تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اولین شب آرامش (فصل دوم)



درك يه دعوت غير منتظره...عوض شدن 180 درجه اي يه اخلاق خشن و خشك...همه چيز عجيب بود ولي اصلا مهم نبود...مهم چهار ساعت فرصتي بود كه داشتم...خيلي كم بود براي مني كه مدتها منتظر اين لحظه بودم...دلم ميخواست دوش بگيرم ولي مسخ شده روي تخت نشسته بودم و فقط به روبرو خيره شده بودم...مگه اين فرصتي نبود كه ميخواستم بايد نهايت استفاده رو ازش ميكردم...بايد فكري به حال ابريزش بيني ام و صداي خروسيم ميكردم....
ضعف بيماري به وجودم چيره شده بود از سربالايي بالا رفتن سخت بود احساس ميكردم صد كيلو اضافه وزن دارم..وقتي كه هوا رو ميبلعيدم بينيم ميسوخت ...هوا به شدت سرد بود و ميلرزيدم...اب ريزش بيني ام حتي با انتي هيستامين هم قطع نشده بود...ولي مهم نيود حتي اگه روي تخت مرده شور خونه هم بودم با اين دعوت روح به وجودم ميدميد و زنده ميشدم...
از دور ميديدمش تشخيصش واسه من كه هر شب تمام ابعاد چهره و اندامش رو توي خيال نقاشي ميكشيدم سهل بود...دوباره دستام شل شد و دلم پايين ريخت...شديدا احساس خجالت زدگي ميكردم...بي انصاف چقدر به خودش رسيده بود فكر كنم قصد جونم رو كرده بود...سعي در حفظ اعتماد به نفسم كاملا بي نتيجه بود...
سلام
-سلام غزل خانم...حالتون خوبه
ممنون بد نيستم
-ولي چهره تون كه خوب نشون نميده...ببخشيد كاش گفته بوديد كه حالتون مساعد نيست
(چه طور ميتونستم بگم...چقدر احمق بود ...شب و روز انتظار كشيدم حتي يه ثانيه هم صبر كردن محال بود)
نه خوبم فيسم يه خورده داغونه از داخل بهترم
-چه شكست نفسي يه بزرگي
(چه حرفاي بعيدي امروز ميشنيدم...خدا به خير كنه...الهي تا اخرش به همين منوال رويه رو پيش ببر)
-موافقين سوار تله كابين بشيم
(اخه جا قحط بود تو اين شهر....حالا من چه جوري به اين حالي كنم من از ارتفاع ميترسم كه خودمو ضايع نكنم)
اخه الان وسط زمستون تله كابين حالي نداره...
-اتفاقا ....ولي از پيشنهادم منظور دارم
(واي خدا نكنه ميخواد اون بالا بلايي سرم بياره...نه كه منم از خدام نيست...ولي نه اگه قد اين حرفا بود دلم نميسوخت)
باشه بريم...
نفهميدم تا سوار شديم چند بار ايت الكرسي خوندم و به خودم فوت كردم...چند باري هم از چشم نويد دور نموند و با لبخند نگام كرد...پاهام ميلرزيد واقعا ميترسيدم كاش جا ميزدم و ميگفتم بريم يه جاي ديگه ولي خيلي كنجكاو بودم بدونم از دعوتش چه منظوري داره...
وقتي از استيشن پرت شدم حس كردم قلبم ريخت توي شلوارم...بي اراده چشمام رو محكم به هم فشار دادم و جرات نكردم بازشون كنم...
-تا من هستم از هيچ چيز نترس
چشام رو باز كردم و عصبي گفتم: اره توام رستم دستان پسر زال اگه خواستيم بيفتيم كابين رو تو هوا ميگيري ميذاري زمين
صداي قهقهش مدهوشم كرد چه ناز ميخنديد....به صخره هاي زير پام نگاه كردم ...يعني وقتي عشق دست نيافتنيت روبروت نشسته ترس ميتونه جايي داشته باشه....
-حرف زدن واسم سخته ولي نزدن سخت تره
مگه چي ميخوايد بگيد كه اينقدر به خودتون ميپيچيد....كنجكاوم كرديد...چرا از اومدن به اينجا منظور داشتيد
يه نفس عميق كشيد و سعي كرد به خودش مسلط بشه ...خوندن عشق از چشماش واضح بود ولي نميخواستم باور كنم ...از اميد واهي متنفر بودم...خوب بگو ديگه...جون به سرم كردي بگو تو هم مثل من بي قراري...ديوونم كردي بگو....مستاصل به لبهاش چشم دوخته بودم كه شايد ...
-غزل با من ازدواج ميكني......
......................
-اومدم اينجا كه اگه جوابت منفي بود خودم رو پرت كنم پايين...(چه دليل محكمي واسه انتخاب مكان)
........................
-غزل حواست با منه.........
(خاك بر سرت كه خواستگاري كردنت هم مثل ادم نيست...لااقل قبلش يه مقدمه چيني ميكردي كه سكتم نديدي...مگه ميتونم قبول نكنم با جون و دل اره......)
نميدونم.......يعني چيز زيادي از شما نميدونم
-اين كه كاري نداره ميگم تا بدوني...نويد راستين 30 ساله
زحمت كشيدي اينا رو اصلا نميدونستم
(بازم خنديد....اصلا امروز زمين و زمان دست به دست هم دادن كه منو بي هوش كنن)
-گذشتم خيلي سخت بود...حتي فكرشم ازارم ميده...شايد به خاطر همين بوده كه هيچ دختري به جز تو نتونسته پا تو قلبم بذاره...غزل يه بار واسه هميشه واست تعريف ميكنم.....فقط يه بار ديگه هيچ وقت از گذشتم چيزي نپرس.........پانزده سالم بود كه پدرم فوت كرد كارگر ساختمون بود از داربست افتاد...با وجود پدر هم زندگي سخت ميگذشت چه برسه به اين كه بدون اون باشي......نيما فقط پنج سالش بود....فقط پنج.....تنگي نفس داشت و پول دوا و درمونش زياد.....نميخوام بگم تو اون سه سالي كه هجده سالم بشه چي گذشت..وقتي به سن قانوني رسيدم ديه بابام رو گرفتم كه كارفرما سه سال پيش كشيده بود بالا....يه خونه دو طبقه خريديم...زندگي نسبتا راحت تر شد...الانم با كمك مادرم يه اپارتمان واسه خودم خريدم كه اجارش دادم...اگه منت بذاري و بياي توش ديگه چيزي از خدا نميخوام..........
.................................................. .................................
خوشبختي فقط توي قصه نيست...يه خواب و رويام نيست......خوشبختي يعني ساعت ها نجواي عاشقانه..... يعني من وقتي نويدم گفت كه چقدر مثل من بي قرار بوده.....يعني وقتي كه اعتراف كردم چي كشيدم از نبودنش....... يعني سر روي شونه ستبر و مردانه اي گذاشتن يعني تمام دلتنگي ها رو با تنفس عطر دل نشين وجودي كه از همه اشنا تره بلعيدن...يعني اغوشي گرم و امني كه مثل خدا فراموش نشدنيه....
روزهاي زيبا از پي هم ميگذشتند و من لحظه به لحظه بيشتر شفيته ي وجودي ميشدم كه بي اغراق بي عيب ترين مرد دنيا بود...حالا به خودم هم افتخار ميكردم كه گل عشق رو نثار كسي كردم كه لياقت داشت و دارد...صبحا با وجود نويد محيط شركت لذت بخش بود ولي دوست نداشتم كار كنم...زياد كار كرده بودم و الان فقط وقت عشق و عشق بازي بود...عصر ها رو بيشتر دوست داشتم مخصوصا وقتايي كه با نويد جيم ميزديم به سمت گردش و صفا........
.................................................. ...........................
-سلام دوباره به خانم خودم چقدر معطل كردي دختر
چند بار تو روز سلام ميكني تو...گفتم كه اگه بعد از تو بلافاصله بيام خيلي تابلوئه
-ماشينتو چي كار ميكني
سوئيچ دادم پريسا بياره دم خونه ساعت 8 قرار گذاشتم
-زوده كه........
ميخواي شب بيام خونتون اصلا تعارف نكني ها
-من از خدامه....در خدمتيم خانم
خجالت بكش حالا من هيچي نميگم تو هي پررو شو
-غزل خانم نوبت ما هم ميشه...بلاخره ماهم ازدواج ميكنيم...
(قند تو دلم اب شد .......يعني كي ميشه خدا)
حالا تا اون موقع...چي كارم داشتي حالا اينقدر هول بودي
-مستاجر اپارتمانمو خالي كرده ميخواستم برم ببينيمش...به هر حال عروس خانم بايد محل زندگيش رو بپسنده يا نه....
راست ميگي نويد...اخ جون...كي خالي كرد
-ديروز صبح...ميخوام كاغذ ديواريش كنم ...پرده هام بايد عوض بشه....بعد از اينكه ديدي بريم همه رو شما انتخاب كن...در ضمن ميخوام مبلش هم كنم...تخت و مخلفاتش هم هست...
واي نويد..يه كم گاز بده دارم از ذوق ميميرم .......راستي مبل و تخت و اينا رو كه من بايد بخرم...يعني منظورم جهيزيست
-غزل من نميخوام يه سوزن از خونه پدرت بياري...نيمخوام ملت بگن واسه پول اومده جلو...شما با يه لباس عروس و يه چمدون لباس مياي خونه من كه همون هام خودم ميخرم.
نويد نميشه كه اين طوري
-هميشه يا نميشه همين كه گفتم شما هم ميگي چشم
بله طبق هميشه كه شما دستور ميدي و منم ميگم چشم اينم روش چشم
-انقدر از زن حرف گوش كن خوشم مياد كه نگو
معلومه بايدم خوشت بياد..كي خوشش نمياد...(توي دلم گفتم منم اينقدر از مرد مغرور و كله شق مثل تو خوشم مياد كه نگو)
راستي نويد تو اين همه پول از كجا مياري...
-اولا كه واسه شما هزار برابر اينم خرج كردن كمه...دوما مادرم كمكم ميكنه پس اندازم داشتم..من كه تاحالا عشقي نداشتم كه خرجش كنم همه رو جمع كردم واسه شما...
اخ جون.....
-اينم كلبه درويشي ما........
هميچين كلبه درويشي هم نبود يه ساختمان نوساز كه شايد بيشتر از سه چهار سال عمر نداشت......سوار اسانسور شديم دكمه فشرده شده نشون داد كه بايد بريم طبقه 5...كل ساختمون هفت طبقه بود و هر طبقه دو واحد...
واي چقدر نازه
-قابل شما رو نداره خانمم
چند متره؟
-حدودا 100 متر
يه كمي كوچيك ميزد شايد چون دوخوابه بود...ولي نقشش عالي بود يه هال روشن و دل باز كه جون ميداد واسه دكور كردن با مبلاي راحتي چرم...يه اشپزخونه كوچولو ولي مدرن و شيك ..كابينت ها ام دي اف ونگه بود و سقف اشپزخونه با ارگ هاي چوبي و ال اي دي با نور طلايي تزئين شده بود...كف پاركت قهوه اي تيره بود...زندگي با نويد توي اين خونه...بهتر از اين نميشد ...به نويد نگاه كردم كه اروم با صلابت مردانه به ديوار تكيه زده و منو نگاه ميكنه.....ولي چرا اينقدر چشماش غمگينه...
نويد چيزي شده...
-نه واسه چي
اخه چشات خيلي غم داره...خيلي هم تو فكري
-غزل تو حيفي
يعني چي؟؟نكنه ميخواي زير همه چيز بزني روت نميشه بگي
-دفعه اخرت باشه به عشق من شك ميكني
خيلي خوب شوخي كردم چرا داد ميزني...
-ببخشيد دست خودم نبود...غزل جون نويد بغض نكن...يه لحظه غصه خوردم كه ميخوام تو رو از يه اپارتمان 450 متري بيارم اينجا....غزل ....
مگه ميخوام به زور بيام...من بايد غصه بخورم كه نميخورم...در ضمن من اينجارو وقتي كه تو باشي با كاخ نياوران هم عوض نميكنم
-غزل اندازه ي ...نه بي اندازه ميخوامت.......حالا بزن بريم واسه انتخاب اونايي كه گفتم........
خريد كردن با نويد دل چسب بود...با اين كه چندمين بار بود ولي بازم به اندازه دفعه قبل لذت بخش بود...به قيمت اهميتي نمي داد تمام خواستش اين بود كه چيزي كه دوست دارم بردارم...يه ست مبل چرم مشكي با كوسن هاي قرمز و نارنجي انتخاب كردم...
پرده ي حرير لطيفي با زمينه نارنجي كم رنگ و گلهاي ريز قرمز چشمم رو گرفت كه با كوسن ها ست بود كه قرار شد بعد از دوخت نصب بشه....از كاغذ ديواري صرف نظر كردم چون خونه كوچيك بودو زود چشم رو ميزد قرار شد....
ديگه طاقتم واسه زندگي تو خونه نازم طاق شده بود........
.................................................. ..................................
-سلام عزيزم خواب بودي...
سلام اشكال نداره
-تنبل خانم خوب قبلش يه زنگ بزن و گوشي تو بذار رو سايلنت كه بيدار نشي......
طوري نيست....چه خبرا؟
-سلامتي خبرا پيش شماست.......راستي پرده ها رو نصب كردن...بايد بياي ببيني...روي مبلا هم پارچه انداختم گرد و خاكي نشن...
واي بايد بيام ببينم خونه با پرده چي شكلي شده....
-ناز مثل خودت.....غزل با بابات حرف زدي؟
نه
-چرا نه؟غزل چرا دست دست ميكني ميخواي منو دق بدي؟خسته شدم به خدا...
ميترسم
-از چي ؟مرگ يه بار شيون يه بار...يا ميگه اره كه خدا رو شكر...يا ميگه نه كه بايددست بذاريم تو هم بكنيمش اره...غزل هزار بار بهت گفتم تا من زندم از هيچي نترس.....هيچي...تو بگو من همه چيزو درست ميكنم
نويد قول ميدي؟
-قول قول عزيزم...غزل قوي باش...عشقمون اينقدر ارزش داره كه به خاطرش همه كار بكنيم نداره؟
چرا داره...
-پس امشب نشه فردا شب ها...اصلا اگه ميذاشتي خودم پا پيش ميذاشتم
واي نه...خودم بگم بهتره
-باشه عزيزم پس اخر شب منتظر خبرتم...كاري نداري گلم
نه خدافظ
-به سلامت...

مامان كي به بابا ميگي؟
-نميدونم كي بگم؟
بذار شب، بعد از شام من ميرم بخوام بهش بگو
-فكر نكنم قبول كنه...چه طوري ازت خواستگاري كرد؟اصلا هم سطح ما هست؟وضعيت ماليش چه طوره؟
مستقيم به خودم گفت...بد نيست هم خونه داره هم ماشين...پس اندازم داره...
-اينا رو همون موقعي كه داشت خواستگاري ميكرد گفت؟نگفت چقدر پس انداز داره
...............
-چرا ساكتي؟چند وقته با هم اشنا شديد؟
كي من؟ نه مامان
-كافيه....كاش شما بچه ها فكر نميكردين پدر مادرتون موهاشونو تو اسياب سفيد كردن.....فكر ميكني من كودنم يا نميبينم هر روز عصر بيروني...اگه چيزي بهت نميگفتم واسه اين بود كه بهت اطمينان داشتم و دارم....
از خودم متنفر بودم كه مادرم رو ساده لوح فرض ميكردم و خيلي راحت قرار ميذاشتم و ساعت ها با نويد تلفني حرف ميزدم ولي مادرم تا اين حد به من و حريم شخصيم احترام ميگذاشت....
بعد از شام به بهونه خستگي به اتاقم اومدم و موقعيت رو واسه مادر فراهم كردم...از استرس احساس ميكردم تمام دل و روده هام به هام پيچ ميخوره و حالت تهوع شديدي داشتم...خدا خدا ميكردم دچار استفراغ نشم تا مجبور نباشم از اتاق بيرون برم....براي اولين بار به شدت از بابام خجالت ميكشيدم و دوست نداشتم باهاش روبرو بشم....هركاري ميكردم نميتونستم بخوابم فقط يك درصد احتمال دادن به اينكه بابا مخالفت كنه تار و پودم وجودم رو به لرزه مي انداخت......
..............................
-غزل بابات كارت داره.ميخواد باهات صحبت كنه
درمورد چي؟
-انگار امروز ميگفت ميره تحقيق كنه . هنوز حرفي به منم نزده.
مامان نميتونم بيام...خجالت ميكشم
-خجالت از چي مامان؟كار بدي كه نكردي اين همه خواستگار داشتي اينم روش.
اين فرق داره...واسه هيچ كدوم خودم مايل نبودم ولي اين...
-حالا ميخواي بياي يا بابات تا صبح منتظر بمونه
تمام قوام رو جمع كردم كه بتونم سر پا باسيتم...يه وضوح لرزش دستام رو حس ميكردم...هرچند ثانيه دلم ميريخت پايين و حس ازار دهنده اي به وجود مي اورد...
سلام بابا...خسته نباشيد
-سلام دخترم...سلامت باشي...بشين......ميدونم ديگه بچه نيستي كه بخوام واست مقدمه چيني...ديشب كه مادرت باهام صحبت كرد راضي نبودم به هيچ وجه...ولي تحقيق كردم نه چيز بدي شنيدم نه چيز خوبي...پدرش يه كارگر ساده بوده كه از داربست مي افته پايين و فوت ميكنه...شنيدم مادرش يه تنه دو تا پسرش رو بزرگ كرده خونه ايي هم كه خريدن از پول ديه پدرش بوده...به هر حال اگه بخوام روراست باشم خانواده بدي نيستن ولي هم سطح ما نيستن و من و مادرت فكر ميكنيم نميتونه موقعيت مناسبي برات باشه به هر حال ازت خواهش ميكنم كه تمامش كن......
انگار دهنم رو موم گرفته بودم قدرت نداشتم حتي اه بكشم انگار هم انتظار شنيدن اين حرفا رو داشتم و هم نداشتم...ولي الان وقت شك شدن نبود ....تمام قواي نداشته ام رو جمع كردم و گفتم: واسه چي تمومش كنم بابا؟ شما كه گفتيد چيز بدي نشنيديد؟ معتاده؟ دزده؟ هيزه؟ بيسواده؟ چرا ؟ ميخوام دلايل منطقي بشنوم....
چشماي بابا تا اخرين حد ممكن باز شده بود...ديدن تعجب همراه با عصبانيت توي صورتش كار شاقي نبود...حق داشت اولين بار بود كه سنگ كسي رو اين طور به سينه ميزدم...هميشه بي اعتنا، بهترين خواستگار ها رو به بهونه هاي اسرائيلي رد ميكردم...ولي حالا به تنه ايستاده بودم و براي كسي حتي نصف مزيت هاي افراد قبلي رو هم نداشت سينه سپر كرده بودم.....
-غزل اصلا ازت انتظار نداشتم...فكر ميكردم خيلي بيشتر از اين حرفا ميفهمي و احتياج به توجيه نداري...اصلا فكر ميكردم مدير يه شركت با تجربه تو خيلي چيزها رو نگفته ميفهمه...حتما بايد اشاره كنم....باشه ميگم تا بدوني...اوليش اختلاف فرهنگي...دوميش اختلاف سطح مالي...سوميش اختلاف تحصيلات...چهارميش موقعيت اجتماعي... دو تا يا حتي يكي از اين موارد كافيه كه يه زندگي به هم بخوره...منكر نميشم موقعيت خوبي داره..در خيلي مواقع و براي خيلي خانواده ها يه پسر ليسانسه با خونه و ماشين موقعيت ايده ال و منحصر به فرديه ولي نه براي تو.......مثل اينكه لازمه يادت بيارم سهام يه شركت و ساختمون و انبارش به نام كيه؟ يا اون اپارتمان شش واحدي؟يا اون سه تيكه زمين؟ اصلا پسره ميدونه اين چيزا به نامته؟فكرشو كردي شايد براي پول پا پيش گذاشته؟
شركت رو ميدونه ولي ساختمون و زمينا رو نه...در ضمن اون قدر مناعت طبع داره كه منو واسه پولم نخواد؟
-مناعت طبعشو از كجا كشف كردي؟ توي شش هفت ماه همكار بودن يا نهايتش اشنايي؟ بعضي زن ها يا شوهر ها بعد از سالها زندگي بدي ها و عيب هاي همو كشف ميكنن تو چه جوري تو شش ماه مناعت طبعش رو درك كردي؟روزي كه مدير شركت شدي بهت گفتم به چشمات هم اعتماد نكن گفتم؟
اگه اين طوري باشه كه هيچ وقت نميونم ازدواج كنم...نميخوام هميشه تو بد دلي زندگي كنم و به دور و وري هام شك داشته باشم...شك دل ادم رو سياه ميكنه اصلا كل زندگي رو تباه ميكنه
-نگفتم شك كن گفتم با ديد باز نگاه كن....منطقت رو به كار بگير...كار سختيه كه از دخترم كه چند ماه ديگه 26 سالش ميشه بخوام منطقي واسه يه عمر زندگيش تصميم بگيره............حالا كه تو نميتوني براي اولين بار من واست تصميم ميگيرم...كلام اول و اخرم نه.......
...........................................
از سردرد نميتونستم چشمام رو باز كنم......عادت جدا نشدني اين چهار هفته.....بحث با بابا هميشه با يه نه جان گداز تموم ميشد...مامان هيچ نظري نداشت و با سكوتش بابا رو مشايعت ميكرد...نويدم مثل من بي قرار بود ...از طرفي فشار بابا مبني بر اخراج نويد بيش از همه ازارم ميداد....يه جورايي از بابا و مامان بدم ميومد...از دستشون عصباني بودم كه بي منطق جلوي عشقم ايستاده بودن ...توي اين يه ماهه بهشون ثابت شده بود عاشق نويدم ولي مرغ بابا يه پا داشت.....جديدا دلايل مسخره ديگه اي هم به دلايلش اضافه شده بود.....استخاره كردم بد اومد توي قرن بيست و يك مضحك ترين استدلال از پدر و مادر تحصيل كرده من بود...جواب فاميل روچي بدم كه اون همه خواستگار درجه يك رو رد كرديم براي يه پسر معمولي و پايين تر از خودمون جالب بود بايد واسه جواب گويي به كسايي كه حتي واسشون تره هم خورد نميكردم عشقم رو از دست ميدادم...... با بابا قهر بودم هر وقت ميومد خونه خودم رو تو اتاق حبس ميكردم و به جز چند كلمه ضروري بيشتر با مامان صحبت نميكردم.....تنها تكيه گاهم نويد بود...عجيب اين پسر ارامش بخش بود... مثل كوه پشت سرم ايستاده بود و وقت هايي كه كاملا نااميد ميشدم واسم از عشق ميگفت از خونه اي كه با هم تمام وسايلش رو خريده بوديم و دكوراسيونش كرده بوديم، از اينكه هر شب ميره توي خونمون و توي خيالش زندگيمون رو مجسم ميكنه،از حلقه هايي كه پسنديده بوديم و هر روز بهشون سرميزده كه مبادا فروخته بشه ولي امروز طاقت نياورده و خريدتشون به قول خودش جاشون فقط تو انگشتاي ما بوده.....تمام اين ها مثل انرژي بود كه هر روزه بهم ترزيق ميشد براي اينكه بيشتر در مورد خواستم مصمم بشم و پافشاري كنم...تمام دنياي من نويد بود و بس و هيچ كس نميتونست اونو ازم بگيره........
-غزل جان نمياي شام بخوري
نه سيرم
-اخه مگه ميشه از صبح تا حالا چيزي نخوري...يه نگاه به خودت بكن چقدر ضعيف و لاغر شدي
واستون مهمه مگه؟
-اگه نبوداين قدر خودمون رو زجر نميدايم
جالبه كسي كه زجر ميكشه شما شديدن....مامان برو بيرون سرم درد ميكنه...
-برم بيرون؟اولين باره اين طوري باهام صحبت ميكنه...چه بلايي سرت اومده غزل؟
به نقطه انفجار رسيدم...بغض داشت خفم ميكرد...حلقه هاي بلريان شيكمون از جلوي چشمم كنار نميرفت...براي اخرين بار بايد سنگامو وا ميكندم با تموم قدرت صدامو انداختم تو سرم و با بغض داد زدم:
تازه بعد از يه ماه ميپرسي چي بلايي سرت اومده؟ اسم خودتو ميذاري مادر؟ نميبيني چه بلايي سرم اومده؟ببين ....تو رو خدا چشاتو باز كن.......بببين مامان؟ بي خوابي هام رو ببين؟ دل تنگي هام رو ببين؟ تنهايي هام رو ببين؟ بي اشتهايي هام؟ بغضام؟ اشكام؟ اينا بلايي يه كه سرم اومده....من ديگه نميتونم عروسك خيمه شب بازيه دست تو و بابا باشم....از وقتي كه يادم مياد دو چيز تو گوش بوده درس بخون، مدير شركت تويي.....مگه من ادم نيستم...مگه من عشق و محبت نميخوام.....ازم انتظار نداريد عاشق بشم ولي انتظار داريد مثل يه ربات فقط به حرفاتون گوش بدم و شركت لعنتيتون رو بچرخونم....فردا بريم محضر من ملك و املاك و شركت و ماشينمو نميخوام همش رو ميدم به خودتون كه منم بشم مثل نويد اون وقت من هم سطحش ميشم..........ازتون متنفرم........
احساس ميكردم سرم سنگين شده از شدت فشار عصبي و فرياد انگار خون به مغزم نميرسيد به زور خودم رو به صندلي رسوندم و بغضم تركيد......انگار ميخواستم عقده همه چيز از دلم دربياد حتي بي محلي هاي روزاي اول نويد......با صداي اروم بابا گريم بي صدا شد اينقدر فرياد كشيده بودم كه مطمئنا همه حرفام رو شنيده بود......
-از ما متنفري.....از پدر و مادرت.....فكر كردم دلت پي چشم و ابرو رفته اگه يه ماه زجر بكشي بهتر از اينه كه يه عمر زجر بكشي....عروسك خيمه شب بازي هستي تو دستمون؟ كي چيزي خواستي بهت گفتم نه....هر وقت لب تر كردي بهتر از اوني كه خواسته بودي واست محيا كرديم....چي كم گذاشتم واست؟چي كم داشتي تو زندگيت؟25 سال پيش كه به دنيا اومدي همه مرداي اين ممكلت ته دلشون پسر ميخواست ولي واسه من و مادرت مهم نبود دختري يا پسر مهم بود پاره تنموني...تا به اينجا رسيدي خدا ميدونه چي كشيديم...تو پر قو بزرگت كردم به دندونت كشيدم تا به اينجا رسيدي....اگه اجبارت كردم كار ياد بگيري درس بخوني بخاطر اين بود كه اگه سرمو گذاشتم زمين محتاج هيچ كس نباشي...سختي نكشي كه تنم تو گور بلرزه.....تا حالا من يا مادرت دست روت بلند كرديم يا بي احترامي بهت كرديم كه فكر ميكني اينجا سلاخ خونست اين طوري سر مادرت هوار ميكشي...فكر كردي واسمون اسون بود قهر و ناراحتيه پاره تنمونو ببينم........منت سرت نيست هرچي داري واسه خودت اين خونه و بقيه چيزام اخرش مال خودته......وقتي مادر شدي درك ميكني ما چي ميگيم اگه زنده نبودم يه فاتحه به روحم بخون و اون وقت تو بفهم بچه داشتن يعني چي؟........بگو مادرش به مادرت زنگ بزنه كه قرار اخر هفته رو بذارن.....خواستگاري و جوابش كه بينتون انجام شده بگو بيان براي بله برون.....
با بهت به بابا مامان نگاه ميكردم...چقدر اروم و شمرده همه چيزو رو گفت...دلم شكست نه از حرفاي بابا از شكسته شدن دلشون.....چشماي باروني مامان و چهره غم زده بابا اتيشم ميزد....فهميدن اينكه به چه طرز بدي با حرفام خردشون كردم سخت نبود....ولي رسيدن به هدفم مرحمي بود كه باعث شد زود همه چيز يادم بره.....

كمرم خشك شده بود و حسابي خسته بودم...دلم ميخواست داد بزنم اخه پوست من كه صافه بخور و ماسك و كوفت و زهرمار ميخواد چي كار....حالا اگرم نبود يعني با اين چيزا صاف ميشد......موهام كشيده ميشد و دردم ميگرفت دوست داشتم به چيزاي خوب فكر كنم كه زمان زود بگذره......به حلقه نامزديم چشم دوختم...خيلي دوستش داشتم سليقه نويد بود...دوران يه ماهه نامزديمون چه شيرين گذشت...خدا رو شكر كه توي اين مدت بابا مامان با اين كه ناراحت بودن ولي سركوفت بهم نزدن و دركم كردن....
پريسا-واي غزل چه ناز شدي؟
چه عجب كارت تموم شد بخواي عروس بشي چي كار ميكني؟
-حالا خوب شدم يا نه
عالي دست ژيلا خانم درد نكنه...من چه طورم
-يعني توپ مال يه دقيقته........اب قند واسه نويد اوردي........
اون همچين تعريف ميكني دلم اب شد....اخ سرم.......خانوم وايش تر..........
-تموم شد غزل خانم لباستونو بپوشيد بعد خودتونو ببينيد مواظب تورتونم باشيد.......
اخ جون تموم شد ساعت چنده پري؟
-چهار......نيم ساعته شوهرت منتظره ها
شوهر.........واژه عجيبي بود
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 109- رمان اولین شب آرامش , نیمکت رنگی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , اولين شب ارامش! ( hoda_f1) , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی , دنیای رمان , رمان خانه - دانلود رمان برای کامپیوتر و موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49572

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا