تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اولین شب آرامش (فصل پنجم)


دكترم فهميد كلا تعطيلم...ميگه برو پيش دوستم باهاش صحبت كن شايد اروم بگيري....گفتم با توكه اين همه سال درس خوندي و تجربه داري اروم نگرفتم چه برسه به اون كه ميگي يه خادم مسجده....
گفت امتحانش ضرر نداره....راست ميگه....ميگن بلاتراز سياهي رنگي نيست پس واسه من كه سياه سياهم فرقي نداره........دكتر ميگفت: تخصصش اشتي ادما با خداست ...به بهترين وجه خدا رو معرفي ميكنه طوري كه در هر حدي از شعور و درك بتوني بفهمي....
ادامه مي دم تا ببينم تهش چي ميشه.......
(صفحه هشتم)
بهش ميگم مرد خدا،هرچي ازش بگم كم گفتم....
هر روز واسم ميخونه:
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
منم باز اومدم...منم اشتي كردم...حتي نمازم ياد گرفتم...اصلا سخت نبود عجيبه كه با اينكه به زبون خودم نيست ولي اولين بار ياد گرفتم...
چقدر دنبال ارامش گشتم و نبود...به قول مرد خدا: بود از رگ گردن نزديك تر...حيف كه چشمي نبود كه ببيني....چشمم هست اي امان از دست شيطون كه ميذاره جلوي چشمات كه نبيني...
بايد از خدا خجالت بكشم ولي نميكشم...تازه الان ميفهمم كه چقدر دوستش دارم...مرد خدا ميگه اونم دوستم داره....چه حسي خوبي ....با تمام وجود ميرم سمتش....
(صفحه هشتم)
امروز از مسافرت برگشتم....رفتم يه جاي خوب...جايي كه خيلي جاي خاليت فرياد ميكرد....به شرافت تمام شرافتمنداي عالم قسم كه تيكه ي بهشت بود......كاش راضي بشي با هم بيايم...
كنار گنبد طلايي امام رضا توبه كردم ودعا كردم كه بياي و ببخشي...نذر كردم اگه بخشيدي باهم بيايم....
تولد دوبارم مبارك...تولد روح سفيدم مبارك....من پاكم ميدوني چرا؟ چون شب دوم خواب ديدم....هيچ كس باور نميكنه؟مرد خدا ميگه : مگه ميشه براي اولين بار بياي پابوسش و حاجتت براورده نشه.....مرد خدا ميگه مطمئن باش بخشيده ميشي و زنت برميگرده...
(صفحه نهم)
ميگن مريضي...درد ميكشي...چي به سر خودت اوردي؟ چي به سرت اوردم؟چي بهت ميگذره؟ چي بهم ميگذره؟
وضو گرفتم و قامت بستم...بذار اگه قراره جزئي از من جزئي از تو باشه پاك و پاكتر بشه....
راستي ميبيني چقدر صبور شدم....انگار صبر هم واسه بودن خدا رو ميخواد....
(صفحه نهم)
درد دارم ولي مهم نيست...دردي كه تو ميكشي درد ميزنه به جون و روحم...فقط خوب شو نه به خاطر من به خاطر خدا.........
(صفحه دهم)
ساعتها به پرستار و دكتر التماس كردم كه بذارن ببينمت...با اينكه دور بودي و پشت شيشه ولي اين معجزه شيرين و نزديك بود...هنوز مثل فرشته ها معصومانه ميخوابي....بعد از سالها لبخند واقعي ميزنم و خوشحالم...
خوشحالم كه به هم وصليم و اين وصلت يه نور اميد تو دلم روشن ميكنه...هرچند ضعيفه ولي گرمم ميكنه...
(صفحه دهم)
ديدنت هواييم كرده...مثل اب شوري كه به تشنه ميدن...
كاش جرات داشتم و اين سالها ميومدم ملاقاتت......نه فايده اي نداره اگه جرات هم داشتم تو حاضر نبودي ببيني...
هر روز وجود و بودنت رو از خدا تمناميكنم.....با خودم و خدا شرط بستم....اگه تو رو بهم برگردوند يعني بخشيده شدم.....به اميد اون روز.......
.................................................. ..............

در حال انفجار بودم...نفسام مثل افتاب سر ظهر تابستون پوستم رو ميسوزوند...پوري هنوز تو خواب نازش فارغ از دنيا و ادماش غوطه ور بود...
عصباني بودم خيلي زياد...لباس پوشيدم نميدونم چرا تو انتخاب وسواس داشتم ...عطر هم بايد ميزدم...بي اختيار ارايش هم كردم...براي دعوا ميرفتم ولي حتما خوشكلي لازم بود كه اينكارا رو ميكردم...
كليد خونه رو با مقداري پول به زيبا خانم زن همسايه دادم و ازش خواستم از پوري مراقبت كنه تا بيام...
ذهنم خالي از كنش و واكنش بود نميدونستم ميخوام چي كار كنم...هيچ ايده اي نداشتم فقط بايد يه جوري اين عصبانيت رو خالي ميكردم...
رسيدم پشت در اپارتمان ...دلم نميخواست در بزنم...غلط كرده اگه حريم خصوصي ميخواد...با كليدم درو باز كردم....
آري اي عشق تو بودي كه فريبم دادي
دل سودا زده ام را به حبيبم دادي
باد خنك كولر گازي خورد تو صورتم ...حس خوبي ميداد...بيجا ميكرد...حس خوب كه معنا نداشت..
چشم چرخوندم توي سالن نبود كيفمو پرت كردم و به سمت اتاق خوابش رفتم...اره اتاق خوابش نه اتاق خوابمون...
درو باز كردم طوري به ديوار خورد كه خودم دو متر پريدم بالا...واي به حالش اگه انتظار در زدن داشته باشه....
روي سجاده نشده بود ....اتاق پر از بوي ياس هاي كنار مهرش بود...
بازم اون حس خوب لعنتي اومد...اصلا چرا امروز هي ميان سراغم مگه حاليشون نيست امروز بهشون احتياج ندارم...پس اون همه نفرت كه اين سالها پرورشش داده بودم كجا رفته؟
حتي سر برنگردوند ببينه كيه به سمتش رفتم و هلش داده دريغ از يه اينچ تكون...خوب مزاياي هيكل داريه ديگه...مهرشو برداشتم و به سمت اينه پرت كردم ، با صداي بدي هزار تيكه شد...
نويد- اون بايد ميخورد تو سرمن ....اينه رو به گناه نداشته مجازات نكن...
تمام نيروم رو جمع كردم و از سمت گلو پرتابش كردم بيرون:گه كاري و نامردياتو ميكني بعد واسه من جانماز آب ميكشي......تو اگه تا اخر عمرتم تو كعبه اعتكاف كني بازم از بار گناهات كم نميشه
اگه عذاب وجدان داري و ارامش ميخواي برو يه تيكه قبر بخر و خودتو زنده به گور كن....اخه تو رو چه به خدا و پيغمبر......حقه ي جديده نه....چند سال فكر كردي تا نقشه كشيدي....ديگه چيو ازم ميخواي بگيري...من هيچي ندارم انرژي و وقتتو بذار واسه كس ديگه......
چقدر نشستي و اون دفترچه خاطراتو نوشتي كه منو خر كني؟؟؟ اين دفعه همدستات كي بودن؟
از شدت جيغاي كه توام با حرفام زده بودم سرم درد گرفت و گلوم مي سوخت....ولي عجيب اروم بود....چقدر ارامش چهرش به دلم ارامش ميداد....
نويد- اول سلام...دوم اروم باش تا با هم صحبت كنيم با داد و بيداد چيزي حل نميشه...سوم اون دفترو خودت برداشتي من بهت ندادم واسه توام ننوشته بودمش ...بشين تا حرف بزنيم
-من با تو حرفي ندارم اون لبخند كريه و شيطونيتم جمع كن كه حالمو بيشتر بهم ميزني....
لبخند ارومش جمع شد و جاشو به غم توي چشماش داد....اين حالتو دوست نداشتم ولي از تك و تا نيفتادم و ادامه دادم: به چه جراتي كليه ي نجستو به من دادي....درسته تهمت خوردم ولي هنوز پاكم .....محض كوري تو و امثال تو....دلتو الكي خوش نكن با خدا خدا كردن هيچي نميشي.....مثل اينكه يه سگ هر روز نماز بخونه و بگه خدايا ادمم كن....نه نميشه....البته اون سگ شرف داره به تو و پريسا....سگو اگه يه تيكه گوشت جلوش انداختي تا اخر عمرش واست موس موس ميكنه ولي شما چي؟؟؟
داغ داغ شدم و انگار همه بدبختيام يادم اومد....با شدت به كليم ضربه ميزدم و جيغ ميكشيدم و ميگفتم بميرم بهتره من اين لكه ننگو نميخوام....
دردم ميومد ولي مهم نبود.....نويد دستامو به شدت گرفت و نذاشت به كارم ادامه بدم....
نويد- اين بچه بازي ها يعني چي؟دق دليتو سرمن خالي كن ....
-دستمو ول كن
نويد-يه فرصت ميخوام...قسم ميخورم همه چيزو جبران كنم...فقط يه بار....چند ماه....اصلا هرچي تو بگي
-بي چي قسم ميخوري؟ مگه تو به جز خودت و پول به چيز ديگه اي هم اعتقاد داري؟چي رو ميخواي جبران كني؟ باشه بهت فرصت ميدم فقط قبلش ابرو و بابامو برگردون...زبون مامانمو باز كن.....معصوميت از دست رفتمو بهم برگردون....
تو اصلا ميدوني....
ميدوني.....
تو زندان به من تجاوز شد....
جمله اخر رو اروم گفتم اينقدر كه خودمم به سختي شنيدم ولي شنيد....در آني چشماش قرمز شد و با خشم گفت چي گفتي؟
-همون كه شنيدي؟
نويد- ميگم چي گفتي؟
از صداي فريادش خودمو باختم دوباره شد همون نويد خشن و پرجذبه ي قبل...هموني كه صلابتش دلمو لرزونده بود...بازوهامو گرفت و با خشونت كشيدم به سمت خودش .....
نويد- ميگم بگو چي گفتي؟
-نه راه پس داشتم نه راه پيش ....اصلا چرا ميترسم....بذار بدونه چي به سرم اومده....همه چيزو براش تعريف كردم...عصبانتيش غير قابل كنترل شده بود...فرياد ميزد و تمام وسايل خونه رو ميشكست...ترسيده بودم شايد از اينكه كه اسيبي بهش برسه ....ولي نه محاله بخاطر اين موضوع بترسم...
صداي شكستن و داد و بيدادهاش قطع شد...بي حس بودم ولي به زور خودم رو به سالن رسوندم....يه گوشه افتاده بود و چشماش خيره ثابت مونده بود.....قلبم ميلرزيد...اگه بلايي سرش اومده باشه ميميرم....حتما ميميرم...جوني توي پاهام نبود كه برم به سمتش...ولي نه صداي نفس هاي نا منظمش به گوش ميرسيد...

با صدای نفس هاش جون گرفتم...ولی بازم گیج بودم و دور خودم میچرخیدم...اصلا باید چی کار میکردم...شماره اورژانس به کلی از خاطرم رفته بود انتظارات زیادی از خودم داشتم....سالها بود که زندگی ساقط بودم...از این اتاق به اون اتاق روان بودم تا اینکه چشمم به جعبه قرصی سفیدرنگی روی میز عسلی کنار تخت افتاد...
حتما ازش استفاده میکنه که گذاشته کنار تختش....بااین که دلیلی بی منطقی بود ولی چاره ای نداشتم...یکیشو برداشتم و به سمت اشپزخونه رفتم احتیاج نبود دنبال لیوان بگردم همه چیز سر جاش بود...همون طوری که خودم چیده بودم...بدم نمیومد چند دقیقه ای بایستم و حسرت بخورم حیف که الان وقتش نبود...
سخت نفس میکشید...به زور قرص و اب رو بهش دادم...ماهیچه های بدن و فکش سفت شده بود لازم نبود به مغزم زیاد فشار بیارم کاملا علائمش مشهود بود که از بیماری روحی رنج میبره....
سرش روی پام بود چندشم شد....هم زجر میداد هم لذت ...
بیست دقیق به سختی سپری شد...کم کم عضلاتش نرم میشد و تنفسش بهتر...مردمک چشماش روی صورتم ثابت شد...باید قبل از اینکه بازم خودمو ببازم بلند شم...
سرش کنار زدم و خواستم بلند شم که دستمو گرفت...
نوید- بذار لااقل حرف بزنم...اگه نزم دق میکنم
انگار بدم نمیومد این داستان تکراری و سراسر نفرت رو یه بار دیگه هم بشنوم...ولی اینبار از زبون نوید...حتما شنیدنش صفای دیگه ای داشت
-باشه میشنوم
پامو از زیر سرش برداشتم بلند شدم و خودمو روی کاناپه پرت کردم...به سختی بلند شد و کنارم نشست...طوری خودمو جمع کردم که بفهمه علاقه ای ندارم کنارم بشینه....یا نگرفت یا خودشو زد به اون در که با توجه به گیرایی بالاش احتمالا مورد دوم صادق تر بود...
نوید- حوصله داری از اول بگم...
-اسمون ریسمون نباف بگو....
نوید- فقط شونزده سالم بود که بابام فوت کرد...کارگر ساختمون بود و موقع تخریب بر اثر بی احتیاطی زیر اوار موند...کی مقصر بود مهم نیست...بهت گفتم از بیمه پول گرفتیم و اون خونه رو خریدیم...دروغ گفتم...کارفرماش فرمالیتش کرد فقط واسه اینکه سابقش خراب نشه و نخواد پول بیشتری به بیمه بده...کل پس انداز مامانم کفاف شش ماه خرج و اجاره خونه رو داد....سبزی پاک می کرد و میشست ولی مگه پولی از توش در می یومد...کلا سطح فامیلی بالایی هم نداشتیم که بخواییم از کسی کمک بگیریم اگه داشتیم هم مامانم زیر بار نمیرفت...
نه ماه از فوت بابام گذشته بود ...مامانم فکر میکرد بچم و نمیفهمم ولی من ازهمه بیشتر میفهمیدم که سه ماه اجاره خونه عقب افتاده و خورد و خوراکمون جیره بندی شدی...دلم به حال نیما میسوخت...خیلی بچه بود...خیلی
مامان راضی نبود من کار کنم میگفت فقط باید درس بخونی...کاری هم بلد نبودم که بخوام بکنم...
هیچ وقت یادم نمیره سیزده ابان بود روز دانش اموز بردنمون راهپیمایی...با رسول دوستم جیم زدیم...دو ماه بود باهاش دوست شده بودم میدونستم یه جورایی کارش میلنگه ولی واسم مهم نبود...
ساعت ده بود که برگشتم خونه...از کفشای دم در فهمیدم که مهمون داریم ...کفشا مردونه بود و حس خوبی نداشتم...یواشکی رفتم تو...صدای صاحبخونه میومد...
هنوز بعد از این همه سال صدا و جمله هاش یادمه که مثل پتک میکوبید توسرم...به مامانم میگفت: وقتی اجاره نداری بدی تخلیه کن...اگه نمیخوای تخلیه کنی راه هایی ساده تری هم هست...حیفه والا جوونی استفاده کن ازش...بیا خانمی کن و صیغه شو...به مولا از دستم اون عفریته ماچین جونم به لبم رسیده...قول میدم کسی نمیفهمه...حتی پسرات...ده برابر اجاره رو هر ماه به پات می ریزم
پاهام سست شد...فقط صدای مامانم که بهش گفت برو گمشو خونه رو خالی میکنم پشتمو گرم کرد...میخواستم برم بزنمش ولی نرفتم...زدم بیرون...بی هدف راه میرفتم و خورد میشدم...من فقط شونزده سالم بود بحرانی ترین سن واسه یه پسر ...سنی که پر از غروره
بی اختیار رفتم سمت خونه رسول...فقط میخواستم با یکی حرف بزنم...بهم پیشنهاد داد کنار دستش کار کنم...میدونست پول لازمم از طرفی هم عاشق مامانمم و هر کاری میکنم...
واسم تعریف کرد صاحب کارش که بهش میگن رئیس تهرانه و اینجا فقط یه انبار لوازم برقی داره که باید توش کار میکردیم و جنساشو تحویل میدادیم ...بعدها فهمیدم که همش قاچاقه...واسم مهم نبود فقط کار میخواستم ...
رئیس که میدید دهنم قرصه خیلی خوب حقوق میداد...بیچاره مامانم فکر میکرد یه مرد خیر دستمو بند کرده ...راضی بود چون صبحا میرفتم مدرسه عصرا سرکار وقتی هم که شیفتم برعکس میشد کارمم برعکس میشد...
همیشه نصف حقوقمو میدادم به مامان چون زیاد بود اگه همش رو میدادم شک میکرد...البته با همون نصفی هم کارمون حل میشد...خونه رو عوض کردیم و خیالم تخت بود
کم کم پیشرفت کردم رفتم دانشگاه با کمک رئیس که نه اسمشو میدونستم نه تا حالا دیده بودمش خونه خریدم...کارای رئیس هم کم کم پیشرفته میشد و از قاچاق کالا زده بود به قاچاق مواد...
دیگه نمیخواستم کار کنم ...وسیله برقی کجا و مواد کجا...به اندازه خودم حتی بیشتر هم داشتم...
از طریق رسول به گوش رئیس رسونم اون روزا درگیر پروژه شرکت جنیوس بود و بهم گفت صبر کنم تا سرش خلوت بشه...
جنیسوس که شما باهاش کار میکردین درسته که لوازم پزشکی تولیدمیکرد ولی کنارش قرص های روان گردان هم میفروخت...فقط سه تا شرکت تو ایران باهاش کار میکردن و فقط از طریق شما میشد پول شویی کرد...
هر سه تا شرکت هم غیر قابل نفوذ بودن...مدتها همه کارکنانشون رو زیر نظر داشتن تا اینکه خبر رسید تو مدیر یکی از شرکتا شدی...
از اول توی پروژه نبودم ولی رئیس خبر داد اگه میخوای بازنشسته بشی باید همکاری کنی و بعدش همه چی تمومه...
با پریسا قرار گذاشتم...ازت تعریف کرد میگفت خوشکلی وباهوش و صد البته مغرور...هنوز هیچ کس نتونسته بود قلبتو صاحب بشه...عکست با تعریفا مطابقت داشت...
بدم نمیومد اون غرور سفت و سختتو بشکنم یه جورایی بازی جذابی بود...
دو ماه کلاسای فشرده حسابداری رو گذروندم...محض احتیاط و طبق درخواست رسول پریسا اگهی توی نیازمندی ها داد همونی که بر علیهت استفاده شد من مهندس عمرانم اصلا فوق حسابداری ندارم مدارکمم جعلی بود که روزای اخر پریسا از پرونده برشون داشت
بازی من و تو شروع شد من فقط باید تورو عاشق خودم میکردم و ازت چند تا امضا میگرفتم...خصوصیاتت همونی بود که هرمردی ارزوشو داره...
تا قبل ازعقدمون فقط ازت خوشم میاد ولی امان از اون روز که نمی دونم اون خطبه باهام چی کار کرد که خودمو باختم...یه حس شیرین مالکیت...اره خواستمت اونم بد جور...
مهربون بودی و مهر میدادی و من بدبخت هر ساعت بیشتر گرفتارت میشدم...داشتم دیوونه میشدم...اولین بودی و تا اخر گرفتار توام...
هر روز به رسول التماس میکردم مبادا بلایی سرت بیاد...نامرد میگفت تو اصلا بویی نمیبری یه محموله میاد وخلاص...خیالم راحت بود فقط خدا خدا میکردم نفهمی خودم به جهنم دوست نداشتم بشکنی...چقدر ثانیه شماری میکردم که تموم بشه و خوش و خرم بریم سر زندگیمون...عهد کردم که بعد از قضیه ادم بشم ولی نشد....
روز دستگیریت روز مرگم بود....خواستم برم اعتراف کنم ولی نیما رو گروگان گرفته بودن ...به مامانم گفتم رفته مسافرت...بعد از چند روز اونم تهدیدکردن و همه چیزو فهمید
اگه تو دادگاه اون چرت و پرتا رو نمیگفتم میکشتنش...وسط دستگاه پرس بودم...پا به پای بابات رشوه میدادم والتماس میکردم...
مقرری هر ماهتم خالت نمیداد من از طریق وکیلت میفرستادم...به خدا روز و شب به یادت بودم...همه چیزو به مامانم گفتم نفرینم کرد...طردشدم ...اخرم با نیما از این شهر رفتن و سراغی ازم نمیگیرن دو سالی هم از درد عشق و زخمی که زده بودم تو اسایشگاه گذروندم ...
نه تو میفهمی من از بچگی چی کشیدم نه من میفهمم تو چی کشیدی...
یه فرصت جبران میخوام...توبه کردم...ادم شدم...فقط یه فرصت...

ثانیه های سکوت بینمون اغاز شده بود چشم تو چشم خیره بودیم...حالا نوبت نگاه هامون بود که با هم حرف بزنن...شاید اونا هم خیلی ناگفته ها با هم داشتن...
نگاهش درد داشت...بی اختیار دستی به پهلوم کشیدم داشتن تکه ای از وجودش شیرین بود نمیشد اغراق کرد که نیست...باید مراقب میبودم یادم باشه به این پهلو نخوابم که بهش فشار بیاد باید هر ماه برم دکتر و چک اپش کنم یه وقت سرما نخوری از بی احتیاطی هام...اره توام زجر کشیدی از نوجوونی...اره راست میگی من نمیفهممت...
نگاه هامون نزدیک و نزدیک تر میشد...دیگه چشمام با چشماش دوئل نمی کرد...هرم نفس های گرمش پوستمو نوازش میکرد
دستاش تکیه گاه دستای اویزونم شد و اغوش گرمش جای تموم بی کسی هامو پر کرد...زمان ایستاد و نفهمیدم که چرا همه ارامش دنیا رو توی این نقطه ریختن...چرا حتما باید به اغوشش بخزی که دردو فراموش کنی...بیشتر و بیشتر فرو میرفتم و بیشتر و بیشتر احاطه میشدم انگار توی همین چند لحظه باید تمام دل تنگی هامون رفع و رجوع میکردیم...
دل که میاد وسط عقل ضایع میشه...نه عقل میخوام و نه دل فقط این لحظه رو خواستارم هرچه باد اباد...
بذار فکر نکنم همیشه نکردم این یه بارم روش...اجازه میگیرم از خودم که خودمو به دستاش بسپرم و حل بشم تو وجودت...
........................................
با احساس درد چشم باز کردم ...هم کلیم درد داشت هم دلم...جا و مکان برام نامفهوم بود...چشم چرخوندم و دور واطرافم رو برانداز کردم...هوشیار شدم و نشستم ....این چه وضعی بود؟؟؟؟ کم کم همه چیز یادم اومد...من چی کار کرده بودم؟؟؟؟چه طور خام حرفاش شدم و خودمو دستش سپردم؟
از فکر دیشب سیل اشک به چشمام هجوم اورد...لعنت بر من
نوید- سلام خانومم...صبح به خیر...
-سلام و زهر مار...توی اشغال به چه حقی به من نزدیک شدی؟
نوید-ممنون صبح شما هم بخیر...مگه حق میخواد؟ پسم نزدی؟به زور کاری نکردم...در ضمن محض اطلاعتون ما زن و شوهریم...
به سرعت لباس پوشیدم دلم نیمخواست حتی یه کلمه دیگه هم بینمون رد وبدل بشه...نمیخواستم دوباره احمقانه خودمو ببازم...من اگه هزار بار دیگه هم به اون دخمه بر میگشتم ادم نمیشدم...
-برو کنار...
نوید-کجا میخوای بری؟
-خونم در ضمن به تو ربطی نداره
نوید- خونت اینجاست
- ای از کی تا حالا
نوید- ازهشت سال پیش که زن من شدی
- اشتباه میکنی از هفت سال پیش که منو و حیثیتمو به چرک دست فروختی این خونه هم شد مال تو
ناراحت شد و سرشو انداخت پایین...
نوید-ازاینجا تکون نمیخوری من حق دارم بدونم کجا میری و با کیا هستی
- ا ا ا ا ا این حرفا رو باید روزی میگفتی که هولم دادی وسط دزدا و معتادا...
نوید- کم زخم بزن...به حد کافی زخمی هستم
- چیه حرف حق تلخه...محاله یه ثانیه دیگه هم با تو زیر یه سقف یا هر قبرستون دیگه ای نفس بکشم
نوید- پس سعی کن بتونی...بد نیست یه کم تمرین کنی
حرفشو با حرص گفت و اروم از کنار در هولم داد داخل ...خودشم اومد و درو قفل کرد
نوید- اگه میخوای بری باید از رو نعش من رد شی
بازم پر صلابت شد...میدونستم حرف حرفه خودشه و از موضعش کوتاه نمیاد....باز احمق شدم دوست داشتم پیشش باشم اخه کی رو گول میزدم؟؟از خدام بود به زور نگهم داره...
غرق توی افکار پلیدانم بودم که ناخوداگاه یاد پوری افتادم...لعنت بر من...چقدر حواسم چرتم...دیشب کجا بوده؟ اگه عطی اومده باشه میکشتم....اصلا شام خورده؟
گریم گرفت...اینقدر ناراحت بودم که زدم زیر گریه و التماس کردم
-بذار برم یکی هست که بهم احتیاج داره باید برم
نوید- چی شد یه دفعه....کی هست؟
-دوستمه نمیتونه از خودش مراقبت کنه
نوید- گریه نکن
-تو رو خدا بذار برم دارم دیوونه میشم
داد زد: میگم گریه نکن...به هرکی می پرستی گریه نکن...اروم باش خودم میبرمت
با اینکه ادرسم رو یاد میگرفت ولی مهم نبود الان همه چیز فقط پوری بود و بس
.....................
نوید- تو اینجا زندگی میکنی؟ مگه من مردم
- به تو ربطی نداره مرده و زندتم واسه من فرقی نمیکنه
اجازه ندادم به بحث ادامه بده پیاده شدم و ترسون و لرزون درو باز کردم...نبودش...دنیا رو سرم اوار شد اگه فقط یه تار مو از سرش کم شده بشه خودمو تیکه تیکه میکنم...
رفتم سراغ زیبا خانم با شدت در میزدم نوید دستمو گرفت و گفت: یواش سر صبحی می ترسن
زیبا خانم با چشمای خواب الود و روسری کج و کوله درو باز کرد بی مقدمه و باالتماس سراغ پوری رو گرفتم...خدا رو هزار بار شکر کردم...فقط ازش خواستم سریع بیاردش...
چشمای پرسشگر نوید نشون میداد که چقدر دلش میخواد قضیه رو بدونه اخر هم طاقت نیاورد و گفت:پوری کیه که اینقدر واست مهمه؟
-به تو ربطی نداره
نوید- پیر من در اومد و اخرش تو یاد نگرفتی با بزرگترت که دست بر قضا شوهرتم هست درست حرف بزنی
- محض اطلاعتون بزرگی به مرامه که تو نداری وگرنه خرم سن زیاد میکنه
نوید- اگه با زخم زدن زخمات مرحم میشن بزن...خیالی نیست...
چرا اینقدر با حرفاش دلمو زیر و رو میکرد...حالا وقت مطیع شدن نبود...وقت دلجویی نبود...الان وقت گرو و گروکشیه...بیا و خوب نباش...زخم بزن و خنجر بخور...
پوری خواب الود اومد اونقدر سفت و سخت بغلش کردم که صداش در اومد...چرا از یاد برده بودمش و به امون خدا ولش کرده بودم...
نوید- سلام عرض شد پوری خانم
پوری- د د د د لام
راه افتادم و پوری رو دنبال خودم میکشیدم با تعجب به نوید نگاه میکرد دلیلی نداشت واسش توضیح بدم...درو باز کردم و داخل شدیم...در کمال پر رویی قصد اومدن داشت که مانعش شدم
-شما کجا؟
نوید- نیام؟
- نخیر خوش اومدی از همون راهی که اومدی برگرد دیگه ام این ورا پیدات نشه
نوید- با دوستت برین خونه... من میرم که راحت باشین...اینجا واستون مناسب نیست
-لازم نکرده حاتم طاعی...شما برو خوش باش با ارامش واسه طعمه بعدیت نقشه بکش
نوید- شمارتو بده لااقل تا درمورد حرف بزنیم
-موبایل ندارم ...فکر کنم یادت باشه دزد بهم زده و به خاک سیاه نشوندتم...در ضمن دیشبم فراموش کن یه اشتباه احمقانه بود اخه بعضی وقتا یادم میره که چه جوری میری تو پوست میش و گولم میزنی...اگه فکر کردی با حرفایی که دیشب بلغور کردی دلم سوخت یا بخشیدمت کور خوندی...
درو توی صورتش بستم و رفتم که صبحونه پوری رو بدم...باید واسش جبران میکردم...

عطی شب دیروقت اومد به شدت خسته کلافه بود...طبق قولم چیزی نپرسیدم ولی این بار خودش لب باز کرد و گفت: غزل فردا صبح با املاکی قرار داریم شناسنامه و مدارکتو اماده کن صبح زود باید بریم
-جدی میگی؟چه طوری راضیش کردی
عطی- با بدبختی...چیزی نپرس فردا خودت می بینی... میرم بخوام دارم از خستگی جون میدم
چقد
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه اولین شب آرامش… | hoda_f1 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 109- رمان اولین شب آرامش , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , نیمکت رنگی , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , اولين شب ارامش! ( hoda_f1) , دنیای رمان , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49569

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا