تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل دوازدهم)



یک ساعتی میشد که تو پارک نشسته بودیم و داشتیم تخمه میخوردیم...
مهشاد و علی که رفته بودن قدم بزنن....
پری که دید دارن میان نزدیکمون یواش گفت:عجب دورانیه این دوران نامزدی....دلم واسه اون دوران تنگ شده....
حسین که خیلی تیز بود تا دید پری داره باهام پچ پچ میکنه گفت:خیلی زشته ادم تو جمع درگوشی صحبت بکنه پری خانوممم...
پری که میخندید گفت:مگه شما اقایون باید از همه چیز سر در بیارین....
من که میخندیدم گفتم حسین اقا خودت صبر کنی این پری که دهنش چفت و بست نداره خودش به موقعش حرفایی که زده و میگه...خیالت راحت...حسین و نیما که میخندیدن حرفم و تایید کردن که باعث شد صدای پری دربیاد...
علی که دست مهشاد رو گرفته بود اومد کنارمون و گفت:چه خبره ؟بگید ما هم بخندیدم....پری که به شوخی پشت چشمی واسه علی نازک میکرد گفت:بیا بریم خونه بعدا بهت میگم....و همه مون رو با این حرفش دوباره به خنده انداخت....


ساعت نزدیکای 12 بود که دیگه نیما مارو رسوند خونه و اون سه تا هم برگشتن خونشون.....


----------------------------------------------


با نگاه به گوشیم دیدم انیتا دوباری زنگ زده ....
دیروقت بود گذاشتم فردا بهش زنگ بزنم و تا اومدم برم تو جام صدای اس ام اس بلند شد...با دیدن اسمش قلبم لرزید...این وقت شب....رادمان..همینجور هنگ کرده به صفحه گوشی و اسمش ذول زده بودم...تا اینکه با خاموش شدن صفحه به خودم اومدم...
با دستایی لرزون پیامش رو باز کردم و زمزمه کردم....اروم زمزمه کردم....

هر ستاره شبی ست که از تو دورم، آسمان چه پر ستاره است امشب.....

نمیدونم چرا ولی حس دلتنگی رو با خوندنش حس کردم.... بی اختیار از جام بلند شدم و به اسمون تیره شب نگاه کردم...به راستی هم چقدر ستاره توی اسمون بود...
زیر لب تکرار کردم....هرستاره شبی ست که از تو دورم اسمان چه پرستاره است امشب.....
بی اختیار دستم رفت روی قلبم.... رادمان....رادمان...با اوردن اسمش هم تپش قلبم بیشتر میشد....
.همینطور که به اسمون نگاه میکردم زمزمه کردم...خدایا....این چه احساسیه.... یعنی عشقه؟...یعنی خواستن اینه؟ حتما همینه...
وقتی عمه برام از عشقش به احمد میگفت شاید خیلی چیزارو درک نمیکردم...
شاید وقتی میگفت هربار که میبینمش دست و دلم میلرزه....هربار که میبینمش و کنارمه یه حسی گرم یه حسی پر از ارامش بهم دست میده درک نمیکردم...ولی الان...چرا حس میکردم دارم حرفای عمه رو درک میکنم..چرا حس میکردم قلبم تند میزنه...با نگاهش گرمم میشه...

چرا یهو حس دلتنگی بهم هجوم اورد ....یا لبخندش که افتادم ناخوداگاه لبخندی هم نشست رو لب خودم....
رفتم طرف کتابخونم و با نور موبایلم برگه ای که برام توش شعر نوشته بود رو در اوردم...چقدر روزا زود میگذرن...شاید اون روز به کمتر چیزی که فکر میکردم عشق بود....خواستن بود....ولی الان ذهنم پرشده بود از...از رادمان...رادمان و رامش....بی اختیار دوباره لبخندی زدم...اسم مونم بهم می اومد...نصفه شبی انگار خل شده بودم....به خودم که اومدم دیدم دارم خط های برگه رو لمس میکنم...مگه نه اینکه رادمان برام...با دست خط خودش شعر نوشته بود...
چرخیدم و برگه رو گذاشتم بین کتابم و سرجام دراز کشیدم گوشی و گذاشتم رو قفسه سینم...روی قلبم...شاید بیشتر حسش میکردم....
درحالیکه چشمام و با دستمام میمالیدم بازشون کردم ...
بعد از یه چرخی که تو جام زدم به ساعت روی میز نگاه کردم تازه ساعت نه بود...و هنوز خوابم می اومد... چه خوب خوابیده بودم....
ولی با فکر به دیشب انگاری که خواب از سرم پرید...گوشیم و که افتاده بود پایین تخت برداشتمش....
بازم پیام داشتم ولی این بار از انیتا...گفته بود که اونم امروز کلاس نمیره و خیلی دلش برام تنگ شده ....
بعد از اینکه پیامش رو خوندم بدون اینکه جوابی بدم نشستم رو تخت...مثل این جنگلی ها موهای بلندم ریخته بود دورم...الان فقط علی و کم داشتم تا کلی بهم بخنده....ولی نه...داداشم دیگه سرش با خانومش گرم بود...یاد مهشاد افتادم حتما هنوز اینجا بود....علی هم که مطمئنا سر کار....
بلند شدم و حوله به دست رفتم طرف حمام...دلم برای حمام خونمونم تنگ شده بود....به خودم تو اینه با این قیافم خندیدم...چقدر صبح ها زشت میشدم...یه دوش گرفتم و سریع اومدم بیرون...
طبق معمول همیشه حاج بابا و عزیزجون اینا زودتر صبحانه رو خورده بودن...با سلام بلند بالای من همگی سرشون چرخوندن طرفم...درحالیکه عزیز به حوله روی سرم اشاره میکرد گفت:دختر اول یه چیزی میخوردی بعد میرفتی حمام...نمیگی خدایی نکرده یه موقع ضعف کنی...من که صورت عزیزجون رو میبوسیدم گفتم:عزیز من دیگه عادت کردم...و به مهشاد که میخندید چشمکی زدم و گفتم:حال عروس خانوم چطوره؟!!مهشاد که لبخندش پررنگتر شده بود گفت:مرسی خوبم...برو صبحانت و بخور دیگه...من که دستم و از دور گردن عزیز جون جدا میکردم گفتم:ای به چشم من رفتم...و رفتم به سمت اشپزخونه..عمه هم به فاصله کمی از من اومد تو اشپزخونه و برام چای ریخت و منم مشغول خوردن شدم....
کنار بقیه نشسته بودم که یادم افتاد میخواستم به انیتا زنگ بزنم...بلندشدم و رفتم تو اتاق و در و بستم...به گوشیم که روی میز بود نگاهی کردم و با لبخند رفتم طرفش....
صدای بوق پیچیده بود تو گوشم...انیتا بالاخره با صدایی خواب الود جوابم و داد...
قرار شد بعد از ظهر بریم بیرون و کمی بگردیم....به مهشادم گفتم که گفت قراره شب برن خونه خالش اینا ...منم دیگه دیدم اصرار بی فایدست....حرفی نزدم...
---------------------------------
اواسط امتحانات بودیم...بیشتر اوقات رامان رو میدیدم و دورادور یه جورایی حواسم بهش بود...همونطور که اونم همه جا نگاهش دنبالم بود...هنوزم بیشتر روزا یعنی بیشتر شبا برام پیام میداد....ولی هنوز من با خودم درگیر بودم....هنوز هیچ جوابی برای پیام هاش نداشتم که بهش بدم...هرچندخودم میدونستم چی میخوام...ولی نمیدونم چرا همش صبر میکرد...شاید منتظر یه جرقه بودم...منتظر یه فرصت..
هنوز هیچ حرفی در این رابطه به انیتا نگفته بودم..
میدونستم اگه بهش بگم کلی بالا و پایین میپره و بهم میگه دیدی گفتم این رادمانم اره....خندم گرفت از تصور چهرش وقتی موضوع رو بفهمه....
داشتم با موبایلم حرف میزدم و گرم حرف زدن بودنم که سینه به سینه یکی در اومدم ...بوی عطرش...رادمان بود....به ارومی یه قدم رفتم عقب...و با صدایی ارومتر که پشت خطیم متوجه نشه گوشی و از دهنم فاصله دادم کمی...و گفتم ببخشید استاد...نامدار که لبخند به لب داشت انگار نمیخواست از جلوم بره کنار و همونجور وایساده بود...منم تلفنم رو کوتاه کردم و چشم دوختم به چشمایی که تو نگاهم نشسته بود....
نامدار که هنوز لبخندش رو لبش بود گفت:از امتحانات چه خبر؟کم پیدایین؟
من که سرم و می انداختم پایین گفتم:همش درگیر درسیم دیگه ...امتحاناتم که خوب پیش میره و نگام رو انداختم تو چشماش و گفتم امتحان بعدی هم که....
نامدار که می اومد کنارم گفت:اره دیگه...این ترم زیاد به بچه ها سخت نگرفتم خیالتون راحت...هرچند اون ترم گل کاشتی..و دوباره لبخندی زد...
از تعریفش خوشم اومد...هرچند واقعا هم گل کاشته بودم...تنها کسی بودم که توی کلاس نمره کامل اورده بود البته به صورت کمرنگ میشه گفت با راهنمایی نامدار.....همینطور که داشتیم به انتهای سالن میرسیدم یه دفعه برگشت سمتم و گفت: نمیدونم چرا چندوقته پیام هام نمیرسه...یا شایدم میرسه و من لایق جواب نیستم اره؟
با صدایی اروم گفتم استاد.... نمیدونم تو نگام چی دید که لبخندی زد...یه جورایی با این حرفش یه حس شرمندگی بهم دست داد...
نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم از این به بعد جواب پیام هاش رو بدم...
همینطور که واسه خودم تو عالم فکر کردن بودم...دیدم دستی جلوی صورتم تکون میخوره... دست رادمان بود......
با لبخندی نگام کرد و به در دفترش اشاره کرد و گفت:نمیاین داخل؟
من که سرم و میچرخوندم...به در اتاقش نگاهی کردم و گفتم:مزاحم نمیشم استاد...
یه قدم اومد جلوتر...درست روبروم وایساده بود...نگام افتاد به گردنش... گوشه کتش برگشته بود..نمیدونم چرا بی هوا دستم و بلند کردم...با صداش به خودم اومدم...خوب شد حرف زد...وگرنه حتما با این خل بازی هام و بی حواسی هام گوشه کتش و درست میکردم...
قدم تا شونه هاش بود...
همینطور که به چشمام ذول زده بود...سرش و اورد نزدیکتر و عطرشم نزدیک شد....و با صدایی بم گفت:چقدر خوشحال میشم دیگه استاد صدام نکنی...یعنی میشه؟!!
نمیدونم چند ثانیه گذشت که هنوز داشتیم بهم نگاه میکردیم...دستی کشید پشت گردنش و یه قدم رفت عقبتر...
خدایا بازم قلبم...همین که میخواست ازم دور بشه... بی اختیار صداش کردم....
با یه لبخند برگشت طرفم..حرفی نزد...نگام کرد....فقط نگام کرد...
با لبخندی بی جون گفتم گوشه کتتون....و به یقه کتش اشاره کردم...درستش کنین برگشته...
لبخندش پررنگتر شد و درستش کرد...صداش و شنیدم که اروم گفت مرسی و رفت طرف دفترش...
دستی به مقنعه ام کشیدم و برگشتم طرف پله ها...انیتا هنوز سر جلسه امتحان نشسته بود و داشت متفکرانه فکر میکرد...مطمئنا تا نیم ساعت دیگه پیداش نمیشد...به همین خاطر رفتم تو فضای باز دانشگاه و نشستم رو نیمکت همیشگیمون...
بازم صدای گوشیم....بازم اس ام اسش....جوابش شعرش و با شعر دادم...
فوری جواب داد...خوشحالم....
منم خوشحال بودم ولی جوابی بهش ندادم...یکم تو خماری می موند بد نبود...بود؟
نمیدونم چرا یهو دلم خواست یه کم سربه سرش بزارم...قیافش باحال میشد وقتایی که بچه ها اذیتش میکردن...خوب بود یه بارم من اذیتش کنم...
--------------------------------------------------------
چند دقیقه ای بود که بی خیال همه چی سرم و تکیه داده بودم به نیمکت و توی عالم خودم بود که با گذاشته شدن صدای کیفی روی نیمکت صا ف نشستم...
انیتا که لبخندی میزد گفت:خوابت و پروندم اره؟
من که کیفم رو میگذاشتم رو پام گفتم نه بابا فقط چشمام و بسته بودم دیدی که فوری باز کردم...
انیتا که میخندید گفت:اره دیدم...عجب امتحانی بودا...این کریمی هم با این امتحان گرفتناش ادم و دق میده...خداروشکر که ترم دیگه باهاش نداریم...وگرنه من یکی که نمیتونستم تحملش کنم...
درحالیکه میخندیدم دست انیتا رو گرفتم و بلندش کردم...پاشو بریم یه چیزی بخوریم و بریم خونه...هوا گرم شده نمیتونم بیشتر از این اینجا بشینم دختر...انیتا هم که راضی بود با لبخندی دنبالم راه افتاد....
همین که نشستیم...گوشیم و در اوردم....و گذاشتم روی میز...
حواسم به خوردن ابمیوم بود که انیتا طبق معمول همیشه گوشیم و برداشت...
سکته زدم..
عادت داشت میرفت تو اس ام اس ها و قشنگاش و برای خودش میفرستاد...واویلا الان میفهمید..
.فوری گوشی و از دستش قاپیدم و گفتم بزار خودم واست یه دونه قشنگش هست بفرستم حال کن...
انیتا که زیاد تو فاز نبود خندید و گفت برو بابا خسیس یه دونه کمه اصلا بده خودم میخوام بفرستم...
من که به زور لبخندی میزدم گفتم نه نه خودم الان میفرستم بشین و تماشا کن...از ترسم که گوشی و نگیره یه 7 8 تا اس ام اس خوشگل از اونایی که دوست داشت براش فرستادم تا بالاخره بیخیال گوشیم شد..
.یه نفس از سر اسودگی کشیدم و تکیه دادم به صندلی...
میدونستم رادمان وقت و بی وقت سرش نمیشه و حالا بیا و درستش کن..وقتی که انیتا ببینه همونموقع اس ام اس داده دیگه هیچی...
-----------------------------------------------------------------------
بیحوصله به گوشیم نگاه کردم...انگار عادت کرده بودم هر روز پیام هاش رو ببینم...ولی دو روزی بود که ازش خبری نبود...
از وقتی که گفته بود...گفته بود که دوستم داره... دستام و با دستاش گرفته بود...از همون شبی که بهم اس ام اس داده بود...حس میکردم قلبم دیگه تنها مال خودم نیست...قلبم تنها برای خودم نمیزنه...این تپش ها بیخودی نیست ...این حس گرمی که زیر پوستم از به یاد اوردن چهرش می دویید بیخودی نیست...
ولی حالا...نمیدونم حسم چی بود...چرا ازش خبری نبود...هنوز به صفحه گوشیم خیره شده بودم و با خودم کلنجار میرفتم که بهش اس ام اس بدم یا نه؟!!!....
ولی با این حسم زیاد نتونستم مقاومت کنم...صفحه پیامم رو باز کردم...ولی چی مینوشتم...نمیدونم چرا استرس گرفته بودم...انگار بار اولمه دارم بهش ....
نوشتم خوبی؟ و سندش کردم...
خودم یه لحظه خندم گرفت این همه به خودم فشار اوردم و فقط همین یه کلمه رو نوشتم...
ولی خودم میدونستم که تو همین یه کلمه کلی احساس خوابیده...گاهی خیلی حرفهارو نمیتونی بزنی ولی...با یه کلمه هم میتونی ثابت کنی که همون یه کلمه کلی حرف پشتش خوابیده...کلی احساس به پاش ریخته شده...کلی نگرانی همراهشه...
منتظر به گوشیه توی دستم نگاه میکردم که در زدن...حوصله هیچکس رو نداشتم ...همونطور که دتوی خت نشسته بودم و زانوهام و بغل کرده بودم و به گوشیم نگاه میکردم گفتم بفرمایید...
عمه بود... به یه بشقاب پر از میوه...و یه لبخند مادرانه و مهربون.....
مادر...چه کلمه قشنگی...
عمه که می اومد کنارم ..روی تخت نشست و گفت:مهمون نمیخوای خانوم خانوما؟
درحالیکه گوشی و میگذاشتم روی میز...درست سر جام نشستم و گفتم چرا که نه!!مخصوصا اگه زهره جون باشه و چشمکی بهش زدم...
عمه که میخندید بشقاب میوه و گذاشت جلوم و گفت:خودت که نمیای برداری بخوری...گفتم ببینم برات بیارم میخوری یانه!!همش که تو کتابات غرقی یا اینکه تنهایی تو اتاقی..عمه جان خسته نمیشی به در و دیوارای اتاقت از بس که نگاه میکنی ..
.من که یه خیار از توی بشقاب برمیداشتم یه گاز ازش زدم و گفتم:اونقدرام به در و دیوار نگاه نمیکنما...و همون موقع صدای گوشیم بلند شد...
عمه که لبخندی میزد به چشمام که انگار یه برقی داشت و برقشم از نگاه عمه دور نمونده بود...نگاه کرد و گفت بله...کاملا واضحه...و بلند شد که بره...به در که رسید برگشت سمتم و گفت:غروب میخوایم بریم خونه مهشاد اینا تو میای؟
درحالیکه سرم و رو کج میکردم روی شونم یکم فکر کردم و گفتم نه عمه...زیاد حوصله ندارم...شاید منم برم پیش کژال شما برید...
عمه که به گوشی اشاره میکرد گفت: جوابش و بده ...و با لبخندی رفت بیرون...
نمیدونم چرا همش حس میکردم عمه یه چیزایی بو برده...اخه من که کاری نمیکردم...پس این لبخندای عمه برای چی بود؟!!
بیخیال این حرفا گوشی و از روی میز چنگ زدم و فوری نگاهش کردم....پیام داشتم اونم از کی؟از...استاد...یاد حرفش افتادم که گفت ...چقدر دلم میخواد دیگه استاد صدام نکنی... چقدر رنگ نگاهش و موقع گفتن این حرفش دوس داشتم ...
پیامش رو با بی صبری باز کردم...جواب داده بود...
خوب نبودم...ولی الان...
فکر میکردم اونقدری با صداقت باهات حرف زده باشم که به دلت نشسته باشه...ولی انگار اشتباه فکر میکردم.....
دلم لرزید...چرا...نمیدونم ولی لرزید...میدونستم ازم دلگیره...میدونستم یک ماه از اون موقع از اون شب از اون جریان گذشته...ولی من هنوزم انگار خوابم...میدونستم...
خودمم میدونستم که کارم درست نیست...براش نوشتم...صادقانه نوشتم...با قلب و دستهای لرزونم نوشتم...
به صداقت حرفات ایمان دارم....
با اینکه مدت کمی از اشناییمون میگذشت...ولی انگار تو همین مدت هم شناخته بودمش... گاهی خیلی چیزا نیاز به دیدن نداره...باید حسشون کرد...حسش میکردم...
حس میکردم که بهم علاقه داره...این و درک میکردم که دوستم داره...و ازهمه واضح تر همین بود که منم بی میل نیستم بهش...که منم قلبم براش میتپه...
جواب داد...پیامم بهش رسید و فوری جواب داد...
گفت که خوشحالش کردم..برام نوشت که خیلی وقته که منتظر بوه...منتظرم بوده...نمیخواست که بیشتر از این توی دوراهی قرارم بده...
خوشحال بودم...خوشحالم...باورم نمیشه که من عشق و به وجودم دعوت کردم....باور نمیشه که همش رادمان شده.... بالاخره قبول کردم که قلبم برای یه نفر میتپه....انگار داشتم باور میکردم که زندگی بی عشق نمیشه...
انگار خلا توی وجودم و کمرگ کرده بودم...با حس دوستداشتنش داشت کمرنگ میشد...با حس اینکه از این به بعد یکی همراه و هم نفسم هست کمرنگ میشد....
چقدر بده ادما راه عشق و دوست داشتن و به روی خودشون میبندن....
چقدر خوبه که این راه بالاخره برام باز شد...
چقدر فرار از نگاه هایی کردم که بهم بی منظور هم نبودن...ولی الان...
دلم میخواست خودش بود و نگاهش...نگاهی به گرمی مینشست توی نگاهم..توی چشمام....نگاهی که میتونستم به عینه صداقت و توش بببینم...خواستن و...
نگاهی که از همون روز اولم یه جورایی با نگام پیوند خورد و الانم...
سرمست روی تختم دراز کشیدم ...بیخیال هرچی غم دنیا ...
ساعتی و برای خودم زندگی کردم...برای قلبم..
.اس ام اس پشت اس ام اس.....
و امان از عشق.....
و امان و امان که عشق امد و اتش به همه وجودم زدم.....
احساس میکنم این روزا حسم بهتره...حال و هوام بهتره...همش یه حسی داره این قلبم و قلقلک میده..اونم چقدر شیرین قلقلک میده... چقدر خواستنی...
دستم و به حالت ضرب میزنم روی میز و نگاه میکنم به ساعتم...هنوز یه ربع به ساعتی که قرار داشتیم مونده...
حتما بازم کلی کار ریخته سرش وگرنه مثل همیشه زودتر از من میرسید ....
به صندلی روبروم خیره شدم...جای رادمان...بی اختیار صدایی شبیه اه از دهنم میاد بیرون...و برای خودم شعری و زمزمه میکنم...
چند دقیقه ای میگذره....
با گذاشته شدن کیفی روی میزنگاهم و میچرخونم به سمت بالا که قفل نگاهش میشم...مثل همیشه با یه لبخند دلنشین بهم ذول زده....
چرا از نگاهش سیر نمیشم..چرا هرچی میگذره بیشتر دوسدارم تو اغوش نگاهش غرق بشم....
بیخیال این چراها میشم و با یه لبخند و صدایی اروم به صندلی اشاره میکنم و میگم :مگه قرار نیست بشینی؟
رادمان که بهم نگاه میکنه میگه بله..چرا نشینم....و مثل همیشه میشینه روبروم...
وقتی میشینه..بوی عطرش انگار به ریه هام هجوم میاره... بازم دستاش و قفل میکنه و میزاره رو میز....و میگه:پس چرا هنوز چیزی سفارش ندادی....
با یه لبخند سرم و کمی کج میکنم و میگم..خواستم تو هم باشی با هم سفارش بدیم....
میخنده و به منوی جلوم اشاره میکنه....منم منو رو بر میدارم همینطور که دارم نگاه میکنم بی مقدمه میگه....میدونی فردا جواب المپیادتون میاد و سرش و بلند میکنه و به چشمای مضطربم نگاه میکنه....چی شد؟چرا هول کردی دختر؟
اب دهنم و قورت میدم و میگم:پس بالاخره جوابش بعد از دو ماه و نیم داره میاد اره؟
با لبخندی محو سرش و تکون میده و منوی خودش رو میبنده و منوی منم از دستم میگیره ....دیگه بسه هرچی نگاه کردی...با ذول زدن چیزی حل نمیشه و به گارسون که یه میز باهامون فاصله داره اشاره میکنه ....اره بالاخره داره میاد....نگران چیزی نباش...
بالاخره سفارش غذا تموم شد....
نگاهش به دستامه که گذاشتمش رو میز...
نگاهش و میندازه تو صورتم و میگه چرا امروز اینقدر ساکتی؟
نمیدونم چم شده بود....انگار دهنم باز نمیشد که حرفی بزنم...با یه لبخند بهش نگاه میکنم و میگم...خب دوسدارم تو حرف بزنی مشکلیه؟!!
فهمید که میخوام از جواب دادن طفره برم...
چشمک خوشگلی زد... و با یه حرکت سریع دستام و تو دستش فشرد...
- نه از نظر من که مشکلی نیست....و انگشتام و لمس کرد...حس گرمی دوید زیر پوستم...
- رادمان؟
بلافاصله جواب داد...جان رادمان بگو چی شده؟ تو یه چیزیت هست خانوم خانوما....
لبخند غمگینی میزنم...نمیدونم...
بی اختیار زمزمه میکنم...دیشب یه خوابی دیدم...اصلا خوب نبود...با یاداوری خوابم..یه بار دیگه دست و دلم لرزید...
فوری گفت:خیر باشه عزیزم....
نمیدونم....خواب میدیدم حاج بابا...حاج بابا تو یه باغ بزرگ بود...منم کنارش بودم...چقدر پرنده...چقدر درختای خوشگل...چقدر سبزی و طراوات....ولی یه دفعه یه گودال ...یه چاله...نمیدونم چی بود..حاج بابا...دیگه نبود...هرچی صدا زدم دیگه کنارم نبود...
فشار دستش و بیشتر کرد....انگار میخواست لرزش دستام و تو دستاش پنهون کنه....انگار میدونست برام سخته...
با صدای نوازشگرش گفت:اینقدر خودت و اذیت نکن...همیشه که خواب حقیقت نداره...پس بیخود نبود سرکلاس هم زیاد حواست نبود به درس اره...و با لبخندی گفت:ای شاگرد تنبل ...
بیخیال افکارم بهش لبخندی زدم...دلم نمیخواست روزم و لحظه هایی که باهاش بودم رو خراب کنم...
با اون یکی دستم...روی دستش و اروم نوازش کردم.....
چشماش درخشید...
شاید چون اولین بار بود.... که من خودم دستش و میگرفتم...چرا همیشه باید اون پیش قدم میشد...
مگه نه اینکه توی عشق باید جسور بود...مگه نه اینکه توی عشق باید از خیلی چیزا گذشت...از غرورت..از سردیت...از ...
با نگاه گرمش به قلبم گرمی میده...دلم میخواست اونقدری جسور بودم که همین الان بهش بگم که نیازم همه چشماشه....گرمیه نگاهشه...لبخند رو لبشه...دستای پرمهرشه.... فشار ارومی به دستش میدم و دستم و اروم میکشم بیرون...
تلاشی نمیکنه برای اینکه جلو و بگیره و اروم دستاش و شل میکنه...
تکیه میده به صندلیش و دستاش و توی سینه پهنش قفل میکنه....
انگار لحظه ها نمیخوان بگذرن...یواش یواش....اروم...اروم....و در اخرم تیک... تاک....
غذا رو که اوردن بلند شدم و رفتم دستام و شستم....
رادمان نشسته بود....
نگام و انداختم توی اینه روبروم...انگار زیر چشمام از بیخوابیه دیشب سیاه شده بود....دستی کشیدم زیر چشمام....حواسم و نمیتونستم متمرکز کنم....ذهنم همش روی خواب دیشب میگشت...
----------------------------------
با صدای گوشیم دیگه دست از خوردن غذا کشیدم و جواب دادم...انیتا بود...
میگفت که غروب میخواد بره یه چندتایی کتاب بگیره و میخواست ببینه منم میام یا نه...
امروز کلا وقتم ازاد بود...بهش گفتم که همراهش میرم.....و به رادمان نگاه کردم...مشغول خوردن سالادش بود...و نگاهش سمت من بود....
تلفنم که قطع شد گفتم انیتا بود....
خندید....و گفت:اره متوجه شدم....میخواین برید جایی؟
من که توی صندلیم جابجا میشدم دستم و گذاشتم زیر چونم و گفتم اره...میخوایم بریم نمایشگاه کتاب...تو نمیای؟..
رادمان که لبخندی میزد گفت:اتفاقا میخواستم تو این چندروز یه سز بزنم..ولی وقت نکردم...شاید اومدم..به نظرت اونوقت انیتا نمیفهمه..که ما.....
با لبخندی گفتم:اون زرنگتر از این حرفاست..تو این چندوقت...به حدی بهم نگاه های مشکوک انداخته که معلومه بو برده...
رادمان که خنده ارومی میکرد گفت:اره اتفاقا چندباری هم از این نگاهها به من انداخته...نمیخوای بهش بگی؟
من که کمی فکر میکردم گفتم:ممممممم الان نه...فعلا که زوده زود نیست؟
درحالیکه چنگالش رو میگذاشت کنار بشقابش گفت:نمیدونم اگه تو میگی زوده پس حتما زوده دیگه و از جاش بلند شد و گفت الان برمیگردم...مطمئن بودم که رفت غذارو حساب کنه و بیاد...
با هم از رستوران زدیم بیرون...وای که چقدر هوا گرم بود...
-میخوای دوباره بری دانشگاه؟
درحالیکه به طرفش برمیگشتم گفتم اره قرار شد انیتا هم بیاد از اونجا بریم...چطور مگه؟ نامدار که در ماشین رو باز میکرد گفت بشین بهت بگم...منم با لبخندی سوار شدم....
تا نشستیم فوری یه اهنگ گذاشت...سرم و تکیه دادم به صندلی.....برای یه لحظه کوتاه چشمام و گذاشتم رو هم...
سنگینیه نگاهش و به راحتی حس میکر
برچسب ها: رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , رمانی ها - 100-رمان شب بی ستاره , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 43- رمان عشق بی تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/17 تاریخ
کد :49557

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا