تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پسری بی هویت (فصل سی و یکم تا فصل سی و هشتم)



جلوی کسی نشستم که فکر میکردم هم خون منه ولی نبود !
جمشید الماسیان پدر من نیست
کسی که مامان مریم بی گناهم رو به خاطر پول قدرتش فدا کرده بود
سرم هنوز درد میکنه اگه ضربه محکم آنا
نبود شاید الان شهره نبود که با اون رنگ پریده و گردنی کبود
توی بغل جمشید خودش رو لوس کنه
من - نیومدم اینجا قربون صدقه رفتنه تو و زنت رو ببینم !
اخماش میره توی هم
با حرص میگه تو چی میخوای ؟ نونت کم بود آبت کم بود این
گندکاریت چی بود ؟
با پوزخند میگم گند تو به این زندگی سرتاسر لجن
میگی گند ؟
نه جمشید این گند نیست لجنزاریه که تو
داری بیشتر گودش میکنی !
جمشید - من ؟ این تو بودی که سر یه کل کل احمقانه
باد افتاد به کله ات و آبروی چندین ساله منوبردی
این تو بودی که هی گند زدی و من
با پول پاکش کردم این تو ...
با فریاد حرفش رو قطع کردم و گفتم تو گند کاری منو پاک کردی آره ؟
وقتی آش و لاش شده توی
یه کوره ده افتاده بودم
تو و زنت با زنگوله پا تابوتت که خارج و دور دور تشریف داشتین
من توی منجلاب بودم فهمیدم
کسی که دوسش داشتم به خاطر
چندرغاز پول منو فروخت مامان مریمم رو به خاطر پول از بین بردی
برای چی هان ؟
برای پاک کردن گندکاری من ؟ نخیر جمشید الماسیان بخاطر خودت !
از حرص قرمز شده بود با
پوزخند گفت پس بگو دردت چیه ؟ شش سال بچه بازی درآوردی و پول و
آرامش منو نخواستی چون چشمت دنباله شهره بود ؟
با عصبانیت گفتم پولت بخوره توی سرت
هم خودت هم زنت برین به جهنم فقط میخوام بدونم چه بلایی
سر مامان مریمم آوردی ها ؟
جمشید - جوری که من یادم میاد هفت سال پیش مریم به
مرگ طبیعی مرد همین !
با مسخرگی اداش رو درآوردم و گفتم مرد به همین راحتی ؟ پس
جریان خونهای آلوده چیه ؟
جا خورد اخماش رفت توی هم با لحن سردی گفت پس
محمد شستشوی مغری رو شروع کرده
من شده قاتل اون شد بهترین دایی دنیا با اون دختر کچل سرطانیش !
با حرص گفتم درباره آنا و دایی درست صحبت کن
وگرنه با من طرفی فهمیدی ؟
جمشید - اوه چه طرفدار عصبانیه ! ببین پسر جون تو هیچی نمیدونی نه از من
نه از محمد بهتره بری از خودش بپرسی !
گیجم منگم سرم داره
از درد میترکه
من - نه حوصله معما دارم نه چرت و پرت و تجدید خاطرات
کاری هم به اینکه باید پیش کی برم هم ندارم
فقط جواب منو بده تو
زیر برگه ای که درخواست خون از اروپا بود رو امضاء کردی یا نه ؟
نفس عمیقی کشید و گفت نه محمد امضاء کرد
فقط سه نفر حق امضاء داشتن من محمد و بابای سروش !
با فریاد میگم : دوباره سوالم رو تکرار میکنم
تو امضاء کردی یا نه ؟ تو هم توی اون آزمایشی که
مامان مریم راضی شد انجام بده بودی یا نه ؟
ساکت زل زده بود به من
سکوتش داشت عصبیم میکرد
شهره دست انداخت دور گردنش و با حرص به من گفت بس کن دیگه
خسته اش کردی اون ناراحتی قلبی داره !
من - به درک اصلا برام مهم نیست فقط میخوام بدونم
به خاطر چی زنی رو که تمام جوونیش رو
پای این مرد و زندگیش گذاشت
مثل یه موش آزمایشگاهی ازش استفاده کرد و الان زیر خروارها خاک
خوابیده چرا به خاطر پول ؟
شهره با عصبانیت داد زد خفه شو مگه نمیبینی حالش بده !
جمشید رنگش سفید شده بود به خس خس افتاده بود
شهره دست و پاش رو گم کرده
هی تکونش میداد منم مثل چوب وایستاده بودم و فقط نگاه میکردم
چند تایی جیغ میزنه و چندتا از خدمتکارها میریزن دورش
و زنگ میزنن اورژانس
منم فقط نگاش میکنم و لذت میبرم
آمبولانس میاد و میبرتش بیمارستان شهره هم کلی جیغ و داد میکنه سرم و
دنبالش میره
وقتی خونه خالی میشه تازه میفهمم دلم برای تختم برای اتاقم
برای بوی تشک و لحافم تنگ شده
از پله ها میرم بالا
وای اتاقم درش رو باز میکنم و مات می مونم
نیست تختم نیست
با فریاد زینت رو صدا میزنم
بدو بدو میاد بالا
با ترس میگه بعله آقا ؟
با داد میگم تخت من کو ؟ کدوم *** به وسایل من دست زده هان ؟
با لرز گفت بخدا خانوم دستور دادن
ببریمشون حیاط پشتی
بسوزنمشون !
من - چییییییییییییییییییی ؟
به گریه افتاد آقا ما تقصیری نداریم یک هفته که نیومدین
خانوم با یه اون دوست مو سیختون
اومدند و کلی از وسایلتون رو بردند و تخت رو هم گفتن آتیش بزنیم !
با حرص گفتم دوستم کدوم خریه ؟
زینت - سروش خان !
عصبانیتم ته میکشه با بهت میگم کی ؟؟
زینت - سروش خان اومدند گفتن
باید برای شما یه سری وسایل ببرن
خانوم هم کمکشون کرد
به منم گفتن به جمشید خان نگیم چون شما رو از خونه انداختن بیرون !
من - یعنی میگی سروش و شهره
به اتاق من دست زدند ؟
زینت - بعله آقا بخدا من از پیش خودم اینکار رو نکردم
گیج بودم چرا ؟ اصلا چرا باید سروش و
شهره اتاق منو به هم بریزن هان ؟ پشت در اتاق ccu منتظر وایستادم تا دایی خودش رو برسونه
چند ساعتی هست که جمشید رو آوردن
اینجا یه سکته رد کرده
شهره اول کمی زر زر کرد بعد رفت مثلا یه آبی به سر و صورتش
بزنه ولی هنوز برنگشته
از هر چی بیمارستان و نیمکت و انتظار و
پچ پچ های پرستارهاست حالم بهم میخوره
هر چند دقیقه یکی
با صدای تق تق کفشاش از جلوم رژه میرفت
اوف ببین خودشون تنشون میخاره ها به من ربطی نداره !
یه نگاه به خودم میندازم با اون تیشرت
خاکستری چروک و شلوار کرم ساده موهامم که دو روزه آب بهشون نخورده
با ته ریشی که روی صورتم مونده
یعنی بازم قابل دیدنم یا نه اینا ندیده هستن ؟
خود درگیری داشتم با خودم که
یکی صدام زد
دایی و شهره و کامی می اومدند سمت من
قیافه کامی خنده دار بود روی یه ویلچر نشسته بود
وقتی از ایستگاه پرستاری رد شد
تمام صورتش و کج و کوله کرده بود
از جام بلند شدم رفتم سمتشون
آنا یه شال انداخته بود سرش که موهای طلایی از زیرش
پیدا بود
بهش می اومد مانتو شلوار مشکی ساده پوشیده بود
خم شد سمت کامی و نمیدونم چی توی گوشش گفت که قهقه کامی
بلند شد
اوف حتما باز منو مسخره میکردند
من - چقدر دیر اومدین ؟
دایی - علیک سلام وضعش چطوره ؟
من - میگن سکته کرده ولی وضعش هنوز ثابت نیست
دایی - تو که باهاش درگیر نشدی ؟
بزنیش یا هولش بدی یا چیز دیگه ای که پات گیر باشه ؟
با بهت میگم دایی یعنی چی ؟
آنا - یعنی بلایی سرش درنیاوردی ؟
کامی- یا مثلا بگی زنت رو میخواستم خفه کنم !
من - شما دوتا خواهشا خف که
هر چی بدبختی دارم زیر سر شما دوتاست
اگه نمیگفتین برم شهره رو تحویل جمشید بدم باهاش
بحثم نمیشد که سکته کنه !
دایی - اینا رو ول کن بگو دکترش کیه ؟
من - نمیدونم شهره گور به گور رفت با دکترش حرف بزنه و یه آبی به
صورتش بزنه
که معلوم نیست کجا موند
دایی میره سمت ایستگاه پرستاری
آنا میاد کنارم و میگه خوبی ؟
من - اگه این تیپ و قیافه رو بگی خوب و حال و روزم رو آره
عالی عالی !
کامی - حالا چرا سرپا وایستادی برین روی نیمکت بشینید !
با حرص بهش میگم امر دیگه ؟
کامی رو به آنا میگه نه تو کنارش نشین این دوباره سگ شده
تو بیا کنار خودم
من - توام اگه بعد از چند ماه میرفتی خونه میدیدی
همه زندگیت رو آتیش زدن
سگ میشدی !
کامی - یعنی چی ؟
من - یعنی تمام وسایل اتاقم رو شهره و سروش خان به آتیش کشیدن !
آنا و کامی با هم میگن کی؟؟؟
من - همون که شنیدین رفتم خونه با جمشید حرف بزنم بعد دعوا و حالش بد شد
بردنش بیمارستان گفتم خیر سرم
برم چند ساعتی کپه مرگم رو روی تختم بزارم ولی
به من خواب نیومده
تا در اتاق رو باز کردم دیدم اتاقم لخت و عور شده
زینت گفت شهره و سروش یک ماه بعد از
غیب شدن من همش رو
میبرن بیرون و حیاط پشتی آتیش میزنن !
کامی با بهت میگه آخه چرا ؟
من - نمیدونم خریت نفرت یا هر چیز دیگه
آنا - توی اتاقت چی داشتی ؟
من - یه کم پول و مدارک شناسایی و چند تیکه طلا و جواهر
که از مامان مریم مونده بود
لباس و همین چیز خاص دیگه ای نداشتم
کامی - رفتی سوخته های تخت رو دیدی ؟
با حرص میگم برم که داغ دلم تازه بشه نخیر
زنگ زدم به دایی و اومدم بیمارستان !
آنا - حتما چیز مهمی بوده که به اتاقت حمله کردند
وگرنه یه تخت که چندتا تیکه چوب
به چه دردشون میخوره ؟
حرف آنا منو برد به فکر ولی هر چی بیشتر فکر میکردم
چیز خاصی یادم نمیومد
توی فکر بودم که یکدفعه
کامی با صدای بلند گفت آهان فهمیدم حتما به خاطر اون شرط بندی
که سروش باخت و تو بردی
خواسته تلافیش رو سر تخت دربیاره
با غیض میگم آخه احمق یعنی اینقدر عقده ای بوده ؟
کامی - آره بابا از عقده هم رد کرده
وگرنه تو جزء لباس چیز دیگه هم توی اتاقت داشتی ؟
آنا - شاید هم چیز مهمی نیست
من - نمیدونم ولی فرصت نشد حال این شهره رو بگیرم
دلم میخواد همچین بزنمش که نتونه از جاش بلند بشه
کامی - جون عزیزت بزار اون قبلی ها که
زدی بهوش بیان به اندازه کافی مرده و جسد و مفقودالاثر داریم
خواهش یکی دیگه رو بی هویت نکن !
من - فعلا که خودم بی هویتم نه جا نه مکان هیچی
چند سال با دروغ که مادرم به مرگ طبیعی مرده بعد یکدفعه
میفهمم نه کشته شده اونم به دست
کی شوهرش که مثلا بابای منه !
آنا - فعلا بیخیال ! گوش کن ببین ما توی این چند ساعت چیکار کردیم
اول اون دختره رو بردیم تحویل بیمارستان دادیم
گفتن خودبیماانگاری داره ولی نه اونقدر که حرفهاش به درد نخوره
یعنی فکر میکنه همش مریضه البته
دکتره هم کلی به حرفهاش خندید به اون سرهنگه هم زنگیدیم
که بیاد دخترش رو جمع کنه
دوم اون سروش گور به گور هم تحویل پلیس دادیم
بابا یکی از دوستاش رو پیدا کرد قراره
یه پرونده ای که چند سال
قبل بر علیه اون شرکت فراورده های خونی بوده به جریان بندازه
سوم آبیش خان الماسیان
بهتره یه حموم و اصلاح بری چون
ممکنه بقیه رو با قیافه داغونت سکته بدی !
من - یعنی خسته نباشید این چند ساعت این همه کار کردین
ولی بازم من نمیتونم بی خیال تختم بشم
کامی با حرص گفت برو بابا چند ماه آواره توام افتادم روی
ویلچر آقا نگرانه تخت خواب سلطنتی خودشه !
از عکس العملش جا میخورم
فکر نمیکردم عصبی بشه وقتی میبینه من فقط با بهت
زل زدم بهش
به زور ویلچر رو به تنهایی هل میده و ازمون دور میشه
رو به انا که میگم این چرا
اینجوری کرد ؟
آنا - من بودم جوری میزدمت که بلند نشی
طرف این همه بدیختی کشیده تو نگرانه تخت خوابی ؟
از ترسش نمیتونه دوباره روی
پاهاش وایسته بدجور
ترسیده پاهاش سالمه ولی میترسه اونوقت تو هی تخت تخت میکنی ؟
من - بابا اون یادگار مامان مریمه و ...
یکدفعه خشک میشم
خودشه همینه مامان مریم
از جا میپرم و یا داد میگم فهمیدم مامان مریم !
آنا از حالتم جا میخوره و با بهت میگه چی شد ؟
من - فهمیدم آنا صندوقچه مامان مریم
همیشه زیر تخت بود
فهمیدم اونا دنبال چی بودند !
بدون توجه به گیجی آنا میدوم سمت
کامی که اخمالو جلو ایستگاه پرستاری
روی ویلچر مسخره اش نشسته میرم سمتش و دستش رو میکشم
و میگم فهمیدم پاشو بیا !
اخماش بیشتر میره توی هم با حرص میگه برو من با تو دیگه آشتی نمیکنم !
من - گمشو کی خواست آشتی کنی بدو باید بریم زیر تخت !
چشماش گرد میشه با بهت میگه کجا ؟
جوابش رو نمیدم و
به زور بلندش میکنه همین که روی پاهاش وایمیسته
میکشمش سمت خودم
اول تعادل نداره بعد لرزون سعی میکنه
تعادلش رو حفظ کنه
رنگش پریده با من من میگه الان می افتم
من - دنبال خودم میکشمش و میگم برو گمشو پاشو که شفا پیدا کردی !
تا بیرون بیمارستان به غرغرهاش و کجا کجا میریم
آنا و کامی توجه نمیکنم
سوئیچ رو میدم به آنا و میگم بشین بریم که من فکرم
مشغوله نمیتونم بشینم
سوار ماشین میشیم و راه می افتیم سمت خونه
توی مسیر هر
سه تامون ساکت نشستیم
من تو فکر اینکه یعنی چی تو اون صندوقچه هست ؟
ولی نمیدونم آنا و کامی توی چه فکری هستن
به محض رسیدن به کوچه
رو به آنا میگم ماشین رو خاموش نکن
جلدی اومدم
و تا ماشین رو نگه میداره میپرم پایین
کلید که ندارم در میزنم لگد میزنم در باز میشه
میدوم سمت ساختمون
زینت جلوی در وایستاده با دیدنم میاد جلو با نگرانی میگه سلام چی شده آقا ؟
جمشید خان خوبن ؟
من - زینت تخت و وسایل اتاقم رو کجا آتیش زدی ها ؟
گیج نگاهم میکنه
با فریاد میگم کجا ؟
با من من میگه پشت ساختمون ولی همش سوخت ها !
من - تشک و لحاف و بالیشتش رو چی ؟
زینت - اونا رو انداختم توی انباری تا ...
بقیه حرفهاش رو گوش نمیکنم و میرم سمت انباری
درش رو به زور باز میکنم
بوی نا و کهنگی میخوره توی دماغم
فضاش تاریکه
دنبال کلید برق میگردم و پیداش میکنم
روشنش میکنم
اوه کلی خرت و پرت اینجاست
با چشم دنبال تشک و ...
آهان اونجاست کلی پارچه دیگه هم روش افتاده
از زیر وسایل میکشمش بیرون
از انباری خارجش میکنم پر گرد خاک و آت و اشغال شده اه چندش !
کجا جاسازش کردم ؟
گوشه هاش رو دست میندازم
چیزی نیست کنارش پاره گی داره
وای نه یعنی پیداش کردن ؟
دست میبرم داخلش آهان خودشه ایول تیکه پارچه رو درمیارم
بازش میکنم صندوقچه کوچیک جواهرات مامان مریم
داخلشه بازش میکنم
فقط یه کلیده که روش شماره داره
دیگه نه اسمی نه چیزی
اوایل خیلی کنجکاو بودم ببینم
مال کجاست ولی چون فکرم به جایی قد نداد
بی خیالش شدم
کلید رو میندازم توی جیبم و
میرم سمت در خونه
زینت با نگرانی هنوز جلوی در ساختمون وایستاده
میاد جلو و با بغض میگه آقا چی شده ؟ زبونم لال جمشید خان
تموم کردند ؟
من - نه بیمارستان بستریه
حالش خوب میشه !
زینت - یعنی آقا نمردن ؟ نمیخواین ما رو بیرون کنید ؟
من - نه بابا این چرت و پرتها چیه ؟
زینت - آخه دو ساعت پیش خانوم اومدن وسایلشون رو جمع کردند
و رفتند و به ما هم گفتن مرخصیم برای همیشه !
پرسیدم شما و آقا کجان ؟
خانوم هم زدند تو گوشم و گفتند به من ربطی نداره !
با تعجب میگم شهره کی اومده بود اینجا ؟
زینت - قبل از اومدن شما !
من - تنها بود ؟
زینت - بعله آقا یعنی ما اخراجیم ؟
من - نه بابا کجا میخوای بری ببین فقط از این به بعد رد خونه
رو برای من باز میکنی فهمیدی ؟
زینت - چشم آقا !
از خونه زدم بیرون
یعنی کجا رفته ؟ حتما رفته خونه ننه اش ولی چرا دلیلی نداره ؟
سوار ماشین شدم
کامی - هوی چی شد رفتی زیر تخت ؟
من - آره چیزی رو که دنبالش بودن پیدا کردم
کلید رو از جیبم دراوردم و بهشون
نشون دادم
کامی - این کلید صندوقچه خاله مریمه ؟
من - نه این توی صندوقچه بود فقط نمیدونم مال کجاست ؟
آنا - مال صندوق امانت بانکه مثل همین رو
من دارم !
با خوشحالی گفتم آره درسته خودشه راه بیفت !
آنا - مگه میدونی ماله کدوم بانکه ؟
من - آره مامان یکجا حساب بیشتر نداشت
کامی - درسته ولی شاید اونجا نبوده چون اگه ماله اونجا بود که
خاله قایمش نمیکرد !
آنا - کامی - درسته میگه بده به من تا بهت بگم
کلید رو دادم دستش
توی دستش زیر و رو کرد و گفت شمارش که 62 بانک هم
اول اسمش خورده ک همین !
من - خوب اینجوری دوتا بانک به این اسم بیشتر نمی مونه
بریم اونجا و باید ببینیم مال شعبه اصلیه یا
نه بخشهای دیگه اش !
آنا - باشه شعبه اصلیش کجاست ؟
آدرس رو بهش دادم و
با خودم گفتم فقط خواهشا دیگه کارم گره نخوره که شاکی
میشم و خودم رو از بالای برج میلاد پرت میکنم پایین !

آبیش تو مطمئنی ؟
با لحن مطمئنی گفتم آره با خودم گفتم اگه کارها به هم گره بخوره
خودم رو از بالای برج میلاد پرت میکنم پایین
الانم دقیقا میخوام همین کار رو بکنم !
کامی - خوبه خوشحالم که مثل همیشه سر حرف و زر زر هایی که میزنی هستی ولی
میشه قبل خریت جدیدت اون در وامونده رو ببندی پشه ها داغونم کردند !
من - یعنی دایی با اون کاغذا چیکار میکنه ؟
کامی - من میدونم ! باهموشون موشک درست میکنه
من - اوووف گوله نمک !
کامی- اینا رو ول کن چند ساعت علاف شدی یه شب تا صبح صبر کن
خان دایی میاد و میگه چی به چی شده ولی من
مطمئنم خبر بدی نیست !
من - از کجا اینقدر مطمئنی هان ؟
کامی - از اونجا که هم تو سالمی هم من چون هر وقت یه خبر یا اتفاق بد
میخواد بیوفته یه بلایی سر ما میاد !
من - برو بابا من فکر کردم چیزی میدونی که اینقدر مطمئن حرف میزنی !
کامی - آبیش !
من - هان ؟
با صدای آرومی گفت یه خواهش ازت داشتم !
چشمام زد بیرون کامی و خواهش ؟
با تعجب به قیافه اش نگاه کردم جدی جدی زل زده بود
به من با بهت گفتم بگو !
نفس عمیقی کشید و با فریاد گفت اون در لامصب رو ببند کباب شدم !
بالشت کنار دستم رو پرت کردم
سمتش که از قضا خورد توی ملاجش و آخش در اومد
من - کوفت کباب شی دلم خنک بشه
اصلا تقصیر تو و اون آنای گوربه گور شده است که
مجبورم کردین برگردیم این خراب شده !
کامی - برو نه اون تهران می موندیم که تو باز یه قتل دیگه راه بندازی ؟
با اخم گفتم مگه من جانی و قاتلم ؟
کامی - برووووووووو یعنی نیستی ؟ پس اون پرونده خوجله
چیه تو کلانتری داره خاک میخوره هان ؟
تا اومدم جوابش رو بدم آنا اومد
داخل اتاق یه لبخند خوشگل گوشه لبش بود
کامی با دیدنش نیشش باز شد تا ته گوشش !!
از روی تخت پاشد
و سلام بلند بالایی کرد
آنا هم جوابش رو داد
من - خوبی ؟
آنا - علیک سلام !
من - حالا همینی که تو گفتی چه خبر ؟
آنا خونسرد رفت روی تخت کامی نشست و با لحن معمولی گفت سلامتی !
من - از دایی خبری نشد ؟
آنا - چرا !
سریع رفتم سمتش و کنارش نشستم
من - خوب چی گفت ؟
آنا - - هیچی فقط گفت مواظب خودتون باشید و حال تمام مصدومین این
ماجراها خوبه !
من - حرفی از اون مدارک نزد که چیکارشون کرده ؟
آنا - نه گفت به هیچ عنوان برنگردیم تهران خودش حواسش به
همه چی هست !
من - یعنی چی؟
آنا - یعنی الان ساعت نزدیک دو صبحه و تو و کامی بیدارین و این
اصلا خوب نیست چون صبح خواب می مونید !
من - برای چی مگه قراره جایی بریم یا کاری بکنیم ؟ هرچند
من از فکر و خیال نمیتونم راحت بخوابم !
آنا - بهتره سعی کنی بخوابی
چون فردا روز سختی برای جفتتونه !
من - منظور ؟
چیزی نگفت و از جاش بلند شد و شب بخیری گفت و از اتاق بیرون رفت !
کامی - اینا چرا اینجوری کرد ؟
من - نمیدونم غلط نکنم یه خبری هست
ولی لو نمیده !
کامی بی خیال شونش روانداخت بالا و
با لحن شیطونی گفت - خوب پاشو برو سرجات که میخوام بخوابم
من - خوب برو اون یکی تخت
با نیش باز زل زد بهم و گفت نخیرم آنا جونیم اینجا
نشسته پس منم روی این تخت میخوابم !
بعد هم به طرز مسخره ای
هوا رو بو کرد و گفت ببین هنوز
عطر تنش رو حس میکنم !
از حرفهاش هم عصبی شدم هم تعجب کردم
از جام بلند شدم و گفتم بخواب که داری از بی خوابی چرت و پرت
میگی حالیت نیست !
کامی - نخیرم وقتی روی این تخت خوابیدم و خواب اون لبای سرخ و اناری آنا رو
دیدم که دارم باهاشون....
نمیدونم کی دستم بلند شد و خوابید روی صورت کامی
خشک شد و زل زد به من
خودمم اصلا نفهمیدم چرا اینکار رو کردم !
چند ثانیه ای نه اون حرفی زد نه من
فقط زل زده بودیم به هم
من - من ... اصلا .. نفهمیدم چطور ..
با صدای متعجبی گفت تو منو زدی ؟ تو خوابوندی تو گوش من ؟
من - منظوری نداشتم !
پوزخندی زد و گفت آره فهمیدم منظوری نداشتی
کلا تو کارهات رو بی منظور انجام میدی !
خواستم برم نزدیکش که ازم فاصله گرفت و از اتاق زد بیرون
اه گندش بزنن
دنبالش دویدم ولی اون سریعتر رفت سمت ماشین و
سریع سوار شد
وقتی به خودم اومدم که قفل درها رو هم زده بود
چند ضربه به شیشه زدم
جواب نداد
اوووف گندت بزنن آبیش الماسیان !
یعنی الان باید بگم معذرت ؟
با ناراحتی گفتم کامی ؟
ولی جواب نداد
محکمتر زدم به شیشه اونم بی تفاوت و دست به سینه پشت فرمون
نشسته بود
من - خوب بابا نفهمیدم چی شد حرفت برام گرون تموم شد !
نخیرم انگار نه انگار
تازه ضبط ماشینم روشن کرد و صداشم برد بالا
اعصابم دیگه کشش نداشت
با بلندترین صدای ممکنم داد زدم ببخشید !!!!!!!!!!!
من آبیش الماسیان ازش معذرت خواهی کردم
بعد از فریادم صدای آهنگ قطع شد و کامی بهت زده بهم نگاه میکرد
با حرص گفتم دلت خنک شد ؟ همینو میخواستی دیگه
حالا هر جا میخوای بری برو به درک !
دیگه بهش نگاه هم نکردم و رفت سمت اتاقک و همین که واردش شدم خودم رو
÷رت کردم روی تخت
هی روزگار یه زمانی جزء تخت خودم
هیچ گورستونی نمیخوابیدم ولی الان ؟ چه سرخوشم من چی از زندگی من
سرجاشه که رختخوابم باشه !
نمیدونم کی بود که چشمام گرم خواب بود که
یکی محکم کوبوند روی سرم
از ترس از جا پریدم و سیخ توی جام نشستم
چشمام اول خمار خواب وبد ولی بعد ...
با دیدن چهره خندون کامی و بالشتی که دستشه ولتاژ عصبانیتم زد بالا
من - دیووونه این چه کاری بود نمیگی سکته کنم هان ؟
با نیش باز گفت سکته رو که الان نباید بکنی داداش وقتی از این اتاق رفتی
بیرون باید سکته کنی اونم خفن !
من - اگه چرت و پرت هات تموم شد برو بیرون میخوام بخوابم !
کامی - نوچ نمیشه امروز اولین روز کاری شماست !!
من - چی میگی ؟
تا اومد جواب بده صدای آنا اومد
آنا - کامی رفتی بیدارش کنی یا خودتم کنارش خوابت برد ؟
من - مگه ساعت چنده ؟
کامی - شش صبح !
من - این چی میگه سر صبح جیغ جیغ میکنه ؟
کامی - هیچی میگه پاشو تنبلی بسه باید از امروز در لباس مقدس چوپانی به جامعه
خدمت کنی !
بدون توجه بهش دراز کشیدم و گفتم برو بابا !
کامی - آبیش من برم بیرون آنا خودش میاد بلندت میکنه ها گفته باشم !
من - تونست بیاد بیدار کنه !!!
اونم باشه ای گفت و از اتاق زد بیرون ولی هی روزگار
یه زمانی با من و همراه من بود
هنوز به یک دقیقه نکشید که با آنا کشون کشون بردنم بیرون و
ولم کردند بین یه عالمه گوشفند زبون نفهم !
تا ظهر حرص خوردم و اونا هر هر خندیدن
کامی ادای درمیاورد و آنا هم غش غش می خندید
منم حرص میخوردم و برای هر دوشون خط و نشون می کشیدم !
یه چند ساعتی که خوب بوی گوسفند گرفتم
آنا و کامی خان گفتند که کار امروز
تموم شد و میتونم برم خودم رو از این بوی گند خلاص کنم !
منم بدو بد
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 26- رمان سرنوشت و جریان زندگی من , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa , رمانی ها - 200-رمان دختر یخی و پسر اتش , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و هفتم , رمان سالهای بی کسی - رمانکده گلها 27 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48876

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا