تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا (فصل ششم)



مهسا : چی شد بهش گفتی ؟ آرش : ببین از الان بگم دفعه ی آخرت باشه از این مدل مسئولیت ها به من میدی ، جونم بالا اومد تا تونستم بهش بگم مهسا : حالا چی شد ؟ آرش : چیز خاصی نشد ، فقط خیلی منطقی گفت که دیگه بی خیال ازدواج و زن و زندگی و تشکیل خونواده و از این حرف ها شده مهسا : جدی میگی ؟ آرش : آره به خدا ، گفت انگار قسمت من نیست به زندگیم یه سر و سامونی بدم مهسا : به نظرت وحید عاشق دنیا میشه ؟ آرش : مهسا تو رو خدا بی خیال این کار شو ، اصلا کار درستی نیست ، تو از کجا میدونی وحید از دنیا خوشش میاد ؟ اصلا اگه وحید از دنیا خوشش اومد و دیگه دنیا حاضر نبود باهاش ازدواج کنه چی ؟ مهسا : دنیا بیخود کرده آرش : مهسا هنوزم بهت میگم این کارت آخر و عاقبت نداره ، تو رو خدا یه بار به حرف بقیه گوش کن مهسا : نمی تونم ، این دفعه با دفعه های قبل فرق داره آرش : باشه ، هر چی تو بگی مهسا : خوشم میاد که فهمیده شدی و دیگه گیر نمیدی آرش : فهمیده که بودم اما الان بیشتر به ماهیت وجودی تو پی بردم مهسا : ماهیت وجودی من ؟؟؟ آرش : همین که حرف هیچ کس رو به غیر از خودت قبول نداری ، واسه همینم من دیگه انرژی صرف نمی کنم که با تو جر و بحث کنم مهسا : کار خوبی می کنی صبح با کلی خواهش و تمنا دنیا رو راضی کردم تا بیاد خونه ی ما ، یه هفته از اون ماجرا می گذشت ، از روزی که من چشمش به روی خیلی از حقایق باز شده بود . دنیا : مهسا زود بگو چی می خوای بگی ، کار دارم ، باید برم مهسا : ببین دنیا ، خیلی رک و صریح باهات حرف می زنم تا منظورم رو درست بگیری دنیا : خوب بگو ، گوش میدم مهسا : نمی دونم میدونی یا نه ، اما وحید خیلی وقته من رو فراموش کرده ، موضوع رابطه ی من و وحید اون چیزی نیست که تو فکر می کنی ، اونی که می خواست از هم جدا بشیم ، وحید بود نه من ، کسی که سه سال تمام من رو مجبور کرد که وانمود کنم زندگی عاشقانه ای داریم با همدیگه در صورتی که همش تظاهر بود ، کسی که با دروغ خودش زندگیمون رو به هم ریخت و من رو مقصر دونست ، اینا رو نگفتم که وحید رو مقصر کنم نه ، منم مقصر بودم اما فقط من نبودم که مقصر بودم ، چیزی که وحید هیچ وقت نخواست بفهمه دنیا : مهسا من که بهت گفتم ، من تو رو بخشیدم مهسا : بذار حرفم رو بزنم خواهش می کنم ، ببین دنیا ، وحید الان خیلی وقته که یه دختر دیگه رو دوست داره کسی که خودش از دوستای صمیمی من بود و هست ، نمی دونم سارا رو یادت میاد یا نه ، اما سارا اصلا هیچ حسی نسبت به وحید نداره ، اون حتی به وحید فکر هم نکرده و تا حالا چند بار بهش جواب منفی داده ، اما وحید انتخاب خودش رو کرده ، اون از اینکه سارا نمی خوادش سرخورده شده ، می دونی دنیا الان وحید خسته است ، خسته از عشق و عاشقی و ازدواج و این جور چیزا ، الان وحید ضربه خورده و این ضربه باعث میشه که بعدش عاشق هر کسی بشه ، و اون یه نفر می تونه به طور کاملا اتفاقی تو باشی دنیا وای خدای من ، درست اون لحظه اومد جلوی چشمام ، همون لحظه ای که می خواستم از مینا اعتراف بکشم که وحید رو دوست داره و بعدش ... چقدر جاش خالی بود ، شاید اگه بود ... شاید که نه ، مطمئنا اگه بود الان وضع زندگی من این نبود ، نمی دونم بهتر بود یا بدتر اما این نبود ، هر چند من الان از زندگیم راضی بودم ، واقعا خوشبختی رو لمس می کردم ، چیزی که فکر می کردم سال هاست از دستش دادم ، با تکون دست های دنیا به خودم اومدم که می گفت : مهسا چی شد یه دفعه ؟ مهسا : هان ؟! هیچی ، هیچی ، بگو دنیا : میگم من حاضر نیستم به هر قیمتی وحید رو عاشق خودم کنم ، من دوست دارم خودش منو بخواد ، اما مثل اینکه قسمت من این نبود . الان دیگه همه چی تموم شده مهسا مهسا : چرا این جوری میگی دنیا ؟ کی گفته همه چی تموم شده ؟ چی بهتر از اینکه وحید تو رو دوست داشته باشه و تو وحید رو ؟ دنیا : شرمنده من فعلا باید برم ، بعدا با هم حرف می زنیم مهسا : چرا انقدر عجله داری ؟ دنیا : دارم فعلا دنبال کار می گردم تا قبل از اینکه بخوام درسم رو ادامه بدم تو یکی از این بیمارستان ها کار کنم مهسا : خوب چرا زودتر نگفتی ؟ من به آرش میگم واست جورش کنه دنیا : وای مهسا جدی میگی ؟ خیلی خوبه اگه این کار رو بکنی مهسا : آره بابا ، تو برو خیالت راحت دنیا : ممنون خیلی کمکم کردی مهسا : در مورد وحید هم به حرفام فکر کن دنیا : حتما ، حتما بهش فکر میکنم ، خدافظ ، راستی به آرش هم سلام برسون مهسا : خدافظ بعد از رفتن دنیا خیلی خوشحال بودم ، از اینکه تونسته بودم خوشحالش کنم احساس راحتی می کردم ، حی می کردم دیگه نباید عذاب وجدان داشته باشم ، چون می تونستم زندگی دو نفری رو که میشه گفت یه جورایی من تو سرنوشت الانشون دست داشتم ، شب وقتی خوابیده بودیم یادم اومد که به آرش نگفتم که باید واسه دنیا یه کاری دست و پا کنه . واسه همین صداش کردم ، آخه صبح نمی تونستم ببینمش چون قبل از بیدار شدن من از خواب می رفت . مهسا : آرش، آرش ... بلند شو دیگه ، بلند شو کارت دارم .... ببین آرش کاری نکن برم سراغ روش دوم وقتی آرش اسم روش دوم رو شنید و فهمید منظورم همون پارچ آبه ، از جاش بلند شد و خوابالود نشست روی تخت و چشماش رو مالید و گفت : مهسا تو رو خدا بذار بخوابم ، فردا حرف می زنیم ، و دوباره ولو شد رو ی تخت باز تکونش دادم ، این دفعه بلند شد و نشست و گفت : آخه مهسا چه دلیلی داره تو این وقت شب می خوای با من حرف بزنی ؟ ، بعد در حالی شیطنت تو چشماش موج می زد گفت : ببینم نکنه .... مهسا : نه خیــــــــــــر ... اصلا می دونی چیه ، نمی خوام بگم ، بگیر بخواب ، ای منحرف آرش : لوس نشو دیگه ، حالا که دیگه خواب از سرم پریده بگو مهسا : میشه دنیا بیاد تو بیمارستان شما کار کنه ؟ آرش : چرا اینو به من میگی ؟ باید به رئیس بیمارستان بگی مهسا : من که رئیس بیمارستان رو نمی بینم ، در ضمن هر چی نباشه تو دکتر پرتویی مگه نه ؟ آرش : صبر کن یه لحظه ، چی شد من شدم دکتر پرتو ؟ تا دو دقیقه پیش زورت میومد بهم بگی آرش مهسا : شما همیشه تاج سر ما بودین و هستین آرش : بسه بسه ، خر شدم دیگه مهسا : خوب پس باید اعلام کنم که عملیات با موفقیت انجام شد ، شب به خیر آرش : مهسا من که حالا دیگه خواب نمیرم یه نیشخند تحویلش دادم و گفتم : شب به خیر عزیزم دنیا توی بیمارستان محل کارش آرش مشغول به کار شد ، من تو این مدت سعی کردم که دنیا و وحید رو با هم صمیمی تر کنم اما مثل اینکه هیچ کدومشون علاقه ای به انجام این کار نداشتن ، خیلی واسم عجیب بود ، حتی دنیا که به قول خودش اون طوری وحید رو دوست داشت ، پا پیش نمی ذاشت ، خیلی از کارش تعجب می کردم ، هر چند من هیچ وقت نتونسته بودم از کار دنیا سر در بیارم ، درسا هم ماه آخر رو می گذروند و هر لحظه منتظر بودیم که پرهام به دنیا بیاد ، آرش که عاشقش بودم ، هنوز نیومده می مرد واسش ، وای به روزی که میومد .تنها کسی که همون طور آروم به زندگی خودش ادامه میداد مهدی بود ، خیلی کمتر تو جمع ما دیده میشد ، شاید چون هنوز نتونسته بود درسا رو فراموش کنه ، نمی دونم درسا چه طوری تونسته بود با خودش کنار بیاد . آرش تو این روزا خیلی خسته به نظر میومد ، وقتی میومد خونه دیگه حتی یه کلمه هم با من حرف نمیزد ، شامش رو می خورد و دوش می گرفت و می خوابید ، خیلی از این کارش ناراحت میشدم ، اما بهش حق می دادم چون واقعا فشار کاریش زیاد شده بود . من نباید سخت ترش می کردم . یه روز که حوصله ام به شدت سر رفته بود رفتم خونه ی درسا . مهسا : یه دفعه خوشامد نگیا درسا : بفرمایین تو ... آیــــــــــــی مهسا : چی شد درسا ؟ خوبی ؟ درسا : نه اصلا خوب نیستم مهسا : می خوای بریم بیمارستان ؟ درسا : آره ، آره ، وقتشه سریع آژانس خبر کردم و درسا رو که اصلا حالش خوب نبود رسوندم بیمارستان ، مثل اینکه خدا خواسته بود که اون روز من برم خونه ی درسا . نزدیک ترین بیمارستان ، همون بیمارستانی بود که آرش توش کار می کرد . وقتی رسیدیم و درسا رو بردن تو اتاق عمل و بعد صحیح و سالم اومد بیرون ، واقعا خوشحال بودم ، پرهام واقعا ناز بود ، خیلی شبیه مهرزاد بود . درسا هنوز بیهوش بود و منم تصمیم گرفتم که برم پایین به آرش خبر بدم که بیاد پرهام جونش رو ببینه . وقتی رسیدم دم در اتاقش ، صدای جر و بحث کنجکاوم کرد ، با اینکه نمی خواستم گوش کنم اما خیلی کنجکاو شدم . کم کم صدای زنه رو شناختم ، صدای دنیا بود . دنیا : آرش چرا اذیت می کنی ؟ مهسا هیچ وقت قرار نیست بفهمه ، اون فکر می کنه من عاشق وحیدم ... در صورتی که من از اولش تو رو دوست داشتم آرش ، تو رو خدا منو پس نزن ، من فقط به خاطر تو اینجا موندم ، فقط به خاطر اینکه نمی خواستم تو با مهسا حروم بشی ، نمی خواستم بعد از یه مدت با تو بازی کنه و بندازدت دور ، درست مثل کاری که با وحید کرد ، مهسا هیچ وقت از پسرا خوشش نمیومد و این جوری انتقام می گرفت . اصلا چیزایی رو که می شنیدم باور نمی کردم ، این دنیا بود ؟ خدایا خواهش می کنم ، خواهش می کنم اینا فقط یه خواب باشه ، یه کابوس که ازش بپرم ، نمی تونستم تصور کنم که تو این همه مدت که من خوش خیال تو خونه نشسته بودم و فقط و فقط به خوشبختیم فکر می کردم ، یکی داشته نقشه می کشیده که این خوشبختی رو از من بگیره . چه طوری دنیا تونسته بود با من این کار رو بکنه ، مگه غیر از این بود که ما با هم دوست و دختر خاله بودیم ؟ می خواستم برم تو جوابش رو بدم اما یه حسی می گفت باید بمونم و حرف های آرش رو گوش کنم . آرش : برو بیرون ، خواهش می کنم برو بیرون دنیا : من میرم ، اما تو نمی تونی انکار کنی که منو دوست داری ، تو واقعا منو می خوای آرش ، اینو به زودی همه می فهمن ، حتی اون مهسا خانوم جونت آرش : تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی دنیا : کی گفته ؟ می دونی چقدر مدرک ازت دارم ؟ به وقتش همش رو ، رو می کنم آرش : گوش کن ببین چی میگم دنیا خانوم ، داری پات رو از گلیمت دراز تر می کنی ، همون موقع که موندی نباید میذاشتم مهسا اراجیفت رو باور کنه ، هیچ می دونی اون بیچاره چقدر واسه ی تو عذاب وجدان داره ؟ می دونی چقدر داره سعی می کنه که زندگی تو و وحید رو بسازه ، واقعا دلم واسش میسوزه دنیا دنیا : یعنی نباید عذاب وجدان داشته باشه ؟ اون کسی که دوست داشتم رو ازم گرفته آرش : بس کن ، کی رو می خوای گول بزنی ؟ منو یا خودت رو ؟ تو فقط می خوای زندگی مهسا رو خراب کنی ، چون نمی تونی ببینی اون داره با خوبی و خوشی زندگیش رو می کنه ، من عاشق زندگیمم ، عاشق زنمم ، اصلا می دونی چیه می پرستمش ، به آشغال هایی مثل تو هم اجازه نمیدم که خرابش کنن ، همین امروز بر می گردی هر جا که بودی و گرنه بد می بینی دنیا : مثلا چی کار می خوای بکنی ؟ آرش : می دونی که اگه بخوام ، خیلی کارها می تونم بکنم ، تو هنوز اون روی سگ منو ندیدی ، حالا هم گمشو بیرون دنیا : بد می بینی آرش خان سریع اومدم کنار و خودم رو پشت صندلی ها قایم کردم ، آرش که از اتاقش اومد بیرون رو دیدم که رفت سمت دستشویی و بعد با صورت خیس اومد بیرون ، بدجوری قرمز شده بود ، هیچ وقت این طوری تو لباس سفید دکتری ندیده بودمش ، چقدر بهش میومد ، خدایا من به خاطر داشتن آرش به خودم افتخار می کردم ، کم کم یادم رفت واسه چی اومده بودم اینجا . مهسا : سلام آرش که حسابی جا خورده بود گفت : سلام ، تو اینجا چی کار می کنی ؟ مهسا : اگه ناراحتی برگردم آرش : ناراحت که نیستم ، تعجب کردم ، حالا جدی چی شده ؟ دستش رو کشیدم و تا طبقه ی بالا کشوندمش ، هرچی آرش التماس کرد که دستش رو ول کنم که مایه ی آبروریزیه قبول نکردم ، تو راه به دویست نفر من رو معرفی کرد و سلام علیک کردیم با هم ، وقتی رسیدیم دم اتاق نوزادان ، وایسادم و گفتم : به نظرت کدومشون آشنان ؟ آرش با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : وااااااااااااای ، ببینم نکنه اون پرهامه ؟ مهسا : از کجا فهمیدی ؟ آرش : از اونجایی که ... عین مهرزاده مهسا : آره خیلی شبیه ، اما چشماش مثل درساست آرش : خوب بگو حلال زاده به داییش میره دیگه مهسا : خوب حالا ، خودت رو تحویل نگیر ، حالا دیگه دایی شده واسه من آرش : مهسا نمی دونی چه حس خوبیه مهسا : بیا بریم ببینیم درسا به هوش اومده یا نه آرش : به مهرزاد زنگ زدی ؟ مهسا : وای خاک به سرم یادم رفت آرش : تو برو پیش درسا من خودم زنگ می زنم مهسا : هرچی آقامون بگن ××× آرش : مهسا می خوام باهات حرف بزنم مهسا : خوب من گوش میدم ، چه عجب سکوت طولانیتون رو شکستین آرش : تو رو خدا طعنه نزن ، تو این مدت کم مشکل نداشتم ... همه چیز با برگستن خاله ات اینا شروع شد ... درست روز بعد از عروسی من و تو
آرش : نمی دونم چرا اما حس می کردم دنیا با نفرت به من و تو نگاه می کنه ، چند بار خواستم ازت بپرسم چیزی شده اما پشیمون شدم و نپرسیدم . تا اینکه تو قضیه ی دنیا رو واسم تعریف کردی و گفتی که می خوای کمکشون کنی ، اصلا نتونستم باور کنم که دنیا وحید رو دوست داشته ، خیلی نسبت به قضیه بدبین بودم تا وقتی که دنیا تو بیمارستان ما کارش رو شروع کرد و ما شدیم همکار ، هر روز به بهانه های بیخود میومد تو اتاق من و شروع می کرد به حرف های بیخود زدن . کم کم داشتم از کارهاش خسته می شدم ، از اینکه هر روز مجبور باشم تحملش کنم ، خیلی وقت ها از من می خواست که برسونمش ، تا اینکه یه روز که رسوندمش خونه دستش رو گذاشت رو دستم و شروع کرد از دوست داشتن حرف زدن ، از اینکه من رو دوست داشته و از این حرف ها ... حالم داشت به هم می خورد مهسا ، به خدا داشتم دیوونه می شدم ، ازش خواستم که از ماشین پیاده بشه ، سرش داد زدم اما مثل اینکه گوشش به این حرف ها بدهکار نبود ، یه دفعه شروع کرد به جیغ زدن ، مردم ریختن سر ما ، باورت میشه منو به جرم مزاحمت گرفتن ، حتی مجبور شدم برم کلانتری تعهد بدم ، هر دفعه خواستم بهت بگم ، ترسیدم ، آخه تو خیلی بهش اعتماد داشتی ، نمی خواستم اعتمادت نسبت به دنیا رو از دست بدی ، اما دیگه امروز نتونستم طاقت بیارم ، امروز قبل از اینکه بیای تو اتاق من بود ، می گفت تو منو از اون دزدیدی و از این حرف ها ، مهسا به خدا داره دیوونم می کنه ، نمی دونم باید چی کار کنم ، امروز منو تهدید می کرد که ازم مدرک داره و زندگیمون رو خراب می کنه ، واقعا نمی دونم چرا مهسا اما خیلی ازش ترسیدم ، به خدا من عاشق زندگیمونم ، می دونی من بعد از مدت ها تونستم تو همین دو ماه آرامش رو تجربه کنم ؟ مهسا : دنیا گناهی نداره آرش ، اون دوستت داره آرش : چیـــــــــــــــــی ؟ بچه شدی مهسا ؟ نگو که حرفاش رو باور کردی ، اگه راست می گفت و من رو دوست داشت چرا حالا به فکر من افتاده ؟ چرا وقتی 6 سال پیش من ازدواج کردم یادش نبود که منو دوست داره ؟ خواهش می کنم نگو که باور کردی مهسا ، نمی دونم چرا اما مثل اینکه ازت کینه به دل داره ، نمی تونه ببینه که تو داری به خوبی زندگیت رو می کنی و اون سرگردونه مهسا : نمی دونم آرش ، هیچی نمی دونم ، خیلی گیج تر از اونیم که فکرش رو بکنی آرش اومد نزدیک و سرم رو گرفت تو بغلش و گفت : غصه نخور درست میشه . بعد از یه مدت که من همون طوری تو بغلش بودم گفت : سه چیزی بگم مسخره ام نمی کنی ؟ مهسا : نه بگو آرش : فک کنم دلم واسه پرهام تنگ شده مهسا : حالت خوبه ؟ مگه همین 3 ساعت پیش ندیدیش ؟ آرش : آخه خیلی گوگولیه ، هر لحظه که میگذره بیشتر دوسش دارم مهسا : من همیشه از بچه های کمتر از یه سال متنفرم ، خیلی کوچولو ان ، وقتی نگاشون می کنم یه جوری میشم آرش : ببینم نکنه تو بچه دوست نداری مهسا : یه چیزی تو همون مایه ها آرش : اما برعکس من عاشق بچه ام مهسا : خوب حالا که چی ؟ آرش : داشتم به این فکر می کردم که پرهام به یه همبازی نیاز داره نه ؟ مهسا : ببین اون جوری به من نگاه نکن ، ما هنوز دو ماه هم نشده که ازدواج کردیم آرش : حالا ... مهسا : مرض ، من رفتم بخوابم وقتی صدای زنگ گوشیم رو شنیدم ، سریع جواب دادم حتی بدون اینکه نگاه کنم کی هست ، مهسا : سلام دنیا : سلام ، چه طوری ؟ مهسا : خوبم مرسی ، تو چطوری ؟ دنیا : ببین درسا من می خوام یه چیز مهم رو باهات در میومد بذارم وقتی آرش رو دیدم که با کنجکاوی تمام منو نگاه می کنه ، تلفن رو زدم روی اسپیکر ، چون من و آرش دیگه چیزی واسه پنهون کردن از هم نداشتیم دنیا : گوشِت با منه ؟ مهسا : آره ، گوش میدم ، بگو دنیا : اول بذار بگم که من واقعا نمی خواستم این طوری بشه اما فکر می کنم باید بگم ، تو خیلی به من کمک کردی درسا ، من تو رو مدیون خودم می دونم مهسا : خواهش می کنم زود بگو دنیا ، من اصلا نمی فهمم چی میگی دنیا : اگه آرش کنارته خواهش می کنم از اتاق برو یه جای دیگه تا بتونم باهات راحت حرف بزنم مهسا : آرش خوابیده ، حرفت رو بزن دنیا : نمی دونم چه جوری باید بگم ، من فکر می کنم آرش به من نظر داره ، یعنی منظورم اینه که آرش لیاقت تو رو نداره مهسا ، تو خیلی خوبی من و آرش هر دو تامون به زور جلوی خنده هامون رو گرفته بودیم . خیلی دوست داشتم بهش بگم که همه چی رو می دونم اما ترجیح دادم که فکر کنه تونسته زندگی من رو بهم بریزه تا دیگه واسه زندگی ای که خیلی دوستش داشتم نقشه نریزه . دنیا : گوش میدی مهسا ؟ مهسا : آره آره ، فقط می تونم بپرسم از کجا به این نتیجه رسیدی ؟ آرش خیلی منو دوست داره جعبه ی دستمال کاغذی ای که کنارم بود رو پرت کردم طرف آرش تا انقدر واسم ادا در نیاره و نخندونتم ، پسره پررو میگه : چرا آرش خودش نمیاد دنیا : منم همین طوری فکر می کردم ، آرش حتی به خاطر مزاحمتی که واسم درست کرد تعهد هم داده ، باور نمی کنی می تونی بری ، کلانتری ببینی ، من تصمیمم رو گرفتم مهسا ، من از اینجا میرم شاید تو بتونی زندگی خودت رو بکنی البته اون آرشی که من دیدم ، فقط در مورد من این کار رو نکرده مهسا : جدی میگــــــــــــــــی ؟ وای دنیا خیلی ازت ممنونم که گفتی، اما دنیا تو باید بمونی و بهم کمک کنی که به بقیه بفهمونم آرش چه جور آدمیه دنیا : باور کن نمی تونم مهسا ، خیلی دوست داشتم اما نمیشه ، من همین امشب پرواز دارم و شاید هیچ وقت برنگردم ایران مهسا : پس وحید چــــــــی ؟ دنیا : اون دیگه واسه من مرده محسوب میشه ، خدافظ مهسا ، امیدوارم بتونی خودت رو از دست آرش خلاص کنی ، تو آخرین نفری هستی که باهاش خدافظی می کنم مهسا : اما کاش می موندی ، به دانی و خاله هم خیلی سلام برسون دنیا : باشه حتما ، بای مهسا : بی شعور تو چرا هی می خندی ؟ آرش : آخه نقش بازی کردنت معرکه بود ، " آرش منو دوست داره " مهسا : ببین ادای منو در نیار بچه پررو ، اصلا صبر کن ببینم مگه غیر از اینه ؟ آرش : معلومه مهسا : تو منو می پرستی آرش دستش رو گذاشت رو دهنش و گفت : نکنه ... خیلی نامردی مهسا ، تو که می دونستی واسه چی گذاشتی این همه حرف بزنم ؟ آخه چرا اذیت می کنی منو ؟ تو آدم نمیشی ؟ میگم چرا مهسا انقدر منطقی با قضیه برخورد کرد و به همین سادگی باورش شد ، آخه اون مهسایی که من می شناختم یه دفعه سر یه حرف پدر وحید بدبخت رو درآورد . حالا دیگه چه برسه به این موضوع مهسا : دیگه دیگه آرش : کوفت ، من موندم تو چرا همیشه باید از رازهای زندگی من سر دربیاری مهسا : به خاطر اینکه من مهسام ، همونی که تو می پرستیش آرش : ببین عزیزم ، این که یه طرفه نیست ، تو هم همین طوری هستی ، یادته می خواستی خودکشی کنی واسم ؟ مهسا : مثل اینکه باورت شده بودا ، من اینا رو می گفتم که دل تو رو نشکونم آرش : بله می دونم ، حق با شماست ، تو اصلا حالت از من به هم می خورد مهسا : حالا شدی پسر خوب دستاش رو حلقه کرد دور گردنم و گفت : خوب تر از این هم میشم واقعا دوستش داشتم ، به اندازه ی تمام وجودم ، فکر می کردم الان دیگه جزئی از وجودم شده ، دیگه حتی بوسه هاش رو هم دوست داشتم و باهاش غرق لذت میشدم ، آرش تنها عشق زندگی من بود ، کسی که می پرستیدمش ... صبح که داشتم نماز می خوندم آرش اومد کنار سجاده ام نشست ، داشتم دعا می کردم که خدا هیچ وقت آرش رو ازم نگیره ، می خواستم کنارم باشه و همیشه داشته باشمش . چادرم رو با دسش آورد بالا و بوسید و گفت : مهسا واسه منم دعا کن با یه لبخند جوابش رو دادم ، اونم گفت : آخه می دونی میگن ، دعای کسایی که معلولیت ذهنی دارن خیلی زود برآورده میشه نمی دونم چرا هیچ وقت رابطه ی من و آرش حالت رمانتیک به خودش نمی گرفت ، هرکدوممون هم که یه حرف درست و حسابی میزد سریع خرابش می کرد ، هنوز نتونسته بودیم از همون حالت قبلی بیایم بیرون ، با این وجود من رابطه مون رو دوست داشتم ، بیشتر از هرچیزی توی دنیا ، که البته با رفتن یه دنیای دیگه بهتر هم شد . اومدن پرهام بیشتر از اینکه زندگی درسا و مهرزاد رو شیرین کنه ، زندگی من و آرش رو شیرین کرده بود ، آرش عاشق پرهام بود ، اگه یه روز نمی دیدش دیوونه میشد ، البته همه دوستش داشتن ، تقریبا بعد از 25 سال یه بچه ی دیگه به جمع ما اضافه شده بود ، بچه ای که به قول همه مهرزاد کوچولویی بود که یه شباهت هایی هم به آرش داشت . آرش که انگار وقتی بهش می گفتیم شبیه توه ذوق می کرد ، واقعا عاشق بچه ها بود ، اصلا فکر نمی کردم این طوری باشه ، البته به قول سارا مردا همشون می میرن واسه بچه ، اصلا دلیل اصلی ازدواج کردنشون بچه دار شدنه . زندگیم داشت عالی پیش می رفت و همه چیز عالی بود ، اما هنوز هم چیزهای مبهمی تو زندگیم بود که بهش نرسیده بودم ، یه چیزی که واقعا دوست داشتم بدونم کسی بود که درسا دوستش داشت ، نمی دونم الان هم هنوز می خواست مخفی بمونه یا حاضر میشد بهم بگه . کاش بهم می گفت ، واقعا چیزی بود که مثل خوره افتاده بود به جونم ، نمی دونم چرا عاشق کشف رازهای بقیه بودم ، کسی که واقعا دوست داشتم رازش رو بدونم آرش بود که با یه دفتر تقریبا همه چی حل شد ، اما درسا خیلی زرنگ تر از این حرفا بود . البته هنوز یه چیزایی رو در مورد زندگی مینا و آرش می خواستم بدونم که روم نمیشد بپرسم آخه آرش خیلی سعی داشت که در مورد مینا حرف نزنیم ، رفتم توی کتابخونه آرش و نگاه کردم به کتاب هاش ، هیچ چیز به درد بخوری نبود ، با دیدن کتاب سهراب خیلی دلم خوایت که بخونمش ، وقتی بازش کردم صفحه ی اول شعر " صدا کن مرا " رو با نستعلیق نوشته بود ، اصلا فکر نمی کردم آرش هم اهل شعر خوندن باشه ، چقدر دیر شناختمش !!! آرش : تو کتاب شعر من دنبال چی می گردی ؟ مهسا : دنبال دلیل یه سری اتفاق آرش دست به سینه وایساد و من رو نگاه کرد و گفت : مثلا ؟ مهسا : مثلا خیلی چیزا آرش : خوب یکی از اونا رو بگو دیگه مهسا : می ترسم ناراحت بشی آرش همون طور که داشت کتش رو آویزون می کرد گفت : فعلا که دارم میرم دوش بگیرم ، تو شام رو بکش تا من بیام و با هم حرف بزنیم ، در ضمن قرار نیست ناراحت بشم ، خیالت راحت راحت باشه مهسا : خدا کنه این طوری باشه .... آرش : خوب من سراپا گوشم مهسا : یادت باشه قول دادی ناراحت نشی آرش : خوب بگو دیگه جون به لبم کردی مهسا : اولا اینکه با دهن پر حرف نمی زنن کوچولو ، دوم هم اینکه می خوام در مورد رابطه ای که قبل از رفتن مینا بین شما بود منظورم موقعیه که محمد تو کما بوده ، بیشتر بدونم آرش که معلوم بود حسابی جا خورده با تعجب به من نگاه کرد ، منم جواب دادم : باور کن فقط از روی کنجک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمانی ها , رمانی ها - 204-رمان بوی خون - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50092

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا