تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اولین شب آرامش (فصل سوم)



زمان ميگذرد خواه سخت خواه اسان.....منتظر كسي نمي ماند.....يك ماه جهنمي گذشت....
هيچ تغييري در وضع روحيم رخ نداد...هيچ چيز عادت نشد...هنوز گوشه نشين و منزوي بودم و از خوردن و اشاميدن تا حد ممكن اجتناب ميكردم......
دلشوره بابا مامانم رو داشتم ....فقط يه بار باهاشون ملاقات داشتم كه اونم فقط به گريه و زاري ختم شده بود....چرا ديگه نيومده بودن؟
- عطي به نظرت بابا مامانم فراموشم كردن؟
عطي- نميدونم ولي حبسي ها زود فراموش ميشن
- دلم براشون تنگ شده چي كار كنم؟
عطي- بذار به حال خودشون باشن.... نميخواد فكر كني يا ميان يا نميان ديگه......
- خيلي دوستشون دارم.
عطي- مگه دوست داشتن زوري هم ميشه
- نه مطمئنم دوستم دارن.....مطمئن مطمئن
عطي- پاشو وقت تنفسه ......بلكه ام تو حياط بادي به ملاجت بخوره مخت جا بياد..
- باشه ميام........عطي تو دلت تنگ نميشه....
عطي- راه بيفت پوري....واسه كي؟
- واسه هركي دوستش داري
عطي- ببين غزلي ....وقتي پات به اين خراب شده وا شد احساس محساسو ببوس بذ دره كوزه..يعني ختم كلوم زنونگي رو تو خودت بكش..وگرنه نه من ضرر ميكنم نه اين پوري مشنگه.....خودتي كه داغون ميشي.....حالا تو زندون عروسيه رفتي بيرون با يه كپه داغ رو پيشونيت اون وقته كه ميگي كاش تو همون خراب شده بودم......اخرش اينكه حس و مسو و عشق و خلاصه اين جفنگيات رو بي خي خي.........
عطي- هي سكينه مگه كوري...پا رو له كردي
سكينه- هوووووووي چي ميگي يابو علفي
عطي- هه .....مفت خوردي مفت گشتي جوت زيادشده عرعر بيخودي ميكني
سكينه- دلم ميخواد تو چيكاره حسني اين وسط....اصلا ميخوام پاتو چلاق كنم...
عطي- چي زر زر كردي زنيكه.....
در عرض 5 دقيقه همه چيز بهم ريخت ....عطي و سكينه بدجور گل اويز شدن...ترسيده بودم و نگران عطي...پوري هم بي هوا خودشو انداخت وسط و در حال كتك خوردن بود......
فقط تونستم به زور پوري رو از زير دست و پا بيارم بيرون.......
- اخه ديوونه كي بهت گفت بري وسط...ببين چه بلايي سرت اوردن
پوري- بگو عط ط ط ط ط ي رو نزززززززنن...
- باشه ميگم تو همين جا باش تا ببينم چي ميشه از جات تكون نخوري ها.......دوباره نري اون وسط كتك بخوري له ميشي زير دست و پا...
زندان بان ها اوضاع رو اروم كردن و عطي و خديجه رو بردن سمت انفرادي......انفرادي مجازات اختشاش و دعوا بود.....
دست پوري رو گرفتم و كشون كشون بردمش سمت سلول.....
- پوري معلوم نيست عطي كي مياد شايد بقيه بخوان اذيتمون كنن...زياد از سلول و بند بيرون نرو...با كسي حرف نزن...هركي مسخرت كرد بهش سنگ پرت نكن...صبر كن عطي كه اومد حالشونو ميگره...باشه؟
پوري- باباباباباشه.....
.................................................. .
دوشب از رفتن عطي به انفرادي ميگذشت و اوضاع اروم بود...پوري خواب بود و من طبق معمول با خودم كلنجار ميرفتم كه بتونم خودم رو بخوابونم...
حس كردم يه سايه بالا سرمه.....از ترس جهيدم و تا خواستم برگردم دستي محكم دهنمو گرفت...كسي هم پاها و پلوهامو گرفته بود....با يه اشاره بلندم كردن...صداي جيغم از ته گلو مثل ناله بود......فايده اي نداشت پوري هم خوابش سنگين بود هم گوشاش كمي سنگين...از ترس شوكه شده بودم و تمام غضلاتم سفت شده بود و قدرت تقلا و حركت رو ازم سلب كرده بود...
روي تخت يه سلول ديگه پرت شدم .....دهنم همچنان بسته بود ..... اشك ميريختم و به ديو روبروم زل زده بودم.....
توي دلم هزار بار خدا رو فرياد زدم...التماس كردم ولي خدا نبود....نميشنيد.......
مولي شيره- چيه عروسك ترسيدي....عطي بميره واست الهي......نترس هركي پيش مولي بوده راضي برگشته...
گل نسا چه ميلزده عطيش كجاست واسش پر پر بشه...
گل نسا- اخ نگو كبابم كردي..الان لالاست ...نيست ببينه كفتر جلدش داره بال بال ميزنه...
لباسام دونه دونه پاره ميشد...از ته دل جيغ ميزدم ولي صدايي در نمي امد...فشار اون دستاي كثيف روي دهنم بيشتر ميشد...نفس بد بوي مولي به صورتم ميخورد و حالم رو بهم ميزد...
تقلا كردم فايده نداشت چهار نفر گرگ تشنه به من كه ناي نفس كشيدن هم نداشتم...
هر كسي كه به ذهن ميرسيد رو صدا ميكردم ....ولي دير شده بود...فنا شدنم رو با درد و خون حس كردم ...هجوم تنهاي كثيف و اخر از همه خلا و بيهوشي........
.....................................
با سردرد شديد چشمهام رو باز كردم....انگار از يك گوشه ي سرم سيخ وارد چشمم ميكردن.....درد شديدي توي تمام وجودم ميپيچيد...به خودم نگاه كردم غرق خون و برهنه پيچيده در پتوي ژنده.....همه چيز رو به ياد اوردم...تا اون جا كه جون در بدن داشتم ضجه زدم...پوري بيدار شد...به يه جهش اومد بالاي سرم پتو رو كنار زد و شروع كرد به سر و صدا و گريه...
پا به پاي هم ناليديم و اشك ريختيم...
گاهي براي چند دقيقه هوش و حواسم رو از دست ميدادم و زمان و مكان رو گم ميكردم...پوري با مشقت لباس هام رو تنم كرد و زمزمه كرد...حضوووور غابببببت...سرم به شدت گيج رفت و احساس كردم داخل چاله سياهي پرت شدم....
با صداي هق هق پوري چشم باز كردم....همه جا تار بود و نور چشمم رو ميزد....نگاهم رو به زور چرخوندم ...يه جاي روشن و تميز
شايد.....نه...چشمم به سرم بالاي سرم افتاد....درمانگاه بود..
دكتر- خوبي خانم
- بله
دكتر- فشارت خيلي پايين بود ..از خون ريزي شديده...مهم نيست قرص اهن واست مينويسم انشاالله هفته ديگه تموم ميشه...ويتامين و ب كمپلكس هم بهت تزريق كردم...سرمت كه تموم شد مرخصي
چقدر دلم ميخواست فرياد بزنم دكتر اوني كه فكر ميكني نيست....اين يه عادت هميشگي نيست يه جنايت نا بخشودني در حقم بود...ولي نه نايي داشتم و نه انگيزه اي براي فرياد.....ابروم و شرافتم از دست رفته بود و برگشتي در كار نبود...
به كمك پوري به سلول برگشتم ....ضعف و تهوعم نسبتا بهتر بود ولي درد و خون ريزي امانم رو بريده بود......دوست داشتم ادامه پيدا كنه شايد ميمردم و اين ننگ از زندگيم پاك ميشد.....
سه روز گذشت اوضاع من و پوري وحشتناك بود.....اونم ترسيده بود و شبا توي خواب ناله ميكرد....و من يه گوشه كز كرده بودم و فقط به روبروم زل ميزدم....
عطي- سام عليك ......رئيس اومد
با ديدن عطي بغضم تركيد و شروع كردم به زار زدن......
عطي- چي شده.....چه خبري.....پوري تو چه مرگته......بنالين جون به سر شدم
خودم رو انداختم توي بغلش و با هق هق همه چيز رو تعريف كردم...بدون كم كاست و خجالت گفتم.....همه چيز رو....
چشماش قرمز شده بود و گوشه چشمش ميپريد...بدنش داغ داغ بود...
عطي- پس بگو اين سكينه كپك چرا الكي دعوا راه انداخت....عوضيا نقشه داشتن منو بفرستن انفرادي به تو دست درازي كنن....به مولي بسازم صد تا از يپش بزنه بيرون....
عطي تا شب توي سلول راه رفت و يك كلمه حرف نزد...حتي واسه نهار و شام هم بيرون نرفت...كسي كه هميشه يه ساعت مانده به سرو غذا شمارش معكوس راه مي انداخت......

دو روز تمام از اون افعي خبري نبود...از عطي هم چيزي نپرسيدم...اونم چيزي نميگفت...عطي به دكتر گفته بود كه دو هفته است مشكل خونريزي پيدا كردم و تشخيص دكتر نوسانات هورموني به علت مشكلات روحي بود...
با استفاده دارو ها كم كم رو به بهبود ميرفتم هر چند كند...ولي من احتياج به دارويي داشتم كه روح زخم خوردم رو ترميم كنه يا حداقل كاري كنه كه دچار فراموشي مطلق بشم....
خواب هاي شبانم اشفته تر شده بود و ميلم به غذا همچنان كم...دوست نداشتم حرف بزنم حتي يك كلمه.....گاهي از شدت استرس به لزره مي افتادم و به بدبختي روزگار سپري ميكردم.
عطي- از زل زدن به در و ديفال خسته نميشي...جون تو اگه چيزي ميماسه به ندا بده مام زل بزنيم...
...........................
عطي- جون عطي اينقده خسته نخور...ده اخه اين دل من نازكه....وقتي رفتيم بيرون خودم ميبرمت پيش يه خانم دكتر ماماني صاف و صوفش كنه عين روز اول....باشه
.............................................
عطي- د لامصب يه چيزي بگو .........حالا يا مولي شيره يا اون شوور نامردت يا يه خره ديگه.........استغفرالله مگه ميذاري اين گاله بسته باشه....اصلا ديدي چه خط ملوسي انداختم بالاي ابروش...دستشم كه حالا حالا ها بايد تو گچ خيس بخوره...به ببينن خنك بشي ...ديگه غمت چيه........
- ميدوني بهشت كجاست؟
عطي- نه جون تو ......ما رو جهنمم را نميدن تو ميگي بهشت؟؟؟؟؟؟؟
- بهشت اون جايي بود كه من بودم......يه خونه بزرگ ....يه اتاق خوشكل رو به رودخونه....به كمد پر از لباس...يه جيب پر پول....سه وعده غذاي بي نظير...يه تخت گرم و نرم......از همه با ارزش تر دو تا فرشته نگهبان به اسم پدر و مادر...ولي فكرشو نميكردم كه اگه سييب سرخ ممنوعه رو بخورم مثل مادرم حوا رونده ميشم...
عطي- جيب پر پول و غذا و لباسو گرفتم ولي باقي شو نوچ......يه نموره زير ديپلم حرف بزني مام حالي مون ميشه.......
- همه چيز از يه دوستي شروع شد...اسمش پريسا بود...دوستش داشتم...باهاش خوش بودم و به دنيا ميخنديدم دنيام از خنده هاش بي نصيبم نميگذاشت...
همه چيز از يه شرط بندي و يه عشق نفرين شده شروع شد .................................................. .................
.................................................. .................................................. ....................................
.................................................. .................................................. ........................................
عطي- اي تف به ذات هرچي ادم نامرده...اي تو شرف اون شوور بي غيرتت بي ناموست كنن...د اخه لامصب كدووم حيووني با جفتش اين كارو ميكنه كه توي ادميزاد كردي......
- عصباني شدي؟
عطي- هه دلت خوشه.......دارم اتيش ميگردم .....از فيها خالدونم ميسوزه الي به بالا.......
- پس ببين من چه حالي داشتم و دارم...
عطي- همه جورشو ديده بوديم اين مدلش ديگه نوبره...منو ميبيني...يه دزد بي شرف بي ذاتم...پول دزيدم ولي شرف و ابرو نه...
به مولا هر وقت كيف زدم في الفور مداركشو پس دادم...به مفلس نزدم..از كسي كش رفتم كه اگه تا اخر عمرم ازش بدزدي خم به ابروش نياد......هي هي هي دنيا.......
پوري- غزززززززززززل ملا لا لا لا ...
عطي- لال بميري ملا چي؟ نكنه ملاقاتي؟
پوري- ها
عطي- غزلي بپر ......ملاقاتي داري
- يعني بابا مامانم
عطي- نه ننه جون من .....از اون دنيا اومده بگه شب جمعه خيرات يادت نره......
- اخه الان وقت ملاقات نيست
عطي- اه كه هي...حالا اين قدر زرت و پرت كن كه طرف بپره
- واي نه عطي
به سرعت باد ميدويدم...چند بار دمپايي پلاستيكيم كج و كوله شد و پام تا مزر پيچ خوردن رفت و برگشت...به سر بند رسيدم...واي نه از هولم چادر يادم رفته بود......
به خودم لعنت فرستادم و خواستم برگردم كه عطي رو چادر به دست ديدم سلانه سلانه قدم بر ميداشت و تخمه ميشكست ...به طرفش دويدم و چادرو قاپيدم براي اولين بار يه بوس روي گونش كاشتم....
سرخوش خنديد و گفت: اي ننه در به در شي كه اگه ادم بودي منم اين جوري برات قر ميدادم.
با زندان بان راه افتاديم ولي به جاي جايگاه ملاقات به سمت دفتر رئيس زندان حركت كرديم...حياط رو رد كرديم و وارد ساختمون شديم...گيج شده بودم ولي مهم نيست حتما بابا بازم رشوه داده...
در زد و درو باز كرد و به داخل دعوتم كرد...با ديدن محبي وكيلم انگار يه سطل اب يخ روي سرم خالي شد...توي اون لحظه فقط بابا مامانم رو ميخواستم...به زور خودم رو روي اولين صندلي پرت كردم و اروم سلام كردم.
با لبخند ساختگي گفت: خوبي دخترم...چيزي كم و كسر نداري
- چرا بابا مامانم
سرش رو انداخت پايين و چند لحظه سكوت كشنده اتاق رو در برگرفت...
محبي- غزل ميخوام مردونه و رك و راست باهات حرف بزنم...نه جاي حاشيه رفتنه نه وقتش...تا حالام كه ثابت كردي قوي تر از اوني هستي كه نشون ميدي...قبل از هر چيزي به صبر دعوتت ميكنم..
- اقاي محبي اصلا منظورتون رو نميفهمم
محبي- دخترم اين چند وقته پدرت حال مساعدي نداشته...خودت كه در جرياني چند ساله مشكل قلبي داره...
- اقاي محبي طفره نرين...اصل مطلب...نميخوان منو ببينن
محبي- نه كه نخوان..........
(سكوت).....................................
غزل جان تسليت ميگم .....غم اخرت باشه ......خدا مادرت رو سالم نگه داره.....پدرت ديروز به رحمت خدا رفت.
نميفهميدم اين احمق چي ميگه....دلم ميخواست دندون هاش رو خورد كنم...رئيس زندان و زندان بان هم بهم تسليت گفتن...
- چي ميگين احمق ها.....خفه شيد به چه حقي در مورد باباي من حرف ميزنيد...
با حرص بلند شدم.و به طرف سلول رفتم...به حياط رسيدم ...چند نفس عميق پي در پي كشيدم...محبي چي ميگفت...اينا كه با من شوخي ندارن؟......دارن؟ تسليت؟ رحمت خدا؟ نيومدن بابا
زهنم فعال شد......باباي من پاره تنم...مرد .....به همين سادگي...
با تمام وجود جيغ زدم...تا ان جا كه نايي در بدن بود...چند نفر به سمتم اومدن و خواستن ارومم كنن ولي من چيزي نميفهميدم
جيغ ميكشيدم...موهامو ميكندم....صورتمو ميخراشيدم....من كشته بودمش...من باعث تمام بد بختي ها بودم...
باباي ناز و مهربونم...لعنت به من...
دوباره سرگيجه....دوباره سياهي...سبكي و تباهي...
يك هفته سگي در بيمارستان با امپول هاي ارام بخش سپري شد...كسي من رو به خاك سپاري نبرد...حق نداشتن بابام رو توي خاك بذارن....خاك سر بود...بابا سردش ميشد...تاريك بود... بابا ميترسيد....بابا تنهايي و سرما رو دوست نداره ...
به زندان برگشتم...دل داري هاي عطي بيشتر زجرم ميداد...سكوت ميخواستم...همه چيز از تحملم خارج بود...دوباره شب اومد...دوباره كابوس...
نويد بابا رو انداخت داخل يه گوداخل تاريك و عميق...روش خاك ميپاشيد...ميخنديد....هرچي جيغ ميكشيدم صدام به جايي نميرسيد...
از خاك پريدم ...نفس بود و گرما و تاريكي...
كي گفته بود من محكوم به تحمل كردنم...چشمم به چاقوي عطي افتاد از زير بالشتش برق ميزد...باهمين چاقو بالاي چشم مولي خط انداخته بود...به قول خودش چاقو زنجونم (زنجان) يادگاري ميكاره توووووووپ...
اهسته و بي صدا برش داشتم...ضامنش رو زدم ...عجب برقي داشته تيغه ي تيزش...گوشه تيغش نوشته بود ميد اين چين...
پس اون همه هارت و پورت چاقوي ناب ساخت زنجان الكي بود...
روسري رو توي دهنم چپوندم...چاقو رو به رگم نزديك كردم و زمزمه كردم: خداحافظ تمام روزهاي طلسم شده...نويد،پريسا،جعفري ديدارمون به قيامت...منتظرتونم براي تسويه حساب...اومدم بابا...ديگه بين خاك تنها نيستي....حشرات و سرما به جون هر دومون مي افتن...دختر ناخلفت داره مياد...
با يه حركت رگ دستم رو زدم...به شدت دندون هام رو روي روسري فشار دادم كه ناله نكنم...خون مثل فواره ميپاشيد و سوزش لذت بخشي تمام وجودم رو در بر گرفته بود...عجيبه كه همه از مرگ ميترسن و من با اغوش باز به استقبالش ميرم...
حس سرگيجه و ضعف بر تمام بدنم مستولي شده بود...
دراز كشيدم...پلكهام اروم اروم روي هم افتاد تا وجودم به زندگي جاودانه پر بكشد...............
..................................................
چشمم رو باز كردم.....باز هم نور...ذهنم دستوري نميداد...تشنه بودم و خسته...موقعيت ها كم كم در ذهنم نقش ميبست...به حتم جهنم بود كه از درون ميسوختم ...احساس ميكردم بخار داغ از معدم به ناي ام متصاعد ميشه....بيشتر هوشيار شدم...اره جهنم بود ولي از نوع دنيوي...
لعنت بر من.....چقدر ابله و بي خاصيت بودم كه حتي عرضه خلاص كردن خودم رو از زندگي نداشتم/.......سگ جوني هم حدي داشت...چه طور با اون همه خوني كه از دست دارم و با توجه به ضعف قبليم باز هم زنده بودم...حتي خدا هم منو نزديك خودش نميخواست......
سه روز پس از بازگشت به زندگي در حال انتقال به زندان بودم...چقدر تقلا كردم بيشتر بمونم ولي انگار پرستار ها و دكتر ها هم زودتر ميخواستن خلاص شن....اگه عطي لعنتي اون شب بيدار نشده بود الان راحت بودم....
عطي روي تخت نشسته بود و ضامن چاقوش رو خلاص ميكرد و ميبست...پوري هم طبق معمول با چوب كبريت هاش مشغول بازي بود...
خسته و نالان خودم رو روي تخت انداختم و چشمهام رو بستم...
عطي- ننت سلام كردن يادت نداده....
- خفه شو عطي
عطي- خفه شم كه هر غلطي خواستي بكني...
- حوصله ندارم خستم خسته.....ميفهمي
عطي- به درك خر خانم...بتمرگ و عزا بگير...هيكل نجستو تيكه پاره كن...اصلا بيا خودم خلاصت ميكنم...يه ننگ كمتر...ادم بي عرضه و گاو مصبي مثل تو بايد بره خودشو چال كنه....اونم تو چاه خلا.....اون از زندگيت كه دادي دست شوور نفهمت كه گه بزنه به روحت ...اينم از حالات
زنيكه الان اون دوتا عوضي پتياره دارن با پولات عشق و حال ميكنن از خداشونه تو سقط بشي.....شدن لولو شبا جون به سرت ميكنن...اينقدر عقل نداري كه تو بشي كابوسشون و اسايششونو دود كني هوا...
ميدونه چيه اينجا جنگله.....تو قانون جنگل اگه ضعيفي باس لت و پار شي...پس گورتو گم كن همون قبرسوني كه بودي...
حرفهاي عطي بد جور دلم رو سوزوند ولي همين سوزش دل مغزم رو فعال كرد...از شب تا صبح فكر كردم...ميسوختم ولي عطي راست ميگفت حالا كه تباه شده بودم و سقوط كرده بودم نبايد تنها ميرفتم اونام بايد با من بيان........
صبح شده بود و تصميم گرفته بودم ...به طرف حياط زندان دويدم...مولي تا منو ديد خودشو گم و گور كرد...دست پخت عطي بود كه هروقت منو ميديد وحشت ميكرد...از دور عطي رو ديدم معركه گرفته بود با اب و تاب داستان ملي حماسي يكي از دزدي هاشو كه به قول خودش يك يك بود تعريف ميكرد...
پريدم به طرفش و گفتم كارت دارم.....
عطي- بفرما ميگوشيم.....
- خصوصيه
عطي- برو بچ نخود نخود هركه رود خانه خود....هي پوري تو كجا....بمون بينيم ....حوصله ندارم با گه كاري هاي تو رو ليس مالي كنم...
حالا بفرما مادمازل
- ميخوام انتقام بگيرم
عطي- به به ...به به خوشم اومد .....نه تو ام اره....جربزه دار شدي كاش زودتر ليچار بارت كرده بودم...
- نميدونم چه طوري دستم از دنيا كوناهه .....اينجا كه كاري نميتونم بكنم
عطي- اولندش تا منو داري غصه نداري اگه منو نداري اوووووووف اون وقت ببين چي كم داري....دومندش...مگه قراره تو قيوم قيومت اين جا پوست بندازي.....چشم بزني رفته تو اين هفت سالم حتما اون دوتا يه توله پس انداختن.....
باس كاري كنيم اساسي...اون چنون كه مرغاي اسمون كه هيچ كفترا و خروسا و غلاغام واسشون خون بنالن....

هنوز شب ها در فراغ بابا اشك ميريختم و عزاداري ميكردم ..ولي فكر انتقام ارومم ميكرد...سه چهار تا نقشه با كمك عطي طرح ريزي كرده بوديم كه با توجه به موقعيت يكيشون رو بايدد پياده ميكرديم...
اول از همه بايد از نويد طلاق ميگرفتم و اون ننگ نامه رو از شناسنامم پاك ميكردم...اون اقدامي نكرده بود...اگر هم به صورت غيابي طلاقم داده بود من خبر نداشتم...
بي صبرانه منتظر محبي بودم كه هم مشورت كنم هم اوضاع رو به دستش بسپرم...
بعد از سه هفته انتظار به پايان رسيد و محبي اومد.....
- سلام
محبي- سلام دخترم.....خدا شاهده ميخواستم زود تر بيام ولي دستم بند بود...
- ممنون همين طوري خيلي لطف داريد...
محبي- بهتري.....شنيدم كاراي بچه گانه كردي...كه چي بشه...اگه با خود كشي مشكلات درست شده بود نصف مرده دنيا تا حالا فنا شده بودن
- اره ....اشتباه كردم.....تكرار نميشه.....بيرون از اينجا خيلي كار ناتمام دارم...
محبي- افرين....حرف منم همينه...وقتي به اميد خدا بياي بيرون تازه 33 سالته...اول جووني ته تازه...
- مامانم كجاست.....نمياد؟
محبي- غزل حال روحيش خوب نيست...ازش انتظار نداشته باش
- ميدونم ...اينقدر به بابا وابسته بود كه ميترسم زبونم لال دوام نياره...
محبي- بگذريم...حرفاي خوب بزنيم...برات كنسرو و لباس اوردم...اگه چيزي احتياج داري بگو....
- ممنون ولي لطفا چيزي برام نياريد...
محبي- چرا ....خودت كه ميدوني بيشتر از اين حرفا به بابات مديونم....لااقل بذار اين طوري جبران كنم
-مرسي....يه زحمت دارم
محبي- در خدمتم
- طلاقم رو بگيريد...ولي شرمنده پولي ندارم كه حق وكالت بدم بهتون......
محبي- در مورد طلاقت رو چشمم...در مورد موضوع دوم هم خجالت بكش دختر...تو هم مثل مريمي....چه فرقي داره...
-هزار بار ممنون از لطفتون
.................................................. ....
يك ماه بعد
عطي- اق وكيلتون اومده بود
- اره
عطي- چي چي اورده .....نخود چي كيشميش
-اره اذيت نكن حالم خوش نيست
عطي- د چرا اخه
-ميگه نويد طلاقم نميده.....حتي پيشنهاد پول بهش داده ولي ميگه نه....
عطي- به گور جد و اباد ننه و آقاش با هم خنديده...مگه شهر هرته
- اره شهر هرت نبود كه من اينجا اب خنك نميخوردم...حق طلاق با مرده...اگه اون زنداني بود ميشد ولي حالا كه برعكسه
عطي- كله اقاش....اين جونور يه كاسه اي زير نيم كاسشه...
- عطي نترسونم.....يعني ميخواد چي كار كنه...
عطي- چه ميدونم...واسه راه رضاي خدا كه زنشون نفرستاده زندون كه نگهش داره....
- پريسا چه طوري حاضر شده باهاش بمونه وقتي هنوزم منو داره....
عطي - نميدنم مخ پوكم جواب مواب نداره
- چي كار كنم
عطي- نباش بي گدار به اب زد....حتما بازم نقشه دارن...بپا حسابي بپا
- يعني ديگه چه بلايي ميخواد سرم بياره....اخه من چيكارش كردم كه باهام اين طوره ميكنه
عطي- به وقتش بت ميگم
- يه چيز ديگه يه خاله دارم لندن زندگي ميكنه....محبي ميگفت تازگي ها از وضعم با خبر شده...هر ماه پول ميفرسته به حساب محبي اونم ميده به من....مشكلات مالي مون هم حل شد
عطي- جونم خاله.....كجا بيدي نبيدي
- الان ميتونيم روزي يه وعده كنسرو بخوريم و جاي صبحونه كيك يا بيسكوييت...ديگه پوري ام سير ميشه...
پوري- پف ف ف ف ك ام ميخوليم؟
- اره پفك چيپس كاكائو.....اصلا هرچي تو بوفه زندان هست
پوري- اخ دوووون
عطي- چاكريم غزي ....هركي جات بود تنهاي خوري ميكردم...خراب همين مرامت شدم ديگه....
- ما بيشتر
عطي- ايول راه افتادي
- كمال همنشين در من اثر كرد.......

سه سال بعد.....
عطي- پاشو بچه.....ماشين اومده باس بري
- تورو خدا عطي...نميخوام برم
عطي- باز خر شد...من چه گناهي كردم شدم نگهبون باغ وحش اون از پوري اينم از تو
-اصلا ميدوني دياليز چه دردي داره
عطي- اون موقع كه از ترس نم پس دادن اب كوفت نميكردي فكر اينجاشم باس ميكردي...
- عطي دارم هلاك ميشم...به خدا نميكشم ديگه
عطي- بسه بسه.....دلمو خون كردي....پاشو اين لوس بازي هام در نيار كه حوصله ندارم.....اه
پوري كمكش كن لباس بپوشه....هوي فاطي توام ساك ماكشو جم كن....د بجنب نكبت...دو روزه اومده اينجا افاده ها طبق طبق سگا به دورش وق و وق
...................................
شب دردناكي رو گذروندم...انصاف نيست .....واقعا نيست....ولي جاي گلايه هم نيست....همه چيز تقصير خودم بود وقتي كه از ترس دستشويي كثيف و متعفن زندان روزي يه بار خودمو تخليه ميكردم و اب نميخوردم بايد فكراين روز هام ميكردم...
سزاواره كه از من تنديس حماقت بسازن...شايد درس عبرتي باشم...
پرستار- خانم كارتون تمومه...اگه احساس سردرد تهوع درد قفسه سينه و خارش ندارين ميتونين بلند شين....راستي دكتر قديمي هم باهاتون كار دارن حتما برين دفترشون...
به پرستار زل زده بودم و با چشمام بدرقش كردم زيبا بود و خوش صدا....طنازي ميكرد موقع راه رفتن...ياد گذشته خودم افتادم منم يه روزي اين طوري بودم ولي حالا.....خيالي نيست چون ان بگذشت اين نيز ميگذرد...
زندان بان- اماده اي بريم؟
- اره ولي قبلش بايد با دكتر حرف بزنم كارم داره
زندان بان- باشه پس پاشو كه دير شد
.......................................
- ميتونم بيام داخل
دكتر- بفرماييد
- سلام خسته نباشيد
دكتر- سلام خانم سالاري...بهترين انشاالله
- نه
دكتر- چه بي پرده...به اميد خدا همه چيز درست ميشه
- فكر نكنم...پرستار گفت باهام كار دارين
دكتر- بله ...خوش خبرم...كسي پيدا شده كه ميخواد كليه اه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 109- رمان اولین شب آرامش , رمان ایرانی و عاشقانه اولین شب آرامش… | hoda_f1 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل اولین شب آرامش … | hoda_f1 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , نیمکت رنگی , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , اولين شب ارامش! ( hoda_f1) , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49571

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا