تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آسانسور (فصل ششم)



حركت اولو كرد ...
- مرواريد دختر خوبيه
محمد- بله حتما همين طوره
حركت بعدي با من بود
-پس چي ؟
مهره اشو حركت داد و به چشام خيره شد ..
محمد- شما هنوز از دست من نارحتيد ...؟
با لبخند ي ..حركت بعدي رو كردم
- يكم
محمد- ممكنه موردي پيش بياد و بعد از طرحتون شيراز نريد....؟
با ترديد مهره امو حركت دادم ...
- چه موردي؟
مهره اشو حركت داد ...
محمد- نمي دونم همين طوري يه چيزي گفتم
سرمو انداختم پايين و به فكر فرو رفتم و بي حواس مهره ای رو حركت دادم ..
كه اون راحت مهره امو فرستاد قبرستون
- شما خوب بلديد چطور افكار حريفتونو بهم بريزيد
لبخند ي زد
محمد- اصلا قصدم .....چنين كاري نبود ...
به سختي فكري كردم و فيل امو حركت دادم....
محمد- مراوريد خانوم دختر خوبيه ...و مطمئنا در كنار هر مرد ديگه ای باشه اون مردو خوشبخت مي كنه ...
افكارمو زودي جمع و جور كردم..
- ولي هر كار كنيد دختر خاله و پسر خاله رو نميشه از هم جدا كرد ...
وسريع بهش كه سرشو پايين نگه داشته بود و به صفحه خيره بود نگاه كردم
معلوم بود خب زده بودم تو برجكش
محمد همونطور كه سرش پايين بود - ايدا..بچه است ...
به ياد حرفي كه به مرواريد زده بودم افتادم و خنده ام گرفت
- شايد از نظر شما چنين چيزي باشه.. ولي به نظر دختر خوب و موقري مياد...
محمد- همه چي به ظاهر نيست ...
ابروهامو انداختم بالا و تونستم با حركت بعدي مهر ه ام.... يه مهره اشو بزنم
- ولي از نظر من ظاهرم مهمه..
محمد- خيلي ؟
چشمامو رو صفحه چرخوندم ... كمي به طرف جلو خم شدم و دستامو تو هم قلاب كردم ...
- نه ديگه به این شوري شور....
محمد- از رماناي عاشقانه خوشتون مياد...؟
- اوهوم
سر دوتامون پايين بود و باهام حرف مي زديم...
زير چشمي به لبخندي كه مي زد نگاهي كردم ...
- ولي ديگه دوره بچگيم تموم شده ... بايد از عشقاي خيالي دست كشيد...
محمد- يعني ديگه علاقه نداريد....؟
- شايد بيكار شدم يكي بخونم..قبل از ورود به دانشگاه زياد مي خوندم..
- بعد از اينكه امدم دانشگاه ...تاثير كتابا روم زياد شد.....هر استادي رو كه مي ديدم عاشقش مي شدم ..
-خنده داره ...
-ولي اكثر رمانايي رو كه مي خوندم و دوست داشتم... این بود كه طرف استاد باشه و عاشق دانشجوش بشه
-مي بينيد بچگي تا چه حد ...
و كمي بلند زدم زير خنده
محمد- اگه اونطرف استاد نباشه چي ؟
-اوممممممممم.... از اونجايي كه من از این شانسا ندارم ..كه استاد خاطر خواهم بشه ...نمي خوام هيچ وقت ازدواج كنم
منتظر حركت بعديش بودم ... ولي اصلا حركتي نكرد.... سرمو اوردم بالا كه ديدم بهم خيره شده
نزديك بود از خنده بتركم
-ای بابا من يه حرفي زدم .... شما چرا جدي مي گيريد.
- .نگران نباشيد اگرم شوهر گيرم نياد ... فقط يه نفر به جمع زيبا رويان ترشيده اضافه مي شه

محمد- من جدي ازتون پرسيدم
-نگيد كه تا الان تمام حرفاتون جدي بود؟
دوتامون بهم خيره شديم ...
محمد- حتما بازم داريد شوخي مي كنيد؟
-نه اصلا
و به خنده افتادم
محمد لبخندشو خورد و سرشو گرفت پايين ...
محمد- خوب بازي مي كنيد
- حريفم زياد حرفه ای نيست وگرنه من چيز زيادي بلد نيستم
فهميده بودم منظورش از سوالايي كه مي كنه چيه...براي همين ترجيح دادم بقيه بازي رو تو سكوت ادامه بدم
...
محمد- شما هميشه بايد ازتون سوال بشه كه حرف بزنيد؟
لبخند بي جوني زدم
- اينطوري راحت ترم..احتمال خربكاريم كمتره
محمد- راستش من..
كه تو همين موقع ايدا با ظرف ميوه بهمون نزديك شد...
ايدا- محمد ..هم بازي جديد پيدا كردي؟
ابروهامو انداختم بالا...
این امشب ..داره خيلي زبون مي ريزها
محمد جوابي نداد
محمد- كتابايي رو كه گفتم برام پيداشون كردي؟
محمد سرشو تكون داد
ايدا يه دفعه صفحه شطرنج و از مقابلم برداشت و جلوي خودشو محمد گذاشت
ايدا-..يه دستم با من بازي كن؟
محمد- ايدا
ايدا - جانم
"جانم بخوره تو ملاجت شفتك"
محمد- داشتيم بازي مي كرديم
ايدا- من فكر كردم بازيتون تموم شده ...
محمد- این همه مهره از جاشون تكون نخورند ..يعني نمي فهمي؟
ايدا به شدت قرمز شد ...
ايدا- بازيه ديگه.. چيز جدي نيست ..يه دورم با من بازي كن
محمد- تو كي مي خواي بزرگ بشي... من نمي دونم ....
و با يه ببخشيد از جاش بلند شد و رفت طرف تلفن
وقتي محمد به اندازه كافي از ما دور شد
- قار قارك يكم تحمل مي كردي.. بعد ازش لينا نمكي مي خواستي
ايدا- چي بهت مي گفت؟
-به تو چه
ايدا- ازش خوشت مياد ...؟
با لبخند مرموزي به عقب تكيه دادم و دستمو گذاشتم زير چونه ام
- به تو مربوط ميشه...گرمك؟
با شدت از جاش بلند شد .
ايدا- .دورشو خط بكش... فهميدي؟
حرفي نزدم و بهش خيره شدم..
ايدا- ميگم فهميدي ...؟
-اره فهميدم
ايدا- خوبه
و سرشو چرخوندم
-خانومي ...
برگشت طرفم
-مي دوني چي رو فهميم؟
هنوز بهم نگاه مي كرد...
-فهميدم...خيلي بچه ای.. درست همون چيزي كه پسر خاله ات گفت..
فنجون از دستش افتاد رو زمين
با بر خوردش به سراميك كف سالن با صدا شكست
مادر و خاله اش به سرعت دويدن بيرون ...
خانوم سهند- چي بود؟... چي شكست..؟
خاله محمد- فنجون شكست؟
با خنده:
-فنجون نبود
خانوم سهند- پس چي شكست؟
در حالي كه ايدا با حرص بهم نگاه مي كرد با خنده به طوري كه فقط ايدا بشنوه
محمد و منا جون قلب منو شكستن ..واي كه.... چه شيطونيايي هستن
چونه اش شروع كرد به لرزيدن ...
خانوم سهند- اي بابا اينكه فنجونه ....چيزي نيست خاله جون ...خودتو ناراحت نكن
برگشتم و به مرواريد كه دم در اشپزخونه وايستاده بود نگاه كردم و براش ابرو امدم ..يعني اينكه حال كردي ...

مروايد- چيكارش كردي ؟
-هيچي فقط كاري كردم كه بفهمه نبايد پا تو كفش بزرگترا كنه ...
درو باز كردم ....
مرواريد- با محمد درباره چي حرف مي زديد؟
-اوه چي شد .؟...يهو شد محمد...
رنگش پريد ..
-نمي خواد سرخ بشي....بالام جان گافو دادي ...
زود رفت تو .......كه ديگه بيشتر از اين ضايع نشه
- اون دوست نداره
مراوريد اروم به طرفم برگشت
مرواريد- بازم داري شوخي مي كني ؟...
بهش خيره شدم دلم نمي امد ناراحتش كنم
محكم كوبيدم رو لپش ..
- اره خره..هنوز اخلاق مزخرفمو نشناختي
مرواريد- تو روخدا انقدر اذيتم نكن
كليدو پرت كردم رو ميز ...و ولو شدم رو مبل
- باشه اذيتت نمي كنم ...ولي این ادم به دردت نمي خوره

مرواريد- نمي خواد تو كارشناسي كني
و رفت تو اتاقش كه لباسشو عوض كنه
- دختره خر ..عاشق كي شده .نمي دونم .اين دخترا چرا انقدر چشم و گوش بسته عاشق مي شن ...

- هي هي .

.گوشيمو در اوردم و قسمت گالري رو باز كردم ...

به عكسي كه مسعودي قبل از رفتنش از تمام پرسنل بخش گرفته بود و همه توش بوديم ...و من با بلوتوث از گوشيش كش رفته بودم ..نگاه كردم

اخ كه چقدر من دزد بودم ....

به چهره محسني خيره شدم

-هوي هوي فكر نكني عاشقت شدما ...نه جونم از این خبرا نيست ...

واي چه گندي زدما... يهو پريدم تو بغلش.. خوب شد كسي اون اطراف نبود

گونه هام گل انداخت ...و با ياد اوريش كلي ذوق مرگ شدم ...

مرواريد- منا



با صداي مرواريد دست و پامو گم كردمو گوشي رو پرت كردم گوشه مبل ...


- چيه جغد شوم
مرواريد- حوله ام كجاست؟
-حوله ات؟
مرواريد- اره ..تو كه برش نداشتي
يه لحظه ياد صبح افتادم ...كه موقع رفتن زيادي رژ زده بودم
جعبه دستمال كاغذي هم ته كشيده بود ...و من مجبور شدم با گوشه حوله اش رژمو پاك كنمو از ترس مراوريد پرتش كنم زير تختش

- نه ..نه من نديدم...يعني براي چي بايد ديده باشم ...
- من نيازي به وسايل كهنه ات ندارم
مرواريد- كهنه چي دختر ..تازه ديروز خريده بودمش
ترسم بيشتر شد
-حالا چند گرفته بودي؟
مرواريد- منا
- جووووون دلم..
يه دفعه گوشيم زنگ خورد ...
-الان ميام كمكت ....تا پيداش كني ...
شماره ناشناس بود ...
مرواريد- پس چرا نمياي ؟
-الان ميام بذار جواب گوشيمو بدم
-بله
سلام
كمي مكث كردم...... صدا نااشنا بود

سلام شما؟
نميشناسيد؟
حتما مزاحمه ..
-لطفا مزاحم نشيد
و گوشي رو قطع كردمو پرتش كردم رو ميز ...
به طرف اشپزخونه رفتم
صداي اس ام اس گوشيم در امد ...اهميتي ندادم
- بعدا مي بينم كيه
كه دوباره زنگ خورد...
گوشي رو برداشتم ..همون شماره قبلي بود
اهميتي ندادم ..و دوباره پرتش كردم ...
-چايي مي خوري؟
مرواريد- نه خوابم مياد
-به جهنم ..
- پيداش كردي ؟
مرواريد-نه
- به درك
دوباره يه اس ديگه ...
چايي رو كه دم كردم بر گشتم تو هال و رو مبل نشستم گوشي رو برداشتم ..
يادم افتاد اس ام اس دارم
"دختره بد سليقه اميدوارم حداقل ادكلنتو عوض كرده باشي..اگه شناختي جواب تلفنمو بده"
اس ام اس دوم:
"جواب بده"
-اه اينكه جناب مخه
-بچه پرو هر چي از دهنش در امده بارم كرده ..حالا انتظارم داره جواب تلفنشو بدم
كه اس ام اس ديگه امد..
"بيداري زنگ بزنم؟"
هوس كردم سر به سرش بذارم
اس ام اس دادم
-شما؟
بهزاد- داري اذيت مي كني ؟
-شما؟
بهزاد- بهزاد افشار
-به جا نمي ارم ...
بهزاد- خيلي كينه ای هستي
-شما؟
بهزاد- منا خجالت بكش
-احمق چه به اسم كوچيكمم صدا مي كنه.. سريع به شماره اش زنگ زدم
با اولين بوق برداشت
-مامان جونت بهت ياد نداده كه نبايد يه خانومو به اسم كوچيك صدا كرد
بهزاد- چه عجب جواب دادي
و خنديد
-رو دست مي زني
بهزاد- خوبيت اينه كه وقتي جوش مياري ..فكرتم از كار مي افته
سكوت كردم
بهزاد- چيه.... جوابي نداري كه بدي
-شماره منو از كجا گير اوردي؟

بهزاد- زياد ادم مهمي نيستي كه شماره اتو نشه پيدا كرد
-بين ادم مهم ..نمي دونم این وقت شب چه مرگت شده..و منظورت از این كارا چيه ؟.... ولي از این كارات هيچ خوشم نمياد..لطفا مزاحمم نشو
و گوشي رو قطع كردم ...
زنگ زد ...
ازش بدم امدم...
مرواريد- اون مصيبتو جواب بده ..بي خوابم كردي
...
-يعني تو با این همه رويا خوابتم مي بره
مرواريد - منا
گوشي رو جواب دادم
-چيه؟ چي مي خواي ..چرا اذيت مي كني ؟
بهزاد- چرا ترسيدي؟
-اولا كه نترسيدم..دوما... گيرم ترسيده باشم ...حق دارم ....چون مزاحم شدي
بهزاد- من كه از پشت تلفن نمي تونم كاري كنم
-تو مخت عيب داره
بهزاد- نداشت كه مخ نمي شدم
-يعني الان خيلي حالبته
بهزاد- از تو يكي بيشتر
سكوت كردم...
بهزاد- مي تونم فردا ببينمت...؟
مردك مزخرف
-نه
بهزاد- نه؟
-اره نه...
بهزاد- كارت دارم
-من با تو كاري ندارم
بهزاد- از حرفام خيلي ناراحتي ...؟
-حرفاي خوبي بهم نزدي
بهزاد- با شه من معذرت مي خوام...نبايد اون حرفا رو بهت مي زدم ..حالا قبول؟
-نه
بهزاد- اي بابا گفتم كه ببخشيد .....نبايد اون حرفا رو مي زدم
باشه بخشيدم ...ديگه مزاحم نشو ...
بهزاد - چرا تو انقدر لج بازي دختر ؟

-بي احترامي مي كني ..بايد جوابتم بدم..؟
بهزاد –بلاخره مياي يا نه؟
-اگه كاري داريد..همين الان بگيد ؟
يهزاد - يعني مي خواي بگي كه نمياي ؟
- اقاي افشار اگه الانم مي بينيد چيزي بهتون نمي گم فقط به احترام دايتونه ..
لطفا هم ديگه با اين شماره تماس نگيريد ...اگه يه بار ديگه زنگ بزنيد به عنوان مزاحم از تون شكايت مي كنم...

و گوشي رو قطع كردم
اون از حرفاي محمد كه بدجور بهم ريخته بود اينم از حرفاي بهزاد....
گوشي رو پرت كردمو روي ميز....دستامو بردم پشت سرم و قلاب كردمو تكيه دادم به عقب
-از همه مردا بدم مياد..همشون به فكر منافعشون هستن...
- نمونه اش همين محمد..پسره پرو نمي بينه دو نفر دارن براش سرو دست ميشكنن..باز راست راست تو چشمام نگاه مي كنو...اه اه
- يا همين بهزاد..پسره...نچسب..نه اون همه حرف كه نثارم كرد....نه به این معذرت خواهيش...
محسنيم كه كلا سوپاپ اطمينانه..
-نيما هم يه سر خر ه...كه فكر مي كنه با يه احمق هالو طرفه
نگام به در اتاق مرواريد افتاد
-حالا به این ليلي خل و چل چطور حالي كنم ..مجنونت بيستون كه سهله ..دماوندم دور نمي زنه ...چه برسه كه برات تيشه هم بزنه
- ولي خوب محمدم حق داره .....ايدا واقعا بچه است..
لحظه ای رو به ياد ميارم كه این دوتا بخوان بشينن سر سفره عقد ..واي واي واي ..ميشه قضيه خربزه و عسل ...
بي خيال بابا ...مگه قراره من جفتشون كنم كه دارم براشونم غصه هم مي خورم
من خيلي هنر كنم يكي براي خودم پيدا كنم
-هنرتم ديديم..چي شد؟شد نيما..
- حالا این يارو باهام چيكار داشت؟
..گوشي رو برداشتم و به شماره اش خيره شدم...
مي خواستم اس ام اسا و تماساشو حذف كنم..
اما این دل صاحب مرده....مگه گذاشت...
و اسمشو به اسم بهي مخي ذخيره كردم...
كارم همين بود
تمام اسما رو تو گوشيم يا مخفف مي كردم يا با نسبتي كه به طرف مي دادم ذخيره اشون مي كردم
مثل ..تاجي ترشي براي تاجيك
يا دمي ربي براي محسني ..
و كلي اسماي ديگه..حتي براي نيما گذاشته بودم..نيمچه بلو ...

صبح زود قبل از مرواريد بيدار شدم....
اينبار بر خلاف تمام دفعات قبل ...يعني بزنم به تخته ..از وسايل خود خودم استفاده كردم ..
چون اين بار بوي خطرو كاملا حس كرده بودم ....البته بعد از گم شدن حوله مرواريد...
مرواريد- چه زود بيدار شدي خبريه؟
در حال لقمه گرفتن ...
-نه .........مگه بايد خبري باشه...
مرواريد- پس چرا انقدر زود بيدار شدي ...؟
-ببين من امروز نمي تونم برسونمت خودت تنها برو
مرواريد- منا
-عزيزم ماشين بنزين نداره منم وقتشو ندارم ..اگه خواستي خودت يه جور بهش بنزين برسون ..اونوقت ببين چطوري هلاكت مي شه ..من ديگه رفتم ..تو بيمارستان مي بينمت


بيشتر وقتا همين طور بود و ماشين تو پاركينگ مي موند ..بس كه زورم مي امد بهش بنزين بزنم ..
سوار اولين اتوبوس واحد ي كه جلوم نيش ترمز زد شدم و رو اولين صندلي خالي خودمو پرت كردم
...تا برسم كلي وقت داشتم .گوشيمو در اوردم..
نه زنگي نه تماسي و نه اسي ...
دفترچه تلفنو باز كردم و بي اختيار دستم رفت سمت بهي مخي ....كمي به شماره اش خيره شدم ..
كه دوباره كودك درونم شروع كرد به فوران
- كله سحري.... بذار حالشو بگيرم ....و بي خوابش كنم
دكمه سبزو فشار دادم...
در حال گاز گرفتن زبونم .... گوشي رو به گوشم نزديك كردم
..بوق اول.. دوم... سوم.. ولي كسي بر نداشت..
نذاشتم به چهارم برسه وتماسو قطع كردم...
يهو از كارم پشيمون شدم..
و گوشي رو انداختم ته كيفم ...
- اگه يه خرده عقل تو اون مخت بود ... مي فهمي نبايد این كارو مي كردي ....به درك به تلافي ديشبش..
چشامو بسامو و دست به سينه شدم و تيكه دادم به عقب ...تا به ايستگاه مورد نظر برسم ...
****
به بيمارستان كه رسيدم همه چي سرجاش بود...جز افكار در گير من ...صبايي هم در كار نبود ..
امروز از اون روزا بود كه تنها بودم ...يعني دوستاي صميميم نبودن ...و من بودمو چندتا از اين پرستاراي از دماغ فيل افتاده ..

...بعد از سرك كشيدن به تمام بيماراو دادن داروهاشون
به بخش برگشتمو پشت ميز نشستم ..كه گوشيم به صدا در امد...
در حال نوشتن جزئيات پرونده يه مريض بودم ...گوشي رو در اوردم و جلو ي چشمام گرفتم ... خود بهزاد بود
اب دهنمو قورت دادم..
نمي دونم چرا ترسيدم و صداي زنگو خفه كردم ...كه خودش خسته بشو و قطع كنه...
بعد از چند بار زنگ خوردن... قطع شد
- لعنتي ...حتما شماره امو از بيمارستان گرفته...
تا سرمو گرفتم پايين
يكي از پرستارا- منا
...سرمو اوردم بالا...
با لبخند:
- سلام از این ورا ...
يكي از پرستارا - امروز تنهايي ..؟
- اره بچه ها امروز نيستن...
برگه ای رو به طرف گرفت .....
يه لطف مي كني و ببيني این دارو ها رو داريد يا نه ..بخش ما تموم كرده ...
تو همون لحظه براي گوشيم يه اس امد ..... از طرف بهزاد بود...

"چرا مثل این دختراي بي جنبه رفتار مي كني ...اگه كاري نداري.. چرا زنگ مي زني ؟...
اگرم كار داري ..چرا جواب تلفنو نمي دي ....."
سرم سوت كشيد ....چي مي خواستيم بكنيم.. چي شد ...
لبمو از عصبانيت گاز گرفتم
منا احمق ... همش خريت مي كني ... ...
از حرص گوشي رو گذاشتم رو ميزو رفتم پي دارو يي كه به احتمال زياد ما هم تموم كرده بوديم
از توي اتاق داد زدم
-نه ما هم تموم كرديم ..بايد بري به تاجيك بگي ...
باشه خانومي ممنون ...
دوباره يه چند دوري تو قفسه ها رو نگاه كردم ...
وقتي مطمئن شدم ما هم دارو رو نداريم... از اتاق در امدم كه ديدم محسني كنار ميز ايستاده و چشمش رو صفحه گوشيمه...
كه در حال زنگ خوردنه.
تا به گوشيم برسم ..تماس قطع شد ...و صفحه اس ام اس قبلي به جاي موند...
خيلي دير عمل كرده بودم و محسني حتما تونسته بود متن توشو بخونه...
كمي هول شدم
- امروز خانوم فرحبخش نمياد
محسني- مي دونم
-كاري داشتيد؟.
به چشام خيره شد ...اولين باري بود كه از رو مي رفتم...... سرمو گرفتم پايين و گوشي رو از جلوي چشماش برداشتم....
و بدون توجه بهش برگشتم و سرجام نشستم...
چند ثانيه اي گذشت
سرمو برگردوندم...تا ببينم رفته يا نه كه ديدم رفته ...
با ناراحتي سرمو تكوني دادم ..و گوشي رو بعد از خاموش كردن انداختم تو جيبم ....

به شماره تماس خيره شدم و دكمه سبزو فشار دادم..
-بله.... چرا زنگ زدي؟
نيما- منا چرا از دستم دلخوري؟.. مگه چيكارت كردم...؟
گناهم چيه كه ديگه نمي خواي منو ببيني ....جز اينكه دوست دارم ....عاشقتم....
حوصله حرفاشو نداشتم ..گوشي رو از گوشم دور كردم و چندتا خميازه بلند كشيدم دوباره به گوشم نزديك كردم
نيما- ببين من و تو دوباره مي تونيم مثل سابق باشم..... باشه...؟
با مادرمم حرف مي زنم كه ...
-نيما كاري نداري ..كلي كار دارم...
سكوت كرد...
نيما- نمي خواي حرف بزنم...؟
-نه
-نمي خوام و نمي خوامم ديگه اينجا زنگ بزني ....
نيما-.تو چرا يهو عوض شدي؟
-من عوض نشدم تو رو دير شناختم...
-لطفا هم منو فراموش كن ...اميدوارم در اشنايي هاي بعديت.. اشتباهاتي كه در رابطه با من مرتكب شدي براي اون يكي مرتكب نشي
و گوشي رو قطع كردم
-يادم باشه شماره امو عوض كنم این خط ديگه به درد به خور نيست...
شده پيچ شمرون هر كي كه دلش مي خواد ... راه به راه دور از جون سر شو مثل گاور مي ندازه و مياد تو خط من ...

بلند شدم و مشغول پر كردن سرنگا شدم...
ببخشيد
پشتم به طرف كسي بود كه صدام كرده بود
سرنگو بردن بالا و مايع درونش تنظيم كردم
-بله
من مي خواستم
نزداشتم حرفوش بزنه...
-مريض داريد...؟
نه من...
-پس صبر كنيد ...من يكم كار دارم.. الان ميام..
ولي من
-ای بابا مي گم صبركنيد ديگه ...اگه شما كار داريد منم كار دارم ..پس صبركنيد
نفسشو با صدا داد بيرون و گفت :
بله..چشم
سرمو با ناراحتي تكون دادم..و در حال غر غر كردن به طوري كه فقط خودم صدامو مي شنيدم
-امروز كه كلي كار داريم... من بد بخت بايد تنها این بخشو بچرخونم..كجايي تاجي ترشي كه این همه زحمت منو ببيني
...
اخرين سرنگو گذاشتم تو سيني و چندتا دارو و سرم هم گذاشتم كنارشون ..سيني رو برداشتمش ..همين كه برگشتم طرف صدا ...
يا جده سادات ...



يعني كف كردم از اين همه خوشگلي
و با خودم "این چه خوشمله ."
..چشام قطر 100 رو هم رد كرده بود...
چشماي مشكي ابرهاي كشيده و منظم ..صوتي سفيد با ته ريشي كه خواستني ترش كرده بود....
هنوز محو مرد رو به روم بودم كه
مرد با لبخند- حالا مي تونيد كمكم كنيد..؟
تو دلم ..تو جون بخواه من كي باشم كه بگم نه...يعني غلط بكنم كه بگم نه
فقط سرمو تكون دادم ...
برگه ای رو از جيب بغل كتش در اورد ...و به طرفم گرفت..
مرد- مثل اينكه من بايد از امروز اينجا مشغول به كار بشم..اما اصلا كسي رو پيدا نكردم ..
دكتر بخش هم نيست ...مي تونيد بگيد كه كجا مي تونم رئيس بيمارستانو پيدا كنم...؟
"ای خدا كاش يكم از این خوشگلي رو به من داده بودي .."
مرد- خانوم
مرد- خانوم
-هان يعني بله..... شما چيزي گفتيد؟
اخم نازي كرد..
-اهان ايشون امروز بيمارستان نميان

چندتا از پرستارا از كنار ما رد شدن..اونا هم رفتن تو كف تازه وارد ..و وقتي از ما دور شدن دم گوشي شروع كردن به پچ پچ كردن...و هي بر مي گشتنو به ما نگاه مي كردن
.
يعني اسمش چي بود ....
كه يه دفعه صداي محسني تكونم داد...روپوش سبز رنگي به تن كرده بود ..معلوم بود كه تازه از سلاخي يه بنده خدايي فارغ شده

همونطور كه سرش پايين بود و به پرونده نگاه مي كرد مشغول حرف زدن با من شد
محسني- این مريضو الان ميارن..بايد هر نيم ساعت يكبار وضعيتش چك بشه ...
..و بعد از امضاي پايين پرونده..به طرف من گرفت...
دستامو با سستي بردم بالا و به زور از دستش گرفتم ...
محسني نگاهي به منو تازه وارد كرد ...
تازه وارد- شما تو این بخش كار مي كنيد...؟
محسني - بله شما؟
من قراره از امروز همكارتون بشم و دستشو به سمت محسني دراز كرد...
تقريبا هم قد بودن ...به برخوردشون خيره شدم...
محسني اروم دستشو برد طرفش
محسني- خوشوقتم خبر نداشتم كه قراره يه پزشك جديد تو بخش داشته باشيم
تازه وارد- بله ...من به عنوان جراح عمومي به اين بخش امدم
محسني پوزخندي زد : .چه جالب
مثل اينكه كه رقيب پيدا كردم...
تازه وارد- خواهش مي كنم اين چه حرفيه ...ما در برابر شما بايد شاگردي كنيم
و با لبخندي: ..فرزاد جلالي هستم ...

محسني دستشو بيشتر فشار داد..:
منم محسني هستم ....پس چرا اينجا؟
فرزاد- مي خواستم برم پيش رئيس بيمارستان و
بعد با اشاره به من
فرزاد- ولي گفتن امروز نيستن
محسني با تعجب به من خيره شد..:
نيستن ؟
تازه فهميدم از مستي ديدار فرزاد ... تو هوا يه چيزي پروندم ...
خواستم جوابمو درست كنم كه ....
محسني - احتمالا حواسشون نبوده و امروزو با يه روز ديگه اشتباه گرفتن ...
بفرماييد راهنماييتون مي كنم ..منم بايد الان برم اون بخش ..
فرزاد با لبخند مكش مرگ ما به راه افتاد و چند قدم جلوتر از محسني به انتظارش وايستاد ...
محسني سرشو بهم نزديك كرد
محسني- كاش مي فهميدم ...سر كار..اون مخت كجاها مي گرده ..خدا رحم كنه به مريضايي كه قراره ازشون مراقبت كني
..و به طرف فرزاد راه افتاد ...
لبامو گاز گرفتم
-مردك نفهم... اصلا به تو چه ..اينم عين طالبي هي قل مي خوره وسط حرف زدناي مردم ...
با ناراحتي سيني رو برداشتم و رفتم سراغ مريضا...
****
تازه فائزه امده بود...و من در حال وارد كردن داروها تو ليست بودم ....
فائزه- منا شنيدي
-چي رو؟
فائزه- فرود يكي از فرشته هاي خدا روي زمين ...اونم تو این بيمارستان
ابروهامو انداختم بالا
-از قضا.. اسم فرشته اشم ..فرازد جلالي نيست؟
فائزه- ای جان زدي تو خال... چه جيگريه ...ادم مي خواد اون لپا رو تا مي تونه بكشه..
-خجالت بكش این چه طرز حرف زدنه
فائزه - چي شد؟.... يهو با كمالات شدي... تا ديروز اگه بود مي خواستي لپاشو گاز بگيري ...
-بسه ديگه فائزه ....چقدر چرتو پرت ..مي گي
فائزه- بله بله چت شد..دوباره تاجيك بهت حال داده ..كه اف
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 29. رمان پارلا , رمان خوانها , رمان خانه ..اس ام اس خانه - رمان قرار نبود , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان مــــوژان مــن - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48870

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا