش نسبت به متراژ و بقیه مشخصاتش زیاد نیست؟
-آره ولی میگه نیمه مبله است.... خودش این قیمت رو داده
-بده مشاورا.... نهایتا نمیره اجاره
-باشه.... راستی کمک نمیخوای؟
-چرا اتفاقا
-چی میخوای بخری؟
-واسه اومدن نغمه است... خواهرم
-میدونم یه چیزهایی قبلا گفتی .... خب بذار اومد با خودش برو خرید... اینطوری بیشتر بهتون خوش میگذره
-فکر بدی نیست....
-من رفتم کار داشتی به همراهم زنگ بزن
-باشه.....
ساعت نزدیک 7 بود که از دفتر اومدم بیرون... یه سری لوازم اولیه رو خریدم و رفتم خونه
به محض رسیدنم یه اس ام اس از تکتا داشتم
" کوچک باش و عاشق..
که عشق خود میداند آیین بزرگ کردنت را"
براش تشکری فرستادم و مشغول چیدن لوازمی که خریده بودم شدم... اما هر از گاهی جمله ای که فرستاده بود توی ذهنم مرور می شد.

براش تشکری فرستادم و مشغول چیدن لوازمی که خریده بودم شدم... اما هر از گاهی جمله ای که فرستاده بود توی ذهنم مرور می شد.
دل توی دلم نبود.... نیم ساعتی به نشستن پرواز مونده بود... بالاخره پروازشون نشست.... نمیدونم چطور بگم حسی که از دیدن نیمه خودم پشت شیشه ها داشتم... نغمه من اومده بود. مثل خودم بود. انگار خودم رو می دیدم ولی تو یه دنیای دیگه... وقتی تونستم بغلش کنم از شدت ذوق فقط اشک می ریختم... حال نغمه هم بهتر از من نبود... بوش میکردم، دست میکشیدم رو صورتش انگار باورم نمی شد این عروسکی که جلومه خواهرمه... نغمه هم حالش از من بهتر نبود... هیجان شدیدی داشتیم.... وسایلش رو تحویل گرفت و با هم به خونه رفتیم.کلی حرف برای گفتن داشتیم... از خونه ام خوشش اومده بود.
-خونه ات خیلی نازه
-مرسی ولی نه به اندازه خونه شماها
-اونجا واسه تو هم هست
-من هیچ سهمی ندارم
بعد چمدونش رو باز کرد و انبوهی از سوغاتی هایی که آورده بود رو نشونم داد....
-اینو از یه حراجی برات خریدم.... این یکی رو مامان چشمش گرفت خرید برات فرستاد.... ببین این پیراهن رو، توش معرکه میشی.... گفتی عروسک دوست داری اینا رو مامان برات فرستاد.... راستی اینم اون کتابی که میخواستی، به دو زبان ایرانی و فرانسه است.... این کار دست مامانه ببین خوشت میاد
پشت هر مامانی که میگفت فقط کلمه مریم توی ذهنم نقش می بست... مامان اون فقط برای من مریم بود....
تا نزدیکی ظهر فقط حرف زدیم.. انقدر وسیله آورده بود که نصف اتاقم پر شد.
نزدیک ظهر به تکتا زنگ زدم و گفتم دارم میرم سفر... دوست داشتم با نغمه باشم....
-خوبه... به نظرم سفر برات لازمه... حسابی خوش بگذرون
-خیلی کار ریختم سرت نه؟
-نه اصلا... برو که باید بری حسابی خوش بگذرونی
-مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن
-باشه... خداحافظ
گوشی رو انداختم رو مبل و به وسایلی که میخواستم با خودم ببرم خیره شدم.... لباس ها و صندل ها ، لوازم شخصی... کارت های اعتباری.... یه ساک برداشتم و خودم رو با انتخاب کردن وسیله هام سرگرم کردم... نغمه زودتر از من وسایلش رو جمع کرده بود... وقتی سوغاتی هامو داد بیشتر چمدونش خالی شده بود... دلش میخواست بریم زیارت و منم اولین بلیط قطار مشهد رو گرفته بودم.... ساعت 10 صبح فردا باید حرکت میکردیم... بین انبوه لباس ها گیر کرده بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد

بین انبوه لباس ها گیر کرده بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد
"تو را دوست دارم بدون این که علتش را بدانم

محبتی که علت داشته باشد یا احترام است، یا ریا . . ."
بازم تکتا.... نمیدونم چرا تا فکرم از بابتش راحت می شد دوباره همه ذهنم رو پر از تشویش میکرد... نمیخواستم باور کنم که همه حرفهاش از علاقه است و با خودم کلنجار میرفتم که همه اینا دوستانه است و من و تکتا فقط دوستیم....
بالاخره ساکم رو بستم و سراغ نهاری رفتم که نغمه درست کرده بود... با اینکه هیچی از اسم و نحوه پختش نفهمیدم ولی بهم چسبید. بعد از نهار برای خرید با نغمه بیرون رفتیم... وقتی چیزی می خرید مثل بچه ها ذوق میکرد.... حرف زدنش هم باعث جلب توجه فروشنده ها می شد. البته جدا از ظاهرمون که تنها تفاوت ما لباس هامون بود.... از جاهایی که خوشش میومد عکس میگرفت... حتی نزدیک بود از یه پادگان عکس بگیره که دوساعت واسش توضیح دادم اینجا کجاست... شام رو هم بیرون خوردیم و بعدش به خونه برگشتیم.... هردو نرسیده از شدت خستگی خوابمون برد... صبح هم زود بیدار شدیم تا به قطارمون برسیم.
**
چادر سفیدی سرش کردم و پشت سرش وارد حرم شدم... از دیدن جمعیت و فضای حرم حس کردم یخ غریبی اش وا رفت... به ضریح تکیه کرد و زیر لب چیزهایی رو زمزمه میکرد... حال منم بهتر از اون نبود... همه این دلتنگی ها و غصه های چند وقته سر باز کرد و صدای هق هق ام بین صدای جمعیت گم شد... نغمه با ولع خاصی دست به ضریح می کشید نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی از حرم بیرون رفتیم حال هردومون بهتر شده بود.... بر خلاف من اصلا چشماش سرخ نبود... توی حیاط نشستیم و سرم رو با تسبیح توی دستم گرم کردم. سرش رو به اطراف میچرخوند و هرچیزی که می دید ازم سوال میکرد
-نوشین... چرا وقتی میاین زیارت گریه میکنید؟
-هرکی وقتی میاد اینجا یه دردی داره، یه گره ای تو کارشه... واسه همین تا میرسه بغض میکنه و گریه میکنه
-یعنی تا وقتی درد نداشته باشین نمیاین؟
-خب اینجا اینطوریه... انقدر مردم دغدغه دارن که وقت نمی کنن برن زیارت.... سرشون شلوغه... تا وقتی دلشون خوشه یاد هیچی نیستن حتی خودشون
-چرا خدا رو فقط واسه حل مشکلاتتون میخواین؟
-این رو نمیدونم ولی میدونم در مورد همه همین طوریه
-نه اصلا اینطوری نیست.... نزدیک ما یه کلیسا هست که مسلمونها رو هم راه میده.... منم مثل بقیه هر یکشنبه میرم اونجا.... جلوی محراب زانو میزنم و دعا میکنم...
-مگه تو مسلمون نیستی؟ پس چرا کلیسا؟
-مسجد با خونه خیلی فاصله داره.... ولی خب اونجا تا دلت بخواد کلیسا هست.... بعدشم خونه خدا مهم نیست چه شکلی باشه مهم اینه خونه خدا باشه... من بعضی وقتها با کشیش حرف میزنم و ازش کمک میگیرم
-مگه مرجع تقلیدی چیزی ندارین؟
-چرا فکر میکنی کشیش هم نمیتونه کمک آدم بکنه.... خود شماها چندبار پیش کسی رفتین که تو مسجدتون نماز میخونه؟
-منظور پیش نمازه؟
-همون..... مگه همین پیش نماز کسی نیست که شما رو به طرف دین میبره، کمک میکنه از خدا غافل نشین... خب چه فرقی داره این کی باشه مهم اینه که خدای من و اون مسیحی یکیه.... مهم این نیست چی پوشیده یا چی صداش میکنن.... بهش میگن پدر، یا میگن حاجی آقا.... مهم بودنشه و اینکه وقتی به یکی نیاز داری تا باهاش حرف بزنی کمکت کنه... اتفاقا اون کشیش به دین اسلام هم آشنایی کامل داره ... به نظرم وقتی از خدا سوال داری از خودش بپرس یا کسی که نماینده خداست... شما تا سوال دینی دارین میرین کتاب هاتون رو باز می کنید یا از همدیگه می پرسین.... ولی ماها از کشیش می پرسیم... حتی منی که مسلمونم از کشیش می پرسم.... شماها از همدیگه می پرسید و بعد هرکی تصورات خودش رو میگه و اینطوری ممکنه خیلی چیزهایی رو بهشون عمل کنید که اصلا درست نیست
-اینایی که تو میگی چیزی که خیلی وقته مردم بهش عادت کردن و نمیشه عوضش کرد
-وقتی نمیتونی محیط رو عوض کنی خودت رو عوض کن... تو اینطوری نباش... اینطوری از یه نفر شروع میشه و بقیه یاد میگیرن که باید پیش کی برن و سوال بپرسن
-ولی خب خیلی ها پیش همون حاجی آقا میرن....
-برن ولی تعدادشون کمه و کسایی که واقعا به دین اصلی عمل میکنن که فکر کنم اصلا وجود ندارن....

-برن ولی تعدادشون کمه و کسایی که واقعا به دین اصلی عمل میکنن که فکر کنم اصلا وجود ندارن....
-یعنی چی؟ داری کل دین و آئین رو زیر سوال میبری!
-زیر سوال نمیبرم... خود تو چقدر نماز میخونی؟
-خب اهل نماز نیستم
-نیستی ولی با خدا هم حرف نمیزنی؟ وقتی بهش نیاز داری میای و توقع داری همیشه باشه... قرار نیست برای حرف زدن با خدا حتما چادر سرت کنی و وضو بگیری به قول پدر آنجل خدا رو میتونی حتی توی تاکسی داشته باشی ، یعنی حتی وقتی پشت چراغ قرمز هستی میتونی با خدا حرف بزنی.... پس الکی با گذاشتن قانون خودتونو از خدا دور نکنید
با بفرمایید گفتن یه دختر بچه که سینی نون و پنیر رو به طرفمون گرفته بود حرف های نغمه تموم شد. نون پنیر رو برداشت و از دخترک تشکر کرد...بعد از زیارت برای خرید رفتیم بازار.... دوباره مثل بچه ها شد.... کارهاش خیلی جلب توجه میکرد و اصلا براش مهم نبود بعضی ها دیوانه خطابش کنن... دوست داشت از حسی که داره لذت ببره.....
بعد از خرید مستقیم رفتیم هتل.... خیلی خسته بودیم.... از هتل به تکتا زنگ زدم
-سلام خانوم... رفتی سفر من رو یادت رفته ها
با اینکه از لحنش جا خورده بودم ولی سعی کردم جلوی نغمه حرفی نزنم
-سلام خوبی؟.... خب سفر همینه دیگه وقت آدم پر میشه.... چه خبرا؟ دفتر در چه حاله
-خوبه... مثل همیشه است ولی خب جای تو خیلی خالیه...
-فردا میرم شیراز.... میدونی که حسابی درگیرم
-میدونم .... به خواهرت برس بهت حق میدم اگه حتی بخوای همه زندگیت رو باهاش باشی
-مرسی.... کاری داشتی حتما بهم زنگ بزنیا
-باشه
-کاری نداری من برم؟
-نه عزیزم مواظب خودت باش خداحافظ

ارتباط قطع شده بود ولی من هنوز مات جمله آخر تکتا بودم.... عزیزم، مواظب خودت باش؟ عزیزم!؟
من کی عزیز تکتا شدم که خودم خبر نداشتم... دوباره ترسیدم... نمیتونستم وگرنه سفرم رو نیمه ول میکردم تا تکلیفم رو با تکتا روشن کنم....
**
نغمه مثل همه ی توریست ها سرگرم عکس گرفتن از گوشه گوشه تخت جمشید بود و هر ازگاهی به حرفهای لیدری که هتل همراهمون کرده بود گوش میداد.... من هنوز همه حواسم پیش تکتا بود.... با فکر کردن به عزیزم گفتنش ته دلم می لرزید ولی من میترسیدم.... نمیدونستم آخرش چی میشه و دلم نمیخواست همه چی رو به زمان بسپرم تا حلش کنه.... نمیخواستم وقتی خودم تکلیفم معلوم نیست کسی رو درگیر کنم....
-به نظرت بریم شاهچراغ؟
-نمیدونم.... بریم؟
-بریم.... به نظر خوبه ، بقیه هم میان
سرم رو تکون دادم و پشت سر نغمه راه افتادم.... توی اتوبوس رای همه بر این شد بریم خرید و شاهچراغ رو به فردا موکول کنیم...دوباره نغمه بازار دید و بچه شد... هرچی به دستش رسید خرید و البته بیشتر خریدهاش برای مریم بود.... من هیچ عکس العملی نشون نمیدادم و فقط خرید کردن نغمه رو نگاه میکردم... اونم با میل خودش هرچی دوست داشت می خرید.
**
بعد از شیراز رفتیم اصفهان.... حسابی به نغمه خوش گذشته بود ولی به دلیل دانشگاهش ناچار شد زود بره... دقیق نفهمیدم چه کاری پیش اومده بود براش ولی یه ماه اومدنش به 15 روز رسید... توی فرودگاه خیلی بی قراری میکردم... تازه بهش عادت کرده بودم و نمیتونستم ازش جدا بشم.... قرار شد همه عکس هایی که گرفتیم رو براش ایمیل کنم.... و بالاخره رفت... بعد از پرواز نغمه برگشتم خونه... خیلی خسته بودم و دلم میخواست بخوابم..... صبح باید می رفتم دفتر البته بعد 15 روز و قرار بود تکلیفم رو با تکتا روشن کنم!

صبح زودتر از همیشه بلند شدم و بعد یه صبحونه مفصل راهی دفتر شدم... جز آقا تراب هیچ کس نبود... به طرف پله ها رفتم و به آقا تراب گفتم :
-سلام... برام یه چایی میارین؟
-چشم خانوم
-تکتا اومد بگو بیاد پیشم
دوباره چشمی گفت و منم سراغ میزم رفتم... لب تابم رو روشن کردم و به عکس حسین که هنوز روی صفحه بود نگاه کردم.... لب تاب رو روشن و باز روی میزم گذاشتم و به سراغ فایلینگ های این دو هفته رفتم ... میخواستم بدونم تو این یه مدتی که نبودم چی شده.... مشغول بررسی فایلینگ ها بودم که آقا تراب با سینی چایی اومد
-مرسی بذاریدش روی میز
-خانوم تکتا اومد و گفتم بهش شما اومدین گفت بره بانک بعدش میاد پیشتون
-باشه مرسی
انقدر سرگرم فایل ها بودم که چاییم رو یادم رفت...
-بدم عوضش کنن؟
با صدای تکتا سرم رو بلند کردم... نمیدونم چرا به محض دیدنش همه عصبانیتم خوابید... کلافگی ام از بین رفت... دست هاش رو توی جیب شلوار جینش کرده بود و با یه پیراهن آبی طوسی جلوم ایستاده بود... مثل همیشه ساده و مرتب بود...
-نه خوبه همین طوریشم
-تو که چایی سرد دوست نداری بذار عوضش کنن
-تو از کجا میدونی چایی سرد دوست ندارم؟
-از اونجایی که همیشه تا برات چایی میارن داغ میخوریش... وقتی هم بمونه میدی عوضش میکنن....
-ممنونم از نکته سنجیت ولی الان سرد رو ترجیح میدم
بعد لیوان چایی رو برداشتم و یه قند هم توی دهنم گذاشتم ، با اینکه از مزه چایی سرد اصلا خوشم نمیومد ولی خب سعی میکردم بخورمش..
-مشخصه داری زورکی میخوری
بعد آقا تراب رو صدا کرد و گفت: بی زحمت چایی خانوم رو عوض کن و واسه منم یه دونه بیار
بعد رفتن آقا تراب گفت: خب.... کارم داشتی؟
-میخواستم با هم حرف بزنیم ولی نه اینجا
-پس کجا؟ مشکلی پیش اومده؟
-اگه امروز حرف نزنیم پیش میاد....
متفکرانه روبروم نشست... نمیدونستم از کجا شروع کنم... با خودم کلنجار میرفتم که آقا تراب با دوتا لیوان چایی برگشت... سینی رو با اشاره من روی میز گذاشت و رفت.. تا دهن باز کردم حرف بزنم گفت: اول بخور چایی ات رو تا سرد نشده
-میخورم
لیوانش رو برداشت و گفت: می شنوم
-ببین روز اول قرار بود فقط کار کنیم و بعدش گفتی از محیط رئیس و مرئوسی ، چه میدونم از این رسم و رسومات کاری خوشت نمیاد... گفتم باشه ، گفتی تکتا صدات کنم و روابط دوستانه باشه تا کار جلو بره گفتم چشم... گفتی تو سود سالیانه شریک بشی و گفتم چشم ولی دلیل این اس ام اس ها و این حرف زدن های اخیر و نگرانی ها و دقت کردن هاتون رو نمیتونم درک کنم
ساکت شد... لیوان چایی اش رو سر کشید و گفت: چاییت سرد نشه
-دارم باهات حرف میزنم بی خیال چایی من شو
-ببین.... دلیل همه اینا روشنه....
-خب میگی منم بدونم؟

ساکت شد... لیوان چایی اش رو سر کشید و گفت: چاییت سرد نشه
-دارم باهات حرف میزنم بی خیال چایی من شو
-ببین.... دلیل همه اینا روشنه....
-خب میگی منم بدونم؟
سینه اش رو صاف کرد و گفت: نمیدونم چطوری ولی خب باید بهت بفهمونم که بهت علاقه دارم
-داری اشتباه میکنی.... یعنی چی؟ فکر کردی وقتی صدات میکنم تکتا بهت اجازه دادم بهم علاقمند بشی؟
-چرا متوجه نمیشی؟ سرت رو کردی زیر برف؟ من از اولشم بهت علاقه داشتم... محیط کاری بهونه بود.... وگرنه چرا با خانم محسنی گرم نمیگیرم؟ چون از گرم گرفتن با دخترا خوشم نمیاد ولی تو فرق داری...... تو ....
-من چی؟ یه احمقم نه؟
بعد لب تابو چرخوندم به طرفش و گفتم: اونی که میخوامش اینه نه تو
-کاش نمیخواستیش
بلند شد و از پله ها پایین رفت... اعصابم از دستش خرد بود... با حرص دنبالش راه افتادم... وقتی رسیدم پایین همه مشغول کارشون بودن... تکتا بالا سر خانم محسنی بود و داشت بهش چیزی رو توضیح میداد...
-تکتا
وقتی صداش کردم سرش رو بلند کرد و گفت: الان میام
انگار نه انگار بالا بحث میکردیم.... خیلی سنگین و شمرده با خانم محسنی حرف میزد و فاصله اش رو باهاش حفظ کرده بود... درسته حریم من رو هم رعایت میکرد ولی خب انقدر ازم فاصله نمیگرفت. چند دقیقه ای دست به سینه ایستادم تا کارش تموم بشه... وقتی حرفش تموم شد خیلی آروم به طرفم اومد و گفت: بهتره بیرون حرف بزنیم....
از دفتر بیرون اومدم و تکتا هم پشت سرم خارج شد..
-میای بریم کافی شاپ سر خیابون بیستم؟ پیاده راهی هم نیست
-باشه
شونه به شونه هم به طرف کافی شاپ رفتیم... توی راه هردومون ساکت بودیم
وقتی رسیدیم به کافی شاپ در رو باز کرد برام و خودش رو کمی کنار کشید تا اول من وارد شم... کافی شاپ نسبتا خلوت بود و دو سه تا از صندلی هاش توسط زوج هایی مثل ما پر شده بود.... یه گوشه نشستیم ... هنوز نرسیده مسئولش اومد و تکتا هم سفارش داد... بعد از رفتنش رو به من کرد و گفت: می شنوم
-من میخوام فقط دوست بمونیم... مثل الان... نه بیشتر.... علاقه نه... من رابطه ای که تو میخوای رو نمیخوام.. میخوام برات مثل بقیه باشم، بقیه دوستات.... ساده بی هیچ تعهدی
-چرا از علاقه من فرار میکنی؟ واسه کسی که دیگه نیست؟
-مهم نبودن اون نیست مهم اینه که تو نمیتونی جاشو بگیری
-چرا؟
-چون من نمیخوام... ببین بعد رفتن حسین داغون شدم نمیتونم رابطه جدیدی رو شروع کنم چون هنوز به اومدنش فکر میکنم
-چرا فکر میکنی نمیاد؟
-چون اگه میخواست بیاد میومد...
-در هر حال بهتره این علاقه رو همینجا تموم کنی.... تو فقط دوست منی

-در هر حال بهتره این علاقه رو همینجا تموم کنی.... تو فقط دوست منی
-من دوستت دارم چه بخوای و چه نخوای.... میتونم مثل دوست کنارت بمونم... ولی باور کن حسین اومدنی نیست.... چرا به خودت یه فرصت دوباره نمیدی... همه چی رو فدای یه رابطه ساده کردی.... کسی که تو ازش دم میزنی قدر یه توضیح براش ارزش نداشتی.... راحت تورو پس زده
با خشم بلند شدم و گفتم: نمیذارم به شعورم توهین کنی.... این من بودم که اشتباه کردم
-اشتباه کردی باشه.... تاوانشم دادی.... فکر نکن همه مثل تو سرشون زیر برفه.... من میدونم چرا بقیه طردت کردن.... چرا هیچ کس باهات در ارتباط نیست.... چون انقدر بدبین و خودخواه شدی که فکر میکنی ته دنیا به هم زدن حسین با توئه.... همه چی رو در موردت میدونم.... دختر حاجی همه چی رو بهم گفت....
-پس شیما ازت خواسته بهم علاقه مند بشی؟ دلش به حالم سوخته؟
-دلش نسوخته... وقتی دیدم یه دختربچه امورات دفتر رو گرفته دستش ازش سوال کردم که چی شده.... اونم برام توضیح داد.... منم دوستت داشتم و واسه همین اون شرط ها رو گذاشتم....
-چون دوستم داشتی شریک شدی؟
-میفهمی
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خانه - رمان پشت يك ديوار سنگى(aram-anid) , رمانی ها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50101

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا