تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق حقیقی (فصل ششم)



((فصل ششم:درد))
آيدين كنار در ورودي استخر منتظر پادرا بود كه ناگهان يك ماشين جن تو(gen2) نارنجي مقابل پايش توقف كرد و پادرا همراه با دو جوان ديگر از آن پياده شدند.آنها به سمت آيدين آمدن و پادرا دو پسر را كه براي آيدين غريبه بودند را معرفي كرد.
پادرا- ايشون پسر دايي بنده نويد صابري هستن ايشونم آقا نيمايِ گلِ صبورِ!
نيما- چه فاميل خوشگلي خوبه برم بابامو بگم فاميلمونو عوض كنه بذاره گل صبور!
همه بي اين حرف او خنديدند.آيدين با نويد و نيما دست دادو از آشنايي با آندو ابرازمسرت كرد.
نيما- ما هم خيلي خوشحاليم از آشنايي با شما و البته بيشتر آشنايي با خانواده محترم.
آيدين متوجه شد كه منظور نيما آيلين است به خاطر همين با لبخند گفت: ولي خانواده زياد از آشنايي با شما خوشحال نيستن!
لبهاي نيما آويزان شد و در فكر فرو رفت كه نويد او را تكان داد و گفت:
- خوشتيپ به چي فكر ميكني؟!
نيما- به اينكه چي كار كنم خانواده از من خوشش بياد!
آيدين ،پادرا و نويد به يكديگر نگاه كردند و شروع كردند به خنديدن.پسرها با شوخي و خنده وارد محيط استخر شدند.پس از دقايقي شنا كردن هر چهار نفر گوشه اي از استخر ايستادند تا خستگي از تنشان خارج شود.
پادرا- آيدين من ديروز خيلي فكر كردم.
آيدين- نتيجش؟
پادرا- تو بايد هرچه زودتر اقدام كني.
آيدين كلافه گقت:واااايييييي گير داديا.............اصلاً چرا خودت زن نميگيري؟
پادرا- موقيعتش پيش نيومده.
نويد كه چهره اي شبيه به چهره ي پادرا با چشماني عسلي داشت گفت:
آيدين ميگم.......
نيما حرفش را قطع كرد و گفت:
پادرا تو جلسه ي اول چطور منو شناختي؟ اون موقع كه تو تازه اومده بودي و ما با هم آشنا نشده بوديم!
نويد با حالتي تهاجمي گفت: داشتم زر ميزدم مثلاً.......
نيما كمي عقب رفت: خوب بابا......حالا چرا ميزني؟ بذار من اول زرمو بزنم بعد تو زر بزن.خوب پادرا نگفتي؟
پادرا- خوب من تورو با نويد ديده بودم ولي وقت نشده بود آقاي پسر دايي مارو مثل آدم به هم معرفي كنه!
نيما- آهان بعد اونوقت يعني ما 4 تا دوستيم؟!
آيدين كه معلوم بود به زور جلوي خنده اش را گرفته گفت: پ ن پ دشمنيم!
نويدوپادرا خنديدند.نيما با حرص گفت: جناب برارد خانواده منظورم اينه كه صميمي هستيم؟ برادريم؟
آيدين- من كه به پادرا ايمان دارم وقتي پادرا شمارو تأييد كرده منم حرفي ندارم!
نويد- منم كه كلاً با همه دوستم با شماها يه خورده صميمي تر.
نيما همانطور آنها را نگاه ميكرد تا اينكه پادرا از او پرسيد: نظر خودت چيه؟!
نيما- من دنبال يه دوستي هستم كه تا ابد پايدار باشه مثل 4 تا برادر تا الانش كه نويد برام واقعاً برادري كرده ميدونين كه من تك فرزندم و خيلي دوست داشتم كه يه داداش داشته باشم ولي نشد حالا اگه شماها قبول كنيد داداش بشيم عالي ميشه!
آيدين كه از معصوميت و سادگي نيما و در عين حال شيطنتش خوشش آمده بود گفت: باشه گل پسر داداشيم فقط توروخدا گريه زاري راه ننداز كه اينجا به اندازه ي كافي آب داره.
نيما با خنده گفت: هه منو گريه؟ عمراً!!!
نويد- راست ميگه اينو گريه؟عمراً اين فقط تو كرا آب قوره گرفتنه!!!
4 پسر با هم خنديدند.
آيدين- خوب آقايون نون يه خورده از خودتون بگين.
نويد متعجب پرسيد:
آقايون نون؟ يعني چي؟
نيما – آي كيو يعني من و تو اول اسمامون با ن شروع ميشه آقاي برادر خانواده بهمون ميگه آقايون نون!
نويد سرش را تكاني داد و با خنده به آيدين گفت: آقاي شكلات شما از خودت بگو تا ماهم بگيم!
آيدين موشكافانه به چهره ي نويد نگريست: شما كه آمار منو بهتر از خودم دارين.
و به پادرا اشاره كرد.نيما همچون دختراني كه با ناز و عشوه حرف ميزنند گفت:
خوب راستش آهر ما آمار شمارو بهتره خودتون داريم..........بذار اول من بگم.واقعيتش من يه آتليه عكاسي دارم و مشغول گرفتن كارسناسي زبان هستم البته يه خورده دير شد چون سربازي رفتم و آتليه زدم بعد اومدم تو كار درس فكر كنم بزرگترين پسر كلاس خودمم........ديگه اينكه باباجون يه كارخونه دارن.مادرجونمم با اينكه تحصيلات دارن ولي تو يخونه مشغول به كار هستن يعني خونه دارن.
همه به طرز حرف زدن نيما خنده اشان گرفته بود.
نويد- منم دارم پزشكي ميخونم.پدرم جراح قلب مادرم هم مدير دبيرستان((سرور))..........مختصر و مفيد!
آيدين با شنيدن اسم دبيرستان سرور گفت: مادرت تازه مدير اونجا شده؟
نويد- نه يه ده سالي ميشه.....چطور مگه؟!
آيدين- خواهرم اونجا درس خونده البته با دوتا ابجي ناتني ديگم.
نويد- جداً؟ دوتا خواهر ناتني داري؟
آيدين با سر حرفش را تأييد كرد: يكيشون دختر عمومه يكي ديگه هم دوست ابجيم و دختر عمومه!
نويد- آهان پس احتمالاً من ديدمشون چون اصولاً زياد ميرم اونجا!
نيما كاملاً جدي به او گفت: تو اصولاً غلط ميكني!
نويد- توچته حالا؟
نيما پرخاشگرانه گفت: نبينم ديگه اسم آيلين رو مياري ها!
نويد متحير گفت:من كه حرفي نزدم.
آيدين- آقا نيما شماهم خيلي راحت ميگي آيلين ها حواست باشه هنوز هيچ خبري نيست.
نويد- ميشه به منم بگين اينجا چه خبره؟!
پادرا به نيما اشاره كرد:دوست گراميتون خاطرخواه شدن.
نويد ابروهايش را بالا انداخت: ااااااا به سلامتي حالا كي هست اين دختره؟!
نيما كمي او را هل داد : دختره نه آيلين خانم.
آيدين- خواهر اينجانب و همكلاسي آقا نيما هستن.
براي لحظاتي هر چهار نفر ساكت شدندكه پادرا يكدفعه اي با دو دست موهاي خيسش را بالا زد و گفت:
منم اگه جاي پادرا بودم همين كارو ميكردم!
نيما با خنده گفت:خل شدي؟ چرا با خودت حرف ميزني؟!
پادرا بي توجه به او رو به آيدين گفت:آيدين تو جاي پادرا بودي چي كار ميكردي؟
آيدين كه به ياد خاطراتش با پادرا و دوقلو ها افتاده بود بعد از چند لحظه درحالي كه حلقه هاي اشك درچشمانش جمع شده بود جواب داد:
شايانو درجا خفه ميكردم!
نويد- شايان كيه؟
آيدين- شما نميشناسينش.
نيما با دلخوري گفت: اين رسم برادري نيست نميتونيد با هم برادر باشيد كسي اجبار نكرده اما برادرا هيچي رو از هم مخفي نميكنن.
آيدين- نه ببين درسته كه ما هنوز يك ساعت هم نشده كه باهم آشنا شديم ولي يه حسي بهمون گفت كه ميتونيم به هم اعتماد كنيم و همونطور كه نيما گفت برادر باشيم اما اين يه مسئله ي شخصيه كه به من مربوط نميشه وگرنه بهتون ميگفتم.
پادرا- آره راست ميگه شايد آوا راضي نباشه.
نويد- آوا كيه؟!
نيما گفت: ( بذاريد من براش بگم) سپس رو كرد به نويد و ادامه داد: ببين عزيزم،قربونت برم،دورت بگردم ،فدات بشم.....
نويد حرف اورا بريد و خشمگين گفت: د بنال ديگه.
نيما- بيا اينم از داداش ما دارم قربون صدقش ميرم ميگه بنال!
پادرا- نويد وقتي عصبي ميشه اينطوريه ديگه بايد تحملش كنيد.
آيدين رو به پادرا گفت:آره حلال زاده به پسر عمش رفته!
نويد نفس عميقي كشيد و گفت: پسر دايي گرامي شما تعريف كن!
آيدين- نه اول بايد از آوا اجازه بگيريم.آوا دختر عمومه نويد جان!
نويد- خوب برو زنگ بزن اجازه بگير.
آيدين لحظه اي به آب استخر خيره شد و سپس گفت: بياين بريم خونه ما.
نيما- چرا اونجا؟
آيدين با لبخندي پهن كه صورتش را پوشانده بود گفت: دارم دعوتتون ميكنم خونمون!
پسرها با هم به منزل آقايان احمدي رفتند.آيدين دوستانش را به خانه ي عمويش برد و آنها را به ليلا خانم ( مادر آوا ) معرفي كرد.ليلا خانم از آنها به گرمي استقبال و پذيرايي كرد. سپس به كارگاه خياطيشان رفت و آنها را تنها گذاشت.
نيما- ميگم آيدين خانواده خونه نيستن؟!
آيدين- آخه آدم باهوش اينجا خونه ي عمومه بعدشم خانواده الان رفتن يه جايي كار داشتن.
نيما با اندوه گفت:بدون من رفت؟!
آيدين- بله؟
نيما صاف سر جايش نشست:هيچي.
آيدين- خوب الان فقط ماچهارتا هستيم و آوا فكر كنم يك ساعتي وقت داشته باشيم.
نويد بي حوصله پرسيد:پس چرا نميري بهش بگي؟
آيدين درحالي كه به سمت راه پله ميرفت گفت: دارم ميرم ديگه!
آيدين شت در اتاق ايستاد و آرام در زد.
آوا- بفرمايين.
آيدين در را كمي باز كرد و گفت:منم ها بيام؟
آوا كه روي تخت دراز كشيده بود بلند شد و روي آن نشست: آره بيا!
آيدين از همان پشت در گفت: نامحرمم ها بيام؟
آوا با خنده گفت: آيدين بيا اذيت نكن.
آيدين وارد اتاق شد و سلام كرد.
آوا- سلام.
آيدين طلبكارانه گفت:توفهميدي ما اينجاييم و نيومدي عرض ادبي كني؟
آوا- به نظرت بايد ميومدم؟
- نه ولي الان مياي.
آوا- كجا؟!
- پيش بروبچ!
آوا- منظورت پادرا نيما و نويده؟!
- وا تو از كجا ميدوني؟
آوا - وقتي به مامان معرفيشون كردي شنيدم..............حالا من براي چي بايد بيام وسط چهار تا پسر گنده؟!
- نيما و نويد دوست دارن جريان شايان رو بدونن.
آوا- خوب براشون بگو بلكه اون گوربه گور شده هم بيشتر نفرين بشه!
- ولي اگه از اول ورود پرهام و پرهان بگم چي؟
آوا- اگه لازمه از بدو تولدم بگو.
آيدين لحظاتي او را مشكوك نگاه كرد: شوخي ميكني؟
- نه هرچي دوست دارن بدونن براشون بگو.
آيدين به سرعت از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.آوا كه از كار او تعجب كرده بود از روي تخت خوابش بلند شد و آن را مرتب كرد كه صداي در اتاقش بلند شد.
آوا- آيدين جان منو مسخره كردي؟ بيا تو ديگه چرا هي در ميزني؟!
آوا صداي پادرا را از پشت در شنيد كه گفت: خانم احمدي اجازه هست بيايم داخل؟!
آوا كه حسابي جاخورده بود با ترديد به سمت در اتاق رفت و آن را باز كرد كه چشمش با چهار جوان خوشتيپ مواجه شد.
آوا- سلام.
پسرها جواب سلام او را دادند.آيدين نويد را نيز به آوا معرفي كردآوا هم مجبور شد آنها را به اتاقش دعوت كند.پادرا ، نويد و نيما با ديدن دكوراسيون اتاق او شگفت زده شدند.
پادرا- اينجا به آدم آرامش ميده تركيب رنگهاش خيلي جالبه وآرامبخشه.
آوا كه اين سخن را قبلاً از پادرا برادرش هم شنيده بود خيره به پادرا شد تا اينكه متوجه نگاه سنگين او شد و سرش را پايين انداخت.
نويد- آوا خانم من يه سوال شخصي دارم.
آوا كه هنوز در گذشته سير ميكرد متوجه حرف نويد نشد.
نويد- ناراحت شدين با اسم .......كوچيك صداتون كردم؟
آوا به خود آمد و گفت: نهاصلاً، معذرت ميخوام امروز حواسم زياد سر جاش نيست.
نويد- سوالمو بپرسم؟
آوا لبخند غمگيني زد چون سوال نودي را از نگاهش خوانده بود.
آوا- من لنز نذاشتم اين رنگ چشماي خودمه .........خيلي هم غير عادي نيست قهوه اي روشنه مايل به جيگري نميدونم چرا براي همه سوال ميشه.
نويد كه انتظار اين جواب را نداشت گفت:شما چطوري فهميدين ميخوام چي بپرسم؟
آوا سرش را پايين انداخت: از طرز نگاه كردنتون .......در طي اين چند سال فهميدم همه توي نگاه اول اينطوري نگام ميكنن.
نيما- اتفاقاً منم خيلي تو كف بودم كه چرا لنز اين رنگ گذاشتين نگو خانم دختر عموي خانواده لنز نذاشتن!
آوا معني حرفهاي نيما را درك نميكرد به همين دليل پرسيد: خانم دختر عموي خانواده؟!اين يعني چي؟
آيدين- هيچي گلم نيما توهم مينزه گاهي!
پادرا- خانم احمدي....
آوا حرف او را ناتمام گذاشت و گفت: همون آوا خانم بگين بهتره بالاخره شما هم دوستاي داداشم هستين ديگه فقط بايد بگم اون چيزايي كه ميخواين بگم رو خودتون بهتر از من ميدونين.
نويد- پادرا ميدونه ولي من و نيما هم اگه جسارت نباشه دوست داريم بدونيم.
آوا- من مشكلي ندارم ولي نميتونم خودم تعريف كنم.........معذرت ميخوام زخمتش با داداش آيدينه!
آيدين رو به پادرا كه به ميز تحرير آوا تكيه داده بود گفت: آقا پادرا بسم الله!
پادرا اول مخالفت كرد اما با اصرار زياد آيدين خودش تمام جرياناتي را كه آوا برايش گفته بود براي نيما و نويد با تمام جزئيات بازگو كرد.وقتي كه به قسمت آخرش يعني مرگ پادرا رسيد آوا ديگر نتوانست درد قلبش را تحمل كند.او سريع از جايش بلند شد و به سمت آشپزخانه دويد. گرچه دويدن در آن حال برايش سخت بود اما تحمل كرد و خودش را به كمدي كه داروهايش را آنجا ميگذاشت رساند و يكي از سرنگ هاي مسكنش را تزريق كرد.با لرزشي كه د رتمام بدنش افتاده بود به زحمت اين كار را انجام داد و بلافاصله ليوان آب يخي را سر كشيد.كارش كه تمام شد به سمت ورودي آشپزخانه برگشت و پادرا را ديد.
آوا- ببخشيد نفهميدم كي اومدين.
پادرا- ميدونين كه اين مسكن ها باعث كم خوني ميشن؟
آوا سرش را پايين انداخت و زير لب گفت:بله!
پادرا كه سعي داشت آرام باشد گفت:پس چرا مصرف ميكنين؟
آوا- امروز بعد از دو هفته......
پادرا با خشمي كه برا ي آوا غير قابل باور بود و لحني عامرانه گفت: به هر حال نبايد ديگه استفاده كني.
آوا وحشت زده در حالي كه باز لرزش سراغش آمده بود اشك ريزان لبش را به دندان گرفت.آيدين نيما و نويد با شنيذن صداي پادرا به سرعت خود را به آنجا رساندند.
نويد- پادرا چي شده؟
آوا بغضي كه راه گلويش را گرفته بود با ريختن اشك هايش آزاد كرد و گفت: داداشمم وقتي عصباني ميشد آشنا و غريبه از يادش ميرفت.
پادرا با صدايي بلند تر از قبل گفت: ميگي من چي كار كنم؟ مگه دست منه كه خدا ما دوتارو شبيه هم آفريده؟!
آوا بين گريه لبخند گرمي به پسرها زد: از ديدنتون خوشحال شدم....با اجازه.
و بعد به اتاقش پناه برد.اتاقي كه هميشه باعث آرامشش ميشد.پادرا زا دوستانش خواست همانجا توي هال منتظرش باشند كه ابتدا با مخالفت آيدين مواجه شد اما او را هم راضي كرد و دنبال آوا رفت.ضربه اي به در اتاقش زد.
آوا درحالي كه سرش را بين دستانش گرفته بود و آرام گريه ميكرد گقت:آيدين ولم كن ....تنهام بذار.
پادرا وارد اتاق شد و دست به سينه در حالي كه يك پايش را به ديوار تكيه داده بود مشغول نگاه كردن به آوا شد.
پادرا- تا حالا هيچوقت هيچوقت سابقه نداشته من عصبانيتم در طي كمتر از يك ساعت فروكش كنه اما با ديدن اشكات.........نميدونم هيچي نميدونم............ميشه گريه نكني؟!
آوا اشكهايش را پاك كرد و درحالي كه هنوز بغي سنگين روي دلش مانده بود خودش را به بازي كردن با لبه شالش سرگرم كرد.
پادرا- ميتونم راحت باهات.....تون حرف بزنم؟
- اگه ميشه بذارين براي يه وقت ديگه!
پادرا- نه ميترسم دير بشه.......ببين ......من حس ميكنم كه شما داري جاي خالي برادرت رو با من پر ميكني يعني منو به جاي اون گذاشتي و اينطوري هم خودتو آزار ميدي هم منو.خودتم...ببخشيد خودتونم ميدونين كه حق با منه پس خواهش ميكنم سعي نكنيد كسي رو جاي برادرتون بذارين حتي اگه خيلي شبيهش باشه چون هر كسي يه انسان و امكان نداره من اون پادرا باشم.......يا چه ميدونم روح پادرا توي بدن من باشه اصلاً همچين چيزي امكان نداره.
آوا- نه اينطوري كه شما فكر ميكنيد نيست.
پادرا- درهرحال وظيفم بود بهتون هشدار بدم دلم نميخواد موجب آزار كسي بشم.
آوا به كنايه گفت: ممنون از حس وظيفه شناسيتون.
پادرا بار ديگر از او عذرخواهي كرد و پيش دوستانش برگشت.سه پسر با نگاهي مشكوك پادرا را نگاه ميكردند.
پادرا- چرا اينطوري نگام ميكنيد؟
نويد- ببين ما 4 تا اگه انقدر زود باهم صميمي شديم به خاطر اينه كه پسريم هم جنسيم ولي بين تو و آوا چي هست خدا عالمه!
پادرا شانه هايش را بالا انداخت: هيچي نيست.
نيما- ماهم كه عر عر باور كرديم!
آيدين با جديت گفت: پادرا ميشه بگي با آوا چي كار داشتي؟
پادرا ابروهايش را بالا انداخت كه يعني نه.
آيدين از جايش برخاست:الان ميرم از خودش ميپرسم.آيدين كه راه افتاد سه پسر ديگر هم دنبالش رفتند.لحظاتي را پشت در اتاق بودند پادرا كه حال خراب آوا را ديده بود نگرانش شد و قبل از اينكه صدايي زا توي اتاق بيايد در را باز كرد.آوا روي تختش دراز كشيده بود و پتو را روي سرش انداخته بود.آيدين به او نزديك و هنگامي كه پتو را از روي سرش كنار زد.دركمال تعجب صورت آوا را غرق در عرق ديد چشمهايش باز بود و به خود ميلرزيد.آيدين كه ترسيده بود با لكنت گفت:
-يا ابوالفضل.......آوا خوبي؟
پادرا،نيما و نويد كه كنار ايستاده بودند با اين حرف آيدين كنارش رفتند.هرسه ماتشان برده بود آوا همچون جوجه اي كه زير باران مانده باشد به خود ميلرزيد.
پادرا- آيدين زنگ بزن به زن عموت!
آيدين- نه بايد آمپول مسكنشو بزنيم.
نويد- نه ديوونه شدي؟ حالش بدتر ميشه بايد زنگ بزنيم اورژانس.
دكتر صابري بالاي سر آوا مشغول بررسي جواب آزمايش هايش بود. آوا به آرامي ماسك اكسيژن را از روي صورتش برداشت و به او گفت:
-دكتر من كي مرخص ميشم؟!
دكتر خنده ي بلندي كرد: آخه دختر تو چقدر شيطوني بذار حالت سرجاش بياد بعد بگو كي مرخص ميشم.........با اين چيزايي كه من ميبينم فكر كنم بايد فردا عمل بشي!
آوا- نه توروخدا فردا تولدمه!
دكتر لپ اورا پدرانه كشيد: ببخش دخترم خيلي بانمكي منم كه دختر ندارم تو شدي دخترم ناراحت كه نميشي؟
آوا با لبخندگفت: نه شما هم مثل پدرم هستين!
دكتر- مرسي گلم.........و اما گفتي فردا تولدته خوب منم واسه همين ميخوام فردا عملت كنم ديگه.
آوا ديگر حرفي نزد و دكتر او را تنها گذاشت.لحظاتي بعد آقا و خانم احمدي وارد اتاق شدند. ليلا خانم كه از شدت ترس رنگ صورتش به سفيدي ميزد آوا را در آغوش گرفت و صورتش را بوسيد.
آوا- مامان كاش من هميشه مريض بشم شما بياي هي منو ببوسي!!!!

*****

پادرا با اضطراب زياد طول راه رو را چند بار طي كرد تا اينكه دكتر صابري را ديد و با عجله خود را به او رساند.
پادرا- دايي چي شد؟ حالش خوبه؟
- پس دوستات كجان؟
- رفتن خونه.
- تو چرا نرفتي؟
پادرا- دايي اذيت نكن ديگه آوا خوبه؟!
دكتر صابري در اتاقش را باز كرد: بيا تو تا بهت بگم.
پادرا و دكتر مقابل هم نشستند و پادرا بي صبرانه پرسي:
- دايي اتفاقي افتاده؟!
دكتر- ببين حال آوا خوبه فقط بايد زودتر عمل بشه.
پادرا دست مشت شده اش را روي مبل كوبيد: لعنتي همش تقصيره منه!
- چطور؟
پادرا- من ناراحتش كردم!
دكتر صابري با جديت گفت: چيه نكنه به خواستگاريش جواب رد دادي؟
پادرا- دايي الان وقت شوخي نيست.
- باشه شوخي نميكنم ولي اينو بدون كه.......
دكتر صابري گويي چيزي يادش آمده باشد از پادرا پرسيد: چرا انقدر نگرانشي؟
پادرا با من من گفت: خوب...دانشجومه......نبايد نگرانش باشم؟
- دروغ گورو بردن جهنم........
پادرا حرف دايي اش را بريد: دايي فقط اينو ميدونم كه نبايد بلايي سرش بياد.
- پادرا من به خونت نياز دارم.
پادرا ابروهايش را بالا داد:چي؟خونم؟
- آره آوا خيلي كم خونه بايد در حين عمل بهش خون تزريق كنيم.
پادرا- ولي خون من o.
- اونم خونش o.
پادرا با لبخندي غمگين گفت: دايي جان خون چيه؟ بگو جون بده!
دكتر صابري به او چشمكي زد: ديدي ميگم خبراييه!!!
- خبر كه هست اما الان نه.حالا كي عملش ميكنيد؟
دكتر- فردا شب.
پادرا- چرا فردا؟
- اگه ميتونستم همين الان عملش ميكردم.
پادرا- به خانوادش گفتين؟
همين كه پادرا اين حرف را زد آقا و خانم احمدي وارد اتاق شدند.دكتر صابري پادرا را به آقاي احمدي معرفي كرد و جريان زودتر عمل كردن آوا را برايشان گفت.
ليلا- دكتر لازمه كه عمل بشه؟
- من تمام سعيمو كردم كه نيازي به عمل نباشه ولي متأسفانه آوا توي اين مدت فشار روحي زيادي رو تحمل كرده!
آقاي احمدي- يعني امشب هم بايد اينجا بمونه؟
- بله.
آقاي احمدي- پس ماميريم وسايلش رو مياريم و ميايم.
دكتر- حسين جان لازم نيست بياين اينجا همه چي هست اگرم چيزي نياز داره بدين آيدين جان بياره براش نگران خوابيدنش هم نباشيد خودم امشب بيمارستان هستم يه پرستار ميذارم مراقبش باشه.
ليلا- نه دكتر اگه خودم نتونم بيام آيلين رو ميفرستم بياد.
بعد از رفتن اقا و خانم احمدي پادرا هم از دايي اش خداحافظي كرد و رفت تا سري به آوا بزند.ضربه ي آرامي به در زد و وارد شد.فضاي اتاق تاريك تاريك بود به جز بالاي تخت آوا كه يك لامپ روشن بود و تنها همان ناحيه را روشن ميكرد.پادرا آرام به او نزديك شد.آوا وقتي فهميد پادرا به عيادتش آمده ناخودآگاه لبخندي زد.پادرا به او سلام كرد و وقتي كه جواب شنيد گفت:
-من واقعاً شرمندم همش تقصير من بود.
آوا- اتفاقاً بر عكس شما بايد خوشحال باشين بالاخره بعد از يك سال از شرر اين بيماري خلاص ميشم اين خيلي خوبه.
پادرا لبخند محبت آميزي به او زد.
آوا- ميشه يه نظر بدم؟
- البته،چرا كه نه!
آوا- حالا كه صورتتونو اصلاح كردين اگه ته ريش بذارين بيشتر بهتون مياد.
پادرا براي لحظاتي طولاني او را نگاه كرد و وقتي كه مطمئن شد حرفش كاملاً جدي بوده با صداي بلند شروع كرد به خنديدن و در همان حال گفت:
- واي دختر چقدر شيطوني ..تا چندساعت پيش داشتيميمردي البته زبونم لال فردا شب هم قراره عمل بشي اونوقت به من ميگي ته ريش بذارم؟
آوا- خوب نظرمو گفتم ببخشيد اگه ناراحتتون كردم.
- نه اصلاً مرسي كه گفتين سليقه ي شما عاليه.خوب من ديگه بايد برم شب خوبي داشته باشين.
- آوا- you too!
پادرا به سمت در رفت و بعد يكدفعه اي به سمت آوا چرخيد و پرسيد: راستي شما كه از تاريكي ميترسين.
آوا- اره ولي اون مال زمانيه كه عصبي باشم.
پادرا- يعني الان نميترسين؟
آوا- نه شكر خدا.
پادرا- خبو خدا رو شكر.....يه چيز ديگه .........از دوستي چندساعته ي من آيدين و نويد و نيما تعجب نكنيد قبلاً زمينه ي اين دوستي فراهم شده بود شما و آيلين خانم هم ميتونين با ما مثل آيدين راحت باشين.
آوا- من آيلين و پانيذ......به راحتي آيدين كه نميشه ولي سعي ميكنيم شماهم مثل داداشامون باشين.
پادرا با تحكم گفت: نيما و نويد آره ولي من نه !
آوا چشم از او گرفت: فكر كنم استثناي دادشا بودن شماهم فقط براي من باشه درسته؟
- بله.
آوا- حتماً دليلش هم به موقش ميفهمم!!!
پادرا با اخم گفت: شما فكرهارو ميخوني؟
آوا لبخند ملوسي زد: نه اين حرفارو از برادرم شنيده بودم.
درهمين موقع آيدين و آيلين وارد اتاق شدند.آيلين با شيطنت چراغهارا روشن كرد و بعد از سلام و احوال پرسي سريعي با پادرا به سمت آوا كه به خاطرنوز چراغ چشمهايش را بسته بود رفت و صورتش را محكم بوسيد.
آيلين- چطوري دختر شجاع؟
آوا- great.
- ولي به نظرم fantastic بهتر باشه.
آوا- مامانم اينا نيومدن؟
- نه نذاشتم بيان مامانت سرش درد ميكرد بابات هم خيلي ناراحت بود گفتم اگه اونا بيان توهم ميري تو فاز افسردگي واسه همين خودم اومدم كه بهت فاز مثبت بدم.
آيدين كه تازه صحبتش با پادرا تمام شده بود گفت: ابجي جان كاري نكني از بيمارستان بندازنت بيرون.
آوا نگذاشت آيلين جوابش را بدهد و خودش به او گفت: شما يه وقت سلام نكني ها زشته.
آيدين با دست ضربه اي محكم به پيشاني خود زد:آخ.......ببخش عزيزم....اين غو بيابوني رو ديدم ( و به سمت پادرا اشاره كرد) پاك يادم رفت چي ميخواستم بگم....خوب.........اول سلام ..دوم آوا واي به حالت اگه يه بار د
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 70- رمان عشق عسلی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 158-رمان عشق و ديوانگي , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان لحظه باشکوه عشق , دوسـ ـتـداران رمـان , دنیای رمان - رمان چیک چیک ... عشق patrishiya , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48883

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا