تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل سوم)



"- چند روزی گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد... امشب رفته بودیم خونه عمه نازنین خیلی خوش گذشت بهمون...تازه یه نیم ساعتی میشه که برگشتیم فردا هم جمعست و کلی میخوابم...


وای نه راستی شنبه امتحان دارم ...بیخیال فردا میخونم ...
با اینکه پریماه یکی دو سالی از من کوچیکتره من باهاش خیلی راحتتر از پریسا هستم...
خونه عمه اینا خیلی بزرگه مثل هر سال یه طرف حیاط رو همه جور سبزی کاشته بودن...من و پریماه هم همش تو حیاط بودیم ..و گاهی هم نیما می اومد پیشمون و کمی سر به سرمون میذاشت و میرفت تو خونه دوباره... پ
ریسا هم همش سرش به درس خوندن گرمه و کمتر میاد پیش ما بشینه ولی برعکسش من و پریماه همش پیش همیم...امشب داشتیم از خاطرات بچگی هامون با هم حرف میزدیم و کلی هم خندیدیم از خراب کاری هایی که کرده بودیم و شیطنت هایی که داشتیم...


چشمم که به دوچرخه نیما افتاد یاد خودم افتادم... یادمه هنوز کلاس اول هم نرفته بودم یه روز که تو کوچه داشتم بازی میکردم با دوچرخه ای که حاج بابا برام گرفته بود زمین خوردم و دستم به شدت اسیب دید.... ولی از ترس اینکه بابا یا کسی دیگه دعوام کنه به هیچکس نگفتم فقط علیرضا فهمید ....


دو سه روز از این قضیه گذشت و دیگه نتونستم از درد دستم طاقت بیارم خلاصه بقیه هم فهمیدن و وقتی بردنم دکتر دیدن که بله دست مبارکم شکسته و باید گچ بگیرن اینقدر گریه کردم که نگو.... چون از گچ بدم می اومد...ولی بالاخره راضیم کردن و ساکت نشستم تا دکتر کارش و انجام داد...
چقدر اون روزها ناراحت بودم اخه قرار بود حاج بابا اینا همگی برن مشهد ولی من بخاطر اینکه باید گچ دستم رو باز می کردم خونه می موندم ....ولی علیرضا رو با خودشون بردن و منم رفتم خونه عمه نازنین...اون چندوقت خونه عمه اینا هم بهم خوش گذشت و حسابی با بچه ها بازی کردیم ولی با اینکه بچه بودم و زیاد از مسائل سر در نمی اوردم دلم می خواست با حاج بابا اینا میرفتم...که نشد .... ولی وقتی حاج بابا اینا با کلی سوغاتی برگشتن حسابی خوشحال شدم..
یادمه که علیرضا هم همش برام از اونجا تعریف می کرد و میگفت که خیلی خوب بوده و بهم قول داده بود هر وقت بزرگ شدیم خودمون دوتایی بریم ...."
در حالیکه خندم گرفته بود دوباره شروع کردم به خوندن و زیر لب تکرار کردم چقدرم به قولش این علیرضا خان عمل کرد .
".خلاصه حاج بابا اینا هم برگشتن و منم که گچ دستم رو باز کرده بودم و دستمم خوب شده بود...
سفرشون از اون چیزی که برنامه ریزی کرده بودن بیشتر طول کشیده بود...منم که دوباره بازی کردن هام شروع شده بود....
غروب که میشد انگار نه انگار که دختر بودم میرفتم دم در و با دوستای علیرضا فوتبال بازی میکردم وای که چه دورانی بود...الان که دیگه بیرونم نمیرم....هر موقع پسرا رو میبینم خندم میگیره و یاد دعواها و اذیت کردن و بازی کردنام می افتم.... "

-چقدر روزهای بچگی خوبه ادم زیاد متوجه اطرافش نیست هرچند جای خالیه مامان رو هیچکس نمی تونست برامون پر کنه ولی بازهم افکارمون ارومتر بود ولی الان هر دقیقه یه فکری تو ذهنم میاد خدایا خودت بهم کمک کن..غمی به بزرگیه یک کوه توی سینه ام نشسته بود دیگه دلم نمی خواست ادامه بدم و خاطراتم و بخونم...

خدایا این چه حکمتی بود که مادرمون رو که همون اول ازمون گرفتی پدرمون هم که اینجوری....بازم شکرت که حاج بابا و عزیزجون اینا هستن وگرنه دیگه چی میشد....
خل شده بودم تو ذهنم داشتم با خودم حرف میزدم....میخواستیم فردا با علی بریم سر خاک مامان خیلی وقته که نرفتیم... قبلشم که میرم جواب کنکور و میگیرم وای وای...
بعد از دقایقی با خودم و در تنهایی خودم فکر کردن بالاخره دست از بازی با افکارم برداشتم و از روی تختم بلند شدم یکم کمد لباسهایم رو تمیز کردم و اتاق رو جمع و جور کردم...
وقتی کارم تموم شد به پذیرایی برگشتم دیدم که حاج بابا در حال خوندن روزنامه و البته چرت زدنه خندم گرفته بود حالتش خیلی جالب بود انگار شب تا صبح نمی خوابید که اینجوری بود...
رفتم سمت اشپزخونه دیدم عمه داره چایی میخوره و عزیزجون هم داره غذا رو اماده میکنه...
در حالیکه به در ضربه ای کوچک می زدم گفتم صابخونه کمک نمیخواین؟
عزیزجون که همیشه لبخند گوشه لبش خودنمایی میکرد گفت:چرا عزیزم بیا بشین همین جا این خودش یه کمکه.... تا غذامون اماده بشه!
در حالیکه کنار عمه می نشستم گفتم ای به روی چشم من در خدمتم عزیزجونم میگم کاشکی یه شب می رفتیم خونه عمه نازنین اینا دلم براشون تنگ شده ...اونا هم که سرشون با اقا دامادشون گرم شده حسابی هممون رو فراموش کردن...
عزیز جون که داشت کنارم می نشست گفت دخترم بزار فردا جواب دانشگاهت بیاد اونا رو شب مهمون میکنیم خوبه؟تازه یه خبر جدید هم دارم برات؟
من که کنجکاو شده بودم بدونم چه خبریه گفتم :عزیز میدونین که من زیاد طاقت ندارم بگین دیگه...
عزیز که میخندید گفت زنگ زدم به عمت که گفت قرار بوده واسه پریسا هم خواستگار بیاد...حالا اگه فردا اومدن معلوم میشه..
در حالیکه با خوشحالی صورت عزیز رو می بوسیدم گفتم قربون عزیزجونم بشم اگه فردا بیان که عالیه عالی....و گفتم: ولی عزیز من فکر نکنم خبری شده باشه..اگه خبر بود و پری قبول میکرد حتما عمه تا الان زنگ میزد و بهمون خبر میداد مگه نه؟عمه زهره که دیگه چای خوردنش تموم شده بود گفت:حالا فردا همه چی معلوم میشه خانوم خانوما...


*************************************************


اون روز هم بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت و فقط شب رفتم یکم تو اتاق علیرضا و باهاش کلی خندیدم و سر به سرش گذاشتم...
علی حسابی اذیتم کرد و میگفت من که میدونم اون مغز نخودیه تو هیچی توش نیست زیاد امیدوار نباش فردا هم مثل پارسال قبول نمیشی تو دختر...
-در حالیکه با مشت می کوبیدم به بازوش گفتم تو داداش منی یا دشمنم دستت درد نکنه بجای اینکه واسم دعا کنی و بهم دلگرمی بدی ببین چه حرفهایی هم میزنه.... میخواستم به حالت قهر از اتاقش برم بیرون که فوری با خنده از روی تختش پرید پایین و جلوم و گرفت و گفت من معذرت میخوام بابا بخدا داشتم شوخی میکردم...اصلا تو قبول میشی خانوم خوبه و در حالیکه می بوسیدم گفت برو دیگه بخواب خواهر کوچیکه که فردا خواب نمونی و من هم در حالیکه با خنده می بوسیدمش گفتم ولی با این حرفت آش خودت و پختی علی رضا خان..یادت باشه و با تکان دادن دستم از اتاقش بیرون رفتم..
خونه توی تاریکی فرو رفته بود و همگی خواب بودن و این وسط فقط من و علی بودیم که هنوز بیدار بودیم...می خواستم برم تو اتاقم که چشمم به در اتاق عمه افتاد و یهو دلم گرفت...
به اندازه تمام غم های عالم... با کشیدن اهی سرم رو تکان دادم و وارد اتاقم شدم.....
موقع خواب تازه استرس گرفته بودم با خودم هی می گفتم نکنه قبول نشم...نکنه ابروم بره ولی از یه طرف هم میگفتم اخه مگه من چیم از بقیه کمتره من که به این عالی تست زدم مطمئنم که قبول میشم خلاصه اینقدر با خودم در جدال بودم و از مامان خواستم که برام دعا کنه که دخترش قبول بشه و بعد از کمی اشک ریختن بالاخره خوابم برد اونم چه خوابی که بازم تو خوابم همش کابوس امتحان و قبول شدن و نشدن رو می دیدم....

صبح که از خواب بیدار شدم خداروشکر کردم که بالاخره صبح شد و این خواب ها و کابوسهای مسخره هم بالاخره تموم شدن و راحت شدم..
.فوری پریدم تو حمام و بعداز گرفتن یه دوش نیم ساعته اومدم و موهام و خشک کردم و رفتم تو اتاق علی که دیدم نیست حدس زدم که اون زودتر بیدار شده و با خودم زیر لب تکرار کردم پس پیش به سوی اشپزخانه....
سلامی بلند بالا به همگی کردم و کنار علی نشستم و یه صبحانه کامل خوردم همگی برام دعای خیر میکردن و امیدوار بودن که قبول بشم و من هم خودم همش زیر لب دعا میکردم و خدارو قسم میدادم...خ
ودم هم خندم گرفته بود بالاخره یه چیزی میشد دیگه...
در حالیکه علیرضا صدام می کرد بالاخره از اینه دل کندم و با سرعت از بقیه خداحافظی کردم و رفتیم که جواب نهایی رو بگیریم...

قلبم به حدی تند می تپید که یه لحظه با خودم گفتم الانه کا از استرس این قلب از کار بیفته....

وای که تو اون لحظه نمی دونستم از خوشحالی چکار کنم بال در بیارم برم تو هوا...
ماهی بشم برم تو دریا وای وای..
اینقدر خوشحال بودم وقتی اسمم رامش راستاد رو دیدم چنان جیغی از خوشحالی کشیدم که علیرضا با خنده دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت دختر کرمون کردی که زشته جلوی مردم...

یکی از بچه های مدرسه رو هم دیدم و اون هم تو همون رشته ای که می خواست قبول شده بود و خیلی هم خوشحال بود و هر دو بهم دیگه تبریک گفتیم ...

و اروم اروم با علی به سمت تاکسی ها راه افتادیم وچند بار دیگه اسمم رو خوندم و مطمئن از اینکه قبول شدم لبخندی به علی زدم و در دل خدا رو شکر کردم...
رفتیم به سمت مزار مامان...خیلی وقت بود که بهش سر نزده بودم و دلم تنگ شده بود....
وقتی وارد قبرستان شدیم از خوشحالی ساعت قبل خبری نبود غم عالم توی دلم بود...
دلم میخواست مامان بود و این لحظه های خوب رو میدید این همه ذوق و شوقم رو میدید.. میدید که دیگه دختر کوچولوش بزرگ شده ودیگه داره میشه 20 ساله..
میدید که دخترش موفق شده اونم با چه رتبه خوبی تو چه دانشگاه خوبی...
کاشکی بود و همه اینها رو میدید و اون سرطان لعنتی چی بود که زندگیمون رو از این رو به اون رو کرد..ای خدا...کاشکی بود و در اخر بهم میگفت که من بهت افتخار میکنم دخترم...
هرچند اون همیشه مراقبمون هست و ما دوتارو میبینه...از بیرون برای مامان گل خریدم....تا نشستیم سر خاکش دیگه نتونستم طاقت بیارم صورتم غرق اشک شد...
کم کم گریه تبدیل شد به حق حق...
علی هم اروم اروم اشک میریخت و سرم رو تو بغلش گرفته بود که ارومم کنه ولی به این راحتی ها اروم نمی شدم...تا تونستم با مامان درد و دل کردم..بهش گفتم که قبول شدم...بهش گفتم که با تمام وجودم دلم میخواست که الان پیشمون بود و....بهش گفتم که از هر چی سرطانه بیزارم از اون مریضی که به راحتی تو رو از ما گرفت..نذاشت من طعم اغوشت رو بچشم کاری کرد که علی سرش پایین باشه...نتونه مادرش رو از ته دلش صدا کنه....
یک ساعتی بود که با علی سرخاک مامان نشسته بودیم که علی دیگه بلند شد و در حالیکه قران کوچکش رو می بست گفت بلند شو دیگه خانوم خانوما نمیخوای این خبر خوب رو به حاج بابا و عزیزجون اینا بدی؟ اونا هم توی خونه منتظرن ها یادت رفته رامش خانوم...
من در حالیکه اخرین قطره از اشکم رو از روی گونه هایم پاک میکردم لبخندی حزن انگیز زدم و گفتم ای به روی چشم بیا بریم و بعد از دقایقی به سمت خانه به راه افتادیم و تو راه همش در مورد دانشگاه و اینجور چیزا حرف زدیم..
از سر کوچه که یه شیرینی فروشی بزرگ بود هم یه جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم خونه....
عزیز جون در رو باز کرد و در حالیکه خودش اومده بود توی ایوون ایستاده بود با دیدن ما لبخندی زد و خدا رو شکر کرد.
خوشحال شدم از اینکه اینقدر برایم خوشحال بودن...همگی بهم تبریک میگفتن و برام ارزوی موفقیت میکردن....
- عزیزجون راستی زنگ زدین به عمه نازی اینا که بیان؟
- اره قربونت برم مادر جان...زنگ زدم گفتن که حتما میان...
در حالیکه خوشحال شده بودم گفت اخ جون خیلی خوبه شب بهمون خوش میگذره...
علیرضا که می خندید گفت بله دیگه خانوم مهندس شدی رفت معلومه که خوش میگذره...عمه زهره که با چای و شیرینی می اومد گفت دخترمون رو سفیدمون کرد خوشم اومد عجب رتبه ای اوردی عمه جان .... پاسخ تمام تلاش و زحمت هات و گرفتی خانوم خانوما...
در حالیکه کمی خم میشدم گفتم اختیار دارین زهره جون دعاهای شما و حاج بابا اینا بود که من الان موفقم...و یه شیرینیه دیگه هم برداشتم و رفتم تو اتاقم تا لباسم رو عوض کنم...خیلی خوشحال بودم ....کم کم زندگیم داشت از روال عادی بودن خارج میشد و این رو به خوبی درک میکردم..
میدانستم که دیگر وارد جامعه بزرگتری میشوم...با ادم های سرشناس تری برخورد میکنم...دلم برای دیدن اون روزها پر می کشید لباسهایم رو عوض کردم و در حالیکه شعری رو که عاشقش بودم زیر لب زمزمه میکردم جلوی اینه نسشتم و موهایم رو شانه زدم....
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند......
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من.........
که او را دوست میدارم.......
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند......
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم.......
ولی او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند......
یکی را دوست میدارم.....
وقتی شعر تمام شد خنده ام گرفت به راستی من چرا تا بحال هیچکس را انطور که باید دوست نداشتم...چرا تا بحال عاشق نشده بودم...چندسالی بود که این شعر را میخواندم و هیچ گاه هم از خواندنش خسته نمیشدم تا برگه ای زیر دستم می امد ان را برای خودم مینوشتم و به در و دیوار اتاقم میزدم روی کمد لباسهایم پر بود از شعرهای کوتاه و قشنگ که تک تک انها را عاشقانه دوست داشتم...با اینکه گاهی دختری شیطان میشدم ولی در کل اروم بودم و عاشق چیزهای لطیف و صد البته شعرهای خاص...خودم هم در تعجب بودم که چطور رشته ادبیات رو انتخاب نکرده بودم... و وارد رشته ریاضی شده بودم با لبخندی این افکار رو از سر و ذهنم دور کردم و زیر لب با خودم گفتم...دوباره که زدم تو یه کانال دیگه...بلند شدم و موهایم رو که با شانه حسابی نوازش کرده بودم رو بستم و به پذیرایی برگشتم
علیرضا که رفته بود توی اتاق خودش و عزیزجون هم کنار حاج بابا نشسته بودن و زن و شوهر داشتن با هم اختلات میکردن و طوری حرف میزدن که فقط خودشون متوجه میشدند...
عمه هم که معلوم بود دیگه...مثل همیشه توی اشپزخونه بود...تا اومدم برم توی اشپزخونه... دیدم زنگ ایفون رو زدن...برداشتم ...
کژال بود...خوشحال شدم پاک یادم رفته بود بهش خبر بدم...در رو باز کردم رفتم توی ایووون گفتم بزار یکم سربه سرش بزارم و اذیتش کنم...وایسادم تا اومد نزدیک...اول خودم رو ناراحت و مظلوم نشون دادم..طوری که بیچاره فکر کرد قبول نشدم و تا اومد جلو لبخندش رو جمع کرد و من و در اغوش کشید و گفت: غصه نخور عزیزم...من که صدایم رو اروم کرده بودم
گفتم:کژال...من.... و یه دفعه گفتم من قبول شدم و جیغی از خوشحالی کشیدم..
کژال که حرصش درامده بود یه دونه زد پشتم و گفت ای خل چل میدونی چقدر ناراحتم کردی دختر مگه تو مریضی که مردم رو میزاری سر کار...و در حالیکه هی می بوسیدم بهم تبریک میگفت و میخندید یه لحظه دلم به حالش سوخت میدونستم که چقدر دلش میخواست تو این لحظه جای من بود ولی...بعد از دقایقی بالاخره هر دو با خنده وارد ساختمون شدیم....
وقتی رفتیم تو خونه دیدم که بله حرفهای خصوصی عزیزجون با حاج بابا تموم شده و عزیز جون داره بشقاب و ظرفهایی که روی میزه و جمع میکنه که با صدای خنده ما برگشت به سمتون و در حالیکه لبخندی میزد گفت :خوش اومدی دخترم چه عجب خانوم...
کژال در حالیکه صورت مهربون عزیزجون رو میبوسید گفت عزیزجون من که همیشه مزاحمتون هستم بخدا دیگه روم نمیشد بیام...عزیزجون که اخم شیرینی به پیشانیش انداخته بود گفت مدیون منی دختر اگه از این حرفا بزنی اینجا خونه خودته خانوم طلا..مامانت خوبه؟
کژال:خوبه سلام داره خدمتتون.. بعد از دقایقی که با عزیزجون و عمه حرف زد به کژال گفتم بریم تو اتاق من و او را به اتاقم فرستادم و خودم با یه ظرف میوه و شیرینی برگشستم تو اتاق....
کژال که دستهایش رو می مالید به هم گفت به به این شیرینی واقعا خوردن داره ها خانوم مهندس...
در حالیکه می خندیدم گفتم خوبه حالا کو تا مهندس هنوز 4 سال دیگه باید بخونم تا بشم مهندس خانوم جون...
کژال که شیرینی رو برمیداشت یه گاز بزگ زد و با دهنی نیمه پر گفت اره خب.. ولی مهندسی دیگه فعلا جوجه مهندس و خودش هم غش غش خندید و من رو هم به خنده انداخت...
حسابی با هم حرف زدیم نذاشتم ناهار بره خونشون و نگهش داشتم...دوسداشتم بیشتر پیشم بمونه روز خوبی رو شروع کرده بودم...
نزدیکای غروب بود که کژال دیگه اهنگ رفتن سر داد هر کاریش کردیم هر چقدرهم اصرار کردیم خانوم لجباز شب نموند.. بله دیگه مرغش یه پا داشت...تا اون موقع کمکم کرد و باهم بیشتر کارهای شب رو با عمه انجام دادیم و نذاشتیم که عزیزجون دست به چیزی بزنه...و کلی هم خندیدیم....و حاج بابا هم گاهی تو اشپزخونه سرک می کشید و بهمون خسته نباشیدی میگفت و برامون مثل همیشه دعای خیر میکرد امروز همه خیلی خوشحال بودن.. انگار موجی از انرژی مثبت وارد خونمون شده بود...خوشحال بودم که تونسته بودم حتی برای دقایقی بقیه اعضای خانواده رو خوشحال کنم...
از اونجایی که فهمیدم انگار خانوم جان به بابا فرهاد اینام زنگ زده بود ولی حال اکرم خانوم خوب نبوده و گفته که نمیتونن بیان..با خودم گفتم چه بهتر حداقل یه امشب رو زهرمارم نمیکنن.. ولی ته دلم خیلی دلم میخواست که بابا پیشم بود و نبود مامان رو هم جبران میکرد ولی بیخیال... زهی خیال باطل...
با خودم خندیدم و رفتم تو اتاق خواب تا به قول عمه لباسهای کارگریم رو عوض کنم و لباس پلو خوری تنم کنم..
خندم گرفته بود این قدیمی ها هم چه اصطلاحاتی برای خودشون داشتن ها.... لباس پلوخوری...
جلوی میز ارایشم که تازه همین چندوقت پیش با عمه رفته بودیم و بعداز کلی گشتن و بالا پایین رفتن خیابونهای طویل رو بالاخره همونی که خودم دلم می خواست و پیداش کرده بودم و خریده بودیم نشستم...در حالیکه لبخندی میزدم گفتم یاد میز قدیمیم بخیر...
موهام رو با گل سر زرشکیم بالای سرم بستم و بعد از کمی ماساژدادن صورتم کرمم رو که باعث میشد رنگ پوستم کمی تغییر کنه زدم و شروع کردم به ارایش کردن.بعد از یک ربع بعد صورتم کاملا اماده بود...فقط می موند رژلبم...تا اومدم بزنم یاد قیافه عزیزجون افتادم..هروقت که این رژم رو میزدم میگفت مادرجان خودت به این خوشکلی این رژ قرمز و دیگه واسه چی میزنی دختر...
رژم رو گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم که از یه رژ کمرنگ تر که به ارایش ملایمی هم که کرده بودم بیشتر میخورد استفاده کنم....
بلند شدم و بعد از یه نگاه دیگه به اینه به سمت کمد لباسهام رفتم...بعد از زیرورو کردن کمد بالاخره لباسی که چندوقت پیش خریده بودم و هنوز هم جایی نپوشیده بودمش رو پیدا کردم..رنگ لباسم هم به ارایشم می اومد..از این بابت خوشحال شدم و فوری لباسم رو عوض کردم و به سمت پذیرایی رفتم.....

عمه اینا که اومدن انگار کلی انرژی وارد خونه شد...همگی با هم میگفتن و میخندیدن....
من هم در حالیکه کنار پریماه نشسته بودم گفتم میبینم که حسابی خوشگل کردی ها...بدنگذره؟
در حالیکه لبخندی میزد چشمکی ناز زد و گفت میبینم که تو یکی اصلا خوشگل نکردی!!!!

در حالیکه میخندیدم گفتم:من...من که از اول خوشگل بودم و با این حرفم دوتایی زدیم زیر خنده...خب خانوم خانوما خانواده شوهرت خوبن... خوش میگذره بهتون؟
پریماه که خودش رو بهم نزدیکتر میکرد گفت: ای جای شما خالی باید باشی و ببینی چقدر خوش میگذره و ریز خندید و دندانهای صدفی اش رو به رخم کشید....
منم که میخندیدم گفتم:نیشت و ببند دختره...بزار به عمه بگم.. نبینم شیطونی کنی ها...
پریماه که از خنده ریسه رفته بود گفت چیه جاسوسم شدی اره؟ نه بابا من و جاسوس...و چشمکی بهش زدم...و رو به حسین شوهرش کردم و گفتم حسین اقا نبینم پریماه و اذیت کنین ها...انگار که خیلی لاغر شده این دختر عمه عزیز ما...وگرنه دیگه نمیزارم ببینینش ها پیش خودم گروگان نگهش میدارم...
حسین که با شوخی های من اشنا بود با لبخندی گفت بخدا این گردن من از مو باریکتره من جرات ندارم به خانوم حرفی بزنم و خودش همش میگه من میخوام رژیم بگیرم و همه رو با این حرفش به خنده انداخت..نیما هم که معمولا اینجور مواقع بیکار نمینشست گفت اره این یه کار حسین به بابام رفته خیلی زن دوسته...

حسین در حالیکه میخندید گفت نیما جان راحت باش بگو دور از جون حاج بابا زن ذلیلیم دیگه و همگی به این حرفش خندیدند...
شب خوبی بود و کلی هم خوش گذشت....

مردا که بعد از شام برای خودشون مشغول حرف زدن درمورد گرانی و فوتبال و اقتصاد و...این چیزا بودن و طبق معمول این خانومها بودن که فقط در مورد خریدن و لباس و این چیزا حرف میزدن...و البته خواستگار...کلی با پریسا در مورد خواستگارش حرف زدیم و در اخر هم گفت که از اقا خوشش نیومده و هنوز میخواد درسش رو بخونه و موقعیت های بهتری هم براش میان(اخه پریسا دانشجوی سال سوم پرستاری بود و برعکس خواهرهای دیگه که همیشه اولی میره خونه بخت این وسط پریماه عجله اش بیشتر بود و زودتر از او مسیر زندگیش رو با حسین یکی کرده بود)...

وقتی دیدم که سرپریسا با عمه اینا گرمه به پریماه گفتم که بریم توی اتاق من و دقایقی رو استراحت کنیم و اون هم از خدا خواسته قبول کرد.
.پریماه یه 2 ماهی میشد که تازه نامزد کرده بود و با حسین همدیگرو میخواستن و... بالاخره هم بهم رسیدن..
حسین هم همسایشون بود هم یه فامیلی و اشنایی دوری با باباش داشت...حسین هم درس خونده بود ویه پا مهندس بود و توی یه شرکت کار میکرد و از لحاظ درس خوندن خیلی هم به پری اصرار میکرد که درسش رو ادامه بده ولی پری هم فوق العاده تنبل بود وهم از درس خوشش نمی اومد.....

ساعت نزدیکای 12 بود که دیگه عمه اینا رفتن...
در حالیکه نگاهی به خونه می انداختم زیر لب گفتم خوب شد ظرفها رو با پری و پریسا شستیم وگرنه کی دیگه حال و حوصله ظرف شستن داشت.
.کمک عمه پذیرایی رو جمع و جور کردیم و ظرفهای میوه رو شستم و به اتاقم رفتم و نرسیده به تختم.. خوابم برد....


+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
یک هفته دیگه هم به سرعت سپری شد....
قرار شده بود که با علیرضا برای کارای ثبت نام دانشگاه برویم دیگه اخرای تابستون بود و هوا کم کم داشت یکم خنک تر میشد...


پس از رسیدن به دانشگاه و ساعتی از این اتاق به اون اتاق رفتن بالاخره کارمون تموم شد و قرار شد چندروز بعد دوباره برای کارای نهایی ثبت نام به دانشگاه بیایم...
دانشگاه با خونمون تقریبا یه یک ساعت و نیمی فاصله داشت..
تصمیم گرفتم که وقتی رسیدیم خونه با عزیز جون اینا مشورت کنم که ایا خوابگاه هم بگیریم یا نه...
ولی به نظرخودم دلیلی نداشت که خوابگاه بگیرم... بالاخره هر چی بود باید مشورت میکردم باهاشون علی هم نظرش مثل خودم بود....
بالاخره غروب بود که به خونه برگشتیم حسابی خسته شده بودیم...
تا رسیدیم عزیزجون فوری برامون یه شربت البالوی خوشمزه اورد و عمه هم دوباره کیک درست کرده بود برامون اورد و خوردیم و بعد هم شروع کردیم به تعریف کردن که چه کارایی انجام دادیم..
خلاصه بعد از ساعتی مشورت کردن و حرف زدن بالاخره تصمیم گرفتیم که فعلا برای ترم اول از گرفتن خوابگاه صرف نظر کنیم و اگه من سختم بود برای
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان , رمان عاشقانه چشم هایی به رنگ عسل - سایت عاشقانه آهـو - Rozblog.Com , رمان ایرانی و عاشقانه روزهای بی کسی | ~Gisoyeshab~ کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49566

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا