تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل هشتم)



هنوز ساعتی نبود که کنار خاله اینا نشسته بودیم که زنگ در رو زدن...


با تعجب به خاله نگاه کردم که با لبخندی گفت:عزیزم زنگ زدم شهروز هم بیاد با خانومش...اونم دوست داشت ببینتتون...گفتم حالا که محمود هم از ماموریت اومده خوبه که همه دور هم باشیم...


اگه میخواستم اعتراضی هم کنم که نمیشد پس همون به زدن لبخندی اکتفا کردم....خیلی سخته وقتی کسی و تابحال ندیدی و بخوای باهاشون عادی رفتار کنی...هرکاری کنی بازم نمیتونی با طرف مقابل اخت بشی...مخصوصا خانوما که...ولی علی خیلی راحت با دایی شهروز و محمود اقا و میثاق داشتن صحبت میکردن....


یه یک ساعتی که گذشت تازه انگار یخ زن دایی باز شد و شروع کرد به تعریف کردن و حرف زدن از پسرش....با خودم گفتم نه انگار اینم زبون داره...


در کل شب خوبی بود...و تموم شد.....
با علی که داشتیم بر میگشتیم که روم و برگردوندم طرفش و گفتم چی با دایی داشتین میگفتین هان؟
علی که لبخندی میزد گفت خیلی چیزا و انگار تازه یادش افتاده باشه با ذوقی گفت:راستی رامش دایی گفت شاید بتونه برام تو بانک یه کاری جور کنه از اونجایی که رشتمم حسابداریه احتمال داد که میشه...
من که خوشحال شده بودم گفتم خب اون که رییسه بانکه اگه بخواد مطمئن باش که شدنیه...فقط اگه بخواد...
علی که انگار با این حرف من امیدش و از دست داده بود گفت اره اگه بخواد...حالا توکل به خدا...اگه بشه که حتما درسم و هم ادامه میدم که اونجا موندگار بشم...
از یه طرف خیلی خوشحال شده بودم برای علی و از طرفی هم دلم نمیخواست الکی کسی بهمون امید واهی بده هر چند اون نفر هم دایی باشه...
دایی اخلاق خشکی داشت...برعکس اقا محمود شوهر خاله بود با اینکه توی ارتش بود ولی محیط اونجا یه ادم خشک ازش نساخته بود...
ولی دایی با اینکه چندساعت بود که بیشتر ندیده بودمش میشد به راحتی فهمید که ادمیه که تا ازش چیزی و نپرسی یا تا خودش نخواد درورد چیزی حرف نمیزنه...اونم تازه حرف بزنه مفید و خلاصه...
-------------------------------------
به خونه که رسیدیم همه در خواب به سر می بردند با گفتن شب بخیری از علی جدا شدم و رفتم طرف اتاقم...
با اینکه کاری نکرده بودم خسته شده بودم...شب خوبی بود ...خاله رو خیلی دوست داشتم...هر بار که نگاهش به چشمام می افتاد لبخند از لبش دور نمیشد و همین دلگرمم می کرد...


 
در حالیکه لباسام رو عوض میکردم روی تخت دراز کشیدم.....
چشمام از بی خوابی میسوخت ولی تعجب اور بود که خوابم نمیرفت ...
خیلی وقت بود که سری هم به خاطراتم نزده بودم...
انگار دیگه دست و دلم به خوندن خاطرات و تلخی های گذشته نمیرفت..
اباژور کنار تختم رو روشن کردم و برق اتاق رو خاموش....
دلم خواست کمی شعر بخونم...
بلند شدم واز توی قفسه کتاب شعر مولانا رو برداشتم...یادمه این و روز تولدم تقریبا 3 سال پیش کژال برام خریده بود...
می دونست که عاشق شعرم... همونجور که دوباره روی تخت دراز میکشیدم یه صفحه رو باز کردم.....
ای دوست قبولم کن وجانم بستان



 
مستم کن وز هردو جهانم بستان


 
با هر چه دلم قرارگیرد بی تو


 
آتش به من اندر زن و آنمبستان


 
ای زندگی تن و توانم همه تو


 
جانی و دلی ای دل و جانم همهتو


 
تو هستی من شدی ازآنی همه من


 
من نیست شدم در تو از آنم همهتو


 
بازآ که تا به خود نیازم بینی


 
بیداری شبهای درازم بینی


 
نینی غلطم که خود فراق تو مرا


 
کی زنده رها کند که بازم بینی


 
هر روز دلمدر غم تو زارتراست


 
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست


 
بگذاشتیم ،غم تونگذاشت مرا


 
حقا که غمت از تو وفادارتر است


 
برمن دروصل بسته می دارددوست


 
دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست


 
زین پس من و دل شکستگیبردراو


 
چون دوست، دل شکسته می دارد دوست


 
خود ممکن آن نیست که بر دادمدل


 
آن به که بر سودای توبسپارم دل


 
گر من به غم عشق تو نسپارمدل


 
دل را چه کنم بهر چی می دارم دل


 
درعشق تو هرحیله که کردم هیچاست


 
هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است


 
از درد تو هیچ روی درمانمنیست


 
درمان که کند مرا که دردم هیچ است


 
من بودم ودوش آن بت بندهنواز


 
از من همه لابه بود و از وی همه ناز


 
شب رفت و حدیث ما به پایاننرسید


 
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز


 
این شعر رو یه بار دیگه هم خونده بودم...
خوشحال شدم که این دفعه هم این صفحه باز شد...ولی این بار دیگه نتونستم تا اخرش بخونم انگار گرمای خواب بدنم رو گرفته بود کتاب رو گذاشتم کنارم و خوابم برد.......



 
-----------------------------------------------------



 
این چند روز هم به سرعت سپری شد و شروع ترم جدید.......



 
دوباره صدای ساعت....
خوابالود دستم و گذاشتم روش و زنگش رو خاموش کردم...
پتو رو از روی خودم زدم کنار و در حالیکه هنوز چشمام رو میمالیدم بالاخره بازشون کردم...
نور از پنجره اتاق اومده بود تو و مستقیم تو چشمام....
زیر لب گفتم اه چه نوری...و چشمام و تنگتر کردم..
.بالاخره از جام بلند شدم و رفتم طرف دستشویی...
به قیافه خودم تو اینه لبخندی زدم و با در اوردن شکلکی برای خودم تو اینه لبخندم بیشتر شد.....از دیوونه بازیه خودم اول صبحی خندم گرفته بود...



 
در حالیکه موهای روی صورتم رو می زدم با دستام کنار...
اب سرد رو باز کردم و گذاشتم که خواب رو حسابی از چشمام بگیره....و همینطور هم شد...


 
لبخند به لب دوباره جلوی اینه قدی اتاقم ایستاده بود..
.مطمئن بودم انیتا قیافه جدیدم و ببینه کلی شلوغش میکنه...انگار تازه بعد از چند روز قیافم برای خودم جا افتاده بود...فقط موهام یه رنگ لازم داشت...هرچند از رنگ موهام خیلی راضی بودم...ولی خب طبیعتا منم یه زن بودم و حسابی تنوع طلب....
موهای کوچیک و خرد شدم از مقعنه به طور زیبایی اومده بود بیرون...به صورتم که نگاه کردم فقط یه رژ کم داشتم که اونم تکمیل کردم و کیف و گوشیم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون که هنوز در اتاق رو نبسته یاد جزوه های نامدار و برگه ای که توش گروه بندی ها رو مشخص کرده بودم افتادم و دوباره برگشتم تو اتاق...گذاشته بودمشون روی کتابخونه...
یه لحظه وسوسه شدم که پایین جزوه ای که بهم داده یه شعر بنویسم
هنوز با خودم در جدال بودم که بالاخره احساس به قلبم غلبه کرد...
خودکار مخصوص خودم رو که عاشق نوشتن باهاش بودم از توی کشوی میزم در اوردم و شروع کردم به نوشتن...هرچند به خودم تلقین میکردم که شاید اصلا این شعر رو نبینه ...


 
-بر نگه سرد من به گرمی خورشید
-می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
-تشنه ی این چشمه ام، چه سود، خدا را
-شبنم جان مرا نه تاب نگاهت


 
--------------------------------------------------------------



 
نمی دونم چه دلیلی داشت که اول صبحی این شعر اومد تو ذهنم و نوشتمش... شونه هام انداختم بالا و زیر لب گفتم هر چه بادا باد..... برگه به دست از اتاق خارج شدم....


ساعتی بعد رسیدم جلوی دانشگاه...یه جورایی انگار واسه رفتن تو دانشگاه ذوق داشتم...خب خسته شده بودم ار بی برنامه گی و .... همینطور که داشتم چشم میگردوندم که انیتا رو پیدا کنم حس کردم یکی از پشت بغلم کرد....با خنده سرم و چرخوندم و دیدم انیتاست....

با لبخندی که تمام صورتش رو پوشونده بود سرش و گذاشت رو شونم و گفت می بینم که بعضی از خانومای خوشگل...خودشون و خوشگلتر کردن اره؟ و دستهاش رو شل کرد و اومد کنارم وایساد...


در حالیکه می خندیدم گفتم علیک سلام...خوبی؟من که خوبم...
انیتا که می خندید گفت:یادم رفت اخ اخ حواس رو میبینی...خب چطوری؟ و ادامه داد...نه...معلومه که حالت عجیب خوبه...
درحالیکه می خندیدم دستش و گرفتم و بردمش طرف نیمکتا.....کم کم بیشتر بچه ها رو دیدیم.....ساعت اول شروع شد...طراحی الگوریتم(هوش مصنوعی) داشتیم و استادش هم تا الان ندیده بودیم و دفعه اولی بود که باهاش درس داشتیم...معلوم بود که خیلی ساله تدریس میکنه و خیلی هم مسلط بود...

اون ساعت هم تموم شد که بچه ها داشتن از کلاس خارج میشدن که کامیار اومد طرفم و با لبخندی گفت:خانوم راستاد....درمورد پروژه استاد باهاتون صحبت کردن درسته؟!
من که کیفم رو بر می داشتم بهش نگاهی کوتاه انداختم و گفتم :بله صحبت کردن اتفاقا من گروه بندی اون سری از بچه ها که دست من بود رو انجام دادم می خواستم ببرم تو اتاق استاد تا بهشون نشون بدم...هر چند یه چند ساعت دیگه باهاشون درس داریم ولی گفتم تا اون موقع میتونن بررسی کنن و اگه مشکلی نداشت تو کلاس مطرحش کنیم...
کامیار که از توی کیفش یه سری برگه در می اورد گفت:اتفاقا منم می خواستم همین الان برم...پس بیاین با هم بریم...من که به انیتا که مشغول حرف زدن با شیرین و افسانه بود نگاه می کردم صداش کردم و گفتم:انیتا من و اقای فهیمی با هم میریم دفتر استاد همون جای همیشگی منتظرم باش تا بیام....
انیتا که سری به نشانه تایید تکان میداد دوباره مشغول حرف زدن با بچه ها شد و منم کنار کامیار به سمت دفتر نامدار به راه اتادم...
نمی دونم چرا هروقت حس میکردم که میخوام ببینمش یه استرسی خوشایند وجودم و می گرفت...زیر لب زمزمه کردم...اروم باش..چته...کامیار که انگار یه چیزایی شنیده بود گفت:با من بودین خانوم راستاد...

درحالیکه سعی می کردم لبخندی طبیعی بزنم گفتم نه ...نه... بفریمایید... جلوی در اتاقش ایستاده بودیم که کامیار در زد و صدای نامدار اومد که گفت بفرمایید داخل...سرش پایین بود و متوجه ما نبود...با سلام کامیار نگاهش اومد بالا ...که با تعجب روی من ثابت موند...منم انگار که میخواستم روش رو کم کنم این بار برعکس هر دفعه که سرم رو می انداختم پایین ...مثل خودش ذول زدم تو چشماش...بعد از لختی انگار تازه یادش افتاد که کامیار بهش سلام کرده بود...
نگاه متعجبش رو از من گرفت و به کامیار دوخت...دوباره از اون لبخندای قشنگش زد...نمیدونم چرا وقتی این لبخندش رو میدیدم....بیخیال افکارم رو پس زدم و حواسم رو به کاری که باید انجام میدادم ...دادم...نمیدونم چرا گاهی اینقدر سریع کانال ذهنم عوض میشد...ولی خب چکار کنم دست خودم نبود...

در حالیکه تعارف می کرد بنشینیم ...روی میزش رو مرتب کرد و بعد از دقیقه ای گفت خب بچه ها...تعریف کنید ببینم چکار کردین؟مطمئنا برای پروژه اومدین...

کامیار که برگه ای که توی دستش بود رو می گذاشت روی میز استاد گفت:بله استاد... همونطور که گفته بودین تقسیم بندی گروه ها رو انجام دادین بر اساس اون شرایطی که خواسته بودین...
استاد که نگاهی به برگه ها می انداخت ...بعد از مکثی نگاهش رو انداخت به صورت من و گفت :خانوم راستاد شما چکار کردین؟
منم که برگه هارو ازتوی کیفم در می اوردم بلند شدم و گذاشتمش روی میز و اون جزوه تحقیقاتی رو هم گذاشتم کنارش...استاد که نگاهی بهشون می انداخت گفت:به این زودیا به این جزوه احتیاج نداشتم ...
من که سر جام نشسته بودم گفتم:من از روش کپی گرفتم استاد...گفتم شاید لازمتون بشه اوردمش براتون...
استاد که لبخندی میزد گفت:بله اتفاقا همون موقع که می خواستم بهتون بدم تو فکرم بود که بگم کپی بگیرید که خودتون انجام دادین دیگه....
همونجور که نشسته بودیم استاد یه سری اطلاعات دیگه هم داد وتاکید کرد که سر کلاسش همدیگر و می بینیم...
من که دیگه موندن رو جایز نمیدیدم..از جام بلند شدم که دوباره نگاه استاد روم ثابت موند...تو ذهنم گفتم این مگه ادم ندیده یا نه راستی راستی یه تغییراتی کردم که به چشم اینم میاد ..افکارم باعث شد لبخندی به لب بیارم...در کنار من کامیار هم بلند شد...هر دوتایی از استاد خداحافظی کردیم و از کلاس زدیم بیرون...
لحظه اخر که داشتم از دفترش می اومدم یرون دیدم جزوه و دستش گرفته...لبخندی زدم و در دفترش رو بستم...
****
حرصم گرفته بود بدجور...
احساس کردم مثل این کارتون ها که نشون میده از گوشاشون دود میاد..منم اینجوری شدم... با خودم زمزمه میکردم اخه اگه تو به من گفتی گروه تایین کنم پس چرا یکی از گروه ها رو عوض کردی...


همینجور که اخمام تو هم بود داشتم تو ذهنم با خودم غر غر می کردم...انیتا که دهنش رو می اورد نزدیک گوشم اروم گفت:چه خبره خانوم یه دفعه ای شدن برج زهرمار....

در حالیکه بر می گشتم بهش نگاه می کردم اروم گفتم:من موندم چرا این پس به من میگه گروه تعیین کن...دیدی جای افسانه و شیدا رو عوض کرد...
یعنی چی اینکارا...و دوباره صورتم رو برگردوندم که دیدم داره به من و انیتا نگاه میکنه...تا متوجه شد که دیدمش...ف
وری لبخندی نشست رو لبش و سرش رو کج کرد طرف بچه های دیگه و شروع کرد به صحبت کردن...که من و کامیار سرگروه همه گروه ها حساب میشیم و کمک خواستن یا اینکه مشکلی توی پروژه داشتن میتونن با ما در میون بزارن....
یه لحظه شیطونه وسوسم کرد که برم و بگم که نمیخوام سر گروه باشم....ولی این یه حس زودگذر بیشتر نبود...من باید بهش ثابت میکردم که از کار من نباید ایراد بگیره...

همینطور که نشسته بودم تو ذهنم داشتم براش نقشه های قشنگ می کشیدم که دیدم انیتا داره با دستش میزنه به پهلوم...متوجه شدم که روی صحبت نامدار با من بوده...

در حالیکه از قضیه چیزی نفهمیده بودم به نامدار نگاه کردم...اونم که تیز ...فوری فهمید...که حواسم بهش نبوده...
نگاه شماتت باری بهم انداخت و مطلب حرفش رو دوباره تکرار کرد....
منم که سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم گفتم بله استاد متوجه شدم...
هفته اینده شروع میکنیم پروژه رو......بالاخره بعد از بررسی کارای مربوط به پروژه و گروه بندی ها و ایراد گرفتن از کار من شروع کرد به درس دادن.....
نمی دونم چم شده بود دلم نمیخواست ببینمش ...با دیدنش حرصم انگار بیشتر میشد...
چندباری که نگاهش افتاد به من همونجور با اخمی که توی چهرم بود نگاهش کردم...اونم که به قول کژال قربونش برم روش بیشتر از این حرفا بود...اخرای کلاس بود که درس رو تموم کرد و نشست پشت میزش...
همینجور که داشتم با اخم نگاهش می کردم دیدم جزوه و از تو کیفش در اورد و انگار میخواست بخونه...ولی نه!!مگه نه اینکه اون جزوه تحقیقاتی مال خودش بود و مسلما خونده بودش...سریع نگاهم و دادم طرف انیتا و نازی که داشتن باهم دیگه طبق معمول بحث میکردن....
ولی دلم طاقت نمی اورد...
ذهنم همش دور اون شعری که نوشته بودم می چرخید...و با خودم می گفتم ایکاش که نبینه...یا وقتی از کلاس رفتیم بیرون ببینه... که هیچ کدومش نشد..
رسیده بود به برگه یکی مونده به اخر و بهش ذول زده بود...بعد از لحظه ای لبخندی کمرنگ صورتش رو پوشوند و نگاهش رو چرخوند به سمت راست کلاس...ردیف اول.... صندلیه دوم...و در اخرم چشمای من....
من که با بیخیالی سعی می کردم بهش نگاه کن زودتر از اون نگام رو ازش گرفتم و همینجور با اخمی که توی نگاهم بود سرم و برگردوندنم طرف بچه ها
چقدر اونروز برخلاف روزای دیگه خسته شده بودم...انگار ذوق و شوق اومدن به دانشگاه یکباره پر کشید و رفت اسمون...


تو محوطه نشسته بودیم که گوشیم رو در اوردم و زنگ زدم خونه!!!حاج بابا دو روزی بود که زیاد حالی نداشت و هرکاری هم می کردیم نمی اومد دکتر...انگار بنده خدا میترسید که بخوان دکترا حرفی از عمل بزنن...و مطمئنا که میزدن...
عمه گوشی و برداشت و همون حرفهای تکراری... که زیاد حالی نداره و عزیزجون هم نشسته گریه کرده تا بلکه حاج بابا راضی بشه بریم دکتر که اونم زیر بار نمیره و یه کلام با این حالش میگه نه!! کلاس بعدی که اصلا تشکیل نشد...و همینجور بیکار نشسته بودیم....

درحالیکه آینم رو از توی کیفم در می اوردم به خودم نگاهی انداختم...یعنی من اینقدر ضعیف بودم که بخاطر یه کار نامدار بخوام عقب بکشم...نه...این من نبودم...انگار یه انرژی وادارم میکرد که جلو برم .....
****
شب رفتم خونه با دیدن بابا اینا شستم خبر دار شد که عمه اینا بهشون زنگ زدن...تا بلکه یکی بتونه حاج بابا رو راضی کنه!!

در حالیکه اول حاج بابا رو می بوسیدم حالش و پرسیدم که با صدایی مریض گونه جوابم و داد و گفت بهترم رامش جان.
در حالیکه می چرخیدم روم و کردم طرف اکرم و بابا و گفتم:چه عجب خوش اومدین...اتفاقا دیشب داشتیم با عمه اینا حرفتون و میزدیم که کم پیدا شدین...
اکرم که تابی به سر وگردنش میداد که گردنبدند طلاییی که معلوم بود تازه بابا براش خریده و نشونمون بده گفت:کم سعادتیم رامش جان....منم خواهرم مریض بود همش اونجا پیشش بودم بابا فرهادتم که همش سر کاره دیگه...
در حالیکه پوزخندی بهش م یزدم گفتم:بهر حال خوش اومدین و رو به عمه گفتم با اجازه من برم لباسام رو عوض کنم بر میگردم...علی هم بخاطر نگرانی بابت حاج بابا زودتر از روزای دیگه اومده بود....

موقع شام بود که علی اومد تو اشپزخونه کمکم...درحالیکه بشقاب هارو روی میز میچید گفت:رامش به نظرت حاج بابا حالش بدتر از دیروز نشده؟!من که اینجوری احساس میکنم...خودمم یه همچین احساسی داشتم...بخاطر همین درحالیکه به علی نگاهی کوتاه می انداختم گفتم:اره علی...اتفاقا منم تا دیدمش همین حس و داشتم رنگش خیلی زد به نظر میرسه حالا امشب و صبر میکنیم...اگه بهتر نشد فردا حتما میبریمش ....

عد از شام بود که خانواده عمه به همراه پری و شوهرش اومدن...حسابی شلوغ شده بود...زیاد نشستن...میدونست که شلوغی زیاد هم برای حاج بابا خوب نیست و همین همهمه حرف زدنمون حاج بابا رو بیشتر از اینا بی حوصله میکنه...حاج بابا چندیدن و چندسال بود که بیماری قلبیش مدارا میکرد ولی تو این چندوقته حسابی دیگه داشت اذیت میشد....و این و به عینه میدیدم...ولی انگار بازم میخواست خودداری کنه و یه جورایی با این مریضیش بجنگه!!!
****
ساعت نزدیکای 11 بود که دیگه مهمونا رفتن...


قرار شد اگه تا فردا ظهر حاج بابا بهتر نشد...بابا بیاد دنبالش و برن دکتر....من که چشمم اب نمیخورد که حاج بابا بره بیمارستان...

خداروشکر اول ترم بود و برای فردا هم هیچ درسی نداشتم با خیال راحت رفتم تو جام...ولی فکر نامدار یه چند وقتی بود مثل خوره افتاده بود به جونم و امروز با این کاری که کرد انگار بدتر شد....یاد اون لبخند موذیانش که افتادم خودمم خندم گرفت...زیر لب یه بدجنس بهش گفتم و پتو رو کشیدم رو خودم و افکارم....
****
صدای ویبره موبایلم سر کلاس بلند شد...خوب شد رو زنگ نبود وگرنه اول ترمی یه اخطار می گرفتم...سریع از استاد اجازه گرفتم و زدم بیرون از کلاس...

تا اومدم جواب بدم قطع شد...شماره عمه بود....یه گوشه از سالن طویل دانشگاه وایسادم و درحالیکه مثل ادمای شکست خورده تکیه میدادم به دیوار... گوشی به دست شماره عمه رو گرفتم...
صداش می لرزید...دلم یهو لرزید از این لرزش صداش ..از این بغضی که داشت...ناخوداگاه اشک تو چشمام جمع شد و یه عالمه فکرای بیهوده و بدم توی ذهنم...

فوری گفتم عمه چی شده؟ حال حاج بابا چطوره؟! عمه که دیگه نمیتونست بغضش و نگه داره درحالیکه گریه میکرد گفت که حال حاج بابا بهم خورده و الانم بیمارستانه....

می گفت که حالش خیلی بد شده و قبل از اینکه حالش بدتر بشه زنگ زده بودن به بابا فرهاد و بابا کنارش بوده...دیگه نذاشتن عمه همراهشون بره و عزیز و بابا فرهاد رفتن و به علیرضا هم خبر دادن ... اشکام بی اختیار میریخت روی گونه هام ...فکر از دست دادن حاج بابا واقعا عذاب اور بود... فقط شنیدم که عمه گفت زودتر امروز بیا... و صدای بوق ممتد....
همونجور که تکیه داده بودم به دیوار ...سر خوردم و نشستم...سرم و بین دستام گرفتم...
خدایا اینا چه فکرایی بود که می اومد توی ذهنم و داشت داغونم می کرد...تازه میفهمیدم که حاج بابا از اونی هم که فکر می کردم برام عزیزتر بود...کسی بود که 20 سال کنارش داشتم زندگی می کردم و حسابی مدیونش بودیم...هم من ...هم علیرضا...اشکام و که پاک کردم...
دیدم یکی روبروم با فاصله چندمتری وایساده...خودش بود...از کلاس روبرویی اومده بود بیرون...بلند شدم و سریع وایسادم...
با تعجب بهم نگاه کرد....و اومد نزدیکتر...می دونستم که چشمام همه چیز رو لو میده...چشمایی تا یکم اشک به خودش میدید سریع قرمز میشد...به رنگ خون...انگار یه اخمی تو نگاهش بود...یه قدمیم وایساد...من که سرم و می انداختم پایین سلام ارومی کردم ...
استاد که نگاهش روم ثابت مونده بود گفت:راستاد چی شده؟ مشکلی داری؟
من که سرم و کمی اورده بودم بالاتر به چشماش نگاهی کوتاه انداختم و با صدایی که سعی در مهار کردن لرزشش بود گفتم:نه استاد....ولی دوباره اشکام .. انگاری کلافه شده بود...کیفش رو توی دستاش جابجا کرد و گفت؟:پس چرا گریه...؟ مگه تو الان کلاس نداری؟ با استاد میری درس دارید درسته؟
درحالیکه سرم رو تکون می دادم گفتم بله...باید برم...ولی... اشکام رو با پشت دستم دوباره پاک کردم...
درحالیکه بهم نزدیکتر میشد با صدایی ارومتر گفت:نمیخواین بگین چی شده؟نگرانتونم؟...
همینجور که تو ذهنم داشتم هلاجی میک ردم که می گفت نگرانتونم...چشمای قرمزم رو انداختم تو چشماش و با صدایی که انگار به زور از ته گلوم در می اومد گفتم:پدربزرگم...و دوباره اشک....به زور از لای دندون های کلید شده ام ادامه دادم...حالش اصلا خوب نیست الانم توی بیمارستانه..
نامدار که تازه فهمیده بود چی شده...با چهره ای ناراحت گفت:دکترا کارشون رو بلدن...نگران نباشین...خداکمکشون میکنه...بعدم درحالیکه کلافه دستی میکشید توی موهاش گفت:بهتر نیست برید کنارشون باشید...مطمئنا امروز از درس چیزی بخاطر ناراحتیتون متوجه نمیشید..
درحالیکه به دستمال توی دستش نگاه میک ردم ازش گرفتم و بعد از تشکری گفتم:اره کلاس تا یه چند دقیقه دیگه تموم میشه... همینطور که اشکام رو پاک می کردم با دستمال بوی عطرش پیچید تو ریه هام...
من که میدیدم دیگه واسادنم اینجا بی فایدست...ازش تشکری کردم و به دستمال توی دستم نگاهی انداختم و بعدم به چشماش...انگار چشماش از چنددقیقه پیش غمگینتر شده بود...
درحالیکه نگاهی بهم می انداخت لبخندی محو ودلگرم کننده بهم زد و گفت:فردا توی کلاس میبینمتون...امیدوارم که حالشون هم بهتر شده باشه و از نگرانی در بیاید...و ازم خداحافظی کرد و به در کلاسمون اشاره کرد...
منم خلاف جهت اون رفتم به طرف کلاس...تا وارد کلاس شدم..نگاه استاد میری نشست تو صورتم...مطمئنا فهمیده بود که خبری شده..
با گرفتن اجازه نشستم سر جام که فوری انیتا گفت:چی شده چرا گریه کردی؟
درحالیکه سعی میکردم یکم خونسردیم رو حفظ کنم بریده بریده گفتم حاج بابا....بیمارستانه.....حالش بده...باید برم...انیتا که ناراحت شده بود:گفت:اخ بنده خ
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , زندگی بدون عشق نمیشه-جملات عاشقانه - سایت عاشقانه , رمان عاشقانه چشم هایی به رنگ عسل - سایت عاشقانه آهـو - Rozblog.Com ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49561

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا