تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان انتقام ما (فصل دوم)



یگانه کمکم کرد تا روی تخت بنشینم. بعد رفت سمت پنجره و پرده ها رو کنار کشید و پنجره رو باز کرد. باد خنکی اومد تو اتاق که حسابی سرحالم کرد. خودش هم نفس عمیقی کشید و دستش رو لبه ی پنجره گذاشت: - ببین چه قدر بیرون عوض شده. تو نمی خوای از اون تخت کنده بشی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم: - آغاز دوازدهمین روز.چی میگی اول صبحی.
- پاشو بیا حیاط رو نگاه کن.تو چه قدر بی ذوقی دختر.
- من هر چی باشم بی ذوق نیستم...
- فعلاً که دارم میبینم.
خم شد و این ور و اون ور رو نگاه کردو بعد یه دفعه یه لبخند نشست رو لبش و گفت: - دختر اگه بدونی بیرون چه خبره!
- کشتی منو. بگو چه خبره.
- بد جوری تو گلوش گیر کردی.
- چی؟
خندید و اومد سمتم و دستم رو گرفت. از جام بلند شدم و دنبالش رفتم. رفتم کنار پنجره وایستادم که گفت:
--«باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره خیره شد
باز هم در گیرودار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد.».
- چی میگی تو؟
- یه نگاه به بیرون بنداز.
نگاهم رفت سمت خیابون.
چیزخاصی نبود: - منو دست انداختی.کسی اینجا نیست که می گی نگااااا...
وای خدا نزدیک بود پس بیفتم.
برگشتم طرف یگانه و گفتم: - این اینجا چیکار می کنه؟
- اومده تو رو ببینه!
- این که آدرس ...اِاِاِ... نکنه تو آدرس اینجا رو دادی؟
- اصرار کرد. منم آدرس رو بهش دادم.
- وای یگانه...مگه نگفتم حتی علی هم نفهمه که خونه ی من اینجاست!!!
- به خدا خیلی اصرار کرد.
- ای خدا... من از دست تو چیکار کنم؟ من آدرس اینجا رو به بچه های فامیلمون هم ندادم. حالا تو...
- بسه دیگه. داره نگات می کنه.
دوباره برگشتم طرفش. سرش رو بالا آورد و نگام کرد. یه لبخند قشنگ زد و با تکون دادن سرش سلام کرد.
ته دلم یه جوری شد. به یگانه گفتم: - برو در رو باز کن بیاد تو.
- نه بابا. با دست پس می زنی و با پا پیش می کشی.
- چه قدر حرف می زنی. برو دیگه.
- باشه. تسلیم. حالا بگو ببینم تو هم گلوت...
هولش دادم و گفتم: - برو دیگه.
خندید و از اتاق خواب بیرون رفت. ده دقیقه گذشت تا صدای هونام رو شنیدم. داشت از یگانه حال منو می پُرسید. بعد دوتایی اومدن تو اتاق.
هونام - سلام خانم شفیعی.
خدا می دونه چه قدر از دیدنش خوشحال شدم!
- س...سلام آقای نیکزاد. حالتون چه طوره؟
- ممنون. شما هم که الحمدالله سلامتید؟
- بله. به لطف شما و یگانه و علی خیلی بهترم... چرا نشستید. بفرمائید.
وبا دست به مبل تک نفره ی گوشه ی اتاق اشاره کردم.
یگانه - بفرمائید بنشینید. من برم یه چایی براتون بیارم، که می دونم حسابی سردتونه.
همین که از اتاق رفت بیرون هونام گفت:
-خب حسابی از درسها عقب افتادین.میخواین چیکار کنین.میدونید که، دو هفته دیگه امتحانا شروع میشه.
-بله میدونم.یگانه قول داده بهم کمک کنه.
-چه خوب.کمکی از دست من برمیاد.
اومم. فکر نکنم.
خندید و گفت : - چه بد!
-چرا؟
-هیچی...هیچی همین طوری گفتم.
چند دقیقه سکوت بینمون شد. نتونستم طاقت بیارم و گفتم: - من کی می تونم بیا دانشگاه؟
- اگه با من باشه که می گم شما این دو سه روز هم زیادی خونه بودید.
- آخه شما که جای من نیستید. به خدا همه جای بدنم درد میکنه... راستی نگفتید چه طوری اون اتفاق برام افتاد؟
- حالا دیگه گذشته و الان هم شما شاد و سرحال اینجایید.
- تو رو خدا بگید دیگه.
- الان نه.
- خواهش می کنم.
یه نگاه بهم انداخت و یه نفس عمیق کشید: - خب مثل اینکه مجبورم بگم. می دونی که من دیر رسیدم و وقتی هم اومدم پیش شما، یزدان گفت شما تو پیست هستید و اون منتظر شده که با من سوار بشه. داشتم شما رو نگاه می کردم که دیدم یکی سرعتش رو زیاد کرد. خیلی زیاد. بعد یه دفعه سر یه پیچ محکم زد به جلوییش. نفهمیدم اون کی بود. اما انگار خیلی بد زده بود بهت که اول سرت خورد به فرمون و بعد کنترل ماشین رو از دست دادی و از جاده منحرف شدی و بعد خوردی به تایر ها و از ماشین پرت شدی بیرون و سرت خورد به زمین.
- مگه من کلاه نداشتم؟
- چرا. اما وقتی افتادی، کلاهت رفت بالا .واسه همین گردن و چونت زخم شدن. یه ضربه شدید هم به سرت خورده. دکتر هم تعجب کرده بود که با وجود کلاه چرا سرت اینجوری شده!
- اون طور که آریا زد، اگه بدون کلاه بودم الان زیر یه خروار خاک بودم.
- خدا نکنه خانم شفیعی.
- نمی دونم چرا جدیداً انقدر بلا سرم میاد. چند وقت پیش هم تصادف کردم. اما خب به خیر گذشت.
- خدا رو شکر. اما مراقب خودتون باشید خانم... شما می دونید که آریا...
زنگ آیفون رو زدن.
- کی می تونه باشه؟
یگانه پرید تو اتاق و گفت: - خب خوشگل خانوم، مه گل اومد. من دیگه برم که امروز کلاس دارم!
صورتش رو بوسیدم و گفتم: - دستت درد نکنه. خیلی بهت زحمت دادم!
با نگاه معنی داری گفت: - بعداً جبران میکنی گلم.
از هونام هم خداحافظی کرد. چند دقیقه بعد مه گل با سر و صدا اومد تو خونه و با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن: - سلام علیکم خوشگل بلا. چه خبرا؟ به جون تو اگه دیروز می زاشتنا می بردمت دربند یا فرحزاد یه لواشکی بزنی بلکه حالت جا بیاد، اما این گند دماغ هونام مثل بابابزرگها رفتار میکنه. ایش... فکر کرده الان تو یه ذره از اون آلوچه ها بخوری رفتی سینه قبرستون... بگو آخه آدم عاقل، تصادف کرده رودل که نکرده. حالا من می گم این یه فازش کمه تو بگو نه این با بقیه فرق داره و از این حرفا...
هونام با حیرت زل زده بود به من. از خجالت داشتم می مردم. این مه گل ورپریده هم خفه نمی شد که. مدام حرف می زد. صداش همین جور به ما نزدیک میشد که یه دفعه در رو باز کرد: - حالا بیخیال این عصا قورت داده رو. بگو ببینم خودت...
دستش رو دستگیره خشک شد و به هونام که روی مبل نشسته بود زل زد. داشتم می مردم از بس خجالت کشیدم. تک سرفه ای کردم و گفتم: - سلام. چه عجب یادی از ما کردی؟
اما طفلک بدجوری شوکه شده بود. ببخشیدی گفت و از اتاق بیرون رفت.

هونام نفس عمیقی کشید و گفت: - دیگه دوستتون اومدن و من باید برم!
از خدام بود زودتر بره. این مه گل هم فقط بلد بود گند بزنه!
- خیلی زحمت کشیدید اومدید... ببخشید این دوست من...
- حرفش هم نزنید.خداحافظ.
- خداحافظ.
همین که صدای بسته شدن ددر اومد، مه گل پرید تو اتاق و گفت: - دختره ی احمق نمی تونستی بگی که این اینجاست. مردم از خجالت. اه.
- تو چی می گی از اون موقع که می ای تو شروع می کنی بلند بلند ور زدن.
- به جون تو دست خودم نیست. تو خونه هم از این سوتیها زیاد می دم...وای خدا یادش میفتم دلم می خواد بمیرم.
- طفلک خیلی خودش رو نگه داشت بهت چیزی نگه. آقاس به خدا.
- آره والا. به جون تو وقتی اومدم تو اتاق و دیدمش دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش... راستی ببینم این آدرس اینجا رو از کجا بلد بود؟
- یگانه گفته.
- اِ...پس اینم آره.
- چی آره.
- تو گلوش گیر کردی. نه؟
- تو هم که عین یگانه حرف می زنی. بابا من به چه زبونی بگم که...
وسط حرفم پرید: - که دوسش داری؟
- پاشو برو بیرون تا نزدم تو سرت. پاشو.
- باشه می رم، ببینم از فردا می ری دانشگاه؟
- اگه خودمم نخوام این هونام منو می بره!
- اِ...نه بابا چه فعال شده این هونام...ولش کن. خودت چه طوری؟
- می بینی که. خوبم.
- وای آهو اگه آریا رو ببینیها دلت براش کباب می شه!
- چه طور مگه؟
- از اون روزی که بیمارستانی هر وقت منو می بینه بهم می گه آدرس خونه ی آهو اینا رو بده تا برم ازش عذر خواهی کنم. باورت میشه این آخرا یه بار گریش گرفت؟
- ندی بهشاااا. خودش هم کشت آدرس رو نده. همین هونام و تو و فرنوش و یگانه هم زیادین چه برسه به اون!
- راستی ببینم پریا نیومد دیدنت؟
- بچه ها بهش نگفتن وگرنه می اومد، اما بابام اگه بدونه من مردم ککش هم نمی گزه!
- چی بگم والا...صبحونه خوردی؟
- نچ.
- پاشو ببینم. از اون تخت کنده شو که برم برات یه صبحونه مشتی درست کنم.
- باشه.
سر میز صبحونه یه دفعه یاد یسنا افتادم و به مه گل گفتم: - ببینم دیگه یسنا نیومد اونجا؟
- نه اما یکی دیگه جاشو گرفته.
- کی؟
- یه آقاییه که هر روز ازم می پرسه تو کجایی؟!؟!
- کی هستاین آقا؟
- اسمش رو نگفت! چشماش زاغه و قدش هم بلنده!
چایی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. مه گل با دست زد به پشتم و گفت: - چت شد یه دفعه. ببینم این یارو آشنا دراومد؟
- یه دستمال به من بده!
رفت و جعبه دستمال کاغذی رو گذاشت جلوم و گفت: - این یکی دیگه کیه.
- به جون مه گل دیگه دور و ور پسرا نمی پلکم. این یکی هم آشناس.
- آره جون خودت.
- برو گمشو منحرف.
- اصلاً حرف تو درست! اگه می شناستت چرا از من حالت رو می پرسه؟
- تو رو از کجا می شناسه؟
- نمی دونم والا... حالا می گی کیه؟
- دوست آیدین!
- ببینم پشت گوشای من مخملیه؟
- جدی می گم. اسمش هم شروینه!
- اوه... پس اگه دوست آیدینه پس با تو چیکار داره؟
- فقط تا همین حد بدون که باهاش تصادف کردم!
- اِاِاِاِ... پس با اون تصادف کردی؟
- اوهوم.
- دختر تو چه قدر این روزا حادثه ساز شدی.
- شنیدی می گن تا سه نشه بازی نشه؟
- پس منتظر سومی هستی... اولی شروین، دومی آریا. لابد سومی هم هونام!
- ای درد بگیری. زبونت رو گاز بگیر!
- نه بابا. پس تو هم آره.
- پاشو برو یه چایی دیگه برام بریز زیاد حرف نزن.
- اما خودمونیم آهو، خوب کیف می کنی تو این خونه ها.
- آره خب. اما من ترجیح می دادم که با پریا اینا زندگی کنم!
- برو بابا دلت خوشه. همه تو آرزوی یه همچین موقعیتین. یکیش من. فکر کن اگه تهران قبول نمی شدم الان باید چیکار می کردم! نمی دونی چه قدر درس خوندم تا همین جا قبول شم. درسته رشته ای قبول شدم که دوستش ندارم اما به جاش خونمون نزدیکه.
- اما یه دانشگاهی درس می خونی که همه آرزوش رو دارن!
- حالا بیا بیرون از درس و دانشگاه! فردا بریم دربند؟
- تو که منو کشتی! چرا گیرت به دربنده؟
- به جون تو هیچی. فقط می خوام حال این هونام رو بگیرم!
- ببینم نکنه چشمت روشه.
- برو بمیر. تا وقتی آرش هست من به امثال اینا نگاه نمی کنم.
- بیچاره آرش. اما بیخودی دلت رو صابون نزن. آرش از تو خوشش نمی آد.
- خیلی دلش هم بخواد. پسره ی ...
- تا چند لحظه پیش سنگ آرش رو به سینه می زدی.
- ول کن منو. می دونی که من اینجوریم.
- آره یه تختت کمه.
خندید و رفت برام چایی بریزه.

از دانشگاه اومدم بیرون و رفتم سمت جایی که ماشینم پارک بود. در ماشین رو باز کردم تا سوار بشم که یکی از پشت سرم گفت: - سلام. چه عجب بالاخره پیدات شد!
برگشتم طرفش و گفتم: - سلام. می بینی که!
با تعجب به سر و صورتم نگاه کرد و گفت: - دختر تو با خودت چیکار کردی؟
- شروین امروز حوصله ندارم.
- منم مزاحمت نمی شم. فقط گفتم یه سری بهت بزنم و برم!
- خب.
- چی خب؟
- سر زدی دیگه.
- قبلاً این جوری نبودی آهو. چی شده امروز دمغی؟
- قبلاً، قبلاً بود! الان فرق کرده.
- نکنه امتحان رو خراب کردی؟ هان؟
- برو شروین. بَده جلوی دانشگاه!
- خب کجا می دیدمت. تو این کتاب فروشیها چه طوره؟
و با دستش به کتاب فروشیهای اونور خیابون اشاره کرد.
- شروین خواهش می کنم.
- باشه میرم اما بیا اینو بگیر. بهت زنگ می زنم!
به کاغذی که توی دستش نگه داشته بود نگاه کردم. اینم مثل بقیه.
بهش پوزخند زدم و گفتم: - فکر نمی کردم اهل اینجور چیزا باشی. گفتم بعد از یک ماه اومدی حالم رو بپرسی. نگو تو هم دست کمی از بقیه نداری!
- نه به خدا آهو منظورم اونی نیست که تو فکر می کنی.
- پس چیه؟
- من که نمی دونم خونتون کجاست! حداقل بهت زنگ بزنم و اینجوری...
- برو شروین که اصلاً حوصلت رو ندارم.
- بابا آهو به چه زبونی بگم من منظورم یه چیز دیگس.
- پس شماره خونتون رو بده.
دستی به موهاش کشید و گفت: - یه خودکار بده ببینم.
از تو کوله ام یه خودکار دادم بهش. پشت همون کاغذ یه شماره نوشت و داد دستم: - بیا. خیالت راحت شد؟
- ای همچین.
خندید و گفت: - دختر زرنگی هستی اما ...
- اما چی؟
- بیخیال. بهم زنگ بزن.
- فکر نکنم همچین کاری کنم.
- پس شمارت رو بده.
- شرمنده!
- یعنی چی؟
- یعنی همین!
سوار ماشین شدم و ازش فاصله گرفتم. نزدیک یک ماه از اون وقتی که تصادف کردم می گذشت. امروز اولین روز امتحانا بود. چشمم رو می چرخوندم تا اون جایی که می خوام رو پیدا کنم. خلاصه یه بیست دقیقه ای تو خیابونا گشتم تا جایی که می خواستم رو پیدا کردم. پیاده شدم و رفتم اون دست خیابون رو در ورودی نوشته بود.«خدمات امور مشترکین». شاید این بهترین راه بود. یه سیم کارت اعتباری خریدم و اومدم بیرون. خوبیش این بود که شارژ هم داشت. واسه شروین sms زدم:
- «اگه خواستی به این شماره زنگ بزن.آهو.»
به چند ثانیه نکشید که جواب داد: - «نظرت عوض شد؟J»
پسره ی پررو: -«اشکالی نداره زنگ نزن. فقط دلم برات سوخت. نخواستم ضایع بشی.»
- «باشه چرا می زنی.شب بهت زنگ می زنم.»
- «باشه.»
- «بای بای»
- «...»
وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک هفت بود. رفتم سر یخچال تا یه چیزی پیدا کنم. یه لیوان شیر ریختم و از کابینت بیسکوییت بیرون آوردم. تازه یادم اومد که چند وقته بابا بهم پول نداده. تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به خونه.پریا گوشی رو برداشت: - بله؟
- سلام پریا.
- سلام آهو جان. چه طوری؟
- خوبم... پریا به بابا بگو پولم رو بریزه. یکی دو روز دیگه تموم می شه!
- دختر تو که خودت می دونی من و بابات باهم حرف نمی زنیم.
- اه...خب می گی من الان چیکار کنم؟
- بیا اینجا خودت بهش بگو.
- به فرنوش می گم بهش بگه. فعلاً خدافظ.
- هر جور مایلی.
تماس رو قطع کردم و رفتم سمت گوشیم. به فرنوش زنگ زدم: - بفرمایید.
- سلام فری.
- مگه من باباتم که بهم می گی فری.
- حالا توام. یه کاری بگم انجام می دی؟
- تا اون کارت چی باشه. اگه درمورد اون آقا خوشگلس که من با کله...
- می شه دو دقیقه حرف نزنی تا بگم؟
- چشم بفرمایید!
- زنگ بزن به بابام بگو پولم رو بریزه به حساب.
- نه بابا. مگه من نوکر توام!
- زنگ بزن فرنوش. می دونی که نه من و نه پریا باهاش حرف نمی زنیم.
- به یه شرط.
- هان؟
- هان چیه بی تربیت!
- تو که از ادب خوبی برخورداری بفرمایی چه امری دارید تا من اطاعت کنم؟
- یه بار این پسره رو دعوت کن خونتون تا ما چشممون به جمالش روشن بشه.
- برو گمشو. اصلاً نمیشه باهات جدی صحبت کرد!
- غلط کردم. تو رو خدا قهر نکن که حوصله منت کشی ندارم.
- پس می گی.
- الان می رم خونتون از دایی پول می گیرم میارم می دم بهت.
- دیگه انقدر زحمت نکش.
- چه کنیم! دختر داییمی دیگه.
- مرسی. حالا که داری زحمت می کشی، برای خودت و خودم از پریا غذا بگیر. حوصله غذا درست کردن ندارم!
- امر دیگری باشد؟
- نوشابه یادت نره.
- خیلی پررویی!
- می دونم.
گوشی رو گذاشت تماس قطع شد. منم رفتم خونه رو مرتب کنم تا وقتی فرنوش میاد شروع به غرغر نکنه!

فرنوش یه پاکت گذاشت رو میز و رفت سمت آشپزخونه. در پاکت رو باز کردم. وای...بابام ترکونده بود!
- چرا انقدر پول داده؟
فرنوش با یه لیوان چای از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: - وای دختر، چه قدر بیرون سرده!
- می گم چرا انقدر پول داده؟
- مگه قبلاً همین قدر نمی داد؟
- این سه برابر پولیه که همیشه می داد!
- مطمئنی؟
- اوهوم.
- یه لحظه صبر کن.
پاکت رو از دستم گرفت و توش رو نگاه کرد. بعد یه کاغذ کوچولو از توش درآورد و گرفت طرفم.
- «پول عیدت هم توش هست»
- چی نوشته؟
- عیدیمه.
- واسه خرید.
- آره.
- کی می ری خرید؟
- فعلاً که حوصلش رو ندارم. شاید هفته آخر اسفند رفتم.
- مگه یه تختت کمه.
- آره کمه. ولم کن تو رو خدا!
- حالا بیا و خوبی کن. خیلی...
صدای زنگ تلفن حرفش قطع کرد: - بفرمائید.
- سلام آهو.
- سلام یگانه جان.
- خوبی عزیزم؟
- آره. تو چی؟
- اِی. چیکار می کردی؟
- بیکار بودم. چیزی شده؟
- نه ...یعنی آره.
- خب.
- آریا...
- اتفاقی افتاده؟
- به مامان گفت که بیایم خواستگاری تو.
یه لحظه قلبم وایستاد: - چی کار کرده؟
- آهو باور کن دوست داره. فقط بعضی وقتا...
- یعنی من اصلاً مهم نیستم؟
- آهو منطقی باش.
- نه عزیزم تو منطقی باش.
- آهو تو رو خدا بهش جواب منفی نده. اون همه چی داره. خونه داره. ماشین داره. درسش هم تموم شه تو شرکت بابام کار می کنه. آخه دیگه چی می خوای؟ اون دوست داره آهو. به خدا اگه باهاش ازدواج کنی خوشبختت می کنه!
- چی می گی یگانه؟ چرا برای خودت می بری و می دوزی. ازدواج چیه؟
- تو رو خدا آهو. باهاش ازدواج کن... باهاش ازدواج می کنی؟
- نه یگانه. من تا نفهمم چی شده جواب نمی دم.
- آریا به خاطر تو قول داده که تحت مراقبت دکترها باشه. اگه قبول کنی اون خوب می شه!
- نه یگانه.
- چرا؟
- آخه چرا انقدر خودخواهی؟ من بیام با کسی که نمی شناسمش و ازش چیزی نمی دونم ازدواج کنم؟ اونم کسی که ازش متنفرم! کسی که اصلاً حوصله دیدنش رو ندارم. واقعاً که یگانه. هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر خودخواه باشی!
- تو باید به اون کمک کنی آهو.
- نه، این کارو نمی کنم.
- اما من راضیت می کنم.
- چه جوری؟
یه سر و صدایی اومد و یکی گوشی رو گرفت: - ببین دختر خانم من مادر آریام. اون انقدر دوست داره که قبول کرده تحت درمان باشه.
- خانم شما چه قدر خودخواهید. من از پسر شما بدم می آد. ازدواج که زوری نیست.
یه دفعه فریاد زد: - چرا هست. تو باید با اون ازدواج کنی!
- بایدی در کار نیست خانم محترم.
- چرا هست. تو چی می خوای؟... پول میخوای؟ دنیا رو به پات می ریزم. عشق می خوای؟ آریا دیوونته. بهترین زندگی رو می خوای؟ خوشبختت می کنه... تو...تو باید با آریا ازدواج کنی!
- خانم شما چی می گید؟ من با پسر شما ازدواج نمی کنم. اصلاً یعنی چی؟ مگه شما چی کار ِ من هستید که بهم دستور می دید؟
گوشی رو قطع کردم. فرنوش روی مبل نشسته بود و نگام می کرد. دوباره تلفن زنگ خورد: - بله؟
- ببین دختر من هم تو رو نمی شناسم اما تو باید به آریا کمک کنی!
- برای من تعیین تکلیف نکن خانم!
- آخه اون چی کم داره؟... از سَرِِتَم زیادیه!
دیگه شورشو درآورده بود: - من ترجیح می دم بمیرم اما یه دیوونه شوهرم نباشه!
یه لحظه ساکت شد.
بعد انگار هرچی انرژی داشت ریخت تو حنجرش و با تمام قدرت فریاد زد: - خفه شو. تو روانی هستی. کثافت... شده باشه با زور تو رو به عقدش در می آرم.
- شتر در خواب بیند پنبه دانه. دیگه مزاحم نشید خانم، وگرنه خوب بلدم حالتون رو بگیرم!
گوشی رو گذاشتم.
فرنوش - چی شده؟
- بیخیال... زنیکه پررو!
- مثل اینکه خواستگار داری؟
- نه... چیزی نیست! اینم یه سوتفاهم بوده.
خندید و گفت: - اما فکر کنم اون خانمی که پشت خط بود خیلی تحت تاثیر این سوتفاهم قرار گرفته بود. فداش شم چه دادی می زد!
- سعی کن به کسی در این مورد چیزی نگی.
- چرا می گی سعی کن؟
- من که می دونم نخود تو دهن تو خیس نمی خوره نیم وجبی!
- نه به خدا. این دفعه دهنم قرصه. حالا پاشو واسه من یه آژانس بگیر!
- می ری؟
- اوهوم. واسه فردا کلی کار دارم!
پاشو برو تو آشپزخونه. کشو اول رو باز کن دفترچه تلفن هست. خودت زنگ بزن!
از جاش بلند شد و لیوانش رو برداشت و رفت سمت آشپزخونه.

از پله ها پایین اومدم. امروز آخرین امتحان رو دادم. به مه گل قول داده بودم که امروز ببرمش هر جایی که دوست داره و مهمونش کنم. به مناسبت سلامتیم. چشم چرخوندم تا مه گل رو پیدا کنم که یکی کوله ام رو گرفت و منو به سمت خودش کشوند.. برگشتم طرفش. آریا بود. اخمام رفت تو هم: - سلام آهو.
- شفیعی.
- خب حالا.
- ولم کن می خوام برم.
خندید و گفت: - تا حالا هم ولت کردم که داری از دستم می ری!
- ولم کن. زشته همه دارن نگامون می کنن.
- ببین آهو من با تو ازدواج می کنم چه تو بخوای چه نخوای!
- خیلی پررو شدی. هی هیچی نمی گم تو سواستفاده می کنی!
- چه سو استفاده ای؟
- تو تا چند روز پیش مسخره بازی در می آوردی و مزاحمم می شدی، بعدش شدی یه آدم آروم و گوشه گیر. الان هم که یگانه و مادرت و خودت ریختین سر من که من باید با تو ازدواج کنم و کلی توهین می کنید. یعنی چی این کارا. به خدا اگه یه بار دیگه دور و ورم پیدات بشه یا مادرت و هر کسی بخواد مزاحمم بشه و اعصاب منو داغون کنه یه کاری می کنم که پشیمون بشی.
- هه... مثلاً چی کار؟
- می تونی امتحان کنی!
خواستم ازش فاصله بگیرم که بازوم رو گرفت و گفت: - هی وایستا.
بازوم رو از دستاش کشیدم بیرون و یه سیلی زدم تو گوشش. یه لحظه همه کسایی که نزدیک ما بودن برگشتن طرفمون. خواستم یکی دیگه بزنم که یکی دستمو رو هوا نگه داشت.
- آشغال تا نزدم و داغونت نکردم خودت گمشو برو.
آریا - از کی تا حالا تو شدی همه کاره آهو و من نمی دونستم.
هونام دست منو ول کرد و یه قدم رفت جلو. شاید اگه یه بند انگشت جلوتر می رفت میخورد به آریا. مثل همیشه محکم گفت: - اولاً آهو نه و خانم شفیعی. دوماً، از وقتی که احساس کردم دوسش دارم همه کارش شدم. می فهمی. دوسش دارم. از تو و هرکسی بیشتر. یه بار دیگه هم ببینم که مزاحمش شدی یه کاری می کنم که یه روز با روزبه کردم.
آریا نیشخندی کرد و گفت: - وای ترسیدم... تو هنوز نمی تونی الف رو از ب تشخیص بدی اون وقت می گی دوسش داری و تهدید می کنی؟ اون منو دوست داره. مگه نه؟... یا نه بزار خودش انتخاب کنه!
برگشت طرفم: - خانوم کوچولو بگو منو دوست داری.
تا اینو گفت هونام با مشت زد به صورتش. آریا تلو تلو خورد و رفت عقب. تا هونام خواست بره جلو با دو تا دستم بازوش رو گرفتم و گفتم: - تو رو خدا ولش کنید. برای خودتون بد می شه. اون ارزش اینو نداره که با حراست دانشگاه درگیر بشید.
برگشت و نگام کرد.
- ولش کن. اون ارزش نداره.
- اما تو ارزش داری.
دوباره برگشت سمت آریا و خواست بره طرفش که بازوش رو محکم تر گرفتم و کشیدم: - تو رو خدا هونام.
- کسی حق نداره به تو بی احترامی کنه. کسی حق نداره مزاحم تو بشه. اینم حقشه. تازه بیشتر از این حقشه!
چند تا از بچه های دانشگاه دورمون جمع شده بودن. ملتمسانه نگاش کردم که نفسش رو بیرون داد و گفت: - فقط به خاطر تو.
بعد سرش رو بالا آورد و به آریا گفت: - نزار کاری رو که با روزبه کردم سر تو بیارم.
آریا - روزبه احمق بود. آهو رو دوست داشت اما بهش نگفت و به جاش به تو گفت. تو هم جوابش رو بد دادی. اما من مثل اون نیستم. من می دونم چی می خوام و به دستش می ارم.حتی با زور!
هونام سریع بازوش رو از بین دستام بیرون آورد و رفت سمتش که چند تا از پسرای دانشگاه جلوش رو گرفتن و سعی کردن آرومش کنن. چند نفر هم دست آریا رو گرفتن و بردنش. از دور فرید زد: -اون مال منه. حالا می بینی!
رفتم سمتش و گفتم: - ازت.مُ..تِ...نَ...فِرَم! دیگه هم نمی خوام دور و ورم ببینمت.
رومو برگردوندم و دویدم سمت هونام که روی نیمکت نشسته بود و بهم نگاه می کرد.
- حالت خوبه؟
فقط سر تکون داد. نمی دونستم باید چی بگم و چی کار کنم. خودش راحتم کرد: - کاری که اینجا ندارید؟
- نه.
- پس اگه میشه اینو بدید به دوستتون و بگید بده به صاحبش.
- کی؟
- خانم نوذر رو می گم. آخه ایشون مسیرشون به خونه ی آرش نزدیکه. من امروز کار دارم و نمی تونم برم پیشش. اگه زحمتی نیست دوستتون این کار
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 108- رمان انتقام ما , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان - 5 - میهن رمان , 272 - رمان آتش انتقام - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , رمان ایرانی و عاشقانه انتقام ما | sogi joon کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان انتقام سانیا 3 - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50089

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا