تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق حقیقی (فصل یازدهم)




((فصل يازدهم:جدايي))

روز اول اسفند ماه كلاس آخر زبان تخصصي:
نيم ساعت تا پايان كلاس وقت داشتند.نيما حوصله اش از بيكاري سر رفته بود.نگاهي به چهري خندان پادرا كه سرش به كار كردن با مبايلش بود انداخت.با شيطنت سينه اي صاف كرد وگفت:
• استاد اگه خيلي با مزس بگين ما هم بخنديم!
دانشجويان كه هر كدام مشغول انجام كاري بودند با اين حرف نيما سريع به پادرا نگريستند.پادرا هم لبخندي زد و در جواب نيما گفت:
• آقاي عجول ظاهراً حوصلتون سر رفته!
نيما با دست بر روي پايش زد.
• آخ گفتين دارم دق ميكنم!
پادرا به سكوي كلاس اشاره كرد :تشريف بيارين وسط خودتونو خالي كنين!
نيما چشكمي به پادرا زد و از جايش بلند .به همكلاسي هايش تعظيم كرد و روي سكو ايستاد .پسراها همه برايش دست زدند .نميا دستي به پشت سرش كشيد سپس رو كرد به پادرا.
نيما- استاد بي زحمت يه آهنگ خارجي بذاريد!
پادرا لبخندي زد .از همان لبخند هاي دختر كش. يكي از پسرا ها خطاب به او گفت:
• استاد بذارين ديگه!
پادرا همه ي كلاس را از زير نظر گذراند و با چهر اي جدي به انها گفت:
• مثل اينكه خيلي دلتون ميخواد ترم اخري مشروط بشين!
همه خشك سر جايشان نشستند. پادرا پوزخندي زد و با اشاره به نيما فهماند سر جايش بنشيند.آيلين هم مرتب سر آوا غر ميزد.دقايقي بعد پادرا پايان كلاس را اعلام كرد و تمام دانشجويان سراسيمه از كلاس خارج شدند.نيما و آيلين هم داشتند از كلاس خارج ميشدند كه ناگهان آرمان رو به رويشان ظاهر شد.آرمان بدون توجه به حضور پادرا به سمت آوا كه در حال جمع كردن وسايلش بود رفت و چيز هايي را آرام زمزمه كرد طوري كه فقط او بشنود.آوا كه خشم را در چشمان پادرا ميديد از كنار آرمان رد شد و به سوي پادرا رفت.
آوا- ميخواد حرف هاي آخرش رو بهم بزنه . ميشه همراه نيما و آيلين دم در دانشگاه منتظرم بمونيد؟
پادرا نگاه غضبناكش را از آرمان گرفت و با اخم به آوا خيره شد.
آوا-خواهش ميكنم بذار زودتر شررش كم بشه!
پادرا كه از اين خواست اوا دلخور شده بود بدون كلامي كلاس را ترك كرد. نيما و آيلين هم پشت سر او رفتند.آنها به در خروجي سالن رسيده بودند كه پادرا پشيمان شد و برگشت.هنوز به در كلاس نرسيده بود كه با شنيدن صداي آوا سر جايش خشك زد.ديگر چيزي از گفتگوي آنها را نشنيد اما چند لحظه بعد با صداي جيغ خفيفي به خود امد و وارد كلاس شد.با ديدن آوا كه دستش را روي صورتش گرفته بود و اشك ميريخت خونش به جوش امد. خودش هم نفهميد كي به طرف آرمان هجوم برد و او را زير مشت و لگد گرفت.آنقدر او را زد كه تما صورتش خوني شده بود. تقريباً همه ي اساتيد و دانشجويان آنجا جمع شده بودن.سعي داشتند او را عقب بكشند اما بي فايده بود.آوا كه تا ان لحظه فقط گريه ميكرد دست مشت شده ي پادرا كه به سمت صورت ارمان ميرفت را دو دستي گرفت.پاردار نگاهي به اون انداخت.با يددن چهري خيس او كه از شدت ترس طبق معمول سرخ شده بود كمي آرام گرفت اما با ياد آوري حرف آوا كه به آرمان گفته بود دوستت دارم باز عصبي شد و دستش را از ميان دستان آوا بيرون كشيد .آخرين مشت را با تمام قدرت به صورت آرمان كوبيد كه باعث شد او به عقب پرتاب شود و روي زمين بيفتد. كيفش را از روي زمين برداشت و به سرعت از كلاس خارج شد.آوا هم به دنبال او بيرون رفت.قدم هاي پادرا آنقدر بلندو تند بودند كه آوا مجبور بود براي رسيدن به او بدود.هنگامي كه به او رسيد از آنجايي كه ميدانست او عصباني است بي صدا دنبالش راه ميرفت.وقتي كه به ماشين رسيدند اوا به پادرا كه در سمت راننده را باز ميكرد گفت:
• منم سوار شم؟!
پادرا هر كاري كرد مقابل چهر ه ي ملوس آوا طاقت نياورد:من حال ندارم خودت بشين پشت فرمون!
آوا ذوق زده سوار شد پادرا هم با لبخندي كمرنگ كنارش نشست.در بين راه هيكدام حرفي نزدند.آوا ماشين را در پاركينگ آپارتمان گذاشت و از ان خارج شد.پادرا دم در ورودي منتظرش بود. اوا سوويچ را به او داد.
آوا- برو به دوش بگير حالت بهتر بشه!
پادرا كه فكر هايش را كرده بود از او خواست به خا نه اش بيايد.آوا هم از خدا خواسته پيشنهاد او را پذيرفت و هر دو با هم وارد خانه شدند.پادرا ابتدا دوش آب گرمي گرفت.آوا هم چاي خوش رنگ و بويي دم كرد و همراه با بيسكويت درون سيني گذاشت و با خود به هال برد.با ديدن پادرا كه سرش را به مبل تكيه داده بود نا خود اگاه لبخندي زد و كنارش نشست.پادرا چشمهايش را باز كرد و خودش را روي مبل جا به جا كرد.
آوا- چرا موهاتو خشك نكردي؟
پادرا به جاي پاسخ به سؤال او گفت:
• حرف هاي تو و آرمان رو شنيدم.
آوا با لحني عادي كه برا ي پادرا اعجاب انگيز بود گفت : بهتر ديگه لازم نيست تكرارشون كنم!پسره ي پررو اول ميگه زن و بچه دارم حالا اومده ميگه تورو ميخوام و چرت و پرت !
پادرا تنها جمله ي دوستت دارم آوا را شنيده بود به همين دليل از دروغي كه گفته بود پشيمان شد اما براي جبران ان ديگر دير شده بود.آوا ليوان چاي رابه دست او داد:
• ولي با اين حال دلم براش سوخت خيلي بد ميزديش !
پادرا بدون مقدمه گفت: آوا بيا يه مدتي از هم دور باشيم!
آوا متحير در چشمان سبز پادرا نگريست: شوخي بي مزه اي بود!
پادرا- شوخي نكردم.هر دومون نياز داريم مدتي آزاد باشيم تا راحت بتونيم فكر هامونو بكنيم!
آوا- پادرا هيچ ميفهمي چي ميگي؟ آخه به چي فكر كنيم؟
پادرا كلافه دستي به موهاي خيس خود كشيد:به زندگيمون، به آيندمون، به خواسته هامون،به همه چيز!
آوا دستش را به نشانه ي نفي تكان داد: نه اصلاً موافق نيستم!
پادرا- تو رو خدا همش چند روز!
آوا كه اشك در چشمانش جمع شده بود دستهاي پادرا را گرفت: نه نميخوام ! نميخوام حتي يه لحظه هم ازت دور بشم!
پادرا دستهاي اورا فشرد :به خاطر من.
آوا با چشماني باراني سرش را پايين انداخت.پادرا دستهاي همچون يخ او را بوسيد و اشكهايش را با نوك انگشتانش مهار كرد .آوا درحالي كه اشك ميريخت از پادرا خواهش ميكرد نظرش را عوض كند اما او تصميم خود را گرفته بود و ميخواست آوا را براي هميشه ترك كند.
آوا- پادرا توروخدا بگو شوخي كردي بگو ميخواستي منو اذيت كني توروجون عزيزت بگو شوخي بود بگو..بگو ديگه......
پادرا اورا درآغوش گرفت و اشكريزان سر و صورت اورا غرق بوسه كرد.دقايقي هردو در آغوش هم گريستند.آوا كه ديد صحبت كردن با پادرا بي فايده است اشكهاي خودش و او را پاك كرد.
آوا- چشمات بهم ميگه ميخواي واسه هميشه تركم كني آخه چطور دلت مياد؟ پادرا من بدون تو ميميرم.
پادرا پيشاني اش را روي پيشاني او گذاشت: آوا بس كن اگه بميري من ميدونم و تو.
آواخودش را عقب كشيد:ديدي گفتم ميخواي براي هميشه تركم كني من ميدونم چي توي سرت ميگذره .....ولي ......من ...............من نميخوام پادرا من هيچجا نميرم همينجا ميمونم نميرم از پيشت نميخوام تنها بمونم.
پادرا دستي به صورت خود كشيد: نميشه آوا نميشه اصرار نكن براي منم سخته ولي مجبورم خواهش ميكنم از اين سخت ترش نكن باشه؟!
آوا كه تحت تأثير لحن ملتمسانه ي او قرار گرفته بود گفت: باشه ولي من شرط دارم.
پادرا با لبخندي غمگين گفت: شما امر بفرمايين.
آوا- شرط اول: دليلت چيه؟ واسه چي بايد جدا بشيم؟
پادرا- اي كوچولوي نا قلا..........خانم خوشكلم دليل خاصي نداره فقط ميخوام يه مدت از هم دور باشيم تا بتونيم راحتتر تصميم بگيريم تا همينجا بسه باشه؟ ديگه نگو چرا برو سراغ شرط بعدي!
آوا دندانهايش را روي هم فشرد: بايد زود به زود بياي ديدنم.
پادرا- من امشب از ايران ميرم.
اشكهاي آوا باز امان را از او گرفت. پادرا چشمان خيس اورا بوسيد: آوا توروخدا گريه نكن ديگه قول ميدم برگشتم بيام ديدنت البته اگه خودت بخواي.
آوا- ميخوام ميخوام ميخوام پادرا نميبخشمت اگه بياي ايران و به من خبر ندي نميبخشمت به روح داداشم قسم نميبخشمت.
پادرا كه از حرفهاي آوا خنده اش گرفته بود گفت: باشه چشم خانمم چقدر ناز ميكني تو قبلاً انقدر ناز نميكردي ها ديدي خريدار داره حالا هي ناز كن.
آوا كه از خجالت سرخ شده بودسرش را پايين انداخت و ادامه داد: شرط سومم اينه كه......من......نميدونم چطوري بگم خوب....من ميخوام تا آخر عمرم فقط مال ......تو......باشم!
پادرا از ته دل خندید. با مهرباني صورت آوا را ميان دستهايش گرفت و سرش را بالا آورد: كوچولوي من اينطوري حرف نزن.....دلمو نلرزون وگرنه دم آخري ميخورمت ها..........نميشه گلم نميشه مگه ديوونه شدم زندگيتو خراب كنم؟ !ولي بهت قول ميدم اگه خودت بخواي تا آخرش مال خودم ميموني تا ته ته ته دنيا.
آوا ديگر طاقت آنجا ماندن را نداشت.به سرعت از جايش بلند شد و لباسهايش را پوشيد اما قبل از اينكه از در خارج شود پادرا سد راهش شد و يكي از حلقه هايي را كه براي عقدشان خريده بود به دست آوا و ديگري را به دست خود انداخت.
پادرا- خوب اينم به خاطر اينكه مال خودم بموني البته بازم ميگم تصميم با خودته.
آوا- مطمئن باش من اين حلقه رو تا آخر عمرم نگه ميدارم بعدشم من مگه مسواكتم كه ميخواي مال تو باشم؟
پادرا خنديد: ااااا خودت الان اينو گفتي!
آوا- من يه چيزي گفتم خواستم منظورمو بفهمي تو نبايد سوءاستفاده كني كه.
پادرا دستش را روي چشمش گذاشت: چشم نميكنم...........ببينم نكنه ميخواي همينطوري بري؟
آوا حيران اورا نگاه كرد:يعني چي همينطوري؟
پادرا- اول اشكاتو پاك كن تا بهت بگم يه ساعته داري گريه ميكني زود پاكشون كن تا بگم.
آوا نفس عميقي كشيد و اشكهايش را با پشت دست پاك كرد. پادرا با لبخند به گونه ي خود اشاره كرد و گفت: خوب حالا اينجارو ببوس بعد بغلم كن بعد برو.
آوا اخم شيريني كرد: نميخوام تو كه شوهرم نيستي من فقط شوهرمو ميبوسم!
پادرا- اوه اوه چه شوهرمي هم ميگه...... حالا فكر كن من شوهرتم يه بوس كن برو .......بغل هم نميخوام.
آوا روي پنجه بلند شد و با اعتراض گفت: يه خورده خم شو خوب من قدم نميرسه.
پادرا او را بغل كرد طوري كه صورتهايشان مقابل هم قرار گرفت.
پادرا- خوب حالا ببوس.
آوا- نميخوام راحت نيستم بذارم زمين خودت خم شو.
پادرا خنديد و بوسه ي محكمي از گونه ي او گرفت: تو نبوسيدي من بوسيدم.......آخي آوا اين لپاتو ميدي من ببرم؟ خيلي خوشمزن.
آوا درحالي كه تلاش ميكرد دستهاي پادرا را باز كند گفت: نخير نميدم اينا صاحاب دارن.
پادرا اورا روي زمين گذاشت و طرف ديگر صورتش را هم بوسيد: خوش به حال صاحابشون.
باز هم حلقه هاي اشك در چشمان آوا جمع شد.رفتار ضد و نقيض پادرا براي او قابل درك نبود از طرفي حلقه به دستش انداخته بود از طرف ديگر گويي ميخواست اورا براي هميشه ترك كند.
آوا- بيا پايين ببوسمت.......... تا حالا نبوسيدمت ميترسم عقده بشه بمونه روي دلت .
پادرا- نخير هركي ميخواد منو ببوسه بايد خودش بياد بالا من پايين نميرم.
آوا لب ورچيد: وا چقدر لوسي تو اصلاً نميبوسم.....برو كنار بذار برم الان باز گريم ميگيره.
پادرا بلند خنديد.خم شد و صورتش را مقابل صورت آوا قرار داد: ببوس بعد برو.
آوا بوسه ي آرامي روي گونه ي او گذاشت و سرش را پايين انداخت.پادرا هم ديگر حرفي نزد.گونه ي آوا را ناز كرد بدون هيچ حرفي و به اتاقش رفت. آوا حلقه ي زيبايي را كه پادرا به دستش انداخته بود را جلوي چشمهايش گرفت و با تمام وجود از خداوند خواست آنهارا دوباره به هم برساند ( الهيييييييييييييييي آمينننننننننننننننننننننن ننن )
پادرا بعد از ساعتي گريه كردن از فراق يار خود را به فرودگاه رساند و ربع ساعت قبل از پرواز با دوستانش تماس گرفت و با آنها خداحافظي كرد. نيما و نويد حرفهايش را باور نكردند اما آيدين با شنيدن صداي خانمي كه از بلندگو شماره ي پرواز هارا اعلام ميكرد يقين پيدا كرد كه او راست ميگويد.آيدين بعداز اتمام حرفهايش با پادرا سردرگم مانده بود كه چه كار كند .هنوز نميدانست اين يك شوخي است يا واقعاً پادرا آنهارا ترك كرده است. آيدين سريع خود را به خانه ي عمويش رساند و سراغ آوارا از آنها گرفت.آقاي احمدي به او گفت كه آْوا در اتاقش است. ايدين تشكر كوتاهي كرد و به سرعت به سمت پله ها دويد.هنوز از اولين پله بالا نرفته بود كه صداي او را شنيد.
آوا- سلام پسر عمو.
آيدين نفس زنان و با صورتي سرخ از شدت خشم گفت: پادرا كجاست؟
آوا به شوخي گفت: سلام ابجي كوچولو خوبي؟
آيدين متوجه طعنه ي او شد: سلام........پادرا كجاست؟
آوا- امشب ميره لندن.
صداي آيدين ناخودآگاه بالا رفت: نه خواهر من ......رفت......الان ديگه پريده!
اشكهاي آواروي صورتش جاري شد.
آيدين فرياد زد: ميدونستي آره؟!
آوا با لحني بغض آلود گفت: نامزديمونو به هم زدم بهش گفتم بره گفتم منو تنها بذاره اون بعد از مرگ برادرم به زندگي من اومده بود من نياز دارم فكرامو بكنم.........من....من هنوز نميدونم پادرا رو به خاطر اينكه شبيه برادرمه دوست دارم يا به خاطر خودش!
آيدين گويي قدرت تكلم خودرا از دست داده بود.نميتوانست چيزي بگويد.آقا و خانم احمدي هم كه آنجا حضور داشتند چيزي از حرف هاي دخترشان متوجه نشدند.
آقاي احمدي:آوا جان....دعواتون شده؟!
آوا- نه فقط مدتي ميخوايم از هم دور باشيم همين!
آوا ديگر طاقت نياورد و با يك عذرخواهي كوتاه به اتاقش پناه برد و تا صبح گريه كرد .گريه اي بي صدا ولي پر از غم!
صبح روز بعد پسرها در آتليه ي نيما دور هم جمع شدند. آيدين حرفهاي آوارا براي نيما و نويد بازگو كرد.
نيما- آخي..........چرا نامزديشونو به هم زدن؟!
آيدين- نميدونم هيچي نميدونم.............پادراي نامرد باز منو ترك كرد باز بي خبر رفت...........خيلي نامردي پادرا خيلي!
نويد- من نميدونم دليل اين كار پادرا چي بوده ولي اينو ميدونم كه اون خارج از ايران طاقت نمياره و زودي برميگرده ايران!
آيدين-نويد تو شماره اي چيزي ازش نداري؟!
نويد كمي مكث كرد: نه!!!
پسرها هرچه فكر كردند به جايي نرسيدند.كم كم خبر به هم خوردن نامزدي پادرا و آوا بين همه ي فاميل پخش شد.هيچكس باورش نميشد اين دو كه عاشقانه يكديگر را دوست داشتند از هم جدا شده باشند.آوا براي اينكه خيال خانواده اش را از بابت خود راحت كند هنگامي كه توي جمع قرار ميگرفت خودراشاد و سرحال نشان ميداد درست برخلاف زماني كه برادرش را از دست داده بود،اما همين كه تنها ميشد بي اختيار اشك از چشمانش جاري ميشد.دوماه تمام به همين منوال سپري شدتا اينكه.....
آوا-آقا نويد خواهش ميكنم شماره ي پادرا رو بهم بدين .....فقط ميخوام تولدشو تبريك بگم.
نويد نگاهي به ساعتش انداخت: آوا خانم نميتونم بهش قول دادم.
آوا با چشماني باراني گفت: امروز تولدشه ميخوام براي آخرذين بار صداشو بشنوم.........ميدونم از دستم ناراحته.....
هق هق گريه مانع از حرف زدن آوا شد.نويد كه دلش به حال اين دختر جوان ميسوخت با خود گفت : (( پادرا غلط كرده ..اگه خواست شمارشو عوض كنه!))
نويد- با تلفن همراهتون تماس بگيرين راحتتره.
آوا ميان گريه لبخند زيبايي زد: مرسي آقا نويد مرسي.
نويدهم لبخندي زد و گفت: خواهش ميكنم فقط خداكنه از كاري كه كردم پشيمون نشم!
آوا از نويد خداحافظي كرد و سريع به خانه برگشت.ساعتي با خود كلنجار رفت و در آخر دل را به دريا زد و همانطور كه لبه ي تختش نشسته بود شماره ي پادرا را گرفت.نفس عميقي كشيد و متنتظر ماند.چند ثانيه بعد صداي نازك زني از پشت خط شنيده شد:
• Hello?!
حلقه هاي اشك درچشمان آوا نمايان شد.لحظاتي مكث كرد و سپس با صدايي لرزان گفت:
• Hello, can I talk with Padra?!
• Yes, wait a minute please
حدودأ دو سه دقيقه اي گذشت.آوا كه در افكارش غرق شده بود با صداي پادرا به خود آمد.
پادرا- hello?!
قلب آوا خودرا وحشيانه به سينه ميكوبيد.تمام بدنش يخ كرده بود و ميلرزيد. آوا به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:
سلام آقاي حقيقي ،حالتون خوبه؟!
پادرا با صدايي نسبتاً بلند كه از شدت خشم ميلرزيد گفت: شماره ي منو از كجا اوردي؟!
آوا همراه با بغضي سنگين كه راه گلويش را بسته بود گفت:
• قول ميدم آخرين باري باشه كه صدامو ميشنوي. من...من .........من فقط خواستم تولدتو تبريك بگم.برات آرزوي سلامتي ميكنم و از خدا ميخوام هرجا كه هستي مراقبت باشه خدا كه همراهت باشه خيال منم راحته........پادرا.....خيلي خيلي زياد دوستت دارم ...... تا آخر عمرم عاشقت ميمونم......خواهش ميكنم يه قول بهم بده...بهم قول بده كه.......كه هيچوقت عشق اولتو با هوس هاي زود گذر عوض نكني..........قول ميدي؟!
پادرا با گفتن((قول ميدم...خداحافظ))تماس را قطع كرد.
آوا گريان روي تخت افتاد و كاغذي را كه شماره پادرا روي آن بود تكه تكه كرد .ناگهان دلش هواي آهنگي را كرد و آن را با گوشي همراهش پخش كرد. درفضاي اتاق تنها صداي خواننده به گوش ميرسيد.
كاش از اول ميدونستم كه تو مال ديگروني/ كاش از اول ميفهميدم تو با من نميموني
كاش از اول ميدونستم تو سهم من نميشي/ كاش ميفهميدم كه تو از عشق من گريزوني
از فكر و قلبم تو نميري كه به همين زودي/تو اون فرشته ي پاكي كه من فكر ميكردم نبودي
ميدونم هرجا كه هستي با هركسي نشستي/به راحتي فراموشم ميكني تو به زودي
اين همه عاشق بودم تو نفهميدي/با تو صادق بودم تو نفهميدي/من كه عاشق بودم تو نفهميدي باتو صادق بودم تو نفهميدي.....!!!
اشكهاي آوا بي وقفه روي صورتش پايين مي آمد و دل خسته اش را اندكي آرام ميكرد.او تا موقع شام خود را در اتاق حبس كرد . هنگامي كه براي خوردن شام به آشپزخانه رفت در كمال تعجب ديد كه نيما و آيلين هم آنجا هستند.او با شوقي مصنوعي به آندو سلام و با آيلين روبوسي كرد.
نيما- آوا خانم خبريه؟!
• نه،چطور مگه؟!
نيما- امروز حال و هواتون عوض شده يه جورايي شنگول تر از روزاي قبل هستين!
آوا لبخندي زد و چون موقعيت را مناسب ديد گفت: يه فكر توپ توي سرمه.
آيلين- اي شيطون......ميخواي چي كار كني؟!
آوا درحالي كه در ظرف خود سالاد ميگذاشت گفت:
• ميخوام خودمو از شرر خواستگارام خلاص كنم.
خانم احمدي - اِ.....چرا؟!
آوا- مادرجان بايد يه بشكه بخرين و منو بندازين توش چون تا آخر عمر از جفتتون تكون نميخورم.
خانم احمدي- جدي كه نميگي؟!
آوا تكه خياري را به دهان گذاشت: من شوخي ندارم كه........كلاً از ازدواج بدم مياد!
آقاي احمدي- آوا جان زندگي خودته هر تصميمي دوست داري بگير اما عاقلانه!!!
آوا- متشكرم بابا جون!
آيلين ليوان را به دهانش نزديك كرد: حالا چطوري ميخواي خواستگاراي بيچارتو دَك كني برن؟!
آوا- از اونجايي كه تمام خواستگارام غريبه هستن تصميم گرفتم بگم ازدواج كردم و براي اينكه ثابت كنم حرفم رو يه سر به ارايشگاه ميزنم و يه حلقه ي ناناز ميندازم دستم!
خانم احمدي قاشق خود را روي ميز رها كرد: دختر مگه ديوونه شدي؟!
آوا- من تصميم خودمو گرفتم پس لطفاً بذاريد راحت باشم!!!
روز بعد آوا همراه سايان به تصميم خود جامه ي عمل پوشاند.چهره ي جديدش مخصوصاً با آن ابروهاي نازك و موهاش شرابي واقعاً محشر شده بود!
ده ماهي از جدايي آوا و پادرا ميگذشت.در 4-5 ماه اخير حال آوا بهتر شده بود.او پادرا را بخشيده بود و هميشه برايش دعا ميكرد.
نويد- پادرا حرف الكي نزن.....جشن عقد من و پانيذه توهم حتماً بايد بياي!
پادرا- نميتونم نويد جان اگه بيام موندگار ميشم.
• خوب بمون...مگه مجبورت كردن بري؟
پادرا- آوا چي؟ اونو چي كار كنم؟
• پادرا توروخدا بس كن........يه چيزي بگم؟
پادرا- دوچيز بگو!
• خيلي احمقي!
پادرا با خنده گفت: چقدره تو بي ادب شدي تازگيا.
• آخه پسره ي زبون نفهم من هزار بار بهت گفتم آوا تورو دوست داره......... بلند شو بيا واقعيتو بهش بگو.
پادرا- نويد ميترسم..ميترسم تلافي كنه...ميترسم ديگه منو قبول نكنه!
نويد- من ميگم شب جشن حرفاتو بهش بزن ولي اگه قبول نكرد نااميد نشو.
پادرا دقايقي سكوت كرد.نويد با اعتراض گفت: پادرا زنده اي؟!
پادرا- من بيست و نهم ميام .........خوبه؟
• اگه ميدوني چيه بذار خود شب جشن بيا.
پادرا- همينه كه هست.........راستي به كسي چيزي نگو البته به جز آيدين و نيما دلم براشون يه ذره شده!!!
نويد- باشه كاري نداري؟
• نه قربانت خدافظ.
• به اميد ديدار.
روزها يكي پس از ديگري ميگذشت و همه در حال و هواي جشن عقد نويد و پانيذ بودند.روز بيست و نهم نويد جريان برگشتن پادرا و اينكه تا اون موقع نويد با او درتماس بوده را براي نيما و آيدين گفت.نيما و آيدين از دست آندو خيلي شاكي شدند.ساعت 4 بعدازظهر پسرها باهم به استقبال پادرا رفتند.نيما و آيدين داشتند با هم نقشه ميكشيدند چگونه حال پادرا را بگيرند كه صداي اورا از پشت سر خود شنيدند.
پادرا- كم نقشه بكشين بابا....به خدا من گناه دارم!
نويد پادرا را در آغوش گرفت و صميمانه به او خوش آمد گفت. نيما و آيدين دستهاي چپشان را به كمر زدند و با پاي راستشان روي زمين ضرب گرفتند.پادرا از نگاه مشكوك آنها خنده اش گرفت و گفت:
• باور كنيد برام سخت بود باهاتون حرف نزنم ....ولي به خاطر خودتون بود ممكن بود ديگه نتونيد منو ببينيد!اگه مجبور نبودم با نويد هم تماس نميگرفتم.......
پادرا تمام قضيه را براي آنها گفت. آيدين و نيما با چشماني اشك آلور پادرا را گرم در آغوش گرفتند.آيدين سريع از او جدا شد و قطره اشكي كه از گوشه ي چشمش پايين آمده بود را پاك كرد.پادرا به زور نيمارا هم از خود جدا كرد و به شوخي گفت:
• هوي مرتيكه اشتباه گرفتي!!!
نيما- گمشو....بچه پررو...ابراز علاقه به تو نيومده؟!
سپس نگاهي به سر تا پاي او انداخت و ادامه داد: ميگم پادرا جان پوستت خوب كلفته ها.....يه خورده لاغر شدي ولي هنوزم همون غولي هستي كه بودي!
پادرا خنديد: نه بابا كلي لاغر شده بودم پدرم دراومد تا دوباره هيكلي به هم زدم!
چهار جوان از فرودگاه خارج شدند و راهی شمال شدند. پادرا از اینکه میدید به سمت شمال میروند تعجب کرد و از نیما پرسید:
- آقای راننده اشتباه نمیری مسیرو؟
نیما از آینه ی جلو نگاهی به پادرا انداخت : نه عزیز دلم ، امشب همه ویلای دایی جونتون هستیم جشن عقد هم همونجاست!
پادرا- یعنی الان همه اونجان؟
نوید که کنار نیما نشسته بود به سمت عقب برگشت: تقریباً آره.
آیدین- راستش مادربزرگم سکته کرده بود واسه همین بابا و عمو و مامان و زن عمو رفتن همدان عیادتش ولی امشب با هواپیما برمیگردن.
پادرا- پس آوا کجاست؟
آیدین- اولاً آوا خانم،دوماً مگه من مردم ؟ خوب پیش من و آیلین بود دیگه،سوماً آوا به تو ربطی نداره !
پادرا طوری به آیدین نگاه کرد که او مجبور شد حرفش را پس بگیرد:
- آخه آوا وقتی نامزدی رو به هم زده خوب حتماً دیگه نمیخواد تورو ببینه !
پادرا جریان جدایی خود و آوارا برای نیما و آیدین نیز بازگو کرد .
نیما- یعنی آوا به خاطر اینکه تو بدنام نشی گفت خودش نامزدی رو به هم زده؟
آیدین- آخی بمیرم الهی....ابجی کوچولوم چه زجری کشیده و ما نمیدونستیم .ولی به هر حال آوا زن تو نیست نامزدتم نیست کلاً هیچ نسبتی باهات ن
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 158-رمان عشق و ديوانگي , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان به یادمانده(واقعی) , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان باران عشق , رمان عشق و سنگ - سرای رمان , رمان از خیانت تا عشق - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48880

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا