تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان انتقام ما (فصل سوم)


با حوله موهامو خشک کردم و یه لاک از روی میز توالت برداشتم و روی تخت نشستم. داشتم لاک می زدم که گوشیم زنگ خورد: - بله؟
- سلام.
- سلام چه طوری؟
- خوبم تو چی؟
- ای... می گذرونیم.
- با درس و دانشگاه چی کار می کنی؟
- حالت خوبه شروین؟ هنوز هفته اول عید تموم نشده!
- آه... بله. اصلاً حواسم نبود.... خب... اِم... یه چیز بگم قول می دی انجام بدی؟
- اگه بتونم، چرا که نه!
- امروز بی کاری؟
- آره.
- خدا رو شکر.
- چی؟
- هیچی... امروز که بی حوصله و اخمو و بداخلاق نیستی؟
- نه... راستش تازه از حموم اومدم و خیلی سرحالم!
- آخیش چه خوب... حالا که انقدر خوب شدی یه امروز رو با من می آی بیرون؟
- اووم... نمی دونم!
- تو رو خدا آهو.
راستش حوصلم سر رفته بود. چی از این بهتر.
- باشه.
خندید و گفت : - وای خدا جون مرسی... ساعت پنج میام دنبالت.
- نه. خودم میام.
- چرا؟
- حالا دیگه... کجا باید بیام؟
آدرس رو گفت و خداحافظی کرد. من هم وقتی لاک ناخن هام خشک شد، موهامو شونه کردم و لباس پوشیدم. یه خورده آرایش کردم و رفتم پایین. سوار ماشین که شدم به خونه ی بابا زنگ زدم. فرنوش برداشت: - بله؟
- سلام!
- شما؟
- یعنی نشناختی؟
- اِ...سلام آهو. ببخشید اینا انقدر با اعصاب من بازی کردن که دلم می خواد خودمو بکشم. الانم اصلاً تو باغ نیستم!
- چی شده مگه؟
- این عرفان و خواهراش پاشونو کردن تو یه کفش و می گن ما فرنوش و پسندیدیم و دوست داریم عروسمون بشه!
- غلط کردن. خب بعدش؟
- هیچی. این ننه بابای منم می گن کی بهتر از هرکول. بیا برو با این ازدواج کن!
- مگه یه تختت کمه.
- منم همین رو می گم. آخه یکی نیست به اینا بگه یه دختر شونزده ساله رو چه به ازدواج!
- وا... . نکنی این کارو هـــا.
- خودم می دونم بابا. اما مگه مامان بزرگ دست برداره؟ هی می گه همین خوبه همین خوبه!
- اون خیلی بی جا کرد! مگه تو خودت عقل و شعور نداری که واسه خودت تصمیم بگیری؟ منو ببین. منم حرف اون رو گوش دادم که حالا هیچی واسم نمونده! اگه یکم جلوش وایمیستادم الان وضعیتم این نبود!
- راست می گی! منم حالشو می گیرم. فکر کرده کی هست!
- اگه چند دقیقه صبر کنی منم رسیدم اونجا. اون وقت با هم حالشو می گیریم!
- جون من؟ الان کجایی؟
- سر کوچمون.
- پس تا بیست دقیقه دیگه رسیدی. نه؟
- اوهوم. فعلاً هیچی نگو تا بیام... منم کلی کار دارم باهاش.
- چی کار؟
- هیچی فقط می خوام حالشو بگیرم! خیلی وقته باهاش دعوا نکردم.
ریز خندید و گفت: - پس بدو بیا که دختر عمت تنهاس!
- الهی بگردم... ببینم مجسمه ابوالهول خونس؟
خندید و گفت: - اگه منظورت داییه، نوچ. هنوز نیومده.
- چه بد. می خواستم جلوش حال مادر گرامیش رو بگیرم.
- یادت رفته آهو. امروز پنجشنبس. دایی سر خاک زن داییه!
- ای وای اصلاً حواسم نبود. پس بابا الاناس که پیداش بشه!
- فکر کنم.
- فعلاً خدافظ .
- خدافظ.
گوشی رو گذاشتم تو کیفم. طفلک فرنوش. بیچاره فقط شونزده سالشه. وقتی تصور می کردم وقتی دارم از فرنوش دفاع می کنم قیافه مامان بزرگم چه شکلی می شه، کلی کیف می کردم.
مامان بزرگم از اون دیکتاتورا بود. به زور بابام رو وادار کرد که از هیجده سالگی ازش جدا شم. چند ماهی تو خونش زندگی می کردم. که خدا کنه هیچ وقت اون روزا نیاد. بعد از اونم یه کاری کرد که پریا برخلاف میلش با بابام ازدواج کنه و منو فرستاد به امون خدا. بازم دم بابام گرم یه خونه واسم خرید!
مامان بزرگم از اون فتنه ها بود. اصرار داشت بهش بگیم مامانی اما ما بهش می گفتیم خانم جون تا حرص بخوره. اه اه زنیکه پیر سگ جون. هفتاد رو هم گذرونده بود اما نمی خواست بمیره.
روبرو خونه پارک کردم و پیاده شدم. زنگ آیفون رو زدم.
پریا برداشت: - کیه؟

 درو باز کن پری.
- آهو تند بیا تو که اوضاع خرابه.
خندیدم: - اِ...از این به بعدش رو ببین.
درو هل دادم و پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا و کتونیم رو درآورد و رفتم تو خونه. اوضاع واقعاً خنده دار بود. مامان بزرگم نشسته بود رو زمین و داد می زد. ماشاا... صداش از صد تا مرد هم کلفت تر بود: - دختره ی ... مگه خری که می گی نه؟ از خداتم باشه!
فرنوش - نیست خانم جون! من نمی خوام ازدواج کنم... بابا من شونزده سالمه!
- غلط کردی. نزار کاری کنم که از فردا نتونی مدرسه بری! بدبخت من هم سن تو بودم مامانت تو شیکمم بود و پویا و پرهام دو سه سالشون بود.
- خانم جون اون واسه پنجاه سال پیشه. ما فرق داریم. بابا اصلاً به شما چه؟
-خفه شو دختره ی گستاخ. تو خیلی بیجا کردی که به این پسره جواب منفی بدی. باید ازدواج کنی.
رفتم رو مبل نشستم و با صدای بلندی گفتم: - که چی بشه. مثل شما با زور و کتک ببرنش خونه ی شوهر؟ تا از صبح تا شب از شوهرش توهین بشنوه و تحقیر بشه و اسمش هم این باشه که فلانی شوهر کرده. اونم چه ازدواجی، که عقده لباس عروس تو دلش بمونه! که آرزوی یه روز خوب داشته باشه. که روزی صد بار آرزوی مرگ کنه وقتی می بینه شوهرش به جز اون با یکی دیگه ازدواج کرده... یا نه... تا روزی که زندس حسرت بخوره که چرا جوونی نکرده... نه خانم جون الان فرق کرده! من نمی زارم زندگی فلاکت بار شما سر دختر عمم بیاد! فکر کردین نمی دونم که داشتین بابا رو مجبور می کردین به یکی که اصلاً دوستش نداشت ازدواج کنه؟ می دونی از کجا فهمیدم، عمه گفت! گفت پرهام از منصوره متنفر بود و فقط چون جد در جد یه نسبتی با خانم جون داشت، بیچاره بابام باید بدبخت می شد. اما بابام زرنگ بود و با کسی که عاشقانه دوستش داشت ازدواج کرد! منم همین کارو می کنم! فرنوش و عرشیا و یاسمن و رهام هم همین کارو می کنن! به کسی هم هیچ ربطی نداره! مخصوصاً شما چون انقدر عقده تو دلتونه که همشو دارین سر نوه هاتون خالی می کنین... اون از من که به زور از بابام جدا کردین. این از هیوا که داشتین الکی الکی بدبختش می کردین. اون از عرشیا که به اجبار فرستادینش خارج از کشور و وقتی فهمیدین قراره یه عروس فرنگی گیرتون بیاد هزار تا شرط و شروط براش گذاشتین. یا آیدین بیچاره، اون طفلک به خاطر شماس که ده ساله به خانوادش سر نزده! اینم بازی جدیدتونه! بابا بفهمین ما هم آدمیم خانم جون. ما دخترا هم دل داریم. حق انتخاب داریم! آرزو داریم! آخه چرا... چرا خودتون رو نخود هر آشی می کنین و دستور می دین؟
این فرنوش هم از عرفان خوشش نمیاد... یا اصلاً خوشش میاد.! به شما ربطی نداره! بفهمین خانم جون. اون دوم دبیرستانه. شونزده سالشه. هنوز دست چپ و راستش رو نمی تونه تشخیص بده. اون وقت بیاد ازدواج کنه... هه خنده داره به خدا... من حرفام رو زدم. اما خدا شاهده اگه به زور بخواین کاری کنین که ازواج کنه، می شه همخونم! دیگه نمی زارم دست کسی بهش برسه! از من گفتن بود!
باورم نمی شد که صدامو تا این حد بالا برده باشم. سکوت سنگینی که تو خونه بود، نشون می داد چه قدر همه شوکه شدن. رفتم سمت چوب لباسی و مانتو و شال فرنوش رو برداشتم و دستش رو کشیدم و خواستم از خونه برم بیرون که چشمم به بابام افتاد. یه جوری نگام می کرد. نگاش مخلوطی از حسرت و پشیمونی و افتخار بود. شاید اینا به هم ربطی نداشته باشن، اما نگاه بابام همین بود!
- من فرنوش رو می برم خونم. تا سیزده بدر پیش منه... هیچ کسی هم حق نداره بیاد دنبالش! اون خودش حق انتخاب داره.
به عمم که یه گوشه نشسته بود و گریه می کرد نگاه کردم. دلم براش سوخت. رفتم بغلش کردم که صورتمو بوسید و گفت: - تو ...تو حرف نداری آهو. خیلی خانمی دخترم. مواظب فرنوش باش!
دستش رو بوسیدم و گفتم: - کاری نکردم عمه. فقط حقیقتو گفتم!
از جام بلند شدم و دست فرنوش و رو گرفتم و از خونه رفتیم بیرون. همین که تو ماشین نشستیم فرنوش یه جیغ بلند کشید و دستش رو دور گردنم حلقه کرد و شروع کرد صورتمو بوسیدن.
- دختر تو محشری. وای خدا جون عاشقتم که همچین دختر دایی گلی نسیبم کردی.
- خیلی خب. بادمجون دور قاب چینی بسه.
دستش رو از گردنم جدا کردم که شروع کرد به دست زدن. منم ماشین رو روشن کردم و راه افتادم: - نمی دونی آهو وقتی اون حرفا رو می زدی قیافش چه شکلی شده بود... وای داشت می مرد!
- نترس اون تا حلوا من و تو رو نخوره بمیر بشر نیست.
- اما به جون آهو داشت می مرد. فکر کنم تا الان سکته کرده باشه.
نزدیک خونه بودیم که گفت: - منو داری کجا می بری؟
- مگه کر بودی؟ می آی پیش من دیگه.
- بابا ایول.
- فقط بهت بگم آدرس و شماره تلفن خونه رو به کسی...
- باشه خیالت راحت باشه.
سر کوچه ترمز کردم و کلید رو دادم بهش و گفتم: - من فعلاً کار دارم و خونه نمی آم. رفتی خونه به آب ماهی رو عوض کن. میوه هم تو یخچال هست. هله هوله هم تو کابینت کنار گازه.
- می دونم... حالا کجا می خوای بری؟
- این فضولیا به تو نیومده.
- جان من.
- برو بهت گفتم. مه گل هم زنگ زد بگو ساعت نه ده بهم زنگ بزنه.
- باشه. اما نگفتیــــا.
- فرنوش می زنمتا. پیاده شو ببینینم!
از ماشین پیاده شد و دست تکون داد. منم رفتم همون کافی شاپی که شروین گفته بود!
به به بالاخره ما شما رو زیارت کردیم.
- سلام. حوصله غر زدن ندارم شروین.
- بله می دونم.
- چه طوری؟
- خوبم
زل زد بهم که گفتم: - تا حالا آدم ندیدی؟
- اونو که فراوون دیدم. خوشگل ندیدم. تو هم که ماشاا... روز به روز خوشگل تر می شی. آدم نمی تونه نگات نکنه!
- تو هم هنوز اون اخلاقت رو داری؟
- نمی شه ترکش کرد!
- فکر کنم آخرین دفعه ای که اینو گفتی رو یادت باشه.
خندید و به جای زخم پیشونیش اشاره کرد و گفت: - تنها چیزی که تا آخر عمرم یادم نمی ره!
- پس دیگه تکرارش نکن.
خواست چیزی بگه که پسر جوانی کنارش ایستاد: - چی میل دارید؟
شروین - آهو؟
- نسکافه لطفاً.
شروین - برای منم قهوه بیارید.
وقتی که پسره رفت شروین گفت: - خب نگفتی بالاخره چی شد که رضایت دادی به من افتخار بدی و بیای بیرون؟
- دلم برات سوخت!
- آهان از اون لحاظ می گی.
- خب...تو برای چی گیر دادی به من؟
- همین جوری!
- همین جوری نداره آقا!
- فکر کن جون یه دوست قدیمی هستی.
- آهان. دلیل بیار!
گوشیش زنگ خورد: - ببخشید یه لحظه... سلام شکیبا. چه طوری؟
از جایش بلند شد و همین جور که از میز فاصله می گرفت با شکیبا حرف می زد. چند دقیقه بعد همون پسره اومد و فنجون قهوه رو گذاشت جلوم که گفتم: - بزارید اونجا. من نسکافه داشتم!
خندید و جاشون رو عوض کرد و بعد یه کارت از تو جیبش درآورد و گفت: - من صاحب این کافی شاپم. فعلاً گارسون نیست و جورش رو من باید بکشم... خوشحال می شم بهم زنگ بزنین!
کارت رو گرفت جلوم. ازش گرفتم و پارش کردم و گفتم: - خجالت بکش.مرتیکه پررو.
ازجام بلد شدم و از کافی شاپ بیرون اومدم. شروین با دیدنم گفت: - چی شده؟
- شروین من می رم خونه.
- باز چی شده؟
- پسره ی بیشعور اومده شماره می ده. انگار کوره و تو رو نمی بینه!
- ... خورده. بزار ببینم چی می گه!
تا خواستم جلوشو بگیرم رفت تو. منم حوصله ی دیدن دعوا نداشتم. سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه.

***
فرنوش در خونه رو باز کرد و گفت: - چی شد؟ نرفته برگشتی!
- این فضولیا به تو نیومده.
- اوه ببخشید... اما خودمونیم انگار بادت رو خالی کردن. همچین شل و پژمرده ای!
- فرنوش حوصله ندارم به خدا.
- چی شده مگه؟ این نشد یکی دیگه.
- خفه شو لطفاً.
- دیگه بی ادب نشو.
لیوان رو از رو میز برداشتم و گرفتم سمتش و گفتم: - اینجا خونتون نیست که بلمبونی و مامانت جمع کنه. هر چی خوردی جمع می کنی...! برو برام یه شربت درست کن که حسابی تشنمه.
- امر دیگری باشد.
- فعلاً همیناس تا بعد.
- پررو.
از جام بلند شدم و رفتم طرفش که جیغ کشید و فرار کرد.

عمه سینی چای رو گرفت جلوم. تشکر کردم و یه فنجون برداشتم و به عمه گفتم: - اینم دختر یکی یک دونتون!
- مرسی عزیزم. حسابی اذیتت کرد!
- نه عمه جون من به کاراش عادت دارم.
- الهی قربونت برم.
- خدا نکنه... حالا ببینم خانم جون چی گفت؟
- از اون روز که تو سرش داد کشیدی و اون حرفا رو زدی با هیچ کس حرف نزده.
خدا می دونه چه قدر خوشحال شدم! هیچی نگفتم. فرنوش دست منو گرفت و گفت: - دستت درد نکنه آهو.
- کاری نکردم... فقط راستش رو گفتم. مشکل از اونه که نمی خواد حقیقت رو درک کنه!
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و ادامه دادم: - عمه جون ببخشید من باید برم. با بچه ها قرار گذاشتیم بریم پیک نیک.
- کجا آهو جان؟ تازه اومدی که!
- ایشاا... یه وقت دیگه میام. سه ساعت دیگه باید اونجا باشم. واسه همین هم صبح زود اومدم اینجا.
فرنوش - خوش به حالت. ما امروز جایی نمی ریم.
- حیف تو جمع ما کسی هم سن و سالت نیست وگرنه تو رو هم با خودم می بردم.
- خب من می آم می چسبم به تو!
- آخه عزیزم مه گل هم گناه داره.
با دلخوری گفت: - آخه من حوصلم سر می ره.
- تو هم با دوستات برو بیرون.
- نیستن.
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم: - خودت هم بُکُشی نمی برمت.
عمه- پاشو خودت رو جمع کن دختر.
فرنوش دوباره نگام کرد.
- فکرش هم نکن فرنوش.
ازجام بلند شدم و خداحافظی کردم. فرنوش باهام خدافظی نکرد. منم بهش اهمیت ندادم و رفتم خونه تا وسایلم رو بردارم.
تو راه بودم که شروین زنگ زد: - سلام آهو خانوم. دیگه مارو تحویل نمی گیری!
- سلام شروین.
- ببینم تو کجا غیب شدی؟
- بعد از یه هفته، الان زنگ زدی که اینو بگی؟
- نه خب... ببینم امروز اگه بی کاری بیا بریم بیرون!
- من امروز با بچه ها می خوام برم پیک نیک.
- اِ...می شه منم بیام؟
- آخه می خوایم بعدش بریم دور بزنیم، ماشین کم داریم.
- خب من ماشین می آرم.
- خب اینم می شه!
- کی می ری؟
- سه ساعت دیگه باید اونجا باشم.
- من چی بیارم؟
- نمی دونم! بزار از بچه ها بپرسم. بهت زنگ می زنم!
- باشه. خدافظ.
شماره بیتا رو گرفتم: - بله؟
- سلام بیتا. آهو هستم!
- سلام آهو خانوم گل. چی شده؟
- ببینم من اگه مهمون بیارم بده؟
- نوچ... حالا کی هست این مهمونت؟
- از دوستای قدیمی.
- می دونی که ماشین کمه. من و لادن و میثم هم با آژانس می ریم اونجا.
- ماشین می آره. فقط باید چی بیاره؟
- زیر انداز و میوه.
- همین؟
- آره.
- خیلی خب. خدافظ.
زنگ زدم به شروین و بهش گفتم چی بیاره و کجا بیاد
ماشین رو تو پارک کردم و پیاده شدم و سبد رو از صندوق عقب برداشتم. بچه ها کنار آب زیر انداز انداخته بودن. دلم می خواست زودتر برم پیششون اما سبد خیلی سنگین بود. یه ذره باهاش کلنجار رفتم تا تونستم بلندش کنم، اما هر چند متر می زاشتمش زمین و دوباره برمی داشتمش. تقریباً رسیده بودم به بچه ها که یه دفعه دستی سبد رو گرفت و اونو بلند کرد. برگشتم طرفش. وای خدا جون هونام بود. نزدیک بود سکته کنم. مثل همیشه اون لبخند قشنگ رو لباش بود: - سلام خانم شفیعی.
- س...سلام. سال نو مبارک.
- سال نو شما هم مبارک. ایشاا... سال خوبی داشته باشید... از دور دیدم سختتونه گفتم بیام کمکتون!
- زحمت نکشید. خودم یه جوری می برمش.
- این چه حرفیه... بفرمائید... بچه ها خیلی وقته منتظرتونن!
- خب حداقل بزارید کمکتون کنم.
- نه خودم می آرم.
- اما براتون سنگینه.
وایستاد و نگام کرد: - از اون یه دنده هاییــا. خیلی خب بفرمائید.
سرم رو انداختم پایین و یه طرف سبد رو گرفتم. اونم یه سمت دیگش رو گرفت و گفت: - کمرت درد می گیره. بزارش زمین خودم می برم!
- گفتم که می برم.
نزدیک بچه ها که شدیم دیدم شروین هم اونجاست و با میثم و علی مشغول صحبته.
با دیدنم همه از جاشون بلند شدن: - تو رو خدا بشینید... سلام... چه طوری؟... به به عسل خانوم... سلام علی آقا... .
همین جوری سلام علیک میکردم که شروین گفت: - آهو مثلاً من مهمونم. از تو زودتر رسیدم!
- بله... برای اینکه تو هولی! من که نزدیک یه ساعت طول کشید تا این سبد رو بزارم تو ماشین.
عسل به هونام که با تعجب به من و شروین نگاه می کرد گفت: - آقای نیکزاد، ایشون از دوستان آهو هستن!
هونام فقط سرش رو تکون داد و بعد به من گفت: - بزارینش اینجا.
گذاشتمش زمین که گفت: - ایشون چه نسبتی با شما دارند؟
با تعجب نگاهش کردم که گفت: - ببخشید این رو برای این گفتم که... برای اینکه... ولش کنید!
ازم فاصله گرفت و رفت.
شروین - این کی بود؟
مه گل به جای من گفت: - یکی از بچه های دانشگاه.
لادن - در ضمن گلوش پیش این آهو خانوم ما هم گیر کرده.
شروین مات و مبحوت نگام کرد کرد که گفتم: - زیاد خودت رو در گیر نکن! اینا واسه خودشون حرفایی می زنن.
بیتا - لادن هم همچین بی راه نمی گه! اون روز یادته تو دانشگاه با آریا کتک کاری کرد.
- بسه دیگه بچه ها.
ازشون فاصله گرفتم و رفتم خرت و پرت هایی که تو سبد بود رو ریختم بیرون. خودمم نمی دونستم چی کار می کنم.
هونام نشست کنارم و کمکم کرد. نگام افتاد به آریا و یگانه که کنار آب نشسته بودن. آریا با یه نگاه پر کینه به هونام نگاه می کرد.
هونام - سعی کن بهش اهمییت ندی.
- بله؟
- آریا رو می گم... می دونید که حال و روز خوشی نداره!
- بله در جریانم.
یه دفعه برگشت طرفم و گفت: - شما می دونید؟
- بله... موردی داره؟
- نه... اما خب شما که می دونید چرا اجازه می دید بیاد طرفتون؟
- راستش من اصلاً ازش خوشم نمی آد... اونه که همش مزاحمم می شه.
صورتش سرخ شد و گفت: - بازم مزاحمتون شد؟
- نه نه... راستش...
- مزاحمتون شد؟
- نه.
لبخند زد و گفت: - دروغ گوی خوبی نیستی!
بعد ادامه داد: - چرا بهم نگفتی؟
هیچی نگفتم که گفت: - اشکالی نداره... خودش خسته می شه!
- اما اینی که من می بینم به خاطر من حاضره هر بلایی سر شما بیاره.
بهم خندید و گفت: - اگه قصدش اینه که من حاضرم هر بلایی هست سر من بیاد.
- چرا؟
خیلی آروم گفت: - شاید اینجوری بفهمی چه قدر برام عزیزی!
احساس کردم خون تو صورتم هجوم برد. داشت خیره نگام میکرد. سرم رو انداختم پایین و خودم رو با کیسه ای که دستم بود مشغول کردم. هونام هم از جاش بلند شد و رفت. سرم رو گرفتم بالا تا ببینم کجا می ره که نگام با چشمای خشمگین آریا و نگاه متعجب شروین گره خورد. خودم رو خونسرد نشون دادم و به مه گل گفتم: - مه گل جان یه کمکی به من می کنی؟
- آره چرا که نه!
از درخت فاصله گرفت و اومد کنارم نشست و زیر گوشم گفت: - چی بهت گفت که انقدر سرخ شدی؟
- تو رو خدا ولم کن!
- اِ...تو هم راه افتادی.
- منظورت چیه؟
- هیچی... اما خاطر خواه جدیدت بدجوری قاطی کرده هـــــا.
- بره بمیره. پسره ی سمج!
- کجایی تو... منظورم شروینه.
- شروین؟
- آرومتر بابا.
- چی می گی تو. اون فقط یه دوسته!
- اما نگاش یه چیز دیگه ای می گفت.
- از کی تا حالا تو از نگاه آدما می خونی؟
با دیدن کسی که داشت با هونام دست می داد خشکم زد. وای الان مه گل غش می کنه!
- چی شد؟ رفتی تو هپروت.
- وای خدا...
- چی شده؟
- آرش.
- نه بابا!! هه... هه... برو خودت رو مسخره کن.
- باورت نمی شه.
- نه...چون قبل از اومدن تو هونام گفت که با دوستاش رفته شمال.
سرش رو گرفتم تو دستم و چرخوندمش. یه لحظه خشکش زد و بعد گفت: - وای مامان.
- حالا چی می گی؟
- الانه که بمیرم.
- هه... برو سلام احوال پرسی کن یه کم سرحال بیای!
- نه... نه... من که ندیدمش!
- خوشم میاد اخلاقت داره می شه مثل من.
- من هیچ وقت از اخلاقت خوشم نیومد.
- لیاقت می خواد... حالا هم بیا بریم که داره نگامون می کنه.
رفتیم پیش آرش و باهاش سلام و احوال پرسی کردیم. مه گل دستم رو محکم گرفته بود و نمی ذاشت برم سر کارم.
با زور دستم رو از دستاش کشیدم بیرون. رفتم پیش عسل و بیتا و لادن نشستم.
بیتا - وای خدا دوباره این اومد.
- منو می گی؟
- نه عزیزم. آرش رستمی رو می گم!
 مگه چشه؟
- از هونام بدتره!
لادن - باز هونام یه لبخند می زنه!
عسل - انقدر خشنه که حد نداره.
- شما اینو تو همین چند ماه فهمیدین؟
بیتا - من از وقتی سال اول بودم می شناسمش. یه عصا قورت داده ایه... ما می شینیم هونام رو مسخره می کنیم. این از اونم بدتره!
از کنار عسل بلند شدم و گفتم: - به جای این حرفا پاشین بریم تور ببندیم.
لادن - وای... چه بازی ای بشه این!
بیتا - چه فایده... ما قد و هیکلمون از پسرا کوچیک تره.
لادن - راست میگه. فقط منو آهو قد بلندیم اما همه ی پسرا قد بلندن.
عسل- به قد نیست... اونا زورشون از ما بیشتره. خیلی توپ رو محکم می زنن!
- حالا ول کن این حرفا رو. به میثم بگو تور ببنده.
- چرا من بگم؟
بیتا - خودت می دونی چرا. پاشو ببینم.
عسل گونه هاش سرخ شد و رفت سمت میثم. بیتا گفت: - خرس گنده از ما خجالت می کشه!
خندیدم و گفتم: - یه نگاه به خودت تو آینه بنداز و بعد به اون بگو خرس گنده!
بیتا - فقط تو به من تیکه ننداخته بودی که تو هم رو سفیدم کردی.
- شرمنده. اما چیزی که عوض داره گله نداره.
بلند شد و دنبالم کرد. منم دویدم و دویدم. فقط نگام به بیتا بود که دنبالم می کرد و اصلاً حواسم به جلو نبود که یه دفعه خوردم به یکی. سرم رو بلند کردم و به هونام که نزدیک بود پخش زمین بشه گفتم: - وای ببخشید. اصلاً ندیدمتون!
سویشرتش رو که روی زمین افتاده بود برداشت و گفت: - اشکالی نداره... اما شما هم خیلی دردسر سازیدا!
نمی دونستم چیزی بگم واسه همین فقط لبخند زدم و بهش گفتم: - می شه تور رو بزنید؟
- حتماً... الان به بچه ها می گم!
***
تور رو که زدن یار کشی شروع شد. من و عسل و بیتا و آرش و علی تو یه گروه بودیم و بقیه گروه مقابل. فقط اونا یک نفر بیشتر داشتن، داشتیم بازی رو شروع می کردیم که سر و کله آریا پیدا شد و وقتی دید گروه ما یکی کم داره با یه خنده چندش آور اومد و کنار من وایستاد. هونام اومد تو زمین ما و به آریا گفت: - اگه میشه برو اونور. من نمی تونم کنار اون گلها وایستم. حساسیت دارم.
آریا یکم غرغر کرد و بعد رفت اون سمت. به هونام لبخند زدم که آروم گفت: - شما راحتین؟
خندیدم و اونم خندید که میثم داد زد: - اگه خنده هاتون تموم شد شروع کنیم.
بعد توپ والیبال رو چند بار رو زمین زد.
هونام زود لبخندش رو جمع و جور کرد و مثل همیشه اخماشو کرد تو هم و خیلی جدی گفت:
- ما آماده ایم.
تا اینو گفت همه آستیناشون رو دادن بالا و چهرشون خشن شد.خندم گرفته بود...
***
شروین خودش رو پرت کرد رو زمین و گفت: - وای خدا چه قدر خسته شدم!
میثم در حالی که نفس نفس میزد کنارش ولو شد رو زمین و گفت: - یه ساعته داریم بازی می کنیم... دیگه نمی تونم وایستم.
بیتا - وای چه قدر باحال بود.
- مخصوصاً آخراش که امتیازی شد.
هونام با یه بطری پر آب اومد طرفمون. همه بلند شدن برن طرفش که گفت: - به اندازه کافی بهتون می رسه. اما اول کسی که تشنه تره.
آریا - منظورش اینه که برای آهو آورده.
همه برگشتن طرفش که هونام گفت: - مثل اینکه ایشون می دونن کی از همه تشنه تر ِ!
می دونستم الان دوباره دعوا می شه. برای همین گفتم: - من تشنم نیست. بقیه هم هستن.
بیتا - بده به من اون آبو. تشنمه.
علی و یگانه اومدن رو زیرانداز نشستن. علی یه انگشتر رو گرفت تو دستش و گفت:
- بچه ها این مال کیه؟
لادن - اِ...شروین خان این واسه شما نیست؟
شروین یه نگاه به دستش و یه نگاه به انگشتر کرد و گفت: - ای وای این دوباره افتاد. هروقت دستم رو زیاد حرکت می دم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 111-رمان انتقام ما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 108- رمان انتقام ما , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان - 5 - میهن رمان , عشق حقیقی ولی یک طرفه | رمان های عشقولانه , جملاتی که به دوست پسرتون میگید | رمان های عشقولانه , 272 - رمان آتش انتقام - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50088

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا