تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل دوم)



عمه انگار براش سخت بود که برگرده به عقب و بخواد برام تعریف کنه....بالاخره شروع کرد....

تازه 19 یا 20 سالم بود میشه گفت همسن تو بودم عزیزم...
تازگی ها برامون یه همسایه جدید اومده بود که خیلی مهربون و خونگرم بودن...
خب خودت که یادته ما اوایل تو روستا زندگی می کردیم و بعدا حاج بابا بخاطر درس و تحصیل شما دوتا اومد تو شهر و از اون روستا دل کند...
بگذریم داشتم می گفتم..ما با این همسایمون خیلی خوب بودیم... دوتا دختر داشت و یه پسر که از من یه چندسالی بزرگتر بود!!!!
البته ناگفته نماند تا اونجایی که خودشون می گفتن از قدیم احمد با دخترخالش به اسم هم بودن و تا الان که بزرگ شده بودند و موقع ازدواجشون بود...
من زیاد می رفتم خونه بتول خانوم اینا... با دختراش که تقریبا همسن بودیم با هم بیشتر روزها قالی می بافتیم...
یه روز که میخواستم برم تو دیدم احمد دم در وایساده و نمیزاره بیام تو ...
خندیدم و گفتم احمدچرا اذیت میکنی برو کنار ...ولی بازم از جاش تکون نخورد و همونجوری وایستاده بود و بر و بر من و نگاه میکرد!!!!!
من که دیگه کلافه و عصبی شده بودم از اینکه خیره خیره بهم نگاه می کرد گفتم احمد برو کنار وگرنه سودابه و صدا میکنم بیاد ها..
.در حالیکه به ارومی کنار می رفت گفت زهره صبر کن...می خواستم... و بعد از کمی که مکث کرده بود و دوباره ادامه داد ...می خواستم بگم..من اعظم و نمیخوام..من ...من تو رو میخوام..
همینجوری ماتم برده بود باورم نمیشد که احمد داره بهم این حرفا رو میزنه..
گاهی از نگاههای خیرش معذب میشدم ولی بازم می گفتم اون نامزد داره ...ذهنم و درگیر نمی کردم...

خلاصه بعد از اینکه به خودم اومدم لحظه ای درنگ نکردم و به سمت اتاق دویدم و رفتم پیش سودابه و سیمین...
برای ناهار بود که میخواستم برم خونه دیدم دوباره احمد تو حیاط وایستاده و معلوم بود که منتظر منه...بی تفاوت از کنارش رد شدم که با صدایی اروم گفت به حرفهایی که زدم فکر کن....
اینجا بود که عمه ساکت شده بود....اجازه دادم تو افکار خودش غرق بشه...
بلند شدم و به ارومی اتاقم رفتم با اینکه خیلی دلم میخواست بدونم بقیه ماجرا چی شد ولی از اشکی که توی چشمهای عمه زهره اومده بود و صدایش که می لرزید دیگه موندن رو جایز ندونستم و به اتاقم برگشتم و لباسم رو عوض کردم...می خواستم برم پیش کژال...
به قول خودش همسایه دیوار به دیواری....
دستی به سر و صورتم کشیدم و یه ارایش ملایم کردم و با زدن لبخندی رضایت بخش به خودم درون اینه از اتاقم اومدم بیرون......
وقتی وارد پذیرایی شدم دیدم عمه روی مبل نشسته و مثلا داره تلویزیون میبینه ولی معلوم بود که حواسش نبود چون صداش کردم ولی جوابی نداد..
رفتم جلوش وایسادم که به خودش اومد و با لبخندی غمگین گفت کجا به سلامتی خانوم خانوما؟
میخوام برم پیش کژال عمه جون...ولی فکرنکنین که یادم میره بقیه ماجرا رو برام تعریف کنیدها...برگشتم باید برام باقیش و بگین...
راستی من ناهار نمیام همونجا می مونم ...
باشه دخترم برو عزیزم...و با این حرف عمه به سمت درب اتاق رفتم و در حالیکه سرم رو برمی گردوندم گفتم عمه جون شما نمیاین اونجا ؟
نه دخترم تو برو بهت خوش بگذره عزیزم...شیطونی نکنین ها و با لبخندی من و راهی کرد....
من وکژال خیلی سال بود که با هم دوست بودیم میشه گفت تقریبا از 12 سالگی و هر دوتامون هم توی یه رشته درس می خوندیم...
ولی خانواده کژال با رفتن دختر به دانشگاه مخالف بودن و این هر دوی ما رو ناراحت می کرد با اینکه پدرش تحصیلکرده بود ولی نمی دونم چرا به شدت مخالفت می کرد!!
کژال استعداد خوبی توی درس داشت و حتی می تونم به جرات بگم که درسش از من هم بهتر بود...ولی بازم خانوادش راضی نبودن..
بعد از لحظه ای کوتاه کژال در حیاط رو باز کرد و در حالیکه شلنگ اب در دستش بود گفت به به خانوم راستاد بفرمایین داخل بفرمایین ...
من:خبه خبه اینقدر دیوونه بازی در نیار شک میکنم که دیگه 20 سالت شده ها و با خنده وارد خونه شدم...ببینم خونتون چه ساکته مگه کسی نیست؟
کژال:ای خنگ خدا...خوبه بهت گفتم مامان اینا امروز دارن با عمه ملوکم میرن خرید...اخه بالاخره حدیث خانوم به خواستگارش جواب مثبت داد و عمه ملوکمم از الان شروع کرده به خرید کردن...
در حالیکه می خندیدم با دست یه دونه زدم تو پیشونی خودم یه دونه محکمترم زدم تو پیشونیه کژال... کژال که می خندید گفت چته امروز دیوونه شدی دختر؟
من که خودم از این حرکتم از خنده ریسه رفته بودم گفتم نه بابا دیوونه چیه...بیچاره دوتامون ترشیدیم رفت ببین اون فسقلی بچه هنوز 18 سالشم نشده شوهر کرد رفت اون وقت تو بشین هی گلهای باغچتون و اب بده و منم هی پاشم بیام پیش توی خل و چل...
این بار هر دو با صدای بلند خندیدیم...
بعد از دقایقی که شستن حیاط تموم شد با هم به داخل خونه رفتیم...
کژال هم مثل من تک دختر بود و یه داداش داشت که کاوه تازه به سربازی رفته بود و اصالتن کرد بودن و چند سال که توی کردستان زندگی کردن و بعد هم بخاطر مادرش که بیشتر اقوامش اینجا بودن اومده بودن کرمان و چون پدرش توی ارتش بود خیلی سال بود که انتقالی گرفته بود و از اول هم هسایه ما بودن...

-------------------------------------------------------------------
کژال:خب خانوم راستاد ناهار چی میل دارین براتون درست کنم؟
در حالیکه مثلا داشتم فکر می کردم گفتم :والا دلم فسنجون می خواد ولی از این می گذرم همون شامی کباب برام درست کن کافیه خوشمزه درست میکنی ها...
کژال در حالیکه می خندید گفت روت و برم که یکم از روت کم نمیشه...پس بیا این سیب زمینی ها رو پوست بگیر تا منم گوشت و از یخچال در بیارم...
در حین پوست کردن سیب زمینی بودم که کژال گفت:راستی تو اخبار شنیدم که اخر همین هفته جواب کنکور میاد..اره؟
پارسال که گل کاشتی ببینیم امسال چکار می کنی..
.در حالیکه می خندیدم گفتم:نه دیگه امسال مطمئن باش یه رشته خوب قبول میشم اخه معلم خصوصی داشتم.... میشناسیش که همون دختره که یکم خل میزد و درحالیکه مثلا فکر میکردم گفتم اهان..اسمش یادم اومد کژال بود....
ولی خدایی با این خل بودنش عجب معلمی بودها...و هر دو خندیدیم..ولی جدا مطمئنم که قبول میشم دلم روشنه...خیلی زحمت کشیدم...

کژال در حالیکه اهی می کشید گفت منم خیلی دلم میخواست کنکور می دادم ولی....ولش کن راستی عزیز خانوم به مامانم گفته بود که انگار علیرضا داره میره سر کار اره؟ اره عزیزم اونم داره یه کارایی میکنه..داداششم از بس که فعاله قربونش برم تکه....
درس که نخونده بزار حداقل بره سرکار براش اینجوری بهتره بالاخره اونم امسال نه چندسال دیگه می خواد بره سر خونه و زندگیش ...
کژال : ماشا...حاج بابا مثل شیر پشتتونه....
- اره کژال درسته! ولی دیگه ما هم بزرگ شدیم...بچه که نیستیم درسته بابام هم تو خرجی به حاج بابا کمک می کنه ولی بازم ....بیا خانوم اینم سیب زمینی ها تموم شد حالا هی حرف بزن ببینم کی می خوای به من ناهار بدی...
کژال که میخندید گفت ای بابا چه شکمو شدی ها مگه واسه ناهار اومدی پیش من دیووونه... راستی تو یخچال کاهو هم داریم من اینا رو سرخ میکنم تو هم کاهو ها رو بیار بیرون درست کنیم...
در حالیکه چشمی ارتشی میگفتم ادامه دادم ببینم خانوم اشپز دیگه امری نیست؟ تو یه کنیز می خوای کنارت تا بیشتر کارات و انجام بده ها....

کژال که میخندید گفت دور از جون کنیز دیوونه و خودش هم با صدای بلند خندید....
-راستی بیشتر درست میکنم برای عمه زهره هم ببر کاشکی ناهار و میومد پیشمون...
من:بهش گفتم عزیزم ولی تنهایی رو ترجیح داد حالا براش یه بشقاب می بریم اونم تنهاست خواست امروز تو سکوت خونه استراحت کنه و بلند خندیدم اخه هر روز میدونی که از دست حاج بابا کسی نمیتونه بخوابه صدا تلویزیون و زیاد میکنه خودشم میره تو حیاط یا کارای خودش و میکنه...یا همش در حال چرت زدنه من موندم چجوری با صدای بلند تلویزیون خوابش می بره انگار واسش لالایی می خونن و هر دوتایی بلند خندیدیم...
من:راستی کژال چطور امسال بابابزرگت اینا نیومدن؟!تابستون که داره تموم میشه..
کژال: .اخه بابا بزرگ مریض شده بعدم زمین هاشون برداشت دارن راهم که دوره نزدیک نیست اینجوری که معلومه نمیان امسال...شاید ما بریم اونجا...
من:خوش بحالتون ماکه تو این کرمان پوسیدیم و کسی نگفت بیا تو رو هم با خودمون ببریم و مثل بچه های لوس لبهایم رو برگردوندم و خودم رو مظلوم کردم..
کژال که می خندید گفت:چیه می خوای تو رو هم با خودم ببرم اره؟و با لبخندی گفت بزار ببینم خودمم می برن بعدش تو رو هم می برم ....

-----------------------------------------------------
بعد از ساعتی تقریبا غذا اماده شده بود که برای عمه هم بشقابی بردم و برگشتم و در کنار کژال با کلی خنده غذامون رو خوردیم و بعدش هم در حالیکه کنار هم دراز می کشیدم با هم حرف زدیم و تلویزیون دیدم..
نزدیکای غروب بود که همدم خانوم برگشت و منم بعد از کمی نشستن در کنار همدم خانوم و کژال بلند شدم و به سمت خونه رفتم..
هنوز حاج بابا اینا برنگشته بودند و عمه هم داشت شام اماده می کرد..
.به اشپزخانه رفتم..
- عمه خانوم خسته نباشین ...به به ببین چه بوهای خوبی داره میاد..دلم ضعف رفت اخ اخ...
عمه:بیا بشین دخترم تازه برات از اون شیرینی ها که دوست داری هم درست کردم....
- وای عمه مرسی و در حالیکه می بوسیدمش گقتم عمه جون باید طرز درست کردن این شیرینی رو بهم یاد بدین ها...و یه دونه از شیرینی ها که هنوز هم داغ بود رو برداشتم و یه گاز زدم...
بوی خوبی داشت با ولع شروع کردم به خوردن بعداز خوردن سه تا شیرینی عمه گفت: بسه دختر دیگه شام نمی تونی بخوری ها...
- عمه جون حالا کو تا شام...بعدم اگه من نخورم اون علیرضا همه رو تو یه دقیقه میخوره... راستی علی برنگشته؟
- نه عمه جان زنگ زد و گفت که چاپخونه کارش طول میکشه و ساعت 7 شب میاد...
من: پس بگو عمه جونم چرا شیرینی درست کرده..شما بجای علیرضا دارین شیرینیه کارش رو میدین اره و هر دو خندیدیم...
- بسه دختر اینقدر شیطونی نکن...و در حالیکه دستهایش رو با دستمالی پاک می کرد گفت بیا اینجا بشین می خوام برات تا عزیز جون اینا نیومدن یکم دیگه تعریف کنم ببینم می خوای بشنوی؟
در حالیکه خیلی خوشحال شده بودم و تعجب هم کرده بودم گفتم اره عمه ولی اگه اذیت نمیشین برام بگین؟
عمه در حالیکه لبخندی تلخ میزد گفت نه عزیزم از اون موقع خیلی ساله که گذشته و بعد از لحظه ای مکث شروع کرد به تعریف کردن ..
از اون روزی که احمد این حرفها رو بهم زده بود یه چندروزی می گذشت و من مثل قدیم بازم به خونشون می رفتم و به بودن احمد هم اهمیتی نمی دادم و کار خودم رو انجام می دادم ولی همش حواسم بهش بودنمیتونم کتمان کنم که ازش خوشم نمی اومد منم دختر بود و اون هم یه پسر بود....
ناگفته نماند خوشگلم بود و به اندازه خودش ابهت مردونه هم داشت که این باعث میشد هر دختری از حسن رفتارش و طرز کلامش خوشش بیاد...
ولی بازم با خودم می گفتم اون نامزد داره من نباید کاری انجام بدم که بعدا عذاب وجدان داشته باشم و هی با خودم کلانجار می رفتم....
خلاصه با خودم حسابی درگیری داشتم...تا اینکه اون روز ظهر خونشون ناهار موندم..
.از شانس من احمد هم از سرکار برگشت.. حالا برای چی اومده بود خونه نمیدونم....
سر سفره درست روبروی من نشست...منم که معذب شده بودم نمی تونستم غذا بخورم که احمد گفت مامان انگار زهره خانوم دست پخت شما رو دوست نداره که نمی خوره..
من که کمی هول شده بودم گفتم:نه این چه حرفیه من که همیشه اینجام فقط صبحانه زیاد خوردم زیاد گشنم نیست و چشم غره ای بهش رفتم...
اره دخترم منم گفتم شاید این غذا رو دوست نداری که نمی خوری؟!!!
منم فوری گفتم نه خیلی هم دوست دارم و به اجبار زیر نگاه های خیره احمد چند قاشق دیگه خوردم...
بعد از خوردن ناهار با سیمین ظرفها رو شستیم و بعد از کمی استراحت دوباره شروع کردیم به کار.. من اون روز زودتر از همیشه تصمیم گرفتم برم خونه..
از دست نگاههای گاه و بیگاه احمد خسته شده بودم...
زمستون بود و هوا هم تاریک شده بود تا اومدم تو حیاط دیدم که احمد دم در وایساده و داره با دوستش حرف میزنه صبر کردم تا دوستش بره و بعد به طرف در رفتم...
داشتم از در می رفتم بیرون که یه دفعه دیدم احمد دستم و گرفت با تعجب برگشتم و بهش نگاه کردم...داری چکار میکنی احمد؟
احمد که انگار صدای منو نشنیده بود من و به خودش نزدیکتر کرد و گفت جواب منو چرا نمیدی ؟میفهمی من تو رو میخوام..تو رو میخوام زهره...
در حالیکه نگاهم رو به زمین می انداختم دستم رو به ارومی از دستاش که انگار ازشون اتیش می بارید بیرون کشیدم و گفتم ولی تو نامزد داری چند ساله که به اسم هم هستین ...و با خشم بهش نگاه کردم و گفتم برو اونور دست از سر منم بردار... من و بازیچه خودت نکن..
احمد که از نگاهش التماس می بارید گفت ولی بخدا من تو رو می خوام حتی من به خود اعظم هم گفتم که نمی خوامش و یکی دیگه رو دوست دارم اگه تو بخوای هیچ مشکلی نیست...
در حالیکه از کنارش رد می شدم فقط به گفتن یه خداحافظ اکتفا کردم و به سمت خونمون رفتم...

-------------------------------------------------------------
یک هفته ای گذشت و احمد تا جایی که میشد کمتر جلوی من افتابی می شد و خوب این و میفهمیدم..
حرفام کار خودش رو کرده بود ازش ناراحت بودم پس من و می خواست بازیچه خودش کنه...
اون روز کارمون تموم شده بود که همون موقع برق رفت....
-ای وای چرا برق رفت دیگه ؟
سیمین :اشکالی نداره زهره میگم احمد باهات تا دم خونتون بیاد نترسی...
تا اومدم بگم نه خودم میرم لازم نیست به احمد بگی سیمین از جاش بلند شده بود و احمد رو صدا زد..
خندم گرفته بود انگار احمد پشت در اتاق وایساده بود تا سیمین صداش کرد فوری ظاهر شد و گفت چی شده؟ مگه شمع ندارین تو اتاق؟

سیمین:چرا داداش شمع هست ولی زهره میخواد بره گفتم تو باهاش تا دم خونشون بری تاریکه هوا...

- باشه بگو بیاد من وایسادم..

در حالیکه از دو دختر خداحافظی می کردم به کنار احمد رفتم و در سکوت کنارش قدم برداشتم..
حیاط بزرگ انها رو بدون هیچ حرفی پشت سر گذاشتیم نه من حرفی زدم نه احمد...
فقط صدای نفس هامون بود که به گوش میرسید...
کوچه توی تاریکی فرو رفته بود احمد هواسش بهم بود و برای اینکه زمین نخورم بهم نزدیکتر شده بود....
صدای نفس های منظمش نزدیکترشده بود.
.احساس می کردم می خواد حرفی بزنه ولی ..
.هنوز طولی نکشیده بود که این احساس از ذهنم گذشت که احمد با تک سرفه ای در حالیکه می ایستاد صدایم کرد....
- قلبم همچون پرنده ای درون سینه کوبنده میتپید ...توی تاریکی شب چشمهایش برقی خاص داشت برای لحظه ای کوتاه بهش نگاه کردم و در حالیکه دوباره نگاهم رو به زمین می دوختم گفتم بله ؟

- در حالیکه من من میکرد و تردید داشت حرف بزنه گفت ..من هنوز منتظر جوابت هستم زهره.. . میدونی که من دست بر نمی دارم و در حالیکه با تمام احساسش حرف میزد گفت:زهره بخدا قسم من ترو می خوام...خیلی وقته ..این و اون بار هم بهت گفتم.. من نمی تونم بهت فکرنکنم...خواهش می کنم با من اینکارو نکن..
و با التماس تو تاریکی شب بهم چشم دوخت ..

- وقتی دید هنوز حرفی نمی زنم دستش رو توی موهایش فرو برد و گفت باشه.. حرفی نزن..ولی من..من خودم می دونم که تو هم...
ولی دیگه به حرفش ادامه نداد و به راه افتاد...
وقتی کنار در حایط رسیدیم با گفتن شب بخیری که ازش بوی عشق می اومد و هزار خواهش و التماس توش بود و این رو به راحتی میشد حس کرد ازم جدا شد و من هم در حیاط رو بستم...
در حالیکه عزیز رو تو تاریکی صدا میزدم تا برام شمعی بیاره جلوی راهم رو ببینم هنوزم ذهنم درگیر بود

- با خودم میگفتم یعنی چی میخواست بگه که ادامه نداد.. .
یعنی اونم میدونه که من...اخه از کجا..من که هیچ عکس العملی نشون ندادم از خودم.

.در حالیکه کلافه شده بودم وبه همراه عزیز وارد اتاق شدم و بدون اینکه شام بخورم رفتم که بخوابم...ولی مگه می تونستم...

به اینجا که رسید عمه اهی کشید و با لبخندی کمرنگ گفت:حوصلت و سر بردم اره؟

من که محو زندگیه عمه شده بود فوری گفتم: نه..نه عمه جونم این چه حرفیه من خودم خواستم که برام تعریف کنید...
در همان موقع صدای در اومد و با نگاهی به عمه گفتم ای وای عزیز جون اینا اومدن...
عمه که لبخندی میزد گفت این که ای وای نداره...زشته دخترجان...بعد از شام بیا تو اتاقم تا برات باقیش رو تعریف کنم عزیزم ..
.با لبخندی به عمه از اشپزخونه بیرون رفتم و دیدم که عزیز و حاجی بابا وارد شدن ..

-سلام سلام...دیگه خوب بدون ما میرید گردش ها...مجردی خوش میگذره؟
عزیز جون در حالیکه می خندید با کمی لهجه کرمانی گفت:دختر جان.. دیگه از ما گذشته خوش گذرونی....رفتیم به عمت سر بزنیم حالا بیا این ساک و از من بگیر ....که دیگه نفس ندارم....
حاج بابا که تا اون موقع نگاهمون می کرد گفت:علیک سلام دخترم...والا ما اونجا بودیم ولی دلمون اینجا بود دخترم...خودت که میدونی بدون شماها جایی به ما مزه نمیده... بعدم پدرجانم خودت دیدی که عمت گلگی کرده بود که کم میریم خونشون امروز دیگه رفتیم...
در حالیکه لبخندی گوشه لبم نشسته بود دست حاج بابا رو گرفتم و گفتم می دونم حاج بابا شوخی کردم...اخه دلم براتون تنگ شده بود و صورت چروکیده اش را بوسیدم....


(گاهی حس میکردم که او را از پدرمم هم بیشتر دوست داشتم...محبت را از عمق چشمانش میتوانستم به راحتی بخوانم ولی از عمق چشمان بابا فرهاد فقط ....گاهی هم که مهربان میشد اون اکرم ...استغفرالله)


با تکان دادن سرم افکارم رو دور ریختم و کیف عزیز جون رو به اتاقش بردم و پیش بقیه برگشتم...
عمه هم کنار عزیزجون اینا روی مبل های راحتی که من پارسال به یه زوری روی دستشون گذاشته بودم تا بخرن نشسته بود و حال خواهرش اینا رو میپرسید و با هم حرف میزدن..
یادمه وقتی میخواستن این مبل ها رو بخرن عزیزجون برخلاف حاج بابا اصلا راضی نبود و هی می گفت اخه ما دیگه مبل می خوایم چکار همون یه دستی هم که داریم کجا روش میشینیم ....منم هی می گفتم عزیزجون برای شما دیگه مبل راحتی واجبه با این پادردی که دارین..تازه مگه دکترهم بهتون نگفته که براتون مثل سم می مونه اگه روی زمین بشینین و به پاهاتون فشار بیارین و خلاصه با کلی حرف زدن عزیز رضایت داد که بخریم....بگذریم....


حاج بابا معلوم بود خسته شده... انگار داشت چرت میزد خنده ام گرفته بود اگه الان یه لیوان اب رویش میریختم خواب حسابی از سرش میپرید...
خودم به این افکار پلیدم خندیدم...
.اخه حاج بابا همیشه وقتی بچه بودیم و برای مدرسه رفتن الکی خودمون رو به خواب میزدیم که نریم یادمه که همیشه همین کار رو میکرد یادش بخیر چه دورانی بود دوران مدرسه و درس....
---------------------------------------------


ساعت 7 رو نشون می داد که علیرضا در حالیکه لبخندی به لب داشت اومد....
تو دلم قربون صدقش می رفتم هر وقت لبخند قشنگش رو میدیدم...
در حالیکه کیفش رو از دستش میگرفتم گفتم خوش اومدی خان داداش ..
در حالیکه به عادت همیشه لپم رو میکشید گفت مرسی فسقلی و بعد با عزیز اینا سلام و علیک کرد و رفت که لباسش رو عوض کنه ..
بعد از خوردن شام خوشمزه ای که عمه زهره درست کرده بود نشستیم و برنامه ای که مورد علاقه هممون بود رو دیدیم و علی کمی با حاجی بابا در مورد کارش حرف زد و بعدم همگی برای خواب اماده میشدند که من به عمه نگاه کردم و لبخندی زدم..
دلم میخواست امشب همه قضیه رو بدونم و این کنجکاوی دست از سرم برداره.
.در حالیکه عمه اشاره می کرد که بلند بشیم با هم به اتاقش رفتیم..
.خنده ام گرفته بود خوندن خاطرات خودم و گذاشته بودم کنار و داشتم خاطرات عمه زهره و گوش می دادم....

وارد اتاق که شدیم عمه جایش رو پهن کرد و در حالیکه در جایش مینشست گفت:خب تا کجا گفتم...اهان...
- جونم برات بگه ...
اون شب گذشت و من با یه سری افکار درهم و برهم خوابیدم...
.این که حس میکردم احمد هم فهمیده که من هم بهش بی علاقه نیستم حرصم را در اورده بود ولی از طرفی هم کمی از درون خوشحال بودم نمی تونستم سر خودم رو که گول بزنم و بگم نه هیچ حسی نیست..ولی این حس بود.....

-----------------------------------------------------------------------------

دیگه سرت و درد نمیارم که احمد با چقدر التماس و خواهش تونست راضیم کنه عشقش رو بپذیرم ..
اونم چه عشقی ...عشقی که هنوزم با ذره ذره ی وجودم حسش میکنم...من به عشق واقعی ایمان داشتم و از این خوشحالم که خدا منو لایق دونست تا عاشق مردی مثل احمد بشم...
احمدی که هنوزم با اوردن اسمش قلبم تند میزنه..
.احمدی که هنوزم وقتی یاد نگاهش می افتم خون گرمی توی رگهام جاری میشه و به راحتی حس می کنم....د
ر حالیکه اشک درون چشمهای عمه حلقه زده بود ولی باز هم ادامه داد...
بیشتر روزها که به خونشون میرفتم از سر کار که برمی گشت فوری به اتاق ما می اومد و بهم سر میزد و با لبخندش و نگاه عاشقش بهم جون تازه می داد هیچ کس بجز من و احمد از عشقمون خبری نداشت...بعد از یه مدت احمد به بهانه ای نامزدیش رو بهم زد ....
همه تعجب کرده بودند ولی کسی نمیتونست چیزی بگه احمد وقتی تصمیمی می گرفت کسی جلودارش نبود...حتی حرفهای پدرش هم تغییری تو موضوع ایجاد نکرد.
یه روز که با سیمین داشتیم کار می کردیم احمد اومد و در حالیکه کنارمون مین شست کمی حرف زد ...
از نگاش میفهمیدم که منتظره که سیمین از اتاق بیرون بره و بیاد مثل همیشه کنارم بشینه و با حرفاش بهم عشقش رو تزریق کنه...
عشقی که حالا همه زندگیم شده بود و روز شبم رو پر کرده و بود و متوجه گذر زمان نمی شدم...
احمد در حالیکه رویش را برمی گرداند به طرفی که سیمین نشسته بود گفت :سیمین لباسی که برای تولدت برات خریدم رو به زهره نشون دادی؟
این روزها خیلی راحتتر از قبل صدام میکرد...انگار براش فرقی نمی کرد کسی چه فکری در موردش بکنه ....کار خودش رو می کرد...
سیمین که یادش رفته بود لباس رو نشونم بده فوری به اتاقش رفت و احمد هم از خداخواسته از موقعیت استفاده کرد وقتی دید که سودابه هم داره کمک مامانش سبزی پاک می کنه اومد و کنارم نشست...
با لبخندی گفت خوبی خانومی؟
- درحالیکه لبخندی میزدم گفتم من خوبم تو خوبی؟
احمد که دستهام رو توی دستان مردانه اش میفشرد گفت تو که خوب باشی اره منم خوبم ...و بوسه ای کوتاه به انگشتهایم زد و با نگاهی بیقرار گفت زهره می خوام امشب قضیه رو به مامان اینا بگم...می خوام تا جمعه شب نامزدم باشی رسمن...
میدونی که من بخوام کاری و انجام بدم انجام میدم...تو چی موافقی؟
درحالیکه لبخندی می زدم گفتم.. اخه...احمد الان زود نیست؟
احمد که انگار کمی حالش گرفته شده بود از این حرفم با صدایی که معلوم بود ناراحت شده گفت: زهره چی د
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49567

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا