تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل دهم)



همینجور که داشتیم تو حیاط دانشگاه با انیتا قدم میزدیم و حرف میزدیم برگشتم سمتش و درحالیکه میزدم به شکم انیتا به شوخی گفتم انگار اب و هوای تهران بهت بدجور شاخته که تپل شدی؟


انیتا که انگار تازه خودش رو دیده بود نگاهی به خودش انداخت و گفت تو غلط کردی؟من کجا چاق شدم الکی شایعه درست نکن که اصلا خوشم نمیاد ها...


ببینم خوب با کامیار جور شدیا یه سره اون میگه خانوم راستاد یا تو میگی اقای....تو اخر سر یه بلایی سر این پسره میاری ها...درحالیکه با لبخندی که داشتم اخمی هم چاشنیش میکردم گفتم برو بابا تو هم که همش تو فاز دیگه ای سیر میکنی...اون بیچاره درست و حسابی هم به صورت من نگاه نمیکنه چه برسه به اینکه بخواد از اون فکرای پلیدی که تو توی سرته داشته باشه!!


داشتیم همینجور که راه میرفتیم صدای کامیار متوقفمون کرد...انیتا که میخندید گفت بفرمایید اینم از شادوماد و خودش غش غش خندید و من و به خنده انداخت...


کامیار که رسیده بود نزدیکمون گفت که الان دفتر استاد نامدار بوده و استاد با هام کار داره ...من که دیگه انگار برام عادی شده بود به انیتا گفتم ببینم تو هم میای بریم؟


انیتا که زیاد تمایلی به اومدن نداشت نگاهی به بچه ها که روی نیمکتا نشسته بودن و داشتن میخندیدن انداخت و گفت نه تو برو خانومی...من میرم پیش بچه ها تو اومدنت با خداست...درحالیکه میخندیدم همراه کامیار رفتم سمت دفتر نامدار....


کامیار زیاد ننشست و سریع کارش و انجام داد و رفت...ولی من معلوم بود که حالا حالا ها هستم کنار استاد نامدار...نامدار که می اومد روبروم مینشست پروژهع رو گذاشت روی میز و درحالیکه اخمی کمرنگ نگاهش رو در بر گرفته بود یه صفحه رو باز کرد و گفت ازتون توقع بیشتری داشتم خانوم راستاد ...

فکر نمیکردم یه اشتباه به این بزرگی توی پروژتون ببینم...اونم تو این تعطیلاتی که داشتین به راحتی میتونستین روی پروژه مسلط باشید...من که خم شده بودم تا اشتباهم رو ببینم ....نامدار هم کمی متامیل شد به سمت برگه و من و شروع کرد به توضیح دادن...شاید داشت نزدیک یه ربع بی وقفه برام توضیح میداد که این مطلب رو نباید اصلا اینجا ذکر میکردم و خیلی بی دقتی بوده و خلاصه هم کلی سرزنشم کرد و هم کلی تعریف که خودش احساس میکرد پروژم از کامیار یه امتیاز بالاتره و اگه این بی دقتیم نبود میتونست بهم بهترین امیتاز رو بده...درحالیکه کمی بهم برخورده بود اخمام تو هم بود...برای دفاع از خودم یه سری دلیل براش اوردم که چرا این موضوع رو تو این قسمت ذکر کردم که انگار اصلا قانع نشد ....
اه که چقدر از این اخلاقش بدم می اومد...میتونست خیلی با روش بهتری این مشکل رو بهم تذکر بده ولی الان..دوتاییمون اخمامون تو هم بود و اون باعثش شده بود...
درحالیکه به صندلیش تکیه میداد نگاهش رو دوخت به من و منم بی اهمیت بهش چشم دوخته بودم به برگه ها و داشتم نگاه میکردم به صفحه های پروژم که خودش دست از نگاه کردنم برداشت و از جاش بلند شد و رفت طرف میزش...
از کتابخونه کوچیکی که گوشه اتاقش قرار داشت ...یه چندتایی کتاب کشید بیرون و بعد از نگاهی به کتابها بالاخره دوتاشون رو اورد سمتم و گذاشت کنارم...و گفت:ببین راستاد ...من میدونم که تو تواناییش رو داری؟
یعنی من میخوام که داشته باشی...ببین این المپیاد خیلی مهمه!!خیلی...اگه بتونی توش رتبه بیاری میدونی واسه اینده تحصیلیت هم خوبه....
من تا جایی که بتونم روی دانشجوهای خوبم حساب باز میکنم و تاجایی هم که در توانم باشه کمکشون میکنم و همراهیشون میکنم و اینکه تو و کامیار لیاقت بهترین ها رو با این استعدادی که دارید...حتما دارین ...خب این کتابارو حتما بهشون نگاهی بنداز...بدردت میخورن و یه سری نکته های مهمی هم توشون هست.......
---------------------------------
 در ادامه درحالیکه اهی کوتاه که نمیدونم این وسط برای چی کشیدش گفت: اینا بدردت میخورن و یه سری نکته های مهمی هم توشون هست...
ببین خودت هم متوجه میشی که من دارم سعیم رو میکنم پس میدونی که ازت توقع هم دارم که خوب انجام بدی...
و درحالیکه لبخندی میزد گفت مثل اینکه خیلی حرف زدم؟!انگار حوصلت سر رفته!!
درحالیکه نگاهش میکردم گفتم:نه استاد...و لبخندی زدم و گفتم :راستش خودمم خیلی دلم میخواد که کارم رو به بهترین نحو ممکن انجام بدم و شما هم راضی باشید ولی خب این مدت یکم درگیر یه سری مسائل بودم که کمی هم بخوام و نخوام از پروژه دور شدم...
ولی اگه بشه چشم...همونجوری که شما گفتین بهترین کارا رو انجام میدم...و اون مشکل رو هم همین امروز برطرف میکنم...
و انگار که تازه یاد کتاب شعر افتاده بودم به دستاش که روی میز ریتم میزد نگاه کردم و گفتم بابت اون کتاب شعری هم که بهم دادین ...سعی میکنم تا اخر همین ماه براتون بیارم...و کمی هم از کتابه تعریف کردم...
استاد که انگار خودش هم اهل شعر و هنر بود با خوشحالی به حرفام راجع به شعر گوش میداد.... و تو بعضی جاها هم یه سری اطلاعات اون میداد...
منکه تازه یاد ساعت افتاده بودم و به ساعتم نگاه میکردم ازجام بلند شدم.. یه 40 دقیقه ای میشد که توی دفترش بودم و خوش شانسی که داشتم هنوز تا شروع کلاس بعدی یه نیم ساعت دیگه وقت باقی مونده بود...
برگه های روی میز رو جمع کردم و دوتا کتابارو هم برداشتم...ن
امدار که نگاهی به دستای پر از کتاب و جزوم می انداخت خنده قشنگی کرد و گفت:چطوره بزاری کمکت کنم؟
اروم و اومد طرفم که کتابارو ازم بگیره ....
درحالیکه لبخندی میزدم گفتم:استاد تو زحمت می افتین...و درحالیکه کمی سرم رو کج میکردم گفتم: اصلا این کتابا باشه من اخر کلاسم میام دوباره ازتون میگیرم و مثل خودش تکرار کردم چطوره؟
استاد که لبخند پهنی رو صورتش نشسته بود گفت:قبول...پیشنهاد خوبیه!! پس من یکم دیرتر میرم و منتظرت هستم که بیای و این کتابهار و ببری....
درحالیکه لبخندم رو کمی جمعش میکردم با نگاهی به چشماش گفتم مرسی استاد...حسابی اذیتتون کردم...و رفتم طرف در...نامدار که دستاش و کرده بود توی جیب شلوارش و نگاهش سمت من بود...با صدایی اروم گفت: شنیدی میگن از دوست هرچه رسد نیکوست؟اره؟ و لبخندی زد و گفت میتونی بری....
منم بی هیچ حرفی از اتاقش زدم بیرون...و با خودم تکرار کردم از دوست هرچه رسد نیکوست....و خندون رفتم از پله ها پایین...
---------------------------------------------
ساعت اخر به همراه انیتا رفتیم طرف دفترش...در زدم...یه بار...دوبار..صدایی نیومد..انیتا که نگاهی به من می انداخت...گفت خب دستگیره رو بکش ببین در بازه یا نه؟!


من که کنجکاو شده بودم دستگیره در اتاق رو کشیدم به طرف پایین و در با صدای قیژ ارومی باز شد...از بین در معلوم بود که تو اتاقه...در و کمی بیشتر باز کردم که دیدم سرش رو میزه نگران رفتم تو و طرفش...


انیتا هم بدتر از من پشتم اومد تو اتاق..اروم صداش کردم..استاد..استاد نامدار...بعد از لحظه ای کشنده بالاخره سرش رو بلند کرد...چشماش دوتا کاسه خون بود...با نگاه به من و البته انیتا که پشتم ایستاده بود سعی کرد درست روی صندلیش بشینه و یه عذرخواهی کرد...و دستش رو گذاشت روی سرش...شرمنده بچه ها...کمی سرم درد میکرد...


من که داشتم دلیل اومدن تو اتاقم رو توضیح میدادمو...نامدار خودش حرفم رو قطع کرد و با لبخندی به کتابخونه اشاره کرد و گفت همون طبقه بالا گذاشتمش ...بی زحمت خودت بردارش...


منم بی هیچ حرفی مثل دخترای خانوم رفتم و برش داشتم و به استاد نگاهی انداختم و گفتم استاد قرص میخواین بهتون بدم اگه خیلی سرتون درد میکنه؟!


نامدار که لبخندی مهربون میزد نگاهش رو از انیتا گرفت و دوخت به من و گفت:نه راستاد...من عادت به قرص خوردن ندارم...خوب میشم شماها نگران نباشین....من که دیدم قرص نمیخواد ازش تشکری کردم و به همراه انیتا زدیم از اتاقش بیرون.. انیتا که تعجب کرده بود ...گفت: این عجب اخلاقایی داره ها قرصم نخورد که زودتر خوب بشه ...چشماش و دیدی شده بود دوتا کاسه خون...من که تو فکر رفته بودم گفتم اره راست میگی...معلوم نیست چش شده بود...و با انیتا به سمت درب خروجی سالن رفتیم...


قرار بود امروز علی و مهشاد برن جواب ازمایش خونشون رو بگیرن..و بالاخره برنامه بریزن برای روز عقدشون..خوشحال بودم از خوشحالیه علیرضا...چقدر دوستش داشتم...خاله وقتی فهمید که علی داره داماد میشه اونم اشک شوق اومد رو گونه هاش و علی و کشید تو بغلش...اونم برامون خوشحال بود....


سریع در اتاق رو باز کردم و یه جورایی پریدم تو پذیرایی ...همشون مثل این چندروز دور هم جمع نشسته بودن و داشتن حرف میزدن...من که با خوشحالی صورت حاج بابا و میبوسیدم گفتم:حاج بابا بالاخذره این پسر میخواد به ما یه شیرینه عروسی بده یا نه؟!حاج بابا که میخندید گفت:بله که میده دخترم ...من که به علی گاهی میکردم بهش لبخندی زدم و گفتم پس دیگه واقعا مبارکه...بیا این همه استرس داشتی که میخوره خون هاتون به هم که حالا دیدی خداروشکر هم خورد...


من که دولا میشدم یه دونه از شیرینی های روی میز و برداشتم و با دهنی تقریبا نیمه پر گفتم من اگه چاق شدم همش تقصیره توئه علی اقا...اخه الان چه وقت زن گرفتن بود و با چشمکی به عمه رفتم که لباسام رو عوض کنم توی اتاقم...کتابایی که هنوز توی دستم بود رو با همون پلاستیکش گذاشتم روی قفسه و با نگاهی بهش گفتم که بعدا به خدممتون میرسم...و با لبخندی ادامه دادم اخه نامدار جون سفارشتون و حسابی کرده...دیگه باید حسابی از خجالتتون در بیام و شروع کردم به در اوردن لباسام...یه شرتک لی سبز با یه تی شرت...مغز پسته ای خوشرنگ پوشیدم و موهامو هم با یه گل سر خوشگل جمع کردم و با نگاهی به اینه به خودم از اتاق زدم بیرون...


ساعت تازه 8 بود که بابا و اکرم اومدن و بابا که یه جعبه شیرینی در دست داشت با یه لبخند وارد شد... از قبل خبر نداده بودن که شام میان...


------------------------------------------------------
عزیز که زیر غذا رو خاموش کرد و گذاتش برای فردا و علی هم سوئیچ رو از باباگرفت و رفت غذا از بیرون گرفت..قرار بود فردا همگی برن و خونه ماهرخ خانوم اینا تا در مورد روز عقدشون صحبت کنن ....

حاج بابا که می گفت اخر همین هفته خوبه ...علی هم که حرفی نداشت و تابع جمع بود...فقط می موند نظر خانواده مهشاد...و البته خود مهشاد...چون قرار بود عقد محضری باشه دیگه احتیاجی به شلوغ بازی و مهمونی نداشت و همونطور که قرار شده بود سر 6 ماه یه جشن میگرفتن و می اومدن سر خونه و زندگیشون...

بیخود نبود که حاج بابا هی میگفت طبقه بالا رو بسازین و بالاخره هم موفق شد و با کمک خود علی ساختن طبقه بالا رو..حتما همین روزا رو میدید ....

علی هم یه جورایی خیالش راحت بود...حالا که کارش ثابت شده بود به لطف دایی و خونش هم تکمیل بود..دیگه این وسط مشکلی نبود...و فقط خدا باید کمک میکرد که همه چیز به خوبی تموم بشه و جلو بره...با معذرت خواهی از جمع و نگاهی به ساعت بلند شدم و رفتم تو اتاقم...

باید یه مطلب رو برای فردا که با اکبری درس داشتیم اماده میکردم و هنوزم نرفته بودم سراغش...وسطای کارم بود که شنیدم اکرم داره خداحافظی میکنه درحالیکه از اتاق میرفتم بیرون بهشون خوشامد گفتم و به بقیه هم شب بخیری گفتم و اومدم دوباره نشستم پشت میزم و شروع کردم به نوشتن...

نیم ساعت بعد کارم تموم شد...امروز اصلا وقت نکرده بودم به کتابایی که نامدار داد نگاه بندازم.....فردا هم که حتما درست وقت نمیشد تا 6 که دانشگاه داشتم و تا میرسیدم خونه دیگه دیر بود...

همیشه دوشنبه ها روز شلوغی بود از لحاظ درسی..کلاسامون انگار فشرده برگزار میشد....درحالیکه برگه هایی که نوشته بودم رو دسته میکردم مرتب گذاشتمشون روی میز و رفتم که مسواک بزنم...
****

فردا قرار بود علی و مهشاد عقد کنن..دیروز به رسم قدیم مهشاد رو عمه برد ارایشگاه..هرچند دخترای امروزی دیگه به ارایشگاه نمیرسیدن...اون قدیم بود که تو خونه هاشون بند اندازون راه می انداختن و در و همسایه می اومدن دختر ور میدیدن و کل میکشیدن و ....الان که دیگه دوره این کارا گذشته بود ...هرچی عمه گفت نمیخواد...چاره عزیز جون نشد و اون گفت که از قدیم رسم بوده...
من یکی که خودم به شخصه این کارا رو قبول نداشتم...این رسمهای قدیم هم برای همون قدیمی ها خوب بود نه نسل جدید ه همش با تکنولوژی و ...اینا سر وکار داشت...
ولی خب به احترام عزیزجون باید این کار انجام میشد دیگه...

منم که تو اتاق نشسته بودم و روی پروژه نصفم کارمی کردم...
درحالیکه با خودکار سر م رو می خاروندم به نوشته ها خیره شدم...چقدر این یه تیکه مطلب برام مبهم بود...دورش خط کشیدم و تصمیم گرفتم یا از کامیار بپرسم یا برم پیش خود نامدار...هرچند تلفن هردوتاشون رو داشتم و اگه میخواستم میتونستم مثل خود کامیار با یه تماس تلفنی یکمی از ابهاماتم برطرف بشه ولی زیاد خوشم نمی اومد از این کار....
شایداینم یه جورایی غرور بود.نمیدونم..بیخیال از این افکار شونه هام رو انداختم بالا و فکر این یه تیکه رو از سرم انداختم بیرون و به باقیه مطالب نگاهی انداختم...
درحالیکه کش و قوسی به بدنم میدادم به ساعت نگاه کردم...تازه 4 بعد از ظهر بود...
دیگه الانا بود که کژال برسه... قرار بود بریم برای فردا یه دست مانتو و شلوار جیدید بگیرم...بالاخره میخواستیم بریم تو محضر یه دونه خواهر داماد باید ترگل و ورگل میبود دیگه!!
کژال که نگاهی بهم می انداخت گفت:رامش اون یکی شیری رنگه بیشتر بهت می اومدها...هم رنگش روشنه...هم به مناسبت فردا هم میخوره...
بعدم چون شلوارت هم رنگش تیرست تضاد قشنگی میشه...من که به لباس توی تن خودم و تن مانکن نگاهی می انداختم تصمیم گرفتم همون قبلی یعنی همون مانتو شیری رنگ رو انتخاب کنم...درحالیکه پول رو حساب میکردم از مغازه زدیم بیرون...
کژال سر خودش رو حسابی گرم کرده بود و کلاسای مختلف میرفت...همینطور که راه میرفتیم بهش گفتم راستی از کلاس زبانت چه خبر؟ خوش میگذره؟
کژال که لبخندی میزد گفت اره جای شما خالی...استادامون خیی عالین...من که راضیم....
من که لبخندی میزدم گفتم:اره الان همه استادا خوبن و با خنده به راهمون ادامه دادیم...

وقتی رسیدم خونه ساعت دیگه نزدیک 8 بود...


سه ساعتی بود که با کژال بیرون میچرخیدم تا بالاخره موفق شدم چیزایی که میخوام رو بگیرم...یه روسری خوشرنگ هم برای عمه و عزیز جون خریدم..


هرچند میدونستم که عزیز زیاد اهلش نیست و اخرشم خودم باید سرم کنم... بخاطر همین یکم رنگش رو شادتر انتخاب کردم...


با کژال خداحافظی کردیم و اون رفت تو خوشون ومن در حیازط رو باز کردم...


درختمون چقدر سبز شده بود و ماهی ها هم تو حوض وسط حیاط برای خودشون جشن گرفته بودن و میچرخیدن..کمی کنار حوض نشستم و دستم و بردم تو اب و یکم مثل بچگی ها اب بازی کردم...ماهی ها که عادت داشتن فکر کردن براشون غذا اوردم...فوری دور دستم جمع شدن...


درحالیکه لبخندی میزدم از جام بلند شدم و از پله ها رفتم بالا ...


----------------------------------------------


1 ماهی میشد که دیگه علی و مهشاد نامزد کرده بودن و یا علی اونجا بود یا مهشاد...دختر خوب و خونگرمی بود...من که دوسش داشتم .....


گاهی که وقت میکردیم باهم یه دوری میزدیم...و یه چیزی هم واسه جهیزیه اش میگرفتیم...ولی خب بیشتر درگیر درس و دانشگام بودم ...و اگر وقت میکردم هفته ای یه بار و هم به خاله اینا سر میزدم...تا خاله بیشتر از اینا ازم گلگی نکنه.....


حاج بابا این روزا زیاد حال درست و حسابی و نداشت ولی سعی میکرد زیاد بروز نده...ولی خب این چیزی نبود که از دیدمون پنهون بمونه....


منم که درگیر بودم با خودم و نامدار.... یه جورایی با قلبم...یه جورایی با نگاه های مبهم نامدار... یه جورایی با احساسات ضد و نقیضی که وقت دیدنش بهم دست میداد...نمیدونم این چندوقت چم شده بود...نمیدونم دلیلش این بود که زیاد پیشش میرفتم یا نه...دلیلش دستم و گذاشتم رو قلبم و زمزمه کردم یا شاید دلیلش اینجاست...


دیروز بود که پیشش بودم...همین که نشستم پروژه کامیار که جلوش بود و داشت بررسیش میکرد رو جمع کرد و پروژم رو ازم گرفت و روی میز باز کرد و خیمه زد روش...


دو هفته ای میشد که قرار گذاشته بودیم که هفته ای یک بار با کمکش روی پروژه کار کنیم...وای که دیگه این چندوقت .حتی وقت سرخاروندن هم نداشتم از یه طرف پروژه های بچه ها و از یه طرفم خودم...از یه طرفم سخت گیری های نامدار...کلافه بودم...


انگار زیاد زمانی هم به برگزاری المپیادی که نامدار میگفت وقتی باقی نمونده بود....و سریعتر باید پروژه رو تموم میکردم...


خوشم می اومد از این همه ارامش کامیار ...اصلا استرسی نداشت..تازه به استرس من هم میخندید...خب خودش خیالش راحت بود....تقریبا داشت کارای اخر پروژه اش رو انجام میداد...ولی من ....


کلافه نشسته بودم جلوی نامدار و بهش خیره شده بودم..و اونم داشت توضیح میداد...


انگار سنگینیه نگاه من رو روی خودش فهمید...


درحالیکه سرش رو بلند میکرد از روی پروژه نگاهی به چشمای پر استرسم انداخت و گفت :چیه راستاد؟متوجه نمیشی یا؟..بعدم که مثل همیشه به چشمام نگاه میکرد گفت: چرا حالت نگاهت اینقدر پر از استرسه و اضطرابه؟!!


من که به زور سعی میکردم به چهره بی روحم با لبخند یه ارایشی بدم گفتم اخه استاد میترسم به اون خوبی که شما میخواین نتونم...متوجه این چی میگم...حس میکنم کار کامیار خیلی عالیتر از خودم شده و یکم این باعث تضعیف شدن روحیه ام شده...


نامدار که تکیه میداد به مبل...خودکار رو توی دستش چرخوند و گفت:خب کار تو یه جورایی قویتر از کامیار شده ولی خب کامیار با اینکه کارش منظم تر از توئه و البته اینکه جلوتر از توئه!!


ولی خب ...با لبخندی ادامه داد...میتونم بهت این و یواشکی بگم و درحالیکه به چشمام دقیق نگاه میکرد گفت ولی کار تو بار علمیه بیشتری داره...


هرچند من دلم میخواد دوتاتون توی المپیاد رتبه بیارید ولی خب هرچی که قسمت باشه و بستگی هم به تلاشتون داره دیگه... و اینکه میدونین که از کلاسای دیگه هم بچه های زرنگی هستن که باهتون در رقابت هستن یکیش همین خانوم عامری ....ایشون هم کارش واقعا عالیه و با پشتکار داره ادامه میده....


و دوباره خودکارش و درست گرفت توی دستش و شروع کرد حرف زدن.....


بعد از ساعتی حرف زدن و مشورت و ....نامدار بالاخره تکیه داد به مبلش...ودرحالیکه پوفی میکرد دستش و کشید توی موهای خوشرنگ و پرپشتش و گفت ...خب تا اینجا که دیگه مشکلاش حل شد...تو دیگه باید تو این چندوقتی که فرصت هست.. باید یه جمع بندی داشته باشی از مطالبت و پروزه رو دیگه تمومش کنیم...فقط سعی کن متمرکز بشی رو کارت و اینقدر اشتباهات ریز نداشته باشی...


من که توی چشمای وحشیش نگاه میکردم گفتم:باشه استاد دقتم رو بیشتر میکنم این چندوقته اینقدر درگیر کاری خودم و پروژه های بچه ها بودم و درسای دیگه که کلی وقت کم می اوردم...ولی خب از این هفته برنامه ام یکم سبکتر میشه و بهتر به پروزه میرسم...قول میدم هفته دیگه با دست پر و البته اگه بشه پروزه تموم شده بیام پیشتون ..این چندوقت حسابی شما رو هم انداختم تو دردسر...


استاد که لبخندی میزد روبروی من که حالا ایستاده بودم ایستاد و گفت:خواهش میکنم خوشحال میشم که دانشجوهام رو همراهی کنم..مخصوصا ...و دیگه ادامه نداد...


من که چشمم رو از صورتش برمیداشتم اروم رفتم طرف در اتاق و بعد از یه تشکر کوتاه دیگه از اتاقش زدم بیرون....


یعنی میخواست چی بگه که دیگه ادامه نداد؟ !! بیشتر از این کنجکاوی نکردم چون میدونستم به نتیجه ای هم نمیرسم...انیتا امروز کار داشت و گفته بود که زودتر از من میره و منم باید تنها برمیگشتم...از دانشگاه زدم بیرون و برای خودم یه مسیر کوتاه رو با فکر و خیالاتی که تو ذهنم بود قدم زدم....

بیش از حد استرس داشتم....


کم کم به امتحانات اخر ترم هم نزدیک میشدیم و هنوز هم جواب قبولی پروژه هامون نیومده بوده و المپیاد هم هنوز انگاری تو هوا بود....


نامدار که پروژه هامون رو تایید کرده بود و نمره کامل هم مثل قبل فقط من و کامیار گرفته بودیم...هرچند خود نامدار هم خیلی بهمون کمک کرده بود...نباید از حق بگذریم...این اخری ها دیگه خودم خجالت میکشیدم برم تو اتاقش..از بس که نشسته بودیم و پروژه رو مرور کرده بودیم با هم حس میکردم دیگه خط به خطش رو از حفظم...البته فکرکنم نامدار هم همینطور بود...


سرکلاسش نشسته بودیم که من و کامیار رو صدا زد... همینطور که کیفم رو برمیداشتم گذاشتم کنارم و از جام بلند شدم و رفتم طرف میزش...


دستهاش رو روی میز قلاب هم کرده بود و به من و کامیار با یه لبخند نگاه میکرد...حال دانشجوهای فعال چطوره؟


کامیار که لبخندی میزد متقابلا با یه لبخند گفت مرسی استاد ...خوبیم...و نگاهی کوتاه هم به من انداخت ...استاد که کمی توی صندلیش جابجا میشد گفت خب...خواستم یه خبری بهتون بدم...اینکه ....


وکمی مکث کرد...اینکه طرح دوتاتون تایید شده و بهتون تبریک میگم...


از خوشحالی دستم رو گذاشتم روی دهنم تا از خوشحالی جیغ نزنم...کامیار هم بدتر از من هم لباش میخندید هم چشماش...


وای که نمیدونستیم تو اون لحظه دوتاییمون چکار کنیم ...خیلی جلوی خودم و گرفتم که یه موقع اشتباهی از خوشحالی کامیار رو بغل نکنم ...از استاد حسابی تشکر کردیم و داشتیم میرفتیم بشینیم که استاد گفت همین؟یعنی نمیخواید بدونید زمان المپیاد کی هست؟کجا برگزار میشه؟


چند نفر دیگه هم از این دانشگاه باهتون میان؟


من که لبخندی میزدم به استاد ....به چشمای نامدار...نگاهی کردم و گفتم خوشحال میشیم بدونیم استاد...هرچند که الان اینقدر خوشحال هستیم که یادمون بره این سوالات رو ازتون بپرسیم...


نامدار که میخندید به برگه ای که روی میزش بود نگاهی انداخت و گفت زمان المپیادتون تقریبا میشه گفت 1 ماه دیگست...


یعنی هنوز امتحانات اخر ترمتون شروع نشده و از الان باید بشینید خودتون رو برای المپیاد اماده کنید واینکه....برگزاری امتحانات توی تهران انجام میشه...که اینم به عهده خود دانشگاه هستش و منم تو این المپیاد همراهیتون میکنم ...


خب فعلا که تا اینجا حرفی نمی مونه فقط قبل از رفتنتون به خونه یه سر به دفترم بزنید تا زمان دقیق برگزاری المپیاد رو بهتون بگم و اینکه از همین الان هم با خانواده هاتون درجریان بزارین موضوع رو که یک هفته قبل از المپیاد باید بریم تهران و اونجا هم براتون چند جلسه کلاسهای فشرده و مفید از لحاظ بار علمی براتون میزان که خودش خیلی بهتون کمک میکنه...


بعدم با دستش به طر
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49559

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا