تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (فصل اول)


صبح که از خواب پاشدم خیلی خوشحال بودم آخه تموم خواب شب قبلم یادآور بچگی هام بود واقعا که چه روزای شیرینی بود دلم واسه ی وحید و مهدی تنگ شده کاش هیچ وقت اون یارو وحیدو توی کوچه نمیدید توی همین فکرا بودم که صدای مامانم رو شنیدم که میگفت" مهسا هنوز خوابی درسا پایین منتظرته زودباش دیگه به مدرسه نمی رسی ها " سریع پا شدم حاضر شدم رفتم پایین یه استکان چایی رو سر نکشیده دویدم بیرون همزمان داشتم به غرغرهای مامانم گوش می دادم که آخه این بچه کی میخواد آدم بشه وبابای گلم هم که قربونش برم میگفت چی کارش داری دختر یکی یه دونم رو بگذار خوش باشه تازه وقتی رسیدم پایین غرغرای درسا شروع شد بهش گفتتم آخه دخترعموی گلم ۲دقیقه صبر که این همه سر و صدا نداره . تو راه همش یاد اونروزایی می افتادم که منو وحید و مهدی و آرش و درسا توی سر وکله ی هم می زدیم . سرکلاس هم تو عالم هپروت بودم ولی با بچه ها قرار گذاشتیم که شب بریم کافی شاپ من خیلی از این قرار خوشحال بودم آخه چند روزی بود دنبال هیجان بودم اما درسا می گفت شاید عمو نذاره بیاد منمبهش قول دادم کهعمو رو راضی کنم.بعد از مدرسه اول رفتم خونه عموم ایناتا درباره ی کافی شاپ حرف بزنمهمین که رفتم تو زن عموم گفت سلام خانوم خانوما چه عجبیادی از ما کردین منم قضیه رو گفتم زنعمو هم گفت کهبا عمو حرف میزنه و موضوع رو حل شده بدونیم منو درسا هم جیغ کشیدیم و رفتیم توی اتاق درسا .چقدر من این صورتو دوس داشتم چقدر زیبا بود و از چشماش معصومیت می بارید. سهسوته درسامونو خوندیمبعد من خداحافظی کردم و گفتم کهشب میام دنبالش .
داشتم میرفتم بیرونو اصلا حواسم نبود که پشتم یکی وایساده که رفتم تو بغل آرش . خیلی ضایع بود درسا هم کلی مسخره اممی کرد و میگفت چقدر شما دو تا بهم میاین آرش یه لحظه تکون نخور یه عکس ازتون بگیرم .منم از دستدرسا حرصم گرفته بود اما راس میگفت صحنه ی جالبی بود از همهخداحافظی کردم وسپردم به عموم سلام برسونن. وقتی رفتم خونه داشت به خودم میخندیدم که چرا حواسمو جمع نکردم روی تخت نشسته بودم که باز رفتم توی حال و هوای بچگی هام وحید و مهدی دو تا داداش بودن که همسایه ی روبه رویی ما می شدند مهدی همسن منو درسا بود و وحیدم همسن آرش بود .ما هرروز باهمدیگه میرفتیم مدرسه و توی راه کلی جنجال و غوغا به پا میکردیم . هرچی از اون موقع ها بگم کم گفتم بهترین دوران زندگی من بود مهدی خیلی پسر خوبی بود اما وحید فوق العاده شر بود هرروز که از مدرسه برمیگشتیم آرش و وحید با هم مسابقه میذاشتن وحید دروازه بان میشد و آرش هم پنالتی می زد بعد از 5 تا ضربه جاهاشونو عوض میکردن درسا آرشو تشویق میکرد و مهدی وحید رو ، اما من چون نمی خواستم هیج کدومشونو ناراحت کنم کسی رو تشویق نمیکردم . وحید خیلی منو اذیت میکرد یعنی خوشش میومد سربه سرم بذاره یه بار که تو راه مدرسه بودیم بهمون گفت که میخواد یه گنج پیدا کنه و میدونه که خونه ی خودشون پر از گنجه ما هم باور کردیم و رفتیم با درسا و مهدی شروع کردیم به کندن باغچه، وحیدم هی تشویقمون میکرد آرشم می خندید بعدش که فهمیدیم سر کار بودیم دور خونه دنبالش کردیم و با همون بیل کوچولو هامون زدیم تو سرش . اما وحید از این کتکی که خورده بود درس نگرفت و همیشه ما رو سرکار میذاشت اما من خیلی دوسش داشتم پسر خیلی خوبی بود. منو درسا و مهدی پنجم بودیم و آرش و وحید دوم راهنمایی .تو راه برگشت از مدرسه طبق معمول آرش و وحید داشتن با هم بازی میکردن که یه آقاهه هم وایساد تا بازیشونو تماشا کنه وحید و آرش تعجب کرده بودن ما هم همین طور اما اون دو تا سعی میکردن بهتر بازی کنن تا آبروشون نره آقاهه به آرش و وحید گفت که خیلی خوب بازی میکنن و نصیحتشون کرد که فوتبالو ادامه بدن واین که حتما برن مدرسه ی فوتبال همین باعث شد که فردای اونروز وحید و آرش بعد از مدرسه برن فوتبال و من هرروز کمتر و کمتر می دیدمشون یه روز که خیلی دلم واسشون تنگ شده بود بعد از مدرسه با درسا و مهدی رفتیم دم باشگاهشون گفتن که هنوز باید منتطر بمونین تا بیان ما هم که بیکار بودیم شروع کردیم به سر و صدا کردن و همین باعث شد که بیان بیرونمون کنن و ما با چشم گریون برگردیم خونه . از اون روز مامان باباهامون نذاشتن که وحید و آرش برن باشگاه . من خیلی خوشحال بودم آخه دوباره میتونستیم باهم باشیم اما از اون روز بود که اخلاق وحید عوض شد همش داشت با خودش فوتبال بازی میکرد . همین طور بود تا دو سال بعدش که من رفتم دوم راهنمایی . من وحیدو خیلی دوس داشتم اما نه به عنوان داداشم دیگه حس میکردم یه حسایی نسبت بهش دارم یه جورایی دوسش داشتم اما هنوز خیلی بچه بودم فک میکنم اونم همین طور بود تا این که اون روز نحس رسید و قرار شد که وحید و مهدی و مامان و باباشون برن خارج از کشور آخه بابای وحید سرطان گرفته بود من خیلی ناراحت بودم ولی دلیل اصلی ناراحتیم این بود که دیگه نمی تونستم وحیدو ببینم چقد سخت بود واسم خدا میدونه روز آخر توی فرودگاه خیلی جلوی خودمو گرفتم که اشکام نیاد پایین همین که وحید اومد پیشم بگه خدافظ بغضم ترکید وحید اشکامو پاک کرد و بهم گفت که دلش خیلی واسم تنگ میشه ازش پرسيدم : فقط همين ؟ وحید هم بهم قول داد که یه روزی برمی گرده بعد منو برد یه گوشه و یه گردنبد خوشگل بهم داد و گفت که تا وقتی یادشم و دوسش دارم اونو بندازم گردنم منم یه ساعت بهش دادم بعدم رفتیم پیش بقیه خدا می دونه اونروز آرش چقدر من و وحیدو مسخره کرد خلاصه از مهدی و وحید خدافطی کردیم الان سه سال از اون موقع میگذره و من هنوز اون گردنبندو میندازم. چیزی که هیچ وقت یادم نمیره این حرف وحید بود "ببین مهسا من نمیخوام زندگیتو خراب کنم هر وقت یکیو دیدی که دوسش داری اینو درش بیار من اینقدر دوستت دارم که درکت کنم " یه دفعه دیدم ساعت 7 شد پاشدم آماده شدم قرار بودم برم دنبال درسا رفتم در خونه عموم اینا آرش درو باز کرد بهش سلام کردم و گفتم که اومدم دنبال درسا گفت درسا نمیاد گفتم چرا ؟ ! گفت چون من میگم ....از دست آرش خیلی ناراحت شدم و بهش گفتم که بگذاره برم تو . اونم با کمال پررویی جلوم وایساد و گفت که نمیذاره برم منم زدمش کنار و رفتم تو یه راس رفتم تو اتاق درسا و بهش گفتم که چرا نمیاد اونم گفت آخه آرش اجازه نمیده من که خنده ام گرفته بود گفتم مگه اجازه ی تو دست آرشه ؟! بهم گفت که نمی خواد آرشو ناراحت کنه منم که قرار نبود بدون درسا برم از دست آرش عصبانی شده بودم با توپ پر رفتم بیرون دیدم دم در وایساده بهش گفتم بی ادب استراق سمع جرمه . پسره ی بی ادب به من میگه " اینجا خونه ی ماست هرجا بخوام وایسم حقمه " کلی بهش فحش دادم اونم وایساده بود به من می خندید .- چرا نمیذاری درسا بیاد -آخه مامان بابا خونه نیستن و اختیارش دست منه هر چی بگم باید گوش کنه- مگه اسباب بازیه اونم آدمه حق داره واسه خودش تصمیم بگیره- من خوشم نمیاد خواهرم با چند تا دختر جلف بره بیرون - ببین آرش هرچی هیچی بهت نمیگم پرروتر میشی ها پس با این حساب منم یکی از اون دخترای جلفم ؟- اولا تو هیچی نمیگی ؟؟؟؟؟ اگه بخوای یه چیزی بگی چی کار میکنی ؟ دختر مث تو هم نوبره والله . ثانیا تو سر دسته ی اون دخترای جلفی که گفتم محسوب میشی - به جهنم پسره ی بیشعور . آشغال . احمق نفهم حالم ازت به هم میخوره واسه خودم و از همه مهتر درسا متاسفم که با تو یه نسبتی داریم تو از اون پسرای احمق نفهمی که فک میکنن برترن دلم واست میسوزه آرشـ واقعا این طور فکر میکنی ؟ -دقیقا هیج شکی ندارم - باشه ، در هر شرایطی ؟- در هر شرایطیبعدم رفت تو اتاقشو در رو محکم کوبوند بهم . درسا اون بیرون داشت گریه میکرد گفتم چرا گریه میکنی گفت آخه تو و آرشو انداختم به جون هم . اونشب منو درسا حسابی خوش گذروندیم داشتم میرفتم خونه که عمو و زن عمو اومدن خونه باهاشون سلام احوالپرسی کردم . زن عمو بهم گفت که آرش بهتون گفت . همین که اسم آرش اومد یاد دعوامون افتادم پرسیدم چی رو ؟ از زن عمو پرسیدم که آرش چی رو باید به ما میگفته . منو درسا پاک گیج شده بودیم .-مژده زنگ زد گفت که قرار امشب کافی شاپ کنسل شده- چی؟ زن عمو جدی میگین ؟ شوخی نکنین- چرا شوخی کنم مهسا جون مگه آرش بهتون نگفت ؟فک میکنی یه پارچ آب داغ خالی کرده بودن روی سرم . نمی دونستم چه جوری هضم کنم . وای ی ی . یعنی آرش بیچاره داشت با من شوخی میکرد و من اینطوری بهش بد و بیراه گفتم درسا هم مونده بود چی بگه . آخه مشکل منم این بود که غرورم اجازه نمیداد برم جلوی همه از آرش معذرت خواهی کنم می ترسیدم یه چیزی بهم بگه یعنی چی کار باید می کردم . خیلی ناراحت بودم آرش بیچاره رو خیلی ناراحت کرده بودم . اصلا از من انتظار نداشت این طوری باهاش حرف بزنم . از اون وقتی که باهاش دعوا کرده بودم رفته بود تو اتاقش و درش رو هم بسته بود . رفتم در زدم - مامان تو رو خدا حوصله ندارم . -حتی من؟-تو که دیگه با من حرفی نداشتی خانوم خانوما - حالا اجازه هست یا نه - نه ، دیگه هم با من حرف نزن- یعنی قهری- نه خیر دلم از دست یکی خیلی شکسته- حالا میشه بیام تو یا نه- فک کنم جوابتو گرفتی- باشه هر چی بگی حق داری - برو دیگه حوصله ی تو رو ندارمخیلی کنف شدم دلم میخواست خفش کنم . اما نمی شد . عمو و زن عمو داشتن بهم می خندیدن . منم که دیگه طاقت نداشتم خدافطی کردم و رفتم خونه . همین که رسیدم مامانم گفت خوش گذشت ؟ منم بدون این که جواب بدم رفتم تو اتاقم و پتو رو کشیدم روی سرم و چون خیلی خسته بودم سریع خوابم برد . صبح که بیدار شدم هنوز نمی دونستم چه طوری گند دیشب رو جمع و جور کنم . چند هفته ای به همین منوال گذشت آرش اصلا به من محل نمیذاشت و این برای من یکی مث شکنجه بود همیشه همین که می دیدمش بهش سلام میکردم کلی با هم حرف می زدیم می خندیدیم همو مسخره میکردیم اما چند هفته ای بود همین که منو می دید اصلا باهام حرفم نمیزد نگاشو می انداخت پایین و رد میشد می رفت کلی هم به مامانش در مورد این که چرا من همش میرم خونشون غر میزد . خیلی سخت بود به خاطر همین دیگه نمی رفتم خونشون افسرده شده بودم یه روز رفتم کتابخونه تا درس بخونم آخه دیگه نمی رفتم خونه عمو اینا که یه دفعه آرش و چند تا از دوستاشو تو کتابخونه دیدم خیلی خوشحال بودم به خودم گفتم الان وقت آشتیه .گذاشتم شب که شد و می خواستیم برگردیم دیدم که زنگ زد بیان دنبالش منم فوری زنگ زدم به مامانم گفتم مامان تو رو خدا به زن عمو بگو نمی خواد بیان دنبال آرش خودتون یه ساعت دیگه بیاین دنبالمون . مامانم گفت پس ایشاا... آشتی میکنین دیگه گفتم نمیدونم پس مامان دیگه از جانب شما خیالم راحت .رفتم بیرون وایسادم هوا خیلی سرد بود آرش هم نشسته بود همین که منو دید رفت اونطرف تر نشست . منم رفتم نشستم کم کم خودمو رسوندم کنار آرش گرمی نفساشو حس می کردم خیلی هم سردم بود هیچ کاپشنی هم نداشتم . -هوا سرده نه ؟- باید جواب بدم ؟- نه می تونی جواب ندی .- خوب پس چواب نمی دم - اه چرا نیومدن اینا-آرش سردمه . خوابم هم میاد- چی کار کنم ؟ به من چه دختره ی پررو . نمی دونم ولی با کمال پررویی سرم رو گذاشتم روی پاش یه دفعه جا خورد- این کارا یعنی چی ؟ الان میان میگرنمون- بذار بگیرنمون . آرش من اونروز خیلی بد باهات حرف زدم ببخشید- همین ؟- چیز دیگه ای باید بگم ؟ خوب این چند هفته برام مث جهنم شده بود دلم واسه پسر عموم تنگ شده- خوب که چی ؟- یعنی ما مخلصیم پسر عمو- داری منو با این حرفات خر میکنی نه ؟- این حرفا چیه شما خودتون خرین- تو خجالت نمیکشی ؟ خوبه داری منت کشی هم میکنی ها - خوب می خواستم حال و هوامون عوض بشه دیگه اذیت نکن. آشتی ؟- اگه قول بدی دیگه اذیتم نکنی و بیخودی پیش داوری نکنی . آشتی . مهسا میخوام یه اعترافی بکنم- چه اعترافی ؟- خیلی این روزا برام سخت گذشت دلم واسه ی این که سر به سرت بذارم یه ذره شده بودسرمو گذاشتم رو شونه اش خیل از این حرفش خوشحال شدم . صورتمو آوردم بالا که نگاش کنم دیدم اونم داره نگام میکنه یه لحطه نگاهمون تو هم گره خورد نمیدونستم چی کار باید بکنم ولی دلم می خواست همین طور تو چشاش زل بزنم فک می کنم اونم همچین حسی داشت نفساش گرم بود و تو اون هوای سرد خیلي حال میداد . همین طور جفتمون تو حس بودیم که یه دفعه صدای بوق ماشینو شنیدیم .ای وای ماشین پلیس بود . ـ گفتم میگیرنمون بیا حالا تحویل بگیر- خوب چی کار کنم - شما چه نسبتی با هم دارین- خواهر برادریم- تو کلانتری معلوم میشهمن که خیلی ترسیده بودم ولی دیگه چاره ای نداشتیم ما رو بردن تو ماشین پلیس و یه افسر هم نشست بینمون . از قیافه ی آرش هم فهمیدم که ترسیده . نمی دونستم جواب مامانم رو چی بدم حالا باز خوب بود که بهش گفته بودم قراره آشتی کنیم . تو همین فکرها بودم که دیدم مامانم پشت ماشین پلیس ترمز کرد . - آقا کجا می بریدشون- مزاحم نشین خانم- یعنی چی ؟ آقا با شمام . دختر منو کجا می برین- پس ایشون دخترتونن . این پسر جوون چی نکنه ایشون هم پسرتونن- نه خیر . آرش پسر برادر شوهرمه . مشکلی دارین ؟من از ماشین پریدم بیرون و رفتم پیش مامانم .-مامان تو رو خدا یه کاری بکن اینا می خوان ما رو ببرن کلانتری -آخه واسه چی ؟ چرا هیچ کی به من نمیگه چی شده ؟- مامان منو آرش داشتیم با هم حرف می زدیم یه دفعه این آقاهه اومد گفت می خواد ما رو ببره کلانتری- آقا حالا این دفعه رو ببخشید - از نظر ما که اشکالی نداره خانوم . شما هم از این به بعد بیشتر مراقب دخترتون باشین . دلیل نمی شه چون پسرعموشه هر کاری خواست بکنه و هر جایی خواست باهاش بره هر چی باشه نامحرمهوای که من چقدر خندم گرفته بود اما این طوری که این حرف زد نمی دونم مامانم چه فکرایی واسه خودش کرد . خلاصه آقا پلیسه رفت . -دیدی مهسا زن عمو اومد هنوز مامان من نیومده- آخه اصلا قرار نبود مامان تو بیاد- یعنی چی ؟ نکنه ...- بله دیگه بالاخره باید موقعیت معذرت خواهی پیش میومد یا نه ؟- عجب مارمولکی هستی تو- ولی خودمونیما کلی ترسیده بودی- معلومه من به تو نگفتم میان میگیرنمون . حالا دیگه هر چی آقا آرش گفت رو باید چشم بسته قبول کنی- خوبه خوبه دیگه زیادی داری پرو میشی ها-چی دارن میگین شما دو تا ؟- بریم دیگه صدای زن عمو در اومدتو راه اصلا با هم حرف نزدیم مامانم هم همش داشت از توی آینه به ما دو تا نگاه می کرد . آرش هم سرشو انداخته بود پایین و مثلا داشت ادای بچه مثبتا رو در می آورد کاری که توش استاد بود . وقتی آرش رو رسوندیم حس کردم میخواد یه چیزی بگه اما فقط گفت خدافظ . شب تا صبح داشتم به این که آرش چی می خواسته بهم بگه فکر میکردم . صبح که شد سریع آماده شدم و رفتم در خونه ی درسا اینا .درسا داشت شاخ در می آورد که من صبح به این زودی آماده شدم . گفت منتطر وایسا تا بیام . منم تو حیاط وایساده بودم که یه دفعه آرش اومد بیرو ن-سلام مهسا خانوم سحرخیز شدی !- اولا سلام ثانیا سحرخیز بودم ثالثا دیشب چی می خواستی بهم بگی ؟- چیز خاصی نیود- دروغ نگو می دونم یه چیزی می خواستی بگی . زودباش الان درسا میاد ها- می دونی ... می خواستم ...- اه جونت در بیاد بگو دیگه ( تو دلم گفتم اینو)- مهسا آدم چه طوری میفهمه که............................................. عاشق شده ؟یه دفعه نا خودآگاه صورتم سرخ و زرد شد نمیدونستم چی بگم . اصلا انتظار همچین سوالی رو نداشتم . سرم رو انداختم پایین و زیر لب گفتم نمیدونم و سریع از خونه زدم بیرون تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه درسا رو کنارم حس کردم داشت یه چیزایی میگفت اما من فقط تکون خوردن لب هاشو می دیدم. تو مدرسه هم خودمو زدم به مریضی و اومدم خونه . یعنی آرش از حرفای دیشب من برداشت اشتباه کرده بود ؟این سوالی بود که حسابی منو درگیر خودش کرده بود . وای نمیتونستم تصورش رو بکنم خدایا یعنی آرش منو دوس داشت ؟ یه حس دو گانه تو وجودم شعله ور شده بود از یه طرف آرشو خیلی دوس داشتم از طرف دیگه فراموش کردن وحید ........ نا خود آگاه دستم رفت طرف گرنبندم . واییییییی پس یه چیزی بود که همیشه زن عمو منو با اسم عروس گلم صدا می زد و من همیشه واکنش نشون میدادم . -آخه زن عمو این پسر ناقص شما به چه درد من می خوره ؟وای کاش یکی بود که می تونستم همه ی حرفام رو بهش بزنم . چقد دلم واسه مهران تنگ شده بود . اگه اینجا بود کلی تو بغلش گریه می کردم واقعا الان به یکی مث اون نیاز داشتم کاش ازدواج نکرده بود . درسته که 15 سال از من بزرگتر بود اما بیشتر از همه منو درک می کرد و من حرفام رو به راحتی بهش می زدم .-سلام عمه-وای سلام سینا جون . قربونت برم - علیک سلام مهسا خانوم-وای مهران ببخشید ندیدمت - خیلی تو فکر بودی گمون کنم دوس پسرت باهات قهر کرده - چند بار بگم من دوس پسر ندارم می دونی که از این جلف بازی ها خوشم نمیاد . به نظر من دوس پسر یعنی بدبختی و بیچارگی واسه ی دختر- خوب سخنرانیتون تموم شد سرکار علیه بگو ببینم چته ؟ ولی غلط نکنم پای یه پسر در میونه نیست ؟- حالا جلوی بچه آبروی منو ببر خوب- دست شما درد نکنه عمه خانم ناسلامتی 5 سالمه ها -ببخشید یادم نبود آقا سینا -بابایی سینا جون برو واسه من یه لوان آب بیار-دم شما گرم بگین برم دنبال نخود سیاه دیگه . حالا که اینطور شد قهر قهر قهرم تازه میرم پیش عمو آرشم با هم بریم خوش بگذرونیماسم آرش که اومد دوباره رفتم تو فکر تازه سینا که رفت داشتم فک میکردم که چطوری شروع کنم روم نمی شد هر چی باشه مهران داداشم بود -پس قضیه مربوط به عمو آرشه ؟ مگه نه پرنسس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مهسا : نه خیر کی گفته ؟مهران : من که خر نیستم خانومی . می فهمم وقتی سینا گفت آرش رفتی تو فکر مهسا : چه ربطی داره ؟ شاید رفته باشم تو فکر یکی دیگه مهران : به به . رو تو برم . شرم و حیا هم خوب چیزیه ها مهسا : من که چیزی نگفتم ! اصلا منظور من یه دختر بود مهران : لوس نشو . میگی چی شده یا قهر کنم برم از خود عمو آرش بپرسم نمی دونم واسه چی داشتم لج بازی می کردم آخه یکی نبود بگه آخه دختره ی خنگ تا الان داشتی میگفتی کاش مهران اینجا بود حالا که خدا از آسمون فرستادش چرا نمیگی دیگه ؟ اما آخه گفتنشم سخت بود هر چی باشه مهران داداش بزرگترم بود اما باید باهاش مشورت می کردم بالاخره دلمو زدم به دریا مهسا : مهران چه جوری به یه نفر می فهمونن که دوسش دارن مهران : سعی نکن منو با این سوالات بپیچونی یه راس برو سر اصل مطلب مهسا : باشه اول صبر کن درو ببندم ................ خوب یادته که منو آرش با هم قهر بودیم .دیشب که رفته بودم کتابخونه دیدمش خلاصه ازش معذرت خواهی کردم و بهش گفتم که تو این مدت که باهام حرف نمی زده خیلی ناراحت بودم کلا از این حرفایی که توی منت کشی ها میزنن دیگه می دونی که مهران : خوب مهسا : بعد اونم اعتراف کرد که دلش واسه من تنگ شده بوده مهران : تا اینجا که اتفاق خاصی نیافتاده . ادامه بده مهسا : منم فک می کردم اتفاقی نیافتاده اما دیشب آرش می خواست یه چیزی بهم بگه اما چون مامان بود چیزی نگفت منم که فوضولی داشتم میمردم صبح زود پاشدم مثلا رفتمدنبال درسا که بریم مدرسه و چون هنوز آماده نبود منتظر وایسادم تا بیاد که یه دفعه سر و کله ی آرش پیدا شد مهران : ایول قضیه جالب شد مهسا : اگه گذاشتی من بگم هی پارازیت بندازا . یه خورده احوال پرسی کردیم بعد ازش پرسیدم که چی می خواسته بگه اونم بعد کلی من من یه دفعه پرسید آدم چه طوری می فهمه که عاشق شده ؟ منم جا خوردم فک کنم کلی رنگ عوض کردم مهران : حالا تو چرا ناراحتی ؟ اصلا خیلی اعتماد به نفس داری ها بابا از کجا معلوم منظورش به تو بوده ؟ خودشیفته!!!!!!!!!!! مهسا : بله حرف شما درسته اگه بعدش اون حرفو نمی زد مهران : چه حرفی ؟ مهسا : آرش گفت " تا حالا بهت گفته بودم که چشمات خیلی قشنگن " مهران : کی گفته ؟! چشمای من خیلی خوشگل تره مهسا : ما رو ببین اومدیم با کی حرف بزنیم مهران : می خوای با آرش حرف بزنم ؟ شاید ..... مهسا : شاید چی ؟ مهران : ببین منو .. می دونی مدرسه ی آرش ساعت چند تعطیل میشه مهسا : آره واسه چی ؟ مهران :اه چقدر سوال میکنی ؟فردا من میام دم مدرسه دنبالت از اون ور میریم دنبال آرش ببینیم بعد از مدرسه کجا میره ؟ مهسا : یعنی چی ؟ چرا نمیگی می خوای چی کار کنی ؟ یعنی تو فک میکنی اون بعد از مدرسه نمیره کتابخونه ؟ مهران :حالا فردا معلوم میشه دیگه . می خوام مطمئن بشم که اونی که باعث شده آرش از تو اون سوالو بپرسه کی بوده. تو یا یکی دیگه مهسا : باشه پس من فردا منتظرتم مهران : یه سوال بپرسم راسشو میگی ؟ مهسا : من تا حالا به تو دروغ گفتم مهران : کم نه ! تو آرشو دوس داری ؟ مهسا : آره اما به عنوان پسر عمو نه یه کلمه بیشتر نه یه کلمه کمتر مهران : باشه . رفتم تو فاز جمهوری اسلامی با این جواب دادنت مهسا : کوفت سینا : بیا عمو آرش اینم بابام واااااااااااااااااااااااا ااااااااای ترسیدم یعنی حرفای ما رو شنیده بود . اصلا اینجا چی کار میکرد ؟ اگه شنیده بود که خیلی بد میشد . یعنی شنیده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آرش : سلام مهران چطوری ؟ نمیگی ما دلمون واست تنگ میشه . حالا من هیچی این خواهرت که دلش یه ذره شده بود . واست اگه تو نباشی واسه کی درددل کنه اینو که گفت مطمئن شدم که فهمیده آخه بعدم یه نگاه معنی داری به من کرد خیلی بد شده بود بدتر از همه این بود که من منظورشو اشتباه فهمیده باشم و اونم کلی بهم خندیده باشه وای خدا خیلی خجالت کشیدم نمی خواستم دیگه بهش نگاه کنم. تو رو خدا کار دنیا رو می بینی آرشی که هر جا بود منم بودم و همیشه داشتم به قول مامانم از سر و کولش بالا پایین می رفتم حالا واسم شده بود لولو . پاشدم برم بیرون که یه دفعه آرش : کجا میری حالا ؟ داشتیم حرف می زدیما. تو دلم گفتم میخوام صد سال سیاه حرف نزنیم اما وقتی مهران گفت نرفتم و همونجا نشستم کم کم از حرفای ارش معلوم شد که من اشتباه کرده بودم و اون پشت در نبوده و اصلا حرفای ما رو نشنیده بوده . اون روز با ارش و مهران و درسا و شهره ( زن داداشم ) رفتیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت انگار نه انگار که من و درسا فرداش امتحان داریم و انگار نه انگار که آقا آرش کنکوریه خجالتم نمی کشید پسره ی پررو تازه با این درس خوندنش می خواست پزشکی تهرانم قبول بشه درسته که همه ی نمره هاش خوب بود ولی دلیل نمی شد که کنکورش رو هم خوب بده . یه روز که داشتم باهاش حرف می زدم دلم واسش سوخت بیچاره منو درسا رو نصیحت می کرد که خیلی به المپیاد دل نبندیم همه می گفتن المپیاد ریاضی قبوله ولی درست موقع مرحله ی سوم مریض شد و نتونست توی اردوهاش شرکت کنه خوب بگذریم شب که رسیدیم خونه از مهران پرسیدم مهسا : مهران فردا میای دنبالم ؟ مهران : آره گفتی ساعت چند تعطیل میشی ؟ مهسا : دو و نیم مهران : باشه پس تا فردا ساعت دو و نیم کارمون اصلا درست نبود اما بالاخره باید یه طوری می فهمیدم دیگه و راه دیگه ای جز این نداشتیم تو مدرسه که طبق معمول
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و دوم , رمانی ها - 33-رمان نرگس , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و هفتم , رمانی ها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50099

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا