تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل نهم)



سرکلاس نشسته بودیم که با شنیدن اسمم نگام رو گرفتم طرفش....راستاد یه لحظه بیا اینجا!!!

من که تعجب کرده بودم از اینکه چکارم داشت ..از صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش ..درحالیکه سعی می کردم با دستم موهای خورد شده روی پیشونیم رو بزنم کنار...

رفتم روبروش وایسادم...انگار هنوزم به این موها عادت نکرده بودم....

درحالیکه با لبخند یه نگاه به من و بعدهم به موهام می انداخت گفت: به کامیار هم گفتم اگه تونستید تا اخر هفته جدید یه نسخه جدید از پروژتون تا هرجایی که پیش بردین برام بیارید...

و درحالیکه صدایش رو کمی می اورد پایینتر گفت:شاید توی یه المپیاد شرکت کنید....
(باید دوتاییتون کاراتون بهتر از اینا باشه...بخاطر همین میخوام رو پروژه دوتاتون نظارت داشته باشم...)

نگار منتظر حرفی از جانب من بود که همینجور ذول زده بود تو چشمام...نگام رو از نگاه خیرش گرفتم و انداختم به دستاش که روی میز بود...و هراز چندگاهی یه ضرب کوچیک باهاش روی میز میزد..
توی ذهنم گذشت که عجب ساعتی داره یادم باشه یکیش و برای روز تولد علیرضا بگیرم...

درحالیکه صدام رو می اوردم پایین گفتم:استاد حتما باید توی این امپیادی که میگید شرکت کنیم؟
استاد که لبخندی میزد گفت:تا اونجایی که به من مربوط میشه میگم که بله...شما تو کارتون نسبت به بچه های دیگه خیلی واردتر و مصمم تر هستین..این و میشه راحت از مشاوره هایی که به بچه ها توی کمک به پروژشون میدین هم متوجه شد...با جون و دل کار میکنید...اگه مرحله اول پروژه قبول بشه...مرحله بعدیه المپیاد و شروع پروژه دومتون و باید برید تهران!!

این برای تو کامیار یه امتیازه مثبته و بهتره که سعی کنید این و برای خودتون بدست بیارید...این یه توصیه دوستانه بود...

درحالیکه لبخندی محو می زدم گفتم :چشم استاد و خواستم برم سرجام بشینم که صدام کرد...راستاد؟

نمی دونم چرا یهو دلم لرزید...اخه این چه وضع صدا کردن بود پسر...

درحالیکه با نگاهی متعجب و پرسوال برمی گشتم طرفش به چشماش چشم دوختم...
اون که سعی می کرد لبخندش رو جمع کنه گفت:به شعر خیلی علاقه داری؟نمیدونم چرا حس کردم یه جورایی بدنم گر گرفت..گرم شده بود ومیدونستم که این و از چهره ام که مطمئنا الان سرخ شده بود فهمید...

منکه سعی می کردم عادی حرف بزنم گفتم بله استاد چطور مگه؟
درحالیکه حالا اون نگاهش رو می انداخت به دستای من که روی میز گذاشته بودم گفت:هیچی...و لبخندی موذیانه زد و ادامه داد...یه کتاب شعر دارم مال خیلی سال پیشه!!گقتم شاید بخوای یه نگاهی بهش بندازی؟چطوره؟
درحالیکه هم خوشحال شده بودم و هم می دونستم از این حرفاش منظوری داره و این قشیه برمیگرده به اون شعری که پایین پروژه نوشته بودم گفتم:استاد...خب...این خیلی خوبه!!خوشحال میشم که بخونمش...
استاد که با دستش به صندلیم اشاره می کرد گفت:خب برو بشین سر جات دیگه!!!برات تو چندروز ایدنه میارم که بخونی...فقط حرفهایی که درمورد پروژه زدیم رو یادت نره...
درحالیکه سری تکون میدادم ..ازش دور شدم...
سرجام که نشستم انیتا فوری صحبتش رو با یلدا قطع کرد و نگاه استفهام امیز و پرسوالش رو دوخت به من...

خدایا حالا باید به اینم جواب پس بدم...
درحالیکه موذیانه لبخندی نشسته بود رو صورتش بدستش رو کشید رو گونه هام و گفت:تو که رژگونه نزده بودی؟چی شد یه دفعه؟و چشمکی زد و خودش هم خنیدید...

درحالیکه خندم گرفته بود...یه وشگون ریز ازش گرفتم و گفتم حالا کارت به جایی رسیده که منو مسخره میکنی اره؟
انیتا که هنوز می خندید دستش و مالید گفت دیوونه دردم اومد...خب مگه دروغ میگم و با چشم و ابرو به رادمان اشاره کرد و گفت:حتما اون بنده خدا بهت چیزی گفته که مثل گل سرخ شدی اره؟
و دوباره چشمکی حواله چشمام کرد...من که فقط به لبخندی اکتفا کردم سرم و برگردوندم و به کامیار که داشت صدام می کرد نگاه کردم... و انیتا هم تو خماری موند که چی شده.....

بالاخره اونروز هم تموم شد و برگشتم خونه...به لطف دایی دیگه علیرضام هر روز زودتر از قبل خونه بود و برای خودش حسابی حال میکرد ...
درحالیکه جلوی تلویزیون برای خودش لم داده بود با دیدن من برگشت و گفت:به به خواهر کوچیکه!!چه زود اومدی امروز خبریه؟!
درحالیکه لبخندی می زدم گفتم مگه باید خبری باشه؟
نه بابا....خیالت راحت هیچ خبری نیست...
ساعت اخر کلاس تشکیل نمیشده به این خاطر زود اومدم خونه.. حاج بابا و عزیز هم که از اشپزخونه می اومدن بیرون با دیدن من اون ساعت روز تو خونه تعجب کردن...
عزیز:رامش جان کی اومدی دخترم؟
درحالیکه لبخندی می زدم رفتم طرفشون و بعد از اینکه بوسیدمشون گفتم تازه رسیدم عزیز...کلاس نداشتم و با گفت این حرف ....به طرف اتاقم راه افتادم و گفتم برم لباسام و عوش کنم و برگردم پیشتون....


----------------------------------------------------------------

این هفته هفته اخری بود که می رفتیم دانشگاه...همینطور که داشتم میرفتم طرف دفترش..
در اتاقش باز شد...و درحالیکه با یکی دیگه از شاگردای دخترش داشت حرف می زد لبخندی عمیق هم صورتش رو پوشونده بود.
.لبخندی که به ندرت ازش دیده بودم...نمیدونم چرا ناخوداگاه اخمام رفت تو هم...
اخرای حرفشون بود که من و دید و از اون دختره خداحافظی کرد..
درحالیکه بهش نزدیک می شدم ..در اتاقش رو باز کرد و با لبخندی گفت:بفرمایید خانوم راستاد...هرچند که زودتر از اینا منتظر خودتون و البته پروژتون بودم..ولی خب..و با دستش اشاره کرد برم داخل و منم همونطور اروم رفتم داخل..
در رو پشت سرش بست...یه لحظه فکر اینکه من و اون توی اتاق تنهاییم...یه حسی پیدا کردم..ه
ربار که می اومدم دفترش یا به همراه کامیار و انیتا بود یا اینکه در رو نمی بست...
افکاری که الکی اومده بودن تو ذهنم و پاک کردم و همونجور که هنوز اخمام توی هم بود نشستم روی مبلهای چرمی...
درحالیکه می نشست روبروم گفت:خب به احتمال زیاد با دست پر اومدین دیگه؟
درحالیکه جزوه رو می گذاشتم روی میز گفتم بله تا اونجایی که می تونستم روش کار کردم و میشه گفت تقریبا اواسط پروژه قرار دارم الان....خواستم یکم تکمیلتر بشه بد بیارم خدمتتون...
نامدار که جزوه رو از روی میز بر می داشت نگاهی گذرا به برگه ها انداخت و گفت:با اینی که من می بینم فکر کنم از واسط هم گذشته باشه و لبخندی دلنشین زد..
نمی دونم چرا حس میکردم زیر نگاه خیرش یه جورایی گرمم شده بود...همین که خواستم تکونی به خودم بدم...
فکر کرد که می خوام برم..سریع از جاش بلند شد و گفت:راستش براتون اون کتاب رو اوردم...یادتونه که؟!!همون کتاب شعری که باهاتون راجع بهش صحبت کردم...این و زمانکه فرانسه بودم از یکی از استادام هدیه گرفتم...یه جورایی مثل عتیقه می مونه ...برام خیلی ارزش داره...
درحالیکه به کتاب قدمیه توی دستش چشم دوخته بودم گفتم:چه جالب....یعنی تا این حد استادتون به شعر علاقه داشته؟
نامدار که نیمچه لبخندی میزد گفت:اره عاشق شعرای ایرانی بودن....اگه صفحه اولش رو باز کنید میبینن که برام یه یادداشت به فرانسوی نوشته...گفتم شما هم که انگار به شعر علاقه دارین!! خالی از لطف نیست که بخونیدش...
این کتاب دست خیلی ها چرخیده و الانم دست شما...درحالیکه کمی نیم خیز میشدم می خواستم کتاب رو از دستش بگیرم که دستم خورد به دستش ...
.به روی خودم نیاوردم...ولی سریع نگاه نامدار تیز شد....خواستم کتاب رو از دستش در بیارم که این بار انگاربیشتر دستش رو ...گرمی دستش رو حس کردم ...

سرم و گرفتم بالا و بهش نگاه کردم... نگاهم از روی لباش سر خورد و نشست توی چشماش..

نمیدونم تو نگاهش چی بود ... به هر جون کندنی که بود نگام رو انداختم پایین و کتاب رو ازش گرفتم و درست سر جام نشستم....

نمیدونم من حس می کردم جو اتاق سنگین شده یا واقعا اینطور بود..حس اینکه گرمای دستش......

انگار اونم زیاد تو حال خودش نبود ...نمیدونم شایدم این فقط حس من بود....

خدایا داشت چه اتفاقی می افتاد این وسط...

یادمه وقتی اومدم تو اتاق اخمام تو هم بود ولی الان...رادمان که ساکت توی صندلیش فرو رفته بود....

نگام رو دوختم به جلدکتاب... جلد روش کاملا مشخص بود که مال خیلی سال قبله...حکاکی های روی جلد این و به راحتی نشون میداد...

سنگینیه نگاهش رو روی خودم حس می کردم....دست از ورق زدن کتاب برداشتم و سرم و بلند کردم...

میدونم چرا نگاهش غمگین بود و از لبخند لحظه ای پیش خبری نبود... درحالیکه کتاب رو می گذاشتم توی کیفم بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم...

و اونم به فاصله کمی از من و به تبعیت ازم بلند شد و درحالیکه کتش رو صاف می کرد..صداش رو هم صاف کرد و گفت:خب اخرین جلسه درسمون که دو روز دیگست..و بعدش هم که دانشگاه تعطیل میشه...امیدوارم تو تعطیلات عید بتونین این کتاب و شعرهای نابش رو بخونین...
درضمن امیدوارم که سال خوبی هم داشته باشید....

درحالیکه کیفم رو می انداختم روی شونم..لبخندی کمرنگ زدم و گفتم:شمام همینطور استاد...بابت...بابت کتابم مرسی...و نگاهم رو انداختم پاین و رفتم طرف در...ولی نامدار سر جاش وایساده بود..خیلی مقاومت کردم که برنگردم طرفش ...ولی نتونستم انگار همیشه دنبال یه نگاه اخر بودم.....

می تونستم از پشت هم به راحتی سنگینی نگاهش رو حس کنم...درحالیکه دستم روی دستگیره در بود که بیارمش پایین سرم و چرخوندم طرفش...

لبخندی نشست رو لبش...

لبخندم که کمرنگ بود انگار رنگ گرفت ....نمیدونم چی توی چشماش بود که گاهی حس میکردم توش غرق میشم..نگام و ازش گرفتم و زدم بیرون از دفترش..
انگار قدمهام کند شده بود...پاهام برای رفتن انگار سنگین بود...
چرا نگاهش اینجوری بود...
چرا درست نمیتونستم درکش کنم...
چرا من!!!چرا این همه احساس های ضد و نقیض به ذهنم حمله میکردن...
کلافه بودم انگار دیگه حوصله اول روز رو نداشتم...
رفتم تو محوطه باز دانشگاه..
ساعت ناهار بود و همگی بچه ها توی سلف ناهارخوریه دانشگاه بودن..و یه غذاهم جلوشون...
انیتا برای منم غذا گرفته بود...و کنار خودش یه جا...رفتم به طرفش و بی حوصله کیف رو گذاشتم کنارم...
انیتا که با اشتها داشت غذاش رو میخورد فت:چه طول کشید..حتما دوباره داشت مخت رو میخورد..این نامدارم یا حرف نمیزنه یا وقتی میزنه دیگه ول نمیکنه...
درحالیکه پوزخندی میزدم غذا رو کشیدم جلوم و یه قاشق گذاشتم دهنم...
بهم مزه نداد...اصلا مزه ندا...
یعنی طعمش رو نمی فهمیدم....ذهنم درگیر بود...با غذا بازی میکردم شاید کلا 5 تا قاشق ازش خوردم....
-------------------------------------
کیفم و انداختم رو شونه هام و با انیتا از کلاس زدیم بیرون...


داشتیم میرفتیم که نازی شروع کرد بلند بلند تو سالن اسممون و صدا کردن...


درحالیکه دوتایمون همزمان به عقب برمیگشتیم سر جامون وایسادیم...نازی که نفس نفس میزد بالاخره رسید نزدیکمون...


من که لبخندی میزدم گفتم واجب بود اینقدر تند بیای دختر...تو که از نفس افتادی ...و تو ذهنم گفتم منم با این وزن میدوییدم همینجوری میشدم دیگه...


نازی که حالا کنارمون داشت اروم راه می اومد گفت خواستم ازتون خداحافظی کنم دیگه از فردا نمیام...من که با تعجب بر میگشتم طرفش گفتم هنوز که دو روز دیگه مونده به تعطیلی؟


نازنین که میخندید گفت ول کن بابا..این همه درس خوندیم کجارو گرفتیم..ما امشب بیلیط هواپیما داریم..میخوایم برای عید پیش داییم اینا کانادا باشیم..چندسالیه که اونا میان...قرار شده امسال دیگه ما بریم...


انیتا که لبخندی میزد گفت به به خوش به سعادتتون ...ما که باید بریم به طرف تهران با عمه...مامان اینا که نمیان اینجا...ما میریم..دیگه رسیده بودیم تو محوطه که نازنین درحالیکه دوتاییمون رو بغل میکرد بوسید و منم متقابلا درحالیکه بوسه ای مینشوندم روی گونه هاش ازش خداحافظی کردم...


دختر خوبی بود...حس کردم که از همین الان تا دو سه هفته دیگه دلم برای تک تک بچه های کلاس تنگ میشه....حتی استادا...


و تو ذهنم از خودم پرسیدم حتی نامدار؟حتی رادمان نامدار؟


تو ذهنم با خودم درگیر بودم که انیتا با ضربه ای به بازوم به خودم اورد...اهای خانوم من دوساعته دارم برای کی روضه میخونم...حواست کجاست؟عاشق شدیا؟!!و خودش خندید..


درحالیکه بهش چشم غره ای میرفتم گفتم تو که منتظری از ادم سوتی بگیری...راستی همه عید رو تهران می موندید؟


انیتا که کیفش رو روی شونه هاش جابجا میکرد گفت:اره ..ببینم شما فامیلی چیزی تهران ندارین؟


من که لبخندی میزدم گفتم اره هستن..ولی خب نسبتای دور داریم دیگه...فکر نکنم اصلا امسال وقت بشه سری به تهرانم بزنیم...حاج بابا تازه یکمی بهتر شده براش سفرهای طولانی و تو ماشین بودن زیاد خوب نیست..هرچند که دکتر پیشنهاد کرده که زودتر عمل بشه ولی خب کیه که گوش بده...یه جورایی هممون انگار عقب نشینی کردیم و حرفی درمورد عمل نمیزنیم...و در ادامه گفتم....تازه عروسیه پری هم هست...دیگه بدتر یه جورایی درگیر این جور مسائل هم هستیم....باورت میشه هنوز وقت نکردم درست و حسابی برم خرید کنم...لباس که نگو نمیدونم چی بگیرم..


انیتا که لبخندی میزد گفت:حالا میخری بالاخره میخوان عروسیشون رو چندم عید بگیرن؟


والا قراره 7 عید بگیردن....حالا هنوز وقت هست...ولی خب چون عروسی توی باغه و قاطی باید برم بگردم و یه لباس خوب پیدا کنم..


انیتا که تازه شنیده بود عروسی قاطیه گفت بابا اگه میدونستم منم می موندم اینجا...من گفتم تو کرمان از این خبرا نیست!!ولی میبینم که اره بابا ....درحالیکه لبخندی میزدم گفتم اتفاقا خیلی هم از این خبرا هست..نیستی که ببینی...من که تا اونجایی که یادم میاد حداقل تو فامیل ما اینجوری بوده که قاطی بودن ...ولی خب تو اشنا ها و دوستان هم بوده که رفتیم و اینجوری نبوده...بعدم شوهر پری زیاد اهل این چیزا نیست...هرچی پری بگه اونم قبول داره...پری گفت قاطی اون بیچاره هم گفت به روی چشم...


انیتا که میخندید گفت:پدر عاشقی بسوزه...ولی خدایی هم که زندگی بی عشق نمیشه میشه؟


از این سوالش تعجب کردم و گفتم:چیه نکنه خبریه و ما رو در ریان نمیزاری؟انیتا که بلند بلند میخندید گفت ای خل و چل حالا بزار برم تهران بیام بهت میگم اگه خبری شد...انگار برام یه خوابایی دیدن ولی هنوز قطعی نیست ولی من خودم به زندگی بی عشق اعتقاد ندارم...من که سری تکون میدادم حرفش و تایید کردم...


نگام افتاد به کتابخونه...کتاب نامدار انگاری بهم چشمک میزد..از جام بلند شدم و کتاب و گرفتم تو دستم و دوباره دراز کشیدم...


نیدونم چرا یه دفعه دوباره صحنه دادن کتابش توی ذهنم پررنگ شد و جوون گرفت ...


دیروز روز اخری بود که باهاش درس داشتیم....نمیدونم جرا الکی دلم گرفته بود و اخمام توی هم بود...


نمیدونم چرا هربار نگاهش رو روی خودم میدیدم با اینکه گذرا بود ولی یه جوری میشدم...


اونروز صدام کرد و گفت که تا یه جاهایی ارز پروژه رو خونده و خیلی برای ادامش تشویقم کرد...


نمیدونم چرا حس میکردم به هر بهانه ای شده من و میکشونه جلوی میزش...انگاری این و میشد به راحتی توی چشماش دید...توی چشمای تیره زلالش...


چشمایی که خیلی وقت بود تو چشمام ثابت می موند...چشمایی که بیشتر شبا موقع خواب می اومد جلوی چشمام...


دلم برای انیتا هم تنگ شده بود...مطمئنا الان رسیده بود تهران...با نگاهی به ساعت دیدم که 3 بعد از ظهره..


با احتمال به اینکه شاید الان خوابیده باشه زنگ زدن بهش رو موکول کردم به غروب و به خوندن شعرها ادامه دادم...


قرار بود فردا با کژال بریم یکم بگردیم و خرید کنیم و اگه شد لباسی هم برای عروسیه پری بگیرم....یک ساعتی بود که تو شعرها غرق شده بودم..همین که کتاب رو بستم دراتاقم زده شد و عمه اومد تو...


درحالیکه لبخندی میزد گفت:بیداری رامش جان؟!!


من که سر جام درست مینشستم گفت:اره عمه بیاین تو چرا اونجا وایسادین؟علی رفت فوتبال دوباره اره؟


عمه که کنارم روی تخت مینشست گفت اره عمه جان....خودت که میدونی یه روز نمیره مثل این مرغ های سرکنده میشه....نمیدونه از بیکاری چکار کنه اینم باید زنش بدیم دستش بند بشه..


درحالیکه لبخندی میزدم گفتم:عمه داداشم تازه 23 سالشه ....ولی فکر خوبیه یه عروسیه دیگه می افتیم...عمه که میخندید گفت:همون تو بخاطر خودت میگی...ولی جدی نظرت چیه؟!همین الان حاج بابا و عزیز داشتن حرف میزدن...طبقه بالا هم که خالیه و فقط احتیاج به یه نقاشی داره...


درحالیکه کمی رفته بودم تو فکر گفتم:به نظرتون علی قبول میکنه عمه؟من که کاره ای نیستم ولی خب باید ببینید اون چی میگه؟


عمه که لبخندی میزد گفت من که فکر نکنم بدش بیاد...دیگه خداروشکر الانم که یه شغل خوب داره و هرجا بریم قبولش میکنن...نه تو کارمون نمیارن...


هرچی زودتر دستش به خونه زندگیه خودش بند بشه برای ایندش هم بهتره و الکی پولاش رو هم خرج نمیکنه عین خود بابات ولخرجه ..اونم از نوع به تمام معنا....


درحالیکه لبخندی میزدم حرفهای عمه ذهنم رو درگیر کرد...چقدر لذت بخش بود که علی رو تو لباس دامادی ببینم....


درحال دیدن تلویزیون بودم که یادم افتاد میخواستم به انیتا زنگ بزنم...دور برش خیلی شلوغ بود و نشد زیاد باهاش حرف بزنم....ولی همین چندتا کلامی هم که حرف زدیم یه جورایی انگار دلتنگیم کمتر شد...

-----------------------------------------------------------
روزا به سرعت در حال سپری شدن بود و فقط دو روز به عید مونده بود و همه در تکاپوی خرید عید و خوونه تکونی و تمیز کردن و...

بوی بهار به خوبی م یرسید به مشام همه...درختا از نوع شکوفه زده بودن و این بود تولدی دوباره ......

دیروز با علی رفته بودیم سر خاک مامان اخه پنج شنبه اخر سال بود و همگی می اومدن سرخاک که خاله اینا هم بعد از دقایقی بهمون ملحق شدن...همینجور که اشک میریختم با مامان درد و دل کردم...گفتم که تو این سال جدید کمک کنه...که واسه همه ما سال خوبی باشه...که برامون دعا کنه حسابی.....

هنوز هیچ لباسی برای عروسیه پری نخریده بودم..یعنی با کژال که رفتیم اصلا لباسا به دلم ننشست...انگار همه لباسا تکراری بود....عمه میگفت بده برات بدوزن تو که هیکلت خوبه عمه جان!!

ولی من خودم بودم که از لباسی که بدم بدوزن خوشم نمی اومد و حوصله دردسر نداشتم...علی هم هنوز چیزی نخریده بود قرار شد فردا بریم با هم خرید کنیم...و رفتیم....داداشم توی کت شلوار ...

چقدر خواستنی تر شده بود...یه کفش قشنگ و یه کروات هم براش برداشتم و تکمیل شد....حالا نوبت من بود....

علی که به دستامون نگاه می کرد گفت:فکر نکنم دیگه واسه لباسای تو جایی داشته باشیم...درحالیکه لبخندی میزدم گفتم من همه خریدام و کردم فقط یه لباس واسه عروسیه پری میوام برادر جان نترس..دستات و بیشتر از این پر نمیکنم و با خنده وارد مغازه شدیم.....

شاید میشه گفت تقریبا طبقه اول پاساژو زیر و رو کردیم و چیزی پیدا نکردم که باب میلم باشه...ولی بالخره چشمم یه لباس گلبهی رنگ رو گرفت...چقدر خوش دوخت بود....درعین سادگی که داشت خیلی فانتزی و عروسکی بود و هم زیاد لخت هم نبود و اگرم بالاتنش باز بود با یه شنل کوچیکی که روش بود میشد به راحتی خودم رو بپوشونم....

قتی تنم کردم دیدم واقعا همونیه که دلم میخواست...یقه اش هفت بود و یه استین پف کوچیک داشت و خیلی خوشگل میشد روی بازوها و کمر ادم رو خیلی باریکتر نشون میداد و یه چین دنباله دار هم ادامش بود...که با شنل گلبهی رنگش تکمیل میشد ...

خیلی ساده بود و زیاد هم روش کار نشده بود و فقط تورهای سفید و صورتی کمرنگی که توش بکاربرده بودن نازترش کرده بود و بهش جلوه بیشتری داده بود...همون رو خریدم و با علی از پاساژ زدیم بیرون..ساعت از 9 هم گذشته بود که همون موقع صدای گوشیم بلند شد....عمه بود..گفت که نگران شده و هنوزم بخاطر ما شام نخوردن و زودتر برگردیم که کار هم باشیم...خوب شد علی ماشین بابا رو گرفت وگرنه با این دستهای پر چکار میخواستیم بکنیم...
****

در عرض چندثانیه سال تحویل شد...چقدر عمر ادمی زود میگذشت...
انگار لحظه ها و ثانیه ها دنبال هم میکردن و میخواستن زودتر بهم برسن...
روزا پشت سر هم می اومد و ادمی بیشتر از هر روزش غرق توی کاراش میشد...
حاج بابا چون بزرگ فامیل بود از ریز و بزرگ همه می اومدن دیدنمون....
ما هم که با عمه همش درحال پذیرایی بودیم...دو روز مونده بود به عروسیه پپری و این روزا خیلی سرشون شلوغ بود و فقط پری تونسته بود همون روز دوم عید بیاید دیدنمون و ...
انگار خواهرم داشت ازدواج می کرد خیلی براش خوشحال بودم..خوشحال که راه زندگیش و انتخاب کرده بود و با عشق بهش ادامه میداد ....البته با مردی که مثل یه کوه پشتش بود و ازش حمایت میکرد...

چقدر بهم می اومدن..توی لباس سفید عروسی پری مثل یه تیکه ماه شده بود و دست تو دست داماد با هم راه می اومدن...درحالیکه دست میزدم کنارش با لبخند وایسادم و اونم برام لبخندی زد و به مهمونها خوش امد گفت....
ما و عمه اینا زودتر از بقیه رسیده بودیم باغ و حاج بابا کلی هم سربه سر علی و نیما گذاشت که دیگه نوبت اون دوتاست و خیلی هم روعلیرضا تاکید کرد....

تعجبم اینجا بود که چرا تو این چندوقت که این حرفها رو یزدیم علی مثل قبلا اخماش نمیرفت تو هم...دلم برای داداشم داشت ضعف میرفت...رفته بود ارایشگاه و کت شلوارش و پوشیده بود حسابی ترکونده بود داداشم....
یه جورایی با نیما دوتاشون انگار دخترکش مجلس شده بودن...نیما هم دست کمی از علی نداشت...
دوتاشون قد بلند و خوشتیپ همش هم کنار هم راه میرفتن و ....با تاریک شدن هوا چراغای تو محوطه باغ روشن شد...
چقدر باغ توی شب قشنگ بود با صدای موزیک که پخش میشد یه سری از فامیلای داماد رفتن و اون وسط به قول عمه شروع کردن به هنرنمایی کردن...همینجور که داشتم نگاه میکردم دیدم که پری داره دست تکون میده که برم کنارش و منم درحالیکه درگوش عمه بهش گفتم که دارم میرم پیشش..ازشون دور شدم....

بعد از دو دوری که عروس و داماد با اهنگ رقصیدن بالاخره حسین دست از سر رقصیدن با پری برداشت ووونشستن سرجاشون....غذا اماده شده بود ...

خدایی هم که حسین برای عروسیش سنگ تموم گذاشته بود و همه چیز عالی بود...

دلم از اشکایی که توی چشم پری بود گرفت...وقتی داشت با مامانش خداحافظی میکرد همه تحت تاثیر قرار گرفته بودن....

با حسرت به این صحنه نگاه می کردم عمه درحالیکه پری و تو بغلش گرفته بود اروم اشک میریخت و براشون دعای خیر می کرد...

درحالیکه روی تختم دراز کشیده بود اهنگ مورد علاقم از گوگوش رو گذاشتم و باهاش شروع کردم به خوندن....


هنوزم دستای گرمت جا
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49560

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا