تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (ادامه ی فصل اول)


مهسا : چرا
وحید : می خوام برم دستشویی
مهسا : ای خدا بگم چی کارت کنه بیا بیرون
همین که اومد بیرون یه دفعه صدای زنگ در اومد جفتمون ترسیده بودیم . وحید که رفت تو دستشویی
رفتم در رو باز کنم ....مهران بود ..... شهره و سینا هم بودند
مهسا : سلام بیاین تو
مهران : نه قربونت به مامان بگو یه لحظه بیاد دم در
مهسا : خونه نیست
مهران : تنهایی ؟
مهسا : آره
شهره : مهسا جون ... میشه سینا پیشت باشه
مهسا : باشه من مشکلی ندارم
مهران : باشه حواستو جمع کن ... خدافظ
شهره : خدافظ
مهسا : خدافظ
وای راحت شدم . خیلی ترسیده بودم
مهسا : خوب سینا جون بیا بریم تو
سینا : باشه عمه جون بریم
سینا خوابید و من رفتم به وحید گفتم که حالا می تونه بره . تا دم در همراهیش کردم
مهسا : فکر نمی کردم که فکر کردن دوباره به تو انقدر هیجان داشته باشه
وحید : وای امروز اندازه کل زندگیم هیجان داشتم
مهسا : خوب دیگه خدافظ
وحید : خدافظ
در رو باز کردم واسش . برگشت یه نگاه بهم انداخت و رفت . یه دفعه دیدم سیخ وایساده . ترسیدم اومدم بیرون
وای خدای من آرش بود .... به قول وحید پارازیت زندگی من
آرش : فک کنم بزمتون رو به هم زدم نه ؟
از طرز نگاه کردنش فوق العاده می ترسیدم خیلی بد بود . عین یه بزرگتر که می خواد یه بچه رو توبیخ کنه
اخماش از هم باز نمی شد . یه نگاه به من می کرد یه نگاه به وحید
وحید : چی داری میگی ؟
آرش : تو دیگه حرف نزن ... اینجا ایرانه و اصلا اینجور کارها این جا عادی تلقی نمیشه
مهسا : چی داری میگی واسه خودت ؟
آرش : چی شد تا چشمت به وحید جونت افتاد یادت رفت که یه دختری و باید خیلی چیز ها رو رعایت کنی
دیگه نتونستم این حرفاشو تحمل کنم خیلی داشت چرت و پرت میگفت چشماش شده بود دو تا کاسه ی خون
آرش : چیه تو فکر اینی که چجوری گندی رو که زدی پاک کنی . داداش جونت میدونه که خواهرش وقتی تنها میشه چه کثافت کاری هایی میکنه
هرچی نیرو داشتم اومد تو دستم و بعدش این صورت آرش بود که سرخ شد
مهسا : طوری زدم که یادت بمونه دیگه هیچ وقت به یه دختر اینطوری تهمت نزنی . حالم ازت به هم می خوره . برو گمشو . دیگه حتی نمی خوام ریختتو ببینم
وحید : آرش فک کنم مهسا از طرف منم حرف زد . خاک تو سر این مملکت که تو مثلا قراره دکترش بشی
خیلی حرف آرش برام سنگین بود اصلا نمی تونستم هضمش کنم
مهسا : می تونی منو قانع کنی که چرا رگ غیرتت به جوش اومد
بدون این که بهم جواب بده راهش رو کج کرد و رفت . یه دفعه داد زد
-آخه من خاک بر سر دوستت دارم


یه لحظه مونده بودم چی کار کنم . این که وحید کنارم وایساده بود واسم سخت تر بود . دلم می خواست جیغ بکشم . شاید اگه یه هفته پیش آرش این موضوع رو بهم گفته بود قضیه فرق می کرد . اما حالا ....
درست روزی که تصمیم گرفته بودم که حق وحید رو بذارم کف دستش ، درست روزی که بهش گفته بودم دوسش دارم....خدایا چرا باید منو انقدر امتحان کنی ؟ می ترسم طاقتم رو از دست بدم . می ترسم دیگه نتونم تحمل کنم . آخه این چه اوضاعی بود که داشتم .
هر دختردیگه ای اگه جای من بود آرش رو انتخاب می کرد اما من ... معیار های مهم برای بقیه رو زیاد حیاتی نمی دونستم . درسته آرش پسرعموم بود ، خوش تیپ بود ،خوشگل بود ، داشت واسه خودش دکتر میشد اما من ...
واقعا چی کار باید می کردم ... بی اختیار یاد اونروزی افتادم که رفتم ازش معذرت خواهی کردم ، همون روزی که پلیس اومد بگیرتمون ... واقعا چرا من از همون موقع نفهمیدم ... شاید پیدا شدن سارا باعث شد که من به کلی یادم بره اون دختری که آرش دوسش داشت ...کی می تونست باشه . مثل آدم هایی که نمی دونن چی میخوان و میخوان کجا برن شده بودم از یه طرف پسرعموم بود و از طرف دیگه...
نه من وحید رو دوست نداشتم ...این یه اعتراف بود که من واسه خودم کردم . تنها دلیلی که باعث شد که ازش بخوام بمونه این بود
انتقام ....
یعنی من انقدر پست بودم ؟ ... اون الان واقعا منو دوست داشت و من درست در این زمان بود که می خواستم بهش ضربه بزنم . می خواستم یه جورایی انتقام تموم اون چهارسال رو ازش بگیرم ... تازه با این کار می تونستم با یه تیر دو تا نشون بزنم اول اینکه انتقامم رو می گرفتم و دلم خنک میشد و دوم هم اینکه سرم رو با یکی گرم می کردم و هیجانی رو که بهش نیاز داشتم تو زندگیم به وجود می آوردم صدای وحید و آرش بود که من رو از فکر های خودم اورد بیرون
وحید : آرش وایسا
آرش بدون اینکه به وحید توجه کنه می رفت و داشت با خودش حرف میزد
وحید : با تو نیستم مگه ؟ وایسا . میخوام باهات حرف بزنم
یه دفعه دیدم آرش هندزفری رو از تو گوشش درآورد . یعنی تموم این مدت داشت با تلفن حرف میزد ؟
وای .................چرا همیشه می تونست اینقدر راحت منو ضایع کنه و به راحتی منو بذاره سرکار
اما خوب این دفعه حتی وحید هم رفته بود سرکار . خدای من یعنی آرش کی رو می تونست دوست داشته باشه ؟ مهم نبود . زندگی آرش واسه ی خودش مهم بود نه من .
آرش : چیه ؟ شما که حرفتون رو زدین دیگه چی می خواین بگین
وحید : دقیقا بگو از کی داری با تلفن حرف میزنی
آرش : به تو هیچ ربطی نداره
وحید : خیلی پررویی به خدا . به من و مهسا که تهمت زدی ، هنوزم زبونت درازه ؟
آرش : آخه تو خونه اینا چه غلطی می کردی ؟
وحید : به تو چه ؟ مگه من باید به تو جواب پس بدم
جفتشون داشتن داد میزدن . می ترسیدم همسایه ها بریزن بیرون و آبرومون بره
نمی دونم دیگه حرفاشونو نشنیدم ؛ یعنی خودم ترجیح دادم که نشنوم آخه اگه مهران میومد و من اونجا بودم خیلی بود میشد رفتم تو با خیال شاید بشه بگی راحت بخوابم
صبح که پا شدم برم مدرسه ، آرش رو دیدم . پای چشمش کبود شده بود . خیلی می خواستم ازش بپرسم چی شده ، اما خوب من دیروز باهاش دعوا کرده بودم . ناسلامتی باید میومد منت کشی
مامان : مهسا . امروز کی میای ؟
مهسا : امروز قراره برم کتابخونه معلوم نیست بهتون زنگ می زنم
مامان : باشه خدافظ
مهسا : خدافظ مامان
سرم رو انداختم پایین و از کنار آرش که داشت به من نگاه می کرد رد شدم . خدای من یعنی پای چشمش چی شده بود ؟ چقدر می خواستم برم ازش بپرسم ... اما من باهاش قهر بودم !
اصلا چی شد که باهاش قهر کردم ؟ آهان سر همون تهمتی بود که بهم زده بود . چقدر دلم می خواست بازم باهاش حرف بزنم اما نمیشد . خداییش این بار حق با من بود . تهمتی که اون به من زده بود فوق العاده سخت بود ، حداقل من اصلا از آرش همچین انتظاری رو نداشتم فک نمی کردم انقدر راحت واسه خودش ببره و بدوزه . حالم از پسر ها به هم می خورد از همشون
شب روی سکو های جلوی کتابخونه نشسته بودم که مامانم بیاد . نمی دونم چرا انقدر دیر کرده بود یه دفعه دیدم یکی داره بوق میزنه . وای خدای من باور کن ماشینیه به خودش گفته بود این دختره که این وقت شب این جا نشسته حتما یه چیزیش هست .با این فکر تصمیم گرفتم برم توی کتابخونه که یه دفعه دیدم داره میگه
-هوا سرده نه ؟
اون موقع بود که فهمیدم پشت ماشین کیه . خیلی سعی کردم که به خاطر بیارم که اون جمله هایی که اون موقع بین ما رد و بدل شد چی بوده ، تا اون مکالمه ای که تقریبا پارسال اتفاق افتاد رو دوباره تکرار کنم آخه اونم همچین قصدی داشت وگرنه با اون جمله شروع نمی کرد . واسه همینم وایسادم و گفتم
: باید جواب بدم ؟
آرش : نه می تونی جواب ندی
مهسا : خوب پس جواب نمیدم
آرش : بیا بالا دیگه . هر چی ادای اون موقع من رو در اوردی بسه . فهمیدم بلدی تلافی کنی . بیا سوارشو ، سرما می خوری ها
مهسا : نمی خواد مامانم خودش میاد
آرش : نه خیر مامانتون تشریف نمیارن
مهسا : آخه واسه چی ؟
آرش : به اون کله ی پوکت فشار بیار، نکنه بفهمی که امروز چه روزیه
مهسا : من چه می دونم . فقط می دونم که امروز 25 آذره
.... وای امروز تولد مهران بود .. خدای من حالا باید چی کار کنم ... خیلی بد شد که یادم رفت
آرش : بیا بالا دیگه . لوس نشو. زن عمو گفته بیام دنبالت
مهسا : ببین میام بالا . اما خواهش می کنم اشتباه برداشت نکن . من هنوزم سر قضیه ی دیروز ازدستت خیلی ناراحتم
آرش : می دونم کارم اصلا درست نبود . فک می کنم تاوانش رو هم دادم ( به کبودی پای چشمش اشاره کرد)
مهسا : تو چجوری به خودت جرئت دادی که حتی حتی حتی به اون چیزی که توی ذهنت بود فکر کنی
آرش : میشه خواهش کنم تمومش کنی . من که چند بار ازت معذرت خواستم . نکنه می خوای منم مثل تو خودمو لوس کنم و سرم رو بذارم روی شونه ات .
از این حرفش خنده ام گرفت . با اینکه یه سال بیشتر از اون ماجرا نگذشته بود اما حس می کردم که خیلی بزرگتر شدیم . یه جورایی از آرش خجالت می کشیدم دیگه مثل بچگی هام باهاش نبودم . شاید یکی از دلایلش حضور وحید بود .
مهسا : نه خیر . اون وقت اگه بیان بگیرنمون دیگه حتی نمی تونیم از مامان من هم استفاده کنیم و مجبور میشیم که با هم بریم کلانتری و در نتیجه ی این تغییرات تولد مهران به هم می ریزه
آرش : بسه دیگه . اگه معادله ی حساب دیفرانسیلتون تموم شد بریم خونه
مهسا : بریم
آرش : منو بخشیدی دیگه نه ؟
مهسا : سعی خودم رو می کنم اما قول نمی دم
آرش : ببین ، چشمای من مثل تو نیست که اگه زل بزنم تو چشمای کسی قلبش بریزه پایین . اما اینطوری با معصومیت نگاهت می کنم نکنه دلت واسم بسوزه
از حرفاش خنده ام گرفته بود . جدا از متن حرفاش ، حالت گفتنشون رو هم طوری تنظیم می کرد که واقعا بامزه بود . اما واقعا راست می گفت یه جورایی چهره اش معصوم بود .
مهسا : می تونم بپرسم پای چشمت چی شده ؟
آرش : بهتره از اون وحید نامرد بپرسی
مهسا : چرا آخه ؟
آرش : به خاطر اینکه به خاطر یه دختر اونطوری با من دعوا راه انداخت و یه بادمجون کوچولو کاشت پای چشمم
مهسا : نکنه همین که من رفتم تو، دعوا راه انداختین
آرش : مهسا تو رو خدا راستشو بگو . خودت به این نتیجه رسیدی یا یکی کمکت کرد ؟
مهسا : خیلی بی شعوری به خدا . انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیش داشتی منت کشی می کردی . ببینم نمی خوای که من باور کنم تو هیچ عکس العملی نسبت به کار وحید نشون ندادی ؟
آرش : خوب ، می خوای صبر کن خودت ببینش ، که چه اتفاقی واسش افتاده . اینجوری هیجانش هم زیاد تر میشه
تقریبا دیگه تو راه با آرش حرف نزدم وقتی رسیدیم دم در تازه فهمیدم که من واسه مهران کادو نگرفتم .
مهسا : من که واسه مهران کادو نگرفتم
آرش : خوب من که گرفتم
مهسا : دوباره رفتی تو فاز چرت و پرت ؟ آخه چه ربطی داره ؟ نمیشه بریم یه جایی من واسش یه کادو بگیرم ؟
آرش : نه خیر نمیشه و بعدشم تو منظور من رو نمی فهمی به من که نباید گیر بدی مشکل از خودته
منظورم این بود که من دو تا کادو گرفتم آخه می دونستم تو یادت نیست
مهسا : خوب یعنی من باید با سلیقه ی تو به مهران کادو بدم ؟
آرش : اولا خیلی هم دلت بخواد ثانیا چاره ی دیگه ای نداری
مهسا : خوب بده اون کادو رو
آرش : گفته باشم الان تو به من مدیون شدی باید جبران کنی
مهسا : یه بار تو زندگیت مفید بودی انقدر نمی خواد بگی . راستی آرش از اون دوستت که رفته بود تو کما چه خبر ؟ بهتره ؟
آرش : هیچی همون طوریه . خیلی سخته که هی بری ببینی دوستت خوابیده یه جا و حتی تکون هم نمی خوره . بیچاره خواهرش داره دیوونه میشه ، میگه اگه من نبودم که این اتفاق ها نمی افتاد
مهسا : بیچاره دختره . چقدر الان عذاب وجدان داره
وحید : به سلام آقا آرش حالتون چطوره ؟ چشمتون بهتره ؟
آرش : بله ما که زیر سایه ی شما خوبیم . شما چی می تونی درست و حسابی راه برین ؟ آخه خیلی سخته با دو تا پای له شده راه رفت
مهسا : چرا شما دو تا اینطوری با هم حرف می زنین ؟ راستی آرش اگه از من پرسیدن که چشمت چی شده چی باید بگم
وحید : خاک تو سرت . چرا انقدر راحت خر میشی دختر . چرا انقدر ساده ای . حتما با یه معذرت خواهی خرت کرد . درسته ؟ فقط این وسط من باید کتک می خوردم
آرش : بابا وحید من و تو خر بودیم که سر همچین تحفه ای با هم دعوا کردیم . ولی خیلی باحال بود که فکر می کردی من به مهسا گفتم دوستت دارم !
مهسا : شما دو تا اگه می خواین می تونین تا صبح با هم حرف بزنین اما من دارم میرم تو سردمه
وحید : آره تو برو . سرما میخوری یه وقت
آرش : با دختر عموی من درست حرف بزن . تو یعنی چی مهسا خانوم
مهسا : بسه بسه نمی خواد دوباره دعوا کنین به جای این حرف ها بگین به بقیه سراین قیافه هاتون چی گفتین ؟
آرش : هیچی گفتیم با یکی از بچه ها سر یه سوء تفاهم دعوامون شد
خوب بریم تو دیگه
مهسا : کاملا موافقم
وحید : یه لحظه صبر کنین
مهسا : وحید تو رو خدا سردمه بگو چی شده ؟
وحید : آرش خان اگه تو به مهسا نگفتی دوستت دارم پس به کی گفتی ؟
مهسا : راست میگه قضیه چیه ؟ نکنه سارا...................................
آرش : ول کنین بابا من سردمه .
بدون اینکه جواب من و وحید رو بده رفت تو . وحید هم یه نگاه به من کرد و گفت :
مثل اینکه طرف بدجوری اسیرش کرده
جالب اینجا بود که آرش بر خلاف هر دفعه با من مخالفت نکرد . پس بالاخره سارا قاپ آرش رو زده بود . اما بیچاره آرش وقتی عاشق شده بود که دختره سه ماه بعدش داشت می رفت کانادا . نه بابا امکان نداشت . آرش هیچ وقت قرار نبود از سارا خوشش بیاد پس اون دختره کی می تونست باشه ؟ من که نبودم ، سارا هم که نبود ، درسا هم که مطمئنا نمی تونست باشه پس ....
وحید : تو تازگی ها خیلی میری تو فکر . نمی خوای بریم تو ؟
مهسا : چرا بریم
تازه پای وحید رو درست و حسابی دیده بودم بیچاره داغون شده بود .
مهسا : وای چی کار کرد باهات که اینطوری شدی ؟
وحید : این وحشی رو نمی شناسی ؟ وقتی دید داره کم میاره ، میله رو برداشت کوبوند به ساق پای من
مهسا : وای ببخشید . همش تقصیر من بود
وحید : نه خیر .کی گفته ؟ اصلا هم تقصیر تو نبود
مهسا : می تونی بیای تو یا باید کمکت کنم ؟
وحید : نه تو نمی تونی برو به این مهدی نفهم بگو بیاد . مثلا قرار بود همش با من باشه و کمکم کنه . تا یه جا دختر می بینه دیگه دست و پاش رو گم میکنه
مهسا : وحید می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟
وحید : شما دو تا سوال بپرس خانوم
مهسا : چرا مهدی می خواد درسا رو بذاره سر کار ؟ اون که دیگه باعث نشده کسی از فوتبال دور بشه
وحید : اولا کی گفته مهدی می خواد درسا رو بذاره سر کار ؟ ثانیا تو عادت داری کارهای گذشته ی بقیه رو به روشون بیاری ؟ ( اخماش رفت تو هم(
مهسا : نه خیر من عادت ندارم . اما خواهشا با مهدی حرف بزن اگه مهدی خواسته باشه درسا رو بذاره سر کار به هیچ وجه نمی بخشمش
وحید : باشه حتما باهاش حرف می زنم اما فکر می کنم اگه تو خودت بعدش باهاش حرف بزنی هم بد نباشه
مهسا : پس من رفتم صداش کنم
وحید : برو
اولین نفری رو که دیدم درسا بود ، خیلی وقت بود که از هم دور شده بودیم . خیلی دلم می خواست برم پیشش و دوباره مثل گذشته ها با هم حرف بزنیم . فک کنم اونم همین طور بود آخه همین که منو دید دوید اومد طرفم . خیلی قیافه اش تو هم بود
مهسا : سلام درسا چت شده ؟ چرا اینجوری شدی ؟
درسا : سلام و تو کجایی دختر با ما نمی پلکی ، نمیگی دلمون واست تنگ میشه ؟
مهسا : منظورت از ما کیا هست ؟
درسا : خوب اکیپمون رو میگم دیگه
حق با درسا بود تو این مدت خیلی از بچه ها جدا افتاده بودم . آخه دیگه واسم تکراری شده بودند و جذابیتی نداشتند دنبال یکی می گشتم که منو جذب کنه ، یکی که منو بفهمه ، مشکل اینجا بود که پیدا کردن همچین آدمی خیلی سخت بود
درسا : کاش سارا هم میومد
مهسا : من که یادم نبود ، اما کاش تو دعوتش می کردی
درسا : بابا اون بیچاره حسابی در گیر یاد گرفتن زبانه
مهسا : خوب دیگه چه خبرا ؟ نگفتی چرا اینقدر به هم ریخته ای ؟
درسا : هیچی بابا . چیزی نیست
مهسا : دستت درد نکنه دیگه درسا خانوم حالا من غریبه شدم ؟
درسا : نه بابا
مهسا : میگی یا برم
درسا : خوب باشه میگم . می دونی اون موقعی که من و مهدی با هم چت می کردیم ، من بهش گفتم که آرش اگه بفهمه کله ی منو می کنه . اون هم برای اینکه به من ثابت کنه این طوری نیست قرار شد که به آرش بگه که من رو دوست داره .
مهسا : به به . چشم و دل من روشن . شما دو تا خوب آتیش می سوزوندینا
درسا : حالا گوش کن . بالاخره یه روز که آرش on شده بود بهش گفتم که الان وقتشه . اونم رفت و شروع کردن با هم چت کردن ، جالب اینجا بود که مهدی همین که شروع کرده بود یه چیزی بگه . داداشم طوری خودش رو نشون داده بود که مهدی ازش ترسیده بود اما دیگه کار از کار گذشته بود مهدی بهش گفته بود که یکی از آشنای های قدیمی رو دوست داره . وای ی ی ی ... نمی دونی چقدر فک کردم تا یه دفعه سارا اومد تو ذهنم و عکس بچگی هامون رو فرستادم واسه مهدی تا واسش بفرسته و از روی اون بگه که باید سارا رو واسش پیدا کنه .
مهسا : خاک تو سرت . این چه کاری بود که شما دو تا دیوونه کردین ؟ اگه الان آرش بفهمه که بدتره
درسا : خوب دیگه از همین می ترسم . آخه مهدی می گفت که آرش بهش مشکوک شده .
مهسا : نه بابا آرش انقدر ها هم که شما فکر می کنین حالیش نیست .
وحید : کی انقدر ها هم که شما فکر می کنین حالیش نیست ؟ غلط نکنم حرف ، حرف آرشه
مهسا : وای ببخشید تو رو به کلی یادم رفت .
وحید : غصه نخور . باید عادت کنم دیگه ، بالاخره حرف یه عمر زندگیه
خیلی از دستش حرصم گرفت ، این چه حرفی بود که جلوی درسا زد . پسره ی خنگ . یه نگاهی بهش کردم تا حساب کار دستش بیاد
درسا : سلام . حالت خوبه
وحید : بله خوبم مرسی . راستی شما ها که اینجا بودین مهدی رو ندیدین
درسا : چرا داره با آرش حرف میزنه
وحید : من اینو پیدا کنم . حسابش رو می رسم
درسا : چرا آخه خیلی گناه داره که . بیچاره خیلی بچه خوبیه . خیلی هم به فکرته
خدای من . ... چرا دور و بر من از آدم های خنگ پر شده بود . سوتی پشت سوتی
وحید : نه بابا . دیگه چی می دونی از این داداش دیوونه ی من ، درسا خانوم ؟
درسا : هیچی بابا همین طوری گفتم
وحید قبل از اینکه بره یه نگاه پر معنی بهم انداخت . خیلی چیز ها تو این نگاه بود . دوست داشتن ، شرمندگی ، افتخار ، نگرانی ..... اما اون موقع اونطور که باید و شاید معنی اون نگاه رو نفهمیدم
اونشب خیلی خوش گذشت ، مهران اصلا باورش نمیشد که واسش تولد گرفته باشیم . کادوی من که بهتره بگم کادوی آرش ، یه ساعت فوق العاده شیک بود که مهران خیلی ازش خوشش اومده بود . شاید تو همه ی کادو ها این یکی چشمش رو حسابی گرفته بود . واقعا اگه آرش نبود آبروی من جلو مهران می رفت و این خیلی بد بود .
از فردای اون روز من و درسا دوباره با هم جیک شده بودیم . کلی خوش می گذروندیم باهم . یه بار که تو جمع بچه ها نشسته بودیم بحث شروع شد . هر کسی در مورد اینکه پسری که دوست داره چه شکلیه ، حرف میزد . خلاصه نوبت رسید به من ... اصلا نمی دونستم چی باید بگم . همه از ملاقات های بیرونشون با هم می گفتن ، از با هم بودن هاشون ، از حرف های عاشقانه ای که به هم می زدن ، از اس ام اس بازی هاشون و....
اما من هیچ کدوم از این ها رو تو زندگیم نداشتم شاید به وحید گفته بودم دوسش دارم و اون هم منو دوست داشت اما هیچ وقت تا حالا نخواسته بود واسم مشکلی پیش بیاد . اصلا یه بار هم به من دست نزده بود چه برسه به کارهای دیگه ای که دوستام تعریف می کردن . تصمیم گرفتم که نظر بچه ها رو هم دخالت بدم
مهسا : حالا نکنه کسی یه پسر رو دوست داره اما از این کارها خوشش نمیاد
هستی : خودت که مهم نیستی پسره باید بخواد ازت که امکان نداره نخواد
مهسا : اگه پسره تا حالا همچین چیزی ازم نخواسته باشه چی ؟
درسا : ببینم تو از کی تا حالا دوست پسر دار شدی که ما نمی دونستیم
هستی : ببین مهسا خانوم ، من تو زندگیم با پسرای زیادی دوست بودم اما اینی که تو میگی نوبره به خدا .
شیوا : اصلا پسر نیست یارو . فرشته است
ساناز : حالا بگو ببینم چند سالش هست
مهسا : دو سال از من بزرگتره
ساناز : میگم می خوای شمارشو بده ما هم داشته باشیم
درسا : مهسا تو کی رو میگی ؟
صدای زنگ خونه حرفهامون رو نا تموم گذاشت . حرف هایی که باعث شد بیشتر از کار خودم خوشم بیاد . من یکی از پسرهای مثبت و خوب یا به قول بچه ها فرشته رو گذاشته بودم سر کار . وقتی اومدیم دم در مدرسه دیدیم آرش وایساده .
درسا : چی شده به نظرت ؟
مهسا : نمی دونم
شیوا : عزیزم این همون فرشته ایه که می گفتی ؟
هستی : برین سلام ما رو هم برسونین
مهسا : نه بابا این داداش درساست
ساناز : میگم درسا جون می خوای سر راه ما رو هم برسونین
مهسا : نه خیر لازم نکرده
ساناز : تو چرا غیرتی میشی ؟
با هزار تا بدبختی از دست اینا خلاص شدیم .
آرش : وایسادین اونجا منو نگاه می کنین ؟ خوب چرا سوار نمی شین ؟
مهسا : لازم نیست داد بزنی . اصلا ما خودمون میریم
آرش : گفتم بشینین تو ماشین
نمی دونم چش شده بود . خیلی اخلاقش بد بود . تا حالا آرش رو انقدر جدی ندیده بودم .واسه همینم ترجیح دادم که سر به سرش نذارم رفتیم آروم و بی صدا سوار ماشین شدیم . بالاخره بعد از 5 دقیقه تصمیم گرفت حرف بزنه
آرش : اَه اَه اَه این مدرسه است که شما دارین
مهسا : مگه چشه ؟
آرش : بیا نگاه کن ببین چشه
حدود 10 تا برگه شماره دستش بود . نمی خواستم جلوش کم بیارم اما واقعا نمی دونستم چی باید بگم
درسا : میشه بگی داریم کجا میریم ؟
آرش : بیمارستان
مهسا : واسه چی ؟
آرش :خواهر اون دوستم که یادته ؟ همون که تو کما بود
مهسا : آره چی شده ؟
آرش : هیچی دو هفته هست که نرفته مدرسه . از فردا هم امتحاناشون شروع میشه . هم سن شماهاست آوردمتون که هم بهش دل داری بدین هم درسها رو واسش توضیح بدین
درسا : میشه به منم بگین چی شده ؟
مهسا : من خودم واست میگم بعدا . می ترسم اگه بازم سوال بپرسی اون وقت ما بریم جای دوست خان داداشت رو تخت بیمارستان بخوابیم .
این حرف من بالاخره آرش رو به خنده آورد اما معلوم بود خیلی اعصابش خورده . وقتی رسیدیم آرش کلی بهمون سفارش کرد .


مهسا : سلام
درسا : سلام
دختره ی بیچاره از قیافه اش هیچی نمونده بود . از بس که گریه کرده بود . وقتی آرش پشت سر ما اومد تو دختره خودش رو جمع و جور کرد و یه جوری به ما اشاره کرد
آرش سرش رو انداخت پایین و یه خورده سرخ شد و گفت :
سلام محبوبه خانوم
من و درسا اصلا نمی تونستیم این حرکت آرش رو هضم کنیم فوق العاده سخت بود . آره این همون دختری بود که آرش دوسش داشت اما مطمئنا باید علت این دوست داشتن رو تو اخلاق دختره پیدا می کردم آخه آرش آدمی نبود که کشته مرده ی قیافه ی کسی بشه .
آرش : ببخشید اما فکر کنم اگه من برم بیرون بهتره
مهسا : آره مرسی
شروع کردیم با محبوبه حرف زدن اما اون نای حرف زدن نداشت به قول خودش از زندگی سیر شده بود اما مدل حرف زدنش نشون میداد که دختر فهمیده ایه . تو همون نگاه اول ازش خوشم اومد و هر چی بیشتر باهاش حرف می زدم بیشتر به خوب بودنش پی می بردم .
آرش واقعا حق داشت عاشق همچین دختری بشه . اما محبوبه مطمئنا از آرش خوشش نم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها - 96-رمان تاوان بوسه های تو - Blogfa , خلاصه رمان های موجود در نودوهشتیا - نودهشتیا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50098

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا