تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (فصل پنجم)


 


امیرحسین : چیزی شده مهسا ؟ چرا یه دفعه رنگت پرید ؟ مهسا : بدبخت شدم امیرحسین ، اونی که داره میاد سمتمون آرشه امیرحسین : پسر عموت ؟ مهسا : آره خودشه ... به نظرت چی کار باید بکنم ؟ امیرحسین : خوب بگو من رو اتفاقی تو پارک دیدی ، اصلا بگو همکلاسی دانشگاهتم با صدایی که استرس ازش می بارید گفتم : باشه باشه همین رو میگم ، یادت که نرفته صنایع صدای بلند آرش باعث شد که ناخودآگاه دستم رو ببرم سمت گوش هام : تو داری اینجا چه غلطی می کنی ؟ آقا کی باشن ؟ مهسا : آرش باور کن همکلاسیمه آرش : درازه نه ؟ گوش هام رو میگم ، تو خیلی خودسر شدی مهسا ، کارت به جایی رسیده که به بهونه ی درس و مدرسه میای بیرون و با پسرا قرار میذاری آره ؟ کیفم رو گرفت و من رو با خودش کشوند ، نمی دونم کجا داشت می برد منو اما از امیرحسین دور می شدیم ، امیرحسین دنبالمون دوید و دست آرش رو گرفت و گفت : یه لحظه صبر کن ، باور کن ما فقط همکلاسی هستیم ، مهسا خانوم راست گفت ، من نمی دونم شما چه نسبتی با هم دارین ، اما فکر کنم باید اینو می گفتم که سوء تفاهم پیش نیاد آرش یه نگاه عاقل اندر سفیه به امیرحسین کرد و سر تا پاش رو برانداز کرد و گفت : آقای به ظاهر همکلاسی می تونم بپرسم اسم و فامیلتون چیه ؟ امیرحسین : امیرحسین امینی هستم و شما چه نسبتی با مهسا خانوم دارین ؟ آرش : من پسر عموشم اما می تونم بپرسم فامیل من چیه ؟ امیرحسین : من باید فامیل شما رو بدونم ؟ آرش : فامیل من رو نه اما فامیل همکلاسیت رو آره وای خدا بدبخت شدم ، داشت خیالم راحت میشد که آرش حرف های امیرحسین رو باور کرده آخه خیلی آروم و متین حرف میزد اما مثل اینکه آرش زرنگ تر از ما بود ، صد بار به خودم لعنت فرستادم که چرا فامیلم رو به امیرحسین نگفتم . امیرحسین که کم آورده بود سرش رو انداخت پایین و دیگه حرف نزد . وقتی داشتیم از اونجا دور میشدیم امیر حسین زیرلبی و آروم گفت : متاسفم ، اما تاسف اون به چه درد من میخورد ؟ یعنی الان باید به آرش چی می گفتم . در ماشین رو باز کرد و من رو هل داد سمت ماشین ، موقع سوار شدن پام بدجوری به لبه ی ماشین گیر کرد ، آخه ماشینش ساشی بلند بود و طوری که اون منو هل داد ، پام خورد به لبه ی ماشین . رفتارش خیلی بد بود ، انگار من جرم کرده بودم ، بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد ، یه دستش رو گذاشته بود روی فرمون و سرش رو به اون یکی دستش تکیه داده بود ، تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم اگه بقیه می فهمیدن خیلی مشکل واسم به وجود میومد ، دستام رو گذاشتم رو صورتم و گفتم : آرش به خدا ... آرش : مهسا هیچی نگو ، هیچی مهسا : اما آرش من باید بگم ، اگه تو به بقیه بگی ، اگه الان بریم خونه ... آرش : الان فعلا میریم خونه ی من مهسا : خونه ی تو ؟ آرش : باید خیلی مسایل رو واسم روشن کنی تا خونه هیچ کدوممون حرف نزدیم ، من سعی می کردم بغض تو گلوم رو فرو بدم و حرف هایی رو که می خواستم بهش بزنم توی مغزم بچینم . با چرخوندن کلید توی در وارد خونه شدیم ، چقدر همه جا سوت و کور بود ، یاد اون موقعی افتادم که با بودن مینا تو اون خونه زندگی جریان داشت ، چه روزهایی خوشی بودن ، حیف که تو زندگی من روزهای خوش دووم چندانی نداشتن . آرش روکش دو تا از مبل ها رو برداشت و روشون نشستیم : خوب حالا توضیح بده مهسا خانوم . مهسا : چی می خوای بشنوی آرش ؟ آرش : می خوام بدونم چه جوری اون مهسا شد این ؟ اون مهسایی که من می شناختم این طوری نبود . بود ؟ مهسا : تو از تنهایی چی می دونی آرش ، از بی کسی چی می دونی ؟ با رفتن شما و ازدواج درسا من تنهای تنها شدم ، هیج کس رو نداشتم که باهاش حرف بزنم ، این پسری هم که امروز دیدی که اسمش امیرحسینه باهاش تو چت آشنا شدم ، تنها کسی که تونست تنهایی های من رو پر کنه ، تنها کسی که باهاش راحت حرفام رو میزدم چون نمی ترسیدم از اینکه یه روز به کسی بگه ، آرش اون پسر خوبیه ، من دو سال تمام باهاش حرف زدم ، به خدا امروز اولین باری بود که دیدمش ، به خدا اولین بار بود ، آرش : اتفاقا من تنهایی رو خوب درک می کنم ، اینکه تو جمع باشی و کسی نفهمه که چی می خوای و به چه فکر می کنی خودش یه نوع تنهاییه ؟ پاشد اومد جلوی من وایساد و گفت : اما تنهایی دلیل اصلیت واسه این کار نبود بود ؟ می خوام دلیل اصلیت رو بدونم نمی دونم چرا یه دفعه این کار رو کردم اما تو اون شرایط اصلا کنترل احساسی نداشتم ، همیشه موقع گریه هام آرش بهترین پناهگاه من بود و این دفعه هم استثنا نبود . از جام بلند شدم و خودم رو انداختم تو بغلش و گفتم : آرش به خدا من خیلی تنها بودم ، فقط همین آرش که انگار جا خورده بود همون طور ، اونجا وایساده بود و هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد اما من تازه داشتم خودم رو خالی می کردم ، نمی خواستم شونه های پهنش رو از دست بدم ، کاش هنوزم منو دوست داشت ، خدایا چی میشد اگه آرش هنوزم منو می خواست ؟ تو این 6 ماه حتی یه لحظه هم متن های دفترچه خاطراتش از جلو چشمام دور نمیشد ، کلمه هاش جلوی چشمام رژه می رفتن ، شب ها کابوس می دیدم که دارم آرش رو شکنجه می کنم ، یعنی حالا نوبت اون بود ؟ تو تمام این مدت منم دوستش داشتم اما هیچ وقت نفهمیدم ، یعین هیچ وقت نخواستم به این شکل قضیه رو ببینم ، آخه دوست نداشتم که پسر عموم رو دوست داشته باشم ، واسه من دوست داشتن تجربه کردن یه حس نو بود نه همون احساسات بچگانه و قدیمی و یا شاید هم عادت . تو همین فکر ها بودم که حس کردم دست های مردونه و بزرگش دور کمرم حلقه شد ، وای خدای من این چه حسی بود که داشتم ، نمی تونستم باور کنم ، یعنی این کارش می تونست معنی دوست داشتن بده یا فقط همدردی بود ؟ با اینکه دوست داشتم با نگاه کردن به چشماش احساسش رو درک کنم اما جرئت برگشتن رو نداشتم ، نمی خواستم اون آغوش گرم رو از دست بدم ، اما یه دفعه به خودم اومدم ، آرشی که من رو از تو پارک کشیده بود بیرون ، اونم به خاطر دیدن یه پسر غریبه ، حالا من رو تو خونه ی خودش بغل کرده بود ، جایی که جز من و اون هیچ کس دیگه نبود ،خدایا چرا این پسرا این طوری بودن ؟ وقتی نوبت خودشون میشد همه چی درست و خوب میشد ... سریع از بغلش اومدم بیرون . وای خدای من آرش هم گریه کرده بود ، چقدر با چشمای خیس قشنگ تر و خواستنی تر میشد . مهسا : می تونم خواهش کنم قضیه ی امروز رو کسی نفهمه ؟ آرش پوزخندی زد و گفت : کدومش رو ؟ مهسا : دومی رو که اگه روت میشه بگو آرش : کی بود که شروع کرد ؟ من فقط واسه ی همدردی این کار رو کردم یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد ، چه جوری می تونست انقدر بی احساس باشه ؟ من دوسش داشتم و اون فقط واسه ی همدردی منو تحویل می گرفت ، هیچی بدتر از این نمیشد ... نمی دونم چرا اما سرم گیج رفت ، شاید به خاطر گریه هایی بود که کرده بودم ، دستم رو گرفتم به دسته ی مبل و ولو شدم روش . آرش که دستپاچه شده بود گفت : مهسا خوبی ، چیزیت شد ؟ مهسا : من خوبم ، فقط لطفا یه لیوان آب به من بده آرش حسابی دستپاچه شده بود ، برای آوردن یه لیوان آب سه تای دیگه رو شکست ، منم فقط به کارهاش می خندیدم ... بالاخره بعد از یه ربع ، یه لیوان آب واسم آورد . منم داشتم بهش می خندیدم . اونم بهم زل زده بود : چیه چرا نگاه می کنی ؟ خوشگل ندیدی تا حالا ، دست و پا چلفتی بلد نیست یه لیوان آب بیاره لیوان رو داد دستم و گفت : دوستت دارم مهسا انقدر شوکه شدم که لیوان از دستم افتاد زمین و شکست ، خندید و گفت : دیدی تو هم وضعت بهتر از من نیست نمی دونستم چی باید بگم ، دهنم قفل شده بود و باز نمیشد ، داشتم خفه می شدم ، می خواستم حرف بزنم ، هر چی می گفتم بهتر از این بود که سکوت کنم اما نمیشد، این دهن لامذهب هیچ جوری باز نمیشد . بالاخره موفق شدم ، دهنم رو باز کردم وخواستم حرف بزنم که آرش انگشتش رو گذاشت رو دماغش و گفت : هیچی نمی خواد بگی ، فقط یه کلمه بگو با من ازدواج می کنی و یا نه و همون طوری که روی زمین جلوی من که روی مبل نشسته بودم زانو زده بود یه جعبه از کتش بیرون آورد و باز کرد ، حلقه ای که توش بود واقعا زیبا بود ، محو زیبایی اون حلقه شده بودم ، خدای من عالی بود . بازم نمی تونستم هیچی بگم ، اصلا باورم نمیشد ، همه چی خیلی سریع پیش رفته بود ، خیلی سریع تر از چیزی که من فکرش رو می کردم . یعنی آرش امروز صبح داشت با درسا در مورد من حرف میزد ؟ یعنی امروز اومده بود دنبالم تا اینا رو بهم بگه و بعد امیرحسین رو دیده بود ؟ الهی بمیرم چی کشیده وقتی یه دفعه من رو با امیرحسین دیده ، اما یه سوال بزرگ تو کله اما رژه می رفت که باید می پرسیدم . : مگه من تو قلبت نمرده بودم ؟ پس چی شد ؟ آرش : مطمئن بودم که اون دفتر رو خوندی مهسا : باور کن نمی خواستم وارد خلوت زندگیت بشم آرش : اما تو خیلی وقته وارد خلوت زندگی من شدی مهسا : بسه بسه ، نمی خواد خودت رو لوس کنی ، میگم آرش رفتی کانادا ، مدل خواستگاری کردنت هم شده عین اونا ، خجالت نمی کشی ؟ اصالتت کجا رفته ؟ آرش : ببخشید خانم ، آیا وکیلم ؟ ... خوب شد حالا ؟ فقط خواهشا اگه وکیلم این رو بردار که من دستم شکست سه ساعته این رو این طوری نگه داشتم . مهسا : اولا ، فقط من نیستم که تصمیم می گیرم و خانواده هم مهمن ، خودت هم این رو می دونی، ثانیا من خیلی باید فکر کنم ببینم می تونم تحملت کنم یا نه آرش : از خدات هم باشه مهسا : درست رو چی کار می کنی ؟ آرش : بابا یه سال دیگه تموم میشه ، تو این یه سال هم نامزد می مونیم ، یا شما تشریف میاری اونجا ، یا من میام ، آخه می دونم دوری من خیلی سخته مهسا : گفته باشم من باید فکر هام رو بکنم آرش : فکر کردن نداره که ، یکی زده به سرش اومده خواستگاری ، حالا تو نمی خوای قبول کنی ؟ من که می دونم تو آخرش می مونی رو دست عموی بیچاره ی من مهسا : شما نمی خواد ترش کنی ، حالا هم پاشو من رو برسون خونه که دیر شد آرش : باشه ، بلند شو بریم تو راه فقط حرف زدیم و خندیدیم ، فکر اینکه آرش من رو دوست داره هم واسم هیجان انگیز بود و واقعا من رو به وجد میاورد ... من هم دوستش داشتم ، به معنی واقعی کلمه دوست داشتن رو درک می کردم اما اگه قبول نمی کردن چی ؟ قرار شد همون روز آرش با زن عمو حرف بزنه . مهسا : آرش به نظرت بقیه قبول می کنن ؟ مامان بابای خودم رو میگم آرش : آره بابا ، اونا دنبال شوهر می گشتن واسه تو مهسا : آرش .... من جدی گفتم آرش : باور کن مامان بابای تو قبول کنن هم بابای خودم قبول نمی کنه مهسا : چـــــــــرا ؟ آرش : تو یکی یه دونه ی بابای منی ، دوست نداره که این یکی یه دونه با یه مردی ازدواج کنه که قبلا زن داشته مهسا : اما اگه ... آرش : اگه چی ؟ مهسا : هیچی ، حواسم نبود که فعلا من باید فکرام رو بکنم ، راستی کس دیگه ای به غیر از درسا هم می دونه ؟ آرش : مهدی و وحید هم می دونن . مهسا : جدی ؟؟؟ پس بگو همه هم می دونن . آرش : راستی بهت گفتم اونجا سارا رو دیدم ؟ مهسا : سارا ؟ دوست من و درسا ؟ !!! آرش : آره دقیقا ، توی دانشگاه وحید اینا درس می خونه ، یه دفعه رفته بودم دانشگاه با وحید کار داشتم که سارا رو هم دیدم مهسا : حالا یه سوال چی شد با آوردن اسم مهدی و وحید یاد سارا افتادی ؟ نکنه خبراییه ؟ آرش : نه خیر اصلا مهسا : آرش اذیت نکن دیگه ، بگو چی شده ... آرش : چیز خاصی نیست ، اما مثل اینکه داش وحید خیلی از سارا خانوم خوششون اومده ، هر روز میگه ، امروز سارا رو دیدم ، امروز سارا این طور، امروز سارا اون طور مهسا : به به ، پس ایشون هم پر آرش : آره دیگه ، دقیقا مثل من که دارم پرپر میشم مهسا : تو که خیلی دلت هم بخواد ... من دیگه رفتم کاری نداری ؟ آرش : نه فقط گوشیت رو روشن بذار که اخبار رو داغ داغ بهت بدم مهسا : من تکرار می کنم هنوز فکرام رو درست و حسابی نکردم آرش : غصه نخوز کم کم تو هم فکرهات رو می کنی مهسا : خدافظ آرش هم با یه سلام نظامی از من خدافظی کرد و رفت . اصلا باورم نمیشد که تو یه روز انقدر اتفاق واسم بیوفته . یعنی من و آرش به هم می رسیدیم ؟ یعنی زندگیمون موفق میشد ؟ اصلا من باید قبول می کردم ؟ کاش همه چی به خوبی تموم میشد ، کاش پایان قصه ی من هم خوب باشه . نمی دونم چرا تا بعدازظهر همش دلشوره داشتم ، وقتی آرش زنگ نزد دیگه دلشوره ام چند برابر شد ، از یه طرف هم دوست نداشتم که بهش زنگ بزنم و بپرسم چی شده ... مونده بودم چی کار کنم ، خیلی ناراحت بودم ، مهران خونه نبود ، واسه همینم رفتم تو اتاق مهران و از بالکن رفتم تو اتاق آرش ، تو اتاقش نبود ، پشت در گوش وایسادم، صدای دعوا میومد . آرش : گناه که نکردم ، دوستش دارم عمو : بیخود کردی که دوستش داری ، این همه دختر رو ول کردی دست گذاشتی رو مهسا ؟ تو و مهسا به درد هم نمی خورین ، در ضمن تو روت میشه از بری از مهسا خواستگاری کنی ؟ آرش تو یه بار ازدواج کردی ، مهسا هم که خدا رو شکر خواستگار زیاد داره ، اگه دوستش داری بذار خوشبخت بشه آرش : یعنی شما فکر می کنین فقط به خاطر اینکه من یه بار ازدواج کردم نمی تونه با من خوشبخت بشه ؟ زن عمو : آخه مردم چی میگن پسر گلم ؟ تو هیچ فکر آبروی عموت رو کردی ؟ میگن دختر یکی یه دونه اش رو داد به یه مرد زن دار آرش : مامان طوری حرف می زنین انگار من زن دارم و می خوام مهسا بشه زن دومم ، مامان من یه بار ازدواج کردم که خدا زنم رو ازم گرفت ، حالا به همین خاطر دیگه نباید ازدواج کنم و باید بمیرم ؟ گور بابای حرف مردم عمو : تو می تونی ازدواج کنی اما نه با مهسا ، در واقع با هر کسی به غیر از مهسا آرش : یا مهسا یا هیچ کس ، من مهسا رو می خوام ، مطمئن هم باشین که به دستش میارم عمو : پسره ی پررو خجالت نمی کشی ؟ همیشه فکر می کردم مهسا فقط دختر عموته ، چی شد که یه دفعه عاشقش شدی ؟ آرش : مگه دست خود ادمه که کنترلش کنه ، اگه کنترل شدنی بود که اسمش رو نمی ذاشتن عشق زن عمو : آرش جان تو رو خدا ، درست فکر کن ، تو و مهسا به درد هم نمی خورین آرش : چرا ؟ چون همش داریم همدیگه رو ضایع می کنیم ؟ آخه این شد دلیل ؟ مامان ، بابا ، خواهش می کنم پدر و مادریتون رو در حق من تموم کنین و این یه کار رو هم واسم بکنین ، به خدا تا آخر عمر ممنونتون میشم با فهمیدن صدای پایی که از پله ها بالا میومد سریع خودم رو به اتاق مهران رسوندم ، خوشبختانه هنوز نیومده بود ، سریع رفتم تو اتاق خودم ... یعنی چی میشد ؟ وقتی آرش انقدر با خانواده مشکل داشت من که دیگه جای خود داشتم ... یعنی بازم باید با مهران حرف می زدم ؟ یا باید جلوشون می ایستادم و می گفتم که آرش رو دوست دارم ؟ فعلا باید صبر می کردم ، شاید زمان تنها راه حل مشکل من بود ، اما آرش زمانی نداشت ، 10 روز دیگه باید بر می گشت کانادا ، با یادآوری کانادا یاد وحید و حرفایی که آرش در موردش زده بود افتادم ، سارا و وحید .... واقعا جالب بود ، چه طوری من و وحید ، زوجی که همه فکر می کردن عاشقانه همدیگه رو دوست دارن ، از هم جدا شده بودیم و حالا هر کدوممون داشتیم می رفتیم پی زندگیمون و شریک زندگیمون رو پیدا کرده بودیم ، چه دنیای عجیبی بود
آرش : مهسا من یه چیزی ازت می پرسم خواهش می کنم راستش رو بگو ، چون برای اینکه ادامه بدم به این جمله نیاز دارم مهسا : چی ؟ آرش : تو هم مثل من واقعا می خوای که با هم باشیم ؟ مهسا : یعنی چی ؟ نمی فهمم چی میگی آرش : یعنی اینکه من رو دوست داری ؟ مهسا الان 5 روزه که بابا با من حرف نزده ، میگه باید از فکر تو بیام بیرون ، اونا فکر می کنن من لیاقت تو رو ندارم ، فکر می کنن تو با من بدبخت میشی ، تو هم این طوری فکر می کنی ؟ اما اگه تو منو خواسته باشی فرق می کنه فقط یادت باشه که خواهش کردم راستش رو بگی مهسا : به نظرت اگه دوستت نداشتم تا حالا سکوت کرده بودم ؟ به نظرت همون موقع بهت نمی گفتم که نمی خوامت ؟ آرش اینکه تو یه بار ازدواج کردی قرار نیست باعث بدبختی مون بشه آرش : نمی تونی بگی دوستت دارم نه ؟ مهسا : خوب راستش نمی تونم بگم ، نمی دونم چرا اما واسم سخته آرش : بمیری که انقدر مغروری ، اون غرور کاذب رو از کجا آوردی ؟ صدام رو لوس کردم و گفتم : دلت میاد بگی من بمیرم ؟ آرش : روت رو برم ، یه کلمه نمیگه دوستت دارم انتظار عشق و علاقه رو هم داره مهسا : ما اینیم دیگه ، نکنه پشیمون شدی ؟ آرش : این دفعه دیگه پا پس نمی کشم مهسا ، حالا دل تو رو به دست آوردم حاضرم همه ی عالم رو قانع کنم نمی دونم چرا با شنیدن حرفاش قلبم آتیش می گرفت ، واقعا دوستش داشتم ، انقدر که حاضر بودم به قول خودش همه ی عالم رو قانع کنم . آرش : مهسا اگه مامانم اینا قبول نکنن خودم با عمو حرف می زنم مهسا : اما اگه بابا قبول نکنه چی ؟ همین رابطه ی دختر عمو و پسرعمو رو هم با هم نمی تونیم داشته باشیم آرش : مطمئن باش بالاخره قبول می کنن مهسا ، به همشون ثابت می کنم که می تونم خوشبختت کنم مهسا : خدا کنه این طوری باشه که تو میگی آرش : ببینم نکنه تو شک داری ؟ مهسا : نه ، فقط الان به هیچی تو دنیا اعتماد ندارم ، می ترسم آرش آرش : نمی خواد بترسی ، تو فقط با من باش بقیه اش حله مهسا : باشه ، با اینکه سخته اما قبول آرش : سخته آره ؟ همچین میگی سخته انگار باید یکی که کچل و کور و شل و کر و ... رو تحمل کنی مهسا : همچین فرقی هم نداره ها آرش : باشه مهسا خانم یکی طلبت ، فعلا که تا می تونی اذیت کن خانوم خانوما مهسا : چی فکر کردی ؟ آرش من دیگه باید قطع کنم ، می ترسم مامان بیاد بهم گیر بده آرش : می بینی کار ما دو تا رو به خدا ؟ تا دیروز همه وقتی قهر می کردیم ناراحت می شدن اما حالا اگه با هم حرف بزنیم ناراحت میشن مهسا : غر نزن دیگه ، من از آدمای غرغرو خوشم نمیاد آرش : منم غرغرو نیستم خیالت راحت ، حالا هم برو تا مامانت نیومده گیر بده ، مسواکت رو بزن و بخواب کوچولو مهسا : یعنی اگه این کار رو بکنم فرشته ها میان به خوابم ؟ آرش : با اینکه خیلی سرم شلوغه اما خوب سعی می کنم به خواب تو هم بیام که گریه نکنی مهسا : برو بچه پررو ، تو فرشته ی عزرائیلی آرش : مهسا فکر کنم مامان منم الان میاد گیر میده ، کاری نداری نه ؟ مهسا : نه دیگه خدافظ آرش: خدافظ بعد از اینکه گوشیم رو قطع کردم روی تختم دراز کشیدم ، دستام رو گذاشته بودم زیر سرم و به سقف اتاق خیره بودم . یعنی میشد منم مثل بقیه بتونم یه زندگی آروم داشته باشم و خوشبخت بشم ؟ میشد منم با کسی که دوستش دارم ازدواج می کردم ؟ یعنی تا کی باید این طوری می موندم ؟ حلقه ای که آرش بهم داده بود رو از تو یکشوم بیرون آوردم و یه نگاه بهش کردم ، اون رو کردم توی انگشتم و بهش نگاه کردم ، چقدر به دستم میومد ، کاش قبول می کردن ، با خودم فکر می کردم که اگه خانواده ام قبول نکنن می تونم جلوشون قد علم کنم و بگم که من آرش رو می خوام یا نه ، واقعا آرش رو به هر قیمتی می خواستم ؟ با شنیدن صدای sms به گوشیم نگاه کردم آرش بود " مهسا من از امروز رفتم تو کار اعتصاب غذا ، فقط خودتی که می تونی واسم غذا بیاری ، صبح ها که مهران نیست بیا واسم غذا بیار " از کارش خنده ام گرفته بود منم واسش نوشتم " تو که تحمل گشنگی رو نداری واسه چی اعتصاب غذا می کنی ؟ من از دو روز دیگه امتحانام شروع میشه ، سه روز بقیه اش رو می خوای چی کار کنی ؟ " هنوز دو دقیقه نشده بود که جواب داد " نگران نباش ، تا دو روز دیگه فکر می کنن من از گشنگی مردم و قبول می کنن ، فقط حواست باشه به اندازه یه روز واسم غذا بیاری " بهش تک زدم و اعلام آمادگی کردم ... خدای من چه حس خوبی بود که بدونی اونقدر واسه کسی مهمی که به به خاطرت تو روی خانواده اش وایسه . دیگه حوصله ی فکر کردن رو نداشتم ، حلقه رو درآوردم و گذاشتم تو کشوی کنار تختم و خوابیدم . صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم ، درسا بود : چرا جواب نمیدی گوشیت رو دیوانه ؟ مهسا : به خاطر اینکه خواب بودم ، حالا چی کار داری ؟ درسا : می دونی آرش به خاطر تو اعتصاب غذا کرده ؟ مهسا : چـــــــــــی ؟ اعتصاب غذا کرده ؟ به خاطر من ؟ درسا : ببین خوشگل خودت رو گول بزن ، خودش بهم گفته که تو میدونی مهسا : ای بمیری درسا خوب این رو اول می گفتی که من انقدر فسفر واسه ادا درآوردن نسوزونم درسا : حالا اشکالی نداره ، مهسا یه سوال دارم ، فقط می خوام جوابم رو درست و حسابی بدی مهسا : بپرس درسا : تو دوستش داری ؟ مهسا : می دونی ... درسا : گفتم درست جوابم رو بده ، آره یا نه مهسا : خوب فکر می کنم درسا : فکر می کنم جواب نشد ، من جواب درست و قطعی می خوام ، آره یا نه ؟ مهسا : من جوابم رو دادم درسا : ای بمیری که انقدر کله شقی ، الحق که عین همدیگه این مهسا : حالا دیگه درسا : خدافظ بدون اینکه مهلت بده خدافظی کنم قطع کرد اما بلافاصله زنگ زد سریع جواب دادم و گفتم : آره دوستش دارم خیالت راحت شد ؟ آرش : بدجـــــــــــــور مهسا : تویی آرش ؟ فکر کردم درساست آرش : ببینم تو کی رو دوست داری ؟ مهسا : والا چه عرض کنم ، نمی دونی چقدر آقاست ، اصلا یه تیکه جواهره ، خوش تیپ ، خوشگل آرش : بابا اینکه خودمم مهسا : فکر کنم یکم خود شیفته هم هست آرش : پس دیگه صد در صد خودمم مهسا : خوب واسه چی سر صبحی زنگ زدی مزاحم شدی ؟ آرش : فکر کنم اگه قرار باشه ، منتظر باشم تو واسم غذا بیاری از گشنگی بمیرم مهسا : وای مگه ساعت چنده ؟ آرش : با اجازه تون 11 صبح ، منم دارم از گشنگی می میرم ، مهسا تو رو خدا زودباش مهسا : باشه الان میارم واست ، خدافظ رفتم پایین و خدا رو شکر مامانم خونه نبود ، رفتم سراغ یخچال و یه خورده سالاد الویه و پنیر و کره و مربا و تخم مرغ و شیر کاکائو و آب پرتقال واسش بردم . وقتی از تو بالکن صداش زدم گفت : مهسا این طور که تو صدا می زنی ، رفتگر کوچه هم می فهمه که تو داری واسم غذا میاری مهسا : دیگه پررو نشو ها آرش : حالا ناهار چی بخورم ؟ مهسا : امروز ناهار با منه ، واست میارم آرش : فقط فکر کنم قبلش باید اشهدم رو بخونم مهسا : اصلا نمیارم خوبه ؟ آرش : در اون صورت که حتما باید اشهدم رو بخونم مهسا : آرش داره صدای زنگ میاد من برم ببینم کیه آرش : باشه برو ، پس ناهار یادت نره مهسا : باشه میارم واست وحید بود ، خیلی هم عصبانی ، با دیدن قیافه اش یاد گاوبازی های اسپانیا افتادم ، دقیقا مثل گاوه پاش رو روی زمین می کشید ، فقط تفاوتش این بود که نمی تونست گرد و خاک کنه . چون خاکی نبود اونجا ، از فکر خودم خندیدم در رو زدم ، رفتم روی حیاط و منتظر شدم بیاد تو . مهسا : سلام ، چه عجب از این طرفا وحید : مهسا می خوام باهات حرف بزنم مهسا : بیا همین جا روی صندلی ها بشین ، من گوش میدم موقع نشستن آرش رو دیدم که از روی بالکن داشت ما رو می پایید ، واسش لبخند زدم و نشستم . مهسا : خوب من منتظرم وحید : تو چرا این طوری هستی ؟ شونه هام رو انداختم بالا و گفتم : نمی فهمم چی میگی وحید : تو همیشه کسی رو که دوستت داره تا مرز جنون می رسونی ، نمی دونم شاید از اذیت کردن خوشحال میشی مهسا : میشه خواهش کنم واضح حرف بزنی ؟ وحید : آره میشه ، مهسا اون موقعی که من و تو با هم بودیم ، واقعا خوشحال بودم اما تو کم من رو اذیت نکردی ، اون موقعی که باهات قهر کردم ، تو حتی تو اون سه سال به خودت زحمت ندادی یه بار ازم معذرت خواهی کنی ، با اینکه می دونستی مقصری ، به خودت زحمت ندادی که یه بار هم که شده دل من رو به دست بیا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا | Ingenio کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و هفتم , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و سوم - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50093

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا