تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان انتقام ما (فصل اول)



دست مه گل رو گرفتم و با خنده گفتم: - حسابی علف زیر پاش سبز میشه. نه؟
- تو دیگه شورش رو در آوردی.بیچاره گناه داره.
- من و تو گناه داریم عزیزم... حالا بدو سوار شو که نبینتمون.
- از دست تو با این کارات.
- بده؟...همه آرزوی دوستی مثل من رو دارن.
- بر منکرش لعنت...حالا کجا می ریم؟
- نمی دونم... حالا بیا از اینجا بریم!
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
از دانشگاه که فاصله گرفتیم، مه گل گفت : - تو دیوونه ای دختر. آخه اینا ارزش دارن؟
- ارزش که نه ...اما تفریح دارن.
- من که تفریحی توشون نمیبینم.
- چون بی ذوقی.
- آخه دختر خوب، چی به تو میرسه از این آزار و اذیتها؟
- شاید یه روز بهت گفتم اما الان حوصلش رو ندارم!
- واقعاً از تو بعیده.
- چرا؟
- آخه تو که دختر خوب و درسخونی هستی...چرا وقتت رو الکی هدر میدی؟
- هدر نمی دم! هم به درسهام می رسم و هم به تفریحم.
- اما تو داری...
وسط حرفش پریدم: - جون آهو یه امروز رو بیخیال شو...تو که از من بدتری!
- آره خب اما بدون این کارا آخرش به بیراهه می کشونتت.
- ولش کن توام.حالا کجا بریم؟
- نمی دونم.
- من حوس لواشک کردم.بریم دربند.
- باشه اما زود برگردیم که من ...
- می دونم کلاس داری!

- آفرین! دیگه چی میدونی؟
- اینکه آقا یسنا دنبالمونه و بدبخت شدیم!
- خاک تو سرت. آبرومون رفت.
- چرا مگه پسر ِ کی هست؟ یکی مثل بقیه.
یسنا با دست اشاره کرد که یه جا پارک کنم.
تو یکی از فرعی ها پیچیدم و به مه گل گفتم : - ما ندیدیمش.
- چی؟
- حوصلش رو ندارم!
- پس چرا قرار گذاشتی؟ اونم جلوی دانشگاه!
- واسه خنده.
- تو دیگه نوبرشی!
- ول کن نیستا.
- خب یه گوشه پارک کن.
- ای خدا...باشه!
ماشین رو پارک کردم. یسنا هم پشت سرم پارک کرد و از ماشینش پیاده شد و به سمتمون اومد.
شیشه رو پایین کشیدم: - سلام خانوم خانوما...چرا فرار می کردی؟ نکنه دوست نداشتی من بیام؟
- نه این چه حرفیه؟ راستش دوستم عجله داشت و منم به کل حواسم پرت بود.یعنی اصلاً یادم نبود که امروز می آی!
- اشکالی نداره... خب خانوم ها کجا می خواستید برید که انقدر عجله داشتید؟
مه گل به جای من جواب داد: - میریم خونه ی ما. مامانم منتظر ِ!
- اوه پس موضوع اضطراریه. نه؟
- خیلی. حالا میتونیم بریم؟
- چرا از من میپرسی؟ خب میتونی دیگه!
- وای تو چه قدر خوبی!
خندید و گفت : - پس مواظب خودت باش عزیزم. سرعتت خیلی زیاده! دقت کن!
- چشم. بای بای.
- خداحافظ عزیزم.
برایش بوق زدم و حرکت کردم.
مه گل گفت: - اه اه. حالمو بهم زدی...به یه پسر می گی چشم؟
- واسه خر کردنش بود! نمیدونی چه سیریشیه!
- منو همین جاها پیاده کن!
- چرا؟
- حوصله گشت و گذار ندارم...!
- تو که تا الان...
- نگه دار دیگه. الان حوصله ندارم!
- هر جور خودت مایلی.
یه گوشه پارک کردم: - به مامانت سلام برسون.
- حتماً.
از ماشین پیاده شد و از پل عابر بالا رفت.
منم دیگه حوصله نداشتم.رفتم سمت خونه...

**************************************************

با بی حوصلگی کوله پشتی ام رو روی شانه جابه جا کردم و در رو باز کردم. کوله ام رو یه گوشه رها کردم و روی مبل نشستم. چه روز خسته کننده ای بود!!!
چند دقیقه که گذشت به سمت اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباس مشغول درست کردن غذا شدم. مثل هر روز تو تنهایی خودم ناهار خوردم. یعنی این عادت همیشگیم بود. بعد از اینکه ظرفها رو شستم روی تخت دراز کشیدم به چند ساعت بعد فکر کردم.«چی باید بپوشم؟ کی باید برم؟ اصلاً رفتن من لزومی داره؟ و... ».صدای گوشیم باعث شد که دست از فکر کردن بردارم : -بفرمایید.
- سلام عزیزم خوبی.
-سلام. ممنون خوبم.شما چه طورین؟
- من هم خوبم.
- بابا چه طوره ؟

- اونم خوبه.

یکم مکث کرد و گفت : - دانشگاه چه طور بود؟
- مثل همیشه.
- چیکار میکنی با درس ها؟



انگار می خواست یه چیزی بگه که همش طفره می رفت: - پریا جون، خودت میدونی درسها خوبه... برای چی زنگ زدی؟ نکنه دوباره بابا نیست و تو هم حوصلت سر رفته و می گی من بیام اونجا، اما بدون من اگر بمیرم هم پام رو تو خونه ای نمی ذارم که بابام بهم بگه ...


نذاشت ادامه بدم و گفت : - آهو داری مثل همیشه تند می ری . می ذاری حرف بزنم یا نه؟
- بفرمایید
- امشب همه اینجا هستن. چرا نمیای؟

- همین جوری.
پریا - باشه هرجور خودت دوست داری. من هم اصرار نمی کنم.هر چی باشه من..
نذاشتم حرف بزنه و گفتم : - نامادریم هستی!

پریا - آره. من نامادریتم. حالا هم به جای این حرفها پاشو بیا اینجا...خداحافظ.


قبل از اینکه چیزی بگم ارتباط قطع شد. پریا نامادریم بود! نامادری که پدرم حتی جواب سلامش رو نمیداد. راستش پدر و مادرم با یه عشق آتشین ازدواج کرده بودن که ثمرش من و آیدین بودیم. مادرم وقتی که من به دنیا اومدم فوت کرد. یعنی عامل مرگش من بودم و این موضوع هنوز که هنوز ِ آزارم میده. به خصوص اینکه از وقتی که به دنیا اومدم پدر بیشتر از چند جمله با من صحبت نکرده! انقدر مادرم رو دوست داشت که هیچ وقت ازدواج نکرد. پریا هم خیلی اتفاقی و به خاطر اصرار بیش از حد مادربزرگم وارد زندگی ما شد. همون موقع ها بود که کنکور شرکت کردم و تو رشته ای که خیلی دوست داشتم قبول شدم. مادر بزرگم که دید اوضاع اینجوریه بابام رو مجبور کرد که برام یه خونه حوالی دانشگاه بگیره و منم از خدا خواسته قبول کردم. از اون روز به بعد دیگه نه بابام رو می دیدم و نه پریا رو! فقط چند بار اون هم وقتی که مهمون داشتیم عصرها می رفتم و حوالی ساعت ده برمی گشتم. آیدین هم دست کمی از بقیه نداشت. اون هم من رو مسبب مرگ مادرم می دونست. الان هم تو سوئد درس می خونه و اونجور که به پریا گفته بود، حالا حالا ها خیال برگشتن نداشت. من هم اصراری به دیدنش نمی کنم. زندگیم هم خیلی دوست داشتم. بیست و دو سه سالم بود و لیسانس داشتم و الان هم برای فوق لیسانس مهندسی پزشکی تو یکی از دانشگاه های اطراف تهران درس می خونم.


یه نگاه به خونه انداختم، خیلی بهم ریخته بود. یا علی گفتم و مشغول گردگیری شدم. نزدیک ساعت 5 بعد از ظهر بود که کارهام تموم شد. یه دوش آب گرم حالم رو جا آورد. پلیور سفید وشلوار جین پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و مانتوم رو تنم کردم و راه افتادم.


جلوی خونه ی بابا پارک کردم و پیاده شدم. یه نگاه به ساختمان انداختم. خونه ی ویلایی دو طبقه بود. بابا حتی بعد از 24 سال حاضر نیست اینجا رو بفروشه. چند سال یه بار بازسازیش می کنه اما اینجا رو نمی فروشه. شاید به خاطر اینکه نمی خواد خونه ی خاطرات خودش و مامان شیرین رو به دست کسی بسپره که بدون عشق به اون خونه بیاد. هر چند که من از هر چی عشق و عاشقی حالم بهم می خوره و همیشه اصرار دارم که زودتر از دست این خونه راحت شم!


زنگ را فشردم مشغول بازی با شالم شدم : - کیه ؟

- آهو هستم .

- به به آهو خانم! بالاخره تشریف آوردی...!

و در رو باز کرد. در رو هل دادم و به فرنوش که جلوی در ایستاده بود سلام کردم. فرنوش دختر عمم بود. دوم دبیرستان بود و از درس گریزون!
-سلام خانوم خانوما.نیستی؟
-هستم اما زیر سایه بزرگان.

-منظورت کیه؟

- تو نمی دونی!

- تو ول کن بابات نیستی؟

- نه. تا آخر عمرمم چشم دیدنش رو ندارم!

- بیچاره دایی!

- نه عزیزم. بیچاره آهو!

- ول کن این حرفارو بیا تو...

همین که پام رو گذاشتم تو خونه همه ی جوونای فامیل ریختن سرم : - چه عجب آهو خانوم!
- راه گم کردی؟!؟!
- سلام دختر دایی.
- احوال آهو خانوم فراری.
- چه قدر عوض شدی .
- به به ... خانوم خانوما.
دستم را بالا آوردم وگفتم : - اه بسه دیگه. یکی یکی صحبت کنید.
عرشیا گفت: - بیا...اینم عوض احوال پرسیشه!
- تو هم اگه تا وارد یه جایی میشی اینطوری بریزن سرت از من سگ تر میشی.
رهام- اینم برای خودش حرفیه.
- معلومه که حرفیه.حالا بگین ببینم چه خبرا؟
فرنوش کنارم نشست و گفت: - بلا. تو بگو چه خبرا؟
- منظورت چیه؟
- عرفان رو میگم.
- عرفان دیگه کیه؟
رهام - فرنوش جان این هنوز در جریان نیست.
- صبر کن ...صبر کن...چه جریانی؟
پارسا - امشب قراره برات خواستگار بیاد!
همشون شروع کردن به خندیدن که یاسمن گفت: - خنده نداره که.
رهام دستش را دور شانه های یاسمن حلقه کرد و گفت: - حالا تو یه نامزد خوشتیپ و خوشگل داری برات بی مزس. اما این آهو خانوم یه خواستگار داره عین هرکول!
خندیدم و گفتم:
- اگه عرفان، همسایمون رو می گی که باید بگم اون هنوز دهنش بو شیر میده. تازه از من دو سال بزرگتره!!
هیوا - عزیزم عشق که سن و سال نمیشناسه!
پارسا - راست می گه. من از تو یه سال بزرگترم یه بچه سه ماهه دارم. تو که دیگه جای خود داری!
رهام- تو خریت کردی! این بیچاره که گناهی نداره... یه نگاه به من بکن، نزدیک سی سالمه اما زن ندارم!
یاسمن- پس من چیم؟
- تو که زندگی منی عزیزم.
بهشون لبخند زدم و گفتم: - دایی جان ناپلئون کو؟
عرشیا - کی؟
فرنوش - دایی رو می گه!
- بی تربیت نشو آهو! هر چی باشه باباته.
- عرشیا جان، اگه تو هم جای من بودی همین جور باهاش رفتار می کردی!

اما احترام گذاشتن یه چیز جداست.
حوصله جر و بحث درباره ی بابام رو نداشتم.
- میشه بحث رو عوض کنید؟
- آره میشه.بگو درمورد چی حرف بزنیم.
رهام - درباره ی من و یاسمن حرف بزنید.
پارسا چپ چپ نگاهش کرد و گفت: - بیچاره یاسمن گیر کی افتاده!
- بیچاره خواهر من که گیر تو افتاده.
- خواهر تو که گله. منم ...
- کم بازار گرمی کن! همچین آش دهن سوزی هم نیست.
- اتفاقا خواهر شما خیلی هم ...
ازجایم بلند شدم. حوصله ی چرت و پرت گفتنهاشون رو نداشتم!
رفتم کنار پریا نشستم و گفتم:
-سلام پریا خانوم!
-سلام عزیزم. بالاخره اومدی.
-می بینی که!
-آره می بینم.به بابات سلام نمی کنی.
- چرا...الان می رم...راستی ببینم ماجرای عرفان چیه؟
- فیروزه خانوم تو رو برای پسرش خواستگاری کرده!
- نه که من دم به دقیقه اینجام اونم منو دیده و حتماً عاشق و شیدام شده!
- آهو من دیگه اونجاهاش رو نمی دونم.الان هم میان اینجا.تو رو خدا با این یکی مثل ...مثل..
- مثل آدم رفتار کنم.
- یه همچین چیزی...یه دفعه دیدی از این خوشت اومد!
-پریا...من نه با کسی لجم، نه با کسی پدر کشتگی دارم و نه میخوام حال کسی رو بگیرم. از اون دخترهای پررو و گستاخ هم نیستم. فقط یه خصوصیت بد دارم و اونم اینه که از پسر جماعت خوشم نمیاد! پس شما هم آرزوی لباس عروسی رو تو تن من توی خواب ببینید.
-آهو همین یه بار رو با این یکی کنار بیا!
-نوچ...من می رم به مجسمه ابوالهول سلام کنم.
لبش را گاز گرفت و گفت:
-آهو درباره ی بابات درست صحبت کن.
-کاش تو این دوره و زمونه کسی هم به فکر من بود. باور کن اگه الان که می رم پیشش بهم یه لبخند بزنه، همه چی رو فراموش میکنم، اما زهی خیال باطل! اون حتی یه نیم نگاه هم بهم نمی ندازه.
پریا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
رفتم پیش بابام که با فخر و غرور روی مبل نشسته بود و به قاب عکسهای روی دیوار نگاه می کرد. راستش تموم دیوارهای خونه عکس مامانم بود. مادری که من باعث مرگش بودم!
-سلام بابا
-حتی یه نگاه هم بهم ننداخت. فقط سرش رو کمی تکان داد و به عکس دیگه ای نگاه کرد.
نفسم رو با صدا بیرون دادم و ازش فاصله گرفتم و به اتاق سابقم رفتم. خودم رو روی تخت انداختم و سرم رو توی بالشت کردم. چرا باید مامانم می مرد. اگه زنده بود الان وضعیت منم زمین تا آسمون با الانم فرق داشت.
باز هم خدا رو شکر از اون درس خونا بودم.
- می تونم بیام تو.
عرشیا بود.
- آره بیا تو.
اومد تو اتاق و یه نگاه به اتاق انداخت و گفت : - هنوز هم کسی نمیتونه بدون اجازت وارد اتاق بشه.
- از این به بعد هروقت خواستی با هر کسی که می خوای بیا اینجا.
- واقعاً؟
- آره... چون دیگه نه من آهوی سابقم و نه تو اون مردم آزار همیشگی!
- اِ ...پس من مردم آزارم دیگه.
- جنبه انتقاد هم نداری... راستی یادم رفت بپرسم؛ از آنا چه خبر؟
- خوبه. الان که ایران نیست!
- دوباره رفت؟
- آره اما این دیگه آخرین باره.
- ایشا ا... کی ازدواج می کنید؟
- تابستون... تو چی؟
- من چی چی؟
- یعنی می گم تو کی ازدواج میکنی؟
- وقت گل نی...سوالهایی می پرسیا.
- تو کی می خوای عاقل بشی.
- هستم منتها تو نمی فهمی. الانم برو بیرون که حسابی خوابم میاد.
- اوهو اوهو. نداشتیم از این حرفا.
- پس لطف کن برو بیرون که اصلاً حوصله صحبت های تکراری رو ندارم!
- باشه هر جور دوست داری. من هم از طرف بچه ها اومدم.
- بهشون بگو حوصله...
- یه بار گفتی فهمیدم!
- بیا منو بزن.
- نه نه قصدم زدن نیست فقط می خواستم بگم که ای کاش یکم مهربون تر بودی.
- حالا که نیستم.
پریا اومد توی اتاق و گفت: - آهو پاشو این پسره اومد.
- کی؟
عرشیا - می خواستی کی بیاد؟ عرفانه دیگه.
- ای خدا... من چیزی سرم نمیکنم.
- باشه تو فقط بیا بیرون.
عرفان پسر همسایه روبروییمون بود. سبزه بود و قد بلند و به قول بچه ها هرکولی بود برای خودش. هرچند پوست هرکول سفید بود.
عرفان با دوتا خواهراش و پدر بزرگش اومده بود. پدر و مادرش رو خیلی وقت پیش از دست داده بود.
پریا بردشون به سمت پذیرایی. بابا هم پیششون نشست و ما جوونا هم توی پذیرایی پراکنده نشستیم.
چند دقیقه که گذشت یکی از خواهراش گفت:
- آقای شفیعی ما حقیقتش ما امشب اومدیم اینجا که دخترتون رو از شما خواستگاری کنیم.مثل اینکه ...
بابام مثل همیشه محکم گفت:
- راستش آهو هنوز درسش تموم نشده.
- خب ما صبر میکنیم تا درسشون تموم بشه و هر وقت دیپلم گرفتن با هم ازدواج کنن!
با تعجب گفتم: - دیپلم...! خانوم اصلاً به قیافه ی من میاد هفده هیجده ساله باشم؟
- من که شما رو نگفتم.
- ببخشید اما اسم من آهو ِ. شما خواستگاری کسی غیر از من اومدید؟
بچه ها به هم نگاه میکردن و ریز میخندیدن.
صورت خواهر عرفان سرخ شد و گفت:
-مثل اینکه اشتباه شده. ما برای اون خانوم که لباس یشمی پوشیده اومدیم. مگه ایشون دختر آقای شفیعی نیستن؟
همه به دنبال لباس یشمی بودیم که همه ی نگاه هامون هم زمان روی فرنوش میخکوب شد که صورتش از شدت خجالت به کبودی می زد.
بابا- ایشون خواهر زاده ی من هستن...
خواهر عرفان یه نگاه به فرنوش کرد و گفت : - واقعاً ببخشید! آخه همیشه زودتر از دختر خانومتون اینجا بودن به همین خاطر ما دچار اشتباه شدیم.
پریا - اختیار دارید. فرنوش هم مثل آهو.اما فرنوش هم الان واقعاً براش زودِ که ازدواج کنه. تازه دوم دبیرستانه.
مطمئنم هم خودش و هم خانوادش به این وصلت راضی نیستن!
یه نگاه به فرنوش انداختم که نزدیک بود از خنده منفجر بشه.البته نه تنها اون ، همه داشتیم میمردیم از خنده.
پنج شش دقیقه بعد هم عرفان و خانوادش رفتن...
همین که مطمئن شدیم رفتن خودمون رو راحت کردیم و یه دل سیر خندیدیم!
اون شب تا نزدیک صبح با بچه ها گفتیم و خندیدیم. تا صدای پریا در اومد و به هممون گفت که زودتر بخوابیم.
هر چی بچه ها اصرار کردن نموندم و رفتم خونه. اما عجب شبی بود اون شب.
**********************

همین که وارد دانشگاه شدم مه گل خودش رو بهم رسوند و گفت: - کجایی دختر؟ دیشب هر چی بهت زنگ زدم برنداشتی. صبح هم که خاموش بودی!
- مه گل تو رو خدا بازپرسی رو شروع نکن!
- باشه... امروز تا ساعت چند کلاس داری؟
- هستم... دو ساعت الان دارم و چهار ساعت هم بعد از ظهر. چه طور؟
- می خواستم بگم بریم خرید.
- خودت می دونی که من نمیام.چرا می پرسی که منو وسوسه کنی؟
- آره می دونم که تو چه درسخونی هستی...اما اصلاً بهت نمیادا.
- چرا...؟ مگه من چمه که بهم نیاد؟
- چیزیت نیست اما ظاهرت غلط اندازه!
- بیچاره من...! حالا خوبه ابروهامم برنداشتم. خودت چی؟
- ول کن. انگار باید همیشه حرفهای من و تو به قهر و دعوا کشیده بشه.
- آره دیگه با اعصاب من بازی میکنی، بعد میگی ولش کن ولش کن!
- آهو بسه دیگه. من الان کلاس ندارم می رم یه چرخی بزنم.اما بعد از ظهر می بینمت.
- مرض داشتی این همه راهو اومدی؟
- من همین الان کلاسم تموم شد، گفتم اگه برای امروز برنامه نداری باهم بریم خرید که دیدم کلاس داری.
- باشه. امیدوارم کوفتت بشه!
- به حرف گربه سیاه...
- بارون میاد عزیزم. اگه نمیدونی بدون!
- پس خودت هم می دونی که نحسی.
خواستم با کولیم بزنم تو سرش که گفت: - غلط کردم! زشته اینجا. گیر میدنا.
- واقعاً بزدلی.
- بابا پسر شجاع.
- برو وقت گرانبهام رو نگیر.
- باشه خداحافظ.
باهاش دست دادم و گفتم: - خداحافظ. جای منم خالی کن!
خندید و رفت. منم رفت سمت بوفه. یه لیوان چایی گرفتم و روی یکی از صندلیها نشستم. پنج دقیقه گذشت که احساس کردم یکی کنارم وایستاده. سرم رو بلند کردم. آریا بود. یه سمج به تمام معنا.
- اجازه هست بشینم؟
از جایم بلند شدم و گفتم : - بفرمایید.
- نه نه. منظورم اینه که پیشتون بشینم.
- نه نمیشه پیشم بشینید.
کوله ام رو برداشتم و به سمت ساختمون اصلی رفتم. از پله ها که بالا میرفتم چشمم به هونام افتاد.
از اون خرخونا بود. لیسانس شیمی داشت اما انگار پشیمون شده بود و اومده بود از اول شروع کنه. سال آخر بود و اونجور که بچه ها میگفتن عاشق معماری. واسه همین هم دوباره اومده بود دانشگاه. شاید تنها پسری که تو این دنیا قبولش داشتم اون بود!
از کنارش رد شدم و سلام کردم: - سلام خانم شفیعی. حالتون چه طوره؟
- خیلی ممنون.
- کلاس دارید؟
- بله.
- موفق باشید.
- شما هم همین طور.
ازش فاصله گرفتم و رفتم سر کلاس.
یه جوری بود. مرموز و ساکت. همیشه هم بیشتر از دو سه کلمه حرف نمیزد. یه بار هم منو از مرگ نجات داد. با چند تا از بچه های دانشگاه رفته بودیم پیک نیک. وقتی داشتیم یه جای مناسب پیدا می کردیم، نزدیک یه دره پاهام پیچ خورد و نزدیک بود برم تو دره اما هونام نجاتم داد.
داشتم از پنجره آسمون رو نگاه می کردم که استاد اومد. آخرای عمرش هم دست بردار نبود. از گند دماغا بود. فکر کنم شصت – هفتاد سالی داشت. وقتی راه میرفت انگار یه روبات حرکت می کرد. اونجور که خودش میگفت وقتی چهل سالش بود استاد دانشگاه شده بود.
تک سرفه ای کرد و مثل همیشه با لحن خشک و جدیش یه زنگ کسل کننده رو شروع کرد.
وقتی کلاس تموم شد خواستم کوله ام رو بردارم که یکی زودتر از من اونو برداشت:
آریا - افتخار می دید همراهیتون کنم؟
- نه.
- چرا؟
- یعنی خودت نمی دونی؟
- به خدا من قصد بدی ندارم .
- آره می دونم. حالا که قصد بدی نداری اونو بده به من.
کوله ام را روی دوشش انداخت و گفت: - نمیدم. حالا به خاطر کولیت هم که شده می آی دنبالم.
ای سمج مردم آزار. باید درس خوبی بهش میدادم. یه نگاه به کفشهام انداختم. اه...کتونی پام بود. اما با همین هم می شد. لبخندی زدم و گفتم: - یا اونو بده به من یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
- گفتم که اینو بهت نمیدم.
با پاشنه پا زدم به مچ پاهاش .
آخ بلندی گفت و به پاهاش نگاه کرد. منم از فرصت استفاده کردم و کوله ام رو از دستش کشیدم و از کلاس بیرون رفتم.
یه نگاه به ساعت انداختم. «کو تا کلاس بعدی!». سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه ی مه گل اینا.
نزدیک خونشون بودم که گوشیم زنگ خورد.اه...یسنا بود. امروز باید شر این رو هم کم می کردم: - بله؟
- سلام خانوما خانوما.
- سلام یسنا چه طوری؟
- خوبم.شما چه طورید خوشگل خانوم.
- بد نیستم.چی شده یادی از ما کردی؟
- من؟...من که دیروز دیدمت.
- آره حواسم نبود.
- پس معلومه حواست جای دیگس. نه؟
- نه. فقط امروز حوصلت رو ندارم.
- چی؟
- حوصلت رو ندارم.
- چی می گی تو؟یعنی چی این حرفا.
- یعنی برو گمشو که اصلاً نمی خوام صداتو بشنوم.
- وا تو چت شده.
- همینی که هست.
- دیگه داری بی تربیت می شیا.
- هستم.مشکلی داری؟
- دیگه داری شورشو در می آریا. من که چیزی بهت نگفتم.
- تو نگفتی اما من می گم که دیگه حالم ازت بهم می خوره.
تا خواست چیزی بگه قطع کردم. چه قدر بده که وقتت با این آشغالا تلف بشه. چه قدر باید به بهونه های مختلف بپیچونمشون. بیچاره این که حرف بدی نزد. من که از پسری کینه ای به دل نداشتم که بخوام سر اینها خالی کنم.پس چرا این کارو میکردم... خودمم نمی دونم!
با صدای بوق ماشینی به خودم اومدم. اما دیگه دیر شده بود. تصادف کرده بودیم. از ماشین پیاده شدم. راننده ی ماشین هم که پسر جوونی بود از ماشین پیاده شد و گفت: - خانم چه خبرتونه؟
- آقا شما یکم دقت می کردی!
- ببخشید از اینکه ماشینم خورد به ماشین شما...!
بعد یه دفعه عصبانی شد و گفت: - خانم اینجا ورود ممنوعه.
-شما حواستون رو جمع می کردید.
-نه بابا. یه چیزی هم بدهکار شدیم.
بعد به سپر ماشینش نگاه کرد.
یه نگاه بهش انداختم. چشمای زاغ و موهای قهوه ایش. قد بلندش و جای زخم روی پیشونیش یه چیزی رو یادم آورد. رفتم به هفت سال پیش. وای نکنه که اون...
- خانم حواست کجاست؟میگم زنگ بزنم افسر بیاد.
- شروین ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت: - جانم؟
- شروین تویی؟
- بله من شروینم... شما اسم منو از کجا می دونید؟
عینک آفتابیم رو برداشتم و گفتم: - حالا فهمیدی از کجا می دونم؟
چند لحظه نگاهم کرد و بعد یه دفعه صورتش به خنده باز شد و با هیجان گفت: - آهو خودتی.
خندیدم که گفت: - دختر چه قدر عوض شدی.
- اما تو اصلاً عوض نشدی!

پس واسه همین منو شناختی!
- آره. چیکارا میکنی؟
- فعلاً که با سرکار خانوم تصادف کردم.
- ای وای اصلاً حواسم نبود... بزار ببینم چی شده؟
- چیزی نیست فقط چراغش شکسته و این سپرش هم که خودت می بینی.
- وای تورو خدا ببخشید .اصلاً حواسم نبود که ورود ممنوعه.
- اشکالی نداره... حالا سوار شو، ببینم چیکار کنم این ماشینو!
- خب معلومه دیگه می بریش تعمیرگاه.
- آخه اینکه ماشین من نیست.
- وا...پس برای کیه؟
- شکیبا.
- اِ...راست می گی...شکیبا چه طوره؟ آیسان؟
- هر دو تاشون خوبن. حالا سوار شو وقت واسه این حرفها زیاده.
همون اطراف یه تعمیرگاه بود. ماشینها رو که تحویل دادیم خواستم برم سمت خیابان اصلی که شروین گفت: - کجا با این عجله. تازه همدیگه رو دیدیم.
- می دونم اما کلاسم یه ساعت دیگه شروع میشه.
- دانشگاه میری؟
- اوهوم.
- آفرین خانوم خانوما.خیلی بزرگ شدیا.
- الان وسط کوچه وایستادی که این حرفها رو بزنی.
- نه بابا. بیا برات آژانس بگیرم.
- نه مرسی. خودم می رم.
- امکان نداره. خودمم باهات می آم.
- اما...
- بیا ببینم. تو هنوزم مثل قبلنا لجباز و یه دنده ای. نه؟
شروین صمیمی ترین دوست آیدین بود. تا شیش هفت سال پیش همسایمون بودن. اما از وقتی که من پیش مادر بزرگم زندگی کردم، اونا هم از اون محل رفتن. بعداً فهمیدم که شروین وقتی فهمیده که من دیگه تو اون خونه نمی آم با خانوادش از اونجا رفتن. شروین دو تا خواهر داشت. شکیبا همسن من بود و آیسان پنج سال از من بزر
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 111-رمان انتقام ما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 108- رمان انتقام ما , رمان ایرانی و عاشقانه انتقام ما | sogi joon کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , دنیای رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان - 5 - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 2 , انتقام سانیا،رمان انتقام سانیا - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50090

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا