تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان هواتو از دلم نگیر (فصل هشتم)



پس که اینطور....
همه چی رو سر بسته برای خانم کرمانی توضیح دادم... از وقتی به ساختمان ما اومده بود یه جورایی مثل مادر حمایتم میکرد... خصوصا که تکتا هم حسابی جاشو تو دل این زن باز کرده بود.... میدونست حریمم رو حفظ کردم و از نظر اون کار درستی بود... تکتا هر ازگاهی میومد جلوی در و بهم سر میزد و هیچ وقت به خودش اجازه نمیداد بیاد بالا... آشنایی خانم کرمانی و تکتا سر خراب شدن سیستم کامپیوتر بچه های خانم کرمانی شروع شد و اینکه تکتا هم به پیشنهاد من برای درست کردن سیستم به خونه خانم کرمانی رفت ....
-یعنی علاقه نداری مادرت رو ببینی
-نه
سینی چای رو برداشتم و به آشپزخونه بردم
-یعنی چی؟ اون مادرته
-بی خیال خانم کرمانی... راستی دوباره چایی بیارم
-اگه زحمتت نیست بیار...
چون آقا همراه بچه ها رفته بود کرج ، خانم کرمانی هم پیش من اومده بود شب نشینی....
-راستی شما نمیخواین با خواهر آقا ایرج آشتی کنید؟
-نوشین جان شوهر نکردی بدونی خواهر شوهر چیه... فتنه است... دوری و دوستی بهتره دخترم
حرفی نزدم و مشغول ریختن چای شدم... دوست نداشتم زیاد دخالت کنم و فقط در حد گفتن نظرم حرف زدم....
**
روز های آخر سال بود... همه دفتر شده بود کار... هم میخواستم حساب های سالیانه رو ببندم و هم عیدی خوبی به مشاورا و بقیه بدم... تکتا هم میخواست به خاله اش سر بزنه.... حسابی سرم شلوغ بود.... هر روز که به عید نزدیک تر میشد بیشتر یاد رفتن حسین می افتادم... این اواخر کمتر بهش فکر میکردم و همه وقتم با تکتا بود... شرط یه دوست ساده رو پذیرفته بود و این تنها دلخوشیم بود.
-تکتا من میرم خونه... باید یه ذره خرید بکنم کاری نداری؟
-نه برو.. مواظب خودت باش
-باشه فعلا
از دفتر بیرون زدم و سوار ماشین شدم... تو مسیر دفتر تا خونه همه فکرم پیش تعطیلات عید بود... دوست داشتم یه مدت با خودم تنها باشم خصوصا که این عید من رو یاد رفتن حسین می انداخت.... نزدیک خونه جلوی یه سوپرمارکت نگه داشتم تا برای شام خرید کنم... انقدر سرم شلوغ بود که اصلا حواسم به یخچال خالی خونه نبود... توی سوپرمارکت سرگرم خرید بودم که صدایی شنیدم
-اااا نوشین خودتی
سرم رو بلند کردم و یکی از دوستان دوران پیش دانشگاهی ام رو دیدم
-سپیده
-سلام خوبی؟ میدونی چند وقته ازت خبر ندارم؟
-سلام مرسی تو خوبی؟
-آره فکر کنم یه سالی بشه
-چه خبرا؟ کجایی؟ ازدواج کردی حتما دیگه با حسین
با این حرفش ساکت شدم...
-نوشین چی شده؟ نگو که
-همه چی بهم خورد سپیده
-چی داری میگی
بغضم ترکید... یه زخم کهنه دوباره سر باز کرد
بغلم کرد، همه وسایلم از دستم افتاد... تو بغلش زدم زیر گریه
-بیا بریم بیرون اینجا زشته
با هم زدیم بیرون.
-بگو ببینم چی شده
به ماشین اشاره کردم و گفتم: بیا ماشین هست بریم تو ماشین
سوار ماشین که شدیم گفت: میگی چی شده یا نه؟
-باهام به هم زد... وقتی عشق قبلیش اومد منو پس زد
-چی داری میگی؟ شوخی میکنی؟ تو اون همه عذاب کشیدی که بذاره بره؟
-سپیده نابودم کرد
هرچی شده بود رو براش تعریف کردم... دست به سینه نشسته بود و گوش میکرد... همه چی از رفتن حسین تا حتی ابراز علاقه تکتا...
-حالا عوض غمبرک زدن بیا شماره و اون ادرس کوفتی ات رو بده که دوباره سر نخوری در بری
شماره ام رو توی گوشی اش سیو کرد و گفت: بیا برات میس میندازم زنگ بزن و بعدش هم آدرس بده
-بیا بریم خونه من
-باید برم خونه میدونی که مامانم چقدر گیر میده
-باشه
بعد از دادن شماره و آدرس تا دم خونه رسوندمش و با حال نسبتا بهتری رفتم خونه... داشتن یه دوست تو شرایط سخت نعمته!
**

موهامو جمع کردم و مقنعه ام رو روی سرم مرتب کردم... قرار بود تا سپیده بریم دفتر تا تکتا رو ببینه ، البته خود تکتا اصلا خبر نداشت... تعطیلات عید هم تموم شد.. تمام مدت تعطیلات تکتا باهام در ارتباط بود.. حضور تکتا و بودن های همیشگی سپیده باعث شد کمتر به نبودن حسین فکر کنم..... سوئیچ رو برداشتم و از خونه خارج شدم. سپیده جلوی در به ماشین تکیه داده بود و منتظرم بود
-بهت میاد
-چی؟
-مقنعه سورمه ای... یه مدلی میشی به پوستت خیلی میاد
-لطف داری
-من تکتا نیستم برام عشوه بیای... دارم راستش رو میگم
-سوار شو بریم دیر شد
تو کل مسیر از خواستگاری حرف میزد که تازگی براش اومده بود...
-نمیدونی نوشین چقدر بامزه است.... قیافه اش شبیه بازیگرا میمونه ، فقط خجالتیه شدید... باهاش حرف بزنی مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنه
-انگار همچین بدت نیومده ها....
-خوبه فقط خجالتیه... میترسم با این موضوع به مشکل بخورم البته فعلا هی میان و میرن تا بشناسیم همدیگه رو
-خوبه
وقتی رسیدیم دفتر گفت: مرگ من بذار برم یه ذره اذیتش کنم... من اول میرم تو پشت سرم بیا ولی آشنایی نده
-سپیده گناه داره طفلی
-ااا بذار دیگه نمیخورمش که
-باشه ولی شورشو در نیاری
-چشم
پیاده شد و راه افتاد... ماشین رو پارک کردم و پشت سر سپیده دنبالش رفتم توی دفتر... تکتا بالا سر یکی از مشاورا بود و داشت در مورد فایلینگ اشتباهش براش توضیح میداد... سپیده هنوز وارد نشده یکی از مشاورا به طرفش اومد
-میتونم کمکتون کنم؟
-فکر نکنم کاری از دست شما بر بیاد
-دنبال خونه هستین یا میخواین ملکتون رو
-میدونی مزاحم نشو یعنی چی؟
مشاوره گیج به سپیده نگاه کرد... پشت سرشون ایستاده بودم ، سپیده برگشت و بهم اشاره کرد که تکتا کدومه و منم آروم بهش اشاره کردم.... خیلی آروم به طرفش رفت. پشت سر تکتا تک سرفه ای کرد که باعث شد تکتا برگرده
-ببخشید میتونم وقتتون رو بگیرم
تکتا برگه ها رو روی میز مشاور گذاشت و با گفتن بفرمایید منتظر بقیه حرفهای سپیده شد
-میخواستم برام یه خونه بخرید البته با شرایط خیلی خاص
-خب میتونید به همکارام بگین کمکتون کنن... شرمنده من سرم شلوغه
و خیلی راحت از پله ها بالا رفت
به طرفش رفتم و گفتم: تحویل گرفتی؟ گفتم به کسی محل نمیذاره
-این چرا اینطوری کرد... مشتری مداری حالیش نیست
-حالیشه و خریدار عشوه نیست.... بیا بریم بالا
با سپیده از پله ها بالا رفتیم ، تکتا به محض دیدن ما بلند شد تا بره
-سلام... بشین ، خودیه پایین داشت باهات شوخی میکرد

سپیده سلامی کرد و گفت: من دوست نوشینم.... سپیده.... از وقار شما تعریف کرده بود میخواستم ببینم خالی نبسته باشه دیدم نه واقعا پسر خوبی هستی.... حیفه اینجا بمونی باید بری خارج... یه زن مو بلوند بگیری و زندگی راحتی داشته باشی، البته از اونجایی که خوراکت کامپیوتره میتونی با دختر بیل گیتس هم باشی
تکتا همینطوری به سپیده خیره شده بود... منم از چرت و پرت های سپیده خنده ام گرفته بود
گوشی رو برداشتم و به آقا تراب سفارش چایی دادم.... اولش برای تکتا سخت بود ولی طی چند دقیقه خیلی راحت با سپیده کنار اومد.... سپیده هم کلا شیفته منش تکتا شده بود....
تا چند ساعتی پیش هم بودیم... وقت نهار که شد با سپیده از دفتر بیرون زدیم... تکتا با یه عذرخواهی نیومد ولی میدونستم میخواد با سپیده تنها باشم تا سپیده معذب نباشه.... توی رستوران سپیده گفت:
-واقعا پسر خوبیه... حسین رو بی خیال شو و اینو بچسب... دیوانه دوستت داره
-سپیده من و تکتا فقط دوستیم همین و بس!
-دوستیت بخوره تو سرت.... تو آدم نمیشی
**
چیزی به نامزدی سپیده نمونده بود... روی کارت دعوتم اسم تکتا هم بود... سپیده به عنوان یه زوج دعوتمون کرده بود.... همه خاطراتم با تکتا زنده جلوی چشمام بود... دلم واسه دیدنش پر میکشید.... همه وجودم بیقرارش شده بود.... اصلا حوصله این مهمونی و این نامزدی رو نداشتم....نغمه و مریم هم جدا دعوت بودن... بعد از برگشتشون از شمال رابطه من با هردوشون بهتر شده بود.... حتی یه بار از شدت دلتنگی مریم رو بغل کردم و برای اولین بار کسی رو داشتم که آرومم کنه.... یه ماه بود از تکتا هیچ خبری نداشتم....
-بیداری نوشین؟
-آره چطور؟
-فردا نامزدی سپیده است... میای دیگه؟
-ببینم چی میشه... میدونی حوصله جشن رو ندارم
-ولی اون دوستته
-بس کن نغمه
-میدونی میخوام چیکار کنم؟
-نه
-به حسین بگم دوستش دارم....
-میخوای بازیش بدی؟
-نه میگم من نغمه ام، نوشین نیستم ولی دوستش دارم
-خب اگه بگه نه چی؟
-براش میجنگم.... تو این مدتی که از همه چی دور بودم فهمیدم دوستش دارم... این حس چیزی نیست که بخوام با بازی دادنش خرابش کنم... یه کار میکنم منو بشناسه اگه براش جنگیدم و به دستش نیاوردم بعد میکشم کنار

-براش میجنگم.... تو این مدتی که از همه چی دور بودم فهمیدم دوستش دارم... این حس چیزی نیست که بخوام با بازی دادنش خرابش کنم... یه کار میکنم منو بشناسه اگه براش جنگیدم و به دستش نیاوردم بعد میکشم کنار
-چطوری؟ تو که سه هفته دیگه باید بری
-میرم ولی ارتباطم رو باهاش قطع نمیکنم.... برای عید دوباره میام ایران.... تو این مدت همه سعی خودم رو میکنم.... میدونم میتونم به دست بیارمش البته جوری که خودشم بخواد با من باشه
-بعدش چی؟
-عقد میکنیم و می برمش پاریس....
-خوشبخت بشین
با تعجب خیز برداشت و گفت: یعنی برات مهم نیست؟
-الان برای من خوشبختی تو مهمه.... من هیچ حسی به حسین ندارم.... من حتی حرفهاشم نشنیدم.... پسر خوبیه و فقط اذیتش نکن
-نوشین باورم نمیشه اینا رو تو میگی
-چرا؟ چون یه زمان فکر میکردم دوستش دارم؟ من اشتباه میکردم... حس من به حسین فقط یه عادت بود.... یه عادت و ترک عادت موجب مرضه... برای همین فکر میکردم داغون شدم، اگه اون واقعا عشق زندگیم بود براش می جنگیدم ولی من فقط محکومش کردم...
-میدونی چرا گذاشت و رفت؟
-هنوز دقیق نمیدونم
-میخواست به خودتون فرصت بده.... تو اذیتش میکردی و اونو توی منگنه گذاشته بودی و از یه طرف فکر میکرد داره تورو از خوشبختی دور میکنه... فکر میکرد فرشاد ایده آله برات و اون داره این زندگی خوب رو ازت میگیره.... توقع داشت تو برگردی و باهاش حرف بزنی ، البته وقتی هردوتون خشمتون خوابید ولی خب بیشتر از هم فاصله گرفتین... شاید اگه عاشقش بودی تو پیش قدم می شدی.... نمیگم سعی نکردی ولی سعی تو در حد یه دوست بود نه یه عاشق.... ولی اگه تکتا رو دوست داری که میدونم داری براش بجنگ
-هیچ راه تماسی نذاشته.... به چند نفر سپردم برام آدرس خونه خاله اش رو گیر بیارن
-عالیه... عشق یعنی همین.... یعنی تا اون نیست تو هم نباشی.... میدونم داری عذاب میکشی ولی دوست داشتن همینه
-خوشحالم که تورو دارم....
-فردا میای دیگه؟
-ببینم چی میشه

اصلا حوصله نداشتم... یه کت شلوار ساده تنم کردم و موهامم نغمه درست کرد... به پیشنهاد مریم یه ذره هم آرایش کردم البته هردوشون درک میکردن اصلا حوصله ندارم....سه تایی از خونه بیرون زدیم... مراسم سپیده تو یه باغ اطراف تهران بود... پشت فرمون نشستم و نغمه هم کنارم نشست و مریم راحت رفت صندلی عقب...
-نوشین روشن میکنی ضبط رو؟
-چشم مریم جون
نمیتونستم هنوز مامان صداش کنم....
نغمه گوشی اش رو برداشت و مشغول شد... چند وقتی بود سرش یک سره تو گوشیش بود.... دخالت نمیکردم میدونستم خودش میدونه داره چیکار میکنه... مریم با یه لبخند به خیابون خیره شده بود.... جلوی گلفروشی نگه داشتم و دسته گلی که نغمه بعد کلی ژورنال ورق زدن سفارش داده بود گرفتم... دوباره سوار ماشین شدم
-نوشین جان باز کن اخمتو نامزدی دوستته ها
-باشه مریم
صدای ضبط رو بیشتر کردم و با سرعت بیشتری به طرف باغ رفتم.... دلم میخواست بی خیال من می شدن تا تنها توی خونه میموندم....
نغمه دستش رو دراز کرد تا آهنگ رو عوض کنه

نغمه دستش رو دراز کرد تا آهنگ رو عوض کنه
-بذار این رو گوش بدیم قشنگه
و آهنگ مورد نظرش رو گذاشت
"یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفای تلخی که مث شعر فروغ زیباست
از اون حرفها که یک عمره به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفهای بی پرده شبیه شعری از شاملو
از اون حرفها که میترسیم از اون حرفها که باید زد
از اون درد دلای خوب از اون حرفهای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهونی
از اون حرفها که میدونم از اون حرفها که میدونی
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
یه حرفهایی همیشه هست که از درد توی سینه ست
مثل رپ خونی شاهین پر از عشق پر از کینه ست
پر از نا گفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره همه حرفامون و میگه
میگه میگه . . .
همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته ست
همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته ست
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم"
بالاخره به باغ رسیدیم.... نغمه از کسی که جلوی بود پرسید:
-کجا بریم الان؟
-برین داخل قسمت پارکینگ ماشین رو بذارین بعد بهتون میگن کجا برین
به قسمتی که بهمون گفته بودن رفتیم و ماشین رو گذاشتیم... بعد پیاده شدیم و مریم دسته گل رو توی دستش گرفت و با هم به طرف قسمتی که برای جشن درست کرده بودند رفتیم.... پشت یکی از میز ها نشستیم
-اینجا خیلی خوشگله ها
مریم برای حرف نغمه سری تکون داد... من اصلا جشن برام مهم نبود، تو دنیای خودم سیر میکردم...
-پاشو سپیده اومد بیا بهش تبریک بگو
با بی میلی بلند شدم.... من که هزار بار بهش تبریک گفته بودم، واسه چی الان باید دوباره این کار رو میکردم. پشت سر نغمه و مریم راه افتادم. نغمه بغلش کرد و بوسیدش و با کلی آب و تاب از زیبایی تعریف کرد و بهش تبریک گفت، من فقط به یه تبریک ساده اکتفا کردم و راهم رو کشیدم و پشت میز نشستم.... حوصله تشریفات و رسم و رسومات نامزدی رو نداشتم... حتی به صورت بزک کرده سپیده هم کاری نداشتم....
جشن اوج گرفته بود.... نغمه بین جمعیت می رقصید و مریم هم با مامان و خاله سپیده سرگرم حرف زدن بود... به لیوان شربتی که جلو روم بود خیره شدم... نغمه نفس نفس زنان بهم نزدیک شد و گفت: نمیای برقصی؟
-حوصله ندارم، تو جای منم برقص....

لیوان شربتم رو یه نفس سر کشید و گفت: دیوونه ای... الان باید شاد باشی، خوشحال باشی ، عوضش زانوی غم بغل کردی
-برو نمیخواد منو نصیحت کنی....
سری تکون داد و دوباره به جمعیت پیوست.... با کاردی که دستم بود روی پوست میوه ها خط می کشیدم... بی اراده حرف T رو روی ظرف ها می کشیدم. تو گلوم یه بغض بود که خفه نمی شد.... حس میکردم چیزی نمونده بزنم زیر گریه... بی تابی داشت همه وجودم رو نابود میکرد... حسی که بعد رفتن تکتا داشتم اصلا با حسی که بعد رفتن حسین داشتم قابل مقایسه نبود... هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر مطمئن می شدم نغمه و حسین بیشتر به هم میان تا من و حسین!
دستی دور گردنم حلقه شد
-نوشین نمیای... بیا دیگه .... بدون تو خوش نمیگذره
-نغمه اذیت نکن.... نمیام
-آخه چرا؟
روی صندلی کناریم نشست و گفت: دلت براش تنگ شده؟
-نمیدونی چه حالی دارم
-اتفاقا میدونم
-به به خوب خلوت کردینا.... انگار نه انگار نامزدیه بهترین دوستتونه
با حرف سپیده یه نیشخند زدم و دوباره ساکت شدم
-نوشین بس کن... قبلش حسین حسین میکردی البته با اجازه صاحب جدید آقا حسین ، الانم تکتا تکتا.... تو که انقدر دوستش داشتی چرا گذاشتی بره
-خودمم نمیدونستم دوستش دارم
-پس قبول داری که تو به حسین هیچ حس خاصی نداشتی؟
-اومدین بازجویی؟ برین به جشنتون برسین
با تشر من هردوشون رفتن.... گوشیم رو برداشتم و به عکس تکتا خیره شدم.... از وقتی رفته بود عکسش رو همه جا می دیدم.... حالا فقط اون رو میخواستم و هرچی از حسین داشتم دور انداخته بودم
دستی رو روی شونه ام حس کردم
-نغمه بس کن برو.... یه بار دیگه بیای سراغم میرم خونه ها
-آرزوم بود یه بار از توی قاب گوشیت بهم زل بزنی تا بفهمم چقدر برات مهمم

مثل برق گرفته ها برگشتم
باورم نمیشد تکتا جلو روم باشه.... نمیتونستم ببینمش، چشام خیس اشک شده بود.... دستم رو گرفت و منو کشید سمت خودش... مثل بچه ها توی بغلش جا گرفتم.... سرم رو سینه اش بود.... با همه وجودم بوش میکردم.... میخواستم اگه یه رویاست همیشگی باشه.... اشک هام لباسش رو خیس میکرد ولی دلم نمیخواست از تو بغلش بیام بیرون.... چند دقیقه بعد سرم رو بلند کردم و به صورتش خیره شدم، مثل همیشه بود مرتب و قشنگ ، فقط چشاش بغض داشت....
-یعنی باور کنم نوشین به خاطر من اینطوری شده؟ یعنی باور کنم اونی که می پرستمش الان تو بغلم بود؟
-چرا رفتی؟ تو قول دادی تا ابد بمونی
-نوشین باید میرفتم.... به این رفتن نیاز داشتیم
-مگه نگفتی دوستم داری؟ چرا گذاشتی به هم بریزم؟
-دیگه توانی نداشتم تا پیشت باشم ولی فکرت جای دیگه باشه
-فکرم.... الان فکرم و ذهنم فقط پیش توئه
دوباره منو کشید تو بغلش
-بذار این یه ماه ندیدنت رو جبران کنم.... بهت احتیاج دارم نوشین
نمیدونم چقدر گذشت ولی با صدای نغمه از بغلش اومدم بیرون
-بد نگذره یه وقت....
-ازت ممنونم نغمه
مات به جفتشون نگاه میکردم
نغمه دستش رو بالا گرفت و گفت: منو اینطوری نگاه نکن.... خب دوستت داشت و تو هم دوستش داشتی ولی باورت نمیشد که اونی که میخوای تکتا باشه... من بهش گفتم بره به این تنهایی نیاز داشتی تا بدونی کی رو میخوای.... حتی اگه حسین رو انتخاب میکردی هم باز حرفی نمیزدم.... به هم میاین ، وظیفتون اینه خوشبخت باشین
**
-خوبی بدی دیدین حلال کنید
-ممنونم نغمه
-من کاری نکردم تکتا... شماها به زمان نیاز داشتین...
دستم رو محکم تر دور بازوی تکتا کردم و گفتم: با حسین به کجا رسیدی؟
-همه چی رو براش توضیح دادم.... اولش سخت بود ولی کنار اومد... میخوایم همدیگه رو بیشتر بشناسیم.... فهمیده چقدر برام ارزش داره... راستی مامان هم چند وقت دیگه میاد واسه همیشه ایران
-جدا؟
-آره گفته بود نگم ولی خب نمیشه بهت نگم...منم کارامو میکنم ، یه مقدار از درسم مونده ، یه سال دیگه میام واسه همیشه ایران

آره گفته بود نگم ولی خب نمیشه بهت نگم...منم کارامو میکنم ، یه مقدار از درسم مونده ، یه سال دیگه میام واسه همیشه ایران
نغمه رو بغل کردم و گفتم: تو بهترین خواهر دنیایی
-خودتو لوس نکن.... بذار مهر عقدت خشک بشه بعدش نشون بده چقدر لوسی
با حرف نغمه تکتا خنده ریزی کرد و گفت: هرچی باشه من دوستش دارم
-برو این دوست داشتن رو یاد حسین هم بده
-نمیخواد اون بلده
بعد به پشت سر نغمه اشاره کرد... حسین با یه دسته گل اومده بود. به طرفمون اومد و دسته گل رو به نغمه داد... خوشحالی رو میتونستم تو چشماش ببینم...
دست تکتا رو کشیدم و با هم به طرف مریم رفتیم که سرگرم خداحافظی با بقیه بود... بهتر بود حسین و نغمه رو تنها بذاریم.
اون روز بعد از دیدن تکتا تو نامزدی سپیده همه چی مثل قبل شد منتها با این تفاوت که دیوانه وار دوستش داشتم... به درخواست خاله اش قرار شد عقد کنیم.. عروسی رو موکول به عید و اومدن نغمه و مریم کردیم.... کارهای عقد خیلی سریع پیش رفت... هر ثانیه اش برام شیرین بود... حسی رو تجربه میکردم که ماورای تصورم بود.....
کنار جمع ایستاده بودیم... تقریبا خداحافظی مریم با همه تموم شده بود. به سمتش رفتم و بغلش کردم.... خوشحال بودم از اینکه چند وقته دیگه میاد تا برای همیشه پیشم باشه... من به خانواده ام احتیاج داشتم... از تو بغلش بیرون اومدم و گفتم: نغمه گفت میخوای واسه همیشه بیای ایران
-میخوای نیام؟
-باید بیای.... من به مامانم احتیاج دارم
کلمه مامان انقدر برام ملموس بود که خودمم باورم نمیشد.... دوباره بغلم کرد... هق هقش بیشتر شد...
-بهترین چیزی که میتونستی بدی با خودم ببرم همین مامان گفتنت بود
-تو همیشه مامانم بودی
با اعلام شماره پروازشون رفتن.... سرم تو بغل تکتا بود و داشتیم از فرودگاه میومدیم بیرون... بارون قشنگی میومد.... خوشبختی رو با تموم وجودم حس میکردم... حس شیرینی که بهش نیاز داشتم.... تکتا کنارم بود، تکتای من؛ همه زندگی من

 


برچسب ها: رمان مخصوص موبایل هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه هواتو از دلم نگیر | آنالیا کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خانه - رمان پشت يك ديوار سنگى(aram-anid) , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50100

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا