تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (ادامه ی فصل دوم)



مهسا : اما وحید تو واسه من مثل مهرانی ... همون طور دوستت دارم
وحید : اما من مهران نیستم مهسا ... من وحیدم . رابطه ی من و تو مثل رابطه ی مهران با تو نیست ، همون طور که مهران بین تو و شهره فرق میذارهمهسا : ببین من حرف هات رو قبول دارم وحید ... اما می خوام ببینم چرا این حرف رو زدی ؟؟؟وحید : عکس العمل دیشب تو از ذهن من پاک نمیشه مهسا ... از دیشب به این فکر افتادم که شاید تو راضی نبودی و ....مهسا : می دونم نباید می پریدم وسط حرفت اما دیگه نمی خوام ادامه بدی ... تو از من چه انتظاری داری وحید ؟ از یه دختر 17 ساله چه انتظاری داری ؟ وحید من تو رو دوست دارم اما خوب زمان می خوام ... زمان می خوام که بشیم مثل بقیه ی نامزد ها ... تو وقتی یه دفعه منو بغل می کنی میخوای من چی کار کنم ؟؟؟ خودت هم خوب می دونی که من دختری نبودم که با n تا پسر دوست باشم و از این جور کارها بلد باشم ... اون وقت تو از عکس العمل من دلگیر میشی و حرف های بیخود میزنی ؟ واقعا که وحید خان ... ازت همچین انتظاری رو نداشتم خواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت و گفت : کجا میری ... خوب ببخشید من اشتباه کردم ... می دونم که خیلی تند رفتم اما خوب نمی دونم این حس لعنتی که تو وجودمه چیه ... نمی خوام از دستت بدم مهسا اینو بفهم باشه ؟؟؟مهسا : سعی خودم رو می کنم وحید ... حالا هم دست منو ول کن برم تا دوباره پلیس نیومدهوحید : این دفعه دیگه اگه بگم نامزدمه ناراحت نمی شی که ؟مهسا : خوب این دفعه غیر از این بگی نارحت میشم ... قربون دااش وحید .ما رفتیموحید : چاکرتیم آبجی مهسا×××××××توی کتابخونه یه کلمه هم نتونستم بخونم ... خیلی وحشتناکه وقتی یه کتاب رو تا ته بخونی و آخرش بفهمی که حتی یه کلمه اش رو هم نفهمیدی ... اون روز من این اتفاق رو خیلی تجربه کردم ... همش تقصیر این وحید بی شعور بود ... چرا بهش دروغ گفته بودم ؟؟؟ چرا داشتم اذیتش می کردم ؟؟؟ چرا بهش نگفتم که اون صدا بهش دروغ نمیگه ... اما من کس دیگه ای رو هم دوست نداشتم نمی دونم شاید هم دوست داشتم خودم نمی دونستم . هر چه بیشتر از رابطه ی من و وحید می گذشت به حرف های درسا می رسیدم ... من اگه الان با وحید نبودم حداقل با خیال راحت درسم رو می خوندم ؟؟؟ خیلی خیلی به خودم لعنت می فرستادم ... من واقعا دیگه تمرکز حواس نداشتم ... همش تقصیر مینا بود .. چرا من رو تو این هچل انداخت ؟؟؟باید باهاش حرف می زدم .. حداقل باید بهش می گفتم که چقدر از دستش دلخورم ... اما چرا داشتم اون بیچاره رو مقصر می کردم ؟؟؟ من که می دونستم مقصر اصلی خودمم .. اگه من قرار بود به حرف بقیه تصمیم بگیرم روز آخر به حرف درسا گوش می کردم ... اما خوب انداختن عواقب كارم به گردن بقيه باعث آرامشم ميشد مهسا : سلام مینا : سلام دختر گلمهسا : چه سلامی چه علیکی ؟؟؟مینا : تو معلومه چته ؟ چرا این طوری حرف میزنی ؟مهسا : دارم از آشی که برام پختی تشکر می کنممینا : مثل اینکه تو حالت خوب نیست ... چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ با وحید دعوات شده ؟؟؟مهسا : نه بابا اون بیچاره که می ترسه با من دعوا کنه من با شخص جنابعالی دعوا دارممینا : تو رو خدا درست حرف بزن تا منم بفهمم چی شدهمهسا : می خوام باهات حرف بزنم ... امروز میای کتابخونه ؟مینا : آره میام ... اگه نیام دیوونه میشمبعد از خدافظی با مینا فقط داشتم به این فکر می کردم که باهاش دعوا کنم ازش بپرسم چرا این کار رو با من کرد ؟ واقعا نمی فهمید یا منو گذاشته بود سر کاراما از همه ی این حرف ها گذشته دلم خیلی واسش تنگ شده بود ... شاید یه جورایی دنبال بهونه می گشتم که ببینمش . خدا رو شکر اون بهونه رو هم پیدا کرده بودم .. چرا من این طوری شده بودم ؟؟؟ شاید اگه وحید رو نمی دیدم اینقدر دلتنگش نمی شدم ... کل شب با اینکه خیلی خوشحال بودم که فردا قراره مینا رو ببینم اما داشتم جمله هایی رو که می خواستم بهش بگم توی ذهنم می چیدم . مطمئن بودم که می خواستم یه دعوای درست وحسابی راه بندازم و با همین فکر خوابیدم .وحید : تنبل خانوم پاشو ... ساعت 8 صبحهمهسا : مامان تو رو خدا ول کن می خوام بخوابموحید : مامان چیه ؟ باور کن تو عمرم تا حالا کسی بهم نگفته بود مامان که اونم الان تو گفتیمهسا : وای........ تو این جا چی کار می کنی ؟وحید : بابا حیوون وحشی که نیستم می ترسی ... وحیدممهسا : از کجا معلوم نباشی .......آخ ... چرا می زنی خوب ؟ باشه اصلا حیوون اهلی خوبه ؟؟؟ .... چرا این طوری نگاه می کنی ؟ خوب نیست ؟ خوب حیوون بدون صفت خوبه ؟؟؟ .... بازم خوب نیست ؟؟؟ ... خوب چی بگم دیگه ؟؟؟؟؟...............................آهان فهمیدم آرش حیوون وحشیه خوبه ؟؟؟وحید : با این که خیلی غیر اخلاقیه باید اعتراف کنم که ....... این یکی رو خوب اومدی ... حالا هم پا شو آماده شو بریممهسا : کجا ؟؟؟وحید : مگه نمیای کتابخونه ؟مهسا : خوب صبر کن من هنوز صبحونه هم نخوردموحید : باشه بخور بریم ××××××آرش : به به لیلی و مجنون کجا شال و کلاه کردین دارین میرین ؟مهسا : یادم نمیاد قرار بوده باشه که هر جا میریم به جنابتون آمار بدیمآرش : خوب پس از این به بعد یادت باشهوحید : اگه فوضولیت کم فروغ میشه میگم داریم میریم کتابخونهآرش : خوب به سلامتی ... داری میری درس بخونی کوچولو ؟مهسا : خودتو مسخره کن بچه پررو ... ببین اگه اونم مث تو ایران بود سه سال دیگه مدرکش رو می گرفتآرش : خب مهم اینه که ایشون ایران نبودن و من زودتر مدرکم رو می گیرموحید : ببخشید ولی مثل اینکه یادت رفته تا تو موهات هم رنگ دندونات نشه نمی تونی برای این جامعه مفید باشیآرش : منظور ؟؟؟مهسا : کاملا مشخصه ... وحید 4 سال دیگه مدرکش رو می گیره اما تو تا 6 سال دیگه هم رنگ مدرک رو نمی بینی آرش : وای چه جالب تا حالا بهش فکر نکرده بودم .. اما خوب عوضش من میشم دکتر این مملکتوحید : اون مدرکت رو بذار در کوزه آبش رو بخور ... چیزی که زیاده پزشک عمومی مهسا : تو رو خدا بیا بریم وحید ... اون بیچاره منتظره وحید و آرش همزمان گفتن : کدوم بیچارهمهسا : مینا دیگهوحید : آخه چرا میگی عزیز من ... الان آرش هم یه دفعه تصمیم می گیره با ما بیاد کتابخونه ... تازه هیچ ربطی هم به این نداره که مینا خانوووووووووووم .................. اون جاستآرش : نه خیر ... اگه بخوام بیام هم خودم می تونم بیام ... ولی خوب امروز امتحان دارممهسا : خوب خدا رو شکر×××××××مینا : سلام تو معلومه کجایی ؟ یه نگاه به ساعتت کردی ؟؟؟با دیدنش تموم چیز هایی رو که می خواستم بهش بگم یادم رفت ... اصلا یادم هم نبود که سر چه موضوعی می خواستم باهاش بحث کنم ... دوست داشتم فقط حرف بزنیم ... خدایا من چرا این جوری شده بودم ؟؟؟؟ هر چی خواستم خودم رو گول بزنم که این همون حس دوست داشتن معمولیه همون طوری که من درسا رو دوست دارم ... اما اون طوری نبود . نمی دونم اما مطمئنم که یه حس نو بود حسی که اولین بار بود تجربه اش می کردم .. خدایا مگه مینا هم جنس و صمیمی ترین دوست من نبود ؟ پس این حس ... نمی دونم .... واقعا نمی دونم چی بود ..تا شب داشتم به اون حسی که جدیدا به مینا پیدا کرده بودم فکر می کردم ، حرف هیچ کس رو نمی فهمیدم ... وقتی تو راه برگشت وحید باهام حرف می زد حتی یک کلمه اش رو هم نفهمیدم و اون بیچاره هم خیلی دلخور شد ... وقتی مینا بهم زنگ زد و گفت که فردا هم میاد کتابخونه خیلی خیلی خوشحال شدم باز قرار بود فردا ببینمش اما خوب مطمئن بودم که من برای اون همون طوری بودم که خیلی های دیگه بودن یکیش همین درسای خودمون ... اما اون برای من خیلی با بقیه فرق داشت ... تک تک حرف هاش تو ذهنم می موند ... هر روز منتظر بودم تا فردا بشه و برم پیشش هر روز می خواستم ببینمش ... تو این مدت وحید خیلی می خواست ببینه چی شده اما من داغون تر از اون چیزی بودم که خواسته باشم به وحید جواب بدم ... با این که خیلی مینا رو دوست داشتم و می دونستم تنها کسی که می تونه کمکم کنه تا از شر این حس خلاص بشم خودشه اما جرئت اینکه برم و باهاش حرف بزنم رو نداشتم ... می ترسیدم .. از اینکه با شنیدن این حرف باهام بد بشه ... یا شاید دیگه نتونم ببینمش و یا شایدم رابطه ی دوستانه مون فقط به خاطر ترحم اون نسبت به من پاربرجا بمونه ... واسه همین با خودم تصمیم گرفتم هیچ وقت درباره ی این موضوع باهاش حرفی نزنم ... همیشه وقتی حالم خوب نبود با مهران حرف می زدم اما این دفعه ... مطمئن بودم که مهران نمی تونست کمکم کنه ... وقتی توی جمعی بچه ها با آوردن اسم مینا آرش رو مسخره می کردن اخمام میرفت تو هم ... همه فهمیده بودن که یه اتفاقی افتاده اما هیچ کدومشون نمی دونستن چی شده ... همه حدس میزدن که من با مینا قهر کردم ... یه روز که مهران اینا خونه ی ما بودن .. صدای زنگ تلفن بلند شد .. مهران رفت گوشی رو برداشت اما خوب منم رسیده بودم و همزمان گوشی رو برداشتیم ... وحید پشت خط بود اما نه مهران و نه وحید هیچ کدوم نفهمیدند که من هم گوشی رو برداشتم اول نمی خواستم به مکالمه اشون گوش کنم چون فکر می کردم که وحید تو خونه ی ما با هیچ کس غیر از من کار نمی تونه داشته باشه اما ... مثل اینکه این دفعه اشتباه کرده بودم :مهران : به سلام آقا فرهادوحید : حالت خوبه ؟؟؟ من وحیدم مهران : من خوب می دونم کی هستی ... حالا حتما زنگ زدی اینجا با شیرین کار داریوحید که تازه متوجه حرف مهران شده بود خندید و گفت : نه خیر ایندفعه اتفاقا با برادر شیرین کار دارممهران : چه جالب تو چت شده ؟؟ حالت خوب نیست ؟ با من چی کار داری ؟ وحید : حالم خوبه اما فکر کنم شیرین حالش خوب نیستیه دفعه لحن مهران تغییر کرد و جدی شد : چرا چیزی شده ؟وحید : نه یعنی هنوز که نه .... اما ...مهران : اما چی ؟ دعواتون شده ؟وحید : نه بابا مگه ما چقدر همدیگه رو می بینیم که دعوامون هم بشهمهران : پس چی شده ؟ درست حرف بزن خواهشا و طفره نرووحید : هیچی نمی دونم یه مدته اصلا اون مهسای قبلی نیست ... وقتی باهاش حرف می زنم حواسش یه جای دیگه است ... دیگه کاری به کار آرش نداره ... اصلا بهش جواب نمیده باورت میشه ؟ هر چی خواستم باهاش حرف بزنم و ببینم چی شده ، فایده نداشت ، به خاطر همینه که به تو گفتممهران : ممنون وحید که گفتی من همین الان میرم باهاش حرف میزنمگوشی رو آروم گذاشتم و دیگه بقیه ی حرف هاشون رو نشنیدم .توی اتاقم بودم که مهران در زد : اجازه هست بیام تو ؟مهسا : بفرمایین ...مهران : سلام ... چی شده مودب شدی ؟ بفرمایین ؟مهسا : چیزی شده مهران ؟مهران : مثل اینکه حق با وحید بودمهسا : چه حقی ؟ چی شده ؟مهران : هیچ چیزی نشده ... تو باید بگی چی شده که این طوری شدی ؟مهسا : چه طوری شدم ؟ مهران :کم حرف .. گوشه گیر ... فراری از جمع و مهم تر از همه اینکه دیگه جواب متلک هایی که آرش می پرونه رو نمیدیمهسا : یعنی اینقدر عجیبه اگه من کم حرف بزنم و به قول تو جواب متلک های آرش رو ندم ؟؟؟مهران : آره به خدا عجیب تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی ... مهسا راستش رو بگو پای یکی غیر از وحید در میونه ؟مهسا : نه این چه حرفیه که می زنی ؟مهران : پس اگه این طوری نیست بگو چی شدهمهسا : هیچ اتفاقی نیافتادهمهران : ببین خواهر من سر من رو که نمی تونی شیره بمالی ... پس سعی نکن منو مثل بقیه بپیچونیمهسا : باشه راستش رو میگم به شرط اینکه منو مسخره نکنیمهران : من کی تا حالا تو رو به خاطر مشکلاتت مسخره کردم ؟مهسا : هیچ وقت ... می دونی مهران تو درست حدس زدی پای یکی غیر از وحید در میونهبا گفتن این حرف من مهران از کوره در رفت ، اون قدر قیافه اش وحشتناک شده بود که ترسیدم ادامه ی حرفم رو بزنممهسا : مهران با این قیافه ی تو من دیگه نمی تونم حرف بزنممهران : آخه دختره ی .... این چه کاری بود کردی ؟ مگه تو نبودی که می گفتی وحید رو دوست داری ؟؟؟ مگه تو باهاش قرار نمیذاشتی ؟ بدون این که من بفهمم ؟ مگه تو نمی گفتی 4 سال تمام منتظرش بودی ؟ حالا چی شده که این طوری شدی ؟؟؟مهسا : هیچی ... به خدا قضیه اون طوری که تو فکر می کنی نیست ... اون کسی که من دارم راجع بهش حرف میزنم یه دخترهمهران : چی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!مهسا : می دونم خیلی عجیبه ... اما به خدا مهران من خیلی دوسش دارم ... خیلی بیشتر از اینکه همه ی شماها فکرش رو بکنین ... باورم نمیشه این منم که همچین حسی دارم .... اما خوب چند وقتیه که این طوری شدممهران : حالا اون دختر کی هست ؟ من می شناسمش ؟مهسا : آره می شناسیش .... همون میناستمهران : من واقعا نمی دونم چی باید بگم بهت مهسا ... آخه چرا ... چه طوری امکان داره یه دختر اونم به سن و سال تو عاشق یه دختر دیگه بشه ؟ اونم صمیمی ترین دوستش .... من یکی که واقعا هنگ کردممهسا : حالا دیدی چرا تا حالا بهتون هیچی نگفتم ... چون می دونستم که هیچ کی نمی فهمه من چی میگممهران : خوب چرا با خود مینا حرف نمی زنی ؟ فکر نمی کنی بهتر باشه بدونه که چه حسی نسبت بهش داری ؟مهسا : می ترسم مهران ... از اینکه ول کنه و بره می ترسم .. از اینکه دیگه نخواد من دوستش باشم می ترسم من ترجیح میدم واسه خودم دوسش داشته باشم تا ...مهران : تا چی مهسا ؟ آخه خواهر من خودتم میدونی که این حسی که داری یه چیز کاملا بیخوده ... خودتم میدونی که هیچ کس واسه این حس تو ارزش قائل نیست از همه ی این ها گذشته تو الان نامزد داری و این یعنی که باید یکی دیگه رو دوست داشته باشیمهسا : به خدا خودمم میخوام که از این حس خلاص بشم اما نمی تونم دست خودم نیست به خدامهران : به خاطر همینه که میگم با مینا حرف بزن ... بهش بگو چه حسی داره ... شاید اون بتونه کمکت کنهمهسا : تو مطمئنی که باید با مینا حرف بزنممهران : این بهترین و تنها راهیه که به نظرم میرسه ××××××وحید : مهسا تو مطمئنی که حالت خوبه ؟مهسا : آره بابا چقدر سوال می کنی ؟ برو دیگه منم باید برم خدافظوحید : باشه پس ساعت 2 بیا بیرون که بریم خونه ... باشهمینا : سلام ... چته چرا رنگ به رو نداری ؟مهسا : مینا می تونی یه لحظه بیای بیرون می خوام باهات حرف بزنم ...مینا : تو داری منو می ترسونی ... سریع بگو چی شده ؟؟؟بعد از اینکه تموم ماجرا رو براش تعریف کردم ... از همون دو ماه پیش که این حس رو پیدا کرده بودم تا الان ، هیچی نگفت فقط نگاهم کرد بعد از یه مدت طولانی که به همدیگه نگاه کردیم گفت : مهسا تو حالا از من چی میخوایمهسا : ازت میخوام که کمکم کنی مینا : تو خیلی منو شوکه کردی . نمی دونم چی بگم ... مهسا تو باید عاشق وحید بشی می فهمی ؟ این بهترین راهه به خدا اون وقت کس دیگه ای به جز من هست که بهش فکر کنی .×××××××دو هفته از اون روزی که با مینا حرف زده بودم می گذشت ... توی این مدت مینا یه بار هم بهم زنگ نزده بود اما اون روز وقتی اسمش روی صفحه ی موبایلم ظاهر شد ، قلبم وایساد ... نمی دونم از خوشحالی بود یا از تعجبمهسا : سلام ... تو نباید یه زنگ به من بزنی ؟مینا : سلام ... مهسا نمی خوام خیلی حرف بزنم خواهش می کنم به حرفم گوش کن ... من دیگه نه می خوام ببینمت نه می خوام صدات رو بشنوم ... خواهش می کنم دیگه به من زنگ نزن ...به درسا خیلی خیلی سلام برسون و بگو خیلی دوسش دارم .... از پسر عموت هم تشکر کن به خاطر همه ی این زحمت هایی که تو این مدت واسه مون کشیده ... اما خوب من نمی خوام تا یه مدت هیچ کدوم از اعضای خانواده ی شما رو ببینم ... خدافظ شاید برای همیشهتموم کلماتش توی گوشم زنگ میزد ... همون طور که راحت وارد خانواده ی ما شده بود راحت هم رفت ... باید به آرش می گفتم ... بیشتر از هر کسی می دونستم چه حسی پیدا می کنه ... من و آرش به گفته ی همه خیلی شبیه هم بودیم وهردو تا مون هم زمان کسی رو که دوسش داشتیم از دست داده بودیم ...مهسا : سلام خوبی ؟آرش : سلام ... چی شده یادی از ما کردی ؟ نکنه کاری داری زنگ زدی ؟مهسا : آرش حوصله چرت و پرت های تو رو ندارمآرش : یعنی چی ؟ هیچ معلومه تو چت شده ؟ داری حالم رو بهم میزنی دیگه ؟ من یادم نمیاد تو هیچ وقت این طوری بوده باشی ... به خدا حوصله ام سر رفته ... کل کل کردن با هیچ کی مث تو حال نمیده ... میشه بگي چه مرگت شده ؟ شاید کمکت کردم ... خودت نمی دونی اذیت کردنت چقدر فاز میده ... دو ماه بیکار بودیم که اونم با اخلاق گندت زهرمون کردی ... بیچاره وحید چه گناهی کرده که شده نامزد تو ... به خدا اگه هر دختر دیگه ای جای تو بود قدر این بیچاره رو می دونست اما تو ... مهسا یه خورده به خودت بیا ... نمی خوای بگی چی شده نگو اما خواهشا همون مهسای همیشگی باش ... باشه ؟ مهسا : هیچ وقت فکر نمی کردم حرفای تو انقدر روی من تاثیر داشته باشه ... به خدا حق با توه ... من تو این مدت خیلی بد بودم قول میدم بشم همون مهسای همیشگی اما نه انقدر زود یه مدت زمان می خوامآرش : حالا زنگ زده بودی چی بهم بگی ؟با این حرف آرش دوباره یاد مینا افتادم ... اگه حضوری قضیه رو بهش می گفتم خیلی بهتر بود مهسا : هیچی می خواستم ببینم امروز بعد از ظهر می تونی بیای بریم بیرون ؟ خودمون 5 تاآرش : نمی خوای به مینا هم بگی بیاد ؟مهسا : نه خیر لازم نکرده ... دوباره پررو نشوآرش : باشه حالا چرا عصبانی میشی ؟ به بقیه گفتی؟مهسا : نه تو اولین نفری .. تو به درسا بگو منم به وحید و مهدی میگمآرش : باشه پس فعلا ...نمی دونستم چه جوری باید بهشون می گفتم ... اگه دلیل مینا رو می پرسیدن چی می گفتم ؟ هیچی نمی تونستم بگم ... فهمیدم باید می گفتم که مینا از آرش خوشش نمیومده واسه همینم تصمیم گرفته که با ما هم دیگه کاری نداشته باشه البته باید این رو به عنوان حدس خودم عنوان می کردم نباید انقدر صریح دل آرش رو می شکوندم اما خوب زیادم بیراه نمی گفتم مینا خودش به من گفت که هیچ احساسی نسبت به آرش نداره ... مهسا : سلاموحید : سلام خوبی ؟مهسا : خیلی تعجب کردی بهت زنگ زدم ؟؟؟وحید: راستشو بخوای آره ...مهسا : انقدر عجیبه که من بهت زنگ بزنم وحید : خوب ........ میدونی بستگی داره واسه چی زنگ زده باشیصدام رو لوس کردم و گفتم : اگه زنگ زده باشم که ازت بخوام که با بچه ها شام بریم بیرون ....وحید : اون وقت دیگه خیلی خیلی تعجب می کنممهسا : حالا جدی میای بریم بیرون ؟وحید : من که از خدامه با خانومم برم بیرون ولی ... پیشنهادش از کی بوده و کیا میان ؟مهسا : خوب پیشنهادش از من بوده و خودمون 5 تاییموحید : جون وحید بگو چی شده ؟مهسا : هیچی به خدا ... یه چیزی هست که باید به همتون بگموحید : باشه ... من که میام ... مهدی هم که میدونی از خداشه ول باشه و نره درس بخونهمهسا : حالا نمی خواد پشت سر برادرشوهر من این طوری حرف بزنی وحید : چشم هر چی شما بگینمهسا : خوب دیگه کاری نداری ؟وحید : نه دیگه خدافظ ... مهسامهسا : چیه ؟ وحید : خیلی خوشحالم کردیمهسا : حالا دیگه .... خدافظاون شب خیلی خوش گذشت دلم نمیومد خرابش کنم ... از خودم تعجب کرده بودم که با رفتن مینا انقدر می تونستم خوشحال باشم ... مگه غیر از این بود که من دوسش داشتم پس چرا این طوری شده بود ؟؟؟ شاید چون فکر می کردم دیگه راحت می تونم فراموشش کنم... شایدم به خاطر حرف هایی بود که آرش بهم زده بود .......وحید : مهسا فکر کنم قرار بود تو یه چیزی بهمون بگی ...مهسا : آره .. ممنون که یادم آوردی ... نمی دونم چه جوری باید بگم ... خیلی سخته مخصوصا برای یه نفر که این جا نشستهآرش : برای کی ؟مهسا : بذار حرفم رو بزنممینا خانوم ... مینا .... مينا جون یا هر چیزدیگه ، دیگه نمی خواد با هیچ کدوم از اعضای خانواده ی ما کوچکترین ارتباطی داشته باشه ... از من خواست که به همتون سلام برسونم و ازتون خواهش کنم که فراموشش کنینناخودآگاه همه به آرش نگاه کردیم آرش : چیه ؟ چرا همتون منو نگاه میکنین ؟ می خواین بهم بخندین ؟ هر کاری که دلتون میخواد بکنین اما من با همه ی شما فرق دارم من دوست محمدم می تونم برم خونه شون و ببینمشوحید : آرش چرا منطقی به قصیه نگاه نمی کنی ؟ دلیلی نداره به مهسا زنگ بزنه بگه نمی خوام هیچ کدوم از اعضای خانواده اش رو ببینه می دونم سخته اما غیر مستقیم گفته دیگه آرش رو نمی خوام ببینممهدی : آقا آرشنگاهی که اون لحظه وحید به مهدی کرد خیلی وحشتناک بود همچین اخماش تو هم گره خورده بود که منم ازش می ترسیدم ... اما خوب خداییش خیلی جذبه اش می رفتم بالا ... وحید : می دونم خیلی سخته آرش ، اما باید باهاش کنار بیاد آرش : اما وحید اون حتی نمی دونست که من دوسش دارموحید : دیگه تموم شده آرش ... خواهش می کنم این رو بفهم ... همه ی ما درکت می کنیم آرش اما باید سعی کنی کم کم فراموشش کنیآرش : با این که خیلی سخته ... سعی خودم رو می کنممهسا : منو ببخش آرش نمی خواستم همچین خبری رو بهت بدم آرش : تو چرا معذرت خواهی می کنی ؟ تو این ماجرا هیچ کس مقصر نیست . شرمنده بچه ها من دارم میرم خونه .درسا : منم باهات میام ... درسا : مهسا یه لحطه میای ؟؟؟مهسا : چیه درسا چی شده ؟ درسا : چرا راستش رو نگفتی ؟ چرا نگفتی مینا چرا رفت ؟ چرا به آرش نگفتی که مینا وحید رو دوست داشت ؟مهسا : چی ؟؟؟؟؟درسا : می دونم ... اما الان که رفته میگم ... مینا وحید رو دوست داشت .. می دونم که تو هم اینو می دونستیمهسا : اگه واقعا راستش رو می گفتم خیلی فرق می کرد ؟؟؟درسا : نه حق با توه هیچ فرقی نمی کردمهسا : خوب پس دیگه نمک رو زخم من نپاش . همین طور از رفتنش ناراحتمچه دنیايی بود ... من مینا رو دوست داشتم ... مینا وحید رو ..... وحید منو مینا در هر صورت برای اینکه من تو زندگیم آرامش داشته باشم رفته بود ... چه برای دوست داشتن وحید و یا شاید برای اینکه من اونو دوست داشتموحید : من واسه آرش نگرانم ... نباید میذاشتیم بشینه پشت فرمونمهسا : می خوای بریم ... شاید بتونیم پیداش کنیممهدی : خوب پاشین بریم دیگهوقتی از رستوران اومدیم بیرون ساعت 9 بود اما ما ساعت 1 تو خیابون علاف بودیم ... از بس که شلوغ بود و وحشتناک تو ترافیک گیر کردیم اما آرش و درسا زود رسیده بودن ... واسه همینم خیالمون راحت شدوقتی رسیدیم خونه یادم اومد که کلید برنداشتم ... مامان و بابا هم مطمئنا خواب بودن اما من نمی دونستم چی کار کنم ...وحید : چرا نمیری خونه مهسا ؟مهسا : کلید ندارممهدی : خوب برو دستت رو بذار رو زنگ انقدر فشار بده که باز کنن در رو وحید : باز تو از اون عقل پاره سنگ برداشته ات کمک گرفتی ؟ تو برو تو نمی خواد فکر کنیمهسا : تو هم برو تو من یه فکری می کنموحید : بچه شدی ؟ این وقت شب تو رو تو کوچه تنها بذارم ؟ مهدی : خوب بیا بریم خونه ما دیگهوحید : راست میگه ... بعد عمری این يه حرف درست زدمهسا : آخه روم نمیشهمهدی : سوسول بازی در نیار رو شدن که نمی خواد مامان و بابا خوابیدننکنه از من و وحید خجالت می کشی ؟وحید : بیا بریم دیگه...مهسا : من حالا کجا بخوابم ؟مهدی : رو سر منوحید : تو بیا پیش من بخواب مهسا تو اتاق تو بخوابهمهدی : جفتتون کور خوندین ... من رفتم تو اتاقموحید : من و تو موندیمخوب بیا بریم تو اتاق منمن رو زمین می خوابم تو برو رو تخت بخوابمهسا : نه این جوری من راحت نیستم تو رو تختت بخوابوحید : منتظر بودم همین حرف رو بزنیو اون شب برای اولین بار من و وحید توی یه اتاق خوابیدیم مهسا : وحید خوابی ؟وحید : نه خوابم نمی برهمهسا : تو دیگه چرا ؟؟؟وحید : تو فکر آرشم ....مهسا : آرش ؟؟؟وحید : می دونی به این فکر می کنم اگه تو هم یه روزی منو ول کنی بری چی کار می کنم ؟؟؟مهسا : حالا هیچی دیگه نبود ؟!! بگیر بخواب پسر خوبوحید : نمی تونم ... مهسا دست خودم که نیست .. فکرهمهسا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمانی ها - 27-رمان لاله ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50096

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا