تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پسری بی هویت (فصل بیستم تا فصل سی ام)



کامی - خیلی فیلمهای مزخرف استکبار حهانی رو نگاه کردی آخه گاگول
دزدیدن آدم اونم دختر سرهنگ خیلی راحته ؟من - اه خفه شو بابا کچلم کردی آره مثل آب خوردن راحته !کامی - خوب پس من تا یه لیوان آب میخورم تو برو دختره رو گروگان بگیر و برگرد !من - کامی خفو شو میدونی یعنی چی ؟ادامو درآورد و رفت توی اتاق من - هوی وسایل رو جمع کن تا یکساعت دیگه زنگ تعطیلش میخوره !با داد گفت نوکر بابات غلام سیاه !من - خوب پس غلام سیاه به کارت برس خودم وسایلم رو جمع کردم و از روی فاکتور خریدهایی که انجام دادم پول فرهاد رو برگردونم کامی با کلی وسیله از اتاق اومد بیرون و انداخت وسط سالن و با غیض گفت بیا اینم وسایل جمعشون کردم !با حرص گفتم این چه وضع جمع کردنه هان ؟ ملافه سفید منو انداختی روی زیمن ؟کامی - گمشو بابا وسواس ، سارق ، دزد ، انگلو *** ! ( هین بی ادبی این ! ) من - خودتی ! الانم برو ماشین رو روشن کن تا بریم اول حساب کتاب با فرهاد بعد بریم دم آموزشگاه راس ساعت دو تعطیل میشه ها !کامی - به درک فقط دوس دارم آنا جون وقتی با یه کیسه که توش دختر بود دیدت به جای چوپون بندازدت توی طویله !من - به دعای توی گربه سیاه غلام سیاه ابر بارون زا نمیاد چه برسه به بارون !کامی - سازمان هواشناسی بریم دیر شدها ! وسایل رو گذاشتیم عقب ون و اول رفتیم سمت خونه فرهاد وقتی رسیدیم داشت ماشینش رو میبرد توی خونه من - برو پاکت پول عابر و موبایل رو بهش بده و بگو حساب بی حساب !کامی رفت و فرهاد رو صدا زد و و نمیدونم چی بهش گفت که عصباین شد و هولش داد عقب و اومد سمت ماشین !با عصبانیت در ماشین رو باز کرد و گفت این مسخره بازی ها چیه ؟من - پول این مدته که ازت قرض گرفتم !فرهاد - از کجا ؟من - نترس دزدی نکردم هر چند شاید توی این شش سال حلال و حروم سرت میشه پولش حلاله داداش !با حرص گفت چی میخوای ثابت کنی ها ؟من - هیچی یه مدت اومدم ازت پول قرض گرفتم الانم پسش دادم فرهاد - ولی من این پول رو قبول نمیکنم !من - دیگه اونش به من مربوط نیست اصلا آتیش بزن بنداز توی جوب میدونی که دوس ندارم مدیون کسی باشم !فرهاد - آبیش !! من - کامی بیا دیرمون میشه به شب میخوریم !فرهاد - کجا میری ؟من - معلوم نیست توام نمیخواد نگران باشی چون بهت مربوط نیست !فرهاد - تو پسرخاله ی منی مثل برادرمی حق دارم برات نگران باشم نه ؟با پوزخند گفتم حق ؟ شش سال پیش هم برادرم بودی ؟چیزی نگفت و و رفت عقب کامی سوار شد و منم بدون توجه به فرهاد که با اخم زل زده بود به منتا آخر حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم و ماشین با سرعت راه افتاد !کامی - گروگانگیر مسیر رو اشتباه میری باید از خیابون صراط مستقیم بری !من - کامی !کامی - میدونم خفه شم ؟من - نه به نظرت آنا راهمون میده ؟کامی - میزاشتی سر پیچ باغ میپرسیدی ! من - مسخره بازی درنیار جدی پرسیدم کامی - نمیدونم نیست از خونش فرار کردیم شاید برخورد خوبی نداشته باشه !من - بی خیال ! راستی بیهوش کننده گرفتی ؟کامی - آره ریختم توی آبمیوه ها راستی به چنگیز گفتم 206 رو ببره بزاره جلوی کلانتری یوسف آباد !من - دستت درست حالا اون عینک رو بزن که رسیدیم !جلوی آموزشگاه پارک کردم خوبی ون این بود که شیشه هاش دودی بود و کسی توش رو نمیدید یه نیم ساعتی علاف بودیم که یک دفعه ای یه دو جین دختر از آموزشگاه زدن بیرون کامی - اوه حالا کدوم یکی از این هلوهاست من - حیف هلو برای اون نمیدونم از روی صورتش میشناسم باید سرتا سیاه باشه و تیپ مسخره ای هم زده باشه !کامی - احیانا نباید مشکی و قرمز قاطی با عکسهای اجق وجق باشه ؟من - درسته دیدیش ؟کامی - آره همونی که کنار دیوار وایستاده یک دختردیگه هم هم شکل اون کنارشه دارند باهم حرف میزنن !من - صبر کن مروز راننده اش نمیاد دنبالشون یا با تاکسی میره خونه یا پیاده ولی چون مسیر خونشون دوره احتمال با تاکسی بره کامی - راه افتادن روشن کن بریم !تا دو تا چهارراه بعد از آموزشگاه پیاده رفتند و پیچیدند توی یه کوچه کامی - کوچه بن بسته رفتن دم اون خونه من - شاید خونه اون یکی دخترست کامی - نه مثل اینکه دفتری چیزی دستشه !یه چند دقیقه بعد از توی خونه یه مرد اومد بیرون اونام چند تا بسته دادند بهش و بای بی کردند و داشتند برمی گشتن کامی - برو جلوتر من - نه تو پیاده شو ! کوچه خلوته بزار اون یکی دختره بیاد از توی کوچه بیرون تو هم با دستمال اون یکی رو بیهوش کن فقط جوری که سروصدا نشه ! کامی پیاده شد و رفت داخل یه نگاه انداختم دوتا داشتن باهم حرف میزدند و حواسشون به کامی نبود یکیشون خم شد روی زمین و نشست تا بند کفشش رو ببنده کامی هم سریه دست اون یکی رو کشید و دستمال انداخت جلوی دهنش و انداخت روی کولش و منم سریع در رو براش باز کردم هم اینکه دختره رو پرت کرد توی ون منم گازش رو گرفتم و راه افتادم صدای کمک و جیغ اون یکی دختره بلند شده بود کامی با فریاد گفت گاز بده !کسی دنبالمون نبود دختره تا وسط خیابون دنبالمون میدوید کامی نفس نفس میزد من - خوبی ؟بریده بریده گفت دارم میمیرم !من - بیهوش شد ؟کامی - آره حالا چی کارش کنم ؟من - پتوها رو بنداز روش بدون توقف میریم سمت دلفان !کامی - ولی خوشگله ها !من - به من و تو چه ؟ خوشگلی بخوره توی سرش وقتی اینقدر حیوونه !بدون استراحت فقط با سرعت صدتا رفتم کامی چند باری خواست پشت رل بشینه که نزاشتم وقتی هم که دید من بیخیال نمیشم گرفت خوابید منم توی ذهنم با خودم درگیر بودم که چجوری حساب این دختره چموش رو برسم کاری کنم که از کرده خودش مثل سگ پشیمون بشه !نزدیکهای صبح بود که رسیدم به دلفان من - کامی بلند شو رسیدیم به جهنم !اینقدر خوابش سنگین بود که اصلا صدام رو نشنید با فریاد گفتم کامیییییی !از ترس از خواب پرید اول گیج میزد ولی بعد با دیدن خنده من خواب از سرش پرید با حرص گفت کوفت رسیدیم ؟من - بعله الانم نزدیک باغ اژدها هستیم !کامی - چه اژدهای خوجلی !من - خوب بریم تو ؟کامی - نه صبر کن اول در بزنیم دعوت کرد بریم تو به هر حال باید صاحبخونه اجازه بده !من - مسخره !ماشین رو جلوی در باغ پارک کردم و پیاده شدم دست و پام بی حس شده بود یه کم کش و قوس به خودم دادم تا حداقل استخونام نرم بشه هوا هنوز گرگ و میش بود من - توی پتو بپیچش و کول کن بیارش اول بزاریم توی اون اتاقک بعد یه جوری با آنا حرف میزنیم !باشه ای گفت و رفت توی پتو پیچیده اش و انداخت روی کولش رفتیم داخل همه جا ساکت بود من - برو سمت اتاقک درش قفل نداره با هم رفتیم داخل و به محض وارد شدنمون چراغ اتاقک روشن شد و منو و کامی سیخ وایستادیم آنا با لبخند مسخره ای جلومون وایستاده بود و با یه چوب دستی نگاهمون میکرد کامی که رنگش پریده بود منم غافلگیر شده بودم ولی نترسیده بودم یه چند ثانیه ای کسی چیزی نگفت تا آنا خودش به حرف اومد آنا - به به آقایان فراری !خوب این یک هفته کجا تشریف داشتین هان ؟خودم رو جمع جور کردم و گفتم رفتم تهران تا پولت رو بیارم !آنا - خوب حتما رفتی گدایی و سکه سکه جمع کردی ریختی توی گونی و کول کردی و از تهران آوردی تا اینجا نه ؟من - نه این کیسه یه سری از وسایلمونه که .... هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای اون دختره در اومد آنا با لحن بدی گفت کیسه رو بزار زمین کامیار سلطانی !کامی اول یه نگاه به من کرد بعد یه نگاه به قیافه عصبانی آنا وکیسه رو انداخت پایین !صدای آخ دختره بلند شد آنا با اخم داشت نگاهمون میکرد هنوز میخواستم بگم توضیح میدم کهدختره شروع به وول خوردن کرد و پتوها رفت کرد همین که سر دختره از زیر پتو اومدبیرون فریاد من بلند شد من - نههههههههههههههههههه !! این که اون نیست ...من - خفه شد ؟آنا - آره از بس جیغ زد و گریه کرد مجبوری یه آرمبخش زدم بهش کامی - حالا چیکار کنیم ؟با عصبانیت گفتم خودت گند زدی خودتم درستش میکنی !کامی - من ؟ نقشه از تو بود من - نقشه از من بود من دختره رو بهت نشون دادم ولی توئه گاگول با اون چشمای باباغوری کور شده ات یه خرس گنده دیگه رو آوردی !کامی - به من چه دوتایی لباساشون ست هم بود آنا - میشه جفتتون خفه شین و بگین این دختره کیه و توی خونه من چه غلطی میخواین بکنین ؟من - سرنخ تمام ماجراها رسید به همون دختر خون آشام اون شب مهمونیکه کامی جان اشتباهی یه جغ جغ رو بلند کردن !آنا - شما دوتا پت و مت از اینجا یواشکی در رفتین که برین سروقت اون دختره ؟من - پ ن پ رفتیم کار شرافتمندانه بیایم پول تو رو پس بدیم !آنا - اون که به وقتش ازت میگیرم شک نکن ولی الان باید این دختره رو برگردونی !کامی رو به من با ترس گفت - چه تصمیمی براش داری ؟سرم داشت از درد منفجر میشد از حرص شقیقه هامو فشار میدادم من - نمیدونم گیج شدم !آنا - گیج شدن نداره وقتی بیدار شد ازش درباره این اتفاقها سوال کن وقتی جوابت رو داد با کامیار بفرستش بره تهران !کامی - چرا با من ؟آنا - خودت گند زدی خودتم درستش کن چون آبیش خان باید بره سرکارش مرخصیش تموم شده !من - اه اینقدر کارم پولم نکن سرم رفت بزار این گند رو جمعش کنم تا بعد الانم یه کوفتی بده که داره سرم منفجر میشه !بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه و چند لحظه بعد با یه لیوان آبمیوه و یه عدد قرص برگشت آنا - این آرامبخش رو بخور چند ساعتی کمکت میکنه بخوابی بعد که بیدار شدی حرف میزنیم اوکی ؟من - اوگی فقط الان میخوام از شر این سردرد راحت بشم دیگه باقی مسایل مهم نیست !لیوان و قرص رو ازش گرفتم و یک نفس رفتم بالا و روی زمین دراز کشیدم و بعد از چند ثانیه چشمام سنگین شد و به خواب عمیقی رفتم نمیدونم چقدر خوابیدم ولی میدونم از زور گشنگی از خواب بلند شدم اول یه کم سرم ذوق وق میکرد ولی به شدت قبل نبودگیج بودم فضا ناآشنا بود با دیدن آنا که روی یه صندلی گهواره ای نشسته خوابش برده بود فهمیدم جهنم هستم !یکی زیر سرم بالشت گذاشته بود و یه ملافه هم انداخته بود روم چشمم خورد به ساعت نزدیک دو نیمه شب بود یعنی چیزی حدود شش ساعت خوابیدم وای خیلی گشنمه صدای قاروقور شکمم در اومد از جام بلند شدم پاهام خشک شده بود اه گندش بزنن یه دست میل باید بگیره برای این خراب شدهرفتم سمت آشپزخونه خبری نبود یه بشقاب کوچولو هم نبود نه قبلمه ای نه ظرفیدر یخچال رو باز کردم خوبه غذاها اینجاستبرنج بود و قیه ولی یخ زده مایکروفرم که نداره گرم کنم اه چیکار کنم پس صدای آنا ترسوندم آنا - تا صبح هم جلوی یخچال وایستی اون غذا گرم نمیشه من - خوب حالا که بیداری بیا برام گرمش کن !آنا - بشین تا گرمش کنم کمتر از یک ربع غذا رو گرم کرد و با یه لیوان آب و سالاد گذاشت جلوم منم مثل قحطی زده ها شروع به خوردن کردم وقتی تا خرخره خوردم تازه چشمم به آنا افتاد و دهنم از تعجب باز موند آنا - چیه ؟ من - تو کچلی ؟؟؟؟ اول منگ نگام کرد بعد دست کشید روی سرش و شالش رو کشید جلو و خونسرد گفت آره کچلم مگه بده ؟من - چرا کچلی ؟آنا - نمیدونم چند ساله مو ندارم توی ذهنم قیافه اش رو با یه سر کچل تصور کردم توی ذوق میزد ولی بازم خوجل بود کنجکاو بودم من - یه سوال بپرسم جواب میدی ؟آنا - ظرفها رو بشور دو تا چای بیار توی سالن تا به سوالات جواب بدم من - چیییی ظرف بشور چای بیارم عمرا ! آنا - میل خودته پس من رفتم بخوابم شب خوش و رلفت از آشپزخونه بیرون منم دنبالش ولی اصلا محل نذاشت و رفت توی اتاقش و در رو بست با خودم گفتم بی خیال کچله دیگه !راه افتادم سمت اتاقک چراغش روشن بود با خودم گفتم حتما کامی یادش رفته خاموش کنههنوز خواستم در رو باز کنم احساس بدی بهم دست داد صدای خس خس می اومد در رو که باز کردم یخ زدم کامی روی زمین افتاده بود و دستش روی گلو ش بود و غرق به خونه و چشماش زده بود بیرون چند ثانیه مغزم قفل بود ولی سریع دویدم سمتش با داد و فریاد صداش میزدم کامیییییییییی ! فقط صدای خس خس گلوش بود اتاق به هم ریخته نبود فقط یه چاقو میوه خوری کنارش افتاده بود داد میزدم سریع بلندش کردم و انداختم روی دوشم و دویدم سمت ماشین آنا از سروصدا اومده بود بیرون با دیدن کامی و من جیغی کشید و اومد جلو آنا - میرم ماشین رو میارم سریع دوید سمت بیرون و ماشین رو روشن کرد و اومد پایین کمک کرد کامی رو عقب خوابوندیم انا شالش رو درآورد و انداخت روی پام و گفت بیا بزار روی زخمش دستش رو از روی گلوش بردار و با شال محکم فشار بده و خودشم سریع پاش رو گذاشت روی گاز و حرکت کردبی حس بودم اصلا نمیدونستم کجا میره فقط چشمام میخ صورت رنگ پریده کامی بودبا صدای بوقهایی که آنا میزد سرم رو آوردم بالا جلوی یه خونه بزرگ وایستاده بود و هی بوق میزد بعد از چندثانیه در باز شد اونم گاز داد رفت داخل و رو به من گفت بیارش پایینمنم نپرسیدم اینجا کجاست و کامی رو بغلم کردم و رفت سمت ساختمون یه پیرمرد اومد جلو و گفت چی شده خانوم آنا - مشتی برو دکتر رو بیدار کن پیرمرد تا چشمش به منو و کامی افتاد دادی زد و رفت داخل آنا - دنبالم بیا رفتیم داخل خونه بسیار شیک و تجملی بود آنا رفت سمت یه میز نهارخوری برزگ و هر چی وسیله روش بود ریخت پایین و یه ملافه از روی یه مبل برداشت و انداخت روشآنا - درازش کن اینجا منم سریع کامی روی میز خوابوندم رنگش سفیدتر شده بود من - مرده نه ؟آنا - نه زنده است آبیش !جوابش رو ندادم فقط مات کامی بودم احساس کردم دستم رو گرفت سرم رو بالا کردم آنا دستش رو گذاشته بود روی شونه ام با لحن خاصی گفت آبیش زنده می مونه من مطمئنم خوب ؟چشماش رنگ قشنگی بود یه خاکستری شیشه ای خیلی ناز بود تازه چشمم خورد به کچلیش اصلا مو نداشت لبخند تلخی زدم و گفتم باشه کچل خانوم !لبخندی زد و دستش رو بداشت هنوز میخواستم بگم پس کو این دکتر که صدای پایی اومد برگشتم پشت سرم و با دیدن مردی که داشت به سمتمون می اومد خشک شدم مرد - سلام آبیش ! آنا - سلام چیه به مریض برس اونم سریع اومد سمت کامی و شال آنا رو از روی گردنش باز کرد و به آنا گفت سریع چند تا دستمال تمیز بهم برسونآنا هم چند تا دستمال کاغذی از روی میز برداشت و داد دستش اونم خون ها رو تمیز کرد و گفت اووووف چه بد بریده احتیاج به چندتا بخیه دارههر چی بریده خیلی عمیق نبوده فقط چون نزدیک رگ حساسی بوده خون زیادی اومده ولی زخمش خیل عمیق نیست نمیدونم چقدر طول کشید تا زخم رو تمیز و بخیه بزنه و بعد یهآرامبخش تزریق کرد بهش وقتی نفسهای کامی آروم شد اومد سمتم تغییر زیادی نکرده بود فقط کمی موهاش سفید شده بود مرد - بیا بغلم ببینم مترسک و محکم بغلم کرد دستام دو طرف بدنم خشک بود ولی با نفسهایی که میکشید من گرم شدم و محکم بغلش کردم و زمزمه کردم دایی محمد ! با بغض گفت جان دایی ؟دوس نداشتم ولش کنم ولی از توی آغوش اومدم بیرون و گفتم تو کجا اینجا کجا ؟دایی - من خیلی سال هست دلفان ساکنم تو چه جوری از اینجا سر درآوردی ؟من - یعنی میخوای بگی نمیدونی ؟دایی - چرا از وقتی آنا گفت یکی کپ جوونی های من مهمونشه شک کردم البته بین تو و فرهاد چون شما هردوتونشبیه جوونی های من هستین !بعد که دیدمت مطمئن شدم که تویی بعد هم آنا جریان رو بهم گفت من - این همه سال اینجا چی کار میکردی ؟دایی - کارمو این خونه رو از فروش سهام شرکت خریدم و زندگیم با خوبی هایاین مردم سپری میشه صدای خنده آنا بلند شد دوتایی برگشتیم سمتش با خنده گفت واقعا که حلال زاده به داییش میره فکر کن هر کاری که تو اول اینجا انجام دادی آبیش بدترش رو انجام داددایی با خنده گفت اونجا آدم دروغگو آنا زد به دماغش و گفت اینجا ؟دایی از جاش بلند شد و رفت سمت آنا گفت مهربون باز زدی توی دماغتببین باز داره خون میاد !انا هم گوشه لباس دایی رو گرفت جلوی دماغش دوتایی توی بغل هم زمزمه میکردن و ریز ریز میخندیدننمیدونم چرا احساس گرما میکردم بدنم داغ شده بود دوس نداشتم دایی نزدیک آنا وایسته من - دایی چیزی شده ؟دایی با لبخند برگشت سمتم و گفت نه این نانازه من دماغش اوف شده !آنا بدون نگاه کردن به من رفت سمت یکی از درها و گفت محمد من رفتم توی تخت تو میدونم مثل آبیش بدت نمیاد دایی - برو دختر کم زبون بریز !اونم زبونی درآورد و رفت توی اتاق !با حرص گفتم خیلی با هم جورین دایی جان !دایی - کدوم دختر و پدری هستند که جور نباشن آنا همه زندگی منه !با تعجب گفتم چییییی ؟ دایی - نمیدونستی ؟ آنا دختر من و زهره است یادت نیست ؟شکه شدم با من من گفتم ولی وقتی شما رفتین آمریکا پسر داشتین نه دختر ؟دایی - نه دختر داشتم اون زمان تو ده سالت بود نباید فراموش کرده باشی آنا شش سالش بود و با تو خیلی جور بود ! به زور به ذهنم فشار آوردم آره یادم اومد دختربچه ناز و خواستنی که من عاشق موهای بافته اش بودم اونم فقط وقتی می اومد پیش من موهاش رو می بافت ولی الا اون موها ؟من - مغزم تازه راه افتاده یعنی آنا دختردایی منه ؟ زن دایی زهره پس کجاست ؟دایی با لحن ناراحتی گفت زهره چند ساله که فوت کرده توی یه تصادف !من - متاسفم ! دایی یه وسال بپرسم دایی - تو کی به خاطر چیزی اجازه می گرفتی که الان بخوای برای سوال کردن اجازه بگیری ؟لبخند تلخی زدم و گفتم موهاش آنا چه بلایی سر موهاش اومده ؟دایی - سرطان کله شقی داره یه تومور خوش خیم توی سرشه که اون نانازه کله شق من نمیزاره من درش بیارم !من - برای امشب بسمه داره مغزم می پوکه از این همه اتفاق دایی - راستی این کامیار نیست ؟من - چرا !دایی - کی این بلا رو سرش آورده ؟من - یه دختره هرزه عوضی ...به طور خلاصه براش تعریف کردم اونم ساکت گوش کرد وقتی حرفهام تموم شد با لحن مشکوکی گفت اون پسره سروش باباش شرکت چی داره ؟من - دارویی و فرآوردهای خونی فکر کنم چطور ؟دایی - هیچی همینجوری !از جاش بلند شد و گفت برو توی یکی از اتاقها استراحت کن صبح کلی کار داریم من - میتونم برم انا رو ببینم ؟دایی - برو ولی چیزی درباره مریضیش نگو !سری تکون دادم و رفتم سمت اتاق چند ثانیه ای مکث کردم و بعد در زدم و هنوز جواب نداده بود رفتم داخل اتاقش کپ اتاق من بود همون رنگ آبی ملایم فقط تختش دو نفره بود خودشم روی تخت خوابیده بود رفتم جلو هر قدم که نزدیکش میشدم خاطراتی که ازش داشتم واضح تر میشد صدای نازش توی گوشم می پیچید آنا - آبیش تو داداش منی ؟من - نه بزار درسم رو بخونم آنا - پس کیه من میشی ؟من - پسر عمه تو آنا دست به وسیله های من نزن آنا - پس کی شوهر من میشی ؟من - هر وقت بزرگ شدی الانم برو بیرون من هنوز مشقهام رو ننوشتم اونم چشمی گفت و امد جلو و گونه ام رو بوسید و از اتاق رفت بیرون لبخند تلخی اومد روی لبام آنا - بهت گفت ؟من - سلام !آنا - چه عجب آبیش خان برای اولین بار توی زندگیش سلام کرد من - فقط به تو سلام میکردم و مامان توی جاش نیم خیز شد و ملافه رو کشید تا زیر چونه اش و با لبخند گفت علیک سلام من - تو تمام مدت میدونستی من کی ام ؟آنا - آره میدونستم از همون لحظه ای که پیدات کردم من - تو که بدجنس نبودی ؟آنا - توام گوه نبودی !من - آنا ؟؟؟لبخندی زد و گفت حالا چرا وایستادی بشین لبه تختش نشستم و گفتم چه بلایی سر موهای من آوردی ؟لبخند تلخی زد و دست کشید روی سرش و گفت خوجل شدم نه ؟من - نخیرم خیلی هم زشت شدی آنا - آبیش من - جان آبیش آنا - خواهشا هندیش نکن هنوز تو به من بدهکاری از فردام میریم دنبال اون دختره میدونم کاره اون بوده بعد باید بیای و چوپون من بشی !من - باشه ولی اول باید قول بدی مثل قبل موهات رو برای من ببافی !آنا - باشه حالا پاشو برو میخوام بخوابم درم پشت سرت ببند من - آنا من پسر عمه توام قرار بود شوهرت بشم راستی بزرگ شدی ؟آنا - آبیش برو بیرون از جام بلند شدم و رفتم سمتش و کله تاسش رو که داغ بود بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون ...کامیییییییی ! میکشمش خودم با همین دستهای خودم خفه اش میکنم باید بریم فهمیدی همین الان ! آنا - آبیش آروم باش هنوز هیچی معلوم نیست با فریاد میگم هنوز معلوم نیست رفته توی کما میدونی یعنی چی ؟ علائم حیاتیش پایینه ممکنه هیچ وقت برنگرده کامی ترسیده از خون مثل سگ میترسه خودم دیدم دستش رو گذاشته بود روی گلوش و و خس خس میکردترسیده بود می فهمی ؟آنا - آره میدونم الان کما رفتنش هم از روی ترسه نمرده که برمیگرده میدونم !من - آنا من به دونستن تو کاری ندارم فقط سوئیچ ماشین رو بده بقیه اش با من با فریاد میگه بقیش با تو که گند بزنی به همه چی ؟اگه کامیار الان روی اون تخته به خاطر حماقته توئه اگه مثل آدم موندی سر زندگیت این همه بلا سرت نمی اومد !من - ببین کی از بلا داره حرف میزنه تو کجا بودی وقتی که داغونم کردن وقتی داغ خیلی چیزها رو به دلم گذاشتن ! پوزخندی زد و گفت داغ چی یه عشق از دست رفته ؟فکر میکنی من توی آرامش بودم نه جوونه من ! داشتم توی منجلابی دست و پا میزدم که امثال بابای تو و اون سروش احمق درست کرده بودند من - گور بابای همشون سوئیچ میدی یا نه ؟آنا - ن م ی د م ! توام هیچ گوری بدون من نمیری میخوای بری دنباله دختره خیلی خوب منم میام !با حرص میگم تو کجا میخوای بیای کچل ؟از کنارم رد میشه و بلند میگه محمد من میرم آماده بشم و میرم توی اتاقش بلند داد میزنم دختره لجباز !صدای خنده دایی میاد با حرص میگم بعله بایدم بخندین دست پرورده شماست !دایی - من دختر میخواستم ولی آنا ...با مسخرگی میگم دختر نیست یه هیولاست دایی - وقتی خواستیم برای همیشه وطنمون رو ترک کنیم توی فرودگاه فقط مادرت اومده بود بدرقه همه به خاطر تصمیمم طردم کرده بودند آنا بغض داشت عجیب بهانه تو رو میگرفت ولی تو نیومده بودی سرماخوردگی بدی گرفته بودی از ایران که رفتیم لحظه به لحظه آنا با مادرت در تماس بود میگفت آبیش گفته موهات رو برام بلند کن و بباف باورت میشه آنا موهاش از کمرش هم رد شده بود ولی هربار میخواستم اذیتش کنم موهاش رو می بافتم و اونم به جیغ جیغ می افتادولی تو فقط چندبار باهاش حرف زدی دیگه کم کم جواب تلفن هم نمیدادی مادرت نگران بود می گفت شری شیطونی سربه هوایی مغروری در یک کلام کپی برابر اصل جوونی های من !مادرت ترسید همین ترسش هم باعث مرگش شد وقتی گفت میخوای بری دنبال ورزشهای رزمی آنا هم رفت دنبال همین ورزشها مادرت گفت مترجمی زبان توی تهران قبول شدی آنا رفت مهندسی مواد خوند چون میگفت برگردیم ایران با آبیش میخوایم شرکت رو دوباره راه بندازیم دلش به تماسها و نامه ها و عکسهایی که مادرت میفرستادگرم بود تا خبر مرگ مادرت و ازدواج جمشید با شهره ما رو غافلگیر کرد آنا شکست برای اولین و آخرین بار گریه کرد و گفت برای همیشه آبیش رو از دست دادم و دیگه دربارت حرف نزد تا شروع سردردهاش من یه پزشکم توی کار خودم بهترینم ولی دخترم با یه غده خوش خیم کنارم داره نفس میکشه و با هر نفسش یه قدم به مرگ نزدیکتر میشه ولی نمیتونم کاری براش بکنم چون نمیخواد میگه برای کی زنده باشم وقتی زهره توی تصادف مرد آنا یه روز بعد از خاکسپاری رفت بیرون آخرهای شب برگشت با سری کچل شده وقتی برگشتم ایران و دلفان رو پیدا کرد موندگار شد سردردهاش کم بود خون دماغ نداشت شده بود دختری که یه روست
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان , گنجینه ی رمان های من - همخونه , گنجینه ی رمان های من - واهمه با تو نبودن , رمان سالهای بی کسی - رمانکده گلها 27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48877

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا