تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اولین شب آرامش (فصل چهارم)


جلوي ساختمون ايستادم...خراب بودم ...خيلي خراب
روزي اين خونه اشيانه عشق من بود...قرار بود بانوي اين خونه باشم ولي حالا...
نه وصلت ديده بودم كاشكي اي گل نه هجرانت///كه جانم در جواني سوختي اي جانم به قربانت
تحمل گفتي و من هم كه كردم سالها اما///چقدر اخر تحمل بلكه يادت رفت پيمانت
تمناي وصالم نيست عشق من مگير از من/// به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت
ابلهانه بود كه بعد از تمام انچه بر من گذشته بود دوباره دلم شروع به تپيدن كرد...دست و پاهام ميلرزيد اين احساس رو به حساب هيجان گذاشتم اگه اين عشق كهنه سر باز ميكرد با دستهاي خودم قلبم رو از سينه در مي اوردم و خاك ميكردم
من به چه جراتي پا به اين ساختمون گذاشتم؟يعني اينقدر توانايي داشتم كه بتونم با نويد و پريسا روبرو بشم و دوباره جلوي چشمهاشون نشكنم و خورد نشم...
دلم نميخواست زود به در ورودي اپارتمان برسم...پس پله ها رو به اسانسور ترجيح دادم...با هر پله اي كه پشت سر ميگذاشتم يه خاطره در ذهنم زنده ميشد...
پله اول روز اشنايي...پله دوم نگاه هاي سرد و خاموش دو چشم مشكي دل فريب...پله سوم ضايع شدن ها و ضايع كردن ها...پله چهارم لرزش قلب...پنجم طلب وصال...ششم درد هجران...هفتم وصال...هشتم خوشبختي...نهم خيانت...دهم شكستن...يازدهم سقوط....دوازهم تجاوز...سيزدهم بي كسي...چهاردهم تباهي...پانزدهم تباهي...پنجاهم تباهي.....
پله ها تمام شد و هچنان باقي مانده تباهي بود...
روبروي در بودم و سعي كردم از فكر همون تباهي قدرت بگيرم ...زنگ رو فشردم ولي در در باز نشد...دو دل بودم كليد رو امتحان كنم يا نه...دوباره زنگ زدم ولي انگار كسي خانه نبود...
خيالم راحت شد...با دستهاي لرزان كليد رو در اوردم...ياد روزي افتادم كه خبر فوق ليسانسم رو براي مامان اوردم ...اون هم كليد دستم بود و دستم ميلريزد...اون روز كجاي دنيا بود و امروز كجا؟
سعي كردم بيشتر به خودم مسلط بشم و در كمال ناباوري كليد در قفل چرخيد و در باز شد...عجيب بود كه هنوز قفل اين در عوض نشده بود...چرا عوض بشه؟ من كه اينجا نبودم...
از شدت دلشوره دچار حالت تهوع شدم قلبم پر از احساس عشق وتنفر بود مزخرف ترين احساسي كه تا كنون تجربه كرده بودم...فقط جاي تنفر در قلب من بود...فقط و فقط
دل به دريا زدن بود ولي من وارد شدم ...هر قدمي كه بر ميداشتم خنجري به قلبم فرو ميرفت محال بود ؟؟ هيچ كدوم از وسايل خونه تغيير نكرده بود
پرده ها مبل ها فرش ها حتي مدل چيدمان هموني بود كه هفت سال پيش من انتخاب كرده بودم...فقط يه چيز عجيب و غريب به اين خونه اضافه شده بود...تمام ديوار پر بود از قاب عكسهاي من
خدايا يعني چي؟ اتاق خواب هم همين روال رو داشت...تخت و سايل همون بود به اضافه قاب عكس هاي من...
داشتم ديوونه ميشدم اين خونه چرا اين طوري بود؟حتما اون طرف با پريسا خوش بوده اين طرف....اين طرف چي؟ دوباره احمق شدم؟

ذهنم هيچ دستوري نميداد...اينجا چه خبر بود كه من نميدونستم
چشمم به دفتر زيبايي گوشه ميز ارايش افتاد...جلد چرم مشكي و مرغوبي داشت و بوي عطر منو ميداد...با كنجكاوي برش داشتم و بازش كردم...
صفحه اول با خط درشت و زيبايي شعري نوشته شده بود...
خداوندا....خداوندا....پس از هرگز
همين يك بار......
ببين غمگين دلم با وحشت و با درد ميگريد....
خداوندا به حق هرچه مردانند.....
ببينن يك مرد ميگريد.....
خط نويد بود...مطمئن بود چون خوب ميشناختمش...اصلا هرچيزي كه مربوط به اون بود رو خوب ميشناختم به جز خودش رو...
با شنيدن صداي در شوكه شدم و دست و پام رو گم كردم...حالا بايد چه كار ميكردم؟ چي ميگفتم؟
سريع دفتر رو توي كيفم پرت كردم و تا به خودم اومدم و خواستم خودم رو جمع و جور كنم ديدم توي چار چوب در ايستاده
خودش بود...هنوز پر ابهت و با جذبه...هنوز زيبا...كمي گرد سفيدي رو تار هاي موهاش نشسته بود
گر گرفته بودم و قلبم به شدت ضربه ميزد...نميدونم چقدر زمان گذشت و ما همچنان به هم زل زده بوديم...به طرف اومدم و با يه حركت در اغوشش جا گرفتم...
نويد- اومدي غزلم...بلاخره اومدي...ميترسيدم بميرم و دوباره نبينمت...مي ترسيدم هر شب و هر روز
كمي جا به جا شدم و چشمم به حلقه توي دستش افتاد ذهنم فعال شد...اين اشغال هموني بود كه تمام داشته هام رو ازم گرفته بود
باتمام زورمم هولش دادم و خودم رو از اغوشش بيرون كشيدم و با تمام قوا فرياد زدم: اشغال به چه جراتي به من دست ميزني
تحمل موندن و بحث كردن باهاش رو نداشتم دوباره فرياد زدم اخه چرا؟ مگه من چه گناهي داشتم؟
تمام نيروم رو جمع كردم و دويدم
نويد- لااقل وايسا جواب سوالتو بگير
به در و ديوار ميخوردم ولي مهم نبود فقط بايد ميرفتم...
سايه نويد رو پشت سرم حس ميكردم ...حالم ازش به هم ميخورد... به طرف ماشينم رفتم و با دستهاي لرزانم روشنش كردم و با بيشتر سرعت شروع به راندن كردم....
اشكهام بي اختيار ميريخت و قلبم فشرده ميشد...دلم بابا و مامان روميخواست ...همون روزاي خوش گذشته روزايي كه خنده هيچ وقت از لبمون دور نميشد...
به خودم اومدم جلوي اسايشگاه بودم........
مامان همچنان سرد و خاموش بود...ولي همين كه بود و ميشد حسش كرد كافي بود...اگه حرف نميزد لااقل اميدي كور سو ميزد كه گوش ميده
- ميدوني امروز كجا بودم ماماني؟پيش قاتل خوشبختي و ارزوهامون....يادته چقدر با بابايي نصيحتم كردي؟يادته مخالف بودي؟روز اخر كه جواب مثبت دادين دلتون شكست...
من لعنتي اشكتو در اوردم....براي اولين بار تو روتون ايستادم... به خاطر بي ارزش ترين موحود دنيا
اي كاش همون موقع ميزدين تو دهنم....يا از خونه مي انداختينم بيرون
مامان چرا براي به دنيا اومدن من اينقدر نذر و نياز كردي؟ ميدوني چيه؟ تو زندان به اين نتيجه رسيدم كه هيچ وقت چيزي رو نبايد به زور از خدا خواست.....
تو بچه خواستي و من اين شدم.....من نويد رو خواستم و ديدي چي شد؟
مي بيني چقدر تغيير كردم ...خاصيت تنهايي و شب و روز فكر كردن تو زندانه...
مامان من هيچ وقت ادم نميشم...اصلا خدا گل منو با اكسير حماقت مخلوط كرده...تمام اين سالها به خودم درس دادم...خونسردي و ارامش رو تمرين كردم ولي امروز گند زدم
بازم هول شدم....مامان دست خودم نيست وقتي ميبينمش قلبم ميريزه...انگار زلزله مياد توش
مامان چه حسي داري كه ابله ترين دختر دنيا مال توئه...چند نفر ديگه بايد قرباني بشم كه اين عشق نفرين شده از قلب من پاك بشه؟
بذار اين عشق تو قلبم بمونه وقتي كه مجسمه تو و سنگ قبر بابا هست هميشه يادم ميمونه كه كسايي هستن كه بايد تاوان پس بدن...
چقدر خوبه كه هستي وميشه مامان صدات كرد...به داشتن بابا همين طوري هم راضي بودم...
ميرم ولي بازم ميام همه اميد من...يادته هروقت ميخواستي چند روزي جايي بري چقدر بهم سفارش ميكردي؟ حالا وقتشه اون حرفا رو من بزنم...
مواظب خودت باش...درست لباس بپوش سرما نخوري....خوب غذا بخور لاغر نشي...
خسته و اشفته به پشتي تكيه دادم...سرم درد ميكرد و شقيقم نبض ميزد
هوا تاريك بود ولي حوصله روشن كردن چراغها رو نداشتم...براي حس من تاريكي بهتر بود
صداي در اومد و پس از چند لحظه چراغ ها روشن شد
عطي- يا خدا...زهرم اب شد ديوونه چرا تو تاريكي نشستي
-همين طوري
عطي- شام چي داريم؟
-درد
عطي- به به چه غذاي شاهونه اي...دستت درد نكنه خيلي زحمت كشيدي واس پختنش...خوبه اين چار تا سوسيس رو گرفتم
چه خبر؟
-خبر زياده ولي ناي گفتن ندارم
عطي- بذ اول من بگم...پريسا رو پيدا كردم
- جدي كجا؟
عطي- ها ديدي ناشم اومد
- از سير تا پياز ماجرا رو بايد بگي
عطي- جونم واست بگه كه عصر كه رفتي منم اين تيپي كه الان ميبيني رو زدم واس اولين بار خانم شدم و با پوري خوشكله زديم بيرون....جات خالي ببيني ملت چه خوب به ادم نگاه ميكنن از رارنده تاكسي گرفته تا صاحاب كاپي شاپه
- اه عطي اصل كاري رو تعريف كن
عطي- حالا اي گذاشت دو كلوم در مورد وجنات نداشتمون بناليم...رفتم همون ادرسي كه داده بودي...ننه باباش همون جا كپيده بودن به ننش گفتم مايه تيله ازش قرض گرفتم ولي تيليفشو گم كردم خلاصه ادرس و شمارشو گرفتم سه سوته رو هوا رفتم سراغ نشوني و سر و گوش اب دادم...
نگو طرف با ابجيش زندگي ميكنه يه خدمت كارم دارن...غزي نبودي ببيني چه اماري گرفتم....تووووووپ گفتم ابجي هه رو واس پسرم ميخوام ملت اسگلم كلي ازش تعريف كردن...
مث اينكه دختره دانشجوئه...از پريسام كسي زياد خبر نداشت ميگفتن نميبيننش بيشتر ابجيه مياد بيرون...
در مورد اين پسره هم چيزي دستگيرم نشد...همساده ها كه ميگفتن جفت مجردن...تو چي كاره اي؟
-هيچي توي همون اپارتمان زندگي ميكنه قفل درم عوض نكرده بود نديدمش چيز خاصي هم دستگيرم نشد...احتمال ميدم با هم ازدواج نكردن...(دلم نميخواست عطي چيزي از برخوردمون بدونه و باز در مورد ضعيف بودنم سخنراني كنه)
عطي- اره منم همينو ميگم...ميدوني نقشه چيه؟
-نه
عطي- اين دختره چقد ابجيشو دوست داره
- تا اونجايي كه ميدونم خيلي واسش هركاري ميكنه
عطي- راهي نداريم جز اينكه دختر رو بلند كنيم يعني بدزديم و پريسا رو تهديد كنيم چه طوره؟
-خوبه راه ديگه اي نداريم...خونش چه طوري بود؟
عطي- بيرونش كه توپ بود
-خوبه خيلي خوبه...چرا مامانش باهاش زندگي نميكنه؟اونكه خيلي دوستش داشت
عطي- باز رفت سراغ اصول دين...چمي دونم ديديش ازش بپرس
........................................
بايد دلشوره ميداشتم ولي اروم بودم عطي با كمك دوتا از دوستاي قديميش رفته بودن ادم بدزدن...به حرف اسون بود ولي به عمل؟؟؟قرار بود اگه كار رو تموم كردن تو خونه دوست عطي كه امنه نگهش دارن و بعد من وارد بازي بشم
عطي شده بود كارگردان و تمام كارهارو برنامه ريزي ميكرد منم قبول ميكردم چون نه عرضه نقشه كشيدن داشتم نه حال و حوصله شو ...
به ديوار تكيه دادم و از پنجره به بيرون زل زدم...چي شده كه به اينجا رسيدم و پام به خلاف باز شد
زمان نه كند ميگذشت نه تند
ترجيح ميدادم يه اهنگ گوش بدم خوبي عطي اين بود كه از هرچيز كه ميگذشت از ديدن فيلم و موسيقي نميگذشت...تلوزيون و ماهواره از معدود دستگاه هايي بودن توي اين چار ديواري به درد ميخوردند...روشنشون كردم و گوش دادم:
من خالي از عاطفه و خشم
خالي از نيستي و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق اخرين همسفر من
مثل تو منو رها كرد
حالا دستام مونده و تنهايي من
اي دريغ از من
كه بي خود مثل تو
گم شدم تو ظلمت تن
اي دريغ از تو
كه مثل عكس عشق
هنوزم داد ميزني تو اينه من
اه گريمون هيچ خندمون هيچ
باخته و برندمون هيچ
تنها اغوش تو مونده غير از اون هيچ......
چقدر وصف حال من بود نيمه دومش رو ضبط كردم و بارها و بارها گوش دادم و تكرار كردم
با هزار بد بختي پوري رو از كوچه بيرون كشيدم و گوجه پلوي شفته رو با زور ماست و ترشي تو حلقش كردم...
اينقدر بي نمك و بي رنگ و رو بود كه پوري ام واسه خوردنش ناز ميكرد....كم كم احساس دلشوره به سراغم اومد معدم اسيد ترشح ميكرد و شديدا مي سوخت...
صداي در به گوش رسيد و پس از چند لحظه عطي وارد شد...نفسم حبس شده بود و توان سوال پرسيدن نداشتم چهره اش خونسرد ميزد سلام پر قدرت و با نشاطي گفت و به سمت قابلمه هجوم اورد و با نون لقمه گرفت.....
پس شير بود....سعي كردم به خودم مسلط بشم با صدايي لرزون پرسيدم چي شد؟
عطي- چي ميخواستي بشه....دختره سليطه عين ابجيش پاچه پارست...پدرمونو در اورد تا انداختيمش تو ماشين...اينقدر ونگ ونگ كرد كه دهنشو بستم ولي حله ...جاشم امن امنه خيالت تخت....زود بخور تا ابجيش نفهميده و پليسو خبر نكرده بريم سراغش
- نميتونم ...ميلم به غذا نميره
عطي- خره كلي باس بنزين بسوزوني حوصله غش و ضعف ندارم و نعش كشي ندارم ها گفته باشم....برم واست كباب بگيرم
-نه همينو ميخورم
عطي- پوري بپر يه پياز بيار حال ميده
پوري- بااااااشه
پوري رو خواب كرديم و با عطي به سمت خونه پريسا حركت كرديم رانندگي رو به عهده عطي گذاشته بودم با اين كه گواهينامه نداشت ولي دست فرمونش عالي بود....كسي كه با وانت نيسان رانندگي كرده باشه پرايد كه واسش فوت ابهه
دستام عرق كرده بود و قلبم به شدت ميكوبيد نه از ارامش صبح نه از اشوب حالا
به طرز عجيبي دلم نميخواست باهاش روبرو بشم....ازش متنفر بودم ناخواسته خاطراتمون تو ذهنم زنده ميشد و من هر لحظه هزاران بار ميمردم و زنده ميشدم و زجر ميكشيدم
چقدر از خونه من تا خونه اون فاصله بود درست برعكس سالها پيش من از عرش به فرش رسيده بودم و اون از فرش به عرش...ولي ناجوان مردانه...حالا نوبت من بود كه عوضي بشم درصورتي كه هر كاري ميكردم انگشت كوچيكه اون خائن هم نميشدم
به در خونش رسيديم....افرين....قابل تحسين بود.....خونه ويلايي با نماي سنگهاي جالب قهوه اي و قسمت هايي مخلوط با كامپوزيت به صورت مدور...درب فلزي قهوه اي زنگي كه به طرز زيبايي پيچ و تاب خورده بود
حياط كوچك و پر گل و بعد درب ورودي اصلي كه 150 سانتي متر دورتر از ستون هاي بزرگي كه احاطش كرده بودن نماي بيروني رو شبيه كاخ كرده بود
نه عالي بود...محشر ....به كم چيزي فروخته نشده بودم...احتمالا اين فقط يه چشمش بود
عطي- اين زنه رو داري اومد بيرون كلفتشه...رفت ته كوچه ميپريم تو خونه
پس خدمتكارم داشت...اره حيف بود دست به سياه و سفيد بزنه....الان فقط بايد ملكه كاخش ميبود...حالا چه شاهش نويد باشه چه كس ديگه اي...
عطي- يالا...د چرا تو هپروتي بجنب
سر ظهر تابستون كوچه خلوت بود و كسي رفت و امد نميكرد با هزار بدبختي و با كمك عطي از نرده ها پريدم
عطي خيلي فرز وتيز بود و به خودش من يه چلمنگ به تمام معنا بودم
به شماره نكشيد با شاه كليد معروفش كه مثل چاقوي زنجانش از افتخاراتش محسوب ميشد درب ورودي اصلي رو باز كرد و وارد شديم
خيلي خوش سليقه بود و من خبر نداشتم ....دكور خونه بي نقص بود و دهن پر كن.....اون چنان كه مخ هر بيننده اي در نگاه اول سوت بكشه و اب از دهنش راه بيفته و البته حسرتي هم به دلش بمونه
خونه دوبلكس بود پايين شامل يه سالن بزرگ با شش ست مبل راحتي و استيل مرغوب ست با پرده ها و فرش ها ابريشم يه اشپزخونه مجهز كه خيلي از وسايلش رو نميشناختم و احتمالا دليلش پيشرفت هفت ساله تكونولوژي بود و درب شيشه اي بزرگ و ناز كه به حياط استخر داره پشت ساختمان باز ميشد
اشكامو پاك كردم و ناليدم همه ي اينا با پول من خريد شده با ابروي من
عطي يواشكي زير گوشم گفت: اين همه خونه رفتيم واسه دزدي هيچ كدوم مثل اين توپ نبوده....اي عملگيشو بكنم چي ساخته اين معمار
دنبال عطي بي صدا از پله ها بالا رفتيم ....يه نيم ست سفيد وسط سالن و شش تا درب دور تا دور.....
عطي اهسته درب ها رو باز ميكرد و سرك ميكشيد اولي حمام....دومي سرويس بهداشتي كه خودش به تنهايي خونه يي بود...سومي اتاق خواب با وسايل ولي خالي....چهارمي همين طور... ولي پنجمين در؟؟؟؟؟؟؟؟
پريسا روي تخت دراز كشيده بود و هر دو با دهاني باز و چشماي گشاد شده به هم خيره شده بوديم
زود تر از اون به خودم اومدم حيف بود حتي ثانيه اي هم تلف بشه
وقت وقت تسويه حساب بود دور تخت اشرافيش دور زدم و خنده عصبي سر دادم
- به اين ميگن پيشرفت خانم گودرزي ...اون تشك زوار در رفته شپشو كجا اين تخت سلطنتي شاهانه كجا...اون دو تا اتاق دود زده نمور كجا و اين قصر كجا به سلامتي بليط لاتاري برنده شدين
هنوز شوك زده بود و حتي پلك هم نميزد همون پريساي قد كوتاه چشم ريز بود
ادامه دادم: احتمالا ارث پدري هم كه بتون نرسيده اخه تا اون جا كه يادمه بابات از مال دنيا يه افتابه پلاستيكي داشت يه منقل و بافور ...دزدي هم كه استغفرالله تو مرام شما نيست كه از پشت خنجر بزنين و از دوستتون بدزدين
سكوتش ازارم ميداد عوضي رو تختش لم داده بود و حتي تكونم نميخورد به سمتش هجوم بردم و چند تا سيلي محكم به صورتش زدم عطي به طرفم اومد و سعي ميكرد موهاشو از مشتم بيرون بكشه ولي نه صداي عطي رو ميشنيدم نه جيغ هاي پريسا رو فقط با تمام وجود به صورت و موهاش چنگ ميزدم
زور عطي چربيد جدام كرد و نشوندم روي صندلي عصبي بودم اصلا وحشي وحشي بودم تا خواست حرفي بزنه صداي زنگ اومد يه كمي ترسيدم عطي اروم تو گوشم گفت دو تا بروبچن گفتم بيان فضا خوف بشه زود تر كارمون راه بيفته
بعد از چند دقيقه دو مرد هيكلي با صورت خط خطي ناشي از ضربات چاقو همراه عطي اومدن داخل اتاق ظاهرا همه چيز طبق حدس عطي بود چون رنگ پريده و اضطراب پريسا نشون ميداد چقدر ترسيده
عطي- زنگ بزن بگو كلفتت نياد
بلاخره به حرف اومد و با صدايي لرزان گفت: نميشه مريضم بهش احتياج دارم
عطي- ااا چه طور موقع هاپولي كردن مال و منال دوستت سالم بودي ...خفه خفه سروت ميگه چي ميشه چي نميشه
پريسا- بهم شك ميكنه اخه هميشه اينجاست
عطي- بهش بگو مامانم اومده پيشم...راستي ابجي خانومت دير نكرده....نكنه پيش ما جا مونده
پريسا- غزل پريا رو قاطي بازي نكن....اشغال نشو اون بي گناهه
چقدر عوضي بود مگه من گناهكار بودم كه قاطي بازي شدم خواستم جوابشو بدم كه عطي پيش دستي كرد
عطي- كي به كي ميگه اشغال لال بمير تا خودم خفت نكردم....تو انگار حاليت نميشه باس روشنت كنم....اين دو غول بيابوني كه ميبيني خيلي وقته دختر مختر تو دست بالشون نبوده مخصوصا از نوع جيگرش البت با اون سه تايي كه الان پيش ابجيتن سرجمع ميشه پنج تا....با يه تيليف من اول بي سيرتش ميكنن بعدم دربست ميگيرن واسش مستقيم اون دنيا....
پريسا گوشي رو گرفت و بعد از وصل تماس با صدايي لرزون گفت امشب مادرش اونجاست و لازم نيست بياد...
عطي-هي كره يه وقت تكون نخوري نكنه فكر كردي مام كلفتيم بيا پايين بتمرگ
پريسا- گفتم كه مريضم مشكل دارم
عطي- منم گفتم كم زر بزن
پريسا- يك سال بعد از اون قضيه تصادف كردم و نخام قطع شد از كمر به پايينم فلجه...
عطي زد زير خنده و بعد از يه خنده مفصل گفت: بابا ايول داري اوس كريم تو كه زود تر از ما دست به كار شدي
با حرص گفتم: حاليت نبود كه توي گدا گشنه رو چه به ماشين قاطرم زياديت بود
پريسا- مي بيني كه تاوانشو بد جور پس دادم
رفتم بالاي سرش و داد زدم:كاشكي منم عليل مي شدم ولي ابرو داشتم... حاضر بودم تيكه تيكه بشم ولي مادر و پدرم يه تار مو از سرشون كم نشه...چلاغ بودم ولي بهم تجاوز نميشد ...بي چشم و رو من واست چي كم گذاشته بودم كار بهت دادم با حقوق خيلي بيشتر از اوني كه عرف بود و حقت بود سنگ صبورت بودم هرچي واسه خودم خريدم با بهونه و بي بهونه واسه توام گرفتم...
پريسا- مجبور بودم فكر نميكردم اخرش اين طوري بشي.....حالا چي كار كنم چي از جونم ميخواي
- ابروتو ميخوام پولامو خونمو ماشينم مامانت پريا....شوخي هم ندارم همشو ازت ميگيرم
سرخ شده بودم و ميلرزيدم عطي بغلم كرد و از اتاق اوردم بيرون تو اون لحظه حتي عطي هم نميتونست ارومم كنه...
كمي به اعصابم تسلط پيدا كردم و به اتاق برگشتم به عطي گفته بودم كه ريش و قيچي دست خودشه من فقط يه تماشا چي بودم ضعيف تر و داغون تر ايني بودم كه بخوام توان مقابله داشته باشم شايد هم بي عرضگي خودم رو توجيه ميكردم
عطي- خوب بريم سر اصل كاري راستياتش مراحمتون شديم كه شوما مثل بچه ادم مايه تيله اي رو كه از غزل گرفتي پس بدي
پريسا با بهت جواب داد: من پولي ندارم
عطي- ايول جكم كه ميگي پول نداري نه؟ جون دلت...كلا من يه بار با زبون خوش حرف ميزنم قادر.....هوي قادر
قادر- بله خانم
عطي- بزنگ به بروبچت بگو يه گوش مالي حسابي به اين ابجي كوچيكه بدن
با خشونت دستور داد و بيرون رفت خيلي خونسرد گفتم: فكر نميكردم پس دادن حق بقيه اينقدر سخت باشه
پريسا- كدوم حق ؟ بعد از هفت سال اومدي كه چي؟ دست از سرم بردار برو همون جايي كه بودي
- خوشم مياد كه اصلا پشيمون نيستي پس بچرخ تا بپرخيم
پريسا- از كي تا حالا با ارازل ميپري
- از وقتي كه از حيووناي ادم نما نارو خوردم
پريسا- من كاره اي نبودم پاي كله گنده ها وسط بود يكيشونم نويد
- عاشق و معشوق بودين؟
پريسا- نه
-ميخوام همه چيزو بدونم بدون كم و كاست
پريسا- فايدش چيه؟
-فايدشو من مشخص ميكنم
پريسا- اون روزا وضعم خيلي خراب بود هرچي حقوق ميگرفتم يه راست ميرفت تو جيب اون نامرد كه لااقل دست از سر مامانم برداره...يكي كه ازش اسم نمي برم اومد سراغم گفت كه ميخواد از طريق شركتت يه سري واردات كنه و از اين حرفا ...اون روزا تازه يه ماه بود كه مدير شده بودي...اول گفتم نه ميخواستم همه چيزو بهت بگم ولي طرف مطمئنم كرد كه تو اصلا چيزي نميفهمي....رقم پيشنهاديش وسوسه برانگيز بود يه فرشته نجات واسه منو و مامان و پريا بود....من كاري نكردم فقط يه كم از اخلاق تو و وضع شركت گفتم ....نقشه اين بود كه تو روحت نفوذ كنن و حواست رو پرت كنن چون نه اهل خلاف بودي نه رشوه
وقتي از اخلاقت گفتم نويد رو معرفي كردن....استخدامش رفتاراش حتي اون روز زير پل با اون مزاحما همه از پيش نوشته شده بود
بعد از دستگيريت فهميدم چه غلطي كردم خواستم اعتراف كنم ولي تهديدم كردن مثل سايه دنبالم بودن تازه دو سه ساله كه ولم كردن....بعد از دادگاه هم نويد رو نديدم
-پشيموني
پريسا- خيلي ولي چه سودي داره به حال ابروي رفته تو و پاهاي لمس من كه گرفتار اهت شد
گلوم ميسوخت شايد از حجم بالاي بغض بود دلم هم پاش شده بود....ماجرا خيلي وقت بود كه روشن شده بود ولي تكرارش با اين كه تكراري بود ولي بازم له ميكرد ميسوزوند و خاكستر ميكرد....باز ابله شدم ته دلم يه جورايي از نبودن رابطه بين نويد و پريسا قلقك ميشد چقدر احمق بودم اصلا شايد دروغ ميگفتن....ولي اگه دروغ بود چرا با هم نبودن چرا عكساي من هنوز توي اون اپارتمان تك تازي ميكرد ورود عطي رشته افكار لجام گسيختم رو پاره كرد
عطي تلفن به دست وارد شد و بعد از شماره گيري اسپيكر رو روشن كرد صداي جيغ هاي پريا مو به تن سيخ ميكرد...جيغ ميزد و داد ميكشيد ديوونه ولم كن...ميدونستم منظورش از ديوونه پوريه كه به جون موهاش افتاده....مطمئن بودم خطري تهديدش نميكرد ولي بد جور سر و صدا راه انداخته بود.....راضي به ازارش نبودم چون پريسا بايد تاوان ميداد نه خواهرش...ولي پوري بي ازار بود فوق يه چنگ هم به صورتش ميزد بيشتراز اين ازش بر نمي يومد
پريسا رنگ پريده و عصبي ميزد خيلي تلاش ميكرد كه ضعف نشون نده ولي طاقت نيورد و فرياد زد:عوضيا بگو كارش نداشته باشن
عطي- حتما ولي اول باس پولا رو پس بدي
پريسا- من قروني به احد و ناسي نميدم
واقعا پريسا كي بود؟ كي اينقدر عوضي شده بود؟ من دوستش بودم ولي پريا خواهرش بود از يه پوست و گوشت و خون...پريا هموني بود كه يه روزي پريسا واسش جون ميداد ولي حالا
اهي چاشني افكارم كردم و از اتاق زدم بيرون...فضاش كثيف بود پر از بوي تعفن ...لااقل براي من خيلي سنگين بود
بيست و چهار ساعت از اقامتون تو خو
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه اولین شب آرامش… | hoda_f1 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 109- رمان اولین شب آرامش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , نیمکت رنگی , اولين شب ارامش! ( hoda_f1) , دنیای رمان , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49570

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا