تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق حقیقی (فصل چهارم تا پنجم)



*****
كوروش و كيارش نگاهي به هم كردند و يكصدا داد زدند: ساكت!!!
دخترها وحشت زده ساكت شدند و دستان يكديگر را گرفتند!
كوروش- سلام عرض شد!
در همين لحظه پاهاي آوا به خاطر درد شديد قلبش سست شد و نزديك بود روي زمين بيفتد كه پانيذ و آيلين بازوهاي او را گرفتند و روي نزديكترين نيمكت نشاندند. آوا از فرصت پيش آمده استفاده كرد و شماره ي آيدين را گرفت و موبايل را زير آستين چادرش پنهان كرد. كيارش تمام حركات آنها را زير نظر داشت اما چون پانيذ و يلين جلوي آوا ايستاده بودند اين كار او را نديد!
كيلرش- چي كار ميكنين؟
پانيذ- خبر مرگتون، جنازه سردتون، ايشاالله با همين دستاي خودم كفنتون كنم!برين گم شين از اينجا!
كوروش و كيارش با هم خنديدند.
آيلين- رو آب بخندين! مزاحم دختراي مردم شدين و ايستادين به خنديدن؟
كيارش- كوچولو زبونت خيلي درازه ها! بايد بدم كاوه برات كوتاهش كنه!
آيلين برايش دهن كجي كرد: به گاوه بگو بره دهن مادرشو ببنده!
پنج پسر ديگر در حال نزديك شدن به آنها بودن. آوا با ديدن آنها طاقتش تمام شد و از حال رفت!پانيذ و آيلين جيغ كوتاهي زدندو سعي كردند او را به هوش بياورند اما نتوانستند. هفت پسري كه آنجا بودند هاج و واج به آنها نگاه ميكردند. كاوه كه به اصطلاح رهبر آنها بود به دختر ها نزديك شدو گفت: چرا اين خانم خوشكله غش كرده؟ مگه هيولا ديده؟
پانيذ نگاه خيسش را به او دوخت و گفت: قلبش مريضه، باديدن دوستاي نكبتت ترسيد،شماهاروهم كه ديد بدتر شدو از حال رفت! اگه آمپولشو تزريق نكنيم ميميره!
كاوه كمي نگران شد: حالا بايد چي كار كنيم!
آيلين با فرياد گفت: برين گم شين! همتون گورتونو گم كنين و از اينجا برين!
كاوه- نميشه! من به شما نياز دارم!
آيلين- خجالت بكش عوضي! مگه خودت خواهر مادر نداري؟!
كاوه- باهاتون كاري نداريم، شما فقط يه جور گروگان هستين!
پانيذ- گروگان واسه چي؟
كاوه- من پادرا رو ميخوام!
در همين لحظه پادرا،پرهام و پرهان از راه رسيدندو شروع كردند به كتك كاري. تمام پسرها را لت وپار كردند.پادرا به قصد كشت كاوه را ميزد كه پرهام و پرهان اورا از كاوه جدا كردند. پادرا دست بردار نبود تا اينكه پرهان گفت:ديوونه ، آوا بي هوش! معلوم نيست اين آيدين كدوم گوري رفته!
پادرا بالاي سر آوا رفت و نبضش را گرفت: خيلي ضعيف!
آيدين نفس زنان خود را به آنها رساند و آمپول را به دست آيلين داد!
آيلين همانطور مانده بود كه پادرا گفت: چرا دست دست ميكنين؟
آيلين- من كه بلد نيستم بزنم!
پانيذ- منم بلد نيستم!
پادرا آمپول را از آيلين گرفت و گفت: پسراي خوب روتونو بكنين اونور!
پرهان- چرا؟
- چون نامحرمين!
پرهام- نه كه تو محرمي!
- من الان نقش يه پرستار رو دارم !
پسرها چشمهايشان را بستند و پادرا هم آمپول را در دست آوا تزريق كرد.
پرهان- حالا تا كي به هوش مياد؟
پادرا كه نبض آوا را ميگرفت گفت: حدوداً دو-سه ساعت ديگه!
آيدين- جناب دكتر تخصص شما قلب و عروق؟!
پادرا با شيطنت گفت: نه عزيزم، من مطالعه ي زيادي روي بيماري همسر آيندم داشتم!
همه حيران به يكديگر نگريستند. پادرا آوارا روي دستهايش بلند كرد وگفت: بريم ديگه!

*****

پانيذ و آيلين كنار آوا روي تخت نشسته بودند و منتظر بودند او به هوش بيايد.نيم ساعتي از رسيدن آنها به متل ميگذشت كه آوا به آرامي چشم هايش را گشود. پانيذ و آيلين جيغ كوتاهي كشيدند و او را محكم در آغوش گرفتند.پسرها هم به چهره ي متعجب آوا ميخنديدند.
آيدين- آجي جينگيلي اصلاً نگران نباش الان توي مُتليم شما هم بعداز سه ساعت به لطف دكتر پادرا پا به دنياي فاني گذاشتين!
پانيذ و آيلين از آوا جدا شدند و به آيدين چشم غره اي رفتند.
آوا- به لطف دكتر پادرا؟! دكتر پادرا كيه ديگه؟
آيلين دستپاچه شد و گفت: هيچي......يه دكتري بود توي پارك كه آمپولتو زد!
آوا در چشمهاي آيلين زل زد: دختر عموي گرامي هيچوقت نميتوني به من دروغ بگي!
سپس نگاهش را به پادرا دوخت و گفت: شما هم بار آخرتون باشه از اين كارا ميكنين دكتر پادرا!
پادرا- اين جاي تشكرتونه؟
آوا – تشكر؟ تشكر واسه ي اين كه يه نامحرم دستشو به من زده؟
پادرا- اگه اين كارو نميكردم ميمردين!
آوا صدايش را بلندتر كرد: ميمردم بهتر بود!
پرهان كنار گوش پادرا زمزمه كرد: طرف نميدونه بغلش كردي! برو دعا كن هيچوقت هم نفهمه وگرنه فاتحت خوندس!
پرهام- خوب پادرا جان نگفتي كاوه رو از كجا ميشناختي!؟
پادرا- چند سال پيش مزاحم خواهرم شده بود منم كه غيرتي رفتم سراغش و تا خورد زدمش! حالا اين عقده شده بود توي دلش!
آيدين- تو جنوب،اون شمال چطوري مزاحم خواهرت شده بود؟
پادرا- نه بابا اونم خوزستاني....خونشون دو كوچه بالا تر از خونه ي ماست! نميدونم تهران چي كار ميكنه! احتمالاً دنبال من اومده!
پرهان- خوب دختراي خوب برين وسايلتونو جمع كنين تا يه ساعت ديگه حركت ميكنيم!
دخترها بدون هيچ حرفي به اتاق خود رفتند و مشغول آما ده كردن وسايلشان شدند.
پانيذ- آوا اگه بفهمي كسي بهت علاقه داره چي كار ميكني؟
آوا- هيچي....قراره چي كار كنم؟
پانيذ- هيچي كه نشد جواب!!!
آوا- خوب بستگي داره كي باشه!
آيلين- فرض كن پادرا!
آوا- پسر عمه ي پانيذ خودش هم يه فكري براش ميكنه!
پانيذ ساكش را بست و گفت: به من هيچ ربطي نداره!
آوا- يعني چي؟!
پانيذ- يعني من كاري به كار پادرا ندارم! هروقت خودش اين موضوعو باهات درميون گذاشت جوابشو بده!
آيلين عكسي را از كيف دستي اش بيرون آورد و به آوا وپانيذ نشان داد. آن دو دقايقي به عكسي كه در آن زن و مرد جواني همراه با يك پسر بچه و دختر ي دو-سه ساله بودند خيره شدند.
پانيذ- اين پسر بچه كه پادراست!
آوا- اينو از كجا اوردي؟
آيلين- داشتم آلبوم عروسي باباو مامان رو نگاه ميكردم.يكي از عكساشون چشممو گرفت و درش اوردم كه ديدم اين عكس زيرش!
آوا- دختره هم خيلي شبيه من!
آيلين- شبيه چيه؟! خودتي ديگه!
آوا- آخه من به پادرا چه ربطي دارم؟
پانيذ عكس را با دقت بيشتري نگاه كردو گفت: آوا تو خيلي شبيه اين خانم توي عكسي!
آوا و آيلين يكديگر را نگاه كردند.
پانيذ- آوا تو بچه ي بابات و مامانتي؟
آوا اخم كرد: نه بچه ي همسايم!
پانيذ- منظورم اينه كه..آخه پادرا ... عمم پادرا رو از پرورشگاه اورده!
آيلين و آوا با دهاني باز به پانيذ نگه ميكردند.
پانيذ- پادرا هفت سالش كه بوده عمم و شوهرش از پرورشگاه اوردنش!
آوا- يعني ممنكه منم........نه نميشه!
آيلين- چرا نميشه؟ تو تاحالا از پدرو مادرت پرسيدي چرا بعداز تو ديگه بچه دار نشدن؟!
آوا با بغض گفت: يعني من بچه سر راحيم؟
پانيذ- اگه اينطور باشه كه پادرا خودشو ميكشه!
آيلين- چه ربطي به پادرا داره؟
پانيذ چند ثانيه به آيلين نگاه كرد.
پانيذ- عقل كل طبق اين عكس آوا و پادرا خواهر و برادرن!
آوا كه اكنون اشك هايش سرازير شده بود گفت: بايد بريم به همون پرورشگاهي كه عمت پادرا رو از اونجا اورده!
پانيذ دستان سرد آوا را در دست گرفت: عزيزم ما كه نميتونيم بريم خوزستان! من ميگم اين عكس رو براي دختر عمم صدف پست كنم و بهش بگم بره برامون پرس و جو كنه!
آيلين دستهايش را از شوق به هم زد: عاليه،ولي بايد بهش بگي كه جريانو به پادرا نگه تا مطمئن بشيم!
آوا همانطور كه گريه ميكرد سرش را تكان داد: آره حق با آيلين اگه همچين چيزي هم باشه دوست دارم خودم به پادرا بگم!
از طرف ديگر پسرها در حين اينكه وسايلشان را جمع ميكردند درباره ي آوا حرف ميزدند.
پرهان- پادرا خوب سوژه اي دادي دستم،واي به حالت اگه اذيتم كني!
پادرا درحين تا كردن شلوارش گفت: من سوژه دادم دستت؟! كدوم سوژه؟
پرهان- اَه....چقدر خنگي تو!!! همين بغل كردن آنشرلي(آوا) ديگه!
پادرا بي تفاوت شانه اي بالا انداخت: بازم نفهميدم چي ميگي!
پرهام بالشي برداشت و با آن زد به سر پادرا: منظورش اينه كه اگه اذيتش كني ميره جريانو به آوا ميگه!
آيدين- خوب بگه...حالا مگه آوا ميخواد چي كار كنه؟!
پرهان- اينم حرفيه!!! بايد يه فكر ديگه بكنم!
پادرا خنديد و گفت: حالا هركي ندونه فكر ميكنه من چه بلاها كه سرت نميارم! خوبه سالي دو بار به زور ميبينمت!
پرهان-سالي دوبار مال قبلاً بود...از دو ماه ديگه هر روز بايد ببينيم!
پادرا ساكش را بست و خودش را روي تخت انداخت: آيدين؟
آيدين- هوممممممم!؟
پادرا- ميشه برام يه خورده از خصوصيات و علايق آوا بگي؟
آيدين- عرض كنم خدمتتون كه ............نه نميشه!
پادرا رو آرنج هايش بلند شد: چرا؟!
آيدين- خوب تو سؤال بپرس من جواب ميدم!
پادرا دستهايش را زير سرش گذاشت و به سقف اتاق خيره شد.
پادرا- اول از اتاقش بگو! اتاقش چه شكلي؟!
آيدين- اول اينكه آوا هر كسي رو به اتاقش راه نميده، منم بعداز اينكه دكوراسيونشو عوض كرده همش سه بار ديدمش!ببين پادرا جان در اتاق از بيرون مثل بقيه ي در هاست اما از داخل تمام در و ديوار صورتي روشنِ! كمد و ميز تحرير و تختش ام دي اف قرمز. پرده هاش سفيد با گلهاي ريز صورتي و قرمز.بالش و رو تختي و پتوش همه از يه پارچس، پارچه هم با زمينه ي سفيد و قلبهاي كوچيك و بزرگ قرمز البته سايه هاي صورتي هم داره!سه تا مبل راحتي هم به رنگهاي سفيدوصورتي و قرمز داره كه روي هركدوم يه كوسن بهشكل قلب قرمز هست!موكت اتاق هم سفيد!ساعت ديواريش قلب قرمز با صفحه ي سفيد.يه تابلو هم داره كه كار خودشه. نقش تابلوش دوتا قلب قرمزن كه يكيشون كوچيك و گوشه ي تابلو اما اون بزرگه وسط تابلوِ! تازه خانم داخل قلب بزرگه عكس هاي كل خاندانمون رو گذاشته!غلط نكنم توي قلب كوچيكه هم ميخواد عكس عشقشو بذاره!
پادرا به پرهان و پرهام كه از خنده روي زمين افتاده بودند گفت:
-مرض......چتونه؟!
پرهام- خاك تو سرت آخه دختر قحط بود عاشق اين شدي؟
پادرا- پرهام درست صحبت كن! به نظر من كه توي دنيا تك!
پرهان- آره از لحاظ خل و چل بودن تكه!!!
پادرا با پا به پهلوي او ضربه اي زد:جرأت داري حرفتو تكرار كن تا بهت بگم يعني چي!
آيدين- حالا كجاشو ديدين؟! خانم از عمو حسين قول گرفته اگه دانشگاه تهران قبول شد براش يه لپ تاپ قرمز به شكل قلب بگيره!
پرهام و پرهان به يكديگر نگاه كردند و زدند زير خنده!!!

((فصل چهارم :انتقام))
روز های سرد زمستانی تمام شد و جای خود را به روزهای سرسبز بهاری داد.ایام پراز شور و شوق عید نوروز شروع شده بود. خانواده ی آقای نیک بخت هم به واسطه ی خانواده ی عسگری یکی دیگر از دوستان خانوادگی آقایان احمدی شدند.آنقدر با هم صمیمی شده بودند که هر شب خانه ی یکی جمع میشدند و میگفتند و میخندیدند،شاید باورش سخت باشد اما این عین واقعیت است. با این رفت و آمدها پادرا هم تقریباً هر روز آوا را میدید.
از ائل فروردین خانواده های عسگری و نیک بخت به خوزستان رفتندالبته هیچکدام از بچه ها با آنها نرفتند به جز صدف و آرش و پانیذ.
پادرا- امکان نداره!
آیدین با دست روی سر پادرا زد: غلط کردی،باید بیای!
پادرا- عروسی پسر دایی و دختر خاله ی تو،من چرا باید بیام؟!
پرهام- فیلسوف آیدین بهمون احترام گذاشته و دعوتمون کرده!
پادرا- متأسفانه من نه حال و حوصله دارم و نه وقتشو!
پرهان- یه جوری میگه کار دارم انگار میخواد بره کوه بکنه!
پادرا خود را روی کاناپه انداخت: بابا مثلاً من مسئول تمیز کردن انباری منزلمون شدم ها!
آیدین- آخه یه روز که جایی رو نمیگیره!
پادرا- در هر حال من نمیام!
آیدین،پرهان و پرهام در گوشی با هم حرف زدند .یکدفعه ای به سمت پادرا هجوم بردند و شروع کردند به قلقلک دادن او.پادرا هم که خیلی قلقلکی بود تسلیم شد و به آنها گفت:
- باشه، به یه شرط میام!
آیدین دست به کمر مقابلش ایستاد: با عرض پوزش........بنال!
- باید کاری کنین آوا رو ببینم،سه روز که ندیدمش!!!
آیدین سرش را تکان دادوگفت: اونوقت اگه بگم خری ناراحت میشی!آخه عقل کل آوا هم میاد عروسی دیگه!
پادرا که با شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید از روی کاناپه پرید پایین و گفت: عروسی کِیه؟کجاس؟!!!
پرهان- چیه؟ تو که نمیخوای بیای!
پادرا – حرف نزن ببینم؛ آیدین گفتی عروسی چندمه؟!
- فردا شب!
پادرا- وای من کلی کار دارم!
پرهام- راستی ما چهارتا با ماشین من میریم!
پادرا- بیخود من با ماشین خودم میام!
پرهان- راست میگه با دوتا ماشین بریم کلاسش بیشتره!
شب عروسی بسیار زود فرارسید.آیدین و پرهان زودتر به تالار رفته بودند. وقتی که پادرا و پرهام هم به آنها ملحق شدند پرهان سوت بلندو کشداری زد.بعداز اینکه پادرا و پرهام به آنها سلام کردند و جواب شنیدند،پرهان رو به پادرا گفت:
- پادرا چه خبره؟! پیراهن نوک مدادی،آستینهای تا آرنج تا شده،شلوار مشکی،کروات قرمزی که شل بسته شده، موهاتم که ریختی روی پیشونیت؛ نکنه میخوای امشب همه ی دخترها رو دیوونه ی خودت بکنی؟!
آیدین چشمکی به پرهان زد و گفت: نه احتمالاً دوست دخترشون امر فرمودن اینجوری تیپ بزنن!
پرهام هم به خنده گفت: نه بابا عشق آوا دیوونش کرده!
در همین حین پسری لاغر اندام و سبزه به آنها نزدیک شد و سلام کرد.پسرها جوابش را دادند سپس آیدین او را به دوستانش معرفی کرد.
آیدین- معرفی میکنم شایان نیک ذات،پسر خالم!
شایان هیجان زده گفت: واو............شما دوتا برادرای عسگری نیستین؟
پرهان با التماس گفت: تورو خدا صداشو درنیار ، خیر سرمون اینجا ایستادیم که کسی نیاد سراغمون!
شایان خنده ی بلندی کرد و از آیدین پرسید:
- پس آیلین و آوا کجان؟
آیدین با اشاره ی چشم وابرو سمتی را نشان داد و گفت: حلال زادن!
شایان نگاه هیزش را به آندو دوخت.پادرا متوجه نگاه های او شد و گفت:
- خوشمزه بود آقای نیک ذات؟!
شایان به سمت او برگشت و گفت: چیزی گفتین؟
پادرا- عرض کردم خوردنتون تموم شد؟
شایان بهت زده گفت: خوردن چی؟
پادرا- دخترا !!!
شایان خنده ی کریهی کرد و گفت: آره، خیلی مزه داد!
آیدین با گفتن ((بچه ها بیاین بریم یه دوری این اطراف بزنیم)) به این بحث خاتمه داد. آیدین و دوقلو ها از تالار خارج شدند و پادرا هم کنار در خروجی تالار ایستاد!نیم ساعتی گذشت که شایان هم کنارش قرار گرفت. سیگاری روشن کرد و به سمت پادرا گرفت: میزنی؟
پادرا خشمگین به او نگریست تا خواست جوابش را بدهد آوا را مقابل خود دید!
آوا- سلام!
شایان- دود سیگارش را بیرون داد: به به آوا جان! خوبی خانمی؟!
آوا که به دود سیگار حساسیت داشت بینی خود را محکم گرفت و وگفت: آقای نیک بخت میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
پادرا متوجه حال بد آوا شد و سیگار شایان را از او گرفت و خاموش کرد.
شایان- چی کار میکنی؟!
پادرا دست آوا را گرفت و همراه خود به گوشه ای دیگر برد.آوا از تماس دست او یاد حرفهایی افتاد که پانیذ به او زده بود. او اکنون میدانست که پا درا برادرش است.
پادرا – حالتون خوبه؟
- نه، دنبال پدرم میگردم!
پادرا- عمو حسن و عمو حسین رفتن خونه ی یکی از دوستاشون!
آوا- آیدین کجاس؟
- اونم با پرهام،پرهان رفته بیرون! میخواین برسونمتون خونه؟
آوا- مزاحمتون نمیشم ؟!
- این چه حرفیه؟ شما مراحمین!
پادرا و آوا با هم به سمت ماشین پادرا رفتند. پادرا در کنار راننده را برای آوا باز کرد.آوا هم تشکر کرد و سوار شد. قبل از اینکه راه بیفتند شایان کنار پنجره ی سمت آوا ایستاد و چند ضربه به آن زد.پادرا نگاهی به چهره ی بی تفاوت آوا انداخت و خودش شیشه را پایین آورد.
شایان- آوا معذرت میخوام!
آوا همچنان نگاهش را به روبه رو دوخته بود.
شایان- آوا دو سال که ندیدمت، چرا اینجوری میکنی؟
آوا- امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت!
شایان دستش را روی شانه ی او گذاشت: آوا خواهش میکنم، اذیت نکن!
آوا به شدت دستش را پس زد و در حالی که از شدت خشم رنگ صورتش عوض شده بود گفت: دست کثیفتو به من نزن!
شایان با لبخندی زشت گفت: هنوزم روی این مسئله حساسی؟
آوا- آره حساسم! میدونی چرا؟...........چون بدم میاد هر نامحرمی بدن عزیزمو لمس کنه! مخصوصاً اگه اون شخص یه احمق باشه!
شایان به پادرا که در سکوت آنها را مشاهده میکرد اشاره کرد و گفت:
- پس چرا وقتی اون دستتو گرفت عکسالعمل نشون ندادی؟
پادرا منتظر جواب آوا بود که او گفت:آقا پادرا میشه زودتر حرکت کنین؟!
پادرا که دید حال او بد است ماشین را روشن کرد و به سرعت از آنجا دور شدند. دقایقی بعد هر پادرا سکوت را شکست و گفت: شایان کاری کرده که شما از دستش ناراحتین ؟
آوا دستش را روی سینه اش فشرد و با بغض گفت: چیز مهمی نیست!
پادرا متوجه تغییر صدای آوا شد و نیم نگاهی به صورت خیسش انداخت.
پادرا- حالتون خوبه؟ درد دارین؟
- نه!
پادرا- ولی کل صورتتون خیس عرق شده!
آوا با دستمالی صورتش را خشک کرد و گفت: راستش آمپولم رو نیاوردم!
پادرا با حرکتی وحشتناک ماشین را کنار خیابان نگه داشت و با عصبانیت رو به آوا گفت:یعنی تمام این مدت داشتی درد میکشیدی و چیزی نگفتی؟
لحن کلامش آمرانه شده بود و آوا متعجب از این موضوع فقط او را نگاه میکرد. پادرا آمپولی را از داشبورد ماشین بیرون آورد و به دست آوا داد.
آوا- این چیه؟
- همون چیزی که یادتون رفته بیارین!
- اینجا چی کار میکنه؟
پادرا- برای مواقع ضروری گذاشتم، بالاخره آدم باید مواظب عشقش باشه دیگه!
آوا از اینکه برادرش عاشق او شده بود بسیار رنج میبرد. پادرا آمپول را زا او گرفت .
پادرا- اجازه بدین من براتون بزنم،دستتون میلرزه!
آوا بدون هیچ مخالفتی این اجازه را به او داد.پادرا با تمام حیرتی که از این رفتار آوا ناشی شده بود آمپول را برای او تزریق کرد.سپس پیاده شد و صندلی آوا را خواباند.
درهمین حین موبایلش زنگ خورد.
پادرا- سلام!
آیدین- سلام، هیچ معلومه کجایی؟ صد دفعه زنگ زدم!
- دستم بند بود!
آیدین- زهر مار،مگه چی کار میکردی؟!
- آیدین اگه کاری نداری قطع کنم!
آیدین- صبر کن ببینم،مگه آوا پیشت نیست؟
- چرا باهامه!
- حواست بهش باشه ها! عمو حسین سفارش کرد تا وقتی که برمیگردیم پیشش بمونی!
پادرا- من؟! چرا باید بمونم؟
- پادرا خودتو خنگ نگیر! آخه نصف شبی کسی دخترشو تنها میذاره توی خونه؟در ضمن آوا از تنهایی میترسه!
- به عمو حسین بگو خیالتون راحت باشه، خودم میایستم دم در و تا صبح کشیک میدم!
آیدین- هه هه هه ! بامزه کاری نکنی آوا عصبی بشه !
- آیدین خفه شو!!!
آیدین شروع کرد به خندیدن . پادرا هم تماس را قطع کردو پشت رل نشست.چند ثانیه ای چشم به صورت زیبای آوا دوخت.
پادرا- شما از تنهایی میترسین؟
- نه!
- عمو حسین پیغام داده تا برمیگردن پیشتون بمونم!
آوا به نگاه سوزانش را به او دوخت: خونه ی ما؟!
- بله!
آوا- لطفاً زودتر راه بیفتین!
ساعتی بعد آن دو به خانه رسیدند. آوا لباسهایش را عوض کرد و نزد پادرا آمد.
آوا- چای میل دارین یا قهوه؟!
- گزینه ی سه.
- یعنی چی؟
پادرا خنده ای کرد: نخود چی !
- اینجوری که نمیشه!
پادرا- شما برین استراحت کنین،منم تا وقتی که عمو اینا میان همینجا میشینم و کتاب میخونم!
آوا ناگهان یاد خرابی رایانه اش افتاد و از پادرا پرسید:
- شما سر از کامپیوتر در میارین؟
- تا حدودی!
- راستش چند روزیه که ویندوز کامپیوترم بالا نمیاد!
پادرا- میشه ببینمش؟
- البته!!!
پادرا و آوا باهم به اتاق او رفتند. پادرا از ديدن اتاق او شگفت زده شده و نا پنج دقيقه در سكوت اطرافش را زير نظر داشت. آوا كه اورا حيرت زده ديد گفت:
- نميخواين كامپيوترم رو هم ببينين؟!
پادرا بدون هيچ حرفي نگاهي به رايانه ي او انداخت و گفت:
- ويندوزتون رو اشتباه نصب كردين.
آوا- حالا بايد چي كار كنم؟
- اگه بخواين ميتونم براتون درستش كنم!
آوا لبخندي از سر رضايت زد و گفت: من كه مشكلي ندارم!
پادرا مشغول درست كردن رايانه ي او شد . آوا از اتاق خارج شد و چند دقيقه بعد با ميوه و چاي برگشت.پادرا ويندوز را براي نصب گذاشته بود و خودش تمام زوايا و گوشه كنار هاي اتاق را نگاه ميكرد!
آوا- چايتون سرد شد!
پادرا استكان چاي را به دست گرفت و گفت: راسته كه شما هر كسي رو به اتاقتون راه نميدين؟
آوا خنديد و گفت: احتمالاً آيدين اين حرفا رو زده درسته؟
- بله،از كجا فهميدين؟
- آخه تنها كسي كه اجازه ي ورود به اينجا رو نداره اون!
-چرا؟
آوا با ناز گفت:خوب اذيتم ميكنه!!!
پادرا در دلش گفت: ( آيدين اگه گيرم بيفتي موهاتو تارتار ميكنم!)
پادرا چايش را يك نفس سر كشيد: ميشه بگين چي كار ميكنه؟
آوا- كم كمش مياد و كل اتاقم رو به هم ميريزه! تازه كلي هم اداي من و آيلين رو درمياره!
- پس حق دارين راهش ندين!
آوا خنديد: فضول ديگه دست خودش نيست البته من خودم هم تا چند وقت پيش آتيش پاره اي بودم واسه خودم!
پادرا روبه رو ي او نشست و بدون مقدمه گفت: شما با شايان مشكلي دارين؟!
- من آدم كينه اي نيستم اما كاري كه اون با من كرد يه لكه ي سياه روي قلبم گذاشت كه هنوز كه هنوزه سفيد نشده!
- ميتونم بدونم چي كار كرده؟!
آوا به اين فكر كرد كه پادرا برادرش است و حق دارد واقعيت زندگي اورا بداند بنابر اين سرش را پايين انداخت و شروع كرد به تعريف كردن:
- دوسال پيش بود. من 16 ساله و شايان 20 ساله. شايان پسر جذاب و دوست داشتني بود. اون موقع من توي سن حساسي بودم شايان هم با حرفايي كه ميزد كاملاً منو تحت تأثير قرار ميداد.بهم ميگفت فقط من توي زندگيشم اولين وآخرين عشقش منم! زهي خيال باطل!!!...........خلاصه با اينكه كس ديگه اي رو دوست داشتم به راحتي گول حرفاشو خوردمو و دوستيمون شروع شد.البته فقط در حد تماس تلفني بود! حتماً ميخواين بدونين پسري كه دوستش داشتم كي بود.واقعيتش 13 سالم كه بود براي درمان لاغري و كوتاهي قدم با پدر و مادرم رفتم انگليس. اونجا يه پسر ايراني رو ديدم كه خيلي باحال بود! اولش ازش خوشم نميومد اما كم كم جاشو تو دلم باز كرد! سرتونو درد نيارم؛يك ماهي از دوستي من و شايان ميگذشت كه اون يه پيشنهاد وحشتناك بهم داد.لحظه اي كه اون حرفارو بهم ميزد حالت تهوع بهم دست ميداد.سر اين جريان باهاش قهر كردم.چند روز بعد باز خرم كرد و رابطه ي تلفني شروع شد تااينكه......يه روز من و آيلين اونو توي خيابون ديديم. پسره ي بي شخصيت دست يه دختر بي شخصيت تر از خودشو گرفته بود توي دستش و هرهر ميخنديد. توي اون لحظه به تنها چيزي كه فكر ميكردم كم عقلي خودم بود!همون شب از خداوند طلب بخشش كردم و عاجزانه ازش خواستم منو از شرر اين ديو دوسر نجات بده! با تمام ترسي كه داشتم موضوعو به خانوادم گفتم! اونا اولش شوكه شدن و يه كوچولو باهام دعوا كردن اما وقتي پشيموني من رو ديدن بهم كمك كردن! بعداز تموم شدن اون جريان با خودم عهد بستم دختر خوبي باشم.........اولين كاري كه كردم اين بود كه چادر
برچسب ها: رمان از خیانت تا عشق - سرای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل پنجم ... , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48884

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا