تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل پنجم)


همین که در حال تفکر بودم...استاد جزوش رو گرفت طرفم و گفتم...خوشحال میشم که امروز یکمی از این مبحث رو به کمک شما پیش ببریم ...
من که کلی کیف کرده بودم از اعتماد استاد به خودم.....از اون لبخندایی که انیتا میگفت ملوس میشی زدم و گفتم با کمال میل استاد همراهیتون میکنم...که همون موقع نگاهم به افسانه افتاد که انگار ما دوتا رو زیر ذره بین نگاهش گرفته بود....
یک ربعی شد که استاد رو همراهی می کردم و این مبحث رو هم کمی تموم کردیم که استاد با نرمی اومد کنارم ایستاد و گفت خب راستاد تو دیگه بشین خسته شدی ازت ممنونم و باقیه درس رو خودش کمی توضیح داد و اتمام کلاس رو اعلام کرد در حالیکه هنوز یک ربعی به اتمام واقعیه درس و کلاس مونده بود.....
منکه سرجایم می نشستم با خودم زیر لب گفتم وای که چقدر باید بنویسم دوباره و به جزوه افسانه و که تر و تمیز نوشته بود خیره شدم و گفتم جزوت مال من به کسی دیگه ندی که می کشمت...
افسانه که می خندید گفت:تو که خودت یه پا استادی والا روی این کامیار و رادمان جون و کم کردی همه جوره و چشمکی بهم زد که باعث خندم شد و همون موقع دوباره نگام افتاد تو نگاه.....
چرا امروز اینقدر به قول انیتا ما فیس تو فیس میشدیم....تا یاد انیتا افتادم لبخندم پررنگتر شد.. و فوری نگام رو ازش دزدیم....
می دونستم که اگه انیتا بفهمه امروز چی پیش اومده دیگه ولم نمیکنه و کلی چرت و پرت میپرونه واسه خودش....زنگ که زده بودم با اینکه حالش خوب نبود ولی حال استاد خدام رو به شوخی پرسید...حتما بهش الهام شده بوده که امروز خبریه..
توی حیاط دانشگاه نشسته بودیم که دیدم دلم طاقت نمیاره...و باید برم حال این استاد خدام رو بپرسم..
.وقتی یاد چشمای بی رمقش می افتادم....قلبم انگاری به کندی میزد ..از ته دل دعا ردم که براش اتفاقی نیفته....
افسانه که سرش گرم صحبت با فرانک و یاسمین بود و منم از این موقعیت استفاده کردم و رفتم به سمت ساختمون و از پله ها بالا رفتم...
در حالیکه نفسی تازه میکردم...تا اومدم درب اتاق رو بزنم که در باز شد و دوباره با نامدار....
درحالیکه نگاهی گذرا به چشمای نافذش می انداختم گفتم:ببخشید و کنار رفتم...نامدار که لبخندی رو لبش نشسته بود گفت:خواهش میکنم....و بعد از مکثی گفت حتما اومدی سراغی از استاد خدام بگیری اره؟
در حالیکه تعجب کرده بودم کمی لبخند چاشنیه نگاهم کردم و گفتم:بله استاد....اخه نگرانیم هنوز برطرف نشده بود ؟!و بیشتر تعجبم در این بود که این چطور فهمید...
نامدار که گوشه لبش رو می خاروند تا لبخندش کمتر به چشم بیاد گفت:بله کاملا نگرانی رو میشه از چشماتون خوند...و ادامه داد ....همین چند دقیقه پیش با پسرشون حرف زدیم و گفتن که به خواست خدا خیلی بهترن...شما هم خیالتون راحت باشه...و با گفتن با اجازه و نگاه اخرش ازم دور شد....ت
و دلم گفتم :بی ادب صبر نکرد حداقل من یه حرفی بزنم...یا یه تشکری بکنم...
بیخیال شونه هام رو بالا انداختم و به طرفش که حالا داشت از پله ها پایین میرفت نگاهی انداختم و منم راه افتادم....
وقتی که رسیدم توی حیاط دیدم که افسانه داره وسایل منو و جمع میکنه با لبخندی سریعتر به طرفش راه افتادم....
افسانه که با دیدن من دستش رو میزد به کمرش گفت:خوبه یاسی بخاطر تو امده بود ها...تو هم که ادم و قال میزاری....
با خنده سرم و انداختم پایین و گفتم:اخه دیدم بحثتون داغ شده...منم رفتم یه خبر از خدام بگیرم...
افسانه که انگار یادش افتاده بود گفت:خب میمردی بگی منم می اومدم دیگه...حالا چی شد ؟هنوز زندست؟
با خنده در حالیکه جزوه رو از دستش می گرفتم یه دونه زدم توی سرش و گفتم ای دیوونه اره بابا بیچاره بهتره ولی باید هنوز تحت درمان باشه....
افسانه که تازه دوزاریش افتاده بود گفت حالا بگو ببینم از کی این اطلاعات رو گرفتی ؟
من که خودم رو بی تفاوت نشون میدادم...سرم رو به جمع کردن وسایلم جمع کردم و گفتم از استاد نامدار...
افسانه که سری تکون می داد گفت:اره دیدمش قبل از تو اومد بیرون و از داشگاه خارج شد....خندم رفته بود...خدایا این دختر چه اخلاقی داشت...با نگاهش انگار می خواست تمام ذهن ادم رو زیر و رو کنه..
.من که دیگه موندن رو لازم نمیدونستم در حالیکه با افسانه دست می دادم ازش خداحافظی کردم....و به سمت درب خروجیه دانشگاه رفتم....


---------------------------------------------------------


همین که وارد خونه شدم دیدم عمه داره ظرف میوه رو که روی میز چیده بود و جمع میکنه و علی و حاج بابا هم مشغول تماشای فوتبال بودن...و عزیزم که حتما تو اشپزخونه بود دیگه....
سلامی بلند بالا کردم و رفتم طرف عمه و یه ماچ ابدار به قول علی ازش گرفتم....علی که منو نگاه می کرد...گفت :خبه خبه اینقدر خودت و لوس نکن...همین کارا رو میکنی دیگه...تا یه دقیقه دیر میکنی همه میگن پس چرا این دختر نیومد در حالیکه می خندیدم به طرف علی رفتم و گفتم یعنی یه بوس اینقدر حسودی داشت؟
حاج بابا که بلند میخندید گفت امان از دست شما دوتا بچه...
منم که علی رو می بوسیدم خندیدم و گفتم حاج بابا فکر نکنین شما رو یادم میره و اونم بوسیدم.....عمه که دست به کمر وایساده بود و لبخند میزد گفت:برو دختر...شیطونی بسه...برو لباسات و عوض کن ...من که تازه یادم افتاده بود بپرسم چه خبر بوده که این همه بشقاب کثیف روی میزه! گفتم:مهمون داشتیم زهره جوونم؟
عمه که بشقاب به دست داشت میرفت طرف اشپزخونه گفت:بابات اینا اینجا بودن منتظرت شدن ولی دیر کردی اونام رفتن...
.من که انگار زیاد برام فرقی هم نمیکرد زیر لب گفتم اره حتما صبر کردن و به سمت اتاقم رفتم و تا قبل از شام از اتاق بیرون نیومدم و مشغول خوندن و نوشتن درسای فردا شدم.....
تقریبا دو ساعتی بود که از اومدنم می گذشت و من هنوز تو اتاق بودم که با زدن ضربه ای اروم به در اتاق...همراهش عزیزجون وارد شد...دخترم نمیخوای شام بخوری؟
در حالیکه از جام بلند میشدم ...صندلی میز مطالعه رو گذاشتم سر جاش و گفتم:سلام عزیزجون...ببخشید تو درسا غرق شده بودم...شما برید منم الان میام...
عزیز که لبخندی می زد گفت:مادرجان اینقدر خودت و خسته نکن...از صبح که تا الان دانشگاه بودی...حالا هم که اومدی خودت و تو اتاق حبس کردی ...همش که درس نمیشه...و در ادامه گفت:دیگه زود بیا ها منتظرتیم...

----------------------------------------------------------------
فوری وسایلم و رو جمع و جور کردم و کتابهام رو گذاشتم توی کتابخونم و با نگاهی به اینه میخواستم برم که رنگ پریده ام نذاشت...
احساس می کردم که چقدر لاغر شدم....کلا ادمی نبودم که اگه مریض هم میشدم همه جا بگم و کسی بهم توجه کنه....ولی پای چشمام چه گودی افتاده بود....
بی خیال یه شونه به موهام زدم و از اتاق رفتم بیرون....
شب طبق معمول زودتر از بقیه رفتم تو تختم....حوصله هیچی و نداشتم...
انگاری امروز هرچی انرژی بود از دست داده بودم...با فکر به انیتا فوری شروع کردم بهش اس ام اس دادن...خوشم می اومد به ثانیه نرسیده جوابم رو میداد...
بعد ازکمی اس ام اس بازی و اینکه خیالم راحت شد که فردا میاد دانشگاه خوابیدم....
از صدای علیرضا که بالای سرم وایساده بود بیدار شدم و به زور چشمام رو باز کردم و زمزمه کردم مگه ساعت چنده علی؟
علی که میخندید گفت از 8 هم گذشت تو بگیر بخواب!
من که ترسیده بودم به سرعت از جام پریدم...وای دانشگاه...
علی که خندید فهمیدم داره اذیتم میکنه در حالیکه چشمهام و از عصبانیت ریز کرده بودم بهش نگاهی خشن کردم و گفتم اگه ساعت 8 پس تو چکار میکنی اینجا ؟
و بلند شدم و به ساعت روی میز که هنوز شکر خدا باطریش مثل اون یکی تموم نشده بود نگاه کردم و دیدم تازه 7 شده....
علی که غش غش می خندید ساعت رو توی دستهاش گرفت و گفت:به جون رامش این یکی هم خواب مونده باورت نمیشه بیا بیرون ببین...
صبح اول صبح این علی دست از اذیت کردن من بر نمیداشت درحالیکه به سمتش هجوم اورده بودم با خنده از اتاق فرار کرد...زیر لب یه پدرصلواتی بهش گفتم و رفتم که صورتم و بشورم...

---------------------------------------------------------------

وارد دانشگاه که شدم دیدم انیتا چشم به در وایساده..تا من و دید لبخند پهنی زد و دویید به سمتم...
با خنده بغلش کردم و گفتم :دختر تو کجا بودی دلمون تنگ شده بود برات....
انیتا که میخندید گفت :ذلیل نشی همش یه روزه منو ندیدی این هندونه ها چیه میدی بهم؟
در حالیکه می خندیدم گفتم:جدی میگم...و دستش رو گرفتم و با هم رفتیم به سمت بچه های دیگه کلاس....
انیتا:یه چیزایی شنیدم...دیروز که من نبودم انگار یه اتفاقاتی افتاده....
من که همون موقع فهمیدم کار این افسانه دهن لقه با لبخندی گفتم خبرا زود پخش میشه!این بی بی سی کارش و خوب بلده ها....
انیتا که می خندید گفت اره تا رسید بهم شروع کرد تعریف کردن...دلم واسه خدام بیچاره سوخت و در حالیکه وایساده بود منم نگه داشت و گفت:میگم رامش نظرت چیه بریم یه سر بهش بزنیم....
من که از دست انیتا خندم گرفته بود گفتم دختر دست از این مسخره بازیا بردار ..چکارداری اون بنده خدارو...مگه نمیدونی تو بیمارستانه یه موقع ببینتت هیجانی میشه دیگه واویلا....انیتا که انگار تازه متوجه منظورم شده بود از خنده ریسه رفت....
نه جدی میگم با چندتا از بچه های دیگه هماهنگ کنیم بریم عیادتش...بیچاره کلی هم ذوق میکنه ها...
-در حالیکه راه می افتادم گفتم حالا بیا بریم تا از کلاس جا نموندیم... و دستش رو گرفتم و با خودم کشیدمش....
-------------------------------------------
وارد کلاس که شدیم انیتا شروع کرد با بچه ها حرف زدن.... و بجز من و انیتا 7 نفر دیگه هم مایل بودن که به استاد یه سری بزنیم و قرار شد که من برم دفتر رو ادرس بیمارستان رو بگیرم و فردا برای ملاقات بریم....
از دست این انیتا هر کاری و که میخواست عملی می کرد و منم باید همراهیش می کردم...ساعت اخر کلاسمون بود که وارد دفتر شدم...
یه دو سه تایی از استادا توی دفتر بودن و با اونایی که می شناختم یه سلامی کردم و رفتم به سمت میز اقای حداد که داشت با تلفن صحبت میکرد و همزمان با خودکارش روی کاغذی که جلوش بود شکلهای نامفهومی می کشید....
یادمه یه روز یه مشاور و روانشناس اومده بود تو مدرسه ما...ازش پرسیدم که من هروقت یه کاغذ دستم میاد روش خط خطی میکنم یا چیزی مینویسم ...مشاورمون که لبخندی میزد گفت:تو عزیزم یه جور وسواس فکری داری ....
حالا که نگاه می کردم میدیدم این اقای حداد هم با کم کم 45 سال سن وسواس فکری داره...
بانگاهی به من دعوتم کرد که بشینم و منم که انگار از خدا خواسته بودم.....بعد از دقایقی تماس رو قطع کرد و گفت:خانوم راستاد کمکی از دستم بر میاد؟!!
و از پشت عینکش با دقت نگام کرد...
من که نمی دونستم از کجا شروع کنم گفتم:راستش اقای حداد بچه ها میخوان که بریم ملاقات استاد خدام...من گفتم قبلش با شما هماهنگ کنیم ببینیم اوضاع چجوریه بعدش....
اقای حداد که لبخندی میزد دستهاش رو توی هم قلاب کرد و گفت:والا من خودم دیروز که رفتم عیادتشون خیلی بهتر بودن و به احتمال زیاد هم تا اخر هفته ترخیص میشن...
.اگر میخواید برید فردا باید برین...میدونی که بیمارستان......اونجا بستری هستن.حتما خوشحال میشن که دانشجوهاشون رو ببینن...
من که دیگه بیش از این موندن رو لازم نمی دونستم از جام بلند شدم و با لبخندی از حداد تشکر کردم و خواستم که برم که دیدم نامدار هم اومده و دقیقا چند قدمی پشت سرم وایساده حتما اونم با حداد کاری داشته که از توی اتاقش اومده اینجا!!!
دقیقا...چشم تو چشم نامدار شدم...
در حالیکه لبخندی به لب داشت اومد سمتم...
منم یه چند قدمی جلوتر رفتم که بهم رسید...خوبین استاد؟!
استاد که نگاهی به من می انداخت گفت:به لطف شما....خواستم ببینم فردا چه ساعتی می خواید برید ملاقات که منم همراهیتون کنم؟!
من که سرم تا اون موقع پایین بود نگاهی به چشمهای منتظرش انداختم و گفتم:ساعت ملاقات که 2 هست ولی به احتمال زیاد با بچه ها ساعت 1:30جلوی درب بیمارستان جمع میشیم...بچه ها خوشحال میشن که شما هم همراهمون باشین...
نامدار که لبخندی میزد گفت:مرسی...خب میتونین برید بیشتر از این وقتتون و نمی گریم ...
منم سریع خداحافظی کردم و به اقای حداد که داشت بهمون نگاه می کرد هم نگاهی گذرا انداختم و از دفتر خارج شدم....
انیتا پشت در منتظرم بود که ببینه چی شده..بهش گفتم و رفتیم تو کلاس که به باقیه بچه ها هم بگیم....
قرار بر این شد که همگی فردا جلوی بیمارستان جمع بشیم به اضافه استاد نامدار هم که همراهمون بود....
-------------------------------------------------------------------
ساعت اخر کلاسمون بود که یه دفعه درد بدی توی دلم پیچید...زیر لب زمزمه کردم اخه الان که وقتش نیست....
انیتا که نگاهش افتاد به چهره گرفتم ...یواش گفت:تو چی شدی رامش؟
من که دلم به شدت درد گرفته بود گفتم فکر کنم....انیتا که خودش متوجه شده بود لبخندی زد و گفت:خب بابا چه خبره گفتم چیت شد...بلند شو برو اجازه بگیر برو بیرون تا ابرمون رو نبردی...
در حالیکه بهش چشم غره ای میرفتم و اونم موذیانه می خندید از استاد اجازه گرفتم و از کلاس خارج شدم.....

داشتم از دانشگاه می اومیدم بیرون که دیدم موبایم داره زنگ میخوره...

علی بود...سریع جواب دادم...با دلهره گفتم :سلام خوبی؟
وقتی خنده و انرژی رو توی صدای علی فهمیدم نفسم و دادم بیرون....و فکرایی که تو ذهنم بود رو پس زدم....یه ان دلم ریخت نکنه حاج بابا چیزیش شده...وقتی قطع کردم به انیتا که منتظر بود حرفی بزنم نگاه کردم و گفتم:علی بود..معرف حضورتون که هست....

انیتا که می خندید گفت اره بابا داداش عزیزتر از جانتون و می شناسیم... بالبخندی گفتم:زنگ زده بود بگه که شب خونه عمو حبیبم ایناییم ...یه راست بیام اونجا دیگه خونه نرم کسی نیست...
انیتا که می خندید گفت: پس شام افتادین اره خوش به سعادتتون ما که پوسیدیم تو خونه....
در حالیکه لبخندی موذیانه میزدم گفتم خب بیا تو هم بریم عمو دوتا پسر داره شاخ شمشاد بریم شاید وصلت شد...
انیتا که می خندید گفت:برو بابا مگه خلم ....خودت داداش داری برم با پسر عموت ....در حالیکه می خندیدیم به سمت ایستگاه رفتیم...

**

وقتی وارد خونه عمو اینا شدم دیدم که بله....چه خبره....عمو فریبرز اینا و بابا اینا و م....خلاصه که همگی جمع بودن...
فقط عمه نیلو اینا نبودن که اوناهم خودشون مهمون داشتن.... دلم به حدی درد میکرد که اول رفتم تو اشپزخونه ولیوان نبات داغ خوردم تا کمی ارومتر شدم...زن عمو که کنارم نشسته بود گفت بیا این قرص و هم بخور بهتر میشی...و قرص رو هم ازش گرفتم و خوردم.....

کنار عمه و حمید نشسته بودیم و داشتیم تخمه می خوردیم و حمید هی جک تعریف میکرد من که دیگه از خنده در حال غش کردن بودم...که سجاد هم به جمعمون پیوست و اونم شروع کرد تعریف کردن...کم کم همگی جک هاشون رو رو می کردن و می خندیدم...فقط این وسط سه تا برادر و حاج بابا بودن که بحث اقتصاد راه انداخته بودن و داشتن حرف میزدن.
.اکرم که می اومد طرف من روی دسته مبل کنار من نشست و در گوش من یه جوک گفت که از بس خندیدم اشک توی چشمهام جمع شد...
سجاد که خیلی کنجکاو بود بفهمه جکه چیه ول نمی کرد و هی بهم میگفت اکرم جون چی گفت راستشو بگو...تا اخر شب سر به سر میذاشت ولی خوب می دونست که من نخوام حرفی رو بزنم نمیزنم دیگه....
اخر شب بود که داشتیم می رفتیم در حالیکه سروش رو بغل می کردم بوسیدمش و گفتم عزیز خاله دلم چقدر برات تنگ شده بود...
سینا که کنارم وایساده بود گفت:اره معلومه چقدر به ما سر میزنین...تو که مشغولی و عزیزجون اینام که معمولا عید به عید یادشون می افته
در حالیکه می خندیدم گفتم خبه سینا الان که دیگه وقت گلگی نیست تازه یادت افتاده...میام بابا...میام سرتون هم میزنم قول میدم ...و دوباره سروش و بوسیدم که هنانه هم اومد و اونا هم از بقیه خداحافظی کردن و رفتن..
.اخرین مهمونا ما بودیم که هنوز اونجا بودیم...بابا فرهاد در حالیکه سوئیچ ماشین رو از جیبش در می اورد داد به علی و گفت تو برو ماشین رو از توی حیاط در بیار تا ما هم بیایم پسرم...
علی و حمید با هم رفتن طرف حیاط و منم کنار عمه زهره که معلوم بود حسابی خوابش می اومد مدام خمیازه می کشید ایستادم و بال بخندگفتم عمه تا 10 دقیقه دیگه می رسیم خیالتون راحت....
عمه که خودش هم خندش گرفته بود گفت:نمی دونم چرا اینقدر خوابم گرفته ....
اکرم که داشت کیفش رو بر میداشت گفت حتما صبح زود بیدار شدی زهره جان...من که تا ظهر خوابیده بودم...فرهادم اومد خودش یه غذای اماده درست کرد و با هم خوردیم...
تو دلم گفتم خوبه والا بابای ما از سر کار هم که میاد باید بره تو اشپزخونه...خندم گرفت در حالیکه روم رو میکردم به طرف حاج بابا گفتم حاجی جون نمیخوای بلند شین بریم...
حاج بابا که دستش رو می گرفت به دسته های مبلش بلند شد و با گفتن یا علی از عمو اینا خداحافظی کرد و بالاخره از خونه عمو حبیب اینا اومدیم بیرون...

خدا میدونه که وقتی رسیدیم خونه چقدر خوشحال شدم...حسابی خسته بودم و بدنمم که دردش تازه کمی اروم شده بودو حسابی هم خواب چشمام رو قلقلک میداد بدجور....بدون اینکه لباس خوابم و بپوشم..کش موهام رو باز کردم و خوابیدم....

**
ساعت نزدیک 10 بود که از خواب بیدار شدم....
در حالیکه کش و قوسی به بدنم می دادم بالاخره از تخت و خوابیدن انصراف دادم و از جام بلند شدم و حوله به دست رفتم طرف حمام...
.همینجور که اب ولرم میریخت روی بدنم انگار همراهش روحمم تازه میشد...دونه های درشت اب میخورد توی صورتم...
یاد بچگی هام افتادم که با چه ذوقی وقتی بارون می اومد با علی میدوییدیم بیرون و صورتمون رو میگرتیم رو به اسمون....
بعد از گرفتن دوش و پوشیدن لباسم رفتم تو پذیرایی....
نگام روی کژال ثابت موند با لبخندی به طرفشون رفتم...کژال کنار عزیز و عمه نشسته بود و از علی که سرکارش بود و از حاج بابا هم که خبری نبود...
کژال که تا چشمش به من خورد از جاش بلند شد و لبخند زد.....به به کژال خانوووم..چشممون روشن....
کژال که می خندید رو به عمه گفت:تروخدا معرفتش و میبینین عمه...همین یه کلمه رو بلده...دختر اخه تو چقدر رو داری تا من نیام بهت سر بزنم تو که انگار نه انگار
منکه باهاش دست میدادم کنارش نشستم و گفتم ایناهاش...شاهدام که کنارت نشستن...بخدا درس رس..الانم که دیگه از هفته بعد امتحانات شروع میشه و دیگه بدتر....
کژال که می خندید گفت باشه اینقدر ناه نکن.... خب افیت باشه...بلندشو صبحانت رو بخور...عزیزجون هم که به ما نگاه می کرد و لبخندی میزد گفت:اره دخترم پاشو یه چیزی بخور ضعف نکنی...من که یه پشقاب میوه از روی میز برای خودم بر میداشتم گفتم نه فعلا همین بسه برام..
تازه یادم افتاد که به عمه اینا بگم امروز میخوایم بریم ملاقات استاد...شروع کدم به تعریف کردن اتفاقی که افتاده بود و در اخر هم رسیدم به امروز ساعت 1:30 که باید میرفتم...

عزیز که ناراحت شده بود گفت:بنده خدا ایشا....خدا شفاش بده...و بلند شد که بره توی اشپزخونه...
فهمیدم که عزیزجون هم دوباره یاد ناراحتیه فلبی حاج بابا افتاده...که فوری بلند شد و رفت...
عمه هم که شنونده بود تا اون موقع گفت:اره دختر خوب کاری میکنین...

**
یه مانتو خوش دوخت سرمه ای با یه روسری که رگه های مشکی و سرمه ای داشت سرم کردم و یه ته ارایش ملایمی هم کردم و در حالیکه هنوز جلوی میز ارایشم نشسته بودم ریملم رو برداشتم و دوباره به موژه های تابدارم کشیدم که از تو اینه دیدم کژال داره لبخند میزنه برگشتم سمتش و گفتم چیه میخندی خانوم؟
کژال که می اومد نزدیکم گفت:اخه تو که همینجوری خوشکل هستی دیگه خوشکلتر که بشی وای به حال پسرا که دستشونم بهت نمیرسه...
در حالیکه می خندیدم از جام بلند شدم گفتم خوبه شوخی بسه عزیزم....بیا دیگه بریم برای بار اخر نگاهی به اینه زدم و به قول کژال شیشه عطر رو روی خودم خالی کردم و بعد از خداحافظی از عزیز جون اینا با کژال از خونه زدیم بیرون...
کژال که رفت خونه خودشون و منم به سمت ایستگاه تاکسی
وقتی رسیدم جلوی بیمارستان تازه ساعت شد 1:30 و فقط دوتا از پسرا فعلا اومده بودن....
به طرفشون رفتم و باهشون سلام و علیک کردم....
در حالیکه لبخندی میزدم به شوخی گفتم:یعنی اینقدر دلتون برای استاد خدام تنگ شده بودکه زودتر از بقه رسیدین؟
فرزاد که میخندید گفت:اره دیگه...به ما میگن دانشجوهای نمونه....
همینطور که در حال حرف زدن بودیم که با صدای سلامی برگشتم...استاد نامدار بود....در حالیکه دسته گلی زیبا در دستش بود نزدیکمون وایساده بود....
خودم رو کمی کشیدم کنار که بیاد نزدیکتر...استاد که توی اون یکی دستش کیف بود و اون یکی هم گل....گفت:بهتر نیست بریم داخل محوطه بیمارستان بچه ها؟
فرزاد که نزدیکش ایستاده بود گفت:استاد اخه بچه ها قراره بیرون بیمارستان جمع بشن..
استاد:باشه حرفی نیست منتظر می مونیم.... دقیقه ای نگذشته بود که صدای گوشیه استاد بلند شد...
در حالیکه یه نگاه به جیب کتش می انداخت و یه نگاه دیگه به دستاش لبخندی زد و به من که روبروش ایستاده بود گفت میشه این رو نگه دارین؟!
منظورش دسته گل بود...
فوری دستم رو راز کردم و گلها رو ازش گرفتم... و تو دلم سلیقه اش تو خریدن گل رو تحسین کردم...

رزهای صورتی و قرمز خیلی خوشگلی بودن..ناخوداگاه بردمشون به سمت بینیم و بو کردم..چه عطری داشتن...
استاد که چندقدمی از ما دور شده بود و هنوز داشت با تلفن حرف میزد...
انیتا هم رسید...حسابی خوشگل کرده بود...با لبخندی باهاش دست دادم...
در حالیکه به دسته گل اشاره میکرد با خنده گفت:بابا سلیقه..چه نازن اینا...
همون موقع هم نامدار اومد طرفمون..با لبخندی گفتم:این گلها رو استاد اوردن...سلیقه ایشونه...
انیتا که لبخندی موذیانه میزد گفت:بله درست..و با نامدار سلام و علیک کرد..
از اونجایی که دلش طاقت نیاورد فوری کنار گوشم به ارومی زمزمه کرد پس این گلها دست تو چکار میکنه..ای کلک...
در حالیکه می خندیدم گفتم برو از خودش بپرس که دیدم نگاه نامدار افتاد توی چشمام و بعدش هم گلها...
با لبخندی بهش نزدیک شدم ...کنار پسرها ایستاده بود...درحالیکه گل رو میگرفتم طرفش گفتم:استاد گلهاتون و نمیخواین؟
با لبخندی زیبا نگاهش رو انداخت تو چشمام وبا صدایی بم و اروم در حالیکه گلبرگ یکی از گلها رو لمس میکرد گفت:هرچند که شما خودتون گلین ...اینام قابل شما رو نداره..
با لبخندی سرم رو انداختم پایین و گفتم:مرسی استاد و فوری گل رو گذاشتم توی دستهاش و ازش دور شدم...
نمیدونم چرا حس می کردم این حرف زدنش باهام یه جور دیگست...حتی نگاهای بعضا خیرش گاهی کلافم می کرد و می دونستم که با این نگاهاش گاهی باعث میشه تغییر رنگ بدم و رنگ صورتم عوض بشه تو این 5 ماه....
هنوزم به این اخلاقش عادت نکرده بودم و جرات هم نمیکردم از انیتا بپرسم..اون فقط دنبال یه سوژه بود..
خودم رو زدم به بیخیالی و رفتم کنار انیتا که داشت با دوتا از بچه های دیگه که از
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان , زندگی بدون عشق نمیشه-جملات عاشقانه - سایت عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49564

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا