تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق حقیقی (فصل هفتم تا هشتم)



((فصل هفتم: شاهين))

آيدين- بابا خواهش ميكنم!
حسن- آيدين جان همين كه گفتم هنوز خيلي زوده.
آيدين روكرد به نرجس خانم و گفت: مامان تو يه چيزي بگو!
نرجس- حسن جان آيدين 23 سالشه ديگه وقتشه براش آستين بالا بزنيم!
حسن- نه خانوم من حرفم عوض نميشه.
آوا كه كنار آيلين نشسته بود از جايش برخاست و كنار عمويش نشست. حسن اقا دستش را دور گردن او انداخت.
آوا- عمو جون به خاطر من اجازه بدين!
آقا حسن خنديد و گفت: اي شيطون........تو يه دليل قانع كننده براي من بيار تا بفهمم اين پسر چرا ميخواد زن بگيره !(وا همه ي پسرا چرا زن ميگيرن؟ عجب پدريه هاااااااااااااااااا)
آوا پچ پچ كنان در گوش عمويش چيزهايي گفت كه موجب خنده ي او شد. آقا حسن دست آوا را بالا گرفت و درهمان حال گفت: آوا خانم پيروز ميدون شدن!
آيدين در كمال تحير پرسيد: يعني اجازه ميدين؟!
آقا حسن با اخمي مصنوعي گفت: بچه جان خوب از اول بگو طرفو دوست داري چرا هي ميگي زن ميخوام؟
نرجس خانم متعجب از آيدين پرسيد: آيدين مادر دختري رو مد نظر داري؟
آوا به جاي آيدين پاسخ داد: زن عمو عروستون غريبه نيست!
آيلين كه اكنون سمت ديگر پدرش جا گرفته بود گفت: من بگم كيه؟!
نرجس- آره مادري بگو ببينم سليقه پسرم چطورياس!!
آيلين دستش را مانند سايه بان روي پيشاني اش گذاشت و سرش را به نمود تأسف تكان داد كه موجب نگراني پدر و مادرش شد.
حسن- نكنه باهم دوست شدن؟
آيلين بازهم سرش را تكان داد و گفت: اي كاش باهم دوست بودن.
نرجس- آيدين خواهرت چي ميگه؟
آيدين هم بدون طفره رفتن خيلي راحت گفت: دختر داييمو ميخوام.
نرجس- سايان؟!
آيلين كوسني را كه پشتش بود به سمت آيدين پرت كرد: ميمردي دو دقيقه دندون روي جيگر ميذاشتي؟
حسن- خوب حالا كه انقدر آشناس چطوره آخر همين هفته بريم خواستگاري؟!
همه حيرت زده از اين حرف آقا حسن به او خيره شده بودند. اوهم شانه هايش را بالا انداخت و گفت: خوب آيدين عجله داره ديگه منم ميخوام زودتر شرّرش از سرم كم بشه!
شب جمعه فرا رسيد و خانواده ي هاي احمدي و محمدي(دايي جان) دور هم جمع شدند.نرجس خانم به طور رسمي سايان را از برادرش خواستگاري كرد و آنها هم موافقت خود را اعلام كردند به گفته ي آقاي محمدي: (( چه كسي بهتر از آيدين؟!))!!!
خلاصه قرار بر اين شد كه جشن نامزدي و عقد را روز بيست و نهم اسفند برگزار كنند. تاروز جشن فرصت زيادي نبود و آنها مجبور بودند سريع كارهايشان را انجام دهند البته ناگفته نماند كه در اين مدت آيدين سايان هم كم و بيش با جمع جوانها و دوستان آيدين آشنا شده بود. صبح روز بيست و نهم آيدين دخترهارا به آرايشگاه برد و خودش دنبال باقي كارها رفت. بعداز ظهر كه براي آوردند دخترها از آرايشگاه رفته بود با ديدن سايان با آن چهره ي جديد و زيبا به وجد آمد. ساعتي بعد آنها هم به جمعي كه در تالار منتظرشان بودند ملحق شدند و مراسم خواندن خطبه عقد شروع شد. آوا و پانيذ تور سفيدي را بالاي سر عروي و داماد نگه داشته بودند و آيلين هم بالاي سرشان قند ميسابيد. وقتي كه دخترا متوجه حضور نيما، نويد و پادرا شدند كم مانده بود از تعجب شاخ دربيارند. آن سه هم مانند دخترا مثل هم لباس پوشيده بودند .
نيما- نويد به نظرت اگه بعد از خوندن خطبه ما اينجا بمونيم اشكالي داره؟
نويد دندان هايش را روي هم فشرد: خاك بر سرت معشوقت روبه روته بعد چشمت دنبال دختراي ديگس؟!
نيما كه هول كرده بود گفت: كو ؟ كجاس؟! نيست!!!
نويد- كي كجاست؟
نيما با حرص گفت: بابام!!!! آيلين ديگه.
نويد سر نيمارا به سمت جايگاه عروس و داماد چرخاند: موش كور....... بالاي سر عروس و داماد ايستاده!
نيما چند بار پلك زد تا مطمئن شود آنها همان دختران a2p هستند.
نيما- چقدر خوشگل شدن!
پادرا با لبخند گفت: نيما چشماي هيزت رو درويش كن!
نيما كه هنوز داشت به آنها نگاه ميكرد گفت: نميشه آخه ..نگاه كن توروخدا.........آدم نميتونه نگاه نكنه!
پادرا- نيما تا نزدم توي سرت روتو كن اونور!
نيما رو به پادرا گفت: پادرا برو يه چيزي به خانمت بگو چادر نزده ها غيرت نداري مگه؟!
پادرا خنديد: به توچه آخه؟!
نيما- به من همه چه!!! خوب چادر نزده از آوا بعيده حالا آيلين و پانيذ نزنن خيلي چيز نيست ولي آوا كه انقدر حساسه فكر نميكردم چادر نزنه!
نويد به جاي پادرا پاسخ داد: عقل كل هرسه تاشون چادر زده بودن قبل از ورود به سالن درشون اوردن!
نيما با حالتي خنده دار گفت: ااااااا..راست ميگي؟ خداوندا مرا عفو كن.....مرا ببخشا.......شرمنده به بندگان عزيزت تهمت زدم به جان همين نويد كه ميخوام سر به تنش نباشه نديدمشون كه چادر زده بودن!
درهمين حين آقاي احمدي همه را به سكوت دعوت كرد وعاقد شروع كرد به خواندن خطبه. بار اول آيلين طبق رسم گفت: عروس رفته گل بچينه!
نيما زير لب زمزمه كرد: كي ميشه خودت بري گل بچيني.
نويد و پادرا به زحمت جلوي خندهي خود را گرفتند.بعد ازخواندن خطبه مهمانها يكي يكي پيش آمدند و به آيدين و سايان تبريك گفتند. نوبت پسرها كه شد نويد جعبه ي كوچكي را به دست آيدين داد و گفت:
-آيدين جان اين يه هديهي كوچيك از طرف من و نيما و پادرا! الانم تزيين كرده توي پاركينگه!
آيدين در جعبه را برداشت و با ديدن سويچي كه درون آن بود ذوق زده از آنها تشكر كرد سايان هم با احترامن از آنها تشكر كرد.
نيما- آيدين دوست داري چي باشه؟!
آيدين- هرچي باشه عاليه!
پادرا- آيدين خان دل بكن بريم بيرون تا نيومدن با لنگه كفش پرتمون نكردن بيرون!
آوا ، آيلين و پانيذ هم به جمع آنها ملحق شدند.
آوا- داداشم جاش خوبه!
دخترها سلام كردند و پسرهاهم با احترام جوابشان را دادند. نيما در جواب حرف آوا گفت:
داداشتون جاش اصلاً هم خبو نيست زشته بابا ميشينه اينجا دختراي مردم رو ديد ميزنه.....گناه ميكنه ها اونوقت خيلييييييييييي بد ميشه!
آوا- داداش من مثل بعضيا نيست كه با چشماش دخترا رو درسته قورت بده!
نيما- نه بابا..........پس در جريان نيستين شما.........تشريف بيارين بيرون سالن تا عرض كنم خدمتتون همين داداشتون كه الان خودشو زده به موش مردگي تاحالا چندتا دخترو با چشماي بابا قوريش خورده!
همه به اين حرف او خنديدند.
آوا- خوب لابد از وقتي كه با شماها دوست شده اينطوري شده ديگه وگرنه قبلاً اينجوري نبوده كه!
پادرا بحث را عوض كرد و گفت: آيدين جان من امشب دارم ميرم اگه نديدمت خدافظ!
قلب آوا باشنيدن اين حرف پادرا به شدت خودش را به سينه كوبيد.
آيدين- كجا به سلامتي؟!
پادرا- انگليس!
نويد- مگه قرار نبود آخر ترم بري؟
پادرا- خبو الانم تقريباً آخر ترم ديگه!
نيما- پادرا كاش بذاري براي بعد عيد.
پادرا مصرانه گفت:نه ديگه دير ميشه!
آيدين از جايش بلند شد و پادرا را با خود به گوشه اي خلوت برد.
آيدين- پادرا چيكار ميكني؟ آوا داره سكته ميكنه...رنگ به روش نمونده....!
پادرا كلافه گفت: به خاطر خودشه هرچه زودتر برم بهتره!
آيدين- پادرا نميگم نرو ولي حداقل بذار بعد عيد گناه داره عيدش زهر مار ميشه!
پادرا فكري كرد و گفت: باشه اميدوارم وضعيت از اين بدتر نشه!
آندو به جمع جوانها برگشتند.
آيدين- رفتن پادرا منتفي شد!
نيما- ايول حالا كه نميره چطوره چهارتايي مجردي بريم ويلاي پادرا ؟!
سايان دست آيدين را گرفت و گفت: نه ديگه آقا نيما آيدين الان متأهل تفريح مجردي تعطيل!
نيما خواست چيزي بگويد كه سايان همراه با خنده گفت: شوخي كردم چرا قيافه هاتون اينطوري شد؟
نويد به كنايه گفت: بعضيا ياد بگيرن سايان خانم هنوز دوهفته نيست كه مارو ميشناسن ولي خيلي راحت باهالمون برخورد ميكنن اونقت اونايي كه چندماهه ميشناسن مارو .......نوچ نوچ نوچ!
آيلين و پانيذ باهم گفتند: همينه كه هست!
پسرها به خاطر هماهنگي آندو خنديدند
نويد- باشه بابا حرص نخوريد خوب نيست براتون!
آوا- تا من زنده هستم امكان نداره بذارم شما پسرها تنهايي برين خوش گذروني !
پادرا از اين همه جسارت آوا خنده اش گرفت: عذرميخوام اونوقت ميشه بفرمايين چرا؟!
آوا بي تفاوت گفت: چون دلم ميخواد!
آيدين- آقا اصلاً با خانواده ها ميريم چطوره؟!
نيما- من كه پدرمادرم نيستن!
نويد- منم كه عمراً بيان چون هزار و يك كار دارن.
آيلين- آيدين جان خودت ميدوني كه بابا اينا با عمو علي(اقاي عسگري) ميخوان برن خوزستان گردي!
نيما دست هايش را به هم كوبيد: آهان اين شد........پس دخترخانم هاهم ميرن خوزستان گردي!
آوا- نخير دختر خانمها با اجازه ي والدين محترم ميرن با آقا پسرها شمال گردي.
پانيذ- آوا ميدوني كه بهمون اجازه نميدن.
آوا نگاهش را به آيدين دوخت: چرا اگه اصرار كنيم و بعضيا هم بگن كه مراقب ما هستن اجزاه ميدن !
آيدين دستهايش را بالا برد: منو قاطي نكن آوا كه اصلاً حوصله دردسر ندارم!
آوا گردنش را كمي كج كرد و طوري به آيدين نگاه كرد كه او تسليم شد و حرف آوا را قبول كرد.

*****
روز دوم فروردين جوانها براي حركت به سمت شمال آماده بودند و منتظر بودن تا نيماهم به آنها ملحق شود.
پادرا- خوبه نيما گفت ده دقيقه ديگه مياد و شده نيم ساعت اگه ميگفت نيم ساعت ميشد دوساعت!
نويد- كشته منو اين نيما........از دخترا هم كمتره!
پانيذ معترضانه گفت: يعني چي؟ چيكار ما دارين شما؟!
نويد كه دلش ميخواست كمي سر به سر دخترها بگذارد گفت: خوب راست ميگم ديگه شماها هي لفتش ميدين تا آماده بشين......مانتو،شلوار،روسري، شال،چادر، آرايش صورت، چميدونم دستكش و كلاه و كاپشن و ........
آوا حرف اورا بريد: عذرميخوام اينا چه ربطي به دير اومدن آقا نيما داره؟!
نويد- واقعاً متوجه نشدين؟ آخي آيكيوتونم كه ضعيف شده.
پانيذ- آيكيو خودت ضعيف شده!
نويد با يك ابروي بالا رفته چشم به پانيذ دوخت كه او تازه متوجه حرفش شد و براي اصلاح آن گفت:
منظورم اينه كه آي كيو خودتون صعيف شده!
پادرا، آيدين و نوید شروع كردند به خنديدن كه با ديدن موتور مشكي اي كه به سمتشان مي آمد خنده اشان قطع شد. نيما همراه با پسري كه شباهت كمي هم با او داشت از موتور پياده شدند و سلام كردند. بعد از شنيدن جواب نيما پسر همراهش را به بقيه معرفي كرد.
-پسرعموي بنده،آقا شاهين!
پادرا و نيما و نويد با ماشين پادرا و آيدين و دخترها هم با ماشين آيدين به راه افتادند.شاهين هم با موتور خودش پشت سرشان حركت ميكرد.پادرا كه از دست نيما عصباني بود هرازگاهي از آينه جلو نگاهي خشمگين به او مي انداخت. نيما متوجه نگاههاي او شد و گفت:
-پادرا ميشه آهنگ شاد بذاري؟ مگه عزاداريه كه از اين چيزا گشو ميدي؟!
پادرا باز هم نگاهي به او كرد: چرا اين پسره رو با خودت اوردي؟!
نيما – به خدا تقصير من نبود. بي خبر بلند شده اومده تهران بعدشم كه فهميد داريم ميريم شمال گفت منم ميام........خيلي تلاش كردم نذارم بياد ولي نشد !
پادرا- نيما ناراحت نشو اما اصلاً ازش خوشم نمياد!
نيما- منم خوشم نمياد ازش....پسره ي الاغ عين كنه خودشو چسبونده به من حالم ازش به هم ميخوره! معتاد عوضي!
پادرا سرش را تكان داد: به هر حال بايد مواظبش باشيم از قيافش ميشه تا ته وجودشو خوند.
نويد- اره مخصوصاً با اين موهاي مسخرش و لباساي جلفش.....انگار نه انگار هوا سرده يقه پيراهنش تا روي نافش بازه!
به محض رسيدن از شدت خستگي همه به خواب عميقي فرورفتند اما آوا كه خوابش نميبرد به باغ ويلا آمد و روي تخت بزرگي كه كنار ديوار ويلا رو به روي استخر قرار داشت نشست. زانوهايش را در بغل گرفت و چادرش را روي پاهايش انداخت. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه پادرا هم دركنار او جا گرفت.
پادرا- شما خسته نيستين؟!
آوا – نه ديشب زياد خوابيدم.
پادرا گوشي موبايلش را از جيب شلوارش خارج كرد و شماره اي را گرفت.
پادرا- سلام خوبي؟.......قربونت برم منم خوبم.........كاري داشتي زنگ زدي؟........آره احتمالاً پنجم ميام........لندن آب و هوا چطوره؟........اااا پس تو از من زرنگ تري...........باشه جيگر فعلاً باي!
آوا با غمي كه سعي در پنهان كردنش داشت گفت: شما قراره جايي برين؟!
پادرا متوجه حال او شد و گفت: بله دارم ميرم انگليس.......جهت يادآوري ميگم من برادرتون نيستم!
آوا كه حوصله ي بحث نداشت گفت: شما چه غذايي رو بيشتر دوست دارين؟
پادرا از اين كار آوا خنده اش گرفته بود: خورش فسنجون!
درهمين لحظه آوا دستش را جلوي دهان و بيني اش گرفت. پادرا نگران پرسيد: حالتون خوبه؟!
آوا- بوي سيگارمياد..من به بوي سيگار حساسيت دارم!
پادرا كه ديد حق با آواست از روي تخت پايين آمد.شاهين هم در همان لظه با سيگاري كه در دست داشت مقابل آنها قرار گرفت. آوا سرش را پايين گرفته بود و نفسش را حبس كرده بود.پادرا سيگار اورا گرفت و زير پايش خاموش كرد.
پادرا- ميشه خواهش كنم تا اينجا هستين سيگار نكشين؟!
شاهين نگاهش را به آوا دوخت: تيكه ی خوبي گير اوردي!
پادرا عصباني شد و اگه آوا حرفي نميزد قطعاً كاري دست خودش ميداد.
آوا- كافر همه را به كيش خود پندارد.
پادرا نگاهي به شاهين انداخت و تازه متوجه شلوارك نارنجي او شد.
شاهين- آخي چقدر نازي تو.......خانوم خوشگله افتخار دوستي ميدي؟!
آوا نگاهش را به چشمهاي پر جسارت شاهين دوخت: بله چرا كه نه!
شاهين لبخندي پيروزمندانه به پادرا زد: جوجوتو دزديدم پادرا جان!
پادرا دندانهايش را روي هم فشرد. آوا هم در ادامه ي حرفش گفت: من افتخار دوستي به دختراي زيادي دادم و ميدم ولي براي پسرها متأسفم بلد نيستم از اين افتخارا نصيب پسرا كنم!
پادرا نگاهي تحسين برانگيز به آوا كرد و گفت: جناب شاهين جوابتو گرفتي حالا راتو بكش و برو!
شاهين با انگشت اشاره اش ضربه اي روي بيني آوا زد و قبل از اينكه فرصت حرف زدن پيدا كند آوا از جايش برخاست و سيلي محكمي روي صورتش نشاند.
آوا- ببين اقا پسر بار آخرت باشه از اين جسارتا به خودت ميدي كه به من نزديك بشي....... ..دفعه ي بعد به راحتي كوتاه نميام!
پادرا و آوا باهم به سمت ويلا رفتند و شاهين هم درحالي كه صورتش را ماساژ ميداد زير لب زمزمه كرد: جواب اين كارتو ميگري آوا خانوم!
بعد از ناهار همگي براي گشتن در باغ باهم همراه شدند. آوا متوجه شاهين كه قصد داشت به او نزديك شود ،شد و خودش را بين پادرا و آيدين قرار داد .پادرا متوجه او شد و نگاهي خشمگين به شاهين انداخت.شاهين هم خودش را به بيخيالي زد.
شاهين- تا كي قراره اينجا باشيم؟
آيدين- تا هروقت خوش بگذره!
نويد- بياين فردا بريم جنگل!
پانيذ- پارك جنگلي بهتر و كم خطر ترتره!
پادرا – منم با پانيذ خانم موافقم پارك جنگلي بهتره!
آوا كه ياد خاطرات سفرشان كه برادرش هم با آنها بود بي اختيار گفت: من كه اصلاً دوست ندارم بيام.
نيما با پرروي تمام و لحني شوخ گفت: در نتيجه همه باهم به پارك جنگلي ميريم حتي آوا خانوم!
آوا هم كه حوصله ي بحث نداشت حرفي نزد .

*****
صبح روز بعد همگي باهم به پارك جنگلي رفتند و محو تماشاي حيوانات و گياهان مختلفي كه آنجا بودند، شدند. پادرا چهار چشمي مواظب آوا بود و از كنارش تكان نميخورد آواهم از اين بابت بسيار خوشحال بود و بيخيال مشغول تماشا شد. پادرا براي لحظه اي از آوا غافل شد و شاهين هم كه موقعيت را مناسب ديد در كنار آوا قرار گرفت و به او كه درحال نگاه كردن به يك ببر زيبا بود گفت:
-ببر دوست داري؟!
آوا نيم نگاهي هم به او نكرد و قصد داشت از كنارش رد شود كه شاهين دستش را گرفت اما اينبار آوا با زانو ضربه ي محكمي به شكم شاهين زد و پشت سر آن هم با آرنج ضربه اي به زير چانه اش زد. همه خشكشان زده بود و هيچ كس حتي پادرا به خود جرأت نميداد به آوا چيزي بگويد.
آوا- بهت گفته بودم كه دفعه ي بعد به راحتي نميگذرم!
شاهين كه از شدت درد چشمهايش را بسته و روي شكمش دولا شده بود گفت: چقدر زورت زياده دختر .......الحق كه خوراك خودمي!
ايندفعه پادرا به سمت او هجوم برد و در حركتي ناگهاني چنان مشتي به صورتش زد كه روي زمين افتاد. اگر نويد و آيدين جلوي پادرا را نگرفته بودند قطعاً شاهين را ميكشت. پادرا خطاب به نيما كه به شاهين كمك ميكرد از روي زمين بلند شود گفت: نيما ببرش......ببرش وگرنه خونشو حلال ميكنم !
نيما بدون هيچ حرفي همراه شاهين از آنجا دور شدند. اوضاع كه آرام شد همه براي صرف ناهار به رستوراني سنتي رفتند و با وجود بي اشتهايي اندكي غذا خوردند بعد هم به پيشنهاد نويد براي شنا به كنار ساحل رفتند.نيماهم بعد از بردن شاهين به ويلا در ساحل به آنها ملحق شد.پسرها همگي به آب زدند و دخترها هم علاوه بر آب بازي گلوله هاي شني به هم پرتاب ميكردند.
پانيذ- منم ميخوام برم توي آب!
آوا- تو كه شنا بلد نيستي!
پانيذ- ميخوام كمي برم توي آب.
سايان دست پانيذ را گرفت و آندو آرام وارد دريا شدند. موجهاي دريا آرام به پاهايشان ميخورد و هيجان پانيذ را بيشتر ميكرد. او براي لحظاتي كوتاه دست سايان را رها كرد و جلو تر از او به راه افتاد. سايان به او اخطار ميداد كه اين منطقه خطرناك است اما او به راهش ادامه داد تا اينكه زير پايش خالي شد و جيغ زدن پانيذ همانا و فرو رفتن او در آب همانا!
سايان به سرعت شنا كنان خود را به او رساند و سعي كرد سرش را بالا بگيرد اما گويي چيزي آندورا به سمت پايين ميكشاند. با صداي جيغ سايان توجه همه به آنجا جلب شد. نويد كه به آنها نزديكتر بود به سرعت خود را به آنها رساند و بدون معطلي دستهاي پانيذ را از پشت به گردن خود آويخت و به كمك سايان اورا تا ساحل آورد. آوا و آيلين زير بازوهاي پانيذ را گرفتند و اورا آرام روي شن ها خواباندند بقيه پسرها هم از آب بيرون آمدند و همه بالاي سر پانيذ جمع شدند. آيلين چند سيلي پياپي به صورت او نواخت و با چند شك آرام بالاخره پانيذ با چند سرفه چشمهايش را گشود و زير لب زمزمه كرد: سردمه!
آوا پتوي گرمي روي او انداخت و آيلين هم سراو را را روي پاي خود گذاشت. پسرها كه خيالشان راحت شده بود روي شن ها دراز كشيدند و به آسمان خيره شدند. دخترها با ديدن پسرها شروع كردند به خنديدن واقعاً كه صحنه ي ديدني اي بود. چهار پسر به ترتيب قد كنار هم دراز كشيده بودند.
آيدين- ميگم خوبه كسي اينجا نمياد ها.....!
نيما- راستي چرا كسي اينجا نيست؟
پادرا سر جايش نشست و گفت: براي اينكه چون زيرا....!
جوانها كه ديگر دل و دماغ بيرون ماندن را نداشتند سريع به ويلا برگشتند و بعد از خوردن شام باهم مشغول تماشاي فيلم ترسناكي شدند.البته به جز آوا و پادرا كه مشغول شستن ظرفهاي شام بودند.
پادرا- من ترم تابستون رو مرخصي گرفتم ولي شما و آيلين خانم حتماً تابستون چند واحد عمومي بگيريد به نيما هم گفتم وقتتونو هدر ندين.
آوا- يعني سفرتون انقدر طول ميكشه؟!
پادرا سرش را تمان داد: شايدم........واسه هميشه بمونم!
آوا به فكر فرو رفته بود كه با صداي پانيذ به خود آمد.
پانيذ- آوا تو قرص سرماخوردگي اوردي؟
آوا- نه مگه سرماخوردي؟!
پانيذ سرش را تكان داد: نه ولي سايان ميگه تب دارم.
آوا دستش را روي پيشاني او گذاشت:دختر تنت داغ داغه!
پادرا شير ظرف شويي را بست: به نظرم اگه نويد معاينتون كنه بد نيست!
پانيذ- نه حالم خوبه.
فيلم كه تمام شد دخترها و پسرها به اتاقهايشان رفتند و خوابيدند. ساعت از يك نيمه شب گذشته بود كه نيما براي خوردن آب به آشپزخانه آمد و پانيذ را ديد كه روي صندلي اي نشسته بود و دستهايش را حائل صورتش كرده و به روبه رو خيره شده بود..نيما چراغي را روشن كرد و با ديدن چهره ي رنگ پريده ي پانيذ ترسيد.آهسته به او نزديك شد.
پانيذ- سلام خوبي؟!
نيما متحير حرفهاي اورا تكرار كرد: سلام خوبي؟!
پانيذ- برو دستشويي منم ميخوام برم!
نيما با خنده گفت: پانيذ خانم حالتون خوبه؟!
پانيذ- برو ديگه كارت تموم شد به آواهم بگو بياد كمك!
نيما متوجه حال بد او شد و سريع به اتاقشان برگشت و نويد را صدا زد . نويد چشمهايش را نيمه باز كرد و خميازه اي كشيد.
نويد- چيه؟
نيما- نويد پاشو بيا!
- كجا بيام؟
نيما- بلند شو ديگه!
نويد- خوب واسه چي؟!
نيما- حال پانيذ اصلاً خوب نيست داره هذيون ميگه! رنگش شده عين گچ!
نويد – خوب به من چه؟!
نيما كه سعي در پايين نگه داشتن صدايش ميكرد با خشم گفت: ميگمت طرف داره ميميره ميگي به من چه؟ پس تو چه دكتري هستي؟!
نويد چشمهايش را بست و حرفهاي نيمارا در ذهن خود مرور كرد .يكدفعه اي از جا پريد و اتاق را ترك كرد نيماهم دنبالش رفت. وقتي به آشپزخانه رسيدند پانيذ آنجا نبود.تمام ويلا را گشتند تا اورا بيهوش روي يكي از مبلها ي اتاق نشيمن پيدا كردند.
نيما- نويد يه كاري بكن.
نويد دستش را روي پيشاني پانيذ گذاشت : تبش خيلي زياده. نيما برو كيف منو از توي كمد لباسا بيار.
نيما با ترس گفت: نويد چش شده؟!
نويد- كوري؟ داره توي تب ميسوزه.....زود باش ديگه!
نيما رفت و دقايقي بعد همراه با يك پتو و كيف نويد برگشت.
نويد- مرسي حالا برو يه كيسه يخ برام بيار نه يه ظرف بزرگ پر يخ كن و بيار با يه پارچه نخي توي كشوي اولي سمت چپ هست.
نيما- كشوي اولي سمت چپ كجا؟
نويد خنده اش گرفت: نيما چته؟ چرا ترسيدي؟ بابا منظورم توي آشپزخونس ديگه!
نيما وسايل مورد نيازا نويد را برايش آورد. در همين لحظه پانيذ توي خواب گفت:استاد من كمربند قرمز تكواندو دارم!
نيما – آخي....!
نويد كه اصلاً حوصله ي شوخی های نيما را نداشت به او گفت: نيما برو بخواب.
نيما- نميرم.
-نيماجان برو بخواب من كار دارم نميشه تو اينجا باشي.
نيما – خاک تو سرت نويد.....چيكا رداري هان؟ عمراً برم!
نويد سرنگي برداشت و به سمت نيما گرفت: ميري يا سوراخ سوراخت كنم؟!
نيما- باشه بابا ميرم.....نويد حواست باشه ها كار بدي نكني.....نويد بين چي ميگم خواستي كاري كني اول مطمئن شو كه خواب يا بيدار...نويد نگاه كن كاري نكن گناه داره.........نويد.....
نويد خندان حرف اورا را بريد و كلافه گفت: نيما برو!
نيما رفت و نويد كارش را شروع كرد. دستمال را پر از يخ كرد و روي پيشاني پانيذ گذاشت.
پانيذ ناليد:گرمه.........واي خدا سوختم........گرمه!
نويد كه ديد چاره اي ندارد زير لب زمزمه كرد: (( خدايا خودت ميبيني كه مجبورم پس از گناه من بگذر!)) سپس شال پانيذ را از روي سرش برداشت و دكمه هاي مانتويش را باز كرد. پارچه ي پر از يخ را آرام روي گردنش گذاشت. حدود نيم ساعت بعد تب پانيذ پايين آمد و تنش از سرما لرزيد. نويد پتو را رويش انداخت و شالش را هم روي سرش گذاشت.
پانيذ- دلت مياد؟ اتفاقاً نويد خيلي بانمكه مخصوصاً وقتي سر به سر كسي ميذاره!
نويد با چشمهايي گشاد شده گفت: جان؟ چي شد؟
پانيذ- من كه خيلي ازش خوشم مياد.
نويد درجه حرارت بدن اورا اندازه گرفت: تبش كه قطع شده پس چرا هذيون ميگه؟
پانيذ به آهستگي چشمهايش را گشود: آب.....آب ميخوام.
نويد چند قرص را در ليوان آبي حل كرد و آرام
برچسب ها: رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق , رمان از خیانت تا عشق - سرای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48882

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا