تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان انتقام ما (فصل پنجم)



نگاهم رو به سقف دوخته بودم و گوشه لبم رو می جویدم. با حرف هایی که درباره شروین شنیده بودم می خواستم همین الان شروین رو بکشم!
دوباره اون چیزایی که هونام دیشب بهم گفت یادم اومد: «وقتی از اتاق اومدم بیرون، شروین هم از اتاق اومد بیرون و یقم رو گرفت و گفت: " معنی اون حرفا چی بود؟ "نیشخند بهش زدم و گفتم: "ببخشید که من خواهر شما رو سرکار گذاشتم! منو بگو که می خواستم ازش خواستگاری کنم. "اونم بهم خندید و گفت:" اگه بابام هم می ذاشت من نمی ذاشتم با تو جوجو فکلی ازدواج کنه! "حوصله کل کل باهاش رو نداشتم. یقمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم تو دفتر کارم. همون موقع شکیبا و باباش اومدن تو اتاق و کلی چرت و پرت گفتن و دلیل آوردن و کلی منو توجیح کردن. اما من نمی خواستم دیگه تو اون شرکت کار کنم. استعفا دادم و از اونجا رفتم. بعد از اون شروین منو تعقیب می کرد و اذیتم می کرد و بعضی وقت ها هم می گفت باید با شکیبا ازدواج کنم! نمی دونستم چش بود. اما یه روز دیدم خود شکیبا اومد دم خونمون. کلی معذرت خواهی کرد و گفت که چرا شروین و باباش اصرار داشتن اون با من ازدواج کنه... شکیبا معتاد بود. شیشه می کشید. تو مدتی که ندیده بودمش هم بدتر شده بود. زیر چشاش کبود بود و لباش سفید. رنگش پریده بود و انگار یه دفعه ده-پونزده کیلو لاغر شده بود.
خیلی اصرار کرد که اونو ببخشم و گفت که باباش برای اینکه اونو بیش از حد آزاد گذاشته بود به این روز افتاده بود. کلی گریه کرد. کلی درد و دل کرد. آخر سر هم با چشمای گریون از خونه رفت بیرون. مامانم هر چی پرسید این کیه جوابش رو ندادم. دلم براش می سوخت. باباش برای اینکه از شرش خلاص بشه می خواست منو با اون بفرسته خارج از کشور و بعد یه کاری کنه من اونجا آواره بشم و دخترش مثلاً بره عشق و حال!
شروین دوباره مزاحمم می شد. چند بار هم تهدید کرد که اگه نرم خواستگاری خواهرش یه بلایی سرم می آره... اما گذشت و چهار – پنج سالی ازش خبری نشد... فکر کردم از دستش خلاص شدم. تا اینکه دوباره پارسال دیدمش. فکر کردم مثل دفعه پیش خسته می شه و می ره. اما زهی خیال باطل، این تازه اول بدبختی بود.
گذشت و رسید به چند ماه پیش. داشتم از خونه آرش اینا بر می گشتم که یه دفعه دیدم یکی داره برام بوق می زنه. از آینه نگاه کردم و دیدم شروینه. سعی کردم از فرعی بزنم و از دستش فرار کنم اما کنه تر از این حرفا بود. که یه دفعه تو یه ورود ممنوع من زودتر جنبید و از جلو یه ماشین زدم و رفتم. اما تو آینه دیدم که اون با ماشین تصادف کرد و راننده اون ماشین کسی نبود جز تو ...!»
مشتم رو کوبوندم به دیوار و از جام بلند شدم. به گوشیم نگاه انداختم. به به. چند تا میس کال داشتم؟؟؟! همش هم یاسمن بود. زنگ زدم بهش.
زود گوشی رو برداشت و گفت: - وای آهو بردار دیگه. خونه چرا اینجوریه؟
- از پریز کشیدم بیرون. گوشی هم سایلنت بود... حالا مگه چی شده؟
- دیوونه... بدو بیا بیمارستان (...) . هیوا رو بردن اتاق عمل... داره مامان می شه!
خندیدم و گفتم: - ای جانم. الان میام زن دایی.
- زهر مار. منو انقدر پیر نکن. تازه هنوز نه به باره و نه به داره.
- هه هه. خندیدم. اون رهامی که من دیدم تو رو از چنگ مامانت اینا در می اره. حالا می بینی.
- خدا از دهنت بشنوه. این مامان ما پاشو کرده تو یه کفش که باید با خواهر زاده گرامیش ازدواج کنیم تا بین خانواده ها صلح و آشتی به وجود بیاد.
- آره. رهام هم گذاشت. حالا بیخیال این حرفا... گفتی کدوم بیمارستان؟
- (...)
- خیلی خب می دونم کجاست. الان راه می افتم!
گوشی رو قطع کردم و حاضر شدم و راه افتادم. چهل دقیقه ای طول کشید تا رسیدم. رفتم کلی خرت و پرت هم خریدم. رفتم سمت در اصلی بیمارستان. سریع پله ها رو بالا رفتم.
یاسمن رو دیدم که از یه اتاق اومد بیرون.
رفتم طرفش که گفت: - کجایی تو پس؟ برو تو اتاق.
رفتم تو اتاق. همه بودن. با همه سلا و احوال پرسی کردم. پارسا با ذوق با بچه بازی می کرد و هراز گاهی با دستمال پیشانی هیوا رو خشک می کرد.
رفتم سمت بچه و گفتم: - مبارک باشه مامان و باباش... حالا اسمش چی هست؟
پارسا - به خاطر هیوا می خوام اسمش رو بزارم هیما.
- هیما که اسم دخترونس.
عرشیا - خب عزیز من اینم دختره دیگه.
- اِ...من فکر کردم پسره!
رهام گفت: - اگه پسر بود اسمش رو آهو انتخاب می کرد.
فرنوش در حالی که با شیطنت می خندید گفت: - اسمش هم میذاشت هامانی، هومانی چیزی که به آقا هونام نزدیک باشه!
زدم به ساق پاش که آخ بلندی گفت. رهام گفت: - به به چشمم روشن. پس آهو خانم هم بله!
- اِ... زهر مار. نه خیرم این یه چیزی می گه!
رهام - آره...تو که راست می گی!
گوشیم زنگ خورد. خندیدم. عجب حلال زاده ای هم هست.
رهام و پارسا با هم گفتن: - خودشه؟
خندیدم و سر تکون دادم: - بله؟
- سلام آهو خانوم.
- سلام.
رهام - سلام برسون و از طرف من تبریک بگو!
هونام - کی بود؟
- پسر داییمه. سلام می رسونه.
سلامت باشن. سلام منم بهشون برسون...
رو به رهام گفتم: - سلام می رسونن.
هونام - خب راجع به اون حرفی که گفتم فکر کردی؟
- کدوم حرف؟
رهام - ای بابا. چرا انقدر خنگ بازی در می آری؟
هونام خندید و گفت: - این بازم پسرداییت بود؟
- بله... خب می گفتی؟
- من که سوالمو پرسیدم مونده جوابش.
- اِم...خب می دونی راستش تو هم چیزی ... .
رهام گوشی رو از دستم گرفت و همین جور که با هونام سلام و احوال پرسی می کرد از اتاق بیرون رفت. فرنوش با خنده گفت: - پررو تر از رهام دیدی؟
- آره.
- کی؟
- تو.
- وا. چرا؟
پارسا همون جور که صورت هیوا رو نوازش می کرد گفت: - نه بابا بیچاره پررو نیست. فقط یکم زیادی فضول و حاضر جوابه.
تا فرنوش خواست چیزی بگه نشوندمش رو صندلی کنار عرشیا و گفتم: - ای بابا تو چه زود جوش می آری؟
رفتم سمت پنجره و گفتم: - راستی عمه اینا کوشن؟ عمو، بابا و پریا؟
عرشیا - چند دقیقه پیش که اینجا بودن اما یکی به عمو زنگ زد و بعد همگی رفتن.
- کی به بابا زنگ زد؟
پارسا - حدس بزن...!
- ای بابا خب بگید دیگه.
عرشیا - بگو کی برگشته؟
- آنا؟
عرشیا خندید و گفت: - ای بابا. اگه آنا اومده بود که من با کله می رفتم و اینجا نمی شستم.
رفتم تو فکر. خب اگه آنا نباشه شاید خاله شهرزاد باشه. نه اون که تازه اومده بود ایران... شاید فرهاد برگشته بود. نه اون جوری فرنوش هم با عمه اینا میرفت، آخه مگه می شه کسی استقبال برادرش نره؟... برادر... برادر... خشکم زد.
بلند گفتم: - آیدین؟
پارسا - آفرین به این مغز متفکر! خودت فکر کردی یا کسی کمکت کرد؟
- اِه... ولم کن تو ام... جون من آیدین برگشته.
عرشیا - بَلـــــــــــه... الان هم تو فرودگاهه.
صدام از شادی می لرزید: - وای خدا پس من چرا اینجام... پس شما چرا نرفتید... وای بعد از ده سال...!
و با ذوق خندیدم. فرنوش دستمو گرفت و به شوخی گفت: - انگار کارخونه تیتاب رو به نامش کردن.
زدم تو سرش و گفتم: - خر خودتی.
پارسا - بهتره همین جا بمونی. چون بچه ها وقتی یاسمن اومد میرن خونتون، تو هم با اونا برو.
عرشیا - پس تو چی؟
- اینم از اون حرفا بودا. پارسا هیوا رو ول کنه و بیاد خونه ما.
عرشیا سرش رو تکون داد و به رهام که با خنده اومد تو اتاق نگاه کرد.
رهام با خنده می گفت: - نه هونام جان این چه حرفیه. فقط برادرش اومده و باید بریم دیدنش... نه بابا اگه نیومد من خودم می آرمش... اون با من... نه به جون خودم... ایشالا... سلام برسون.... خدافظ.
گوشی رو گرفت طرفم و گفت: - هونام سلام رسوند... همه هاج و واج نگاهش می کردیم که گفت: - می شنوی الحمدالله؟
- تا حالا کسی بهت گفته خیلی پررویی.
- تا دلت بخواد. نصفش رو همین یاسمن گفته.
عرشیا همون جور که می خندید گفت: - تو دیگه نوبرشی... نمی گی یه وقت...
- یه وقت چی؟
- آبرومو بردی رهام از بس که سبک و بی...
خندید و گفت: - شعورم.
با حرص زدم به شیکمش که خندید و گفت: - خودتو بکش. عضله های من آخ نمی گن.
فرنوش - خوبه تو هم...عضله!
- پس چی ؟
دکمه پیرهنش رو باز کرد و شکمش رو نشون داد. همون موقع در اتاق باز شد و یه پرستار اومد تو و با دیدن رهام تو اون وضع شوکه شد و مات و متحیر نگاش کرد: - ای وای ببخشید.
رهام یه نگاه به خودش انداخت و زود دکمه هاشو بست.
صدای خندمون اتاق رو برداشته. بیچاره پرستاره زود رفت بیرون.
یکم خندیدیم که رهام گفت: - هندونه...بسته دیگه. آبروم رفت.
- تا تو باشی آبرو منو نبری.
بیست دقیقه بعد یاسمن اومد. با پارسا و هیوا خدافظی کردیم و از بیمارستان اومدیم بیرون. تو راه تمام فکرم پیش آیدین بود. با اینکه خیلی وقتا اذیتم می کرد و منو مقصر مرگ مامان می دونست، اما خیلی مهربون بود. آیدین ده سال پیش به خاطر زور گویی های مامان بزرگم رفت سوئد و همون جا ادامه تحصیل داد. شش هفت سالی از من بزرگتره. یعنی می شه گفت همسن و سال شروینه. اون جور که خودش می گفت دوست نداشت برگرده ایران. اما نمی دونم چی شده بود که برگشته بود. بالاخره سر هر چیزی برگشته بود اهمیت نداشت. مهم اینه که می تونستم بعد از ده سال دوباره ببینمش!
چون ترافیک بود نزدیک یک ساعت طول کشید که برسیم خونه. زود از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت خونه و آیفون رو زدم.
- کیه؟
- عمه درو باز کن.
- سلام عزیزم بدو بیا بالا.
خندیدم و در رو هل دادم. پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و زنگ رو چند بار زدم یه دفعه یه پسر چهار شونه و قد بلند در رو باز کرد.
داشتم خیره نگاش می کردم که با خنده گفت: - احوال خواهر کوچولو؟
جیغ زدم و پریدم بغلش. خدا می دونست که چه قدر خوشحال بودم. منی که هیچ وقت گریه نمی کردم بغضم ترکید و گریم گرفت.
آیدین چند بار موهامو بوسید و گفت: - گریه نکن عزیزم.
خودمو بیشتر بهش چسبوندم و گفتم: - آیدین... نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود!
نمی دونم چه قدر تو بغلش بودم و چه قدر قربون صدقش رفتم. فقط وقتی دیدم رهام داره مسخرم می کنه و بهم تیکه می ندازه خودمو از بغلش کشیدم بیرون و به رهام گفتم: - پارازیت....همه جا هستی.
خندید و رفت سمت آیدین.

کراوات رو دادم دست فروشنده و گفتم: - همین طوسیه رو می برم.
فروشنده - خانوم اون یشمیه هم قشنگه ها. باید همسرتون استفاده کنن تا بفهمین بهش میاد.
«خواستم بگم گور بابای تو و اون همسر نداشتم»اما گفتم: - بله اما من زیاد ازش خوشم نیومد.
- هر جور مایلید.
کیف پولم رو از کیفم بیرون آوردم که یکی جلوتر از من کارتش رو گرفت سمت فروشنده و گفت: - بفرمایید.
برگشتم و به کسی که کنارم وایستاده بود نگاه کردم. وای خدا این اینجا چی کار می کرد.کیسه رو داد دستم و گفت: - عزیزم دیگه چیزی نمی خوای؟
با اخم نگاهش کردم و از بوتیک بیرون رفتم. اومد دنبالم و گفت: - آهو کجا می ری؟
بهش توجهی نکردم و سرعتم رو بیشتر کردم. دوید و اومد کنارم وایستاد و بازوم رو گرفت و نگهم داشت: - چت شده آهو. چرا اینجوری می کنی؟
- ولم کن.
- تا نگی چی شده ولت نمی کنم.
- ولم کن وگرنه جیغ می زنم.
- می دونی که من از تو لجبازترم... بگو چی شده وگرنه...
- وگرنه چی؟ منو می ترسونی؟ تو فکر کردی کی هستی؟ حیف من که...
نمی خواستم ادامه بدم. خودمو از دستش خلاص کردم و ازش فاصله گرفتم. از تو کیفم یه چک پول پنجاه تومنی درآوردم و گرفتم طرفش.
- این چیه؟چرا همچین می کنی؟
- بگیر اینو. کار دارم باید برم.
- خب این برای چیه؟
- کراوات.
- هه... مهمون من. راستی برای کی خریدیش؟ برای من؟
روبروم وایستاده بود. چه خوب بود همون کاری که با آریا انجام دادم رو روی اونم امتحان کنم. الحمدالله کفشمم پاشنه دار بود. با پاشنه زدم به ساق پاش که آخ بلندی گفت و خم شد و پایش رو گرفت.
پول رو انداختم جلوش و گفتم: - سعی کن گم شی و بری پی زندگی خودت. حالم ازت بهم می خوره.
از پاساژ اومدم بیرون و شال گردنم رو دور گردنم پیچیدم. سوار ماشین شدم و از کنارش گذشتم. سر راهم یه پارک بود. ماشین رو پارک کردم و رفتم رو یه نیمکت نشستم. وای آخه چرا این دوباره پیداش شد؟... به مردم که شاد و خندون از کنارم رد می شدن نگاه کردم. اصلاً من امروز برای چی اومده بودم بیرون. آخ حواسم نیست. اومده بودم برای آیدین کادوی تولدش رو بخرم....
آیدین...
آیدین...
آیدین...
رفتم به چند وقت پیش . . . .

- آیدین خوبی؟
- تو چرا هروقت چشمت به من می افته اینو می گی... اما چه بزرگ و خوشگل شدی!
- خوشگل بودم منتها تو چشم بصیرت نداشتی و منو نمی دیدی.
لبخند زد و گفت: - ولی جداً خوشگل شدی.
با پشت دستم زدم به میز و گفتم: - گوش شیطون کر. چشم آیدین کور.
- ای بچه پررو. حیف که خواهرمی وگرنه یه بلایی سرت می آوردم که...
- جرأت نداری؟
- من؟ حالا می بینی.
از جاش بلند شد و دوید دنبالم. داشتم می دویدم که یه دفعه صدای آیدین اومد که گفت: - وای ببخشید ابوالهو... نه نه نه... بابا. ببخشید بابا.
داشتم می خندیدم که بابام یه چشم غره بهش رفت. صدای خندم طوری بلند شد که خود آیدین هم خندش گرفت.
یه جوری صحبت می کرد. بعضی کلمه ها رو هم نمی تونست خوب تلفظ کنه. سوتی هم زیاد می داد. مخصوصاً تیکه هایی که به بابا می انداختم رو درست جلوی چشمش تکرار می کرد. اومد کنارم وایستاد و گفت: - هه هه هه...بی مزه.
- چرا جلوی خودش بهش می گی؟
- تقصیر توِِ دیگه.
داشتم می خندیدم که دستم رو گرفت و برد سمت آشپزخونه وگفت: - حالا من جرأت ندارم دیگه!!!!
یه پارچ آب رو خالی کرد روم.
خندیدم که یه دفعه پریا اومد تو آشپزخونه و گفت: - چی کار می کنید شما دوتا؟
آیدین - هیچی پریا خانوم. شوخی می کنیم.
- آره پری نگران نباش.
گوشیم داشت زنگ می خورد. به پریا اشاره کردم جواب بده. پریا که رفت سمت اتاق من، آیدین گفت: - آخه یه خواهر خوب از برادرش این جوری پذیرایی می کنه؟ من همش 3 روزه اومدم و تو هر سه روز پدر منو درآوردی.
- حقته. راستی آیدین کی برمی گردی؟
- وقت گلِِ...گلِِ؟
- نی.
- آره آره نی.
- جون من بگو.
- خب همون موقع می رم دیگه.
مات و متحیر نگاش کردم.
خندید و گفت: - دیگه برنمی گردم.
جیغ کشیدم و بغلش کردم.دوباره خندید و گفت: - دختر تو خل و چلی که هر وقت هر چی می شه جیغ می زنی و می پری بغل من؟
- نه بابا من هیچ وقت جای بزرگتر از خودم رو نمی گیرم.
- زهر مار.
گردنم رو فشار داد.
- آی آی آی. آیدین چندبار بگم این کارو نکن.
- تا تو باشی به بزرگتر از خودت تیکه نندازی.
- آخه خل دیوونه آدم که انقدر بی جنبه نمی شه.
دستش رو از گردنم کندم و گفتم: - عجب کنه ای هم هستیا.
گردنم رو بوسید و گفت: - ببخشید. دردت گرفت؟
- این دفعه رو می بخشم.
پریا با صدای بلند گفت: - آهو دوستت گفت کی می ری خونه؟
- کی بود حالا؟
- مه گل.
تازه یاد قرار امروز افتادم. با کف دست زدم به سرم و گفتم: - ای خاک تو سرم... آیدین فعلاً من برم که الان این مه گل پوستم رو می کنه.
- چرا خود زنی می کنی؟ مه گل کیه؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت جالباسی و یه مانتو و شال سرم کردم و گفتم: - دوستمه. پریا خدافظ.
پریا از اتاق اومد بیرون و گفت: - کجا می ری؟
- خونه!
آیدین - خونه؟
- من اینجا زندگی نمی کنم آیدین جون.
پریا - لازم نکرده .مه گل داره می آد اینجا.
- اِ ؟...باشه پس من برم حاضر شم.
آیدین همراهم اومد تو اتاق و گفت: - تو خونه جداگونه داری؟
- آره. چه طور مگه؟
- یه دختر. تک و تنها تو یه خونه مجردی؟
- اوهوم.
- چرا؟
- مادر بزرگ گرامیت منو به این روز انداخته.
-مادر جون رو می گی؟
- اوهوم.
- راستی چرا تا الان بهم سر نزده؟
- برای اینکه آبجیت خوب حالشو گرفته.
- امکان نداره.
- می تونی از فرنوش یا پریا بپرسی. یا نه چرا انقدر به خودت زحمت بدی! از بابا بپرس.
- ایول... دمت گرم.
- جونم؟
- هیچی. اینقدر این رهام و فرنوش اینو گفتن منم یاد گرفتم.
- آهان... خب می ری بیرون؟
خندید و تکیه داد به دیوار و گفت: - اگه نرم؟
رفتم طرفش و بالاخره با چک و لگد انداختمش بیرون و رفتم سمت کمدم. چند دست لباسم رو گذاشته بودم اینجا. واسه همین خیالم از بابت لباسهام راحت بود. در کمد رو باز کردم و بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفت بالاخره یه شلوار جین مانتو کرم پوشیدم و شال شکلاتی سرم کردم. آرایش ملایمی کردم و آخر سر برق لب به لبم زدم و به خودم تو آینه چشمک زدم. از کمد کفش عروسکیم رو برداشتم و کیفم رو دستم گرفت و از اتاق اومدم بیرون. آیدین با چشم و ابرو بهم اشاره کرد برم طرفش.
- هوم؟
- خبریه؟
- چی؟
- خودتو نزن به اون راه.
- اِ ولم کن. بزار برم.
- پس تو هم ...
خندید که یه مشت کوبوندم به بازوش.
- خل دیوونه. انگار از آمازون فرار کرده.
خندیدم و براش زبون درازی کردم و از خونه رفتم بیرون.
آیدین دنبالم اومد و گفت: - جون من خبریه؟
- یعنی چی؟
- نکنه دوست پسری نامزدی چیزی داری؟
- برو تو که الان می زنم شل و پلت می کنم.
- این چه وضع صحبت کردن با برادر بزرگتره؟
خواستم یه چیزی بهش بگم که دستمو گرفت و گفت: - اصلاً من خودم باهات تا دم در می آم که ببینم این دوستت کیه؟
- عجب سیریشی هستیا.
همین که در رو باز کردم مه گل با عصبانیت گفت: - چه عجب ما شما رو دیدیم خانوم غیبی. یه وقت نپرسی من مردم یا زندم. خوشم یا ناخوشم؟ اصلاً یه وقت فکر نکنی که من نگران می شم که تو کدوم گوری هستی! رو من گوشی رو قطع می کنی؟ آخه من به تو چی بگم دختره...
با دیدن آیدین که پشت سرم بود و با چشمان گرد شده نگاهش می کرد خودشو جمع کرد و سلام کرد: -سلام خانوم. حالتون خوبه؟... شما باید مه گل خانوم باشید.
- بله. رسیدن به خیر.
- خیلی ممنون من ...
می دونستم اگه آیدین شروع کنه دیگه ول کن نیست.
واسه همین پریدم وسط حرفش و گفتم: - خب دیگه خیالت راحت شد؟ خدافظ.
گونشو بوسیدم ازش فاصله گرفتم و سوار ماشین مه گل شدم.
روی صندلی نشستم. مه گل هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یه نگاه بهم انداخت و گفت: - کی می ره این همه راهو. مگه داری کجا می ری که انقدر به خودت رسیدی؟
- نه که تو اصلاً به خودت نرسیدی.
- وا... این که خوبه.
- همین کارا رو می کنی که آرش بهت نگاه هم نمی کنه. مثل من باش شیک و ساده. نه این جوری جلف.
- کجای من جلفه؟
- اون رژت که از ده فرسخی داد می زنه.
- اتفاقاً مامانمم گفت.
- چه خبر از آرش؟
- یعنی تو نمی دونی؟
- چی رو ؟
- یعنی هونام بهت نگفته که سه روز پیش بله برون من بود؟ تو دیگه چه قدر بی معرفتی!
با تعجب نگاش کردم و گفتم: - چی؟
- به جون تو.
- به جون خودت. منو دست می ندازی؟
- بابا به خدا راست می گم. باورت نمی شه از هونام یا آرش بپرس. یا نه بیا از مامانم بپرس.
- یعنی چی؟چرا من نمی دونم.
- وا... من خودم به هونام گفتم که بهت بگه.
- ببینم گفتی کی بله برون بود؟
- دوشنبه.
فهمیدم مقصر کی بود. ای رهام خدا بگم چی کارت نکنه. گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و شمارش رو گرفتم: - جانم.
- جانم و کوفت.
- هان؟
- ای بی...
- خانم چی می گین اول صبحی.
- رهام خان الان صبحه؟
- اِ تویی آهو.
- پس می خوای کی باشه؟
- چی شده؟ چرا انقدر توپت پره؟
- خاک تو سرت کنن رهام، تو چرا اون روز به من نگفتی که هونام بهت چی گفت؟
- هونام دیگه کیه؟
- لوس نشو. می گم چرا اون روز تو بیمارستان نگفتی که هونام بهت چی گفت؟
- آهان اونو می گی! به جان یاسمن یادم رفت. حالا مگه چی شده؟
- آی رهام بگم چی نشی.
- الهی، دلت سوخته که نرفتی خونه دوستت.
- درد. برو گمشو.
خندید و گفت: - اشکالی نداره بابا. سه هفته دیگه نامزدیشه.
احساس می کردم که چشمام از تعجب گرد شده. با صدای بلندی گفتم: - چی گفتی؟
- ای بابا چرا داد می زنی؟ اگه حرف منو قبول نداری از دوستت بپرس!
- یعنی هونام اون موقع اینم بهت گفت؟
ریز خندید و گفت: - نه بابا. شما داشتید شام می خوردید هونام به گوشیت زنگ زد. منم برداشتم و هونام گفت که بهت بگم سه هفته دیگه پنجشنبه نامزدیه.
دلم می خواست الان جلو دستم بود و خفش می کردم. آخه آدم انقدر فوضول.
- وای رهام.
- جان رهام.
- مگه دستم بهت نرسه! می کشمت.
- آرزو بر جوانان عیب نیست. از طرف من به دوستت تبریک بگو!
- زهر مار. خدافظ.
گوشی رو انداختم تو کیفم و گفتم: - من چه قدر بدبختم که همچین پسر عمه ای دارم.
مه گل خندید و گفت: - عیبی نداره بابا. سه هفته دیگه نامزدیه.
- مبارک باشه. اما حیف که بله برونت از دستم رفت.
- اتفاقاً هونام هم نتونست بیاد.
- چرا؟ اون که خودش به من زنگ زده بود!
- آرش می گفت چند روزیه که تو حال خودش نیست و بدجوری با خودش درگیره.
بعد دنده رو عوض کرد و گفت: - کجا بریم؟
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم: - نمی دونم. تو بگو؟
تو یه کوچه پارک کرد و گفت: - بزار اول تصمیم بگیریم و بعد بریم.
- آره. اینجوری بهتره. خوبیش هم اینه که عین...
گوشیم زنگ خورد: - بفرمایید.
- سلام آهو.
- سلام. شما؟
- شروینم.
گوشی رو قطع کردم. دوباره زنگ زد. با بی حوصلگی گفتم: - بله.
- باید باهات حرف بزنم.
- که چی بشه؟
- یه چیزایی هست که باید بدونی. شاید وقتی بفهمی ...
- شروین بس کن دیگه. بابا من به زبونی بهت بگم نمی خوام صداتو بشنوم.
- ببین من...
- نمی خوام بش...
- آهو بزار حرفم رو بزنم. من الان باید برم اتاق عمل. هر وقت اومدم بهت زنگ می زنم. تو از یه چیزی خبر نداری!
با اینکه ازش بدم می اومد اما یه آن ترس همه ی وجودمو گرفت و با وحشت گفتم: - اتاق عمل؟چرا؟مگه اتفاقی برات افتاده؟
آروم خندید و گفت: - از دست تو...آهو من باهات تماس می گیرم.
چه ریلکس و خونسرد بود. یاد اون روز افتادم که با هونام درگیر شد.
باز هم ازش متنفر شدم: - و اگه جوابت رو ندم؟
یه دفعه از کوره در رفت و با صدایی که کمتر از فریاد نبود گفت: - تو فقط جواب منو نده، ببین چه بلایی سرت می آرم. دختره خودسر. هی من هیچی نمی گم این...
تماس رو قطع کردم. « پسره پررو صداشو واسه من بلند می کنه! »
مه گل بی خیال به فرمون ضربه ای زد و گفت: - کی بود؟
- مزاحم.
- گفتی شروین... پس منظورت بابا لنگ درازه دیگه؟
- آره. اما اونقدرها هم لنگ دراز نیست.
مه گل لبخندی زد و گفت: - اما چه قد و هیکلی داره لا مصب. چشاشو بگو!
به سرتاپاش نگاه کرم و گفتم: - چشمم روشن. تو خودت داری ازدواج می کنی و چشت رو پسرای مردمه!
- خب چیزی که خوبه رو ازش تعریف می کنن دیگه.
- اصلاً تو کی اونو دیدی؟
- ای بابا. می اومد جلوی دانشگاه. البته هر روز می اومد اما...
- خیلی خب بسه. پسره ی مزخرف.
مه گل یه دفعه از جا پرید و گفت: - بریم جاده؟
- آره خوبه. پس جا عوض که سرعت لاک پشتی تو اعصاب منو بهم می ریزه!
پیاده شدیم و جامون رو عوض کردیم.
وقتی نشستم پشت فرمون یه CD از تو کیفم در آوردم و گفتم: - در بیار اون ذکر مصیبت رو. تو از دنیا سیر نمی شی انقدر آهنگای غمگین گوش میدی؟
- شاد هم دارم.
- لازم نکرده. اینو بزار یکم روحیم عوض شه. آهنگاش جدیده.
خندید و جای CDها رو عوض کرد و دکمه play رو زد .
«روزهای گرم تابستون
هنوز از یادم نرفته
اون روزا ندیده بودیم
ما هوای غم گرفته
نمی دونستیم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 111-رمان انتقام ما , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان دوست داشتنی ورتا (فصل 5) | رمان های عشقولانه , رمان - 5 - میهن رمان , قوانین کلی سایت و انجمن میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 2 , 272 - رمان آتش انتقام - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49575

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا