تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (فصل چهارم)



مهسا : این دفعه داری واقعا میری یا بازم .... آرش : نه خیر این دفعه دیگه واقعیه ، مجبور نیستم بمونم اینجا تو رو تحمل کنم مهسا : کی گفت بمونی اینجا منو تحمل کنی ، من واسه درسا گفتم که دلش واست تنگ میشه یه نگاه مرموزی بهم کرد و گفت : فقط درسا دلش واسم تنگ میشه ؟ می دونستم چی می خواد ازم بشنوه اما من آدمی نبودم که بهش بگم : خوب فقط درسا که نه ، عمو ، زن عمو ، مامانم ، بابام ، مهران ، عمو ناصر ، خاله مریم آرش : تو درست بشو نیستی مهسا ، یادته وقتی اومدی بودیم همین جا بدرقه ی سارا خانم چی بهت گفتم ؟ مهسا : آره دقیقا یادمه عمو : چی بهت گفته مهسا ؟ مهسا : هیچی عمو گفت " می بینی به خدا . چشماش از گریه سرخه ها اما حاضر نمیشه بگه ، من خیلی دلم واست تنگ میشه ... همه ی ما ایرانی ها همین طور هستیم " بابا : آفرین آرش خان ، کلمه های غلمبه سلمبه می زنی حرف آرش ادامه داشت ، " خیلی دوستت دارم " این تیکه رو نگفتم ، چون هم خجالت کشیدم هم اینکه کاربردی نداشت ، اون روز منظورش از دوستی ، دوستی من و سارا بود مهران اومد حرف بزنه که آرش گفت : باشه باشه ، می دونم ، باید برم تا مجبور نشدم تا خود کانادا هواپیما رو تعقیب کنم با این حرفش همه خندیدیم و اونم چمدونش رو دست گرفت و کوله اش رو انداخت و رفت ، به همین سادگی رفت . با رفتنش خیلی تنها می شدم ، حالا دیگه درسا هم واسه خودش یکی رو داشت ، مهرزاد و درسا نامزد بودن ، درست فردای همون روزی که آرش با مهرزاد حرف زده بود ، مامان مهرزاد زنگ زده بود و قرار مدار هاشون رو گذاشته بودن و قرار بود که فعلا نامزد بمونن ... روزهام ، خیلی یکنواخت شده بود ، درست مثل 6 سال پیش ، همون موقعی که وحید تازه برگشته بود ، کارم شده بود درس خوندن با اینکه اصلا حوصله نداشتم اما خوب باید می خوندم ، چون اگه این کار رو هم نمی کردم واقعا بی کار محسوب می شدم ، آمادگی آشنایی با یه نفر دیگه رو نداشتم ، هر وقت مامانم حرف از خواستگار و از این جور حرف ها می زد ترش می کردم و می گفتم که من هنوز قصد ازدواج ندارم ، فکر می کنم اون ها هم این اخلاقم رو به پای تجربه قبلیم میذاشتن که اصلا موفق نبود . دوست نداشتم به درسا زنگ بزنم و با هم بریم بیرون ، چون می دونستم اون ترجیح میده با مهرزاد بره بیرون ، بهشون حسودیم میشد ، هر دوتاشون همدیگه رو دوست داشتن ، در واقع من همیشه به درسا حسودی می کردم چون همیشه چیز هایی که گیرش میومد از من بهتر بود ، حتی تو ازدواج هم موفق تر از من بود ... خیلی دوست داشتم عشق قبلی درسا رو ببینم اما درسا اصلا دوست نداشت راجع بهش حرف بزنه ، می گفت در این مورد به مهرزاد چیزی نگفته و نمی خواد که بگه . حس می کردم از اون مهسای پر جنب و جوش قبلی دیگه هیچی نمونده ، شده بودم یه آدم گوشه گیر ... فقط من نبودم که این رو در مورد خودم فهمیده بودم ، همه یه جورایی این تغییر رفتار من رو حس کرده بودن ، شاید همه مقصر اصلیش رو وحید می دونستن . نمی خواستم دنبال مقصر بگردم اما توانایی برگشتن به وضعیت قبلی رو هم نداشتم ، تنهایی به شدت اذیتم می کرد ، هر از چند گاهی مهران سعی می کرد که باهام حرف بزنه اما دیگه حرف های مهران هم آرومم نمی کرد . نمی دونم چرا این طوری شده بودم ، از خودم بدم میومد ، از زندگی بدم میومد ، چند بار با درسای بیچاره دعوا کرده بودم... اما اون از دستم دلگیر نمیشد ... روز ها همین طور پشت سر هم سپری میشد و من روز به روز گوشه گیرتر می شدم ، انقدر تو خودم بود که تولد مهران رو هم فراموش کرده بودم ، وقتی شب براش جشن گرفتن تازه من یادم اومد که تولد مهرانه ، نمی دونستم چی باید بهش کادو بدم ، یادمه یه دفعه دیگه هم این اتفاق افتاده بود و آرش جور من رو کشیده بود ، وقتی مامانم اومد طرفم و کادو رو داد بهم و گفت که می دونسته من یادم رفته فهمیدم که همیشه یکی هست که جور من رو بکشه . تولد هم تموم شد ، چند باری مهتا بهم زنگ زد و خواست که با هم بریم بیرون اما اصلا حوصله این یکی رو نداشتم ، مونده بودم که چی کار باید بکنم ، بیکار و علاف داشتم می چرخیدم ، کامپیوتر رو روشن کردم و یه خورده وب گردی کردم ، یه مشت وب بود که تو هر کدوم نویسدش در مورد خودش و عشقش نوشته بود ، مونده بودم چی کار کنم ، این جور وب ها اصلا قرار نبود به درد من بخوره ، آخه من می خواستم حالم خوب بشه نه اینکه داستان عشاق رو بخونم . رفته بودم تو یه وب که چشمم افتاد به چت روم ، با خودم گفتم این بهترین راهه واسه من ، میرم یه خورده پسرا رو میذارم سر کار می خندم ، یه پسره بود اسمش امیرحسین بود ، ازم خواست که بریم یاهو حرف بزنیم ، خدایی خیلی پسر باحالی بود ، خودش می گفت که برق امیرکبیر خونده و 27 سالشه ، دنبال یکی می گرده که باهاش دوستی سالم داشته باشه ، اون روز خیلی با امیرحسین حرف زدم ، این طوری که می گفت پسر خوبی به نظر میومد اما خوب تو چت هیچ کس راستش رو نمیگه ، شماره اش رو داد و گفت که بهش تک بزنم ، بهش گفتم که من فقط می خوام چت کنم اونم چیزی نگفت ، جالب بود که اصرار نکرد یا حتی بحث رو تموم نکرد ، خیلی عادی گفت که اشکال نداره و گفت که فردا ساعت 12 منتظرمه . نمی خواستم برم اما فکر می کردم مشکلی نداره واسه همین فردا ساعت 12 هم رفتم یاهو و کلی با هم حرف زدیم ، تقریبا یه هفته بود که باهاش حرف می زدم ، واقعا به چت کردن باهاش معتاد شده بودم ، امیرحسین یه جورایی اون هیجان رو تو زندگیم به وجود آورده بود ، از همه چی و همه جا حرف می زدیم ، از عقایدمون می گفتیم ، از زندگیمون ، من در مورد وحید هم بهش گفته بودم و اون وحید رو مقصر می دونست . تقریبا اوایل دی بود و من دو ماه دیگه امتحان داشتم ، چت کردن با امیر حسین شده بود عادت واسم ، هر روز سر یه ساعت مشخص با هم قرار میذاشتیم و حرف می زدیم . یه روز با صدای زنگ در از خواب پا شدم ، یارو ول کن هم نبود ، فکر کنم کسی خونه نبود شایدم همه خواب بودن ، حوصله نداشتم برم اتاق خواب همه رو چک کنم ، از توی آیفون فرم نارنجی رو دیدم ، گوشی آیفون رو برداشتم که گفت : خانوم ببخشید ماهیانه ما رو میارین مهسا : هنوز که اول ماهه رفتگر : خانم ما هم اول ماه ماهیانه می گیریم مهسا : چند لحظه صبر کنین الان میارم براتون مانتوو شالم رو پوشیدم و رفتم بیرون ، تو راه داشتم چشمام رو می مالیدم و خمیازه می کشیدم ، خیلی خوابم میومد ، یکی نبود بگه ساعت 7 صبح کی ماهیانه می گیره ، در رو که باز کردم ، رفتگره رو ندیدم ، اومدم تو گوچه که یه دفعه ، خیس شدم ، فکر می کنی یه تن آب روم خالی شده بود ، یه دفعه نگاه کردم ، آرش رو دیدم که ......... واااااااااااااااااااااااا اااااااای خدای من آرش برگشته بود ، اصلا حواسم نبود که الان تعطیلات کریسمس شروع شده و آرش قرار بود بیاد ... بی شعور داشت می خندید ، یه دفعه پشت سرم رو نگاه کردم وحید رو تو لباس رفتگر دیدم . اصلا به فکر خیس شدن خودم تو اون سرما نبودم ، فقط داشتم به قیافه ی وحید می خندیدم . وحید : مرض چرا داری می خندی ؟ مهسا : اگه جلو آینه بری می فهمی چرا وحید : آرش مگه تو نگفتی خیلی بهم میاد ؟ آرش : چرا من دقیقا همین رو گفتم ، میگم می خوای اونجا رفتیم درخواست بده ، بالاخره شغله دیگه مهسا : وای راست میگه ، کاش الان یه جارو داشتیم وحید : شما دو تا خجالت نمی کشین ؟ مهسا : نه بابا یه چیزی هم بدهکار شدیم ، بچه پررو ، سر صبحی من رو گذاشتی سر کار حالا میگی چرا بهت می خندم ؟ روت رو برم آرش : اه اه ، چقدر تو بدی وحید ، این چه کاری بود کردی ؟ پسر بد مهسا : تو که حرف نزن ، که دارم واست با صدای سرفه ی من آرش گفت : وای خاک به سرم ، وحید اون لباست رو دربیار بده مهسا بپوشه سرما خورد وحید یه نگاه عاقل اندر سفیه به آرش کرد و گفت : آخه مشنگ جان من این رو که نمی تونم بیرون بیارم ، تازه واسه مهسا افت کلاسه این رو بپوشه ، همه که مثل من خاکی نیستن که آرش : اِاِاِ ، می بینی مهسا ؟ این بی شعور تو این مدت جعل هویت می کرده ، کرم خاکی بوده به ما خبر نمیداده از این حرف آرش قهقهه زدم ، کاش هیچ وقت نمی رفتن ، اگه بودن هر روز من باید با این خوشحالی از خواب بیدار می شدم . آرش کاپشنش رو درآورد و انداخت رو شونه های من و گفت ، حوصله مریض داری ندارم به خدا ، برو تو مهسا : تو از کی تا حالا انقدر خوب شدی ؟ وحید : نمی دونی که ایشون چقدر خوبن ، باید بیای اونجا ببینی ، آشپزی می کنه ، ظرف میشوره ، جارو می کشه ... آرش : بله بله ، معلومه که من این کار رو می کنم ، البته بعضی ها هم که بیرون از خونه کار می کنن ، انقدر به همه محبت می کنه که نمی دونی حالا جالب اینجاست که همشون هم دخترن ... وحید یکی زد پس کله ی آرش و گفت : بی شعور چرا دروغ میگی ؟ مهسا : ول کنین این حرف ها رو ، مهدی کجاست آرش : مهدی که از دست رفت مهسا ، اونجا عاشق شده ، الان هم نتونست دست از دختره بکشه و نیومد . خیلی خوشحال شدم ، واقعا دوست نداشتم مهدی این طوری درسا رو دوست داشته باشه و اون ... وحید : مهسا تو برو تو دیگه ، به خدا سرما می خوری نگاه کن چه جوری داری سرفه می کنی آرش : همش تقصیر توه ، آخه این چه کاری بود کردی وحید ؟ چرا دختر مردم رو اول صبحی خیس کردی ؟ وحید : روتو برم به خدا ، من خیسش کردم ؟ مهسا : جفتتون رو می شناسم ، نمی خواد واسه من نقش بازی کنین این رو گفتم و واسه جفتشون دست تکون دادم و رفتم تو خونه . آرش : میگم اون کاپشن هم قابلی نداره ها ، مال خود خودت ، اصلا هم واسش پول ندادم مهسا : خیلی ممنون مرسی این رو گفتم و در رو بستم . انقدر خسته بودم که اصلا لباس هام رو هم عوض نکردم ، و همون طوری رو تختم ولو شدم . با صدای مهران از خواب بلند شدم ، حسابی گلوم می سوخت . مهران : دختره ی دیوونه ، پاشو چرا با مانتو خوابیدی ؟ چرا مانتوت خیسه ؟ مهسا : همش تقصیر این آرش بی شعوره مهران : به به ، صدا رو نگاه کن ، پاشو برو یه دوش آب گرم بگیر مهسا : مهسا نمیشه بخوابم ؟ مهران : نه خیر ، لنگه ظهره مهسا : باشه رفتم ظهر خونه ی عمو ناصر اینا دعوت داشتیم ، منم بد جوری سرماخورده بودم . صدام اصلا در نمیومد . آرش : ببخشید مهسا من اشتباه بزرگی در حق تو کردم با اینکه خیلی تعجب کردم که آرش داره معذرت خواهی می کنه گفتم : حالا نمی خواد خودت رو ناراحت کنی ، اشکالی نداره آرش : آخه اگه من می دونستم که صدات این طوری میشه و دیگه نمی تونی حرف بزنی خیلی زودتر این کار رو می کردم همه بهم خندیدن ، بچه پررو می دونست من نمی تونم جوابش رو بدم تا جایی که میشد سر به سرم میذاشت ، وحید نبود ، با همون صدا از خاله پرسیدم : خاله جون وحید کجاست ؟ نمی دونم چرا با هر حرف من در مورد وحید همه به هم دیگه نگاه می کردن ، یعنی انقدر عجیب بود که من پرسیده بودم واسه چی تو مهمونی ای که واسه اون بود نیست ؟ آخه چرا این طوری بود ... حالم داشت بهم می خورد ، خدا لعنتت کنه وحید . آرش به من نزدیک شد و آروم گفت : می دونی مهسا وحیدرفته جاروش رو تحویل بگیره ، می دونی که چی میگم ؟ با این حرف آرش کلی خندیدم و همه هم داشتن می پرسیدن که چی شده ، آرش به جای من گفت : نه دیگه ، این بین من و مهساست یه دفعه مهدی رو دیدم که از اتاقش اومد بیرون ، تعجب کرده بودم ، یه نگاه به آرش کردم و اونم با کمال پررویی شونه هاش رو بالا انداخت . من خوش خیال رو بگو تو ذهنم عروسی مهدی با اون دختره ای که آرش می گفت رو هم گرفته بودم . بعد از مهدی وحید هم از اتاق اومد بیرون ، نمی دونم چرا این طوری شده بود ؟ هیکلش خیلی فرق کرده بود ، یه جورایی ورزشکاری شده بود هیکلش ، وقتی دیدمش حس کردم خیلی دوسش دارم ، هر چی خواستم این حس رو از خودم برونم نتونستم ، نمی دونم باز چی شده بود ، هر چی به خودم نهیب زدم که این همونیه که آرزو می کردی کاش از اول بهش بله نداده بودی ، فایده نداشت ، مرده شور این دل من رو ببرن که همیشه باهاش مشکل دارم . پلیور مشکی ای که پوشیده بود خیلی بهش میومد ... درسا : نکنه ما شما رو اینجا ببینیم خانوم مهسا : نه خیر ، نکنه ما شما رو اینجا ببینیم ، از جفتت چه خبر ؟ درسا : اولا من دویست بار نیومدم خونه تون خواب بودی ؟ نگو که زن عمو بهت نگفته که باور نمی کنم ، ثانیا خوبه ، سلام می رسونه مهسا : خوب تقصیر توه دیگه وقت هایی میای که من خوابم مثل اینکه مهرزاد خیلی مشغولت کرده درسا : این چه حرفیه می زنی مهسا ؟ من یه هفته است مهرزاد رو ندیدم ، این تویی که نمی خوای من رو ببینی خودت هم می دونی مهسا : خوب من نمی خوام مزاحم شما دو تا باشم درسا : کی گفته تو مزاحمی ؟ مهسا مگه من و تو غیر از هم کس دیگه ای رو داریم ؟ مهسا : معلومه ، تو مهرزاد رو داری درسا : چرا خودت رو میزنی به کوچه علی چپ ؟ منظورم دوسته ، نگو که اون مهتا رو دوست حساب می کنی که ناامید میشم ازت مهسا : درسا خوب تو هم زندگی خودت رو داری ، مشکل از منه که خیلی تنهام درسا : من چند دفعه خواستم بیام باهم بریم بیرون ، تو یه چیزیت شده ، کلا عوض شدی مهدی : کی عوض شده ؟ مهسا : اولا سلامت کو ؟ ثانیا به خودمون مربوطه ، ثالثا از کی تا حالا استراق سمع می کنی ؟ مهدی : اولا ببخشید که کوچیکترا باید به بزرگترا سلام کنن ثانیا همین الان اومدم درسا : خوب اگه عقلی حساب کنی جنابعالی باید سلام می کردی مهدی : اتفاقا در هر صورت شما دو تا باید سلام می کردین مهسا : ول کنین بابا ، من نمی تونم حرف بزنم شما هم هی بحث می کنین و من رو مجبور می کنین که حرف بزنم وحید : من باید به شما دو تا سلام کنم ؟ مهسا : نه خیر ما باید بیایم از خواب بیدارت کنیم سلام کنیم وحید : صدا رو نگاه کن ، چرا این جوری شدی ؟ نکنه به خاطر صبحه ؟ مهسا : بله دقیقا آرش : بچه ها بیاین بریم حیاط مهسا : من نمیام مهدی : لوس نشو دیگه ، بیا بریم تو بشین اونجا برف بازی ما رو نگاه کن مهسا : باشه ، به شرط اینکه یه پتو واسم بیاری مهدی رفت پتو رو بیاره و ما رفتیم روی صندلی های حیاط نشستیم ، وقتی مهدی اومد پتو رو ازش گرفتم و انداختم روی شونه هام ، بچه ها هم پاشدن برن برف بازی ، من نشسته بودم و حسرت می خوردم که چرا الان من کنارشون نیستم ، همش تقصیر این آرش نفهم بود . بعد از ده دقیقه وحید هم اومد نشست وقتی ازش پرسیدم که چرا برگشته گفت که حسابی سرماش شده ، منم خندیدم وبهش گفتم که چه جوری سرمای کانادا رو تحمل می کنه ، بعد از اون دیگه هیچ حرفی زده نشد تا بالاخره وحید سکوت رو شکست . وحید : مهسا باورت میشه که الان من و تو کنار هم نشستیم و دیگه هیچ حسی بین ما نیست ؟ دنیای عجیبیه نه ؟ یعنی واقعا دیگه هیچ حسی به من نداشت ؟ انقدر زود تونست من رو فراموش کنه ؟ می خواستم داد بزنم و بگم من هنوزم دوستت دارم اما اون غرور لعنتی نمی گذاشت ، به خودم گفتم وقتی که وحید دوستم داشت و بهم ابراز علاقه می کرد بهش نگفتم حالا چه جوری می تونستم بهش بگن ، مطمئنا گفتن همچین چیزی در همچین شرایطی محال بود . وحید : نمی خوای جواب بدی ؟ مهسا : ترجیح میدم در موردش حرف نزنیم وحید : اما من می خوام حرف بزنم ، شاید اگه 6 سال پیش یکی بهم می گفت که با رضایت خودم مهسا رو ول می کنم به هیچ وجه باور نمی کردم اما وقتی بهش رسیدم درک کردم که زمان خیلی چیزها رو تغییر میده مهسا : شاید به خاطر این بود که تو هیچ وقت من رو دوست نداشتی یه دفعه اعصابش ریخت به هم، دستش رو عصبی کشید تو موهاش و پریشونشون کرد ، کاری که همیشه موقع عصبانیت انجام میداد ، همیشه می خواستم بهش بگم که بگذار موهات این طوری بمونن آخه خیلی جذاب تر میشی وقتی موهات توی صورتت میریزی ، اما هیچ وقت بهش نگفتم . مهسا : چیز بدی گفتم ؟ وحید : تحمل این یکی رو ندارم مهسا ، خوب گوش کن ببین چی میگم ، من دوستت داشتم ، همیشه ، حتی اون وقتی که توو بغل مهرصاد دیدمت دوستت داشتم حتی اون وقتی که بهم محل نمیذاشتی ، حتی اون وقتایی که حواست نبود کسی هست که دوستت داره من دوستت داشتم ، هر چی می خوای بگی بگو اما این تهمت رو بهم نزن که تحملش رو ندارم نمی دونستم چی باید بگم ، برای اولین بار از خدا می خواستم که آرش بیاد و یه پارازیت بندازه ، چشمای وحید از خشم می درخشید ، خشم تو نگاهش رو هم دوست داشتم ، حالم از خودم بهم می خورد ، دقیقا وقتی که به قول وحید دیگه هیچ حسی بین ما نبود ، داشتم خوبی هاش رو می دیدم . حقم بود ، من باید این بلاها سرم میومد ، شاید آدم می شدم .... البته فقط شاید . دعام خیلی زود برآورده شد و بچه ها برگشتن .با دیدن قیافه ی من و وحید ، فهمیده بودن که یه اتفاقی افتاده ، اما هیچ کدومشون به روی خودشون نیاوردن . اون روز هم بالاخره تموم شد اما کاش اون دو هفته ای که قرار بود بمونن هیچ وقت تموم نمیشد اما بالاخره کم کم داشت تموم میشد . باز هم مهمونی رفتنشون برگزار شده بود و باز قرار بود دوره تنهایی من شروع بشه ، این دفعه مهرزاد هم اومده بود . مهسا : چقدر زود گذشت مهدی : به خاطر اینکه شما نصفش رو خواب بودین خانوم خانوما مهسا : خیلی بی انصافی ، به جای اینکه به وحید و آرش یه چیزی بگی که من رو سرما دادن ، من رو اذیت می کنی ؟ مهدی : من غلط بکنم شما رو اذیت کنم خانوم مهرزاد : مثل اینکه اینجا همه از مهسا حساب می برن آرش : اما بعضی ها مثل اینکه با مهسا مشکل دارن این رو گفت و با سر به وحید اشاره کرد ، حق با آرش بود از وقتی که من اون حرف رو به وحید زده بودم ، با من سرسنگین شده بود . فکر کنم خیلی بهش برخورده بود . اما خوب من اصلا تو این مدت بهش اهمیت نداده بودم ، فکر می کردم کم کم خوب میشه اما نشد . شب که همه داشتن می رفتن آروم و زیر لب به وحید گفتم ببخشید ، دوست نداشتم حالا که داره میره ازم ناراحت و دلگیر باشه ، لبخند زد و گفت : اولین باریه که دارم از مهسا همچین حرفی رو می شنوم مهسا : فکر کنم آخرین بار هم باشه اونم خندید و گفت پس باید به خودم افتخار کنم که مهسا اولین و آخرین بار این حرف رو به من زده ، منم گفتم ، پس فعلا به خودت افتخار کن ، بازم لبخند زد و گفت همین کار رو هم می کنم . بالاخره تموم شد ، رفتن و تا یه سال دیگه بر نمی گشتن باورم نمیشد که تو این مدت حتی یه بار هم با امیرحسین حرف نزده بودم ، شاید به خاطر این بود که امیرحسین مال دوران تنهایی من بود و تو این یکی دو هفته من تنها نبودم ، کسایی رو داشتم که خیلی بیشتر از امیرحسین بلد بودن من رو از تنهایی بیرون بیارن . اما باز تنهایی هام شروع شده بود و باز با امیرحسین حرف می زدم ، وقتی روز اول بعد از رفتن بچه ها رفتم تو میلم ، یه عالمه واسم off گذاشته بود . وقتی on شد بهم گفت که خیلی تو این مدت نگران شده بوده و خیلی از دستم ناراحت شده ... ازم قول گرفت که اگه بازم این اتفاق ها قرار شد پیش بیاد بهش خبر بدم ، عید نوروز اون سال هیچ صفایی نداشت ، هیچ کس نبود که بعد از عید اذیتمون کنه و سر کارمون بذاره ، همه جای خالی بچه ها رو حس می کردن ، درست بعد از سال تحویل وحید زنگ زد و عید رو به همه تبریک گفت ، می گفت آرش و مهدی خواب رفتن و نتونستن بیدار بمونن آخه اونجا نصف شب بود . روز ها همین طوری می گذشت و تنها دلخوشی من حرف زدن با امیرحسین بود ، تقریبا موقع اومدن نتیجه ها بود ، خیلی دوست داشتم قبول بشم ، آخه این دفعه واقعا زحمت کشیده بودم ، امیرحسین همش بهم می گفت که مطمئنه من قبول میشم ، حرفاش بهم آرامش میداد . حق با اون بود بالاخره نتیجه ها اومد و من قبول شدم ، درسا و مهرزاد هم قبول شدن اما شهرزاد قبول نشد ، خیلی ناراحت بود ، مهتا هم که اصلا امتحان نداد ، می گفت حوصله درس خوندن نداره ، فکر کنم من تنها کسی نبودم که از این تصمیمش خیلی خوشحال شدم . یه روز داشتم از دانشگاه بر می گشتم واسه ی انتخاب واحد رفته بودم وقتی رسیدم دم در خونه ، درسا رو دیدم که خیلی آشفته از ماشین مهرزاد پیاده شد ، تعجب کردم که چرا انقدر صورتش این طوریه ، مهرزاد هم یه خورده دنبال درسا دوید اما وقتی دید فایده نداره ، سوار ماشین شد و رفت ، دویدم و دست درسا رو گرفتم و نذاشتم که بره تو خونه ، بهش نگاه کردم و گفتم : درسا چیزی شده ؟ چرا این طوری شدی ؟ با مهرزاد دعوات شده ؟ وقتی بهم نگاه کرد دیدم که چشماش پر اشکه ، خیلی واسم عجیب بود ، واقعا کنجکاو شده بودم که ببینم چی شده ... مهسا : میگی چی شده یا نه ؟ اصلا بیا بریم تو پارک با هم حرف بزنیم ، صبر کن من به مامانم بگم وقتی به مامانم گفتم که دارم با درسا میرم بیرون ، دست درسا رو گرفتم و رفتیم ، تو راه هیچ کدوممون حرف نزدیم ، وقتی رسیدیم پارک روی نیمکت نشستیم و به درسا گفتم : خوب من منتظرم ، بگو چی شده درسا : هیچی نشده مهسا : هیچی نشده که چشمات پر اشکه ؟ هیچی نشده که با حالت قهر از ماشین مهرزاد پیاده شدی ؟ درسا : روم نمیشه بگم چی شده مهسا ، الان خیلی می ترسم مهسا : یادم نمیاد چیزی بوده باشه که من و تو از هم پنهون کرده باشیم ، هیچ وقت هم با همدیگه رودربایستی نداشتیم ، داشتیم ؟ درسا : باور کن چیز خاصی نشده ، اگه بگم مسخره ام می کنی مهسا : من قول میدم مسخره ات نکنم ، بگو دیگه درسا ، جون به لب کردی منو درسا : داشتم با مهرزاد حرف می زدم ، میگه تا قبل از شروع شدن کلاسا عروسیمون رو بگیریم ، الان تقریبا یه سالی هست که با هم نامزدیم مهسا : خوب ، چرا ساکت شدی ؟ درسا : داشتم ازش خدافظی می کردم که... مهسا : که چی ؟ بگو دیگه درسا : لباش رو گذاشت رو لبام ... چرا می خندی مهسا ؟ اصلا موضوع خنده داری نیست مهسا : به تو نمی خندم که ، حالا تو چرا گریه می کنی؟ درسا : نباید ناراحت باشم ؟ ما هنوز نامزدیم مهسا ، فقط همین ، این چه کاری بود که کرد ؟ می ترسم مهسا ، می ترسم از اینکه فقط من رو به همین خاطر خواسته باشه مهسا : چرا شلوغش می کنی ؟ خوب شما تا دو سه ماه دیگه میرین سر خونه زندگیتون ، بیچاره که کاری نکرده ، خیلی هم تحمل کرده بوده بعد از یه سال درسا : نگفتی چرا می خندی ؟ مهسا : آخه یاد اولین باری می افتم که این اتفاق واسه خودم افتاد درسا : چییییییییییییی ؟ نکنه وحید ؟؟؟ مهسا : آره دقیقا ، قبل از عروسی مینا و آرش بود ، اومده بود دنبالم ، یه دفعه دیدم کنار خیابون نگه داشت ، بعدشم دیگه خودت می دونی درسا : خوب این کجاش خنده داشت ؟ مهسا : خنده نداشت ، اما وقتی من و وحید اومدیم عروسی آرش به وحید گفت که لااقل آثار جرم رو پاک می کردی ، من و وحید یه نگاه به همدیگه کردیم و منظور آرش رو نفهمیدیم ، اما وقتی وحید بهم نگاه کرد دیدم که گوشه لبش رژلبیه ، از اون موقع هر بار آرش رو می دیدم ازش خجالت می کشیدم درسا : مهسا من می ترسم ، نکنه واقعا مهرزاد من رو به همین خاطر می خواسته ؟ مهسا : معلومه که این طوری نیست ، بابا اون بیچاره یه سال دست از پا خطا نکرده ، حالا به خاطر همین یه کار کوچولو ، خوب حالا بگو ببینم کی عروسی دعوت میشیم ؟ درسا : مطمئنا تا قبل از شروع کلاس هاست باورم نمیشد دیگه درسا هم داشت به جمع متاهل ها اضافه میشد ، بر اساس توافقی که کرده بودن 15 مرداد قرار بود عروسیشون برگزار بشه ، آخه اون موقع وحید و مهدی و آرش هم می تونستن بیان ، نم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و سوم - Blogfa , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50094

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا