تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل اول)




صدای عمه زهره بود که مدام مرا به نام میخواند..
رامش...رامش خانوم کجایی؟رفتی تو اون زیر زمین تاریک چکار؟
در حالیکه لباسهایم را می تکاندم سرم را از پنجره زیر زمین بیرون اوردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:عمه جون دارم دنبال چیزی میگردم الان میام...
عمه زهره انگار خیالش راحت شده بود که من سالمم در جوابم گفت :- باشه دیگه بسه هر چی گشتی بیا میخوایم ناهار بخوریم حاجی بابا گشنش شده زود باش دختر و خودش به داخل خانه رفت..
و من دوباره به کارم مشغول شدم...همچنان با خودم زیر لب زمزمه میکردم...
- ای بابا پس این صندوق کجاست ؟خودم گذاشتمش همین پایین..مگه من چند سالمه که از الان الزایمر گرفتم!!!
و خودم به این حرف خودم خندیدم....
در حالیکه خسته شده بودم دست از گشتن برداشتم و به خودم نگاهی کردم..
.لباسهام بدجوری خاکی شده بود دستهام که دیگه نگو...انگار رفته بودم کارگری..
ناامید از پیدا کردن صندوق اومدم از زیر زمین برم بیرون که یه دفعه چشمم به گوشه ی زیر زمین افتاد و پارچه ای که برام اشنا بود...
به سمتش رفتم و بعد از اینکه صندلی چوبی کوچکی را زیر پایم می گذاشتم تلاش کردم که پارچه را بکشم و بالاخره هم موفق شدم که موفق شدم.......
از دیدن صندوق اینقدر خوشحال شدم که نزدیک بود تعادلم بهم بخوره و پایم پیچ بخورد و خدایی نکرده با مخ به زمین بیافتم(ههههههه)...
به زحمت صندوق که زیاد بزرگ هم نبود ولی بخاطر چیزهایی که توش بود سنگین شده بود را اوردم پایین...
با اینکه رویش را پارچه ی که نمیشد گفت ضخیم کشیده بود ولی باز هم رویش خاک نشسته بود...
با همون پارچه کمی تمیزش کردم و به سمت پله ها راه افتادم و با خود گفتم اگه پیداش نمیکردم تا شب اعصابم ناراحت بودا...
بعد از طی کردن تقریبا 25 پله به حیاط رسیدم...
نفس عمیقی کشیدم...وای که هوای زیر زمین چقدر گرم و خفه کننده بود...
لب حوض نشستم و دستها و صورتم را با اب خنک شستم...
اخر تابستان بود و نسیم خنکی در حال وزش بود..تا رویم را برگرداندم دیدم که عزیزجون ایستاده روی ایوون و داره با لبخند مهربونش بهم نگاه میکنه...
در حالیکه بهش لبخندی میزدم گفتم:دیدین بالاخره پیداش کردم...این بود همون چیزی که میخواستم...
عزیزجونم که میخندید گفت: امان از دست تو دختر ببین خودش و چه شکلی کرده ..بیا بالا ..برو لباسات و عوض کن مادرجان...
در حالیکه برایش از دور بوسی می فرستادم گفتم ای به روی دوتا چشمام عزیز خانوم.. همین اساعه خدمت میرسم و در حالیکه صندوقچه را بلند میکردم به سمت داخل خونه به راه افتادم...
وارد اتاقم شدم و صندوقچه را کنار تختم گذاشتم و بعد از عوض کردن لباسم... موهام و هم یه شونه زدم و رای خودم تو اینه شکلکی در اوردم و با زدن لبخندی به خودم از اتاق بیرون رفتم .
دیدم که همه توی اشپزخونه دارن ناهار میخورن...
- اهای اهای ببینم حالا دیگه تنها تنها غذا میخورین ....وبا لبخندی کنار حاج بابا نشستم....
حاج بابا:دخترم ماشا...اینقدر پرحوصله ای که یکم به فکر ما پیرها نیستی...
در حالیکه میخندیدم گفتم حاج بابا شکسته نفسی میکنین شما و پیری؟؟ ای بابا این حرفها چیه میزنین و با لبخند بشقابم رو به سمت عمه زهره گرفتم و گفتم یکم برام برنج میکشین؟
حاج بابا:ببینم دخترم بالاخره چیزی رو که میخواستی توی اون زیر زمین درهم و برهم پیدا کردی؟
- اره حاج بابا...بالاخره موفق شدم...خواستن توانستن است.. بعد از کلی گشتن و ناامیدی پیداش کردم...
عزیز جوون در حالیکه لبخندی میزد گفت: خوب شد که پیداش کرد وگرنه حالا حالاها بالا نمی اومد حاجی!! مگه اخلاق این دختر رو نمیدونی...باید به زور می اومدیم دنبالش....
عمه زهره که غذایش تمام شده بود گفت: اره من گفتم این دو ساعته رفته تو زیر زمین ....رفتم صداش کردم ببینم سالمه..
در حالیکه میخندیدم گفتم عمه جون اونجا موش داشت ولی اینقدر موشهاش بزرگ نبودن که بتونن منو بخورن و با این حرفم همگی خندیدن.....
بعد از خوردن ناهاری که خیلی بهم مزه داده بود سریع به اتاقم رفتم..
این بار با دقت صندوقچه کوچکم رو تمیز کردم و بعد از باز کردن قفل کوچکش شروع کردم به در اوردن محتویات داخلش...
دو تا عروسک کوچیک و ناز که از بچگی نگه داشته بودمشون...یه بسته مداد رنگی چند تا دفتر قدیمی که یکیش از بقیه نوتر بود و تا پارسال توش گاهی خاطراتم و مینوشتم ولی اون دوتای دیگه مال سالهای قبل بود...
یه گردنبند قشنگ که یادمه علی رضا تنها برادرم بهم روز تولدم هدیه داده بود...و یه سری خرت و پرت دیگه که از هر کدوم یه سری خاطره داشتم...
از همه مهمتر برام همون سه تا دفترچه ی خاطراتم بود...
این روزها خیلی دلم میگرفت و یاد بچگی هامون می افتادم...
دلم میخواست بشینم و خاطراتم و بخونم ...خاطراتی که خودم نوشته بودمشون...
گاهی که غمگین بودم یا از چیزی خیلی خوشحال بودم شروع میکردم به نوشتن ..
خندم گرفته بود...انگار از همون موقع ها هم به نوشتن علاقه داشتم...
بگذریم.....
------------------------------
اولین دفتر خاطرات و که باز کردم تاریخ زده بودم تاریخش مربوط بود به 15 سالگیم بود....
دفتر تقریبا مال پنج سال پیش بود....شروع کردم به ورق زدن...
"امروز با نگین داشتیم از مدرسه برمیگشتیم....داشت برام تعریف میکرد که دیشب با مامانش رفته بودن خرید و چقدر بهشون خوش گذشته بود و یه عالمه لباس برای سال جدیدش خریده بود...اخه تا دو هفته دیگه عید از راه میرسید ولی من هیچ ذوقی برای عید امسال نداشتم...
دلم میخواست مامان کنارمون بود...کنار من و علی رضا...
چندسالی بود که به وضوح بی مادر بودن رو حس میکردم..
علی رضا که پسر بود و سرش با دوستاش گرم بود....بابا هم که سرش بااون زن بدجنسش گرمه...
امروز که دلم خیلی گرفته بود زنگ زدم که باهاش حرف بزنم اکرم خیلی سرد جوابم رو داد و بهم به دروغ گفت بابا فرهادت خونه نیست... ای بابا....
ولی من خودم شنیدم که بابا داشت صداش میزد!!!! فکر کرده من احمقم... حالیم نمیشه که بهم دروغ میگه...
اصلا بابام و هم بخشیدم به تو خدا که مادرم و ازم گرفت بابا هم که ...
چرا بعضی ادمها اینقدر بدجنسن....البته ناگفته نماند این اکرم در حق بچه های خودش هم مادری نکرد چه برسه به من و علیرضا...
همیشه وقتی بهمون نگاه میکنه میشه به راحتی رگه هایی از نفرت رو از توی نگاهش از توی چشماش خوند..
بیشتر اوقات از اینکه میبینه بابا به ما گاهی محبت میکنه ناراضیه..نمیدونم این زن چرا اینجوریه...ولش کن...بعدا میام بازم مینویسم..عمو سجاد اینا اومدن...امشب شام اینجان...دیگه نمیتونم بنویسم.. "
در حالیکه صفحه را ورق میزدم که ادامه خاطراتم رو بخونم... دیدم که همش توی چند صفحه بعد در مورد مدرسه و درس و ارزوهایی که توی اون سن داشتم نوشته بودم چه ارزوهای کوچیکتر و قشنگی داشتم ...
گاهی هم از بابا گلگی کرده بودم که همه اینا طبیعی بود...
من از همون زمان هم به شعر علاقه داشتم چند صفحه شعر و جمله های قشنگم نوشته بودم ...
---------------------------------------------------
بعد از ساعتی خوندن خاطرات خودم.... دیدم که علیرضا تقه ای به در زد و سرش رو با لبخند وارد اتاق کرد و گفت: سلام به خواهرم.. میتونم بیام تو؟
-بله چرا نمیشه...بیا تو بگو ببینم تا الان کجا بودی اقا پسر؟زود باش جواب بده....
علیرضا در حالیکه لبخند کمرنگی میزد گفت...خب بزار من برسم بعد ازم بازجویی کن سروان...
و در حالیکه کنارم روی تخت مینشست گفت: خب حالا برات تعریف میکنم خواهر یکی یه دونه من....
یکی از بچه ها میشناسیش که حامد و میگم.. باباش چاپخونه داره. . ازش خواستم که ببینه میتونه برام یه کار تو چاپ خونشون درست کنه.. خسته شدم از بیکاری....
در حالیکه دفتری که هنوز توی دستم بود رو میبستم..... گفتم :خوب کاری کردی...بالاخره چی نمیشه منتظر باشی که عمو هی بهت بگه امروز بیا فردا نیا..
باید یه کار ثابت پیدا کنی درسم که میگی نمیخوام بخونم همون دیپلم کافیه. سربازیت و هم که رفتی دیگه...بعدم دیگه باید برای خودت مستقل باشی اینجوری خیلی هم بهتره....
علیرضا که میخندید گفت:چی شده خانوم امروز همش دارن بردار بزرگشون و پند و اندرز میکنن؟
و ادامه داد....ببینم نکنه اخلاق عمه زهره بهت سرایت کرده؟اره؟.
در حالیکه هردومون میخندیدیم گفتم نه اتفاقا امروز دیگه عمه نصیحتم نکرده......
بعداز دقایقی که علی کنارم نشست... بلند شدو از اتاق بیرون رفت و منم دوباره روی تختم دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن خاطرات قدیمیم......
------------------------------------
"امروز تولد علی رضا بود.... با عمه زهره رفتیم بیرون و براش لباس خریدیم حاج بابا و عزیزجون هم بهش پول دادن...
تولد 17 سالگی برادرم بود...من و علیرضا همش یک سال و چند ماه با هم تفاوت سنی داشتیم...
بگذریم.... از بابا خیلی ناراحتم...امروز بجای اینکه بلند بشه بیاد...و تولد پسرش رو بهش تبریک بگه فقط به یه زنگ اکتفا کرد!! تازه اونم وقتی عمه زنگ زد و گفت که تولد علی رضاست امشب بیاین با اکرم اینجا چندتا بهانه های عجیب و غریب اورده بود و همونجا پشت تلفن یه تبریک خشک و خالی گفته بود...
همش زیر سر اون زن عفریتشه..هرچند بابا زیاد خودش هم تمایلی هم به کنار ما بودن نشون نمیده...ولش کن انگار دیوونه شدم دارم هذیون میگم و مینویسم برای خودم.... فقط میتونم بگم خدارو شکر که اون یک سال لعنتی تموم شد و بابا اینا از اینجا رفتن(اخه بابا اینا وقتی ازدواج کردن یک سالی پیش ما بودن و عزیزجون اینا بهشون یه اتاق داده بودن ).........
خب داشتم میگفتم اره خوب شد که واسه خودشون خونه گرفتن اگه هنوزم پیش ما بودن معلوم نبود وضعیت ما الان چطور بود حتما تو خونه همش جنگ و دعوا داشتیم... راستی حاج بابا به شوخی امشب به علیرضا میگفت که دیگه باید برات استین بالا بزنیم و بریم خواستگاری ..
علی رضا هم که میدونست حاج بابا شوخی میکنه مثل دخترا که ناز میکنن فوری گفت حاج بابا من الان دارم درس میخونم امادگیش و ندارم و همه رو با این شوخیش به خنده انداخت..
بعد از شام بود که عمو حبیب و عمه نازنین اینا اومدن..حسابی شلوغ شده بود ولی بازهم جبران نیومدن بابا رو نمیکرد...
علیرضا معلوم بود که حسابی دلگیر شده ولی سکوت کرده بود و مثل همیشه توی خودش میریخت کمتر پیش می اومد که با هم درد و دل کنیم و علی از بابا شکایت کنه..
خدا مامان شیوا رو بیامرزه اون و که ندیدیم و خاطره ای ازش یادمون نمیاد...ولی از بابا فرهاد هم زیاد خاطره ای نداریم تا بچه بودیم کنارمون بود ولی زیاد خاطرات خوشی هم از بچگی ها یادم نمیاد وقتی هم که بزرگتر شدیم و الان میخوام بنویسم نمیدونم چی بنویسم از کی بنویسم ......... [2 15]
از روزهای سختی که گذروندیم از روز اول مدرسه که برام زجر اورترین روز بود.......
یادمه وقتی که عمه باهام اومد مدرسه از دیدن بچه هایی که دست تو دست مادرشون با هم اومده بودن و من باید با عمه ام می اومدم بی اختیار گریم گرفت ..
روز اول مدرسه رو با گریه شروع کردم...
هرچند درسته که بابا فرهاد هم پیش ما زندگی میکرد ولی اینقدر از ما دوری میکرد و کناره گیری میکرد که خاطره ای از اون روزها زیاد یادم نمیاد..
.تازه از وقتی که دوباره ازدواج کرد وبا اکرم زندگی کرد دیگه انگار ما رفتیم تو لیست ادمای بد...
یعنی اکرم کاری کرد که ما بریم تو لیست ادم بدا...توی اون یک سالی که تو خونه حاج بابا زندگی میکردن خیلی سختی کشیدیدم خیلی روزها و شبها اشک من و در اورد ولی دیگه گذشت الان خیلی بهتر شده وضع زندگیمون ...."
" بابا شاید هفته ای هر دو هفته ای یه بار بهمون سر بزنه و اگه چیزی بخوایم تهیه کنه ...
هرچند جاج بابا برامون از هیچی کم نمیزاره...وای که اگه اکرم بفهمه ... که دیگه واسش روزگار نمیزاره همینجوریشم چشم دیدن من و علیرضا رو نداره...
اخه بگو عمه نیلوفر اینم زن بود واسه بابای ما درست کردی...
من که درست یادم نمیاد ولی انگار عمه نیلو این اکرم و به بابا معرفی کرده بود و بابا هم گول خوشگلی این زن مکاره و خورده بود و قبولش کرده بود...
ولی گاهی پشیمونی رو تو چهره بابا میبینم...
هرچند این پشیمونی هم زود گذره تا چشمش به اون زن می افته دیگه بچه یادش میره...
دیگه بسه خوابم گرفته با این حرفا و نوشتنام میدونم که چیزی درست نمیشه ولی بازم خوبه که همین دفتر هست که میتونم درد دلم رو توش بنویسم وگرنه که دق میکردم "

در حالیکه دفتر رو ورق می زدم دیدم که چند صفحه ای دوباره شعر نوشته بودم و توی یکی از صفحه ها عکسی از مامان وبابا که برای عروسیشون بود با چسب چسبونده بودم روی صفحه...

چقدر چندوقت پیش دنبال این عکس گشتم که ببرم بدم برام بزرگش کنن ولی ناامید از پیدا کردنش دست از گشتن کشیدم و حالا میبینم که عکس و چسبوندم تو این دفترم.....
بعد از دقایقی که با لذت به عکس مامان نگاه می کردم با خود زیر لب زمزمه کردم بیخود نیست همه میگن من شبیه مامان شیوام..
موهایی مشکی و صورتی سفید و ابروهایی کوتاه و چشمانی درشت و قهوه ای رنگ در کل ترکیب صورتم خوب بود و میشه گفت خیلی شبیه مامانم بودم .....
ای بدک نیستم....نمیگم خوشگلم ولی ایرادی هم توی صورتم نداشتم همیشه از این بابت خداروشکر میکردم گرچه چهره ای معمولی دارم ولی صورتم نقصی نداره...
بعد از دقایقی نگاه کردن به عکس و کمی برای دل خودم و تنهایی هام گریه کردن بلند شدم و به طرف صندوقچه رفتم..
دفتر رو گذاشتم توی صندوق و دوباره قفلش کردم و رفتم حمام.....
وقتی که از حمام اومدم یه راست بعد از پوشیدن لباسام به اشپزخونه رفتم و شام رو اماده کردم همینطور داشتم وسایل شام رو اماده میکردم که عزیز جون اومد تو اشپزخونه....
- خسته نباشی دخترم...امشب این شام خوردن داره ها...
در حالیکه لبخندی میزدم گفتم: اره عزیز جون این غذا رو با عشق براتون درست کردم مطمئن باشین که خیلی خوشمزس...
عزیزجوون :قربون تو دختر گلم بشم من برم حاج بابا اینا رو صدا کنم بیان غذای دختر پز و بخورن تا از دستشون نرفته...و به پذیرایی برگشت...بعد از شام در حالیکه حاج بابا کنارم می نشست با مهربونی که از چشماش فوران می کرد و به دل ادم مینشست موهام و کمی نوازش کرد و گفت: خب دخترم چه خبر از درس؟ ببینم بالاخره این جواب قبولیت کی میاد که یه شیرینی به همه بدیم؟
در حالیکه لبخندی می زدم گفتم حاج بابا انگار شما بیشتر از من عجله دارید ها... و خندیدم... و ادامه دادم...ولی به احتمال زیاد تا اخر همین هفته جواب ها میاد..
حاج بابا:خب پس به سلامتی عزیزم ببینم علی رضا کجا رفت؟
- حمید عمو حبیب اومد دنبالش حاجی بابا.. نمیدونم چکارش داشت گفت زود برمیگرده...راستی داره دنبال کار میگرده ..داداشم فعال شده هنوز از سربازی نیومده افتاده دنبال کار...
عزیز جون که تا اون موقع ساکت بود و داشت تلویزیون تماشا میکرد گفت اره بچم از بس غیرت داره نمیتونه بیکار بشینه....
ساعتی رو در کنار عزیز و حاج بابا نشستم تا اینکه بالاخره علیرضا هم اومد و وقتی که خیالم راحت شد به همه شب بخیری گفتم رفتم که بخوابم ...
عمه هم که سردرد گرفته بود زودتر از بقیه به اتاقش رفته بود...
امروز حسابی خسته شده بودم چندساعت که توی زیر زمین دنبال صندوقچه گشتم و بعدشم که شام و درست کردم و یکم خونه و تمیز کردم ...دیگه برام جونی نمونده بود...تا به رختخواب رسیدم بیهوش شدم و متوجه نشدم کی صبح شده......
وقتی از خواب بلند شدم لباس خواب حریرم و که عمه نازی برام خریده بود و خیلی دوسش داشتم رو عوض کردم و یه دستی به موهام کشیدم و موهای خوش حالتم رو که خودم عاشقشون بودم رو خیلی ساده دم اسبی پشت سرم بستم و یه راست به اشپزخونه رفتم...
دیدیم که عمه زهره داره تنهایی صبحانه میخوره!
سلام عمه شما هم دیر بلند شدین از خواب !!!!!!!و در حالیکه با تعجب میخندیدم گفتم چه عجب ما یه بار دیدم شما بیشتر خوابیدین..
عمه زهره :بیا بشین دخترجون...برای خودت هم یه لیوان چایی بریز بیا...
در حالیکه برای خودم چای میریختم گفتم عمه پس حاج بابا و عزیزجون کجان تو پذیرایی که نبودن؟!
والا عرضم به خدمت دختر گلم علیرضا می خواست بره خونه عمو حبیب با حمید برن چاپخونه دوستش ...عزیزجون اینام رفتن.. امروز فقط من و تو خونه ایم...
واااااای چه حیف شد کاشکی می گفتن منم باهاشون می رفتم....و کمی هم دلخور شدم
- عمه جون ناراحت نشو قربونت برم اومدن صدات کردن ولی رامش خانوم تو خواب هفت پادشاه بودن و بیدار نشدن و خندید...حالا چه خوابی میدی راستشو بگو؟!
در حالیکه می خندیدم گفتم عمه شما هم....
اتفاقا دیشب راحت خوابیدم نه فکری نه خیالی...امروزم حالا که کسی نیست میخوام با عمه زهرم یکم دردو دل کنم چطوره؟
- خوبه عزیزم پس صبحانت و بخور من رفتم تو پذیرایی تو هم بیا اونجا با هم حرف می زنیم....
بعد از دقایقی که صبحانه خوردنم تموم شد میز رو جمع کردم و ظرفها رو شستم و با یه بشقاب میوه پیش عمه برگشتم...
بفرمایین اینم میوه های تابستونی... وای خونه چه ساکته امروز..خب عمه جون میشه امروز برام یکم از قدیما بگین ....
در حالیکه کمی من و من می کردم که عمه نکنه خدایی نکرده از دستم ناراحت بشه بالاخره با هر جون کندنی بود حرفم و ادامه دادم و گفتم:راستش....
این روزا خیلی دلم می خواد بدونم اون موقع ها چه اتفاقاتی افتاده...عمه زهره در حالیکه لبخندی غمگین می زد گفت: قبلا ها از این اخلاقا نداشتی .... خب بگو ببینم می خوای چی و بدونی عزیز عمه؟
- یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشین عمه جووونم؟؟
- نه عزیزم بپرس ببینم چی میخوای بپرسی ؟
- عمه زهره شما....
در حالیکه در گفتن تردید داشتم بعد از مکثی کوتاه گفتم شما چرا تا الان ازدواج نکردین؟اخه یادمه من و علی بچه که بودیم برای شما خواستگار زیاد می اومد!!!!!(هر بار قبلا از عزیزجون یا عمه های دیگه می پرسیدم درست جوابم رو نمیدادن شایدم درست نمی دونستند)
عمه در حالیکه اهی کوتاه میکشید گفت:داستانش طولانیه عزیزم.. و اینکه این حرفا چه دردی رو دوا می کنه که هی تکرارش هم بکنیم عمه جان..
عمه بعد از مکثی کوتاه که داشت طولانی می شد ادامه داد...خب بگذریم میگم برات عزیزم!! بعد هم دلم نمی خواد این چیزایی که بهت میگم رو کسی باخبر بشه و بدونه...پس مثل یه راز همونطور که پیش خودم موند پیش تو هم می مونه باشه...هرچند که اونایی که باید بدونن میدونن و خوب از قضیه خبر دارن دخترم......
در حالیکه سرم رو به نشانه تایید تکان می دادم منتظر شدم تا عمه شروع کنه البته ناگفته نماند تعجب هم کرده بودم که چطور عمه که همیشه در این مورد ساکت بود حالا می خواد برام همه چیز و تعریف کنه.... با خودم گفتم شاید اونم دلش میخواد یکی از گذشتش بدونه شایدم خسته شده از بس رازی و به تنهایی به دوش کشیده....
---------------------------------------------------------

 


برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان , زندگی بدون عشق نمیشه-جملات عاشقانه - سایت عاشقانه , رمان عاشقانه چشم هایی به رنگ عسل - سایت عاشقانه آهـو - Rozblog.Com , رمان ایرانی و عاشقانه روزهای بی کسی | ~Gisoyeshab~ کاربر انجمن ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49568

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا