تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان انتقام ما (فصل ششم)



بی حوصله تر از اون بودم که بخوام برم دانشگاه. خودمو روی تخت ولو کردم و به اتفاقات این چند وقت اخیر فکر کردم. چی میشد اگه این دنیا اون جور که آدم دلش می خواست پیش می رفت! به گذشته ها فکر کردم. به روزی که اولین بار هونام رو دیدم. فکر کنم سال سوم بود. اون روز چه قدر به نظرم دوست داشتنی می اومد.
گوشیم زنگ خورد. روی تخت نیم خیز شدم و گوشی رو برداشتم.
- جانم بفرمایید؟
- سلام دختر. کجایی؟
- سلام فرنوش. چه طوری؟
- من خوبم. اما مثل اینکه تو حالت خوب نیست.
- من؟ چرا اتفاقا خیلی هم خوبم.
- معلومه... دختر معلوم هست کجایی؟
- خونه ام.
- چرا دیشب نیومدی تولدم؟
- آخ... اصلا حواسم نبود. ببخش فرنوش. به خدا یادم رفت.
- صد بار زنگ زدم به موبایل و خونت.
- ببخشید... موبایل سایلنت بود. تلفنم از پریز کشیده بودم!
- مگه مرض داری؟
- ای بابا... حالا بیخیال شو دیگه.... تولدت مبارک... پیرزن شدی دیگه.
- زهر مار... پیرزن خودتی... والا. بیست و چهار سالشه به من می گه پیرزن!
- هستی دیگه... عمه خوبه؟
- آره...امروز می آی بریم بیرون؟
- نوچ...حسش نیست.
- وا... یعنی چی؟
- یعنی اصلاً حال و حوصله بیرون و پاساژ و خرید و علافی رو ندارم.
- اه... تو چرا انقدر دپسرده شدی؟
- نمی دونم. خب فری کاری نداری؟
- اولاً فری باباته... دوماً نخیر ندارم. اما بدجوری تو دلم موندا.
- چی؟
- نیومدی تولد.
- بابا من که معذرت خواهی کردم... ببخش دیگه!
- به خاطر گل روی خودم می بخشم. اما کادو می خواما.
- غلط کردی... کاری نداری؟
- بی ادب... نه برو افسرده... برو یه آهنگ غمگین بزار یه رمان مرگ و میر دار هم بگیر دستت. یه دستمال کاغذی هم بذار بغلت...
- فرنوش؟
- غلط کردم... چرا اینجوری می گی؟
- فعلاً.
- خدافظ.
گوشی رو خاموش کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. هونام خدا بگم چی کارت کنه! منو از زندگیم انداختی.
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت کمدم. بد نبود یه سر و سامونی به لباسام می دادم. چند تا کیف و کفش از کمدم بیرون آوردم که چشمم افتاد به همون کیفم که تو مراسم چهلم آریا ازش استفاده کردم. یاد همون پاکت نامه افتادم. ای بابا چرا یادم رفته بود بخونمش؟
سریع نامه رو باز کردم و مشغول خوندن شدم:

آهوی خوشگلم سلام :

- می دونم وقتی داری این نامه رو می خونی من زیر یه خروار خاکم... راستش فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه می خوام بمیرم تنم رو از اینکه هست سردتر می کنه. اما نمی تونم. باید برم. باید برم تا دیگه تو فرشته دوست داشتنی رو عذاب ندم! باید برم چون نمی تونم تحمل کنم که تو و هونام دست تو دست هم برین سر خونه و زندگیتون و من بمونم و یه دنیا حسرت...آره باید برم.
آهو همیشه دوست داشتم می تونستم تو قلبت یه جایی هر چند کوچیک واسه خودم پیدا کنم. همیشه فکر می کردم می تونم یه کاری کنم که تو از من خوشت بیاد... اما انگار من همیشه اشتباه فکر می کردم... تو هیچ وقت از من خوشت نیومد. خب تقصیری هم نداشتی. هونام از من بهتر بود. خیلی بهتر. اما باورت می شه که من همیشه تو خواب و رویام تو رو همسر خودم می دیدم...
یه سوال ازت داشتم : تو از من خوشت می اومد؟ راستش رو بگو....
اگه خوشت می اومد اون کادو رو باز کن. یه هدیه از طرف من. از طرف یه عاشق ناکام.
اگر هم نه که اون کادو رو همین الان بندازش بره... بنداز تو سطل آشغال، تو جوب آب، تو رودخونه، تو خیابون. هر کاری می خوای بکن... اشکالی نداره. اما حتی اگه یک درصد هم منو دوست داشتی، اون کادو رو باز کن.
اونو دو ساله واسه تو خریدم وگذاشتمش کنار... همیشه با نگاه کردن بهش نیرو می گرفتم، اما الان انگار اونم کار ساز نیست... الان یه قوطی قرص کنارمه و یه تیغ تیز... راستشو بخوای جرأت ندارم بهشون نگاه کنم... یاد تو می افتم.... انگار یه امید تو دلم جرقه می زنه... اما حیف... اونم زود از بین می ره!
آهوی عزیزم... خوشگل من... دیگه نمی تونم خنده هاتو کنار هونام ببینم. هونامی که هرکار کردم ازش دل نکندی. واسه همین می رم. می رم تا تو راحت باشی! می رم که راحت زندگی کنی. می رم تا خوشبخت باشی. شاید اون دنیا همدیگه رو ببینیم... شاید هم همین الان پشیمون شم و بیام پیشت... شاید هم برم و دیگه برنگردم پیشت!
فقط می خوام حلالم کنی. همین. می خوام منو ببخشی. نمی خوام خودتو مقصر بدونی. نمی خوام چشای قشنگت بارونی بشه. می خوام همیشه همون آهو باشی. محکم و قوی و شکست ناپذیر.. و به قول خودت بیخیال... به همون خدایی که دارم میرم پیشش می سپارمت... زیاد بهم سر بزن. من که به جز تو کسی رو ندارم... خداحافظ عزیزم... خداحافظ قشنگم... خداحافظ .
برای آمرزشم دعا کن
آریا

گیج و منگ بودم. قطره های اشک رو با انگشتام پاک کردم و بسته کادو پیچ شده رو از تو کیفم درآوردم... نمی دونستم چی کارش کنم. من ازش متنفر نبودم. دوسش هم نداشتم. جعبه رو گذاشتم تو کیفم. شاید بهتره یکم فکر کنم. اما حیف خودش بود که رفت. فردا می رم بهشت زهرا.
برگشتم و به پنجره نگاه کردم... چه بارونی... رفتم سمت پنجره. احساس کردم تمام بدنم خستس. به قطره های بارون زل زدم. یاد روزایی افتادم که با چه ذوق و شوقی با مه گل زیر بارون می دویدیم و تو سر و کله هم می زدیم. از تصور اون روزا خندم گرفت اما یه غم نشست تو دلم. چرا از اون روزا فاصله گرفتم؟ چرا این جوری شدم؟ چشمامو بستم.
آریا راست می گفت! من باید خودم باشم. محکم و قوی و بی خیال. من آهو ام. همون آهویی که هیچ وقت کم نمی آورد. همین برام بس بود. لپ تاپم رو روشن کردم و یه سری آهنگ جدید رایت کردم و رفتم سمت کمدم و یه مانتو مشکی و شلوار جین پوشیدم و رفتم جلو آینه و آرایش کردم و شال سرخابی سرم کردم. CD و سویچ رو برداشتم و از خونه اودم بیرون.
سوار ماشین شدم و حرکت کردم. نمی دونستم کجا می رم. فقط می دونستم که به تفریح احتیاج داشتم. به تحول. به یه زندگی جدید!
چند ساعتی خیابون گردی کردم که یه دفعه یه ماشین از کنارم رد شد و برام بوق زد. برگشتم بهش نگاه کردم. یه پسر بیست و هفت هشت ساله بود. یه سویشرت قرمز پوشیده بود و با یه ژست قشنگ فرمون رو گرفته بود. شیشه رو داد پایین. اشاره کرد شیشه رو بدم پایین... بازم همون ابلیس همیشگی اومد تو جلدم.
لبخند پر شیطنتی زدم و شیشه رو دادم پایین: - سلام.
- سلام.
- می تونی این کنار نگه داری؟
- نه.
شیشه رو دادم بالا. از شانس گندم چراغ قرمز شد. دوباره کنارم نگه داشت و اشاره کرد شیشه رو بدم پایین.
- هان؟
- بابا من که چیزی نگفتم!
- خب پس دیگه چی می گی؟
یه نگاه به دور و برش انداخت و با شیطنت گفت: - اسمت چیه؟
- به تو چه؟
خواستم شیشه رو بدم بالا که با صدای بلندتری گفت: - دِ نده بالا اون لامصب رو.
- چی میگی؟
- مرگ من بزن کنار.
- نوچ.
- بابا یه لحظه.
- آخی... به همه اینجور التماس می کنی؟
بر و بر نگام کرد که گفتم: - مونگولیسمم که هستی بچه جون... ننت بهت یاد نداده به کسی زل نزنی؟
شیشه رو دادم بالا. همش 10 ثانیه... اَه... این چراغ قرمز عجب بدبختی هستــــا.
برگشتم طرف پسره. زل زده بود به من و می خندید.
شیشه رو دادم پایین و گفتم: - چیه؟ خوشگل ندیدی؟
- دختر پررو ندیدم.
- چشای کور شدتو باز کن ببین! شاید دیگه همچین موقعیتی گیرت نیاد... موهاشو... جوجه نارس!
با خنده شیشه رو دادم بالا... آره می خواستم خودم بشم. داشتم برمی گشتم. صدای آهنگو بیشتر کردم و پامو رو پدال گاز گذاشتم.

«زندگیه منه
بهم نگو چی خوبه چی بده
زندگی مال منه
خودم می دونم چی بهتره
هر جور می خواد ، می خوام بگذره.»

از دانشگاه خارج شدم و رفتم سمت جایی که ماشین رو پارک کرده بودم. وای چه بارونی می آد. شال گردنمو محکم تر بستم و رفتم کنار ماشین وایستادم. داشتم دنبال سویچم می گشتم که یکی از پشت سرم گفت: - به به آهو خانوم. بالاخره اومدی؟
- کوری؟
- خجالت نمی کشی یه هفتس دانشگاه رو پیچوندی؟ نمی گی منم دل دارم؟
- به فضولاش نیومده!
- کجا بودی؟
نگاش کردم که گفت: - چیه دمغی؟
- خیلی پررویی.
- آشتی؟
صاف وایستادم و گفتم: - هونام تو واقعا خجالت نمی کشی؟
- نه. چرا باید خجالت بکشم؟ مگه چیکار کردم؟
صدام رو بلند تر کردم و گفتم: - چی کار کردی؟ به این زودی یادت رفت ؟ مرتیکه آشغال تو خجالت نمی کشی اون همه دروغ تحویل من دادی، سر من و نیلوفر کلاه گذاشتی و به ریش جفتمون خندیدی؟
- تو چرا گیرت به اونه؟
پوزخندی زدم و گفتم: - اون؟... منظورت نیلوفر جونته؟ همون که براش می مردی و مثلا دوسش داشتی و عاشقش بودی؟
- ببین آهو...
- خفه شو. اسم منو تو اون دهن کثیفت نیار. پررو. برو گمشو اصلا نمی خوام ببینمت...
- ببین تو با نیلوفر فرق داری! من تو رو دوست دارم.
- نه بابا. جون من؟... رو که رو نیست، سنگ پاس... ببین آقای به اصطلاح محترم من تو رو با هر چی بینمون بوده و هر حرفی بینمون بوده فراموش کردم رفت. تموم شد. چرا نمی خوای بفهمی که حالم ازت بهم می خوره؟ چرا نمی خوای درک کنی که چقدر پستی، چه قدر بی احساسی، بی وجدانی... تو... تو نیلوفر رو با یه بچه ول کردی و رفتی! تازه اونو دوست داشتی! شنیدی که می گن عشق اول یه چیز دیگس... تو با این وجود اونو گذاشتی و رفتی به بدترین حالت... تو یه هرزه ای، یه آدم الکلیِ بدبخت که بهت قول می دم معتادم باشی... می دونی وقتی گفت با یه دختر دیگه... اَه... هونام خیلی پستی. خیلی. تو یه آشغالی که البته مثل تو زیاده. اما تو دست خیلی هاشون رو از پشت بستی... تو واقعا خجالت نمی کشی؟ هان؟
از بس داد زده بودم نفس نفس می زدم و گلوم می سوخت... بازم داشت خیره نگام می کرد. دلم می خواست انگشتم رو بکنم تو چشش و درش بیارم. دلم می خواست با دستای خودم خفش کنم. با ماشین از روش رد شم... اما نمی شد... من احمق هنوزم دوسش داشتم.
نگام افتاد به حلقم. از دستم درآوردمش.
با التماس گفت: - نه تو رو خدا آهو. این کارو نکن!
سرمو با افسوس تکون دادم و انداختمش زمین و پامو گذاشتم روش.
با لحن بغض آلودی گفت: - آهو نکن. التماست می کنم با من این کارو نکن!
فقط نگاش کردم. بعد با کفشم حلقه رو انداختم تو جوی آبی که کنار خیابون بود. آب حلقه رو با خودش برد. نمی دونم کجا! اما اینو می دونم که هر جا بره، دیگه مال من نیست و من دیگه تو بند نیستم! دیگه اسیر نیستم... دیگه اون آهوی احمق یک سال پیش نیستم.
سریع سوار ماشین شدم. خواستم برم که هونام جلوم وایستاد. پوزخندی زدم و رفتم جلوتر. ای کاش می شد بکشمش. همین الان می تونستم با ماشین لهش کنم و برم. اما بازم دستم لرزید. دلم لرزید. به ناچار دنده عقب گرفتم و از کوچه پایینیش رفتم.
تو راه همش به این فکر می کردم که بالاخره عمر این دوست داشتن هم معلوم شد! از اینکه دیگه آزاد بودم و تحت نظر کسی نبودم احساس راحتی می کردم. اما شکستن قلبم چیزی نبود که به این راحتی خوب بشه. شاید هیچ پسری هیچ وقت اینو درک نکنه که شکستن و لرزیدن دل یه دختر چقدر دردناکه. چون روحش لطیف تره. پاک تره. معصوم تره!
سرمو با حسرت تکون دادم رفتم سمت خونه خودمون. دلم واسه آیدین خیلی تنگ شده بود!

***

آیدین - چایی می خوری؟
- نه... تو چه چایی خور شدی؟
- نه منم زیاد دوست ندارم. اینم چون پریا زحمت کشید دارم می خورم!
- آهان... از اون لحاظ.
- راستی آهو.
- جانم.
- می دونی پریا می خواد از پیشمون بره؟
فنجون چایی از دستم افتاد زمین و هزار تیکه شد. خیلی جا خوردم.
آیدین- اِ... تو که انقدر بی جنبه نبودی! ببین چی کار کردی؟!؟ مواظب باش!
- چرا؟
همین جور که داشت با دستش تکه های درشت تر فنجون رو جمع می کرد، گفت: - فعلا بزار اینا رو جمع کنم بعد... برو بشین اونجا نره تو دست و پات!
- تا نگی از جام تکون نمی خورم.
- منم تا نری اونور تر نمی گم!
همون جوری وایستادم که گفت: - عین بابایی.
- من مثل اون نیستم.
- خیلی خب. بشین رو این صندلی پشت اُپن. اینجا رو تمیز کنم الان بهت می گم.
- نه... داری جمع می کنی بگو.
- از دست تو دختر!
- بگو آیدین کلافم کردی!
- هیچی. پریا گفته من دیگه نمی خوام با مردی که دوسش ندارم و دوسم نداره زندگی کنم. این مدت هم به خاطر آهو حاضر شدم تو اون خونه زندگی کنم. الانم با بابا رفتن پیش مادر جون.
- وا...پیش اون واسه چی؟
- نمی دونم... ولی فکر کنم واسه اجازه!
دوباره کفری شذم.
از جام بلند شدم و گفتم: - این پیرزن هاف هافو پاش لب گوره بازم داره تعیین تکلیف می کنه واسه همه... انگار ما نمی دونیم پریا رو یه زور پای سفره عقد نشوندن. آخه خدایی کی حاضره واسه دو ثانیه به این عزرائیل نگاه کنه؟... جون من بگو آیدین!
آیدین گوشه لبش رو جوید تا خندشو نبینم و گفت: - آهو اون باباته!
- اِ... نه بابا... نمی گفتی نمی دونستم! من حاضرم بمیرم اما پدری نداشته باشم که تو اوج تنهاییم تو سنی که همه فکر می کنن بزرگ شدم، اما من فقط یه دختری بودم که همش تحقیر و توهین می شنیدم و می ریختم تو خودم، منو تنها گذاشت و رفت به خاطر اون مادر گرامیش واسه من خونه خرید و ازدواج کرد و تو رو هم فرستاد سوئد و بای بای... فکر کردی الکیه؟
- اِه... آهو بسه دیگه! منم دلم ازشون پره اما هیچی نمی گم!
سرمو انداختم پایین و گفتم: - اما من پریا رو دوست دارم. نمی خوام بره.
- این تصمیم خودشه.
هیچی نگفتم و رفتم سمت اتاقم. آیدین هم داشت شیشه خورده ها رو تمیز می کرد.
مثل اینکه امسال قرار نیست دنیا به روم بخنده.
سرمو گذاشتم لب پنجره و به خیابون نگاه کردم.... خیس خیس بود. انگار این بارون دست بردار نبود! شاید هم آسمون داشت به جای من و امثال من گریه می کرد... شاید هم داشت بدی ها رو می شست تا ما بتونیم یه بار دیگه لبخند بزنیم!

*****************

سبد گل رو دادم به مه گل و گفتم: - چه عجب شما دلت اومد ما رو دعوت کنی خونتون! ما که شما دوتا رو دو ماهه ندیدیم.
- باز شروع کردی؟
- راست می گم دیگه. همش خونه دوست و آشنا و فامیلی. به ما که می رسه. هیچ. تمام!
آرش در حالی که کنار مه گل می شست گفت: - آهو خانوم من جای مه گل از شما معذرت خواهی می کنم!
- نه بابا این چه حرفیه... اصل خودتونید که شاد و خوشبخت باشید!
یه دفعه صدای شکستن چیزی از تو آشپزخونه اومد.
مه گل در حالی که غر غر می کرد گفت: - مگه دستم بهت نرسه بیتا.
صدای خنده از آشپزخونه می اومد.
میثم با خنده گفت: - خدا رحم کنه. صاحبش اومد!
دوباره همه خندیدن که صدای غر زدن مه گل اومد که داشت بیتا رو دعوا می کرد. بقیه هم می خندیدن. آرش هم از ما معذرت خواهی کرد و رفت تو آشپزخونه.
یه دفعه صدای زنگ آیفون اومد. آرش به یزدان که از همه به آیفون نزدیک تر بود گفت: - یزدان بی زحمت ببین کیه!
یزدان گوشی رو برداشت و با خنده و شوخی دکمه آیفون رو زد و با خوشحالی گفت: - هونامه.

« ای بابا همین رو کم داشتم! اگه می دونستم می آد اینجا اصلا نمی اومدم!»
بیخیال روی مبل نشستم و پیش دستی میوه رو برداشتم و خودم رو با پوست گرفتن سیب گرم کردم. آرش با خوشحالی در ورودی رو باز کرد. مه گل بهم اشاره کرد و چشمک زد. چه ساده بود این مه گل، نمی دونه من حالم از این هونام به هم می خوره! شونه ام رو با بیخیالی بالا انداختم که مه گل با تعجب نگام کرد و رفت سمت آرش.
چند لحظه بعد صدای سلام و احوال پرسی هونام با بچه ها توی پیچید. خودم رو به بیخیالی زدم و سرمو انداختم پایین. نمی خواستم قیافشو ببینم. چندشم می شد به حیوونی مثل اون نگاه کنم. هر وقت یاد هونام می افتادم، حرفای نیلوفر تو ذهنم می پیچید. وقتی هونام با همه سلام و احوال پرسی کرد اومد سمت من و بیتا که کنار هم نشسته بودیم. احساس کردم همه دارن منو نگاه می کنن. همین جور هم بود. آرش و مه گل با شیطنت به من نگاه می کردن و بقیه بچه ها با یه لبخند کمرنگ. اومدم روبروم وایستاد. شاید انتظار داشت از جام بلند شم.
وقتی دید حرکتی نمی کنم گفت: - سلام عزیزم. خوبی؟
سرمو آوردم بالا. اون لیاقت نداشت که حتی باهاش سلام و احوال پرسی کنم. دوباره سرمو انداختم پایین. برگشتم سمت بیتا که کنارم نشسته بود و بهش سیب تعارف کردم. اما طفلک خیلی جا خورده بود! البته نه تنها بیتا. همه جا خورده بودن.
بیتا به خودش مسلط شد و آروم گفت: - نه مرسی. میل ندارم.
همه الکی خودشونو به یه کاری مشغول کردن که مثلا این کار منو ندیدن.
از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه. احساس کردم یکی دنبالم اومد. می دونستم هونامه. صداشو شنیدم که گفت: - نشنیدی می گن جواب سلام واجبه؟
- جواب سلام واجبه اما من تو رو آدم حساب نمی کنم که بخوام بهت سلام کنم!
- آهو من چند بار معذرت خواهی کنم؟ چند بار التماس کنم؟
- هه... فکر کردی الکیه؟... ببین هونام خان... من ازت متنفرم. به همون دلایلی که خودت می دونی!
- آهو اینی که تو می گی زیاد مهم نیست! خیلی ها هستن که دو بار ازدواج می کنن.
- اِ؟... ببخشید پس چی مهمه؟ ببینم نکنه یادت رفته اون دخترایی که باهاشون...
- آهو یواش تر.
- اوه ببخشید کارنامه ی سیاهتو بلند بلند دارم واسه همه می خونم. خجالت کشیدی؟ آخه آشغال تو خجالت هم حالیته؟
آرش و مه گل با عجله اومدن تو آشپزخونه. آرش گفت: - چه خبرتونه شما دوتا؟ با هم قهرین درست؟ چرا اینجا دعوا می کنید که بقیه متوجه بشن؟ صداتون تمام سالن رو برداشته.
- بهتر. بزار همه بفهمن این چه آشغالیه!
آرش - آهو بگو چی شده آخه؟
- شما می دونستید هونام قبلا ازدواج کرده؟ شما می دونستید وقتی زن داشته با چند تا دختر دیگه هم رابطه داشته؟ شما می دونید اون با نقشه اومده تو زندگی من؟ می دونستید اون دختری که بدبختش کرده الان چه زندگی داره؟ هان؟ می دونستید؟
آرش و مه گل مات و متحیر به هونام نگاه کردن. دیگه نمی تونستم اونجا وایستم. اومدم برگردم سمت پذیرایی که دیدم میثم و عسل و یگانه نشستن رو صندلی پشت اُپن و ما رو نگاه می کنن.
میثم با مشت کوبید رو اُپن و گفت: - حیوون کثیف. چه جوری دلت اومد؟
فقط نگاش کردم.
آهسته گفتم: - من باید برم.
یگانه گفت: - نه... اونی که باید بره هونامه.
و خشمگین نگاهی به هونام که پررو پررو ما رو نگاه می کرد، انداخت.
سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم و رفتم سمت اتاق. مانتوم رو پوشیدم و شالم رو سر کردم و کیفم رو از روی تخت برداشتم و رفتم سمت پذیرایی. همه عصبی و ناراحت بودن. با صدای بلندی گفتم: - ببخشید همه رو ناراحت کردم. از اول هم اگه می دونستم که یکی می خواد بیاد اینجا نمی اومدم. خدافظ همگی.
مه گل دوید طرفم اما زود در رو بستم و کفشم رو پوشیدم و از پله ها رفتم پایین.
شاید چهار ساعت تو خیابونا چرخ زدم. خودم اصلا متوجه نشدم. فقط وقتی گوشیم زنگ خورد به خودم اومدم. خواستم جواب بدم اما دیدم هونامه... وای که چه قدر این بشر پررو بود. ریجکت کردم. حوصله نداشتم.
راهمو سمت خونه کج کردم... تا برسم خونه هفت هشت بار دیگه هونام زنگ زد. آخرش مثل اینکه خسته شد و sms داد.
« آهو جواب بده کار واجب دارم!»
چیزی نفرستادم. حوصله نداشتم. بریده بودم. رفتم سمت پارکینگ و ماشین رو پارک کردم.
داشتم از راهرو بالا میرفتم که همسایه واحد پایینی با عجله اومد پایین و گفت: - سلام آهو جون. یکی از بچه ها تو راه دانشگاه تصادف کرده، همه داریم میریم بیمارستان. خانم اردکانی گفت بهت بگم تا فردا صبح تو خونه باش. الان جز تو کسی تو ساختمون نیست.
- سلام. بابا محلت بده منم یه چیزی بگم... خیلی خب من مراقبم. برو به سلامت.
صورتمو بوسید و با عجله رفت. من تو یه آپارتمان 4 طبقه زندگی می کردم که هر طبقه دو واحد داشت. شیش واحد دانشجو بودیم و یه واحد صاحب خونه و یه واحد هم دختر و داماد صاحب خونه. البته واحد های ما چهل متری بود. اما واحدهای صاحب خونه هشتاد متر.
کلید رو از تو کیفم درآوردم و در رو باز کردم. یک ساعتی طول کشید تا لباسامو عوض کنم و بفهمم چی به چیه... تو این یک ساعت تلفنها و اس ام اس های هونام عصبیم کرده بود. انقدر گوشه لبو جویده بودم که احساس می کردم لبم بی حس شده.
آخر سر گوشی رو برداشتم و گفتم: - هونام اگه یه بار دیگه زنگ...
- چه عجب. خانوم چی شد گوشی رو برداشتی؟؟؟
- حوصلتو ندارم که هیچ. از صداتم متنفرم.
با یه لحنی گفت: - آهو!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بله؟
- غلط کردم. اشتباه کردم. جوونی کردم...تو ببخش.
- هونام تو از رو نمی ری؟ اصلا حرفهای تو درست... من دیگه دوست ندارم! والسلام.
- دروغ می گی.
- نه. واقعیته.
فریاد زد: - دروغ می گی. من تو رو می شناسم!
پوزخندی زدم و گفتم: - هونام تمومش کن. نه من حوصله دارم و نه تو دیگه اون هونام سابقی که من می شناختم.
- آهو به خدا اگه یه ساعت به حرفای من گوش بدی دیگه...
- هونام خستم... خیلی خوابم می آد. حوصله ندارم. خدافظ.
- گوش کن.
- هوی سر من داد نزنا.
- ببخشید. دست خودم نبود... تو رو خدا به حرف من گوش کن!
- هونام اون روی سگ منو بالا نیارا.
- آهو.
- آهو و مرض. خانم شفیعی!
پقی زد زیر خنده. خودمم خندم گرفت. یاد روزای خوشی افتادم که تو دانشگاه داشتیم.
هونام - یاد دانشگاه افتادم.
خندمو جمع و جور کردم و گفتم: - جناب نیکزاد دیگه مزاحم نشو.
- آهو برای بار آخر می گم. خواهش می کنم به حرفام...
- دیگه داری حوصلمو سر می بریا...
- باشه آهو خانوم. منم تا یه حدی ظرفیت دارم. بالاخره یه روزی به انفجار می رسم!
- باشه چه بهتر. حداقل شرت کم می شه! خدافظ.
تماس رو قطع کردم و گوشی رو پرت کردم رو مبل.
نیم ساعتی گذشت که از راهرو سر و صدا اومد. عجیب بود چون کسی تو ساختمون نبود. رفتم آروم در رو باز کردم که دیدم هونام و دختر صاحب خونمون، آرزو دارن با هم حرف می زنن.
آرزو - جناب آقای نیکزاد پس شما نامزد آهو جون هستید؟
هونام - بله... تشریف ندارن؟
آرزو - چرا هستن. منم باید برم پیش مادر شوهرم. مامان اینا هم رفتن ساوه. با اجازتون.
هونام - خوشحال شدم از آشناییتون خانم. بازم مرسی که در رو برام باز کردین. من همیشه کلیدهامو جا می زارم!
آرزو - کاری نکردم... به آهو جان سلام منو برسونین.
هونام - حتما!
ای خدا این دیگه چه موجودیه؟ الان چیکار کنم؟ آرزو از پله ها رفت پایین. هونام برگشت سمت در. یه آن ترسیدم. تا اومدم در رو ببندم پله ها رو پایین اومد و در رو هل داد. اومد تو و در رو بست.
هونام - خب اینجوری بهتره! حداقل به اجبار به حرفام گوش می دی!
- گمشو بیرون.
- نچ نچ نچ... این طرز برخورد با همسرت نیستا! خب حالا بشین تا بهت بگم.
- می خوام صد سال حرف نزنی. برو بیرون تا جیغ نزدم.
- ای بابا. باز خشن شدیا. ببین ما می تونیم با یه صحب...
گوشیش زنگ خورد. وقتی داشت با گوشیش حرف می زد رفتم سمت اتاق و اون چاقویی که اون روز خریده بودم رو برداشتم و گذاشتم تو جیب سویشرتم.
وقتی برگشتم تو هال دیدم رفته تو آشپزخونه و داره چایی می ریزه. احساس کردم چه قدر دوستش دارم... با دست محکم زدم به سرم و گفتم: « تو یکی دیگه خفه! همین مونده من این عوضی رو دوست داشته باشم.»
تک سرفه ای کردم و گفتم: - می ری بیرون یا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 111-رمان انتقام ما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 108- رمان انتقام ما , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 2 , رمان - 5 - میهن رمان , 272 - رمان آتش انتقام - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان زخم دل (قسمت هفتم) - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49574

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا