تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی بی عشق نمیشه (فصل سیزدهم)



هنوز منگ حرفهای رادمان بودم....
میخواست ازم دور بشه...اونم نه یه ساعت...نه دو ساعت...نه یه روز....نه دو روز.... برای دو ماه....
نه من یکی که میدونستم طاقت ندارم.....
دوماه از گرمیه نگاهش دور باشم...نگاهی که همیشه همراهم بوده...دستایی که الان تمام ارامشم بوده....
خدایا گناه من چی بود که هرکی و که دوست داشتم و دارم باید ازشون دور باشم.....
میگفت که مادرش مریضه...بخاطر زانو درد باید برگردن فرانسه...خیلی وقت بوده که از یه دکتری براش وقت گرفته بوده و حالا جوابش اومده...
حالا میفهمیدم که چرا اون روز میگفت که شاید ترم جدید دیگه دانشگاه نیاد...حالا متوجه حرفهای دو پهلوش میشدم....
هنوز غرق توی افکارم بود که سنگینیه نگاهش و گرمی دستش رو روی دستم حس کردم....برگشتم و نگاهش کردم...میدونستم که از چشمام میخونه غم دلم و...
تو این مدت خوب شناخته بودم....خوب شناخته بودمش...نگاهش کلافه بود....
ماشین و کنار جاده نگه داشت و ازش پیاده شد.....
هوزم بی هیچ حرکتی توی جام نشسته بودم...
انگار صندلیه ماشین داشت قورتم میداد....
یا شایدم توان نداشتم که خودم و بکشم بالا....
یا شایدم از اون روزی که میترسیدم ....داشت به سرم می اومد....
شاید بازم داشتم صاحب تنهایی میشدم و این خودش برام یه زنگ خطر بود....
چشمام تار میدید...اشک بود....بازم اشک بود....جلوی دیدم و گرفت و بالاخره ریخت روی گونه هام...
مزه شوریش و چشیدم....ولی برام شور نبود...تلخ بود...زهرمار بود....
فقط یه هفته تا عروسیه علیرضا مونده بود...
تازه داشتم طعم خوشی رو به وضوح میچشیدم...تازه داشتم به خودم تلقین میکردم که تو این 21 سال که از زندگیم گذشت...امسال داره میشه بهترین سال زندگیم...سالی که برام توش خوشی بود...
سالی که رادمان همراهم شد....سالی که عشق اومد کنارم....
با صدای باز شدن در ماشین به خودم اومدم...رادمان بود...درب سمت من و باز کرد و تکیه داد به ماشین....
چقدر خوب بود که هنوزم کنارم بود...سرم پایین بود....
دستم و گرفت و اوردم بیرون از ماشین...بالاخره از صندلی جدا شدم...
پوزخندی نشست رو لبم...چرا تو دلم این همه دلهره بود....
بازم چشمام خیس شد....نگاهم و دوختم توی نگاهش....دردم و فهمید...
اون یه قدم فاصله رو هم از بین برد...
دستش به ارومی دورم احاطم کرد....گرمیه دستش رو دور کمرم حس کردم..
.اشکام بیشتر شد...چقدر دلم خواست تا ابد توی این اغوش می موندم...
چقدر دلم براش تنگ بود و خودم نمیدونستم....
اروم زیر گوشم زمزمه کرد: گریه نکن عزیز دلم...من که کنارتم...هنوز که جایی نرفتم خانومی....یعنی اینقدر کم طاقت بودی...و من نمیدونستم....داری پشیمونم میکنی که بهت گفتما...رامش خانوم...رامش.... حرم نفس هاش میخورد به صورتم.....
وقتی دید جوابی بهش نمیدم...گذاشت تو اغوشش گم بشم...
گذاشت بوی عطر تنش و بیشتر ببلعم...گذاشت از نفس هاشم .....
من و بیشتر به خودش چسبوند.... خدایا چقدر محتاج اغوشش بودم و نمیدونستم....
گذاشت تا اروم بشم.....
اروم شدم....
بعد از چند لحظه ای به ارومی من و کمی از خودش دور کرد و با سر انگشتاش اشکی و که داشت میریخت روی گونه هام رو پاک کرد...
اخم قشنگی تو صورتش بود...
بازم این بغض لعنتی چنگ انداخت تو گلوم...ولی دیگه جلوی خودم و گرفتم....
هنوزم دستام روی سینه ی پهنش بود....با نگاهششم نوازشم میکرد...
با لبخندی شیطون گفت:فکر نمیکردم اینقدر عزیزم برات....وگرنه زودتر میگفتم که میخوام برم....
با صدایی که از گریه گرفته بود و بم شده بود گفتم:رادمان...
جان رادمان....شوخی کردم عزیز دلم....بار اخری باشه که اشکات و میبینم ها....
این بارم بهت رحم کردم و گذاشتم از این بلاها سر چشمات بیاری...وگرنه من طاقت ندارم...و دوباره دستش انداخت دور کمرم و کمی من و به خودش فشار داد و گفت: موندم چجوری روزام و اونجا بدون تو بگذرونم....
---------------------------
درحالیکه لبخندی شیطون میزدم بیشتر بهش تکیه دادم و گفتم:خب نرو....میشه؟!!
خودم میدونستم که نمیشه....حداقل بخاطر مادرش هم که عمل داشت نمیتونست اونجا تنهاش بزاره....ولی خب یکمم خودم و براش لوس میکردم اینجوری....
درحالیکه با اون یکی دستش گونم و نوازش میکرد گفت:ای شیطون...میخوای وسوسم کنی نرم اره؟
حیف که مامان عمل داره وگرنه اگه فقط بخاطر کارای فروش اپارتمانا بود به این زودی ها برنمیگشتم اونجا...ولی خب چاره ای نیست....
من که به ارومی سعی میکردم خودم و از بغلش بکشم بیرون گفتم:هرجور که صلاحه حتما همون کار رو انجام بده ...
رادمان که لبخندی میزد حلقه دستش و از دور کمرم به ارومی باز کرد و گفت:بله خانوم مهندس....چشم...و در ماشین رو برام باز کرد و با تعظیم کوتاهی به شوخی گفت بفرمایید سرورم.....
با خنده سوار ماشین شدم...ولی تو دلم غوغا بود...خودمم میدونستم که خنده هام از ته دل نیست....
میدونستم که جز صبر کردن چاره ای ندارم.... پس باید صبر میکردم....
بازم انتظار...چه واژه اشناییی بود این انتظار...همه طعمش رو توی زندگیشون چشیده بودن....بعد از ساعتی چرخیدن و حرف زدن و دلتنگی هارو بیشتر کردن...نزدیکای خونه نگه داشت.....خداروشکر اونقدری خلوت بود که کسی من و نبینه....
کنار تک درختی که اون نزدیکی ها بود ماشین رو به ارومی نگه داشت و چرخید طرفم....
دستم و به ارومی گذاشتم روی دستش که روی دنده قرار داشت و فشار اندکی بهش وارد کردم...
لبخندی زد و گفت:مواظب خودت باش....راستی این چندوقت یادم نبود در مورد المپیاد باهات حرف بزنم...میبینی حواس من و....پسر مردم از دست رفت...و خودش زد زیر خنده و منم به خنده انداخت....
باشه استاد حواسم همچنان به المپیاد هست..هنوز سه ماه دیگه وقت هست....جای نگرانی نیست...
راستی عروسی که تشریف میارید دعوتتون کنم بله؟
رادمان که مثلا داشت فکر میکرد گفت تا ببینم وقت خالی دارم یا نه!!!اگه شد یه سری هم میزنم به عروسیتون....
درحالیکه چشمام و بهش براق میکردم گفتم:بیخود بیخود.....باید بیای وگرنه من میدونم و تو...
رادمان سریع انگشت اشارم و که به طرفش گرفته بودم گرفت تو دستش و گفت:چشم خانوم...شما تهدیدم نکنی ما میایم...شوخی کردم گلم..حتما میام...شما کارت دعوت بیار چشم...
درحالیکه لبخندی میزدم گفتم:راستی استاد خدام و هم دعوت کردم....با عزیز اینا داشتیم کارتهارو مینوشتیم که اونام استقبال کردن از دعوتش...شما هم که دیگه جای خود داری....
و ادامه دادم....مخصوصا یکی بدجور انگار منتظر تا ببینتت...
رادمان که تعجب کرده بود گفت:منو ببینه؟کی؟!!
من که لبخندی میزد گفتم:عمم....فک کرد شوی میکنم و به مسخره گفتم...خندید...
- چیه مگه خنده داشت حرفم؟
رادمان:نه...جدی کی ؟ کیه که میخواد منو ببینه!!!
من که گفتم :عمه زهرم اقا پسر...خیلی مشتاقه استادی که این همه بهم کمک کرد و باعث شد توی المپیاد رتبه بیارم رو ببینه....
رادمان که چشمکی میزد گفت:به به...پس حتما میرسم خدمت عمه خانوم....و ادامه داد دیگه بیشتر از این در مورد المپیاد باهات حرف نمیزنم...خودت میدونی که خیلی مهمه و اگه این و هم قبول بشی دیگه میره واسه المپیاد کشوری و اونجاست که دیگه به کل زندگیت تغییر میکنه...
میخوام تا وقتی که کنارتم...از تجربیاتم تو این چندسال استفاده کنی و کمکت کنم...---------------------------------------------------
من که لبخندی میزدم گفتم:ای بابا استاد...چشم دیگه..من بخدا شاگرد خوبیم...ولی هنوزم وقت زیاده....
رادمان که انگار توی فکر رفته بود با صدای ارومی گفت:اره وقت هست...ولی خب وقت من کمه خانوم خانوما...به احتمال زیاد تا اون موقع برمیگردم....فقط ممکنه بجای من یه استاد دیگه بیاد درس رو ادامه بده...و برگشت طرفم و با یه نگرانی و غیر منتظره ....گفت:تو که منتظرم می مونی اره؟
درحالیکه انگشتای دستش رو لمس میکردم لبخندی بهش زدم و با صدایی که فقط خودم و خودش شنیدیم گفتم:من همیشه منتظرت می مونم...و با لبخندی از ماشین پیاده شدم....
درحالیکه شیشه و میداد پایین گفت:مواظب باش و برام دستی تکون داد و منتظر شد که از خیابون رد بشم و بعدم باسرعت رفت.....
جلوی درب خونه که رسیدم در خونه کژال اینا باز شد و کژال و همدم خانوم حاضر و اماده اومدن بیرون...با دیدنشون رفتم طرفشون و بعد از کلی حال و احوال..فهمیدم که دارن میرن تولد....و بعد از دقیقه ای ازشون خداحافظی کردم....
اینرذوزا دیگه با کژالم مثل قبل نمیتونستم باشم...قبلاها چقدر پیش هم بودیم...ولی الان اصلا وقت نمیشد...یا همش دانشگاه یا درس و مهمون....کلی از وقتم گرفته میشد ....
--------------------------------------
کارت دعوت هایی که برای من بود رو گذاشتم توی کیفم تا امروز که میرفتم دانشگاه بدم به بچه ها...
ناسلامتی عروسه تنها برادرم بود...باید میترکوندم....
نازنین و دعوت کرده بودم ....انیتا و از پسرها هم که فقط کامیار خبر داشت ...و از استادا هم که فقط رادمان و خدام به همراه خانواده دعوت کرده بودم....
به نظر خودم که بس بود...چون بعد از گذشت تقریبا یک سال هنوزم با بچه ها در اون حد اشنا و دوست نشده بودم که دعوتشون کنم...
توی محوطه که بچه ها رو دیدم کارتهاشون رو دادم و فقط موند کارت رادمان....و البته خدام ....خوب بود امروز با ر دوتاشون درس داشتیم و میدیدمشون....اول هفته بود و عروسی 5 شنبه بود...از فردا دیگه دانشگاه نمی اومدم و همین امروز باید کارتهاشون رو میدادم....کلی کار داشتیم..خداروشکر دیروز بالاخره بعد از کلی گشتن به همراه پری و کژال بالاخره لباسم و خریدم....
و فقط مونده بود که ارایشگاه وقت بگیرم که اونم فردا انجامش میدادم....
کلاس خدام تموم شد....ولی بهتر دیدم که برم توی دفترش و بهش کارت دعوت رو بدم....
اینجوری همه بچه ها کنجکاو میشدن که چه خبر شده....در حالیکه دست انیتا رو گرفته بودم با ه رفتیم طرف دفتر خدام....که طبقه سوم دانشگاه قرار داشت....
استاد انگار تازه داشت میرفت تو دفترش..یکمی با انیتا صبر کردیم و بعد رفتیم طرف اتقش...با اولین در دن صدای بفرمایید داخلش اومد و درب اتاقش رو باز کردیم....سرش توی برگه هاش بود و با بلند کردن سرش و دیدن ما لبخندی مهربون نشست روی لبش...
یه لحظه یاد اون روز افتادم که حالش بد شده بود...چقدر صورتش کبود شده بود...خداروشکر که الان بهتر بود...
دقایقی رو کنارش نشستیم و کارت دعوت رو دادم بهش و اضافه کردم که تمما همراه خانومشون بیان و خوشحالمون کنن.. و اون هم قبول کرد....
حالا نوبت کارت رادمان بود....ولی اون و میخواستم خودم تنهایی ببرم و انیتا هم مطمئنم که فهمید و خودش گفت:حالا کارت استاد رادمان جون رو بزار خودت بعدا بهش بده بیا بریم پایین بچه ها منتظرمون وایسادن...و دست منو کشید و با هم رفتیم توی محوطه باز دانشگاه....
-----------------------------------
نمیدونم چرا زودتر از همیشه کلاس درس رو تموم کرد....و سرش رو به برگه هایی که داشت میخوند گرم کرد...
مطمئنا میخواست به بچه ها بگه که از هفته اینده نمیتونه بیاد دانشگا...دلم گرفت....یه دفعه گرفت....
هنوزم انگار باورم نمیشد که میخواد تنهام بزاره...هرچند برمیگشت ولی دوماه زمان کمی نبود واسه دوری ازش....
همونجور که حدس زدم بعد از دقایقی شروع کرد به حرف زدن....و درحالیکه بین صندلی بچه ها قدم میزد توضیح داد که مجبور شده این ترم رو نیمه تموم رها کنه و ما و درس رو بسپاره به دست استاد حمیدی...و اشاره کرد که ایشو ن هم از استادای خوب توی زمینه درسی ما هستن و میتونن کمکون کنن....و بالاخره بعد از کل حرف زدن رفت و سرجاش نشست...
یه جورایی انگار همگی بچه ها دلخور شده بودن....ولی خب چاره ای نبود...من که دلیل اصلیش رو میدونستم و میدیدم که اگه بخواد بمونه هم نمیتونه...بخاطر مادرش هم که شده باید باهاش بره و نمیتونه تو این موقعیت تنهاش بزاره...
تک و توک بچه ها ابراز ناراحتیشون رو نشون دادن و رادمان هم با لبخندی بهشون امیدواری میداد که اگه خدا بخواد ترم بعد خودش هست توی دانشگاه و.....
درحالیکه صورت انیتا رو میبوسیدم بهش یاداوری کردم که پنج شنبه دیگه دیر نکنه و به همراه خالش زود بیان باغ....و انیتا هم منو بوسید و ازم خداحافظی کرد....و منم با خیال راحت رفتم طرف دفترش...
ضربه ارومی زدم و متقاعبش در و باز کردم و رفتم داخل....داشت به یه قاب عکس که توی دستش بود نگاه میکرد که با دیدن من گذاشتش توی کشوی میزش و از جاش بلند شد و با لبخندی اومد طرفم و گفت:به به خانوم مهندس....از این طرفا....
درحایکه نزدیکش می ایستادم گفتم نمیخوای دعوتم کنی که بشینم.....
درحالیکه به مبلها اشاره میکرد گفت:بله..بله...بفرمایید خانوم...من که روی مبل مینشستم سریع در کیفم رو باز کردم و کارت دعوت رو گذاشتم روی میز...کارتی که با دست خط خودم براش نشته بودم و با قلبم دعوتش کرده بودم....
با دیدن کارت لبخندی زد و گفت:ای بابا ..من گفتم دلت تن شده اومدی ببینیم نگو بخاطر کارت اومدی اره؟ درحالیکه سرم رو از شرمی دخترونه می انداختم پایین گفتم:بخاطر هر دوتاش اومدم...
و سرم و بلند کردم و نگاهم و انداختم تو چشمای منتظرش..تو چشای خندونش.....
به راستی که دلم برای این نگاه ها تنگ میشد.....تنگ بود...همین الانم تنگ بود.....
-------------------
بعد از دادن کارت به رادمان و چند دقیقه ای پیشش نشستن و.....بلند شدم و ازش خداحافظی کردم..هرچی که اصرار کرد برسونم قبول نکردم...
میدونستم که بخاطر من راهش دور میشه و این رو نمیخواستم...به اندازه کافی توی روز خسته میشد...و دانشجوها انرژیش رو میگرفتن...دیگه من یکی باید رعایت میکردم....
خسته و هاک رسیدم خونه.توی راه تصادف خیلی بدی شده بود....
دلم از دیدن صحنه تصادف ریش شد....خیابون شده بود پر از خون....و ماشین ها هرکدوم برای چندلحظه هم شده توقف میکردن و به صحنه نگاه میکردن....
یه جورایی حس میکردم حالت تهوع گرفتم...
بالاخره به هر جون کندنی که بود رسیدم خونه...
همگی طبق معمول جلوی تلویزیون نشسته بودن و در مورد عروسی حرف میزدن و از علی هم خبری نبود.....
فوری رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...
که دوباره یاد ارایشگاه افتادم و بلند شدم و رفتم کنار عمه نشستم...
عمه که فهمید میخوام حرف بزنم نگاهش رو از تلویزیون گرفت و دستش و با مهربونی گذاشت روی دستم و گفت:جانم عمه؟میخوای چیزی بگی خانوم خانوما؟
درحالیکه لبخندی مینشوندم گشه لبم گفتم:اره عمه...نمیدونم ارایشگاه کجا برم...
خداروشکر که مسئله لباس تموم شد...این یکی هم حل بشه دیگه چیزی باقی نمیمونه...
عمه که میخندید گفت واسه همین توی چشمات این همه نگرانی بود عزیزم؟خب چرا نمیری پیش همون سودی خانوم؟مگه کارش و دوست نداری؟
درحالیکه کمی فکر میکردم گفتم:اخه ارایش صورتش رو دیدم....همیشه خیلی مشتری هاش رو جیغ درست میکنه خودتون که دیدین سر عروسیه پری هم هرچی گفتم متر میخوام ارایش داشته باشم بازم کار خودش رو کرد....میگم برم همون تندیس خوب نیست؟ کارش هم که دیدیم ..
عمه که کمی فکر میکرد گفت:اگه وقت بده بهت...و درحالیکه لبخندی میزد ادامه داد...اون که میبینی همیشه از یه ماه جلوتر باید ازش وقت بگیری....
درحالیکه نا امید شده بودم گفتم اره...راست میگین....حالا فردا باید برم ببینیم چی میگه...اونجا برم خیالم راحتتره از همه بابت....از بابا اینا چه خبر نیومدن اینا؟
عمه که بشقابی که دستش بود رو پر از میوه میکرد داد دستم و گفت:چه خبره دختر...دیروز اینجا بودن دیگه..اونام خودشون کار و زندگی دارن...کارایی که مربوط به بابات بود رو که خودش بنده خدا انجام داد..
.تو دلم گفتم اره بنده خدا..یلی زحمت کشید و وسه خودم پوزخندی زدم....حق پدری رو برامون کامل ادا کرده....
حاج بابا و عزیز هم که واسه خودشون مشغول حرف زدن و پچ پچ کردن بودن...
درحالیکه به عمه چشمکی میزدم گفتم اینا چند روزه بدجوره لاو تو لاو شدن ها..همش دارن خصوصی حرف میزنن خبریه؟
عمه که خندون نگاهی به طرف حاج بابا اینا می انداخت گفت:حتما اینام یاد روزای جوونیشون افتادن و یه دفعه از جاش بلند شد و با گفتن اخ غذا رفت به طرف اشپزخونه و منم واسه خودم لم دادم به مبل و میوه ام رو خوردم....
چقدر زود گذشت...
انگار همین دیروز بود که علی تازه عقد کرد...داداشم دیگه واسه خودش یه زندگی تشکیل داده...اقا شده...داماد شده...
حیف که مامان نیست کنارمون...حیف که نیست پسرش و گل پسرش و توی لباس دامادی ببینه...
بازم اشک دووید توی چشمام....
چقدر سخت بود که توی مچین لحظه هایی مادر کنار ادم نباشه...هزار نفرم باشن...بازم جای خالیش پر نمیشه..
خلا وجودش همیشه احساس میشه....
نیست که دور سر پسرش اسفند بچرخونه و ببوسش ...براش دعای خیر کنه...شونه کردن موهام رو رها کردم و سرم و گذاشتم روی میز و واسه دل خودم و تنهایی هامون گریه کردم...اه کشیدم...غصه خوردم...به خدا گله کردم...ولی چه فایده....
با علی کارت دعوت خاله اینا و دایی رو بردیم....
هرچند زیاد چشمم اب نمیخورد که بیان...چندیدن و چندسال بود که رابطشون با خانواده ما قطع بود....و مطمئنا یه شبه این رابطه درست بشو نبود....
---------------------------- تو این مدت هر روز مهشاد و مامانش و علی یه سری وسایل خونه رو می اوردن و منم گاه گداری کمکشون تا اخر شب وسایل میچیدیم....
چه لذت بخش بود ادم خودش وسایل خونه ای رو که با عشق خریده بچینه....
هر دوتاشون غرق خوشحالی و ذوق بودن....از دیدن دوتاشون در کنار هم لذت میبردم.....چقدر برازنده هم بودن....علیرضا و مهشاد .....
درحالیکه با یه سینی چایی میرفتم طبقه بالا....با سر و صدا وارد شدم....
بچه ها....کجایین....بیاین دیگه...چایی و شیرینی اوردم مزه میده....
دوتاشون توی اتاق خواب بودن و داشتن میز و کمدش رو جابجا میکردن که با صدای من دست از کار کشیدن....هنوز فرش های پذیرایی رو ننداخته بودن....
سینی محتوی چایی و شیرینی هایی که عمه زهره درست کرده بود رو گذاشتم روی اپن اشپزخونه و خودم تکیه دادم بهش و درحالیکه نگاهی کلی به خونه می انداختم...گفتم ....نه انگار دیگه چیز زیادی باقی نمونده....
مهشاد که لبخندی از رضایت میزد نگاهی به علیرضا انداخت و گفت:علی اقا...خیلی عجله داشت زودتر از اینا بچینیم وگرنه تا الان تموم شده بود...فقط فردا از پرده سرا میان....که نصب کنن...من که خودم نیستم ولی به مامان گفتم بیان اینجا تو هم که هستی حواست باشه...یه سری خریدامون هنوز مونده که باید با علی بریم و انجام بدیم...اگر نزدیک ظهر بیان که ما نیستیم.....
خیالش و راحت کردم که من تا ظهر هستم و نگران چیزی نباشه....
عزیز جون و حاج بابا هم اومدن کنارمون....و یه نیم ساعتی رو بالا موندیم و کارا که تموم شد برگشتیم طبقه پایین....
دیگه موقع خواب بود.....همگی خسته شده بودیم و اونروز هم روز پرکاری بود برای همه....
منم که ناپرهیزی کرده بودم و امروز بیشتر از توان خودم کمک مهشاد اینا کرده بودم....
بالاخره هرچی نباضشه خواهر داماد بودم و باید یه نقشی از خدم بجا میگذاشتم....
--------------------------------------------------
بالاخره 5 شنبه هم از راه رسید.....پری هم اومد خونمون که با هم بریم ارایشگاه....
هرچند اون و عمه سودی خانوم وقت داشتن و منم که میرفتم تندیس....
قبل از اینکه بریم ارایشگاه بنده خدا نیما اومد دنبالمون و اول عمه اینا رو رسوند و بعدم راه افتاد طرف ارایشگاه من....
درحالیکه اهنگی میگذاشت نگاهی بهم کرد و گفت:یلی خوشحالی اره؟
درحالیکه نگاهی بهش می انداختم گفتم:مگه میشه خوشحال نباشم...
عروسیه تک برادرمه نیما....
الان دیگه همه منتظر تو هستن ها....تنبلی دیگه خوبه چندسالی از علی بزرگتری ولی دید عقب موندی....
نیما که بلند میخندید گفت:علی بابا هول بود...ولی خب قسمته دیگه...
و نگاه قشنگی بهم انداخت....
تو دلم گفتم وا...این چرا اینجوری منو نگاه کرد...بیخیال شونه هام و انداختم بالا و به موزیکی که پخش میشد تا رسیدن به ارایشگاه گوش دادم....
----------------------------------------------
چند ساعتی بود که زیر دست ارایشگر بودم و دیگه اخرای کارم بود...
قرار بود که نیما از اونطرف که میره دنبال پری و عمه که از ارایشگاه بیارشون....یه سر هم بیاد دنبال من و منم ببره باغ...
به کمک یکی از شاگرداش..لباسم رو پوشیدم و به خودم توی اینه نگاهی انداختم....
از ارایشم کاملا راضی بودم...
همیشه از ارایشهای جیغ و زننده بدم می اومد و الان از این ارایش ملایمی که داشتم خودم هم لذت میبردم و میدونستم که بیشتر هم بهم میاد.....
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم رادمان بود...معلوم بود که خوشحاله و از صداش خوشحالی و میشد فهمید...
گفت که جلوی در باغه و میخواد ببینه که من هستم یا نه که گفتم هنوز توی ارایشگاهم...فوری گفت میخوای بیای دنبالم...بدون فکر این حرف و به زبونش اورد..
با لبخندی گفتم:میگم استاد فکر میکنی این کار شدنیه که بیای دنبالم...نمیگی یکی ما دوتا رو ببینه...نه عزیزم مرسی...تو برو توی باغ دیگه !!
رادمان که معلوم بود یه جورایی خجالت میکشید گفت:نه منتظر می مونم تو بیای بعد میام تو...اینجوری بهتره...حتما خانواده دکتر خدام هم هنوز نیومدن و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت پس تو با کی میخوای بیای؟
با صدای ارایشگر که گفت خانوم خانوما بیا اومدن دنبالت گفتم:الان دارم میام...نیما اومده دنبالم ...و با یه خداحافظی تماس رو قطع کردم...بیچاهر حتما تو این فر بود که الان نیما اصلا کی هست؟!!
سوار ماشین که شدم چشمم خورد به عمه و پری...
دوتاییشون خیلی خوب ارایش شده بودن...ولی خب من یه چیز دیگه بودم....خودم به این همه اعتماد به نفس کاذبم خندیدم...
پری هم که حسابی جو ماشین رو با خل بازی هاش تا رسیدن به باغ شلوغ کرده بود....و حسابی با عمه از دستش خندیدیم....
از انتخاب لباسم راضی بودم...خب خیلی از مهمونها رو که از اقوام و فامیلای مهشاد اینا بودن رو نمیشناختم و جلوشون یه جورایی معذب بودم..
.خداروشکر کردم که روی لباسم یه کت کوچیک هم فروشنده اشانتیون بهم از جنس خود لباس داد.....
بار دیگه نگاهم و انداختم به اینه و خودم و بررسی کردم...کت و رو هم روی بالا تنه لختش پوشیدم و یه دونه دکمه که وسطش بود رو بستم.....
دقیقه ای قبل با رادمان حرف زده بودم و گفته بود که اومده تو نشسته...
از اتاق پرووو لباس اومدم بیرون و نگاهی کلی به جمعیت انداختم و بین میزها راه رفتم و شروع کردم به خوشامد گویی....-------------------------------------
هنوز اونقدی از مهمونها نیومده بودن.....
انیتا و نازنین هم هنوز نیومده بودن....
به میز کژال اینا که رسیدم با لبخندی بهشون خوشامد گفتم ...
که کژال دستم و توی دستش سفت گرفت و گفت:کجا خانوم بودی حالا....
با لبخندی به جمعیت که بعضی ها درحال نشستن بودن و بعضی ها هم در رفت و امد بودن...اشاره کردم و گفتم میبینی که مهمونا همه دارن میان...حالا میام پیشت دختر خوب و ازش جدا شدم و رفتم طرف میزی که رادمان نشسته بود.....
چشماش با دیدن من درخشید....
درست مثل چشمهای خودم....
مثل همیشه...یه کت خوش پوش تک تنش بود و یه پیرهن یاسی خوشرنگ و ی
برچسب ها: دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمانی ها - 100-رمان شب بی ستاره , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 118- رمان عشق ناتمام , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48887

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا