تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل ششم)



با صدای زنگ ساعت بود که فهمیدم صبح شده و از جام بلند شدم..
.بعد از کش و قوسی که بدن مبارکم دادم روی تختم و مرتب کردم و یه شونه هم به موهام زدم و با گیره کوچیکم جمعشون کردم بالای سرم....تا مزاحم کارم نباشن و رفتم به سمت دستشویی....اب خنک خواب رو یعنی اون ته مونده خواب رو هم از سرم پروند....داشتم صورتم رو خشک می کردم با حوله که دیدم عزیز جون اومد تو اتاقم....

با دیدن من لبخندی زد و گفت بیدار شدی مادرجان؟گفتم دیشب این بچه داشت میگفت امتحان دارم بیام صدات کنم اول صبحانت و بخوری بعد بشینی پای درس و مشقت!
با لبخندی رفتم طرف عزیز جون و در حالیکه دستم رو دور بازوهاش حلقه می کردم صورتش رو بوسیدم و گفتم قربون عزیزم برم بیاین بریم...
اره اتفاقا خودمم ساعتم و کوک کردم که یه وقتی زیادی نخوابم..اخه دیشب بعد رفتن پری و حسین هم زیاد خوابم نمی اومد و کمی بیدار بدم ...بعدش خوابم برد...
.عزیز جون:باشه دخترم بیا بریم برات تخم مرغ گذاشتم اب پز بشه بخور که جون داشته باشی این همه درس و میخوای حفظ کنی....
خدایی هم که عزیز جون تو این چند وقت امتحانات حسابی بهم میرسید و از هیچی کم نمیذاشت...می دوونست که فصل امتحانات روزای سختیه و همیشه همین کار رو می کرد حتی موقع هایی هم که مدرسه میرفتم همینطور بود....
داشتم صبحانه می خوردم که دیدم علی در حالیکه خواب الود داره چشماش و میماله اومد تو اشپزخونه...با تعجب گفتم علی مگه نرفتی سر کار؟
عزیز که حالا بجای یه دونه دوتا لیوان چای می ریخت به کارش ادامه داد و علی با لبخندی گفت:نه خواهری امروز و مرخصی گرفته بودم...خسته شدم خواستم یه امروز و استراحت کنم...و کنار شماها باشم...
در حالیکه لبخندی می زدم گفتم حالا نمی خواد بشینی بلند شو صورتت و دستات و بشور بیا بشین صبحانه بخوریم....
ساعت 9:30 بود که دیگه رفتم تو اتاق ...عمهع و حاج بابا که رفته بودن پیاده روی و علی هم که تو اتاق خودش و عزیزجونم سرش با پرنده هاش گرم بود...
تازگی ها حاج بابا دوتا قناری خوشگل خریده بود و عزیزجونم که عاشق پرنده ها بود....
خونه ساکت ساکت بود و جوون می داد برای درس خوندن اونم درس عمومی که من ازش بشدت بدم می اومد......خلاصه شروع کردم به خوندن....انگار توی کتاب غرق شده بودم....
با صدای علی که میگفت رامش ...رامش...بیا ناهار...فهمیدم موقع ناهار شده..هر چند زیاد گرسنه نبودم ولی بخاطر بقیه و اینکه همراهیشون کرده باشم رفتم ....
عمه در حالیکه برایم غذا می کشید گفت:دختر تو خسته نشدی چند ساعته تو اتاقی حداقل یکم بیا بیرون بزار اون ذهنت یه استراحتی بکنه....
در حالیکه می خندیدم گفتم عمه نگران نباشید ما بینش به کژال و انیتا اس ام اس میدم خودش میشه استراحت....
حاج بابا که داشت یه لیوان دوغ برای خودش می ریخت گفت:ماشا...دخترم از اول هم درسش خوب بود..چکارش دارین بزارین کار خودش و انجام بده...

علی که بشقاب دومش و هم پر می کرد گفت :به به عزیز دستت درد نکنه...عجب غذایی شده...عزیز که همیشه از تعریف دست پختش و غذا درست کردنش خوشحال میشد یه تیکه بزرگ دیگه مرغ گذاشت رو بشقاب علی و گفت نوش جونت پسرم این خواهرت که امروز درست و حسابی ناهار نخورد تو یکی دیگه بخور مادر جان....

***
نزدیکای غروب بود که یه دور خوندنم تموم شد و تصمیم گرفتم که دیگه خوندن رو تعطیل کنم و فقط اخر شب یه سری هم به جزوه هام بزنم و دیگه تموم بشه....
وای که چقدر خوشحال بودم که امتحانات تموم شده بود و اینم اخریش بود...بلند شدم و در حالیکه سیدی رو می گذاشتم توی دستگاه اهنگ مورد علاقم رو پیدا کردم....

همینجور که گوش می دادم باهاش زمزمه هم می کردم ........همینجور که داشتم اهنگ رو گوش میدادم دیدم عمه با یه بشقاب میوه وارد شد...
از صدای اهنگ متوجه شده بود که دیگه درس تعطیله....
با لبخندی که روی چهرش بود بشقاب رو گذاشت رو میز کنار تختم و گفت:عمه جان یکم صدای این و کم کن...
با این اهنگات هرچی غم و غصه هست می ریزه تو جوون ادم...در حالیکه اهنگ رو کم می کردم...گفتم عمه جون دلتون میاد اهنگ به این خوشگلی....من که هر چی گوش میدم سیر نمیشم ازش...
عمه در حالیکه کتابم رو از روی میز بر می داشت گفت بالاخره خوندنش تموم شد اره؟
من که پوفی میکردم گفتم اره بابا...بالاخره تموم شد...وای که دیگه راحت شدیم...ولی ترم دیگه شاید تعداد واحدهام رو بیشتر بر دارم..اونجوری که برنامه ریزی کردم زودتر درسم و تموم میکنم خیلی خوبه اینجوری....الان دیگه واردتر از روزای اول شدیم و یه جورایی با محیط دانشگاه اخت شدیم...
عمه که اهی می کشید گفت:اره دیگه عمه جان ادم تا جوونه باید قدر این زندگیش و این زیبایی هایی که خدا بهش داده رو بدونه ولی وقتی پیر میشه دیگه خیلی دیره واسه کارایی که باید انجام می داده و انجام نداده...
عمه زیاد کنارم ننشست و سریع رفت....دلم برا یاین همه تنهایی عمه گرفت...مسلما اون هم دوست داشت مثل خواهرهای دیگش یه زندگیه نرمال داشته باشه و در کنار شوهرش و بچه هاش باشه...مخصوصا در کنار مردی که با جون و دل میخواستش...احمدی که زودتر از اونچه که عمه فکر می کرد تنهاش گذاشته بود....
همیشه با اینکه عاشق چیزای رمانتیک و عاشقانه بودم ولی خودمم انگار یه جورایی از عشق فراری بودم...
از نگاه به پسرایی که یه طور دیگه نگاهم م یکردن پرهیز می کردم...شاید یه حس بدی نسبت به مردا پیدا کرده بودم...وقتی بابای خودم و می دیدم که چطور بعد از چندسال به راحتی مادرم رو فراموش کرد و رفت زن گرفت از این همه بی قانونیه دل و دنیا دلم می گرفت شاید می ترسیدم که نکنه بچه های منم گرفتار یه همیچین قسمتی مثل خودم بشن...
افکار زیادی به ذهنم هجوم اورده بود...نمی دونم چرا یه لحظه یاد نگاه نامدار سر جلسه افتادم ناخوداگاه لبخندی صورتم رو پوشوند که خودم فوری جمعش کردم.....
مثل اینایی که ادم و بازخواست میکنن بالای سر برگم ایستاده بود و خیره خیره به نوشته هام نگاه می کرد...می دونستم که همیشه با نگاههاش منتظره که بهترین عملکرد و نمره رو توی کلاس بیارم ...هم از من هم از کامیار....
حتی وقت هایی که من از کامیار سوالی داشتم هر وقت می دیمش نگاهش به طرفمون بود...گاهی احساس می کردم که بیش از حد به من و کامیار توجه میکنه...
در صورتی بود که گاهی صدای پسرا در می اومد که چرا بیشتر اوقات از کامیار و راستاد برای توضیح مسئله ها استفاده م یکنید و.....دخترا هم که دیگه انگار یه جورایی براشون عادی شده بود ....یا اینکه ترجیه می دادن که وارد مسائل درسی نشن و همونجور سرجاشون بشینن و به استاد ذول بزنن و در گوشی حرف بزنن که استاد اینجوری نگامون کرد و استاد این حرف و بهمون زد و خلاصه...
استاد هم همیشه در جواب اعتراضای بچه ها فقط به لبخندی اکتفا می کرد و می گفت دفعه بعدی نوبت شما هم میشه....ولی این همش در حد حرف بود...امکان نداشت که هر بار که سر کلاس ما حاضر میشد...یا من یا کامیار رو به کنار خودش نکشونه.....

امتحان ساعت 11 برگزار میشد و من یه چد دقیقه قبلش رسیدم....که فوری انیتا اومد سمتم و گفت چه عجب بالاخره اومد؟دیگه می خواستم بهت زنگ بزنم...
من که لبخندی میزدم باهاش دست دادم و همینطور که با هم به طرف سالن امتحانات می رفتیم گفتم اخه تو راه یه تصادف شده بود برعکس یه 20 دقیقه ای الکی توی راه ترافیک بود....
همین که وارد سالن شدیم دوتایی مون سینه به سینه نامدار در اومدیم...
در حالیکه لبخندی می زد خودش رو کنار کشید که ما بریم داخل...
انیتا:سلام استاد...خوبین؟
استاد که نگاهش رو از روی صورت انیتا رد می کرد و به من نگاه می کرد گفت بله به لطف شما امتحان چطور بود بچه ها؟
انیتا که هنوزم از دست امتحان معترض بود و انگار دوباره داغ دلش با این سوال استاد تازه شده بود گفت:استاد خیلی ریز طرح کرده بودین...و ناراحت به استاد چشم دوخت استاد که لبخندی می زد گفت دفعه بعدی جبران میکنم ولی خب با این همه یه نفر فقط تو کلاستون نمره کامل گرفت و با لبخندی موذیانه به چشمای پر از سوالم نگاه کرد و گفت:خب دیگه برید به امتحانتون برسید که الان استاد هدایی راهتون نمیده ها و خودش زودتر از ما از در خارج شد و از کنارمون رد شد و از پله ها رفت پایین...
انیتا که هنوز داشت به سمتی که استاد می رفت نگاه می کرد گفت اه اه از این اخلاقش بدم میاد همش ادم و میزاره تو خماری خب نمی تونست بگه کی نمره کامل اورده...
من که دستش رو می کشیدم گفتم:بیا بریم بابا مگه نشنیدی چی گفت اگه دیر بجنبیم از امتحان خبری نیست ها...
----------------------------------------
من و انیتا همزمان برگه امتحانیمون و دادیم و از سالن زدیم بیرون...
هر دو خوشحال از اینکه امتحانات این ترمم به خوبی تموم شده بود رفتیم به سمت نیمکتا که انیتا گفت: رامش بیا بریم یه چیزی بخریم بابا مثلا روز اخره ...
در حالیکه می خندیدم گفتم خبه حالا همچین میگی روز اخر انگار قراره چندوقت از هم دور باشیم .....وای من که بی صبرانه منتظرم این نمره ها رو بزنن تو سایت تا برم ببینم....
انیتا که در حال خریدن ابمیوه و....بود برگشت سمتم و گفت:شاید تا الان بعضی درسا رو زده باشن...حالا واسه من یکی که فرقی نداره خودم همیشه سر جلسه تخمین نمره هام رو میزدم و بعد میام بیرون....
در حالیکه پول ابمیوه ها رو حساب می کرد منم یه بسته از اون شکلات های تلخش خریدم و دوباره زدیم بیرون تا روی نیمکت ها بشینیم...
انیتا که داشت ابمیوه اش رو می خورد گفت:میگم حالا معلوم نیست کی بهمون خبر بدن که برای ترم دو بیایم انتخاب واحد کنیم...همش باید بیایم اینجا سر بزنیم دیگه....
تو چرا اینقدر سخت می گیری معمولا بین ترم اول و دوم یه فاصله کم کم 10 روزه ایجاد میشه دیگه حالا میایم سر میزنیم و انتخاب واحد هم می کنیم....این که دیگه غصه نداره...بهت زنگ میزنم روزی که خواستم بیام میگم بهت که اگه خواستی با هم بیایم دانشگاه یه سر بزنیم....
انیتا که می خندید گفت بله قربان...ولی من یکی که اولین درسم و بردارم با خدام جون بر میدارم و خودش خندید...
و در همون حال خنده گفت راستی دیدی سر امتحان نامدار پسر خدام جون هم اومده بود وقتی داشتم از جلوی دفتر رد میشدم دیدم داره با حداد حرف میزنه....نکنه خدام دوباره حالش بد شده؟!
من که می دونستم حالش خوبه گفتم چرا شلوغش میکنی بابا...مگه ندیدی اون روز توی بیمارستان هم می گفت داره کاراش رو انجام میده اگه بشه بیاد توی دانشگاه تدریس کنه ...که اینجوری بیشتر کنار پدرش هم باشه.....
انیتا که تازه یادش افتاده بود گفت:عجب خنگیم من!!اصلا یادم نبود....گفتم حتما دوباره راهیه بیمارستان شده بنده خدا...
بهرحال که من ترم بعدم با خودش درس بر می دارم...در حال حرف زدن بودیم که صدای گوشیم بلند شد و طبق معمول معلوم نبود کجای کیفم گذاشتم....
شروع کردم به گشتن تا بالاخره پیداش کردم از دیدن شماره پری تعجب کردم یعنی چکارم داشت؟!ما که تازه همدیگرو دیدیم!! بالاخره دکمه اتصال رو زدم....
صدای شادش توی گوشی پیچید..بعد از کلی حرف زدن بالاخره گفت که دیشب خواب دیده که مادربزرگش اومده به خوابش میخواد با حسین بره سر خاک...و می خواست ببینه که منم میام یا نه!
در حالیکه به ساعتم نگاهی می انداختم گفتم پری خیلی دلم میخواد بیام ولی یه سری کار توی دانشگاه دارم اگه برسم خونه همون ساعت 6 یا 7 میام که دیگه شما هم تا اون موقعه از سر خاک برگشتین خانوم خانوما....بعد از دقایقی حرف زدن پری تماس رو قطع کرد...
انیتا گفت چی شده بود؟ با لبخندی گفتم هیچی این پری دوباره خواب نما شده بود...می خواست بره سر خاک و امامزاده که گفتم من نمیتونم بیام....ولی خیلی دلم میخواست میرفتم ...چند وقتی بود که سر خاک مامان شیوا هم نرفته بودم.... کم کم سر و کله بچه های دیگه هم پیدا شد و همگی داشتن به سمت سالن غذاخوری دانشگاه میرفتن.....
ساعت از 1 هم گذشته بود و ناهار اون روز دانشگاه هم قورمه سبزی بود...منم که عاشقش...در حال خوردن اهار بودیم که دیدم اول استاد خدام اومد و بعدش هم کرمانی و نامدار با هم اومدن....به قول انیتا میخواستن مثلا امروز و کنار دانشجوهاشون ناهار بخورن...
در حالیکه غذاهاشون دستشون بود اومدن سمت میزهای ما...که پسر و دختر کنار هم نشسته بودیم...پسرا سر به سر استاد خدام میگذاشتن که استاد این ترم همه قبولن دیگه؟
استاد هم که لبخندی میزد گفت :اتفاقا از این فکر و خیالا نکنید که همتون قبول شدین به موقعش همه چی معلوم میشه....
فرزاد که پسر شوخی بود گفت استاد من قلبم ضعیفه با باتری کار می کنه خواهش می کنم استرس بهمون وارد نکنید دیگه...استاد که می خندید گفت :ای پسر قلب شماها ضعیفه....ناهارتون و بخورید و رو به نامدار و کرمانی که روبرویش کنار کامیار و سهند نشسته بودند و با میز ما هم فاصله چندانی نداشتند گفت:من که شنیدم بچه ها از امتحان استاد نامدار خیلی راضی بودن؟!و خندید....
پس خبر رسیده بود که نامدار امتحان سختی گرفته بود و این شد شروع یه بحث و سوال از نامدار ....
در حالیکه لبخندی می زدم به انیتا گفتم بیچاره ها خواستن مثلا یه روز نرن تو اتاقشون تنهایی ناهار بخورن حالا امروزم که اومدن پیش ما ببین بچه ها دارن چکار میکنن... پشیمونشون کردن..انیتا که می خندید گفت:خوشم میاد از این نامدار و کرمانی که اخلاقشون مثل همه اون لبخند و از روی اون صورتشون پس نمیزنن...
نگاه کن ببین چجوری هم می خندین خوششون میاد سر به سر بچه ها بزارن...
در حالیکه به طرف نامدار و...برمی گشتم دیدم که داره می خنده و همون موقع نگاهش چرخید و نشست تو نگاه من....
نمیدونم چرا یه لحظه احساس گرمایی عجیب تو تنم نشست...نگام و از اون چشمای....گرفتم...ولی انگار به زور.....انگار اونم تمایلی نداشت که .....
لبخندش کمرنگتر شده بود ولی همچنان داشت به سمت من و انیتا نگاه می کرد و به سمت چشمای من....
الان اروم اروم با کرمانی که کنار دستش نشسته بود پچ پچ می کرد
من که خودم و زدم به بیخیالی ولی انیتا می گفت رامش نگاه کن..این دوتا چرا هی برمی گردن به ما نگاه می کنن...خسته نشده اینقدر پچ پچ کردن...

در حالیکه دستم رو می گرفتم جلوی چشم انیتا گفتم دختر بسه چقدر دید میزنی اینا رو الان میگن چی شده...
انیتا که چشماش و انداخته بود توی چشمام گفت تو چرا یه دفعه ای سرخ شدی...اینجا که گرم نیست !!
منکه نمیدوستم چی بگم گفتم حتما فشارم یه دفعه رفته بالا....و اروم سرم و یه چرخ کوچیک دادم و یه نگاه کوچیک به طرفشون انداختم که دیدم به قول انیتا هنوزم در حال پچ پچ کردنن...
سرم رو چرخوندم طرف انیتا و گفتم اگه غذاتو خوردی پاشو بریم...ببین بچه هام دیگه دارن کم کم میرن فقط این پسرا سیریش شدن به استادا...
انیتا که کیفش رو بر می داشت گفت اره بیا بریم نازنین هم داره صدامون می کنه...نازنین در حالیکه دم در ایستاده بود داشت دست تکون می داد که بریم پیشش....
در حالیکه از جام بلند میشدم کیفم رو که برداشتم تا اومدم سرم رو چرخوندم دوباره نگاه نامدار...
به لبخندی کوتاه اکتفا کردم و یه سری که معنیه خداحافظی بود تکون دادم و اونم همین کار رو تکرار کرد و رفتم به سمت انیتا که داشت با یاسی حرف میزد.....
نمیدونم چرا امروز عجیب همش نگاهش به طرفم بود...هر وقت توی جمع اینجوری مستقیم بهم نگاه می کرد یه حسی پیدا میکردم...دلم نمی خواست بچه ها پیش خودشون یه فکرای دیگه ای بکنن...اونم ذهن فعال دخترا .....
خلاصه اون روز هم گذشت و در حالیکه با تک تک بچه ها از هم خداحافظی می کردیم از دانشگاه زدیم بیرون تا شروع ترم جدید ممکن بود کم و بیش یا اصلا بچه ها رو نبینیم....و یه خداحافظی جانانه کردیم و با انیتا سوار ماشین شدیم...
ساعت نزدیک 7 بود که هنوز توی راه بودم....
اون روز هم به خوبی و خوشی داشت تموم میشد که دوباره اسم پریماه افتاد روی صفحه موبایلم...
اینبار دیگه تعجبم بیشتر شده بود..جواب دادم و گفتم:خانوم چی شده؟چرا هی مزاحم دختر مردم میشی؟
پری که غش غش می خندید گفت:بخدا خانوم من قصدم خیره..یه پسره دم بخت دارم ....اجازه میدیدن غلامتون بشه؟
من که خودمم می خندیدم گفتم:زهر مار بگو ببینم چی شده هنوز سر خاکی؟
پری:اخه خنگ خدا این ساعت روز کی سر خاکه که من باشم...مگه نمیبینی هوا تاریک داره میشه..کی میرسی خونه باهات کار دارم؟!
من که به ساعتم نگاهی می انداختم گفتم تا یه نیم ساعت دیگه میرسم خونه...حالا چکارم داری خانوم؟
پری که اشوه توی صداش پر بود گفت حالا بیا بهت میگم..در مورد پسرمه و غش غش خندید و تماس رو قطع کرد...
در حالیکه به صفحه گوشیم نگاه میکردم گفتم دختره دیوونه ...و لبخندی زدم..ولی ذهنم درگیر شده بود که یعنی چکارم داشت..اخه سابقه نداشت پری اینجوری سر کارم بزاره !حتما کر مهمی باهام داشته دیگه..
.افکارم رو سر و سامون دادم و یکمی با گوشیم ور رفتم و اس ام اس های اضافی رو از توی گوشیم پاک کردم و..به متنی که کژال برام فرستاده بود نگاهی انداختم و دوباره و دوباره زیر لبم تکرارش کردم..
می دونست که من عاشق شعر و متنهای زیبام و همیشه برام می فرستاد....

-باز هم تنهایم...... باز هم غمگینم.....

به چه دل باید بست؟

به که باید پیوست؟

به دیاری که پر از دیوار است؟

به امینی که امانت خوار است؟!

یا به افسانه ی دوری و عشقت عشقم؟

 
فوری از ماشین اومدم پایین و از سرکوچه تا دم در حیاط رو به حالت دوو...گذروندم..


در حالیکه جلوی در نفسم رو با شدت از سینه ام می دادم بیرون زنگ در رو زدم...حوصله نداشتم بگردم و از توی کوله ام کلیدم رو پیدا کنم....پس راحت ترین راه رو انتخاب کردم...
بدون اینکه بپرسن کیه در رو باز کردن....فوری از پله ها بالا رفتم و کفشام رو در اوردم و رفتم تو خونه...

دیدم که پری تنها اینجاست تعجب کردم ...در حالیکه می بوسیدمش گفتم:پس اقاتون کجاست عروس خانوم؟
پری که می خندید گفت:اقامون تا الانم بود دیگه مامانش احضارش کرد اونم رفت...منم شب پیشت هستم...
در حالیکه با عزیز و بقیه هم سلام می کردم..خوشحال گفتم چه عجب این حسین اقا یه شب اجازه داد خانومش پیش ما بمونه...
عزیز که می خندید گفت:مادرجان وقتی شوهر کنی..همینه دیگه!ایشاالله قسمتت بشه...بعد گلگی کردن یادت میره و خندید و رفت که چای بیاره..
حاج بابا که داشت چرت میزد و علی هم که معلوم نبود کجاست!
بعد از دقایقی که کنار پری با همون مانتو و مقنعه نشسته بودم و داشتیم حرف می زدیم تازه یاد لباسام افتادم...پری با خنده گفت:زود برو لباسات و عوض کن خانوم بیا که کارت دارم...
همون موقع عمه با لبخندی که معلوم بود توش حرفی نهفته شده گفت خب تو هم برو تو اتاقش خاله جان...موقع شام صداتون میکنم...
از نگاهی که بین عمه و پری رد و بدل شده بود اصلا خوشم نیومد و یه حس بدی بهم دست داده بود...
از جام بلند شدم و کیفم رو از روی مبل کناریم برداشتم و گوشیمم که از توی کولم افتاده بود روی کاناپه برداشتم و به پری گفتم بلند شو بریم؟!

پری همچنان لم داده بود رو مبل...گفت:تو برم لباست و عوض کن من الان میام و من رو فرستاد به سمت اتاقم..در حالیکه در اتاق رو باز می کردم ذهنم در گیر بود که این دختر چی می خواد بهم بگه...راز نگاهشون چی بود؟
لباسام رو با لباس تو خونه ایی و راحتی عوض کردم و موهام رو داشتم شونه می زدم که پری با زدن تقه ای به در وارد اتاق شد...
من که لبخندی بهش می زدم گفتم:خوش اومدی پری جوون بفرمایید و به سوی تختم اشاره کردم که اونجا بشینه...
پری که نزدیکم وایساده بود الان از روی صندلی کمی هولم داد و گفت بسه بابا هر چی مو داشتی که با این شونه کردنت ریختی پایین تو بلند شو بشین رو تخت و من و هول داد طرف تخت...
در حالیکه می خندیدم گفتم تو امروز یه چیزی خورده تو مخت ها!!!بدجور مشکوک می زنی...زود باش بنال ببینم چی می خوای بگی؟

پری که انگار هنوز قصد نداشت حرفی بزنه گفت:باشه بابا میگم..تو که عجول نبودی...راستی جات خالی با حسین رفتیم سر خاک...حسابی هم زیارت کردیم تو امامزاده چقدر جات خالی بود...

من که می دونستم پشت این فلسفه چینی هاش یه حرفی داره گفتم...خوبه دیگه منم اونجا نبودم ولی دلم پیشت بود..ببینم تو نمی خوای بگی چه خبر شده نه!
پری که روی صندلی جابجا میشد یکی از لاک هام رو که روی میز چیده بودم برداشت و با نگاهی به لاکم گفت چرا میگم..خدایی چه لاک خوشرگی هم داریا....

در حالیکه کلافه شده بودم بدجور گفتم اره تازه خریدمش..خب بگو من منتظرم...
پری از سر جاش بلند شد و اومد و نارم نشست و در حالیکه دستام رو می گرفت تو دستش گفت:راستش....وقتی رفتیم امروز سر خاک مامانت...
من همینجوری زل ده بودم تو صورتش که ببینم میخواد چی بهم بگه!
!راستش...دوتا خانوم سر خاک بودن که تاحالا من ندیده بودمشون...فوری دست حسین رو گرفتم و سریع رفتیم سر خاک...خانومه داشت اروم اروم قران میخوند و اشکهاش رو با یه ستمال پاک می کرد و دختری هم که کنارش بود داشت سنگ قبر رو با گلاب گل می شست...
خیلی تعجب کرده بودم...اخه دلیلی نداره یه ادم غریبه این کارا رو بکنه...وقتی رسیدیم سر خاک..هم اون خانومه با دیدین من حسین تعجب کرده بود...هم ما...وقتی به خودم اومدم که حسین بهم طعنه ای زد...
سلامی کردم و به چشمای خیس اشک زن نگاه کردم...اونم زیر لب سلامی داد..نشستم و فاتحه ای خوندم و زیر چشمی به اون دوتا زن نگاه کردم...
زن میانسالی بود شاید همسن خاله زهره....دخترشم یه 4 5 سالی از ما بزرگتر بودا...وقتی فاتحه خوندنم تموم شد...
به چهره زن نگاه کردم و گفتم ببخشید میتونم یه سوالی ازتون بپرسم...اون خانومه هم که انگار از قبل خودش رو اماده کرده بود...گفت اره دخترم بپرس....با کمی مکث گفتم. با این خانومی که سر خاکش نشستین شما چه نسبتی دارین؟
زن که چادرش رو روی سرش درست یکرد گفت:خواهرمه....ولی شما کی هستین؟
نکنه...نکنه...رامش....هستی و به چهرم خیره شد..من که لبخندی می زدم گفتم:نه ...نه...من دختر عمه رامش هستم خانوم...باورم نمیشد اون خالت باشه...
خلاصه بعد از کلی حرف زدن و اینکه گفت ما هر روقت مسیرمون می افته این طرف سر خاک میایم و تو این چند سال هیچکس رو سر خاک ندیدیم و همون اوایل رابطمون با حاج بابا اینا قطع شده و اینکه دیگه فرهاد باهاشون قطع رابطه کرده و...بعد از کلی رف زدن و اینا...فهمیدم که اونم دخترش سحر کنارش وایساده و بعدم ازش تلفنش رو گرفتم...می گفت خیلی دلش یخواد ببین ..هم تو...هم علی پریماه در حالیکه کمی مضطرب بود به قیافه غمگینم نگاهی انداخت و با دلسوزی گفت: رامش من..من نمی دونستم چکار کنم بخاطر همین شمارش رو گرفتم و گفتم که حتما به رامش میگم...
می دونستم یه جایی تو ذهنت حتما دلت می خواد که با خالت اینا روبرو بشی
من که انگار زبونم توی دهنم قفل شده بود..انگار حرفی برای گفتن نداشتم...
دلم می خواست ببی
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان , زندگی بدون عشق نمیشه-جملات عاشقانه - سایت عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49563

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا