تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق حقیقی (فصل نهم تا دهم)



((فصل نهم:پاياني مهيّج))

آوا خودش را به صندلي چسبانده و چشمهايش را بسته بود: پادرا يواشتر!
پادرا- اگه ميترسي چشماتو ببند.
- بستم اما فايده اي نداره!
- چاره اي ندارم بايد توي 5 دقيقه راه 20 دقيقه اي رو بريم.
آوا چشمهايش را باز كرد وبا التماس به پادرا نگاه كرد: حالا نميشه ما موقع خوندن خطبه عقد نباشيم؟
پادرا كه متوجه نگاه او شده بود با لبخند كجي گفت: چرا ميشه البته اگه تو دوست داشته باشي امروز جسد منو از نيما تحويل بگيري!
آوا با دلخوري گفت: خدانكنه،اين چه حرفيه ميزني؟
پادرا- عزيزم ميدونستي نبايد با راننده حرف بزني؟
آوا با اخم رويش را به سمت پنجره ي كنار خود برگرداند. پادرا خنديدو گفت: حالا چرا قهر ميكني؟ من گفتم راننده نگفتم پادرا كه!
آوا به او محل نگذاشت. پادرا خنديد: خانم كوچولو پستونك بدم خدمتتون؟
آوا بدون اينكه به او نگاه كند ضربه اي محكم به بازويش زد.پادرا صدايش را مثل بچه ها كرد وهمراه با بغض گفت: آي...چرا ميزني؟بدو پستونكمو بذار دهنم وگرنه همين الان گريه ميكنم !
آوا باز هم به او اهميتي نداد.
پادرا- آوا به خدا دارم گريه ميكنم ها! اگه باورت نميشه نگام كن !
آوا يه لحظه به سمت او برگشت ودر كمال تعجب ديد كه روي صورتش چند قطره اشك ريخته.پادرا لبخندي زد: خانمي چرا ماتت برده؟به من نمياد گريه كنم؟
آوا دستمالي به او داد: تا حالا نديده بودم يه پسر به سن تو گريه كنه !
پادرا خنده ي بلندي كرد: كافيه ياد زماني بيفتم كه تو،توي اتاق عمل تا مرز مرگ رفتي خيلي راحت اشكم درمياد !
آوا- اون موقع يادت نبود گريه كني، اونوقت الان گريه ميكني؟
پادرا سرعتش را بيشتر كرد: اتفاقاً بدجور گريه كردم اونم جلوي سه تا پسر !
آوا- واقعاً؟! به خاطر من گريه كردي ؟
پادرا نيم نگاهي به او كرد: تا جايي كه يادم از 15 سالگي به اينور فقط دوبار گريه كردم كه يه بارش به خاطر خانم كوچولوم بوده !
آوا- اون يكي براي چي بود ؟
پادرا ماشين را نگه داشت ودر حالي كه كمربند ايمني را باز ميكرد گفت: يه دقيقه وقت داريم از پله ها بالا بريم !
پادرا و آوا به موقع خود را رساندند. عاقد خطبه ي عقد را جاري كردو بعداز آن همه هداياي خود را به عروس وداماد دادند .نويد 2زنجير طلا سفيد براي آنها گرفته بود. وقتي كه هديه اش را به آنها داد سرش را نزديك گوش نيما بردوگفت: ديدي بالاخره آيلين هم رفت گل بچينه؟
نيما- ايندفعه تو بايد ميگفتي كِي ميشه خودت بري گل بياري !
نويد نگاهي به پانيذ كه در حال صحبت كردن با سايان بود انداخت: فعلاً دارم روش فكرميكنم!
نيما- تا تو فكراتو بكني نوه ي پانيذ هم به دنيا اومده ، اونوقت تو ميشي پير پسر!
نويد به اين حرف نيما خنديدو دوباره به او وآيلين تبريك گفت. بعداز دادن هدايا براي برگزاري جشن همه به تالار رفتند.آيدين نيما را به زور از قسمت خانم ها بيرون كشيد و همراه خود به قسمت آقايان برد.
نيما- آيدين بميري! چيكارم داري؟
آيدين همچنان او را دنبال خود ميكشيد: درد و چيكارم داري! آخه آدم انقدر بي جنبه !
حالا ديگر پيش نويد و پادرا بودند .
نيما- بي جنبه خودتي!احمق آيلين گفت نرم بيرون تا اول جشن با فك و فاميل عكس بگيريم .
درهمين لحظه موبايل نيما زنگ خورد . نيما گوشي اش را نشان آيدين داد: بفرما داره بهم زنگ ميزنه!
نيما بعداز جواب دادن تماس آيلين رو به دوستانش گفت: شما اين ديوونه رو فرستادين دنبالم؟
نويد- نه.
نيما- اگه كاري ندارين من برم ميخوان عكس بگيرن !
آيدين- خفه ،لازم نكرده جايي بري !
پادرا- آيدين چيكارش داري؟
آيدين دست نيما را ول كرد: ميخواد تاآخر جشن بشين ور دل آيلين !
نيما- الهي شكر انقدر بيشعور نيستم كه اين كارو بكنم درضمن آيلين خانم امر فرمودن شما سه تا خُل هم بياين واسه ي عكس گرفتن !
مراسم كه تمام شد پادرا از آوا خواست شب را در منزل آنها سپري كند.آقا و خانم احمدي به محض رسيدن به خانه به قصد خواب به اتاقشان رفتند.آوا هم پادرا را باخود به اتاقش برد.
آوا- خوابت مياد؟
- فعلاً نه !
- پس از جات تكون نخورتا بيام.
آوا لباس هايي راحت از كمدش برداشت وازاتاق خارج شد. دقايقي بعد وقتي كه برگشت پادرا را ديد كه داشت كتش را روي دسته ي مبل ميگذاشت. بدون هيچ حرفي لباس شبش را در كمد گذاشت و يك دفتر فنري وقلم طراحي از كشوي ميز كامپيوترش بيرون آوردوبه سمت پادرا رفت.آوا پيراهن پادرا را گرفت و اورا به سوي تختش كشاند .
پادرا- اگه دستمو بگيري مشكلي پيش نميادها !
- چراتوي قيامت مشكل پيش مياد،حالا راحت روي تخت بشين !
پادرا روي تخت و آوا هم مقابلش روي صندلي نشستند .
آوا- بايد بي حركت بشيني تا كارم تموم بشه !
- من تا مُزد نگيرم نميذارم صورت قشنگمو طراحي كني !
آوا خنديد: اِ....... حالا چي ميخواي ؟
پادرا كمي فكر كرد: هرچي فكرميكنم ميبينم چيزي نيست كه ارزشش رو داشته باشه !
اخم هاي آوا رفت تو هم. پادرا لبخند مليحي زد: به جز يه چيز! كه اونم در حال حاضر از شما برنمياد !
آوا خوشحال گفت: حالا بگو شايد تونستم كاري بكنم !
پادرا ابروهايش را بالا انداخت: نُچ...نميتوني!
آوا- پادرا؟
- جانم؟
آوا- اذيت نكن ديگه !
- چشم خانم كوچولو بعداً مزدمو ازت ميگيرم !
آوا كارش را شروع كرد.حدوداً يك دقيقه بعد پادرا گفت: تموم نشد ؟
آوا در حالي كه ميخنديد گفت: هنوز يه دقيقه نشده كه خسته شدي !
پادرا- خسته نشدم،ميخوام هرچه زودتر شاهكار نامزد نانازمو ببينم !
آوا خندان با لپ تاپش آهنگ گذاشت و به كارش ادامه داد. پادرا دوساعت تمام بي حركت ايستاد تا آوا طراحي اش را تمام كرد. همين كه آوا سرش را بلند كرد ديد پادرا چشمهايش را بسته. اورا آرام صدازد اما جوابي نشنيد .باخود گفت: شايد خوابش برده،چه طوري ميتونه نشسته بخوابه؟
وسپس وسايلش را روي صندلي گذاشت و به سمت پادرا رفت. او را آرام روي تخت خواباند و پتو را رويش انداخت. چشمهاي آوا روي صورت پادرا زوم شده بود كه ناگهان پادرا گفت : اينجوري نگام نكن !
آوا جيغ كوتاهي كشيد و نفس زنان به او گفت: ديوونه ترسونديم !
پادرا از روي تخت بلند شد وكش وقوسي به اندام ورزيده اش داد. آوا طرح چهره ي او را به دستش داد.
پادرا چندبار چشمهايش رابازوبسته كرد: عاليه، محشره!
آوا تعظيمي كرد: ما اينيم ديگه !
پادرا لحظاتي را به تصوير خود نگريست: مدتي ميخوام يه موضوعي رو بهت بگم اما ميترسم !
آوا- از چي ميترسي؟
- از اينكه ديگه نخواي باهام ازدواج كني!
آوا به تمسخر گفت: لابد ميخواي بگي زن داري !
پادرا بدون هيچ حرفي در چشم هاي او نگريست.آوا ايندفعه جدي پرسيد:زن داري ؟
پادرا باز هم چيزي نگفت .آوا كه درحال گُر گرفتن بود گفت: چرا حرف نميزني؟ باور نميكنم انقدر نامرد با شي كه....حالا من هيچ چرا با اون دختر بيچاره اين كارو كردي؟ مگه تو دل نداري؟
پادرا- نهايت عكس العملت همين بود؟
آوا با صورتي خيس از اشك به او نگاه كرد: قبلاً هم بهت گفتم تو تنها پسري هستي كه تونسته نظر منو جلب كنه. به خاطر همين عشقي كه بهت دارم ميخوام باهات مهربون باشم ....يعني بايد باهات مهربون باشم تا بلكه شرم كني و يادت بمونه كه با دل دختر ديگه اي بازي نكني ! فردا صبح يه دعوا ميكنيم بعدشم من ميزنم زير همه چيز. توهم ميري پيش زنت وگرنه با همين دوتا دستام خفت ميكنم !
پادرا- عاشق همين مهربونياتم كه همه رو ديوونه ميكنه! آخه عزيز دلم، فدات بشم توكه شناسنامه ي من رو ديدي سفيدِ سفيدِ!
آوا اشكهاي خود را پاك كرد: دروغ گفتي؟
- من چيزي نگفتم كه راست باشه يا دروغ ! ولي خوب خواستم عكس العملت رو ببينم !
آوا با حالتي تهديد آميز گفت:عكس العمل ميخواستي ببيني آره؟
بعداز اين حرف بالشتش را برداشت و افتاد دنبال پادرا. پادرا چند دور اورا دورتادور اتاق چرخاند. وقتي كه آوا نفس زنان ايستاد او هم درحالي كه ميخنديد سر جايش ايستادوگفت :
- بالشتت خراب ميشه حيفِ !
- نگران نباش،چيزي كه زياد بالشت !
پادرا- نه ديگه نشد.اين بالشت با بقيه فرق داره ؟
آوا نفسش را مثل فوت بيرون داد: مثلاً چه فرقي ؟
پادرا- چه چيزي مهمتراز اينكه سر خوش فرم ومبارك نامزد كوچولوي من روش بوده ؟
آوا خنديد:اِ... خوب زبون ميريزي ! ولي اين چيزي از جرمت كم نميكنه !
- من كه خداي نكرده قتل نكردم ! يه كوچولو باهات شوخي كردم همين !
آوا- ببين من درسه موردي كه جونم رو نجات دادي بهت مديونم.يكي از اون سه تا با اين كاري كه كردي باطل شد !
پادرا- تو هيچوقت به من مديون نبودي !
آوا نگاهش را از پادرا دزديد و به كناري خيره شد .چهره اش غمگين بود.قطره اشكي روي گونه اش پايين آمد .
آوا- نميدونم چرا حس ميكنم به عشقت شك دارم !
پادرا آرام به او نزديك شد ومقابلش ايستاد .آوا توجهي به او نكردو همچنان به سمتي ديگر نگريست. پادرا زنجير برليان همراه با پلاكش كه قلبي از الماس بودرااز گردن خود درآوردو به گردن آوا انداخت. آوا براي ديدن پلاك سرش را پايين برد.
پادرا- اين گردنبند مال مادرم بوده .پدرم زماني كه با تمام قلب و روحش ازش خواستگاري ميكرده اينو بهش داده.پدر مادرم عاشق هم بودن !
سپس دستش را زير چانه ي آوا گذاشت و سرش رابالا آورد وَ در چشمان شگفت انگيز او خيره شد .
پادرا- الانم نوبت من كه اين نماد عشق رو به زيباترين بانوي عالم تقديم كنم وبهش بگم تنها چيزي كه توي اين دنيا برام عزيز فقط وفقط اون،تنها عشق حقيقي من !
آوا- مگه عشق مجازي هم داشتي ؟
- نه قربونت برم، من توي اين 25 سال از عمرم يه عشق بيشتر نداشتم اونم توبودي !
آوا لبخندشيريني زد: بابت گردنبند ممنون،خيلي قشنگ!
پادرا خم شد و پيشاني او رابوسيد.آوا براي لحظه اي از برخورد لبها ي اوبا پوستش داغ شد اما فوري خودش را جمع وجور كردوگفت:
- فردا بعد از كلاسامون مياي يه سر بريم پارک گردی؟
پادرا مقابلش تعظيم كرد وگفت: هرچه بانو امر كنن همون اجرا ميشه!
آوا-خیلی خوب بیا بریم اتاق مهمونو نشونت بدم دارم غش میکنم .
پادرا موذیانه گفت: نمیشه همینجا بخوابم؟!
آوا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و از اتاق خارج شد.
--------------------------------------------------------------------
صبح بعداز خوردن صبحانه پادرا وآوا باهم به دانشگاه رفتند .ساعت چهار كه كلاس هايشان تمام شد با هم به بازار رفتند و بعد از ساعتی گشتن برای صرف شام به سمت رستورانی که درهمان نزدیکی بود به راه افتادند .
در بین راه:
پادرا- حالا اگه من يه چيزي بهت بگم نظرت راجع به ازدواج بامن عوض نميشه؟
- اگه مثل ديشب مسخره بازي در نياري نه !
پادرا- ميدونستي كه وقتي زيادي عصباني ميشم نبايد باهام حرف بزني؟
- نه.
- پس يادت باشه اگه يه روز عصبانيتم اوج گرفت باهام حتي يه كلمه هم حرف نزني تا آروم بشم!
پادرا وآوا شام را هم باهم خوردند .آخر شب پادرا نامزد خود را به خانه رساند وخودش هم به منزل دايي اش رفت. سراغ نويد را از عمه اش (زن دايي) گرفت.
پادرا- عمه جان نويد خونه نيست؟
- چرا توي اتاقش !
پادرا- پسره ي لوس نيومده يه سلام بده الان ميرم حالشو ميگيرم.
پادرا در اتاق نويد را كوبيدو وارد شد.نويد را ديد كه روي تخت دراز كشيده بود و با هندزفري آهنگ گوش ميداد.پادرا هم بي سرو صدا لباسهايش را عوض كردو خود را روي نويد انداخت. نويد كه تا آن لحظه چشمهايش را بسته بود با اين كار پادرا فرياد بلندي كشيد و اورابه سختي از روي خود بلند كرد.
پادرا خندان كنارش دراز كشيد: سلامتو خوردي؟
نويد- پادرا حوصله ندارم باهام بحث نكن!
- زهرمار ميگمت سلام كن!
نويد- سلام ،خوبه؟
- عليك سلام پسر گل چته ؟چرا تو خودتي؟
نويد- توميدونستي كه پانيذ ميخواد بره پيش برادراش؟
پادرا روي دست خود نيم خيز شد: نه،كي گفته؟
- نيما از آيلين پرسيده كه پانيذ نميخواد ازدواج كنه؟اونم بهش گفته ميخواد بره آلمان!
پادرا چشمكي به نويد زد: نظرت راجع به يه سفر چهل و هشت ساعته چيه؟
نويد هيجان زده روي تخت نشست:عاليه! اما كجا بريم؟
پادرا- باغ خودتون.
نويد- مجردي؟!
پادرا با تكان دادن سرش تأييد كرد.
نويد- من به نيما و آيدين ميگم توهم بزنگون به اوا و بهش بگو با دخترا همامنگ كنه.درضمن بگو كه فقط وسايل شخصيشونو بيارن اونجا همه چي هست!
صبح روز بعد ساعت هفت دختر ها با ماشين پادرا و پسرهاهم با ماشين نيما حركت كردند.دو سه ساعتي بعد به باغ رسيدند. همه با كمك هم وسايل را به خانه ي ويلايي كه آخر باغ قرار داشت بردند.بعد از صرف ميان وعده اي گرم به تفريح در باغ مشغول شدند.نويد و پادرا بقيه را با باباعلي ( نگهبان باغ) آشنا كردند.پادرا همراه بابا علي رفت و دوستانش را ترك كرد. ربع ساعت بعد همراه با گرگي به رنگ سفيد-طوسي به آنها ملحق شد .دختر ها با ديدن آن گرگ كه همچون سگي پارس ميكرد از ترس جيغ زدند و پشت پسر ها قايم شدند.پادرا با خنده گفت: چرا ترسيدين؟
آوا- اين چيه با خودت اوردي؟
پادرا با دست موهاي سر گرگ را به هم ريخت:اسمش بلوِ(blue) . پدرش گرگ بوده مادرش سگ . علت گذاشتن اين اسم هم رنگ چشماش!
آيلين با صدايي كه ترس در آن بيداد ميكرد گفت:آخرش سگه يا گرگ؟
پادرا- ويژگي هاي هردورو داره!
نويد- الان يك سال و نه ماهش!
آوا كمي به پادرا كه در يك متري آنها ايستاده بود نزديك شد:ميتونم بهش دست بزنم؟
پادرا- ميدوني يه خورده لوس اگه بهش دست زدي حتماً بايد بغلش كني وگرنه برات پارس ميكنه و ديگه هيچوقت بهت محل نميذاره!
آوا روي زانوهايش نشست و آرام سر بلو را لمس كرد. بلو هم خود را به او چسباند ودرواقع آوا را مجبور كرد بغلش كند. دختر ها از پشت پسرها بيرون آمدند.
سايان- آوا چه طور دلت مياد بهش دست بزني؟
آوا بلو را از خود جدا كرد و در حالي كه سرو صورتش را نوازش ميكرد روبه سايان گفت:
- خيلي نرم و لطيف! خيلي هم گرم و دوست داشتني! كلاً عاليه!
نويد دستهايش را در جيب پالتويش فرو برد:همه ي دختر ها اين طورين!
همه متعجب او را نگاه كردندو نويد متوجه سوتی ای که داده بود شد و گفت: منظورم اين بود كه بلو مادس!
آيدين- پادرا جان ميشه بفرمايين اين سگ گرگي زيبا رو از كجا اوردي؟
پادرا- لندن كه بودم يه روز يه توله سگ كثيف و زخمي رو ديدم، دلم براش سوخت با خودم بردمش خونه.بهش غذا دادم ، بردمش حموم، زخماشو تميز كردم.حمومش كه كردم انقدر سفيد و پشمالو شده بود كه همش دلت ميخواست بغلش كني . خلاصه اسمشو گذاشتم اِنجل. هرچي بزرگتر ميشد رابطش با سگا بدتر ميشد.يه روز رفتم خونه ديدم نيستش. هرجايي كه به فكرم ميرسيد دنبالش گشتم ولي نتونستم پيداش كنم. چند روز بعد ديدم با يه گرگ اومده خونه. خلاصه حسابي با گرگه جور شده بود. 2-3 ماه بعد كه انجل رو بردم درمانگاه حيوانات براي چكاب گفتن باردار. از اون روز به بعد دوبرابر گذشته مراقبش بودم. زندگيم باوجود انجل قشنگتر شده بود اما متأسفانه اين قشنگي زياد طول نكشيد.بعداز ظهر12 ارديبهشت كه خير سرم تولدم بود خوشحال از دانشگاه برگشتم خونه .با ديدن انجل كه زخمي وتير خورده بود بدون معطلي اونو بردم درمانگاه. دوساعت توي اتاق عمل بود آخرش هم تونستن يكي از بچه هاشو نجات بدن! اينجوري شد كه بلو كوچولو روز تولد من به دنيا اومد !
نيما دستهايش را روي صورتش گذاشت و صداي گريه كردن از خود درآورد .
آيدين- بچه تحت تأثير قرار گرفته !
نيما به سمت پادرا رفت و دستش را روي شانه ي او گذاشت: پادرا دركت ميكنم، غم از دست دادن عشق بد درديه!(منظور نيما مرگ انجل بود)
پادرا او را به عقب هل داد: گمشو! عشق كجا بود؟ من فقط دلم براش سوخت آخه طفلي سني نداشت!
نيما- پادرا قبلاً جنبه ي شوخي داشتي ها !
پادرا- Mr. Hasty (آقاي عجول) وقتي اولين وآخرين عشق من اينجا حضور داره تو نبايد به خودت اجازه بدي همچين شوخي با من بكني!
نيما به سمت آوا كه هنوز مشغول بازي كردن با بلو بودبرگشت: آوا خانم شما از حرف من ناراحت شدين؟
- نه، اصولاً من آدم با جنبه اي هستم!
نيما دستش را جلوي بيني اش تكان داد: بوي سوختني مياد! پادرا جان مي خواي به آتش نشاني زنگ بزنم؟
همه به این حرف او خندیدند و برای صرف ناهار وارد خانه شدند.رقیه خانم(همسر بابا علی) برای آنها خورش سبزی درست کرده بود . نوید غذا را گرم کرد و بعد از چیدن میز بقیه را نیز به آشپزخانه دعوت کرد.درحین خوردن ناهار همه ساکت بودند تا اینکه پانیذ گفت :
- آقا پادرا میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
پادرا لحظاتی متفکرانه به پانیذ نگاه کرد و در جوابش گفت:
- ask your question please?!
پانیذ- چرا شما و آقا نوید قبل از برگشتنتون از انگلیس باهم صمیمی نبودین؟
نوید نتوانست جلوی خودش را بگیر و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن . نیما با دیدن چهره ی عصبانی پانیذ دستش را جلوی دهان نوید گرفت و گفت: من معذرت میخوام نوید نمیخنده نمیخنده وقتی میخنده اینطوری میخنده !
اما پانیذ بی توجه به حرف او رو کرد به نوید:حرف خنده داری زدم؟!
نوید دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد:واقعاً متأسفم،من به حرف شما نمیخندم موضوع اینه که خودم تا حلا بهش فکر نکرده بودم!
پادرا- راستش من و نوید اخلاق هایی مشابه داریم و با هم بزرگ شدیم ولی نمیدونم چطور بود که تا همین 2-3 سال پیش اصلاً با هم کنار نمیومدیم !
نوید- فکر کنم یکی از علل رفتن پادرا از ایران خلاص شدن از دست من بود آخه همش سر کارهای خونه دعوامون میشد هردومون میخواستیم به مامان کمک کنیم و خلاصه هرروز هم جنگ جهانی دوم توی خونه به پا میشد!
پادرا با لبخند گفت: آره یادش بخیر بیشترسر ظرف شستن دعوامون میشد.
نیما جرعه ای آب نوشید و گفت: خوش به حال آوا خانم و پانیذ خانم!!!!!
پانیذ بلافاصله به نیما توپید : چرا خوش به حال من؟!
نوید پایش را محکم به ساق پای نیما کوبید و صدای داد اورا بلند کرد:چرا میزنی؟
نوید زیر گوشش گفت: اگه میخوای زنده برگردی تهران جلوی زبونتو بگیر!
پانیذ- آقا نیما جواب منو ندادین.
نیما با اخم به نوید نگاه کرد و گفت: معذرت میخوام اشتباه لفظی پیش اومد.
نوید به منظور عوض کردن بحث از روی صندلی برخاست و گفت: من ظرفهارو میشورم.
پانیذ هم برخاست و به سمت سینک ظرفشویی رفت. یک جفت دستکش ظرفشویی به دست کرد و گفت:این کار قبلاً رِزِرو شده!
بعد از تمام شدن ناهار پانیذ به هیچکس اجازه نداد دست به میز بزند و همه را با احترام از آشپزخانه بیرون کرد.شستن ظرفها که تمام شد دستکش هارا سر جایشان گذاشت.پارچ آب را پر کرد و برای گذاشتن آن داخل یخچال به سمت ان رفت.هنوز یک قدمی برنداشته بود که پارچ از دستش لیز خورد و روی زمین تکه تکه شد.پانیذ آهی کشید.آوا با شنیدن صدای شکستن پارچ سریع به آشپزخانه آمد.
آوا- پانیذ چی بود؟!
پانیذ به قطعات پارچ اشاره کرد : از دستم افتاد.
آوا- ولش کن بذرا برم از رقیه خانم جارو بگیرم.
پانیذ- نه نمیخواد،خودم جمعش میکنم.....بقیه کجان؟
آوا با نگرانی چشم به تکه شیشه ها دوخت: توی باغن،فقط من و نوید نرفتیم.
پانیذ- به نظرت جناب دکتر کر شدن که متوجه این صدای نشدن؟!
آوا- نه دیوونه ،توی اتاقشه منم داشتم میرفتم توی باغ.
پانیذ با عجله به سمت سطل زباله رفت و آن را برداشت.هنگامی که داشت به سمت خورده شیشه ها میامد پایش به پایه ی صندلی گیر کرد و با شدت روی شیشه ها افتاد.آوا که هنوز آنجا بود پیش او آمد و به او کمک کرد از روی زمین بلند شود.
آوا- حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟
- I’m fine!!!
آوا با ترس گفت: پانیذ دستت.
پانیذ به دستهایش نگاه کرد تا زه متوجه شد که یک قطعه ی بزرگ شیشه در کف دست راستش فرو رفته است.برای لحظه ای سرش گیج رفت اما با کمک آوا روی یک صندلی نشست.آوا از آشپزخانه خارج شد و چند لحظه بعد همراه نوید برگشت.نوید با دیدن آن صحنه شوکه شد، به سرعت پیش پانیذ که بی صدا اشک میریخت رفت و دستش را نگاه کرد.
نوید- زخمش عمیقه به نظرم باید بخیه بشه!
آوا با تحیر پرسید: اینجا؟!
نوید- لطفاً یک ظرف آب گرم برام آماده کنین و به ایشون کمک کنین بیان توی هال .
نوید از آشپزخانه خارج شد.آوا و پانیذ هم پشت سرش رفتند .آوا وسایلی که نوید لازم داشت را برایش آماده کرد و کنار پانیذ نشست. اشکهای او را پاک کرد و گفت :
- یعنی انقدر درد داره که گریه میکنی؟!
پانیذ- آوا میکشمت من برای درد گریه نمیکنم که !
نوید به کنایه گفت: حتماً چون دست نامحرم بهتون خورده گریه میکنید !
پانیذ دستش را به شدت از میان دستهای نوید بیرون کشید و گفت: نخیر!
نوید نگاه معناداری به او انداخت و با ملایمت دوباره دستش را در دست گرفت :شما حاضرین؟!
پانیذ- یعنی چی حاظرم؟
نوید خنده اش را خورد و گفت: میخوام شیشه رو بکشم بیرون .
پانیذ رو کرد به آوا: آبجی جونم میدونم دل دیدن این چیزارو نداری من حالم خوبه پاشو برو توی باغ !
آوا- میخوای به سایان یا آیلین بگم بیان پیشت ؟
پانیذ- نه گلم نمیخواد نگرانشون کنی !
آوا گونه ی اورا بوسید و با تمام نگرانی ای که داشت آنجا را ترک کرد.
بعد از خارج کردن شیشه و بخیه زدن نوید درحال پانسمان کردن زخم بود که از پانیذ پرسید:
- شنیدم قراره برین آلمان .
پانیذ- قرار بود.
نوید گنگ نگاهش کرد: متوجه نشدم! یعنی چی قرار بود؟
پانیذ- دلم برای اینجا و آدماش تنگ میشه.....نمیتونم ترکشون کنم!
نوید لبخند محوی زد و گفت: اون شبی که توی ویلای شمال مریض شدین یادتونه؟
پانیذ با تأسف گفت: بله همون شبی که شدم یه دردسر بزرگ براتون!
نوید- اون شب توی خواب هذیون میگفتین .
پانیذ – چی میگفتم؟
نوید همراه با لبخندی شیطنت آمیز گفت: میگفتین که از من خوشتون میاد و اینکه من خیلی بانمکم مخصوصاً وقتی سر به سر کسی میذارم .
پانیذ سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت: هذیون میگفتم دیگه.....ببخشید !
نوید به لبخندی اکتفا کرد. پانسمان دست پانیذ که تمام شد نوید دستکشهایش را درآورد و داخل سطل زباله انداخت .
نوید- از اون شب به بعد نیما گیر داده بهم…….. میگه من شمارو دوست دارم !
پانیذ درحالی که صورتش از فرط خجالت سرخ شده بود با یک تشکر کوتاه از ویلا خارج شد. نوید هم وسایلش را جمع کرد و به جمع دوستانش ملحق شد. نیما دست نوید را کشید و پشت سر بقیه به راه افتادند.
نیما- نوید؟ باز تو نخود شدی؟
نوید ابروهایش را درهم کشید: باز چی شده؟
نیما ادایش را درآورد: باز چی شده.....و بعد ادامه داد: چیکار دختر مردم کردی توی این سرما بدون پالتو اومده بیرون؟
نوید انگشتش را جلوی بینی اش گرفت: هیسسسسسس....الان میشنوه.
نیما با تحکم گفت: یاا... برو براش پالتوشو بیار.
نوید شانه هایش را بالا انداخت: به من چه خودش سردش بشه میره میاره.
نیما- باشه خودم میرم میارم براش تو که عرضه نداری.
نوید دست نیما را که داشت به سمت ویلا برمیگشت کشید و آرام طوری که فقط او
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق , رمان از خیانت تا عشق - سرای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , بـــاغ‏ ‏رمـــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48881

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا