تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (فصل سوم)



آرش : مطمئنی میخوای بدونی ؟ مهسا : آره ، در ضمن از قیافت معلومه که چیز خوبی نبوده آرش : قیافه ی من که به خاطر لهجه ی مزخرف این وحید رفته بود تو هم دیوانه شدم تا بفهمم مهسا : لوس نشو آرش ... بگو دیگه آرش : درست و حسابی معلوم نبود چی میگه ... می گفت این کاری که میخوای بکنی کار درستی نیست ، من الان کنار مهسا نشستم و دارم با تو حرف می زنم پس بدون که واسم مهمه ... راشل تو رو خدا ، واسه چی میخوای این کار رو بکنی ؟ راشل من دوستت دارم ... خواهش می کنم اصلا من تو این هفته میام کانادا اما خواهش می کنم تا وقتی من بیام دست نگه دار ... یه دفعه خر نشی ها دیوانه ... بذار من خیالم از بابت مهسا راحت بشه میام می شینیم درست با هم حرف می زنیم ، باور کن منم دلم واست تنگ شده ... قربونت برم خدافظ انقدر از دست وحید و حرف هایی که به راشل زده بود حرصم گرفته بود که اصلا به خودم نگفتم این آرش هم با این ترجمه کردنش یه چیزی میشه ، اما خوب مطمئن بودم که اگه دقیقا این ها نبود یه چیزی تو همین مایه ها بود ، کثافت آخه چه جوری تونسته بود در مورد من این طوری حرف بزنه ؟ آخه مگه من چی کارش کرده بودم ؟ نکنه باز می خواست ازم انتقام بگیره ... خدایا هیچ کی رو مثل من تو همچین مخمصه ای نذار ... قبل از اومدنش باید همه رو قانع می کردم که ما به درد هم نمی خوریم و یه جوری راضیشون می کردم اما آخه چه جوری ؟ یکی باید کمکم می کرد اما کی ؟ کی بهتر از آرش مهسا : میشه یه خواهش ازت بکنم ؟ آرش : باشه قضیه ی امروز رو به کسی نمی گم مهسا : اتفاقا میخوام بری پشت سر من و وحید از خودت حرف دربیاری ... مثلا بگی این دو تا همش دارن با هم دعوا می کنن اصلا به همدیگه نمی خورن و از این جور حرف ها آرش : شوخی می کنی نه ؟ مهسا بچه شدی ؟ این کارا یعنی چی ؟ یعنی حتی نمی خوای بهش فرصت بدی که از خودش دفاع کنه ؟ مهسا : نه نمی خوام فرصت دفاع داشته باشه آرش : آخه واسه چی ؟ مهسا : واسه اینکه می ترسم ... می ترسم از اینکه ... از اینکه خرم کنه آرش : یعنی چی ؟ مگه بچه ای که خرت کنه ؟ مهسا به خدا وحید ... مهسا : نمی خواد ازش دفاع کنی ، مگه خودت حرف هاش رو نشنیدی ؟ آرش : این ها هیچ کدوم دلیل نمیشه مهسا خانوم ... بیخودی واسه خودت نبر و ندوز . شاید اون بیچاره داره در مورد یه موضوعی حرف می زنه که ما نمی دونیم . اصلا شاید قضیه اون جوری نباشه که تو فکر می کنی ... تو رو خدا صبر کن تا بیاد . همین طوری الکی که نمیشه گند بزنی به زندگیت ... صبر کن بیاد و حرف هاش رو گوش کن مهسا : اون حرفی واسه گفتن نداره ... اگه داشت تو این مدت گفته بود آرش : تو رو خدا بی انصاف نباش ، اون بیچاره که چند بار خواست باهات حرف بزنه اما تو آدم حسابش نکردی مهسا : تو نمی خواد دلت واسش بسوزه اون راشل جونش رو داره آرش : تو این یه دفعه به خاطر من صبر کن ، شنیدن حرف هاش که ضرری نداره مهسا : آخه ، آخه اگه خر بشم و باورش کنم چی ؟ آرش : یعنی حتی اگه دروغ باشه هم باور می کنی ؟ سرم رو انداختم پایین و هیچ چی نگفتم آرش : یعنی اینقدر دوسش داری ؟ آخه نامرد تو که اینقدر دوسش داری چرا بهش نگفتی ؟ چرا اینقدر اذیتش کردی ؟ خیلی بی شعوری مهسا ... اون بیچاره چه گناهی کرده ؟ وحید همش فکر می کرد دوسش نداری اما من می دونستم که دوسش داری آخه تو یه جور خاصی آدم ها رو دوست داری ... مهسا اون شوهرته تو رو خدا انقدر اذیتش نکن ... خیلی بی شعور و خنگی ... دختره ی احمق مهسا : واسه چی جوش میاری ؟ من نمی خوام باهاش حرف بزنم آرش : اصلا تو بیجا کردی که نمی خوای باهاش حرف بزنی ... مگه دست خودته ؟ همین الان زنگ بزن بهش و بگو که واسه چی رفته کانادا مهسا : می دونی که زنگ نمی زنم آرش : این دفعه رو دیگه اشتباه می کنی ... زنگ می زنی مهسا : نمی زنم آرش : مهسا کاری نکن اون گیس های کوتاه بلندت رو بگیرم تو دستم و مجبورت کنم زنگ بزنی مهسا : حتی اگه بکشیم هم زنگ نمی زنم آرش : به جهنم ... خودم الان بهش زنگ می زنم ... شانس آوردی که الان در دسترس نیست حتما تو هواپیماست وگرنه همین الان قضیه رو روشن می کردم . من نمی دونم شما دخترا چه مرگتونه واسه خودتون قضاوت می کنین و طرف رو می برین بالای دار ... مهسا : اصلا هم این طور نیست آرش : فعلا برو خونه تون حوصله ات رو ندارم مهسا : خیلی رو داری به خدا برگشتم و مظلوم نگاش کردم و گفتم : آرش ... آرش : بنال مهسا : میشه به وحید چیزی نگی ؟ به خدا قول میدم خودم بگم آرش : باشه لیلی جون مهسا : بی جنبه ××× آرش : تو چرا بی خیال این بیچاره نمیشی ؟ خوشت میاد اذیتش کنی ؟ بابا مرد از بی مهسایی ، هر چند از با مهسایی هم خیری ندیده بود مهسا : تو بذار ... فعلا زوده ، هنوز 3 روز نیست که اومده ، تازشم قراره واسه منت کشی خدمت برسه ، همون موقع ازش می پرسم آرش : بله خبر دارم مهسا : ببینم وحید هر چی میشه میاد به تو میگه ؟ آرش : نیست تو هر چی میشه به درسا و مینا نمیگی مهسا : گفتی مینا یادش افتادم ... شنیدم که بالاخره آستین بالا زدی آرش : چیه ؟ مگه گناه کردم ؟ مهسا : نه گناه که نکردی ...فقط واسم یه خورده جالبه که کسی که من و وحید رو مسخره می کرد و همش از سن مناسب واسه ازدواج حرف میزد الان تو سن 20 سالگی می خواد بره خواستگاری یه دختر خانم 18 ساله آرش : خودت رو مسخره کن لیلی جوووووووووووووون مهسا : چشم آقا فرهاد آرش : در ضمن قرار نیست که برم خواستگاری ، همه که مثل تو و وحید هول نیستن . من فقط میخوام این جوری باعث بشم که در نره تازه فرصت پیدا کنم که باهاش حرف بزنم دختره ی دیوانه از من فرار می کنه مهسا : یعنی چی در نره ؟ آرش : یادت نیست اون دفعه چه طوری پیچوند رفت ؟ میخوام یه جورایی مطمئن بشم که نمیره دیگه ... مرض چرا می خندی ؟ مهسا : به خاطر اینکه کیف می کنم بهت محل نمیده ، حق پسر پررو هایی مثل تو همینه آرش : اصلا حالا که این طوری شد فردا شب ساعت 9 خونه ی ما مهسا : وا ... واسه چی ؟ آرش : واسه عروسی دیگه مهسا : بمیری که انقدر بی شعوری ... الان اگه مینا این جا بود و این حرف رو می زدی ... آرش : باشه قبوله ول کن اصلا من تسلیم چطوره ؟ مهسا : حالا شد یه چیزی آرش : در کل زنگ زدم بگم که وحید قرار بود ساعت 7 بیاد دنبالت ببرتت بیرون . پس همین امشب بهش بگو مهسا : واااااااااااااای الان ساعت چنده ؟ آرش : دو دقیقه دیگه میشه 7 مهسا : می مردی این رو زودتر بگی ؟ آرش : آره دقیقا مهسا : برو گمشو . بای آرش : بابا با کلاس همین که تلفن رو قطع کردم صدای زنگ در و بعدش هم صدای مامان که می گفت وحیده رو شنیدم ... خیلی یه دفعه ای شده بود ، بعد از یه هفته تقریبا دلم واسش تنگ شده بود اما آدمی نبودم که بدون یه منت کشی تووووووپ ولش کنم . رفتم رو تخت خوابیدم و ملحفه رو کشیدم روی سرم وحید : می دونم بیداری مهسا : کی گفته ؟ ( اصلا حواسم نبود که این رو بلند گفتم ) درست بعد از این حرف من بود که صدای خنده های وحید بلند شد ... : هیچ کی . آقا کلاغه خبر آورده مهسا : آقا کلاغه بیخود کرد با تو . واسه چی اومدی ؟ وحید : نباید میومدم ؟ بابا منم آدمم دلم تنگ میشه خوب مهسا : به من هیچ ربطی نداره من نه آدمم نه دلم واسه کسی تنگ میشه نه دوست دارم تاوان دلتنگی کسی رو من بدم وحید : پا شو مهسا ... پا شو دیگه ... امشب که جایی کار نداری نمی دونم چرا اما خواستم اذیتش کنم ، خیلی از دستش ناراحت بودم چه جوری می تونست تمام این مدت با راشل باشه و الان هم این طوری منت من رو بکشه ؟ پسر ها همشون همین هستن دیگه ، راحت 2 دقیقه پیششون رو فراموش می کنن . مهسا : چرا اتفاقا با یکی قرار دارم ملحفه رو به زور از سرم برداشت و گفت : خوب زنگ بزن کنسلش کن مهسا : نمیشه آخه مهمه وحید : کی هست این یارو که اینقدر مهمه ؟ مهسا : مهرصاد با گفتن اسم مهرصاد اخم های وحید رفت تو هم . با اینکه می دونست اون دفعه قضیه کاملا اتفاقی بوده و من اصلا هیچ رابطه ای با مهرصاد نداشتم . یه دفعه از طرز نگاهش ترسیدم ، خیلی بد شده بود ، همیشه وقتی عصبانی میشد چشماش قرمز میشد ... شونه هام رو بلند کرد و من رو نشوند روی تخت : چرا با اعصاب من بازی می کنی ؟ می دونی از اون پسره بدم میاد ، پس چرا همش باهاش این ور و اون ور میری ؟ چه طوری به خودت اجازه میدی با وجود من اسم اون پسره رو بیاری ؟ مهسا : همون طوری که جنابعالی به خودت اجازه میدی جلوی من با راشل حرف بزنی وحید : این دو تا قضیه خیلی با هم فرق داره مهسا : هیچ فرقی نداره اتفاقا ، تنها تفاوتش اینه که تو فکر می کنی من خرم و نمی فهمم که داری با راشل صحبت می کنی وحید : تو اصلا هیچی از حرف های من فهمیدی که واسه خودت می بری و می دوزی ؟ مهسا : تو چی اصلا هیچی از حرف های من و مهرصاد فهمیده بودی که واسه خودت بریدی و دوختی ؟ تو اصلا از من پرسیدی که واقعا قراره امشب با مهرصاد برم بیرون که این طوری کفری میشی ؟ وحید : یعنی قرار نیست بری ؟ مهسا : معلومه که نه ... اصلا من و مهرصاد چه ربطی به هم می تونیم داشته باشیم ؟ وحید : من و راشل چی ؟ مهسا : در حدی هست که بهش بگی I love you Rachel وحید : من کی همچین حرفی زدم ؟ اصلا تو چی داری میگی ؟ مهسا : خودت هم میدونی چی دارم میگم ... اصلا تو واسه چی رفتی کانادا ؟ وحید : خوب واسه ی کار های درسیم مهسا : تو در مورد من چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی نمی فهمم دور و برم چه اتفاقی داره می افته ؟ این رو گوش کن وحید : مهسا تو حرف های من رو ضبط کردی ؟ این کار ها یعنی چی مهسا ؟ تو انقدر به من بی اعتمادی ؟ مهسا : بیخودی چشمات رو واسه من گرد نکن من و تو عین همیم ... مگه کاری که تو در مورد من و مهرصاد کردی غیر از این بود ؟ قبول کن که من حداقل خواستم زندگیم رو حفظ کنم اما تو چی ؟ وحید : فقط زندگی تو نبود ... زندگیمون بود یعنی می تونست باشه اما این بی اعتمادی ... مهسا : من قضیه ی مهرصاد رو کامل واست گفتم حتی وقتی که نخواستی حرفم رو بشنوی اما تو چی ... حتی یک کلمه هم در مورد راشل حرف نزدی وحید : بشین واست بگم حالا که میخوای بدونی . راشل می خواست به خاطر من خودش رو بکشه ، می گفت من طوری وانمود کردم که دوسش دارم و حالا گذاشتم رفتم و حتی دیگه یه زنگ هم بهش نزدم مهسا : دروغ میگی وحید : به جون تو که واسم خیلی عزیزه دارم راست میگم ...من رفته بودم که باهاش حرف بزنم و منصرفش کنم به خدا فقط همین مهسا : نمی تونم باور کنم وحید : چرا ؟ چون تو نمی تونی دوستم داشته باشی فکر می کنی کس دیگه ای هم نمی تونه ؟ مهسا : منننننننننننننننن ... خیلی بی لیاقتی ... من دوستت نداشتم ؟ وحید : نمی دونم شایدم از بس دوستم داشتی حتی یه دفعه هم بهم نگفتی که دوستم داری مهسا : مگه دوست داشتن فقط به حرف زدنه ؟ هر کی به آدم بگه دوسش داره یعنی واقعا دوسش داره ؟ وحید : مهسا من یه مردَم . دوست دارم بهم طرفم بهم بگه که دوستم داره ، من دوست دارم این رو بشنوم می فهمی ؟ مهسا : نه نمی فهمم آخه من دوست داشتن رو توی گفتنش نمی بینم ، دوست داشتن یعنی کارهایی که داری واسه طرفت انجام میدی وحید : صدات رو بیار پایین ... الان مامانت میادا مهسا : به درک وحید : تو معلومه یه دفعه چت شد ؟ مهسا : مگه واست مهمه ؟ وحید : این چه حرفیه که می زنی ؟ اگه مهم نبود که نمی پرسیدم مهسا : وحییییییییید ... وحید : بله ... چی شده ؟ مهسا : واقعا راشل می خواست به خاطر تو خودش رو بکشه ؟ وحید : من که به تو دروغ نمیگم ... یادت رفته ؟ قرار گذاشتیم به همدیگه دروغ نگیم اصلا نمی تونستم باور کنم که راشل می خواسته همچین کاری بکنه ، انقدر اعصابم خورد بود که نپرسیدم آخر داستان چی شده . رفتم رو تختم خوابیدم و ملحفه رو کشیدم روم وحید : بهتر نیست بریم بیرون حرف بزنیم ؟ فکر کنم خیلی حرف های نگفته تو دل جفتمونه مهسا : من حوصله ندارم وحید : به خدا اگه الان این حرف ها رو نزنیم تو دل هر دو مون عقده میشه مهسا : نمیاااااااااااااااااااااا م وحید : میای دستم رو گرفت من رو کشید ، مجبور شدم بشینم رو تختم که گفت : خوب حالا مرحله ی اول حل شد . اومد پشت سر من وایساد و زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد و گفت : اینم از مرحله ی دوم ... ببینم نمی خوای که مرحله ی سوم رو هم من انجام بدم ... مهسا : مگه مرحله ی سوم چیه ؟ وحید : عوض کردن لباس ها مهسا : من میخوام ببینم تو اصلا روت میشه این کار رو بکنی ؟ وحید : می دونی اگه اذیتم کنی این کار رو هم می کنم مهسا : نمی تونی وحید : حالا معلوم میشه اول رفت سراغ کمد لباس هام و یه مانتو و یه روسری و یه شلوار واسم آورد ، شلوار جین آبی و مانتو سورمه ای و شال آبی خدایی اگه خودم هم می خواستم انتخاب کنم همین ها رو انتخاب می کردم اما گفتم : اه اه اه بی سلیقه وحید : مهسا من میرم بیرون ، 5 دقیقه دیگه که اومدم تو باید آماده شده باشی وقتی بعد از 5 دقیقه برگشت من همون طور اون جا وایساده بودم و نگاش می کردم ، می دونم که حسابی حرصش گرفته بود اما من داشتم کیف می کردم حقش بود ... وحید : باشه مهسا خانوم خودت خواستی یه دستش رو گذاشت رو چشماش و با دست دیگه اش بلوز من رو گرفت که دربیاره ، من که دیدم واقعا شوخی نیست ، گفتم : باشه وحید برو بیرون من خودم تا 5 دقیقه دیگه میام وحید : نه دیگه حالا که من شروع کردم که وسط کار ول نمی کنم مهسا : خیلی پررویی وحید : من که چشمام بسته است مهسا : لوس نشو دیگه برو بیرون وحید : باشه رفتم ××× اون شب حسابی حرف زدیم ، هر دو تامون همدیگه رو قانع کردیم ، وحید گفت که رفته و با راشل حرف زده و تقریبا تونسته قانعش کنه . اون شب واقعا حس کردم که دوستش دارم و از این که در موردش فکر بد کردم ناراحت بودم . اما خوب خداییش تا حسابی منت کشی نکرد که من رضایت ندادم . درسا : سلام بچه ها 2 تا خبر توپ دارم کدومش رو اول بگم ؟ مینا : هر کدوم که توپ تره درسا : شما فعلا برو آرش گفت یه لحظه میخواد باهات حرف بزنه ... در ضمن خبر ها به شما مربوط نمیشه بعد از رفتن مینا سریع خبر ها رو از درسا پرسیدم درسا : اول اینکه الان آرش میخواد از مینا اجازه بگیره که با مامان اینا برن خونشون و دوم اینکه سارا داره میاد ایران مهسا : وااااااااااااااااااای ... جون مهسا راست میگی ؟ درسا : آره به خدا دروغم چیه ؟ خانوم دارن تشریفشون رو میارن مهسا : آخ جوووووووووووووووون . خیلی خوشحالم کردی درسا : هستی اذیتشون کنیم ؟ مهسا : کیا رو ؟ درسا : مینا و آرش رو دیگه مهسا : پایه ام من به آرش و درسا به مینا پشت سر هم تک می زدیم این دو تا هم حسابی از دست ما ناراحت شده بودن بالاخره مجبور شدن موبایل هاشون رو خاموش کنن ... نمی دونم چرا اینقدر حرف زدنشون طول کشید اما بالاخره تموم شد . هیچ کدوم نفهمیدیم که تو این مدت چی بینشون رد و بدل شد اما هر دوشون تقریبا راضی بودن . بالاخره روز خواستگاری رسید ، من و درسا رو توی خونه گذاشتن و گفتن که شماها هنوز بچه این و نباید بیاین ، من و درسا هم که حسابی کنف شده بودیم تصمیم خودمون رو گرفتیم . مهسا : سلام عروس خانوم مینا : بعدش ؟ درسا : ببین این گوشی موبایلت رو هر جا میری با خودت می بری و من و مهسا جون این طوری می فهمیم چی شده مینا : وااای من از دست شماها چی کار کنم آخه ... باشه قبوله . بعد از کلی حرف زدن مبهم همه قرار شد که آرش و مینا برن تو اتاق تا با هم حرف بزنن آرش : من نمی دونم چی باید بگم مینا : منم همین طور آرش : فکر کنم حرف هامون رو قبلا زدیم مینا : فقط آقا آرش من هنوز جوابم مشخص نیست ، یعنی هنوز درست و حسابی فکر نکردم آرش : یعنی چی ؟ مینا : از یه طرف شما داداش بهترین دوستمین درسا : آفرین آرش : این صدای درسا نبود ؟ مینا : چرا آرش : نگو که قبول کردی به حرف هامون گوش بدن مینا : فکر کنم باید بگم آرش : گوشیت رو بده به من ... شما دو تا خجالت نمی کشین ؟ بچه حسابتون کردن نیاوردنتون این طوری می خواین حس فوضولیتون رو ارضا کنین ؟ خدافظ این رو گفت و گوشی رو قطع کرد ، انقدر سر درسا غر زدم که نگو ، دختره ی خل و چل آخه اگه اون آفرین رو نمی گفت ما تا ته داستان این دو تا رو فهمیده بودیم . ××× درسا : سلام عروس خانوم مینا : بابا من هنوز معلوم نیست جوابم چی باشه مهسا : واه واه چقدر مردم کلاس میذارن مینا : بیخود که نمی گم دلیل دارم حتما درسا : واااااااااااای دلیلت چیه ؟ آرش معتاده ؟ بگو من طاقتش رو دارم مینا : الهی خفه نشی درسا این چه حرفیه مهسا : حالا جدی دلیلت چیه ؟ مینا : می ترسم مهسا : همین ؟ مینا : نه فقط که همین نیست درسا : پس چیه ؟
مینا : آخه من ... یعنی ما هنوز خیلی بچه ایم ، من هنوز بیست سالم هم نشده مهسا : از این دلیل های بیخود نمی خواد بیاری درسا : راست میگه دیگه ... مینا : آخه درک نمی کنین چقدر سخته تصمیم گیری ای که بدونی به کل زندگیت وابسته است ، بحث یه روز و دو ساعت نیست بحث یه عمره می فهمین ... همیشه از همچین روزی می ترسیدم از اینکه اگه جواب ندم یکی که شرایطش خوبه رو از دست بدم و اگه جواب بدم بقیه ی موقعیت هایی که قراره واسم پیش بیاد رو از دست میدم مهسا : من درکت می کنم اما خوب به این فکر کن که اگه دوسش داری دیگه بقیه موقعیت ها واست ارزشی نداره تو واقعا به کسی بله گفتی که دوسش داشتی مینا : مشکل من اینه که زندگی فقط دوست داشتن نیست درسا : حق با میناست مهسا ... مینا تو باید درست فکر کنی در مورد سوالاتی که واست پیش میاد هم تو رودربایستی گیر نکن ازش بپرس مینا : یه مشکل دیگه هم هست ... من می ترسم اگه جوابم منفی باشه دیگه نتونم با شما ها ... درسا : جواب تو هیچ ربطی به دوستی ما سه تا نداره ... داره مهسا ؟ مهسا : نه ... ما همیشه با هم دوستیم بدون اینکه کسی بتونه جدامون کنه درسا : پس زنده باد سه کله پوک مهرزاد که داشت به ما نزدیک میشد صدای درسا رو شنید و پوزخندی زد ، درسا هم از خجالت شده بود عین لبو آخه خیلی بد گفت اون جمله رو ... مهرزاد : سلام ببخشید مزاحمتون شدم شما شهرزاد و مهتا رو ندیدین ؟ مهسا : نه شرمنده مهرزاد : ببخشید مزاحمتون شدم ممنون درسا : خیلی بد بود نه ؟ مینا : نه حالا این قدر ها هم قرمز شدن نداشت درسا : ببینم این دو تا با هم نسبتی دارن ؟ مهسا : کدوم دو تا ؟ درسا : مهتا و مهرزاد دیگه مهسا : مگه نمی دونستی مهتا نامزد مهرزاده درسا : جدی میگی ؟ مینا : حالا تو چرا ناراحت میشی ؟ درسا که اصلا حواسش نبود ما دستش انداختیم یه اخمی کرد و گفت : آخه این مهتا اصلا به این مهرزاده نمی خوره .. مهسا : به به دیگه دختر عموی ما هم عاشق شد ... آخه به تو چه که به هم می خورن یا نه ؟ درسا : برو بابا ... من فعلا میخوام درس بخونم مثل شما دو تا هم دنبال آقا بالاسر نیستم مینا : تو گفتی و ما هم باور کردیم ××× نامزدی مینا و آرش خیلی ساده برگزار شد و به قول درسا مینا خانوم و آقا آرش شدن مینا جون و آرش جون ... به نظر که زوج خیلی خوشبختی می اومدن دیگه از جمع سه نفره ی ما فقط درسا آقا بالاسر نداشت هرچند مهدی بعضی وقت ها سعی می کرد بهش ابراز علاقه کنه اما درسا محکم و جدی جلوش در می اومد و اصلا بهش محل نمی داد . نمی دونم چرا اما حس می کردم دلش جای دیگه ای گیره ... سارا که قرار بود برای تعطیلات کریسمس بیاد ایران نتونست برنامه اش رو ردیف کنه و قرار شد عید بیاد ، مهران هم که شش ماه اول سال رو قرار بود ایران باشه از ایتالیا میومد ... درسا : مهسا خیلی داریم بزرگ میشیم نه ؟ مهسا : تو حالت خوبه ؟ یه دفعه این چه حرفیه می زنی ؟ درسا : آخه حس خوبی نسبت به این بزرگی ندارم ... تو میری با وحید ، آرش و مینا میرن با هم و فقط من می مونم مهسا : تو هم میری با مهدی درسا : مهسا اذیت نکن خودت هم می دونی من مهدی رو دوست ندارم ... ما اصلا به درد هم نمی خوریم ، مهدی مثل آرشه واسه من دستام رو بردم بالاو گفتم : تسلیم ،حالا اگه فکر هاتون تموم شد بیاین بریم دم در که وحید منتظره درسا : بیا بریم کشتی منو با این وحید جونت مهسا : سلام وحید : سلام ... یه خورده دیرتر میومدین درسا : حالا مردی دو دقیقه صبر کردی ؟ وحید : تو چرا اعصابت خورده ؟ مهسا : اینو ولش کن حالش خوب نیست .... درسا : من حوصله خرید ندارم مهسا : یعنی چی ؟ درسا : یعنی هیچی وحید : ببینم نکنه دلت واسه آرش تنگ میشه ؟ مهسا : اون که همش کنارش تو خونه است دلش واسه چیش تنگ بشه ؟ وحید : درسا راستش رو بگو تو به مینا حسودیت میشه ؟ درسا : نه بابا ... فقط الان اگه آرش اینجا بود کلی سر لباس خریدن با هم کل کل می کردیم مهسا : این ادا اطوار ها چیه از خودت در میاری ... بار آخرت باشه ببینم میری تو فاز افسردگی ، آخه اصلا بهت نمیاد... نکنه تو فکر می کردی هیچ وقت قرار نیست بره دنبال زندگی خودش ؟ درسا : نه ... اما خوب دلم واسش تنگ میشه وحید : جمعش کن بابا ... مگه میره سفر قندهار ؟ بیچاره نامزد کرده درسا : ول کنین ... حالا بریم خریدهامون رو بکنیم مهسا : آخ جووووووووووون بریم خرید ... من عاشق خریدم وحید : آخه تو که هیچی نمی خری فقط نگاش می کنی مهسا : خوب حالش به همینه دیگه ... من خریدن رو دوست ندارم دیدن رو دوست دارم درسا : میاین بریم یا نه لیلی و مجنون مهسا : باشه بریم ، تو هم بار آخرت باشه که حسودی می کنی ××× بالاخره نوروز هم با تموم خوبی هاش داشت می رسید مخصوصا نوروز امسال که با اومدن مهران و سارا یکی شده بود ... دلم واسه سینا و شیرین زبونی هاش یه ذره شده بود ... هر سال سر سال تحویل همه میومدن خونمون هم خانواده عمو و هم خانواده عمو ناصر ... اما امسال یه خانواده ی دیگه هم اضافه شده بود شاید هم دو تا خانواده امسال اولین نوروزی بود که من و وحید و مینا و آرش هم تقریبا شده بودیم یه خانواده واسه خودمون ...من و وحید پارسال هم با هم بودیم اما دل هامون با هم نبود. از جمع ما فقط درسا و مهدی مونده بودن که البته این درسایی که من می دیدم قرار نبود به مهدی جواب بده . مینا : وایسادی اینجا فکر می کنی بیا سفره رو بچینیم مهسا : می دونی که سلیقه ندارم ... کار هنری هم که تعطیل . به درسا بگو بیاد کمکت مینا : قرار شده سفره رو من و تو و درسا بچینیم ، درسا هم رفته ماهی بگیره ، مثلا 5 ساعت دیگه سال تحویله ها ، پاشو تو رو خدا مهسا : باشه بابا کشتی منو ... بقیه کجا رفتن ؟ مینا : درسا فرستادشون خونه بابا اینا ، گفت می خواد سفره رو که می بینن سورپریز بشن مهسا : وای وای وای مامانم اینا چه زود خودمونی میشه " بابا اینا " ... از دست این درسا ... واسه من نقشه میریزه ، بعدش هم جیم میشه ، از بچگی همین طور بود ، همیشه من باید جورش رو بکشم مینا : بلند شو تنبلی نکن مهسا : به جای اینکه سر من غر بزنی برو ببین کیه داره در میزنه مینا : باشه اما برگشتم تو هم پاشده باشی ها باشه ؟ مهسا : حالا تو برو بعد از اینکه مینا رفت صدای وحید و آرش بلند شد معلوم بود اون دو تا اومده بودن پا شدم لباس های نو رو پوشیدم و رفتم بیرون مهسا : شما دو تا دیگه واسه چی اومدین ؟ آرش : تقصیره من و وحیده که اومدیم کمک کنیم مینا : آخه شما پسرا سلیقه دارین که سفره بچینین ؟ آرش : داشتیم ؟ آخه تو چرا با من این کارو می کنی ؟ حالا هرجای دیگه بود اشکال نداشت جلوی مهسا ... نوچ نوچ نوچ مهسا : خوب حرف حق تلخه واسه من شکلک درآورد و رفت طرف ظرف آجیل وحید : تو هنوز یاد نگرفتی نباید تو آجیل بگردی ؟ آرش : اِاِاِ خوب من فندق هاش رو دوست دارم ، واسه چی باید بقیه اش رو بردارم ؟ بچه جون مگه تو نمی دونی اسراف کار خوبی نیست
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها - 204-رمان بوی خون - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و سوم - Blogfa , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50095

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا