تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان انتقام ما (فصل چهارم)



ماشین رو پارک کرد و گفت: - شبتون به خیر
- حسابی تو زحمت انداختمتون. معذرت می خوام!
- این چه حرفیه آهو. من که کاری نکردم... اوه ببخشید منظورم همون خانم شفیعی بود!
- راحت باشید. من همون آهو هستم.
خندید و گفت: - پس من اگه بهتون بگم آهو خانم شما ناراحت نمی شید؟
- نه.
- دستتون درد نکنه.
- چرا؟
- هیچی.
- ببخشید نمی تونم تعارف کنم بیاین بالا.
- این چه حرفیه. حتی اگه پدر و مادرتون هم بودن باز من نمی ومدم.
- چرا؟
لبخند زد : - خودت یه روز میفهمی.
- نمی شه الان بگید.
- خیر.
- باشه منم اصراری ندارم... بازم ممنون.
- خواهش می کنم.
خواست پیاده شم که گفت: - راستی !
- بله ؟
- یه سوال ازت دارم.
- بفرمائید.
- اِم...تو زندگیت...کسی هست؟
هاج و واج نگاش کردم. ادامه داد: - راستش رو بخوای... من خیلی وقته که احساس می کنم دوست دارم... خواستم بدونم شما هم... شما هم به من علاقه دارید یا نه؟
شاید باور نکنید اما من اون لحظه احساس می کردم بین آسمون و زمین معلقم... داشتم از هیجان می مردم.
سرم رو پایین انداختم و خواستم پیاده شم که آستین مانتوم رو گرفت و گفت: - ببخشید بد مطرح کردم. اما به خدا تا همینش هم با خودم کلنجار رفتم تا بهتون بگم.
دلم می خواست بگم همین گه گفتی یه دنیا برام ارزش داره اما انگار یکی دهنمو بسته بود. اصلاً نمی تونستم صحبت کنم. خودمم نمی دونم چم شده بود.
فقط تونستم بگم: - شب خوش.
و از ماشین پیاده شدم. داشتم دنبال کلید می گشتم که از ماشین پیاده شد و اومد کنارم وایستاد و گفت: - آهو خانوم.
- بله؟
- می تونم امیدوار باشم؟
برگشتم و نگاش کردم. چه چشمای معصومی داشت. هر چی دلم می گفت رو آوردم رو لبام و بهش لبخند زدم.
یه لحظه مات و مبهوت نگام کرد و بعد گفت: - مرسی... واقعاً ممنون.
یه دفعه دستامو گرفت و گفت: - خیالم رو راحت کردی.
دستامو از دستاش کشیدم بیرون و دوباره شروع کردم به گشتن.
- معذرت می خوام... دست خودم نبود.
- شبتون به خیر.
- آه بله. حواسم نبود. شبتون به خیر.
در رو باز کردم و رفتم تو. هونام هم سوار ماشین شد و رفت.
یه نگاه به دستام کردم... داشتم می لرزیدم!

سرم رو گذاشته بودم رو شونه مه گل و گریه می کردم. بیچاره خودش هم دست کمی از من نداشت. صدای گریه ما بین صدای همهمه و گریه و شیون بقیه گُم شده بود. مداح پشت بلندگو با صدای بلند گفت: - برای شادی روح جوان ناکام، آریا رادمنش فاتحه الصلوات.
صدای صلواتشون تنم رو می لرزوند. سرم رو محکمتر به شونه ی مه گل فشردم. شونه هاش می لرزید. یه نگاه به جایی که وایستاده بودیم انداختم. همه ی بچه ها داشتن خودشون رو می کشتن. صدای مادر آریا میومد که با فریاد می گفت: - خدایا پسرمو کجا بردی؟ امیدمو کجا بردی؟
گریم شدت گرفت. صدای مه گل می لرزید: - آهو آرومتر... با گریه های تو که اون زنده نمی شه!
مه گل بازوهامو گرفت و به هونام که کمی آنطرفتر بود گفت: - آقای نیکزاد می شه یه لحظه بیاید؟
هونام اومد کنارمون وایستاد و گفت: - بله خانم؟
- از طرف ما بهشون تسلیت بگید... من آهو رو می برم خونه شون.
- بزارید من ببرمش!
- نه. براتون زحمت می شه. خودم می برمش.
- باشه هر جور راحتید... خانم شفیعی حالتون خوبه؟
فقط سرم رو تکون دادم.
مه گل - از همه معذرت خواهی کنید که نتونستیم بمونیم.
- حتماً.
به مه گل گفتم: - داره حالم بد می شه مه گل. منو از اینجا ببر.
- باشه... باشه... خداحافظ آقای نیکزاد.
-خدافظ هونام خان.
هونام - خداحافظ... مواظب باشین!
سرتکون دادیم و سوار ماشین شدیم. مه گل سریع دور زد و از اونجا دور شد... جلوی خونه پارک کرد و گفت: - خب رسیدیم.
- تو نمیای بالا؟
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به ساعتش: - باشه...پیاده شو.

***

خودمو روی مبل انداختم و گفتم: - هیچ وقت خودمو نمی بخشم.
مه گل کیفش رو انداخت رو زمین و شالش رو از سرش درآورد و گفت: - آخه دختر خوب، تو چرا انقدر خودت رو آزار میدی؟ مگه تو مقصری؟
- آره... من مقصرم!
- وای آهو اگه یه بار دیگه این رو تکرار کنی می زنم تو دهنت.
- مگه دروغ می گم؟
- تو کَر بودی... مگه نشنیدی که مادر آریا ازت معذرت خواهی کرد و گفت که آریا به خاطر یکی دیگه خودکشی کرده.
- شنیدم... اما... اما به خاطر کی خودکشی کرده؟
- یگانه گفت به خاطر کسی که تو رو با اون اشتباهی می گرفته... اسمش هم لیدا بود، لیلا بود... نمی دونم یادم نیست... اون یکی دیگه رو دوست داشته و چون بیماری روانی داشته، تو رو مثل اون می دیده. در صورتی که اون هیچ شباهتی به تو نداشته... من... من خودم عکسهاش رو دیدم. تو چشات قهوه ای تیرس اما اون چشاش سبزه. تو موهات خرماییه و اون موهاش بوره. تو قد بلندی و اون از منم کوتاهتره!
- به من ربطی نداره اون چه شکلیه و فرقش با من چیه...! مهم اینه که من اونو کشتم. مادر آریا هم واسه اینکه من دچار عذاب وجدان نشم گفته مقصر نیستم!
اومد کنارم وایستاد و یه سیلی زد تو گوشم. همین جوری نگاهش کردم که یه دفعه زد زیر گریه و گفت: - آخه مرض داری این حرفو بزنی که اینجوری بزنمت؟
هیچی نگفتم. کیفش رو برداشت و شالش رو سرش کرد و در رو باز کرد و از خونه رفت بیرون...

وای چه روز نحسی. یعنی می شه گفت چه هفته نحسی! دیشب لادن زنگ زد و گفت که آریا خودش رو از طبقه سوم پرت کرده پایین... به خاطر لیدا. زنی که از آریا بزرگتر بود و یه بچه داشت. اما آریا دوسش داشت و من هنوز نمی دونم که چرا منو با اون اشتباه گرفته بود. اما مثل اینکه فهمیده بود اون دوباره ازدواج کرده!
نفسم رو با صدا بیرون دادم و سرم رو گذاشتم روی زانوم و نفهمیدم کی خوابم برد.

***

یک هفته گذشت و امتحانا شروع شد. دیشب خیلی دیر خوابیده بودم و چشمام باز نمی شد. تلفن زنگ می خورد. گوشی رو برداشتم: - بله؟
- سلام آهو.
- سلام یگانه. بازم تسلیت می گم!
- ممنون عزیزم.
- چیزی شده که الان زنگ زدی؟
- نه. فقط خواستم دوباره ازت معذرت خواهی کنم.
- من همه چیز رو فراموش کردم یگانه.
- خوش به حالت... من نمی تونم.
- چرا؟... نکنه بازم منو مقصر می دونی؟
- گفتم که نه. فقط... فقط خواستم بگم که ای کاش آریا تو رو دوست داشت. اون وقت شاید می تونستم راضیت کنم.
- خودت می دونی که من...!
- نه نگو آهو. بزار همون جوری فکر کنم. این طوری آرومم می کنه!
- خب... چه کاری می تونم برات بکنم؟
- حلالش کن!
- این کارو همون روز که زدی تو گوشم و سرم فریاد کشیدی کردم.
زد زیر گریه و گفت: - غلط کردم آهو... تو رو خدا ببخشش.
- من که بخشیدمش... اما یه سوال. تو چرا بیشتر از مادرش نگرانی و بیشتر از اون براش گریه می کنی؟
- درسته که من فقط دختر عمش بودم اما خیلی دوسش داشتم.
- مثل علی؟
- گفتم دوسش داشتم نه اینکه عاشقش باشم... من اونو مثل برادری که هیچ وقت نداشتم دوست داشتم. شاید واسه همین انقدر نگرانش بودم و ...
هق هقش، اشک منو هم در آورد. تماس رو قطع کردم و تلفن رو از پریز کشیدم.
صدای شُرشُر بارون توجهم رو جلب کرد. مثلاً خرداد بود. چه بارونی میومد! سرم رو تکیه دادم به دیوار و به کوچه نگاه کردم. وسط گریه یه دفعه خندم گرفت. تو این بارون هم ول کن نیست! پنجره رو باز کردم و داد زدم: - سلام هونام خان. این جا چی کار می کنید؟
خندید و داد زد: - یعنی تو نمی دونی؟
خودم رو زدم به اون راهو و گفتم: - نه راستش نمی دونم!
- یعنی یادت نیست که بهت گفته بودم می آم دنبالت با هم بریم دانشگاه؟
- چرا اینو یادمه.
- پس بفرما پایین.
- یه نیم ساعت صبر کن اومدم.
- ماشاا... . مگه چیکار می کنی؟
- حالا دیگه.
- من تو ماشین منتظرم...
- باشه. اومدم!

سریع لباس پوشیدم و در خونه رو قفل کردم و رفتم پایین. هونام تو ماشین نشسته بود و با انگشتاش به زانوش ضربه می زد. در ماشین رو باز کردم و نشستم که مثل همیشه با لبخند گفت: - سلام و صبح به خیر!
- سلام. خوبید شما؟
- بله الحمدالله. شما چطورید؟
- بد نیستم.
- دیگه گریه نمی کنید که؟
خندیدم و گفتم: - نه... چه طور؟
- همین جوری.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. چون هوا بارونی بود بیست دقیقه ای دیرتر رسیدیم. البته همون نزدیکهای دانشگاه ماشین رو پارک کرد و گفت: - خب هنوز یه نیم ساعتی وقت هست. صبحانه که نخوردید؟
- من هیچ وقت صبحونه نمی خورم. مگر اینکه مه گل پیشم باشه یا تو جمع باشم و مجبور بشم بخورم!
- پس واسه همینه که همیشه بعد از کلاسهای صبحتون کسلین...
- شما که فقط منو دو بار تو هفته می بینید.
- انقدر هم مطمئن نباش.
- یعنی چی؟
- من هر وقت کلاس داری تو دانشگاهم.
- چی؟
- خب مگه چه اشکالی داره... فقط عین بیکارا می شینم رو نیمکت و این ور و اون ور رو نگاه می کنم.
- برای چی؟
- تا شما از اون پله ها بیای پایین و من دو دقیقه بیشتر ببینمت!
با خجالت سرم رو پایین انداختم که گفت: - ببخشید که من زیادی خودمونی می شم اما دست خودم نیست! یکی که برام عزیز باشه...
چند تا تقه به شیشه ی ماشین خورد. سرم رو بالا آوردم. چه جالب. همین مونده بود که شروین منو با هونام ببینه... یا نه. اصلاً ببینه. به اون چه ربطی داره.
هونام شیشه رو داد پایین و شروین زودتر از هونام گفت: - سلام هونام خان! اینجا چیکار می کنید؟
- سلام. فراموش کردید که ما دانشجوییم؟
- به شما که نمی آد دانشجو باشی!
هونام یه نگاه به سر تا پای خودش انداخت و گفت: - می شه بگید چرا؟ چون من موردی تو خودم نمی بینم.
- دانشجو می ره درس میخونه... نه اینکه اول صبحی با عشق یکی دیگه دل و قلوه بده!
- عشق یکی دیگه... شما درباره کی صحبت می کنید؟
تکیه اش رو داد به ماشین و گفت: - آهو رو می گم... من اونو خیلی دوست دارم!
یه آن احساس کردم قلبم از حرکت وایستاد. وای خدا بازم یه آریای دیگه!
هونام تمام صورتش سرخ شده بود. دستاشو مشت کرد و خواست از ماشین پیاده بشه که گوشه ی کتش رو چسبیدم و گفتم: - ولش کن هونام. شر می شه.
یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به شروین. اما انگار شروین یه چزی زیر لب گفت و هونام فهمید که کتش رو درآورد و از ماشین پیاده شد. صدای فریادشون میومد. نمی دونستم باید چیکار کنم... لعنت به تو شروین که روزمو خراب کردی!
از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفشون: - وای بسه دیگه. مثلاً شما با دعواتون چی رو می خواین عوض کنین...؟ شروین خواهش می کنم برو!
شروین - برم که چی بشه؟ که تو بشی واسه این بی لیاقت؟
هونام - ببین هی می خوام هیچی نگم اما تو شورشو درآوردی!
دست هونام رو گرفتم و کشیدمش سمت ماشین و گفتم: - تو رو خدا ولش کن!
هونام - اون اول شروع کرد، پس باید به خدمتش برسم!
- آخه مگه چی گفت که تو اینجوری شدی؟
چشماش از تعجب گرد شد و گفت: - یعنی تو اونو دوست داری.من این وسط بازیچه دست خانوم بودم؟
- چی می گی هونام؟
- پس چی؟ چرا از اون طرفداری می کنی؟
- من کی ازش طرفداری کردم.
- پس چی می گه... اصلاً با تو چه نسبتی داره؟
- هونام خواهش می کنم صداتو بیار پایین. زشته. سوار شو بهت توضیح می دم.
نگاه خشمگینش چشای شروین رو نشونه گرفته بود و فقط منتظر یه تلنگر بود.
رفتم سمت شروین و گفتم: - به خدا شروین اگه یه بار دیگه این طرفا پیدات بشه من می دونم با تو!
- ببین آهو... مرد نیستم اگه بذارم دستش به تو برسه!
خواستم یه مشت حواله فکش کنم که دستمو رو هوا گرفت و گفت: - تو برای منی... اینو یادت نره.
دستمو از دستش کشیدم بیرون و با مشت زدم به سینش و گفتم: - جرئت نداری بدبخت!
قهقهه زد و گفت: - پس بچرخ تا بچرخیم.
-می چرخیم.
- دختر وحشی هستی اما من خوب بلدم رامت کنم!
- شتر در خواب بیند پنبه دانه. با وجود هونام تو هیچ کاری نمی تونی بکنی!
- اونم عددی نیست. دماغش رو بگیری جونش درمیره!
- می تونی امتحان کنی... فقط قبلش واسه خودت یه سنگ قبر رزرو کن!
ازش فاصله گرفتم و سوار ماشین شدم.
هونام پاش رو روی پدال گذاشت و رفت سمت دانشگاه. زیر لب گفت: - خبر مرگم خواستم باهاتون صحبت کنم.
- خب الان بگید.
- الان نمی شه. بعد از ظهر بیکار هستید؟
- بله .
- خب خدا رو شکر.
سرش رو برگردوند طرفم و گفت: - چه قدر صورت سرخ بهت میاد! کاش همیشه عصبانی باشی!
- دلت میاد؟
خندید و گفت: - راستش نه. انقدر دوست دارم که اگه بدونم یه روز یکی مزاحمت شده و اذیتت کرده، همون بلایی رو سرش میارم که سر روزبه آوردم!
بهش نگاه کردم که گفت: - تو رو خدا منو اینجوری نگاه نکن. یه روزی بهت توضیح می دم. الان نه.
فقط سرم رو تکون دادم و دکمه ی سر آستینش رو بستم. سرم رو بالا آوردم هونام داشت با یه لبخند قشنگ نگام می کرد. لبخندی که هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر می کنم قلبم می لرزه...
ساعت از شش گذشته بود اما هنوز هونام نیومده بود... کنار پنجره نشسته بودم و به کوچه نگاه می کردم. تلفن خونه که زنگ خورد، هجوم بردم طرفش: - بله؟
- سلام آهو.
- هیچ معلوم هست شما کجایی هونام خان؟
- گرفتارم به خدا.
- چه گرفتاری؟... اصلاً تو شماره اینجا رو از کجا بلدی؟
- دوست عزیزت داد...! الان هم دارم لیلی و مجنون رو به هم می رسونم.
- کی رو؟
- آخه می دونی آرش گلوش پیش دوست شما بدجوری گیر کرده.
- کدوم دوستم؟
-مه گل خانم رو میگم دیگه.
تازه دوزاریم افتاد که چی می گه.
خندیدم و گفتم: - حالا این دو تا چه ربطی به من و تو دارن؟
- اگه می شه الان زنگ بزن به مه گل خانم و به یه بهونه بیارش اینجایی که می گم... منم الان معطل آرشم. انگار می خواد بره عروسی. همچین به خودش رسیده که بیا و ببین.
خندیدم و گفتم: - حالا آدرس رو بگو یادداشت کنم.
آدرس رو که گفت، خدافظی کردم و زنگ زدم به گوشی مه گل. خواهرش گوشی رو برداشت: - بفرمایید.
- سلام مهسان جان، گوشی رو می دی به مه گل؟
- بله یه لحظه گوشی.
گوشی رو داد به مه گل: - جانم؟
- سلام مه گل.
- به به. رفیق نیمه راه! خبری ازت نیست. ببینم نو که میاد به بازار کهنه می شه دل آزار؟
- لوس بازی درنیار که حوصله ندارم...! حاضر شو می آم دنبالت بریم بیرون.
- یعنی چی؟... من دوساعت طول می دم تا حاضر بشم.
- دیگه مشکل خودته.
- حالا کجا می ریم؟
نمی دونستم چی بگم... یه ذره فکر کردم و گفتم: - می ریم تولد!
- تولد کی؟
- اِم... فرنوش... آره فرنوش.
- خب من کی برم کادو بگیرم؟
- من یه چیزی گرفتم... از طرف دوتامون... اصلاً تو بیا کادو با من.
- مشکوک می زنی آهو.
- می ای یا با عسل برم؟
- نه قربونت... خودم می آم... مگه یه تختم کمه که نیام و جامو بدم به عسل. حالا کجا بیام؟
- نیم ساعت دیگه خونتونم. با هم می ریم!
- بکنش چهل و پنج دقیقه که استرس نگیرم.
- خیلی خب...
خندید و گوشی رو قطع کرد. منم رفتم سر لوازم آرایشم و یکم دیگه آرایش کردم و شالم رو سرم کردم و از خونه رفتم بیرون...
بعد از اینکه بیست دقیقه ای جلوی خونه ی مه گل اینا اَلاف شده بودم، بالاخره خانوم تشریف آورد پایین. خداییش هم خیلی خوشگل شده بود. مخصوصاً اینکه تازه موهاشو رنگ کرده بود و رنگش خیلی به چهرش میومد. همین که در ورودی ساختمون رو باز کرد دستش رو برد بالا و گفت: - می دونم می دونم...! شرمندتم به خدا... تو که منو می شناسی...
فقط نگاش کردم که خودش گفت: - اشتباه کردم آهو جان... بدو بریم دیر می شه هــــا.
بعد دستم رو گرفت و برد سمت ماشین و خودش نشست پشت فرمون... یک ساعت بیشتر طول کشید تا رسیدیم همون جایی که هونام گفته بود. یه رستوران بود تو فشم. مه گل ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم. مه گل دستمو گرفت و گفت: - راستش رو بگو چه خبره؟
- تولد... می فهمی تولد چیه؟
- از تو بهتر می فهمم... اما اگه تولده پس کادوت کو؟
نگاش کردم و گفتم: - بیا بریم تو خودت می فهمی.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت: -هر چه بادا باد...!
همین که در رو هل دادم هونام برگشت طرفمون و دست تکون داد. مه گل که پشت سر من بود، آرش رو ندید و گفت: - اِ... پس قرار ملاقات عشقی داشتین؟ حالا نیازی به من سر خر نبود که!
- بیا کم حرف بزن.
آرش پشتش به ما بود و مه گل نمی دیدش. البته منم نمی دیدمش و چون می دونستم که آرش هم همراه هونام هست فهمیدم که اون آرشه. هونام با چشم و ابرو به آرش اشاره کرد و زیر زیرکی خندید. اول نفهمیدم چرا می خنده اما وقتی به میز رسیدیم و آرش رو دیدم نزدیک بود خودمم خندم بگیره. شبیه دامادها شده بود. کت و شلوار و کروات. مه گل که از دیدن آرش جاخورده بود یه ذره به من نگاه می کرد و یه ذره به آرش و هونام. بالاخره هونام همه رو به نشستن دعوت کرد. مسئله این بود که کنار آرش جای یک نفر بود و کنار هونام هم همین طور. آرش انگار موضوع رو فهمید و خواست از جاش بلند بشه که زودتر نشستم کنار هونام و با لبخند به مه گل نگاه کردم. طفلک یکم سرخ شد و با خجالت کنار آرش نشست. هونام در گوشم گفت: - احوال خانوم خانوما.
بهش لبخند زدم که به آرش نگاه کرد و گفت: - آقا چه ساکته. به خدا تا دو سه دقیقه قبل از اومدن شما داشت بلبل زبونی می کرد اما الان نوکش رو چیدن!
- برخلاف تو که همیشه آروم و مظلوم بودی. اما الان...
نگام کرد و گفت: - جواب این حرفت رو بدون مزاحم بودیم می گم.
خواستم جوابش رو بدم که احساس کردم یکی جلوی کفشم رو لگد کرد. همزمان با من هونام هم از جاش پرید و به زیر میز نگاه کرد. مثل اینکه پای دوتامون له شده بود. یه دفعه هر چهار تاییمون زدیم زیر خنده که هونام گفت : - هنوز برای شام زوده... ما می ریم بیرون یه چرخی می زنیم!
و به من اشاره کرد که از جام بلند شم. بعد رو کرد به آرش و گفت: - ببینم بلدی حرف بزنی؟
بعد خندید و به من گفت: - بفرمایید .
ازشون فاصله گرفتیم و رفتیم تو حیاط. در رو که بستیم بهشون نگاه کردیم. هر دوتاشون با خجالت به یه جا نگاه می کردن.
یکم بهشون خندیدیم که هونام گفت: - خب آهو خانم نوبت من و شماس!
لبخند زدم و گفتم : - بفرمائید.
- خب.
- خب؟
- ای بابا. منظورم اینه که نمی خوای چیزی به من بگی؟
- خوبی هونام ؟! تو به من گفتی بیام بیرون.
- اون که بله. اما الان که تو بودیم گفتی که من قبلاً خیلی آروم و ساکت بودم و الان لابد پررو شدم.
- من همچین چیزی نمی گم. آخه تو قبلاً خیلی ساکت و سنگین بودی. جواب سلام منم به زور می دادی. چی شد که یه دفعه انقدر صمیمی برخورد می کنی؟ اصلاٌ انگار یه دفعه متحول شدی!
- بَده ؟!!!
- نه اما برام جای تعجب داشت.
- اینا همه از عوارض عشقه.
خندیدم و گفتم: - پس لطفاً دیگه عاشقم نباش.
جا خورد و سرش رو بالا آورد و به چشمام نگاه کرد و گفت: - چی؟
- نه منظورم از اون لحاظ نیست... به نظر من دوست داشتن خیلی بیشتر از عشق دوام داره...به خاطر همین می گم!
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت: - باورت میشه قلبم برای یه لحظه وایستاد.
طفلک راست می گفت. رنگش پریده بود و بلند بلند نفس می کشید!
- هونام خان حالت خوبه؟
- آره آره خوبم... اما تو رو خدا با من از این شوخی ها نکن.
سرم رو پایین انداختم و گفتم: - خب... برو ببین با هم حرف زدن؟!
- یعنی من حوصلت رو سر می برم.
- وای هونام خودم رو می کشما... منظورم اینه که اگه چیزی نمیگ ن ما بریم یه کاری کنیم که با هم حرف بزنن... چرا امروز حرفای منو بد می فهمی؟
- به خدا خودمم نمی دونم.
رفت یه نگاه انداخت و خندید. کنارش وایستادم و گفتم : - به چی می خندی؟
سرشو بالا گرفت و گفت: - بیا بریم تو...اینا انگار با هم قهرن!
و در را هل داد و رفت کنار تا من اول برم تو. راست می گفت. مه گل که با دستمال کاغذی بازی می کرد و آرش هم داشت با گوشیش وَر می رفت. تا ما رو دیدن، دست از کارشون برداشتن. من که نشستم، هونام یه چیز در گوش آرش گفت و اونم فقط سر تکون داد. همون موقع مه گل نشست جای هونام و در گوشم گفت: - این چه کاری بود کردی؟
شونمو انداختم بالا و به هونام که با تعجب به مه گل و آرش نگاه می کرد؛ نگاه کردم.
آرش - هونام جان پس کی این شام رو می آرن؟
طفلک چه قدر سرخ شده بود. برای اینکه بیشتر از این خجالت نکشه زدم تو پهلو مه گل و به هونام گفتم: - آره. روده کوچیکه داره بزرگه رو می خوره!
مه گل که فهمیده بود منظورم چیه به آرش نگاه کرد و در گوشم گفت: - عین یه تیکه یخه به خدا.
لبخند زدم و گفتم: - تو که از اون بدتری.
هونام - خانوما چی میل دارن؟
هر کدوم یه چیزی سفارش دادیم.
وقتی گارسون رفت هونام گفت: - خب بچه ها برای تابستون چه برنامه ای دارین؟
آرش - من شاید ازدواج کنم.
و خندید. نگاه هر سه تامون رفت سمت مه گل که داشت با چنگال بازی می کرد. سنگینی نگاهمون رو که احساس کرد با دستپاچگی گفت: - ببخشید... می گفتید!
آرش - عرض می کردم که من می خوام ازدواج کنم.
مه گل- به سلامتی... خوشبخت باشید!
- نه منظورم اینه که من می خوام...
هونام اشاره کرد. منم بلند شدم. اما خب ایندفعه آرش حرفش رو قطع نکرد که به ما چیزی بگه. ما هم از خدا خواسته رفتیم تو حیاط.
- چی بهش گفتنی که یهو متحول شد؟
- حرفای مردونه بود.
- بلـــــه...مثل اینکه خیلی مردونه بوده که این قدر روش تاثیر گذاشته!
خندید و گفت: - آهو می شه برای چند دقیقه بقیه رو ول کنی و به حرفام گوش بدی؟
- چرا که نه؟بفرما.
به یکی از تخت ها اشاره کرد و گفت: - وایستاده که نمی شه. بشین.
رو تخت نشستیم که یه پسری اومد کنارمون و گفت: - چی میل دارید؟
هونام - فعلاً چای.
پسره سری تکون داد و رفت. هونام نفسش رو بیرون داد و گفت: - یه سوال ازت بپرسم راستش رو می گی؟
- آره بپرس.
- تو منو دوست داری؟
لبخند زدم و گفتم: - تو چی؟ منو دوست داری؟
- سؤال منو با سؤال جواب نده آهو!
لبخند زدم و گفتم: - باشه... آره. من خیلی دوست دارم.
اونم لبخند زد و گفت: - خدا رو شکر... اون وقت از من شناختی داری؟
- کم و بیش.
- یعنی چی؟
- راستش فقط می دونم که لیسانس شیمی داری و الان معماری می خونی و حدوداً بیست و شش هفت سالته!
خندید و گفت: - یه وقت اطلاعاتت لبریز نشه... در ضمن من سی و یک سالمه نه بیست و شش!
با تعجب برگشتم طرفش و گفتم: - چند سالته؟... اصلاً بهت نمیاد.
- نه دیگه اون جوریام نیست.
بعد موهاشو با دستش بالا داد و گفت: - می دونی من وقتی درسم تموم شد تو شرکت پدرم کار می کردم و درآمدم خیلی خوب بود. هر چند کارم هیچ ربطی به رشتم نداشت...! اما یه جایی بود که اگه کار می کردم پولش بیشتر بود... تو همون جا بود که با دختر رئیسم آشنا شدم. رئیسم هم وقتی فهمید که دخترش از من خوشش می آد حقوقم رو دو برابر کرد و بهم می رسید. من فکر می کردم برای اینه که کارم خوبه. نگو برای شیره مالیدن سر کچل منه... خلاصه خودش رو کشت تا من یه نگاه به دخترش بندازم. راستش منم وقتی پولها رو می دیدم و می دیدم که انقدر بهم می رسه وسوسه می شدم. تا اونجا که خودمو راضی کردم که باهاش نامزد کنم. اون موقع فقط بیست و پنج سالم بود. وقتی رفتم پیش پدرش که شکیبا رو ازش خواستگاری کنم، از پشت در شنیدم که به شکیبا می گفت: «ازدواج می کنی و باهاش می ری خارج. همون جا هم ازش جدا می شی و برای خودت زندگی می کنی. من به یکی سپردم کارتو درست کنه. با یه امضا، همه دارایی پسره هم مال تو می شه. او
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 111-رمان انتقام ما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 108- رمان انتقام ما , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 2 , قوانین کلی سایت و انجمن میهن رمان , رمان - 5 - میهن رمان , رمان ایرانی و عاشقانه انتقام ما | sogi joon کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49576

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا