تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل یازدهم)


کتاب رو گذاشتم کنار و تلویزیون رو روشن کردم بهتر از بیکاری بود...هی از این کانال به اون کانال ولی هیچی نداشت...


تا اومدم خاموشش کنم مریم اومد...درحالیکه میخندید شالش رو همون دم در در اورد و گفت خوش گذشت خانوم فعال از بس کتاب خوندی خسته نشدی؟


من که روی مبل استیل و خوشگلی نشسته بودم پام و انداختم روی اون یکی پام و موهام رو با دستم زدم کنار و گفتم چرا اتفاقا دیگه حوصلم واقعا از بیکاری سر رفته بود...خداخدا میکردم زودتر بیای...مریم که مانتوش رو در می اورد اومد و نشست کنارم و گفت خب خانوم یه اس میدادی به گوشیم...هنوز گشنت نشده؟


من که هیچ احساس نداشتم گفتم نه اصلا میل ندارم...مریم که میخندیدگفت:بیخود نیست لاغری دیگه اگه مثل من میخوردی همینجوری که من بودم میشدی...


درحالیکه نگاهی به مریم میانداختم گفتم:توهم که چاق نیستی که...اتفاقا خیلی هم بامزه ای یه جورایی تپلی هستی ادم خوشش میاد..


مریم که غش کرده بود از خنده گت:اره ولی تپلی در حد زیاد و بلند شد و نشست لبه تختش و گفت راستی نامدار سراغت و گرفت منم گفتم میل نداری...


تازه صابری هم هی نگاه نگاه میکرد ببینه کجایی که وقتی نامدار پرسید و گفتم که تو اتاقی ...نگار اونم خیالش راحت شد...و در حالیکه چشمکی میزد به شونه کردن موهاش ادامه داد و گفت ببینم نکنه از راه به درشون کردی؟اره؟...


من که میخندیدم گفتم:من...نه بابا...از این خبرا نیست...اینا دلشون به حال ما نسوخته میخوان دانشگاهشون مطرح بشه بابا..


مریم که بدتر از انیتا فوری انگار مسیر ذهنش با یه کلمه تغییر میکرد گفت اره واقعا راست میگی..نبودی پرچونگی های حداد و سر میز شام بشنوی...نذاشت لذت کامل از اون موزیک و غذای خوشمزه ببریم که...انگار خودمون نمیدونیم برای چی اومدیم اینجا...از فردا هم که دیگه بله..دوساعت صبح ...دوساعتم بعد از ظهر....


من که سرجام دراز میکشیدم گفتم بیخیال بابا...بگیر بخواب که صبح بتونیم به موقع بلند بشیم ...و خودم رفتم زیر پتوم..مریمم یه چنددقیقه بعد برق و خاموش کرد و خوابید...


از صدای نفس های بلندش فهمیدم که خوابش برده....
یک ساعتی بود که همینجور تو جام از این دنده به اون دنده میشدم بلکه خوابم ببره...ولی نه انگار معدم تازه یادش افتاده بود که غذا چیه؟گشنگی چیه؟
از جام بلند شدم و نشستم رو تخت...
تو چند لحظه تصمیم گرفتم که برم تو کافی شاپ هتل و یه چیزی بخورم...
درحالیکه اباژور کنار تخت رو روشن میکردم مانتو و شلوار لیم رو پوشیدم و موهام و هم جمع کردم و شالم رو انداختم روی سرم...
صورتم هیچ ارایشی نداشت و قبل از خواب شسته بودمش...و الانم حوصله اینکه ارایش کنم نداشتم...
با نگاه به اینه و درحالیکه از قیافم راضی بودم کلید اتاق رو برداشتم و زدم بیرون از اتاق....
دلم خواست از پله ها برم پایین...یه تنوع هم میشد...ما طبقه سوم بودیم و استادا طبقه دوم...
نگاهم روی اتاق 322 ثابت موند...اتاق رادمان نامدار....
همونجور اروم از کنار اتاقش گذشتم و رفتم پایین...
انگار نه انگار که ساعت نزدیک 12 بود خیلی ها توی لابی هنوز نشسته بودن و داشتن حرف میزدن... معلوم بود که خیلی هاشون توریست هستن....
همینطور که نگاهم داشت روی ادما میچرخید توی چشمای تیز نامدار ثابت موند....مثلا میخواستم امشب نبینمش ...ولی مگه میشد...
با دیدن من فوری روزنامه توی دستش رو بست و سرجاش درست نشست و اشاره کرد که برم طرفش...
هرچند تو دلم یه حس خوب داشتم که دیگه از اون اخم تو چشماش خبری نبود...ولی بازم با چهره ای عبوس رفتم سمت مبلی که نشسته بود.. هموجور که پاهاش رو انداخته بود رو هم نشسته بود و من رو نگاه میکرد..
درحالیکه خیلی عادی میرفتم جلو سلامی کردم و نشستم...استاد که دستهاش رو طبق عادت همیشگیش توی هم قلاب میکرد گذاشت روی پاهاش و گفت:چطور نخوابیدین؟حتما گرسنه شدین درسته؟
من که از این تیز بینیش جا خورده بودم خیلی عادی گفتم:نه زیاد...دیدم بی خوابی زده به سرم خواستم برم یکم تو فضای هتل بچرخم که ....
نامدار که لبخندی موذیانه میزد گفت که من نذاشتم...
تو دلم گفتم تو کی باشی که نزاری تا خودم نخوام...تو نمیتونی کاری بکنی...خودم خواستم که اومدم روبروت نشستم بچه پرو..
همه این حرفا تو کمتر از چند ثانیه تو ذهنم اومد و رفت....
درحالیکه کمی توی صندلیم جابجا میشدم به چشماش که یه حالت شیطون انگار پیدا کرده بود نگاه کردم و گفتم...خواهش میکنم ..خودم خواستم کنارتون باشم...
نامدار که تیزتر از این حرفا بود فوری دوزاریش افتاد چی گفتم ...تو ادب و لفافه حرفم و بهش رسوندم...
همینجور که داشت حرف میزد یه دفعه وسط حرفهاش بی مقدمه گفت:راستاد شما با پدربزرگت زندگی میکنی؟من که چشمام گرد شده بود....گفتم :چطور مگه استاد؟
استاد که تازه قهموه و کیک سفارش داده بود و برامون اورده بود و داشت قهوه اش رو میخورد فنجون رو به فاصله کمی از لبش قرار داد و گفت:هیچی ....
اخه من کلا به پدربزرگ مادربزرگها علاقه خاصی دارم..داشتیم با کامیار صحبت میکردیم که متوجه این قضیه شدم...
و شروع کرد به حرف زدن و نذاشت که من حرفی بزنم..انگار منتظر بود واسه یکی دردو دل کنه...من از بچگی میشه گفت 10 سالگی توی پاریس پیش عموم زندگی میکردم و یه چندسال بعد هم پدرو مادرم اومدن پیشم...چیز زیادی از پدربزرگ و مادربزرگم یادم نمیاد...دوتاشون که قبل از به دنیا اومدنم از دنیا رفته بودن و اون دوتای دیگه رو هم تا 10 سالگی دیدم و بعدم که...خیلی سال بود که اونجا زندگی میکردیم ولی بخاطر خواست مادرم دوباره یه چند سالی هست که برگشتیم ایران...من که تعجب کرده بودم گفتم استاد خیلی خوب فارسی رو صحبت میکنین؟!!
استاد که میخندید گفت:بله خانواده ما به زبان اصلیشون خیلی مقید بودن و هستن..
من که یه تیکه از کیک شکلاتی رو میگذاشتم توی دهنم بهش نگاه کردم که ادامه داد...چهرش گرفته شده بود....
پدرم خیلی دلش میخواست من جراح بشم...ولی خب...دنیا بازی های پیچیده ای داره...خودش از ناراحتیه قلبی رنج میبرد و اخرش هم با چندتا عملی که روش انجام شد ...دووم نیاورد و از دنیا رفت...
به راحتی میتونستم اشکهای حلقه شده توی چشماش رو ببینم...
به ارومی اظهار تاسف کردم...و گذاشتم دقایقی تو حال خودش باشه..و به لیوان خالی از قهوه م چشم دوختم...چقدر گاهی طعم زندگی تلخ میشد...نه برای من..برای همه.....

با بلند شدن من نامدار هم از جاش بلند شد ...
درحالیکه لبخندی میزد به ساعت نگاه کرد و گفت امیدوارم که فردا خواب نمونیم...
من که متقابلا لبخندی میزدم گفتم مطمئن باشین استاد صابری همه رو از خواب بیدار میکنه...مثل امروز صبح....
نامدار که با شنیدن اسم صابری انگار دوباره حالت نگاهش سرد شد...گفت:پس بهتره که بریم بخوابیم..داشتم میرفتم سمت پله ها که نامدار گفت:اسانسور هست!!!
همچین با تعجب گفت که یه لحظه خندم گرفت...انگار خودم نمیدونستم که اسانسور هم وجورد داره...
با لبخندی گفتم استاد من میخوام از پله برم...و با دستم به پله های فرش شده اشاره کردم...استاد که لبخندی میزد اومد کنارم و گفت پس بفرمایین...
.و خودش هم کنارم از پله ها اومد بالا...همینجور بی حرف و ساکت کنار هم قدم برمیداشتیم که نمیدونم چی شد یه لحظه سرم گیج رفت و اگه دستای نامدار نبود شاید ...
چشمام و که سیاهی میرفت باز کردم و نگاهم افتاد تو نگاه نگران نامدار... نگاهی که الان فاصله اش با چشمام کم شده بود...چشمای نگرانش و دوخته بود به من..
سابقه نداشت سرم به این شدت گیج بره..نامدار که هنوز یه دستش دور کمرم و اون یکیش هم توی دستام بود گفت چی شد؟ترسوندیم دختر؟!!
و نگران بهم چشم دوخت...من که نگام و از چشماش میگرفتم و
می انداختم به دستاش که دستم و سفت گرفته بود با صدایی اروم گفتم...نمیدونم چی شد...سرم...
یه حس داغی داشتم... نمیدونم شاید از گرمای دستش توی دستم گرمم شده بود...تابحال اینقدر از نزدیک حسش نکرده بودم...
انگار متوجه شد...اون یکی دستش رو به ارومی از دور کمرم برداشت ....
سعی کردم صاف بایستم..دستم و به ارومی از توی دستهای مردونه اش بیرون کشیدم و با نگاهی به چشماش گفتم:خوبم استاد....نگران نباشین...استاد که هنوز شک داشت...کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت بهتر بود از اول با اسانسور میرفتیم...ولی خب از اینجا به بعدش هم میشه...تازه طبقه اول بودیم...
جلوی درب اسانسور ایستادیم...توی اسانسور بی اینکه هیچ حرفی بزنه تکیه داده بود به دیوار و نگام میکرد...
حس ذوب شدن زیر نگاهش بهم دست میداد...اسانسور که ایستاد سرم و بلند کردم و نگاش کردم...
نمیدونم تو نگاهش چی موج میزد...ولی کلافم میکرد...
درحالیکه از اسانسور میرفت بیرون ....با صدای بمی گفت..خوب بخوابی را...و رفت و در اسانسور بسته شد...رامش....راستاد...چی میخواست بگه....
وای که تو این یه ساعت ...این اتفاق چی بود دیگه...یه جورایی کلافه بودم..یاد اینکه تکیه داده بودم به شونش و دستش...کلافه دست انداختم تو جیبم و کلید اتاق رو از مانتوم در اوردم...و اروم رفتم تو اتاق...
مریم همچنان خواب بود...
یه لحظه از اینکه بلند شدم و رفتم بیرون حس پشیمونی بهم دست داد...
ولی وقتی مانتوم رو در اوردم...حس بوی عطرش...حس پشیمونیم از بین رفت.....مانتوم رو بوییدم...و گذاشتمش روی تختم و رفتم سمت اشپزخونه و یه لیوان شربت قند درست کردم و لاجرعه سر کشیدم...درحالیکه کش موهام رو باز میکردم پخششون کردم رو شونه هام...و بی حوصله و با افکاری که هنوز واسه خودمم گنگ بود با همون شلوار لی خزیدم زیر لحاف....با یاد نگاه گرم و کلافش خوابم برد.
با صدای مریم بود که کش و قوسی به بدنم دادم و چشمام و به زور باز کردم هنوز خوابم تکمیل نشده بود...ساعت 8 باید میرفتیم برای صبحانه...بلند شدم و با نگاهی به ساعت حولم رو برداشتم و گفتم من رفتم حمام اگه دیر شد تو برو خانومی...و با لبخندی که به مریم زدم رفتم توی حمام....



 
مشغول خشک کردن موهام بودم که دیدم مریم اس ام اس داد...کجایی تو دختر؟زشته همه اومدن و تو فقط بالایی؟!!بیا دیگه...فوری و تلگرافی جواب دادم الان میام خانوم...



 
یه ته ارایشی کردم و همونجور که مقنه ام رو سرم میکردم یه نگاه کلی به خودم تو اینه انداختم...انگار عزادار بودم...سرتاپا مشکی ...کفشم و هم پوشیدم و زدم بیرون از اتاق...مریم کنار خودش یه صندلی برام نگه داشته بود...تا چشممخورد بهش فوری با سرش اشاره کرد که برم طرفش...حالا مگه این صابری ول میکرد...



 
خانوم راستاد دیگه داشتیم نگران میشدیم...اون از دیشب ...



 
من که تشکری میکردم گفتم مرسی استاد شما لطف دارین شرمنده اگه نگران شدین...و با نگاهی به نامدار که همونجور تیکه داده بود به صندلی و انگار فکش حالت انقباض داشت رفتم طرفم مریم و نشستم...فوری پچ پچ کرد دم گوشم...این صابری هم عجب ادم سیریشیه ها...دوباره تا من اومدم نشستم سراغت و گرفت..



 
من که لبخندی میزدم گفتم:بیخیال زیادی از حد بعضی ادما فضولن..اینم از اون دستست..



 
مریم که میخندید با چشمکی گفت...از اون فضولهای خاطرخواه... بعد از خورد صبحانه و کمی اختلات کردن با بچه ها...



 
همگی بلندشدیم که بریم و وسایلمون رو برای رفتن به اموزشگاه اماده کنیم...مریم که دستم رو گرفته بود با اشاره به پله ها گفت بیا ما دوتا از پله بریم صبحانمونم هضم میشه...من که میخندیدم گفتم باشه...حالا مگه چقدر خوردیم که هضمم بشه..تو کل روز باید فسفور بسوزونیم دختر...مریم که میخندید گفت بابا فسفر...و از پله ها رفتیم بالا...با گذاشتن پام روی اولین پله یاد دیشب ....دوباره تو ذهنم زنده شد...



 
-------------------------



 
چقدر که هوای بیرون گرم بود...انگار از اسمون گلوله های اتیش می اومد پایین...عینکم و از توی کیفم دراوردم و زدم به چشمام...چقدر این عینک خوب بود..ادم میتنوست به هرجایی که میخواد نگاه کنه و طرف مقابل و دید بزنه و اونم نفهمه...



 
لبخندی موذیانه زدم و به نامدار که یه دو سه قدم جلوتر از ما بود نگاه کردم...چقدر از پشت هیکلی نشون میداد...یه کت تک و یه شلوار مشکی پوشیده بود....از پشت هم انگار همون جذبه و ابهتش و داشت...



 
پشیمون شدم که چرا تو این هوا لباس مشکی رو انتخاب کردم و پوشیدم...همینجور که داشتم به دید زدنم ادامه میدادم دیدم کامیار که جلوتر بود برگشت عقب و اومد سمتم...با لبخندی گفت:افتاب خیلی اذیتتون میکنه اره؟



 
منم متقابل لبخندی زدم و گفتم :اره از تابستون و گرماش اصلا خوشم نمی اد این هوا هنوز معلوم نیست بهاریه یا تابستونی...کامیار که حرفم رو تایید میکرد گفت:اتفاقا همین الان استاد هم داشت از این هوا گلگی میکرد...و بعد هم تا موقعی که رسیدیم داخل خود هتل یه چندتا سوال در مورد المپیاد و مسائل درسی پرسید و...مریمم که همونجور ساکت و بیحال فقط کنارمون قدم برمیداشت...



 
نمیدونم چرا نامدار هر چنددقیقه یه بار برمیگشت سمتمون...یه جورایی به نگاهش انگار الرژی گرفته بودم...هروقت من برگشتم و نگاهم چرخید روش دیدم داره نگاهم میکنه...مگه بیکار بود ...یا شایدم من یه عیب و ایرادی داشتم...بیخیال افکار...



 
به اسانسور که طبقه سوم ایستاد نگاه کردم و همراه مریم و چندتا از بچه های دیگه خارج شدیم ازش...تا رفتیم تو اتاق ...مریم فوری لباساش و در اورد و پرت کرد رو تخت و پرید تو حموم...معلوم بود که خیلی گرم شده و کلافه...



 
منم همونجور که لباسم رو در می اوردم تلویزیون رو روشن کردم و لم دادم جلوش...هنوز تا ظهر یه دو ساعتی وقت باقی مونده بود و همون توی اتاق موندن بهترین راه بود...



 
از گرما نیمشد توی محوطه هتل هم چرخید..مگه اینکه میرفتیم و به کافی شاپش یه سر میزدیم که اونم الان حسش نبود...



 
--------------------------------------------
بعد از یه چرت نیمروزی کش و قوسی به بدنم دادم و چشمام و باز کردم...مریم نبود و برق اتاق هم خاموش بود...گوشیم و چک کردئم و دیدم که چندتا میس کال دارم...یکیش از خونه بود و اون دوتای دیگه هم مریم بود...حتما میخواسته از خواب بیدارم بکنه....


فوری توی جام نشستم و شماره خونه رو گرفتم...


صدای علیرضا نشست تو گوشم...قربون اقا داماد گل...خوب یداداشم؟ علی که میخندید گفت:بله خوبم..چطوری؟زنگ زدیم حالت و بپرسیم جواب ندادی...


من که خمیازه ای میکشیدم گفتم خواب بودم متوجه نشدم...عزیز جون اینا چکار میکنن ؟عروس خانوم خوبه؟علی که میخندید گفت بله...همه خوبیم ...عزیز اینام سلام میرسونن..از اون طرف صدای عزیز می اومد که میگفت بگو مادرجان مواظب خودت باش...


من که لبخندی میزدم گفتم بگو مواظبم عزیز...بعد از چند دقیقه ای که با علی صحبت کردم گوشی و داد به مهشاد و یکیم هم با اون حال و احوال کردم و حال مامانش اینا رو پرسدم و قطع کردم...


تشنم شده بود...رفتم طرف یخچال و یه بطری اب از توش برداشتمو ریختم تو لیوان...چقدر صدای شر شر اب رو دوست داشتم انگار به ادم ارامش میداد....همونجور که تکیه داده بودم به کابینت های اشپزخونه...


یاد مریم افتادم...حتما با بچه ها رفته بود تو محوطه هتل دور بزنه...بدتر از انیتا اینم اروم و قرار نداشت...


از روزی که اومده بودیم ندیدم که یه بار کتاب دست بگیره و بخونه ...تا زه غروبم سر کلاس همش در حال چرت زدن بود...من موندم چطور وقتی برگشتیم نخوابیده...من که خودم متوجه نشدم کی خوابم برد...


همینجور که داشتم فکر میکردم صدای گوشیم بلند شد...اس ام اس بود...


مریم :چقدر میخوابی چشمات شد اندازه یه گردو دختر...بلندشو بیا دیگه ما تو کافی شاپیم زود باش.....


بدون اینکه جوابش رو بدم..حاضر شدم...یه مانتو نخی کرمی با خودم اورده بودم که پوشیدمش و یه شال سبز سیر هم انداختم سرم و یه مداد سبز خوشرنگ هم کشیدم توی چشمم و تکمیل شدم...


عاشق رنگ سبز و ابی بودم...به رنگ پوستمم خیلی می اومد...گوشیم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون..


همزمان با من در اتاق روبرویی هم باز شد و ارمین هم از اتاقش اومد بیرون..دوتاییمون فقط یه لبخند به هم زدیم و همین.....کافی شاپ اینقدر بزرگ بود که به مریم اس ام اس دادم کجا نشستین؟


فوری جواب داد بیا تو محوطه پشت کافی شاپیم با بچه ها...منم از در اخریه کافی شاپ که میخورد به محوطه زدم بیرون...


همگی دور تادور میزهای سفید و دایره مانند نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن...


چقدر اینجا سرسبز و قشنگ بود محو گلهای خوشگلی که توی محوطه بود شدم...با یه نظم خاصی کاشته بودنشون که ادم با نگاه کردن بهشون به سلیقه اون باغبان افرین میگفت....


استاد صابری و حداد هم تو جمع بودن ولی از نامدار خبری نبود....


همینجور که داشستیم بستنی میخوردیم یه دفعه نگام افتاد به هستی...از بینیش داشت خون می اومد...و خودشم فورذی متوجه شد...بیچاره خون دماغ شده بود...سریع بچه ها بهش دستمال دادن ...ولی انگار خون دماغ شدنش نمیخواست بند بیاد...حسابی ههمون رو ترسونده بود...صابری و حداد نمیدونستن چکار کنن...بستنی شد زهرمارمون...بیچاره رنگ از روش پریده بود هستی.... با کمک هم اتاقیش و یکی دیگه از بچه ها که صابری هم همراهیشون میکرد رفتن به طرف اتاقشون تا هستی استراحت کنه!!همیشه از خون دماغ شدن بدم می اومد...یکی خون دماغ شدن یکی هم نیش زدن زنبور اصلا خاطره خوبی از این دوتا نداشتم....همینجور که نشسته بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم کژال اس ام اس داد...نه انگاری سرم خیلی شلوغ بود....هی زنگ ..هی اس ام اس...
هوا دیگه تاریک شده بود....درحالیکه دست مریم و میگرفتم بلندش کردم و گفتم پاشو بریم یکم قدم بزنیم...خسته شدم از بس اینجا نشستم...حیف نیست الکی با نشستن وقتمون و هدر بدیم....

مریم که لبخندی از روی رضایت میزد گفت:اره بریم و زودتر از من از جاش بلند شد...

تا اومدم از جام بلند شم نگام افتاد به نامدار که روبروم داشت میرفت طرف میزشون...تازه پیداش شده بود و داشت با موبایلش حرف میزد...

همین که داشتیم از کنار میزشون رد میشدیم صابری که صدامون میکرد گفت خانوما...زیاد دیر نکنین برای صرف شام امشب میخوایم بریم رستوران تیاره...خوبه که همگی با هم باشیم....من که حرفی نزدم...ولی مریم فوری گفت:استاد زود برمیگردیم خیالتون راحت و دستم رو کشید و با خودش برد....

هوا رو به شب که میرفت خیلی بهتر میشد...بخاطر درخت هایی هم که توی محوطه بود انگار نسیم خنکی می اومد...مریم همینجور که داشت برای خودش پرحرفی میکرد گاهی هم با حرفاش منو میخندوند...روی یکی از صندلی ها نشستیم...

مریم خواهرش زنگ زده بود و داشت باهاش حرف میزد... منم که سرم رو میچرخوندم نگام افتاد به نامدار...

تعجب کردم این اینجا چکار میکرد...نامدار که لبخندی محو رو صورتش بود اومد طرفمون...من هم از جام بلند شدم...نامدار که دید مریم مشغول حرف زدنه گفت:داشتم قدم میزدم دیدم اینجایید...بهتر دیدم با هم برگردیم ...

من که لبخندی میزدم به مریم اشاره کردم و گفتم بله مریمم دیگه فکر کنم الان از گردش انصراف میده...

نامدار که نگاهی کوتاه به مریم می انداخت یه قدم بهم نزدیکتر شد ...بوی عطرشم.... چشماش رو چرخوند و تو نگام ثابتش کرد...حالتون بهتر شد؟ نگرانتون بودم هنوز... ولی وقت نشد که امروز ...

من که لبخندی میزدم نذاشتم حرفش رو ادامه بده و نگاهم رو از چشمای تبدارش گرفتم و گفتم: بهترم استاد...نمیدونم دیشب چرا....چرا اینجوری شدم...

نامدار که دستی میکشید توی موهاش لبخندی کج نشست کنج لبش و گفت خب بخیر گذشت...بهتره نیست که دیگه بریم؟!!

من که نگاهی بهش می انداختم کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم صبر کنید و به مریم که هنوزم غرق حرف زدن بود اشاره کردم که بلند بشه....

مریم با فاصله از ما پشتمون را همی اومد....ماشا...تو حرف زدن کم نمی اورد...

نامدار که برمیگشت نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و گفت:برای المپیاد که استرس ندارین؟

من که با انگشتر توی دستم بازی میکردم نگاهی انداختم به جلوم و نفس عمیقی کشیدم....ریه هام از عطرش پر شد...چقدر دلم خواست بجای سوالش ازش بپرسم اسم عطری که میزنین چیه؟!!ولی خب نمیشد...

گفتم: نه استرس که نه...ولی خب بالاخره یه جورایی ادم حس میکنه بین این همه رغیب توانا شاید کم بیاره....نامدار که خنده ارومی میکردگفت:من حتم دارم که کم نمیارید...بهتره شما هم به خودتون اعتماد داشته باشین...اوردن رتبه دوم بین 18 تا از بهترین پروژه های دانشگاهی خیلی عالیه... به کامیار هم گفتم....من که لبخندی میزدم ناخوداگاه گفتم:خوشحالم که شما همراهمین.... و فوری سوتیم رو جمع کردم و در ادامه حرفم گفتم ...شما...شما باعث میشین ادم اعتماد به نفسش بیشتر بشه و از این بابت خوشحالم...

نامدار که لبخندی مرموزانه نشسته بود رو لبش گفت :خواهش میکنم.... منم خوشحالم که همراهیتون میکنم...

بالاخره حرف زدن مریم تموم شد و اومد کنارمون...

یه جورایی جدیدن وقتی با نامدار تنها بودم حس معذبی داشتم...حس میکردم با بیشتر کنارش بودن...احساساتمم بزرگتر میشه...احساساتی که از همون اول هم باورشون نکرده بودم...یه جورایی برام گنگ بودن....این که همه این چیزها سر منشاش از یه شعر شروع بشه!!!

بازم ذهنم زده بود یه کانال دیگه...
به همراه نامدار وارد رستوران شدیم... نمیدونم چرا یه دفعه از حالت نگاه حداد و صابری معذب شدم...

سریع از نامدار که شونه به شونم داشت می اومد فاصله گرفتم و روی اولین صندلی نشستم و مریمم کنارم نشست...

مریم که سرش رو میاورد طرفم با لحنی اروم گفت:چرا اینجا نشستی می اومدی میرفتیم اونطرف میز پیش هستی اینا؟ من که صدام رو مثل خود مریم می اوردم پایین که کسی متوجه نشه گفتم بیخیال مگه حداد و ندیدی از پشت عینکش بابت تاخیرمون چه نگاهی انداخت...همین جا بشینیم که چشم تو چشمشونم نشیم بهتره...ولی نامدار درست روبروی ما قرار گرفت...و حس میکردم با نگاهش میتونست بفهمه که اونشب چندتا لقمه غذا خوردم....گاهی دلم میخواست روش رو از این همه نگاه های گاه و بیگاهش کم کنم و منم تو چشماش خیره بشم و بهش ذول بزنم...ولی نه...نمیتونستم...یعنی کم می اوردم زیر نگاه های گاها گرمش...و بعد از چند لحظه ای دوباره سرم و می انداختم زیر و خودم رو مشغول میکردم...ولی بالاخره چی..این همه رمز و رازی که توی نگاش بود برملا میشد...
بالاخره روز المپیاد هم رسید....نامدار قبل از اینکه راه بیفتیم توضیحات کافی و لازم رو داد و بالاخره رفتیم سر جلسه...یک هفته به سرعت برق و باد گذشت..باورم نمیشد که فردا برمیگشتیم کرمان...به قول مریم تازه داشت خوش میگذشت ها...افکارم رو جمع کردم و سعی کردم تمرکز کنم تا بت
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 115-رمان پسری بی هویت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان , رمان عاشقانه چشم هایی به رنگ عسل - سایت عاشقانه آهـو - Rozblog.Com ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49558

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا