تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل هفتم)



تا ساعت5 از استرسی که توی جونم رخنه کرده بود نمیدونستم چه کار بکنم ...
علی که اومد توی اتاق دیگه فهمیدم موقع رفتن شده..
نگاهی به خودم توی اینه انداختم....یه شال مشکی....یه مانتو مشکی....
علی هم که داشت نگاهم میکرد گفت تو این همه مانتو داری چرا حالا امروز مشکی پوشیدی عوضش کن...بیرون منتظرتم...و از اتاق زد بیرون و بهم اجازه اعتراض نداد...
توی کمدم رو گشتم و مانتوی قهوه ایم رو در اوردم....و پوشیدمش...یه چرخی جلوی اینه زدم و کفشم رو هم از توی کمد بیرون اوردم ..
.تازه این کفش و که می پوشیدم می شدم تقریبا هم قد علی....به ارایش کمرنگی که کرده بودم نگاه کردم...از خودم راضی بودم...از اتاق زدم بیرون.
.عزیز جون اینا با دیدن من از جاشون بلند شدن و اومدن سمتم ...
عزیز و عمه در حالیکه می بوسیدنم دلداریم دادن که خوددار باشم و زیاد گریه نکنم...
حاج بابا هم فقط به بوسیدن پیشونیم اکتفا کرد..مطمئنا حرفهای گفتنی رو به علی زده بودن...
علی هم یه پیراهن استین کوتاه سرمه ای با یه کت تک مشکی و یه شلوار جین خوشرنگ پوشیده بود...
در حالیکه با لبخندی بهش نگاه میکردم به راه افتادیم....
توی طول راه ساکت بودیم....هر دوتاییمون...ن
زدیکای ادرس که رسیدیم علی خودش و بهم نزدیکتر کرد و گفت:با این بند کیفت چکار داری ؟بابا کنده شد که...
در حالیکه لبخندی می زدم بند کیف که توی دستام بود رو ول کردم و گفتم:چشم دیگه کاریش ندارم...بعد از لحظه ای علی از راننده خواست که همون کنارا نگه داره...
علی در حالیکه دستش رو می انداخت دور بازوم قدمهای بلندش رو با من هماهنگ کرد....
خونه شون تقریبا اواسط یه کوچه عریض و پر از درخت بود... علی در حالیکه به ادرس نگاه میکرد به در خونه روبروییمون اشاره کرد و گفت:همینه رامش...بیا بریم...و دستم رو گرفت و رفتیم جلوی در...
نمی دونم چرا ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد....علی که حواسش بهم بود فوری گفت:رامش...قرار نشد از همین الان شروع کنی ها...
در حالیکه تو اون حال لبخند می زدم گفتم باشه ببخشید بابا...من و نزن.
.علی که می خندید به شوخی گفت:بچه که زدن نداره داره؟و چشمکی بهم زد و بعد از کشیدن نفسی محکم...زنگ ایفون رو زد....در بدون پرسیدن باز شد....
در حالیکه به علی نگاه میکردم علی در رو باز کرد و رفتیم تو ...حیاط بزرگی بود که سرتاسرش پر بود از درخت....
عقبترش یه خونه بزرگتر با نمای سفید و سنگی بود...و کسی اومد توی ایوون...با علی قدم هامون رو تندتر کردیم و رفتیم به سمت خونه...
زن با ارامش از پله ها اومد پایین.....
با دیدن من و علی اشک توی چشماش حلقه بست..
.من و علی سلام کردیم...
در حالیکه هر دوتاییمون رو نگاه میکرد اول من رو در اغوش گرفت ....
چه صحنه ای بود...
هنوزم با یاد اوریش و تعرف کردنش برای عزیز جون اینا اشکم در می اومد...
با راهنمای خاله رفتیم داخل..دقیقه ای نگذشته بود که دخترش و پسرش اومدن...ساعتی بود که غرق حرف زدن بودیم....
هوا تاریک بود که تازه من و علی به خودمون اومدیم....با اشاره ی علی فهمیدم منظورش و از جام بلند شدم...
خاله خیلی اصرار کرد که بمونیم...ولی خب ....شوهرش...اقا محمود هم تو ماموریت بود و خونه نبود که ببینیمش..
در حالیکه هر دو خاله شهلا رو می بوسیدیم ...ازشون خداحافظی کردیم و زدیم از خونه بیرون.... بیچاره خاله با نگرانی ازمون می خواست که بیشتر بیایم پیشش..
در حالیکه دستش و می گرفتم توی دستاش بهش اطینان دادم که تازه پیداشون کردیم و حتما بهشون سر می زنیم....
----------------------------------
به ساعت روی میز نگاه کردم....
ساعت 4 صبح رو نشون میداد....
نمیدونم چرا از خواب پریدم...فقط این و یام می اومد که خواب بدی دیده بودم که الان هیچیش تو ذهنم نبود...
از جام بلند شدم و رفتم طرف در اتاق...به ارومی بازش کردم.....

رفتم طرف اشپزخونه...برق و روشن کردم و پارچ اب رو از توی یخچال اوردم بیرون..
.لیوانم رو پر کردم و یه نفس سر کشیدم...خدایا چقدر تشنم بود....
همونجور که به کابنت تکیه داده بودم و لیوان هنوز توی دستم بود داشتم به خوابی که دیده بودم فکر میکردم و به ذهنم فشار می اوردم که یادم بیاد...ولی ذهنم یاریم نمی کرد
بالاخره دست از فکر کردن کشیدم و لیوان رو شستم و برگشتم تو اتاقم....
طاق باز خوابیده بودم و به صدای تیک تاک ساعت کنارم گوش می دادم...

تیک..تاک...تیک...تاک...تکرار لحظه ها....تکرا ثانیه ها......

یک هفته از رفتن به خونه خاله می گذشت ....چه سریع....
تو این یه هفته بیشتر اوقات یا من باهاشون تماس میگرفتم یا خود خاله بهم زنگ میزد..
.یه حس عجیبی بهش دشتم...وقتی یاد صورت گرد و سفیدش می افتادم ناخوداگاه لبخندی مینشست روی لبم...
علی تا از در اومدیم بیرون گفت وای چقدر تو به خاله شباهت داری....
خوشحال بودم که خاله ای هم دارم...هر چند به یه دایی هم اشاره کرده بود که هنوز برامون ناشناس بود ولی از حرفهایی که شیرین میزد فهمیدم که یه پسر بیتشر نداره که اونم ایتالیا پیش داییش زندگی می کنه و درس می خونه...خود دایی هم ریییس بانک بود.....
یه لحظه یاد عکس العمل بابا افتادم وقتی که فهمید رفتیم خونه خاله شهلا..
.انگار رنگش به وضوح پرید..نمیدونم چرا...اکرمم که خودش رو خیلی بی تفاوت نشون می داد سکوت اختیار کرد و لام تا کام هیچ حرفی نزد که نزد...
بابا که انگار در حال انفجار بود گفت حالا باید به من بگید که چه...
حتما می خواست بگه که چه غلطی کردین...به راحتی میشد رگه های عصبایت رو توی چشماش دید...
توی چشماش خوند..
ولی حاج بابا فوری جلوش رو گرفت و بابا هم نتونست بیشتر از اینها جلون بده و حرفی بهمون بزنه...
خوشحال بودم که حاج بابا همیشه پشتمون هست و ازمون حمایت میکنه...

در حالیکه توی جام غلطی م یزدم نگام افتاد به کتابخونم...
به کتابی که بینش یه کاغذ بود...
به کاغی که از دور هم بوی عطرش ....
یاد دانشگاه افتادم...
تصمیم گرفتم که فردا یه زنگ به انیتا بزنم و با هم بریم ببینیم چه خبره دانشگاه....به احتمال زیاد الان همه نمرات توی سایت بود و ....تو این چند روز که از دانشگاه خبری نبود از انیتا دورادور خبر داشتم و با هاش تلفنی در ارتبازط بودم..دلم یه جورایی براش تنگ شده بود...
مثل کژال دوستش داشتم...با اینکه خیلی وقت نبود که میشناختمش ولی دختری بود دوست داشتنی.....
با خودم گفتم دیگه واجب شد که فردا برم دانشگاه...

هنوز نگام به کتابخونه بود...این ترم هم باهاش درس داشتیم...
برام سخت بود که بخوام باهاش روبرو بشم....ب
ه احتمال زیاد این ترم دوبار در هفته باهاش درس داشتیم...و همین باعث میشد بیشتر استرس داشته باشم...
نگام رو از کتابخونه گرفتم و به ساعت انداختم...نزدیک 5 صبح بود و هنوز داشتم فکر می کردم....
خسته از این همه فکر چشمام رو بستم....
صدای گوشیم بود که بیدارم کرد..
.بدون اینکه به شماره نگاه کنم دکمه اتصال رو زدم...و با صدای خواب الودم گفتم بله؟ انیتا بود که می گفت :دختر یه خورده دیگه بخواب....میدونی ساعت چنده؟
با شنیدن صدای انیتا چشمام و باز کردم و لبخند نشست رو لبام...انی تویی؟
اره خواب بودم...دیشب بد خوابیدم. چطوری تو؟
و بلند شدم و نشستم روی تخت و به ساعت نگاه کردم هنوز 9 هم نشده بود...
انیتا که می خندید گفت:از احوالپرسی های تو خانوم خانوما منم خوبم...ببینم امروز چکاره ای؟میای بریم یه سر دانشگاه؟!
من که می خندیدم گفتم بله....میام خانوم انیتا خانوم....اتفاقا میخواستم خودم بهت زنگ بزنم..
انیتا:برو بابا خوبه تا الان خواب بودی اگه بیدارت نمیکردم که معلوم نبود تا کی توی خواب هفت پادشاه سیر میکنی؟!
من ساعت 11 تو دانشگاه منتظرتما بلند شو یه چیزی بخور و راه بیفت...
تماس و قطع کردم و فوری روی تختم رو مرتب کردم و رفتم سمت اشپزخونه....
علی که رفته بود و بقیه هم که صبحانه خورده بودن...درحالیکه مینشستم .. چای رو با چند تا لقمه کره و عسل خوردم و رو به عزیز گفتم:عزیز جون اگه با من کار ی ندارید میخوام برم دانشگاه امروز کارای مربوط به ترم جدیدم رو اگه بشه انجام بدم...

عزیز که داشت ظرفها رو از روی میز جمع می کرد گفت نه مادر جان چه کاری؟!ببینم ناهار میای یا نه؟
من که داشتم فکر می کردم گفتم نه برای ناهار که نمی رسم بیام خونه...با انیتا همون بیرون یه چیزی می خوریم دیگه...شما نگران نباشید و صورتش و بوسیدم و زدم بییرون از اشپزخونه..

عمه که تو اتاقش بود...رفتم تو اتاقم و فوری اماده شدم یه تیپ اسپرت ساده زدم و کتونی هام و پوشیدم و از عزیز خداحافظی کردم و راه افتادم.....

سر ساعت 11 بود که رسیدم جلوی دانشگاه...تصمیم گرفتم یکم سر به سر انیتا بزارم...گوشی و از تو جیب مانتوم در اوردم و شمارش رو گرفتم هنوز بوق اول نخورده جواب داد و گفت پس تو کجایی رامش؟
در حالیکه صدام رو کمی ناراحت نشون می دادم گفتم انیتا یه چیزی بگم...من...من نمیتونم بیام...

هر چی فحش بود نثارم کرد...غش کرده بودم از خنده هر چی من می خندیدم اون بدتر میشد که بهتر نمیشد...
خلاصه بعد از یک دقیقه ای که پشت سر هم حرف میزد و از ون حرفهای خوشگل...اخرش گفت: خدا بکشت نمی تونستی بگی نمیای که منم نیام؟
مگه اینکه دستم بهت نرسه رامش و قطع کرد...

خندم گرفته بود بدجور ..همینجور که نیشم باز بود..سرم و بلند کردم و چشمم افتاد به ماشینش...
انگار لبخندم و قورت دادم...در حالیکه عینکی رو چشمش بود رو درست می کرد .... نگاهش سمت من بود.....کمی اروم کرد و دوباره رفت...

نمی دونم چرا قلبم باهام اینجوری میکرد.... تند تند...چه ضربانی داشت...زیر لب گفتم اینم از دشت اول امروزم....

به فکر خودم خندیدم و شونه هام رو انداختم بالا و گوشی و گذاشتم تو کیفم و وارد محوطه دانشگاه شدم.....

با چشمام دنبال انیتا می گشتم که دیدم داره از روی نیمکت بلند میشه..تا چرخید نگاهش افتاد تو نگام و خندید...می دونستم الانه که طوفانی شدنش و ببینم....

یه نیم ساعتی و حرف زدیم و بالاخره یاد درس و دانشگاه افتادیم....
یک ساعتی بود که مشغول بودیم و تقریبا یه سری کارایی رو که متونستیم اونروز انجام دادیم...و یه سری واحدهامون رو انتخاب کردیم...
ولی قرار بود که انتخاب واحد باشه برای پس فردا...و شروع کلاس ها هم می افتاد شنبه هفته دیگه...
داشتیم از دفتر می زدیم بیرون که حداد و نامدار هم از کلاس روبرویی زدن بیرون...نگام رو فوری انداختم پایین و با انیتا فوری سلام کردیم...
حداد که می خندید گفت:به به به این دانشجوهای فعال..می دونین که دو روزه دیگه انتخاب واحد داریم؟
انیتا که در جوابش لبخندی میزد گفت بله استاد خبرا زود میرسه....و با گفتن با اجازه میخواستیم ازشون جدا بشیم که نامدار گفت بچه ها یه لحظه صبر کنین و به حداد چیزی و گفت که حداد ازمون خداحافظی کرد و خودش به تنهایی رفت...
در حالیکه سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم...سرم رو بلند کردم که نگام افتاد توی چشمای کشیده و وحشیش...
شعرش اومد تو ذهنم...دست خطش... عطرش ...که الانم به راحتی حس میشد....
با لبخندی گفت :نمره ها رو توی سایت دیدین؟
من و انیتا که به کل یاد نمره ها نبودیم همزمان به هم نگاه کردیم و انیتا گفت:نه استاد اصلا وقت نشد...
رادمان که لبخندی دلنشین میزد...به من نگاه کرد و گفت خب میخواید بریم توی دفتر من...هم یه کاری با خانوم راستاد دارم و هم می تونید نمراتتون رو ببینید چطوره؟
و نگاهش و باز انداخت تو نگام....
انیتا که اونم بهم نگاه میکرد گفت:بریم رامش؟
من که لبخندی کمرنگ می زدم گفتم :خب...من که حرفی ندارم بریم..
استاد در حالیکه با دست اشاره میکرد گفت پس بفرمایید و خودش هم کنارمون راه افتاد....
در دفترش رو باز کرد و با اشاره به صندلی های چرم گفت :بشینید بچه ها...و خودش هم پشت میزش نشست.
در حالیکه خودکارش رو از توی جیب کتش در می اورد چیزی و یاد داشت کرد و از جاش بلند شد...و اومد روبروی من و انیتا نشست...
یه کمی در مورد پروژه ای که قرار بود ترم جدید بهمون بده اطلاعات داد و در اخرم رو بهم گفت که یادتونه که ازتون خواستم به همراه کامیار بچه ها رو به چند گروه تقسیم کنید...
صبح کامیار هم اومده بود به اون هم اطاعات لازم رو دادم..و یه سری برگه گذاشت جلوم و گفت خوبه که اینا رو هم مطالعه کنید بهتون کمک می کنه...
شما توی همه گرو ها سهیم هستید و راهنماییشون میکنید..و پروژه خودت و کامیار از بچه های دیگه کاملا متفاوته و این به این معنیه که شما تو دوتا پروژه کار میکنید...
حرصم گرفته بود از این حرف زدن و توضیح دادنش...یعنی چی...مگه فقط درس این بود...ما کلی درسای دیگه هم داشتیم که باید بهش می رسیدیم..
.تا اومدم اعتراضی کنم رو به انیتا کرد و گفت شما می تونید از اون سیستم استفاده کنید ونمرات رو ببینید..
.انیتا که از این بحث خسته هم شده بود فوری نیشش باز شد و با گفتن با اجازه رفت پشت میز....
و رادمان حالا راحت تر ....
در حالیکه با خودکار توی دستش بازی می کرد به صندلیش تکیه داد و با لبخندی مرموزانه و موذیانه گفت با این مورد که مخالفتی ندارین؟ کامیار که حرفی نزد!!
من که حسابی کفری شده بودم لبخندی بی تفاوت و سرد زدم و مثل خودش چشم دوختم توی چشمای کشیده و وحشیش وگفتم:نه استاد هیچ مشکلی نیست..
سعی میکنم که کارا رو به بهترین نحو ممکن انجام بدم....
همون موقع بود که تلفنش زنگ خورد و شروع کرد حرف زدن..معلوم بود که مخاطبش یه زنه..
.ولی سعی کردم توجهی نکنم و رفتم کنار انیتا...و نمرات رو دیدم...وای که از خوشحالی روی پا بند نبودم...
نمره من توی درس رادمان نامدار فقط کامل بود...بعد کامیار...بعد ارشیا...بعدم انیتا....انیتا که انگار زیاد از نمرش راضی نبود تا تلفن استاد تموم شد گفت:استاد من فکر میکردم نمره بالاتری میگیرم...و از جاش بلند شد...ا
ستاد که لبخندی میزد گفت:انشا...این ترم همینطور میشه....
وای که از این جوابهای سر بالا دادنش حسابی حرصم می گرفت.. منم به تبعیت از انیتا از جام بلند شدم..
.نامدار که نگاهش رو می نشوند توی صورتم گفت شما چطور خانوم راستاد؟از نمرتون راضی هستین؟
در حالیکه لبخندی می زدم گفتم مطمئنا هر کسی که راضی نباشه من راضیم استاد...
در حالیکه رضایت توی نگاهش بود زیر لب گفت خب خدا رو شکر و اومد پشت میزش و با اشاره به برگه ها گفت:این برگه ها یادتون نره در مورد پروژه هم بهتره با بچه ها صحبت کنید همون روزای اول که اولسط ترم و مشخص میکنم یه روز برای تحویل پروژه هاتون...بعد از کمی صحبت دیگه و ...از اتاقش زدیم بیرون...
انیتا که حرصش گرفته بود ادای رادمان و در اورد گفت:انشا..این ترم همینطور میشه...اخه یکی نیست به این بگه اینم شد جواب..اه اه اه....بیا بریم و درحالیکه دستم رو میکشید من و دنبال خودش کشوند...
وایسادم و گفتم انیتا یواش..چه خبرته بابا...انیتا که وای می ایستاد گفت: ببخش حواسم نبود..مگه اینا اعصاب میزارن واسه ادم....ولی این ترم حالش و جا میارم صبر کن...
با لبخندی گفتم :به به ببینیم و تعریف کنیم...پس این انیتا خانوم میخواد کولاک کنه اره؟
انیتا که می خندید گفت:حالا دیگه تو هم کارت بجایی رسیده من و دست می ندازی حالا بشین و ببین چه پروژه ای میدم بهش که خودشم کف کنه...با خنده را افتادیم و زدیم از سالن دانشگاه بیرون....و وارد محوطه شدیم...افتاب تمام محوطه رو پوشونده بود...
به ساعت که نگاه کردیم ساعت 2 رو نشون میداد و هنوز دوتاییمون گشنه بودیم...یه سری از بچه های دیگه هم گروه گروه زیر سایه درختا یا روی نیمکتا نشسته بودن و حرف میزدن...
انیتا که مقنعه اش رو درست می کرد گفت:رامش نظرت چیه بریم بیرون دانشگاه ناهار بخوریم؟
گفتم اره خوبه از اون طرفم میریم خونه دیگه ...اینجا که کاری نداریم...
در حالیکه انیتا می خندید گفت :میگم حالا نظرت چیه امروز ناهار رو مهمون تو باشیم؟!
در حالیکه می خندیدیم گفتم:بازم نظرم مثبته پس بیا بریم...


انگار نه انگار که زمستون بود....
همیشه ی خدا کرمان همینطور بود..به زور بارون به خودش میدید...ا
فتاب همه جا رو گرفته بود...
به قول حاج بابا که همیشه میگفت بعد از یه گرما یه سرماییی هم هست زیر لب زمزمه کردم شاید یه بارونی بیاد ولی بعید می دونستم....
توی ماشین هم که نشسته بود راننده با کناریش همش در مورد هوا تو این چند روزه حرف میزد..

یاد اون روز افتادم که بارون داشت به شدت می اومد...
برعکس کلاس ها و درس ها هم جابجا شده بود و قرار بود که ساعت اول رو با نامدار شروع کنیم اونروز...
وقتی از خونه زدم بیرون هوا خیلی خوب بود..ولی یه دفعه بارونی گرفت که دیدنی شد...خیس اب شدم...یعنی اون یه تیکه جلوی دانشگاه تا توی سالن رو خیس خیس ...برعکس ترافیک هم به این اوضاع اضافه شده بود و کمی دیر رسیدم....وقتی در کلاس رو بسته دیدم...فهمیدم که نامدار رفته سر کلاس...
اینم از شانس من بود...هیچوقت سر کلاسش تاخیر نداشتم...و این میشد بار اول....

در حالیکه خودم رو کمی درست می کردم موهام رو که باز از روی مقنعه هم خیس شده بود رو زدم توی مقنعه و صورتم رو با یه دستمال کمی خشک کردم و در کلاس رو زدم و متقاعب اون صدای نامدار که میگفت بفرمایید...
در و باز کردم و رفتم داخل...با دیدن من خودش فهمید...و وقتی انالیز صورت و لباسم و تموم می کرد با لبخندی که انگار یکمم چاشنیش اخم بود به سمت شوفاژها اشاره کرد و گفت برید اونجا بنشینید...
همون موقع هم تو دلم از این همه حسن توجهش خوشحال شدم و در حالیکه نگام رو می انداختم به انیتا که داشت سر تکون میداد و می خندید رفتم طرف دیگه کلاس..
.تا اخر کلاس نگاه هاش رو روی خودم حس م یکردم..
ولی نمیدونم این اخم چی بود که توی صورتش نشسته بود... با صدای راننده که می گقت کجا پیاده میشید به خودم اومدم و گفتم یکم جلوتر اقا...

فوری کرایه رو دادم و پیاده شدم....ساعت نزدیکای 5 بود..
در خونه رو باز کردم و رفتم تو...حاج بابا که پای تلویزیون خوابش برده بود و از عمه و عزیز هم خبری نبود...
تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم به سمت اتاقم....رفتم تو اتاقم که نگام افتاد به اینه و یادداشت روش...عمه بود...نوشته بود که با عزیز جون دارن میرن خونه ماهرخ خانوم...
ماهرخ یکی از همسایه های قدیمیمون بود که یه یک ماهی میشد از اینجا رفته بودن و اینم بخاطر دانشگاه دخترش مهشاد بود..
.از اول هم زیاد با مهشاد برخوردی نداشتم و فقط گاهی میدیدمش..دختر ساکتی بود و با من و کژال زیاد اخت نمیشد تو این چند سالی هم که اینجا بودن..
.هرچند هر کسی یه اخلاقی داشت دیگه...

همینطور که لباسهام رو عوض میکردم به سرم زد که یه شام خوشمزه هم برای امشب درست کنم...
کاغذ رو انداختم توی سطل و رفتم تو اشپزخونه و دست به کار شدم...
خیلی وقت بود که اشپزی نکرده بودم...
غذای مورد علاقه علی رو درست کردم...قربون داداش گلم بشم...از فکراینکه یه روزی زن بگیره و تنها بشم دلم گرفت...
ولی این اتفاق دیر یا زود می افتاد دیگه...به قول حاج بابا شایدم تو زودتر رفتی دختر...
.همیشه وقتی حرف ازدواجش میشد و من کمی اعترا ض می کردم حاج بابا اشاره می کرد که شاید اول نوبت دومی بشه بعد نوبت اولی و همه رو می خندوند و صدای منو در می اورد.....

در حالیکه شعله گاز رو کم می کردم نشستم پشت میز غذاخوری و شروع کردم کاهو ها رو خورد کردن...
حاج بابا در حالیکه لیوان خالیه چای دستش بود اومد تو اشپزخونه و گفت دستت درد نکنه بابا جان...عجب چایی بود...چه بوهایی هم راه انداختی ها...
در حالیکه می خندیدم گفتم:قابلی نداشت حاج بابا..میگم چه عزیز اینا دیر کردن ها مگه نه؟! که همون موقع از صدای در اتاق متوجه شدیم که عزیز و عمه اومدن...
ساعت 7 بود....
دل اسمون انگار گرفته بود...نه به اون افتاب بعد از ظهر نه به الان...
هوا هم انگار تکلیفش با خودش معلوم نبود...یه روز ابری..یه روز بارونی...یه روز افتابی....در هر صورت که من عاشق پاییز بودم ...
حیف که پاییز تموم شد....یاد این شعر افتادم....


برگریزان همه خوبیهاست.


میبریم از همه پیوند قدیم


میگریزیم از هم


سبک و سوخته، برگی شدهایم


در کف باد هوا چرخنده.


از کران تا به کران


سبزی و سرکشی سروی نیست


وز گل یخ حتی


اثری در بغل سنگی نیست.


اینهمه بیبرگی؟


اینهمه عریانی؟


چه کسی باور داشت!؟...


دل غافل! اینک


تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی


در تماشاگه پاییز که میریزد برگ.



علی هم بعد از عزیز اینا به فاصله یه ربع بعد رسید...
عزیز تا می تونست از ماهرخ و دخترش و...تعریف کرد...
احساس می کردم که عزیز یه خوابایی برای علی دیده...علی هم که زرنگتر از این حرفا بود به روی خودش اصلا نمی اورد...
وقتی دید من دارم لبخند به لب بهش نگاه می کنم به ارومی گفت چند وقته ندیدم تو؟
در حالیکه چشمکی میزدم بهش گفتم:اعتراض داری؟داداشمی دوس دارم نگات کنم...
سر شام بود که علی بالاخره لبخند نشست رو لبش...در حالیکه براش برنج میکشیدم گفتم بخور...ببینم زنت میتونه برات یه همچین غذای خوشمزه ای درست کنه یا نه!!علی که چشم غره ای بهم میرفت گفت ببینم میزاری این غذا به خوشی بره پایین از گلومون یا نه...
فوری براش یه لیوان نوشابه ریختم و گفتم بیا این و بخور میره پایین..عمه که میخندید گفت:عمه جان دداشت و اذیت نکن...بزار غذاش و بخوره بچم...

من که می خندیدم گفتم عمه من که کاریش ندارم من درست کردم که بخوره دیگه و لبخندی نثار چشای علیرضا کردم...

موقع خواب بود که رفتم تو اتاق...نگام افتاد به برگه هایی که روی کتابخونه گذاشته بودم...
زیر لب گفتم:حالا دیگه واسه من پروژه ی اضافه تعیین میکنی باشه!حرفی نیست !!میبینیم کی میبره کی میبازه اقای نامدار...

حیف که حس خوندن مطالب رو نداشتم موکولش کردم به فردا که بیکار بودم...و رفتم توی جام....

***
تازه داشت خوابم میبرد که صدای رعد و برق از جا پروندم....به ساعت نگاه کردم نزدیک 12 بود...
بلند شدم و پنجره کوچیک اتاقم رو که رو یه سوی کوچه بود رو باز کردم و دستم و گرفتم بیرون...دونه های درشت بارون میخورد روی دستم..
.بالاخره دل اسمون هم بارید..اونم چه بارونی ...چه بویی....
عاشق بوی بارون بودم...برف که دیگه نگو...
.با علی تو بچگی هامون همیشه ادم برفی درست میکردیم...پنجره رو باز گذاشتم و خوابیدم سر جام...

از سرما از خواب بیدار شدم...
در حالیکه پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم از سرما....چشمام رو باز کردم...هنوز هوا تاریک روشن بود...بلند شدم و پنجره و بستم ...و دوباره خوابیدم و پتو رو کشیدم روم....
-----------------------
نزدیکای ظهر بود با صدای عمه بیدار شدم...
در حالیکه دستش روی پیشونیم بود گفت تو که تب داری دختر...میگم چرا از اتاق نمیای بیرون...
درحالیکه چشمام رو به زور باز می کردم
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان , زندگی بدون عشق نمیشه-جملات عاشقانه - سایت عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49562

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا