تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل چهارم)



وقتی از خواب بیدار شدم با نگاه به ساعت خشکم زد ....دوباره چشمام و باز و بسته کردم..دیدم که بله...
ساعت 12 ظهر بود و من هنوز تو تخت بودم....
فوری از جام بلند شدم و اتاقم رو جمع و جور کردم و لباسم رو عوض کردم و یه شلوارک و یه تی شرت نارنجی پوشیدم....موهام و هم که عزیز جون برام بافته بود رو باز کردم و یه دور شونه زدم بستمش بالای سرم و رفتم که برم توی اشپزخونه....دیدم همه توی پذیرایی نشستن....فقط علی بود که رفته بود سر کار..سلامی کردم...که همه به طرفم برگشتن...
عزیزجون که خنده گوشه لبش بود گفت مادرجان بیدار شدی؟
با لبخند کنارش نشستم و گفتم بله...چرا بیدارم نکردین عزیزجون...
حاج بابا:دخترم گفتیم خسته شدی یکم امروز بیشتر بخوابی...بد نیست که خستگیت هم برطرف میشه باباجان...
عمه که کنترل تلویزیون توی دستش بود و هی کانال ها رو عوض میکرد گفت:بلند شو برو یه چیزی بخور تا ناهار ضعف نکنی..
.من که میلی به خوردن صبحانه نداشتم تا اومدم اعتراض کنم عزیزجون گفت:اگه نمیخوای چیزی هم بخوری یه لیوان شیر و خرما بخور که تا ناهار که یه ساعت دیگه اماده میشه نگهت داره با گفتن چشمی به سمت اشپزخونه رفتم و کارایی که دستور داده بودن و انجام دادم و دوباره برگشتم و پیش عزیز جون اینا نشستم..
عمه: راستی کژال اومده بود پیشت وقتی دید خوابی بیدارت نکرد یه چنددقیقه ای نشست و گفت بگم که بعد از ظهر بری پیشش تنهاست و حوصله اش سر میره...
من:عمه خب چرا ناهار نگهش نداشتین...می گفتین می موند دیگه؟!
عمه:دخترم هر چی بهش گفتیم...قبول نکرد گفت که مامانش اینا ناهار هستن بعد ناهار میرن ...
من:باشه...یکم درسام و رو به راه کنم...میرم پیشش بهش سر میزنم الان یه دو سه روزی هم هست که ندیدمش الان کلی گلگی میکنه....
به گوشیم هم که زنگ زده بود سر کلاس بودم.....و در حالیکه می خندیدم گفتم عمه برعکس سر کلاس یه استادی هم زنگ زده بود که با خودش هم قهره..
شانس اوردم که گوشیم رو ویبره بود وگرنه درجا از کلاس محروم میشدم...
عمه که تعجب کرده بود گفت یعنی بخاطر یه زنگ محروم میشدی از کلاس اون روز؟!
در حالیکه خندم گرفته بود گفتم:اره دیگه.این استاد خدام اخلاقش همینه..سرکلاسش باید گوشی ها رو خاموش کنیم..وگرنه دیگه واویلا...بعد از ساعتی حرف زدن و خوردن ناهار ساده ای که عزیزجون درست کرده بود به سمت اتاقم به راه افتادم...نشستم سر کتابم...وای که هنوز اول کاری چقدر جزوه نوشتنی داشتم...ب
رعکس یکی از درسهای تخصصیمون هم با این استاد خدام بود و باید بیشتر ترم ها تحملش میکردیم....ولی خدایی که درس دادنش حرف نداشت برعکس اخلاقش...
خودم خندم گرفته بود چقدر بدگویی این بیچاره رو میکردم...
دو ساعتی بود که بی وقفه داشتم جزوه هام رو پاک نویس میکردم...به ساعت که نگاه کردم دیدم از چهارهم گذشته ...
وسایلم رو جمع و جور کردم و حوله به دست رفتم سمت حمام...بعد از گرفتن یه دوش جانانه که یه یه ساعتی هم طول کشید...از حمام اومدم بیرون..
چقدر سبک شده بودم.....داشتم موهام رو با حوله خشک میکردم که صدای گوشیم اومد .
.به سمت تختم رفتم و گوشی رو از کنار میز برداشتم ...بهم اس ام اس داده بود ضمیمه اش و چهارتا فحش ابدار داده بود که پس کدوم گوری هستی ...حسابی قاطی کرده بود براش نوشتم که تا چنددقیقه دیگه اونجام عزیزم....
---------------------------------------------
سریع موهام رو خشک کردم با سشوار و کمی ارایش کردم و مانتو و روسری که تازه خریده بودم رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون..
.فقط عزیزجون تو پذیرایی بود و یه تسبیح توی دستاش و زیر لب ذکر میگفت بهش گفتم که من دارم میرم پیش کژال و از خونه زدم بیرون...
کژال از قبل در رو باز گذاشته بود و منم رفتم تو و صداش کردم...کژال...کجایی تو دختر؟
تا از پله ها بالا رفتم جلوی درب اتاق ظاهر شد و در حالیکه دستش رو زده بود به کمرش گفت الانم تشریف نمی اوردی خانوم خانوما؟!

با لبخندی سرم رو انداختم پایین و گفتم شرمنده نفرمایید خانوم سباحی...
.کژال که میخندید دستم رو کشید و گفت بیا بریم تو دیوونه...یه کتک از من طلبکاری یه ساعته منتظرم میگم پس چرا این دختر نمیاد...گفتم حتما دوباره کپه مرگت رو گذاشتی....صبح که تا لنگ ظهر میخوابی اینم از بعد از ظهرت...
در حالیکه روی مبل می نشستم روسریم رو در اورم و گفتم...نه بابا یه عالمه درس دارم خواب کجا بود.... دیگه یکمش رو نوشتم و رفتم حمام..الانم که هی و حاضر جلوتون مثل یه دسته گل نشستم...
کژال که می خندید کوسن مبل رو به طرفم پرت کرد و گفت اره جون خودت ..بابا دسته گل...اب میوه میخوری؟یا چایی بیارم برات؟
با لبخندی گفتم از حمام اومدم یه شربت خوشمزه برام بیار دستت درست...
کژال که با خنده میرفت تو اشپزخونه گفت:البالو یا پرتقال؟
من:پرتقالی باشه بهتره ...راستی چه خبره مامانت اینا نیستن؟کجان؟
کژال امروز بابام نرفته بود سر کار مامان هم از موقعیت استفاده کرد بردش بیرون یکم دور بزنن...منم گفتم بزار مجردی حال کنن بدون بچه بیشتر بهشون مزه میده....
من که می خندیدم گفتم:اره بابا کلا تو نباشی حال میده...
کژال که سینی محتوی شربت و شیرینی دستش بود گفت:کاری نکن این لیوانهارو خالی کنم روت دوباره بری حمام ها...
در حالیکه می خندیدم گفتم:اخ اخ نه معذرت می خوام و سینی رو از دستش گرفتم...
کژال که دلخور شده بود گفت بله دیگه خانوم کلاسشون رفته بالا..دیگه جواب زنگ نمیدن..سر نمیزنن..یادی از رفقای قدیمیشون نمی کنن..خوبه والا.و لیوان شربتش رو برداشت و کمی ازش خورد و به منم اشاره کرد که بردارم...
من:والا گرفتار درس و دانشگام خودت که می دونی ساعت 8 شب تازه میرسم دیگه جای گلگی نمی مونه واست..بعدم مهم الانه که پیشتم...خودت و لوس نکن ها...
کژال که می خندید گفت:باشه خودم و لوس میکم..حالا چه خبرا دانشگاه خوش میگذره؟حال استاداتون خوبه؟ببینم اگه کسی از استادا قصد ازدواج داشت من در خدمتم ها..
در حالیکه بلند بلند می خندیدم گفتم مگه خودم اونجا برگ چغندرم...اول خودم و سر و سامون میدم بعدم حالا اگه کسی موند نوبت تو.میگم بیان سراغت..
کژال که غش کرده بود از خنده گفت:از اول هم بدجنس بودی...اون کور و کچل هاش و میدی به من..خوب خوباش و خودت برمیداری اره....
-اره دیگه....راستی از کاوه چه خبر هنوز این پسر سربازیش تموم نشده هان؟
کژال که لیوانش رو می گذاشت روی میز گفت والا خودش که میگه همش 3 ماه دیگه از سربازیش مونده....من یکی که چشمم اب نمیخوره اون تا 4 ماه دیگه هم بیاد..
در حالیکه می خندیدیم گفتم مگه همه داداش ها مثل داداش منن که سر موقع سربازیشون و تموم کنن...میگم بیا زن همین داداش من بشو..ما هم خیالمون راحت بشه بابا....
کژال که داشت شیرینی می خورد پرید ته گلوش و منم فوری لیوان شربتم که هنوز نصفه بود رو دادم دستش..کژال از خنده غش کرده بود....ببینم رامش تو اومدی به من سر بزنی یا مراسم خواستگاریه؟
خلاصه یه دو سه ساعتی پیش کژال هم نشستم و بلند شدم و اومدم خونه..


علی هم از سر کار برگشته بود و اینطور که معلوم بود سردرد گرفته بود و عزیزجون بهش قرص داده بود که استراحت کنه..میخواستم برم تو اتاقش بهش سر بزنم که عزیزگفت مادرجان اذیتش نکن بزار بچم یکم استراحت کنه...خودش میاد بیرون بعد ببینش...منم مثل بچه حرف گوش کن رفتم تو اتاقم و نشستم سر باقیه درسام....


----------------------------------------------------------------


اون هفته هم با خوبی و خوشی تموم شد..فقط جمعه با علی و عمه زهره رفتیم سر خاک مامان....

شب طبق معمول زود خوابیدم که برای فردا که میخوام برم دانشگاه مشکلی نداشته باشم و زود بیدار بشم....
داشتم برق اتاق رو خاموش میکردم که چشمم افتاد به صندوقچم...

خیلی وقت بود که بهش یه سری نزده بودم..از بس که درگیر ارای دانشگاه و درس و این چیزا بودم...به اندازه کافی درگیری ذهنی داشتم که دیگه وقتی واسه خاطرات قدیمیم نمیموند...
خیلی دلم میخواست که در صندوق و باز کنم و یکم دیگه از خاطراتم و بخونم ولی ترجیح دادم که زودتر بخوابم..مبادا فردا خواب بمونم ودیرم بشه ....

همینطور که وسایل فردام رو اماده می کردم..با خودم گفتم تو این هفته وقت کردم میشینیم میخونم خاطراتم و...بعد از گذاشتن وسایلم...لباسام رو عوض کردم و رفتم که مسواک بزنم..دیدم خمیردندونم تموم شده....
حوصله نداشتم برم از علی بگیرم ..میدونستم واسه دادن یه خمیردندون اول کلی سر به سرم میزاره بعدش بهم میده..دندونام رو همون مسواک خالی کشیدو با اب چندباری شستم و با لبخندی به اینه به این دیوونه بازیم...برق دستشویی رو خاموش کردم و رفتم که برم پیش به سوی خواب....
--------------------------------------------------------------------------
صبح سر ساعت 7 از خواب بیدار شدم....خوشحال از اینکه انیتا رو امروز میبینم فوری لباسهایم رو پوشیدم و بعد از کمی به خودم رسیدن و ترگل ورگل شدن...یه چرخی جلوی اینه زدم و وقتی دیدم که کاملا مرتبم کوله پشتی و کلاسورم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون...
همگی داشتن صبحانه میخوردن...کنار حاج بابا نشستم و کمی صبحانه ام رو خوردم..
.علی که دیگه صبحانه خوردنش تموم شده بود گفت:خوب شد تو دانشگاه قبول شدی وگرنه تاحالا رنگ صبح به این زودی رو ندیده بودی ها...و خودش هم خندید...
عمه که خندش هم گرفته بود گفت:همچین میگی صبح زود انگار ساعت چنده..خوبه 7:30 هم نشده...من که با شنیدن ساعت کمی هول کرده بودم...لقمه رو جوییده نجوییده دادم پایین و چاییم رو رویش سر کشیدم...
عزیزجون:دختر چرا اینقدر هول هولی میخوری مادرجان؟معدت درد میگیره...
در حالیکه عزیزجون رو می بوسیدم گفتم نه قربونت برم دیرم میشه... نگران معدم نباش...با همگی خداحافظی کردم و همراه علی تا سرکوچه با هم رفتیم و اون رفت به سمت محل کارش و منم پیش به سوی دانشگاه....
توی ماشین بودم که انیتا بهم زنگ زد...سریع جواب دادم...
انیتا:پس کجایی دختر؟نگرانت شدم!!!
من که صدایم رو ارومتر کرده بودم گفتم بابا این یارو انگار داره عروس میبره خسته شدم از بس اروم میاد..
.انیتا که از اونطرف غش کرده بود از خنده گفت:حالا کجا هستی؟ من که به جاده نگاهی می انداختم گفتم یه 15 دقیقه دیگه اونجام...تو چه زود رسیدی؟عجله داشتی اره؟
انیتا که می خندید گفت اره دلم واسه خدام تنگ شده بود....زودتر اومدم تا شاید فرجی بشه ببینمش..
یه چندتا کلمه دیگه حرف زدیم و تماس رو قطع کردم....این دختر خدای انرژی بود...گاهی دلم می خواست جاش بودم...حس میکردم هیچ درد و غمی نداره...قلب مهربونی داشت....
افکارم رو پس زدم و کرایه راننده رو دادم و گفتم که جلوی دانشگاه پیاده میشم...وقتی از ماشین پیاده شدم خداروشکر کردم که بالاخره رسیدم...
هنوز یه ربعی به شروع کلاس مونده بود....این هفته برنامه هامون بیشترش متغیر بود اولین کلاسمون رو تاریخ اسلام که هنوز استادش رو هم ندیده بودیم باید شروع می کردیم...هر چی به درسهای اختصاصی علاقه داشتم برعکسش درسهای عمومی رو به زور میخوندم..توی مدرسه هم همین بود...همیشه بهترین نمره هام رو از درسهای اختصاصیمون می گرفتم.....

خلاصه بالاخره کلاس شروع شد و من و انیتا که بیشترش باهم پچ پچ کردیم....زیاد از محتوی درسی که استاد داده بود چیزی نفهمیدم...و فقط سریع جزوه هایی که داده بود رو وارد دفترم کردم ...
در حال نوشتن بودم که دیدم انیتا داره با دستش میزنه به پهلوم من که تعجب کرده بودم سرم رو بلند کردم و به قیافه انیتا که انگار از زور خنده درحال انفجار بود نگاهی انداختم که اونم سریع با ایما و اشاره بهم فهموند که به استاد نگاه کنم...
تا نگاهم رو چرخوندم به سمت استاد ..دیدم که استاد از پشت اون عینکش زل زده بود به یکی از دخترا که اسمش هم مهوش بود و خیلی هم از اون دخترای محجبه و خشکه مقدس بود...
در حالیکه خندم گرفته بود با صدایی اروم گفتم اقا فیلش یاد هندستون کرده ..حتما چشمشون مهوش و گرفته...
انیتا که به زور جلوی خودش رو گرفته بود دستش رو برد طرف دهنش که صدای خندش توی کلاس پخش نشه و شروع کرد به خندیدن..
.استاد که زیاد با ما فاصله ای نداشت..فوری متوجه ما دوتا شد و گفت:خانوما زودتر یادداشت کنین بجای خنده...دیگه تذکر ندم..میخوام دوباره جزوه بدم...
انیتا که خندش رو قورت داده بود صاف سرجایش نشست و منم لبخندم رو از گوشه لبام جمع کردم و کمی حواسم رو دادم به کلاس...
ولی مگه میشد تصور مهوش و استاد کامرانی 60 ساله با اون عینکش تمام ذهنم رو پر کرده بود و از اون خنده ها...گرفته بودم که بزور قطع میشد....
بالاخره با هر جون کندی که بود 2 ساعت کلاس تاریخ اسلام رو هم تموم کردیم و هنوز استاد از در نزده بیرون تقریبا کلاس خالی شده بود....همین که من و انیتا داشتیم از کلاس خارج میشدیم فرهمند که یکی از هم کلاسی هامون بود و پسری کاملا جدی و موقر بود با شتاب وارد شد و وقتی ما دوتا رو دید که دیر شده بود و به انیتا برخورد کرده بود و کلاسور انی پخش زمین شده بود و جزوه هاش هم...انی که رگه های خشم بدجوری توی چشماش بود جلوی خودش رو گرفت و فوری خم شدو شروع کرد جمع کردن وسایلش...فرهمندی بیچاره هم از ترس انی چند باری عذرخواهی کرد و کمکمون وسایل رو جمع کرد و بعد از نگاهی مظلومانه به چهره انیتا و دوباره عذرخواهی کردن...رفت به سمت استاد که هنوز پشت میزش نشسته بود و داشت لیستش رو زیر و رو می کرد.....

-انیتا: پسره ی... استغفرالله..بابا خدا این چشمای به این درشتی رو واسه چی بهت داده اقا...خب می مردی جلوت رو نگاه میکردی...اینم شانس منه...یه امروز ترو تمیز نوشتم که دوباره باید برم خونه بتمرگم و از اول بنویسم...
در حالیکه از خنده غش کرده بودم گفتم انی حالا چرا ایقده عصی شدی ...بیچاره که تقصیری نداشت..دیدی که چندبار هم عذرخواهی کرد ...بیا بریم یه چیزی بخوریم تا دوباره کلاس شروع نشده ها....
در حال رفتن به سمت بوفه بودیم که دیدم گوشیم داره ویبره میزنه...تعجب کرده بودم...کسی بهم زنگ نمیزد این وقت روز...وقتی گوشی رو برداشتم دیدم شماره پریماه بود....
با لبخندی دکمه اتصال رو زدم...
صدای شادش توی گوشم پیچید...بعد از دقایقی حرف زدن و حال و احوال کردن و....گفت که امروز دلش گرفته و دیشب خواب بابابزرگش بابابزرگش رو دیده و امروز میخواد بره سر خاک....و میگفت که تو نمیای؟
با اینکه خیلی دلم میخواست همراهش بودم و خودم هم به مامان یه سری میزدم ولی چون دانشگاه بودم نمیشد....
برعکس اون ساعتی هم که اون میخواست بره زبان تخصصی نرم افزار داشتم که اصلا نمیشد سر کلاسش حاضر نشم...
خلاصه بعد از دقایقی حرف زدن تماس رو قطع کردم.....انیتا که تقریبا فهمیده بود قضیه چیه گفت:میخواست شنبه بره سرخاک؟
در حالیکه گوشیم رو یذاشتم تو کیفم...اینم رو در اوردم و بعد از نگاهی به خودم درون اینه گفتم اره به دلش افتاده بود که بره سرخاک خواب دیده بود...اخه توی مزار یه امامزاده کوچیک هم هست...ولی حیف که نشد من برم دیگه...پری کلی پکر شد.....

با انیتا روی یکی از صندلی های محوطه نشسته بودیم داشتیم ابمیوه و کیک میخوردیم که افسانه که یکی از دخترای شوخ کلاسمون بود و وقتی با پسرا جفت میشد کل کلاس رو به خنده می انداخت..اومد و با گفتن با اجازه نشت کنارمون...
مگه شما دوتا صبحانه نخوردین؟
در حالیکه میخندیدم بهش تعارف کردم و گفتم من که خورده بودم ولی دیدم انیتا تنهاست گفتم من بخورم بهش مزه بده...
افسانه که میخندید گفت:عجب دوست فداکاری هرچند تو مثل من که اضافه وزن نداری که از خوردن یه لیوان اب اضافه هم بترسه..
راست میگفت دختر تپل مپل و بامزه ای بود صورتی سفید و ابروهایی کمونی و چشمایی عسلی...در کل ترکیب صورت زیبایی داشت و اندامی فربه..بعد از انالیز صورتش لبخندی زدم وگفتم:تو هم ورزش کنی خوب میشی...همین انی و میبینی خوردن بهش مجال حرف زدن نمیده 100 کیلو بوده از بس رژیم گرفته الان شده 60 کیلو...
افسانه که بدتر از انیتا چشماش از تعجب گرد شده بود برگشت طرف انیتا و گفت راست میگه؟تروخدا به منم بگو رژیمت و ؟!
انیتا که میخندید گفت:ای ذلیل نشی رامش...داره اذیتت میکنه افسانه...اصلا به استیل من میخوره 100 کیلو...بعدم تو که خوبی..تپل بامزه...
افسانه که خندش گرفته بود گفت:میگم بهت نمیاد چاق بوده باشی...اره من که خیلی بامزه ام...راستی یادم رفت چی میخواستم بگم...یکی تون اگه زحمتی نیست جزوتون رو بدین به من فردا براتون میارم....برم برای خودم یه کپی بگیرم از روش...
انیتا فوری جزوش رو گرفت طرف افسانه و گفت:بیا اینم جزوه خانومی...پس از رو هر صفحه دوتا بگیر منم میخوام ..من که ابمیوه ام رو می انداختم توی سطل زباله کنارمون...گفتم ثواب شد...انیتا هم دیگه نمینویسه...
افسانه هم دختر بذله گو و شوخی بود...بیشتر اوقات سر کلاسها هم کنار من و انی میشست ....
در حال حرف زدن بودیم که یکی از پسرا از کنارمون رد شد و گفت:خانوما نمیخواین افتخار بدین بیاین تو کلاس؟ما که تازه دوهزاریمون افتاده بود که وای کلاس شروع شد....سریع از جامون پریدیم و رفتیم طبقه سوم که کلاسمون اون ساعت اونجا تشکیل میشد و پله ها رو دوتا یکی طی کردیم و..نفس زنون وارد کلاس شدیم...به دقیقه نرسیده بود که استاد هم وارد کلاس شد و یه نفس شروع کرد از همون اول به درس دادن و درس و درس.....
---------------------------------------------
ساعت اخر کلاسمون بود که همگی سر کلاس نشسته بودیم و منتظر استاد تا بیاد کلاس رو شروع کنه....

اون هفته هم که با استاد درس داشتیم سر کلاس نیومده بود...این جلسه هم که منتظر نگهمون داشته بود....
بچه ها هر کدوم به کاری مشغول شده بودند و من و انیتا هم مشغول پاک نویس کردن جزوه هامون بودیم..بهتر از این بود که وقتمون رو به بطالت بگذرونیم....
یکی از پسرا که اسمش مهرداد بود بلند شد و در حالیکه بچه ها رو کمی ساکت میکرد گفت:موافقین همگی از کلاس بریم بیرون نشستن اینجا چه فایده داره وقتی استاد نمیاد...
یه سری از پسرا و دخترا بلند شدن که برن بیرون ولی من و انیتا همچنان بی هیچ حرکتی نشسته بودیم و کار خودمون رو انجام میدادیم...
که یه دفعه در کلاس باز شد و اقای حداد وارد کلاس شد..با دیدن بچه ها که وسط کلاس بودند اخمهایش رو در هم کشید و گفت اینجا چه خبره؟کلاس رو گذاشتید رو سرتون..
.بچه ها که همگی هنگ کرده بودند سریع رفتن به سمت صندلی هاشون و ساکت شدن...
اقای حداد که حالا وسط کلاس وایساده بود در حالیکه دستش رو از جیب کتش در می اورد گفت:خبر رسیده که استادتون تا یه نیم ساعت دیگه میرسن...این نیم ساعت رو هم تحمل کنید تا کلاس به قوت خدا شروع بشه....
بعد از کمی تذکر دادن که این استاد رو هم به زور برای درس دادن پیدا کردن و سرشون خیلی شلوغه و نکاتی رو گفتن...از کلاس بیرون رفتن...
عد از رفتنش نفس راحتی کشیدم و رو به انیتا که داشت تو اینه به خودش نگاه می کرد گفتم:این استاد حداد هم چه نگاه نافذ و جدی داره ادم خوف برش میداره.....
انیتا که می خندید گفت:اره دیدم ساکت نشسته بودی و مات بهش نگاه می کردی در حالیکه می خندیدم ضربه ای به بازوش زدم و گفتم:گمشو...تو که اصلا حواست به من نبود...حالا ببیینیم این استاد تحفه کی هست؟چی هست؟که اینقدر داشت واسمون تذکرات میداد...
انیتا که شونه هاش رو از بی تفاتی می انداخت بالا گفت:اینا عادت دارن الکی خودشون رو بزرگ کنند...حالا میاد می بینیمش....
نیم ساعت به سرعت سپری شد.....همزمان با نگاه کردن به ساعتم..در کلاس هم باز شد..دقیق سر نیم ساعت استاد اومد....
همگی یه جورایی جا خورده بودیم..یعنی اقای حداد در مورد این استاد داشت حرف میزد....این که خیلی جوون بود...تا اون موقع بیشتر استادامون تقریبا میانسال بودن بجز خانوم همتی که کم کم 35 سالش بود....ولی الان با دیدن این استاد .....همه بچه ها به احترامش بلند شدن...استاد در حالیکه نگاهی کلی به کلاس می انداخت...با دست اشاره کرد بنشینید...بعد هم کیفش رو گذاشت کنارش روی میز... و در حالیکه دکمه کتش رو باز میکرد شروع کرد به حرف زدن...
من استاد رادمان نامدار هستم ....اول هم بابت تاخیرم از همگیتون عذر خواهی می کنم و در حالیکه لبخندی دلنشین میزد گفت:حتما در جریان بودین که قرار بر این بوده که کس دیگه ای استادتون باشه ولی خب یه تغییراتی ایجاد شد و من حالا در خدمتتون هستم..انیتا که محو تماشای استاد شده بود ضربه ای اروم بم زد و به صدایی ریز گفت:چه سعادتی هم نصیبمون شدها...و ریز خندید...همینطور که داشت خودش رو معرفی می کرد و از نحوه تدریسش می گفت من به عادت همیشه به انالیز صورت طرف مقابلم پرداختم....
موهایی خرمایی و مرتب که چند تارش ریخته بود توی پیشونیش و صورتی تقریبا گرد و چشم هایی کشیده و وحشی...در کل ترکیب صورتش خوب بود...ولی بخاطر ابهتی که از همون لحظه ورود تو کلاس داشت یه جورای همگی بچه ها انگار جذبش شده بودند....
همینطور که دستم رو زده بودم زیرچونم و داشتم بهش گاه می کردم یه لحظه نگاهش تو نگاهم قفل شد...کمی خودم رو جمع و جور کردم و درست سر جایم نشستم...
ولی نگاهش زیاد طولانی نشد و دوباره چرخید روی بچه های دیگه....
تعجبم بود که چطور درس رو شروع نمیکنه..انگار هنوز هم قصد تدریس نداشت... اونم درس اختصاصی که به احتمال زیاد عقب هم بودیم....
توضیحاتش که تموم شد...تنفس داد و خودش هم لیستش رو از توی کیفش در اورد و شروع کرد چیزی رو یادداشت کردن...

انیتا که ساکت بود سرش رو اورد نزدیکترم و گفت:این ابهتش منو کشته بابا..نمیخوادم درس و شروع کنه...این ساعت اخرمون هم پر شد...ولی خدایی فکرکنم جوونترین استادیه که تو این دانشگاه هستش ها...و در حالیکه لبخندی میزد گفت همه تو رده سنیه خدام جون هستن...
در حالیکه می خندیدم گفتم انیتا خدا نکشت...ببینم میتونی اول کاری یه کاری بکنی که بهمون تذکر بده یا نه..
تو اون چند دقیقه ای که تنفس داده بود...خدا میدونه که این انیتا چکار نکرد و منو حسابی خندوند....
استاد در حالیکه با خود کارش چند ضربه میزد به میز همه رو به سکوت دعوت کرد وبا نگاهی به ساعتش گفت:خب...این جلسه که دیگه وقت تدریس نداریم..پس چطوره یکمم من باهاتون اشنا بشم و همینطور هر کسی هم که می خواد و دوست داره رتبه اش رو هم بگه که چه بهتر...و خودش شروع کرد از روی لیست اسم بچه ها رو خوندن....
از اونجایی که اول فامیلی من (ر) بود تقریبا تو جزو اخرین افراد بودم ....با گفتن رتبه ها استاد سری تکون میداد و لبخندی گوشه لبش مینشست....خب دانشگاه دولتی بود و به طبع بیشتر بچه ها رتبه های عالی اورده بودن...3-4 نفر قبل از من انیتا رو صدا زد...
انیتا هم با اعتماد به نفسی که همیشه کاملا مشهود بود از جایش بلند شد و با لبخند بانمکی که گوشه لبش بود...دوباره خودش رو معرفی کرد و گفت که رتبش هم 121 شده و در اخر هم گفت خوشحالم که این درس اختصاصی رو در کنار شما میگذرونیم....استاد هم که تشکری میکرد دعوتش کرد به نشستن...
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان , زندگی بدون عشق نمیشه-جملات عاشقانه - سایت عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49565

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا